با توجه به توهین هایی که در نظرات برای قسمت اول این داستان، دوستان به بنده لطف داشتند و نوشتند، سعی کردم قسمت دوم و سوم این داستان مفصل رو به طور کاملا خلاصه و فقط تحت عنوان مشکلات خانم همسایه (۲) بنویسم.
این داستان بر اساس یک اتفاق واقعی نوشته شده و خواهشمندم کسانی که احساس میکنند نویسنده با یک گوشی در دست و دست دیگر در خشتکِ شلوار این متن را نوشته است، هم اکنون از خواندن ادامه این متن صرف نظر بفرمایند. با تشکر.
… نا امید روی کاناپه لم داده بودم که کاش میشد راهی پیدا بشه و این زن رو اغوا کنم؛ در همین حال گوشیم زنگ خورد.
کسی نبود جز “مهین خانم _ همسایه”
نذاشتم منتظر بمونه و من هول بدبخت بلافاصله جواب دادم:
من : … بفرمایید؟!
مهین (با صدای گریه) : امیر آقا…، سلام.
من : سلام مهین خانم خوبین؟ چی شده؟ صدای شکستن چیزی اومد از پایین؟ خوبین؟
مهین سکوت کرده بود…
من : محسن آقا رفتن بیرون؟
مهین : با کمی مکث -بله!
گوشیو قطع کردم و رفتم پایین.
تا خواستم در بزنم دیدم در باز شد.
کمی صبر کردم و استرس زیادی داشتم ولی آخر دلمو به دریا زدم و بدون گفتن هیچ حرفی رفتم داخل.
مهین وایساده بود کنار دیوار و داشت به پهنای صورت اشک میریخت…
اولین بار بود داشتم این زنی که همیشه لباس گشاد و بد ریخت می پوشید رو با تیشرت نیم آستین و ساپورت میدیدم!
سینه هاش واقعا بزرگ و خوش فرم بودن و سوتین مشکی که زیر تی شرت داشت مشخص بود
رون های پای گوشتی و بزرگی داشت و من فکر میکردم لاغره!
دستشو گذاشته بود روی صورتش چون خودشم نمیدونست داره چیکار میکنه اما من آخر ماجرا رو میدونستم.
خورده شیشه کف سرامیک ها ریخته بود
کلی پوست تخمه و پاپ کورن ریخته بود روی زمین…
فهمیده بودم چه خبره…
بگذریم.
دیگه نمیخواستم فرصت رو از دست بدم. نزدیکش شدم و بدون هیچ معطلی دستمو گذاشتم روی شونهش. ترسید… ولی چند ثانیه طول نکشید که شل شد و سرشو پایین انداخت.
شروع کردم به دلداری دادن و این که با هم یه راهی پیدا میکنیم که از این زندگی خلاص بشه و این صحبت های چرت و پرت که خودم هواتو دارم و…
همینطور که داشتم باهاش صحبت میکردم دستمو میکشیدم روی بازو هاش و دستا و شونهشو ماساژ میدادم.
تقریبا نرم شده بود. وقتش بود که کاری که مدت ها توی ذهنم بود رو انجام بدم. بغلش کردم…
مهین همینطور داشت گریه میکرد. گریه ای پر از احساس گناه. اینو با تمام وجودم حس میکردم.
اولین بار بود داشتم زنی رو لمس میکردم و این برام بهترین و عجیب ترین حس دنیا بود. هر چند که این زن متعلق به شخص دیگه ای بود و این برام لذتی دوچندان همراه با استرس به همراه داشت.
بند به بند بدنم این لذت رو حس میکرد. تا جایی که تصمیم گرفتم جسارت کنم و کشیدمش سمت خودم و با تمام وجود بغلش کردم.
زنی که هر بار با حجب و حیا از کنارم رد میشد و ادای تنگا رو در میاورد حالا توی بغلم بود و داشتم گرمای بدنشو حس میکردم. سینه هاش چسبیده بود به بدنم، نرمیشو حس میکردم. (قافیهشو دوست داشتم خودم).
حالا هم من و هم مهین میدونستیم که داریم چیکار میکنیم…
اون شب اتفاق خاصی جز بغل و مالیدن مهین و دست کردن لای موهاش و البته یه دونه بوس روی پیشونیش اتفاق بیشتری بینمون نیفتاد چون نمیخواستم شوهرش سر برسه و به گا بریم… پس آرومش کردم و خدافظی کردیم.
محسن شوهر مهین حسابرس بود. حسابرسی اینطوریه که مثلا یه هفته یا ده روز یا بعضی وقتا بیشتر، ماموریت میخورن و باید به یه شهر دیگه برن برای انجام کارای حسابرسی بیمه یا مالیات… نمیدونم.
من سعی کردم رابطه مو بعد از اون شب با مهین توی یه لول متوسط نگه دارم که نه از دستش بدم و نه سرد بشه، تا وقتی که محسن یه ماموریت بره و بتونم به هدفم برسم.
شبا با هم چت میکردیم و وقتایی که شرکت بودم باهاش تماس میگرفتم و حرف میزدیم.
حدود یک هفته گذشت و من و مهین یه جاهایی حتی شوخی جنسی با هم میکردیم توی تلگرام…
بگذریم.
نشسته بودم توی خونه و داشتم با گوشیم بازی میکردم که پیام از مهین اومد روی گوشیم.
-“یه خبر خوشحال کننده داری!”
من : سلام. چی شده عزیزم؟
مهین : فردا عصر محسن پرواز داره.
من : …
برای رسیدن به آخر داستانم دیگه حوصله این قسمتشو ندارید.
ساعت ۱۰ جمعه از پنجره محسن رو تماشا میکردم که با یه چمدون داره از ساختمون میره بیرون و اون لحظه واقعا برای یک گناه خیلی بزرگ توی کونم عروسی بود و روی پای خودم بند نمیشدم.
چند دقیقه گذشت و مطمئن شدم که دیگه محسن رفته.
از کیفم یه قرص تاخیری برداشتم و خوردم. (همیشه قبل از جق این کارو میکردم و میتونستم یه پورن ۴۰ دقیقه ای رو کامل تماشا کنم.)
از پله ها پایین اومدم و دیدم مهین جلو در وایساده و گوشیش دستشه. تا منو دید نیشش باز شد، بدون هیچ حرفی در رو باز کرد و رفتیم داخل.
تا در رو بست محکم بغلش کردم و شروع کردم به خوردن لب هاش، بالاخره…
داشتم لب گرفتن رو تجربه میکردم…
هر چی توی فیلمای پورن دیده بودم اجرا میکردم.
کونشو گرفتم توی دستم و فشار دادم.
وقتی این کارو کردم آه بی صدایی کشید و هوای گرم دهنش خورد به صورتم و این خیلی حس قشنگی داشت.
دستمو گرفت و رفتیم توی اتاق خواب.
نمیدونم چرا استرس اینو نداشت که شاید محسن برگرده یا مثلا چیزی جا گذاشته باشه، اما من از استرس داشتم میمردم و قلبم روی هزار میزد.
رفتیم روی تختشون و شروع کردم به درآوردن لباسام.
باورم نمیشد. مهین لباساشو در آورد و فقط شورت و سوتین داشت. با دیدن بدنش از خود بی خود شدم و شروع کردم به مالیدن و لیس زدن و گاز گرفتن بدنش. سینه هاش واقعا نرم و بزرگ بودن.
سوتینش رو باز کرد و وقتی سینه هاشو دیدم دلم ریخت انگار که یه پارچ آب یخ ریختن روی سرم. فقط داشتم نگاهشون میکردم.
مهین گفت : چی شد؟ حالت خوبه؟
نمیخواستم بفهمه که آماتورم اما لرزش بدنم اینو نشون میداد.
کیرم مثل سنگ شده بود. هیچ وقت انقدر شق کرده بودم
دست مهینو گرفتم و گذاشتم روی کیرم. و از روی شورت حسابی برام ماساژ داد. منم شروع کردم به خوردن سینه هاش. دوباره لبای همو خوردیم و توی همین حالت اون دستش به گیر من بود و منم از روی شورتش داشتم کسشو لمس میکردم. یه برامدگی عالی بود و یه کس گوشتی عالی.
رونای پای مهین واقعا سفید و بی نقص بودن. همه شو لیس زدم و گاز گرفتم و رسیدم به مرحله آخر…
شروع کردم به در آوردن شورتش و خیلی آروم این کارو انجام دادم که شوک بهش وارد نشه. اما خودم یه کوه استرس و ترس بودم البته همراه با لذت خیلی زیاد.
شورتشو که درآورد کسشو دیدم. تقریبا تیره بود و بوی خوشایندی نداشت اما اولین تجربه من بود و نباید این حس رو منتقل میکردم که بدم میاد. پس شروع کردم که لیس زدن روی کسش و اونجا بود که آه و ناله های مهین در اومد. انگشتمو بردم داخل کسش و خیس بود و داغ.
چند بار انگشتمو بردم داخل و بیرون اوردم.
حالا آماده بودم که اولین سکس زندگیمو تجربه کنم.
مهین دستمو گرفت و یهو گفت : امیر…!
گفتم : جانم؟ چی شد فدات شم؟
مهین : تو بدون که من چقدر توی این زندگی سختی کشیدم و درکم کن و به خاطر این کار هرگز قضاوتم نکنی!
من : مهین جان من خیلی دوستت دارم. عاشقتم. قول میدم بین خودمون بمونه. من فقط میخوام کمک کنم زندگیت عالی بشه و خوشحال باشی!
مهین با یه خنده تمسخر آمیز و البته تحقیر آمیز گفت : باشه بیا اینجا ببینم بچه!
پاهاشو باز کرد و رفتم روش. کیرمو گرفت توی دستش و تنظیم کرد جلوی کسش و بهم گفت آروم فشار بده.
با هر یه میلیمتر که کیرم داخل کسش فرو میرفت ۳۸ بار ارضا میشدم!! ارضا میشدم یعنی میرفتم تا آسمونا و برمیگشتم.
کم کم شروع کردم به تلمبه زدن و در همین حین سینه های مهین رو میخوردم.
کم کم خوابیدم روی بدن داغ مهین و فقط تلمبه میزدم.
با این که قرص خورده بودم اما تقریبا بعد از سه چهار دقیقه احساس کردم شدیدا دارم ارضا میشم. از مهین پرسیدم که کجا بریزمش…؟
مهین خندید و گفت: ای توله! خیلی بهت خوش گذشته ها؟! … من مشکلی ندارم بریز توش.
منم که مطمئن بودم مهین حامله نمیشه پس تا آخرین قطره آبمو خالی کردم توی کس مهین.
توی همون حالت چند ثانیه قفل بودم. و داشتم تند تند نفس میکشیدم و عجیب ترین و بهترین لذت زندگیمو تجربه کردم. واقعا اون لحظه قابل توصیف نبود چون اولین سکس زندگیم بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم لذت بخش بود.
از شدت ارضا شدن نمیتونستم بلند بشم. به سختی پاشدم و لباس پوشیدم و لباسای مهین رو هم تنش کردم.
تا چند دقیقه لبای همو میخوردیم و قربون صدقهش میرفتم.
نیم ساعتی بود که داخل خونه مهین بودم و وقتی برگشتم دیدم ۴ تا میس کال از بابام دارم.
بعداز کارمون مهین رو بغل کردم و با هم لب گرفتیم و ازش خدافظی کردم.
وقتی برگشتم خونه بدون توجه به بابام رفتم توی اتاق (کارم نداشت و بیخودی زنگ زده بود)
خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت ۹ شب بود…!
بگذریم.
بعد از اون جریان حدود یک سال و نیم هست که من و مهین حداقل ماهی یکی دو بار سکس داریم. چه وقتایی که محسن خونه نیست و چه وقتایی که به هر بهانه ای با هم بیرون هماهنگ میکنیم و میریم خارج از شهر و توی ماشینم عشق و حال میکنیم. وقتایی هم که محسن ماموریت بهش میخوره توی مدتی که نیست روزی ۲ یا ۳ بار به دیدن مهین میرم و حداقل ۱۰ یا ۱۵ بار سکس داریم. هیچ وقت ازش خسته نمیشم و این موضوع برای مهین هم تازگی داره. و به همین دلیل هر بار خودش تماس میگیره و ازم میخواد که برم پیشش.
از وقتی این جریان شروع شد، کمتر بحث و درگیری بین محسن و مهین هست. یه جورایی مهین دلش به چیزی خوش هست که محسن خبر نداره. پس طبیعیه که بیخیال باشه و به پر و پاچه محسن نپیچه که دعوا شون بشه.
پس یه جورایی میشه گفت من تراپیست هستم!
نوشته: مستر مورف
5 پاسخ به “مشکلات خانم همسایه (۲)”
ای دیوس کوس ننه دروغگو
من بلد نیستم بنویسم ولیداستانت منو یاد یه داستان دیگه انداخت که خیلی قدیمیه بد نیست بخونیزمانهای قدیم یه روز شیطان با یه گنده لات یه شهر که خلاف میکرد دزدی میکرد زنا میکرد تجاوز میکرد و هر کاری که به نظرت برسه میکرد رو برو شدن شیطان گفت من قوی ترم یا تو لاته گفت معلومه من خلاصه که بحث بینشون بالا گرفت آخرش شیطان میگه مسابقه بدیم لاته میگه باشه شیطان میگه یک هفته دیگه همین جا هم دیگرو میبینیم ببینیم کی بیشتر خلاف کرده یک هفته تموم میشهمیان سر قرار شیطان میگه بگو ببینم تو این یک هفته چه کارهایی کردی لاته میگه روز اول خونه فلانی رو آتیش زدم روز دوم به زن فلانی تجاوز کردم روز سوم فلانی رو کشتم و غیره شیطان میگه دمت گرم لاته میگه حالا بگو ببینم تو چیکار کردی شیطان میگه روز اول رفتم تو وجود یه پسره که برو موخ این دختر رو بزن روز دوم هم رفتم تو وجود پسره سوم و چهارمین روز هم باز رفتم تو وجود پسره پنجمین روز رفتم تو وجود دختره که خوشش بیاد ششمین روز باز رفتم تو وجود دختره که باهاش حرف بزنه هفتمین روز هم مکانش رو جور کردم رفتن با هم سکس کردن یه نطفه بسته شد لاته میزنه زیر خنده میگه من این همه کار کردم اونوقت تو فقط همین کار رو کردی شیطان میگه آره من اون نطفه رو بستم فردا میشه یکی مثل تو اونوقت اون همه کارهای تو رو انجام میده.خلاصه که پسرجون دنبال شوهرداررفتن خیلی چوب خوری داره
شماها کدوم شهر زندگی میکنید که زن همسایه یبار دعوا میکنه با شوهرش دو لنگو میده بالا… اگه مشکلی هم تو اون زندگی بوده از زنه بوده چون دوست داشته جنده باشه… بعد کون گشاد حسابرس از کجات درآوردی… برو پسر جان درساتو بخون مشقاتو بنویس جق بزن بخواب برو مدرسه کونت بزارن… کون گلابی
شما قرص تاخیری کنار گذاشته داشتی که قبل از جق قرص تاخیری بخوری که ۴۰ دقیقه با فیلم پورن جق بزنی؟!!!😂😂😂😂امکانش هست که محسن هنوز نکرده باشه توروولی توهم اینکه چون هنوز محسن نکردت فکرکنی زنش رو میتونی بکنی اثرات جق با استفاده از قرص تاخیریه😂😂😂
بچه جون بزار دوتا نکته را بهت یاد بدماولا ران یا همون رونبخشی از پاهای انسان است و در هیچ قسمت دیگر از بدن انسان ران نداریم پس نیاز نیست بنویسی ران پادوما اصطلاح یه پارچ آب یخ ریختن روم را مواقعی استفاده می کنند که توی ذوقشون خورده باشه و از چیزی حالشون گرفته شده باشهپس نوشتن این جمله در اون بخش کستاننابجا بودودر آخر کص ننه ی هرچی تراپیست بی سواد مثل توتو تخلیه فاضلاب هم نیستی.