امیدوارم که حالتون خوب باشه
کیرتون استوار و کس تون پر آب
خوب دوستان بریم سراغ داستان
همین اول داستان خدمتتون عرض کنم که حافظه بنده اندازه ماهیه
من مجبورم برای حفظ زندگیم و حفظ اسرار خودم اسم ها رو تغییر بدم ولی چون حافظه درستی ندارم میدونم که قاطی میکنم پس من از حروف انگلیسی استفاده میکنم که دست شما دوستان هم اتو ندم🤪🤪🤪
اسم من Aالان 34 سالمه قدم 180 وزنم 75 کیرم پونزده شونزده سانت
زود انزالی دارم البته اگه به پنج دقیقه تلمبه زدن بگی زود انزالی به نظر خودم که زود انزالم
اونی که بتونه یه ربع بیست دقیقه تلمبه بزنه به اون میشه گفت کمر سفت بدون قرص و شیره و این چیزا
من شش سال بود ازدواج کرده بودم و یه مشکلاتی تو زندگی خوردم که حال و روزم خوش نبود و همش ذهنم درگیر بود .
تصمیم گرفتم یکم برای خودم زندگی کنم و خوش بگذرونم چون من کل زندگیم رو وقف پدر و مادر و خواهر برادرام کردم و از این زنم هم خیری ندیدم البته نه اینکه زنم بد باشه ها ولی همچین زندگی خوبی هم نداشتم
بگذریم من تو یه محیطی کار میکردم که دورو برم پر بود از زن بیوه و دختر و حوری خلاصه تو بهشتی کار میکردم به قول معروف.
من پسر چشم و گوش بسته ای نبودم و تو مجردیم هم یه شیطنت هایی کرده بودم و نه مثل دوران امروزی که خیلی ها بدون دوست دختر اصلا نمیتونن زندگی کنند
توی محل کارم من از یه زن بیوه خیلی خوشم میومد اسمش Bمیذارم یه نخ های هم ازش گرفته بودم ولی چون زیاد تو این بادی ها نبودم توجهی نمیکردم
خلاصه دل رو زدم به دریا و بهش پیشنهاد دادم که با هم باشیم اونم بدش نمیومد ولی حدودا دو سه هفته ای منو پیچوند و من دیگه حوصلم سر رفته بود.
گفتم یا جواب منو بده یا بگو که بیخیال بشم. اونم گفت منم دوست دارم باهات باشم ولی حقیقتا یه نفر دیگه هم بهم پیشنهاد داده که تو دو راهی موندم . گفتم کی! که گفت فلانی که من اسمش رو میزارم H.
خلاصه با روش های فوق مدرن مخش رو زدم و اولین رابطم رو بعد زندگی متاهلی شروع کردم.
چون داستان طولانی میشه میخوام خلاصه خدمتتون عرض کنم.
یه روز که گفتم جواب قطعی رو بهم بده گفت بیا خونه آبگرمکن خرابه یه نگاهی بهش بنداز .
منم گفتم به رو چشمام🤪🤪🤪
رفتم در رو که باز کرد با یه چادر بود و حقیقتا خورد تو ذوقم .
رفتم یه نگاهی به آبگرم کن انداختم و دیدم پرده دیافراگم آبگرم کن پاره شده رفتم گرفتم و اومدم بستم و راه افتاد.
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بود و آخرش گفتم که اگه کاری دیگه نداری که من برم .
گفت بشین یه چایی بخور بعد برو .
نشستم و چایی و ریخت و آورد نشست رو همون مبل سه نفره با یه فاصله کوچیک.
بهش گفتم تو که تصمیم تو گرفتی پس چرا دل دل میکنی.
گفت که نمیدونم من خیلی وقته تو رابطه نبودم و ترس دارم و آبروم خیلی برام مهمه.
منم گفتم خودتو دلت رو بسپار به من دیگه به بقیه چیزا کارت نباشه من خودم همه چی رو حلش میکنیم.
گفت پس یه صیغه محرمیت بخونیم یه ماه با هم باشیم اگه با هم کنار اومدیم که من اوکیم.
من تو اینترنت دنبال متن صیغه محرمیت بودم که دیدم خودش متن رو از تو گوشیش در آورد و گفت بیا بخون. من موکل شدم و خوندم و اونم قبلتو رو گفت و شروع رابطه ما جرقه خورد.
موقعی که متن رو از تو گوشیش آورد من دوهزاریم افتاد که نه بابا اونقدری هم که میگه بدون رابطه نبوده که تو گوشیش متن صیغه رو سیو داره ولی با خودم گفتم که من که نمیخوام زن بگیرم که تو این بادی ها باشم بیخیال حالش رو ببر.
همونجا با دست راستم روسریشو از سرش باز کردم افتاد رو شونه هاش دستم رو بردم لایه موهاش و نوازشش کردم یهو کل دلم خالی کرد قیافه زنم اومد جلو چشمام ولی یه حس دوگانگی عجیبی رو تجربه کردم. ولی خودم رو کنترل کردم یهو انگار یه حسی بهم میگفت یه حال زودگذر رو تجربه کن بعد این یه ماه هم همه چی رو تموم کن.
دستام به حرکت در اومدن و دو دستم رو گذاشتم رو سینه هاش .
سینه های زن من کوچیک بود و این سینه ها رو که راحت هشتاد بود یه حس عجیب غریبی بهم وارد شد انگار چیزای جدیدی رو دارم کشف میکنم.
زیاد کارم سخت نبود با چند بار چرخوندن سینه ها تحریک شده بود و قشنگ معلوم بود که رو سینه هاش حساسه.
لبامو بردم سمت لباش وای پسر چقدر خوشمزه بودن اون لبا .
انگار که به لباس ژل تزریق کرده باشه مثلاً هر لبی دو سی سی.
ولی لباش طبیعی همینجور بود.
زبونش رو دور دهانم میچرخوند ولی من زیاد خوشم نیومد فقط دوست داشتم لب بالا رو تا صبح بین دوتا لبم نگه دارم. ولی کار از کار گذشته بود و Bمثل مار به خودش میپیچید . فهمیدم که الان باید جاهای دیگه بدنش رو تجربه کنم.
پیراهنی که دکمه هاش رو باز کرده بودم رو به همراه سوتین از تنش در آوردم .
رسیدم به شلوارش که یهو ادای تنگ ها رو در آورد گفت از اینجا به بعدش رو خجالت میکشم . گفتم دیگه کار از کار گذشته و ما الان یه جورایی زن و شوهریم. خلاصه با یه ناز و عشوه ای اجازه داد شلوارش رو در بیارم. زحمتم رو کم کردم و شورت رو هم با شلوار در آوردم.
خیلی خورد تو ذوقم پر پشم بود . ولی برای اینکه ضایع نباشه لبام رو بردم سمت کسش. وای سورپرایز شدم چه بوی خوشی میداد منو واقعا مست میکرد اون بو.
شروع کردم مکیدن و لیسیدن ولی انگار Bزیاد دوست نداشت شایدم دیگه تحملش تموم شده بود .
راستی بگم که قبل اومدن به خونش با پیشبینی هایی که داشتم میدونستم که یه اتفاق هایی میوفته پس کمرمو با یه ترامادول ۱۰۰سفت کردم چون خدمتتون عرض کردم که من زود انزالم.
به خودم اومدم دیدم من هنوز همه لباسم تنمه تو یه چشم بهم زدن لباسام رو کندم و سالار رو گذاشتم لب کسش و باهاش بازی بازی کردم یا خیلی شهوتی بود یا اینکه واقعا چند وقت بود که رابطه ای نداشت و این همه تشنه بود .
کسش دو تا لبه ناز و خوشگل و تو دل برو داشت لبه هاشو از هم باز کردم و اینقدر خیس بود که با یه فشار درب ورودی بهشت باز شد.
هر لحظه که جلوتر میرفتم چیزای جدیدی از این دختر به دلم مینشست.
یه کس تنگ که هر باری که داخل فرو میکردم دوباره مثل مار به دور کیرم حلقه میزد و وقتی بیرون می آوردم جمع میشد.
من دوست داشتم رابطه رو آروم آروم جلو ببرم ولی انگار Bدیگه تحمل نداشت و خودش دست به کار شد و مدام خودش رو حرکت میداد شاید کارمون به پنج شش دقیقه نرسید که دیدم داره نزدیک ارضا شدنم میرسه .با خودم گفتم اگه بار اول نتونم Bرو ارضا کنم کارم ساختست.
شروع کردم چوچولش رو دورانی ماساژ دادن یهو انگار دیوانه شد و گفت خواهش میکنم تندتر برو .
تلمبه ها رو سریع کردم و خوشحال از اینکه تو کارم موفق بودم یهو انگار تمام وجودش از کسش زد بیرون اینقدر آب ازش اومد که بیحال شد منم با چند تا تلمبه دیگه روی شکمش خالی شدم.و منم بی حال تر از اون افتادم بغلش یادم نمیاد منم تو طول کل زندگیم این همه آب ازم اومده باشه.
یه سکس توپ رو تجربه کردم که واقعا تا الان تجربه نکرده بودم.
کنارش دراز کشیده بودم و تو چشاش نگاه میکردم تازه زیبایی های این دختر داشت یکی یکی نمایان میشد .چشمای درشت که دل هر مردی رو میلرزوند.
درسته دل من هم لرزید دیگه از عذاب وجدان خبری نبود .من حسی رو تجربه کردم که دوست داشتن هم بهش اضافه شد . شاید قبل از سکس فقط نگاه جنسی داشتم ولی دیگه تو چشماش غرق شدم.منو برد به قبل ازدواجم وقتی که عاشق دختر خالم شدم و قسمت نشد باهاش ازدواج کنم. به خودم اومدم و دیدم که چقدر شبیه دختر خالمه.
اصلا به خاطر همونه که اینقدر به دلم نشست.
یکم که نرمال شدیم از جاش بلند شد و رفت سر یخچال و دو تا شربت زعفران آورد و خوردیم و تازه صحبتمون گل انداخت.
زبون باز کرده بود و خودش رو لوس میکرد به خودم اومدم و دیدم که من چقدر به این رابطه محتاجم . شاید کل این تایم نیم ساعت هم نشد ولی من چنان روحیه ای گرفته بودم که در پوست خودم نمیگنجیدم.
به قول معروف تو کونم عروسی بود.
بهم گفت خوب بود ها ولی من خیلی بیشتر از اینا توقع داشتم.
شرمنده شدم و گفتم ببخشید باور کن قرص هم خورده بودم ولی نمیدونم چرا کار نکرد.بذار به حساب اینکه بار اول بود و استرس و هیجانم بالا بود.
اونم معذرت خواهی کرد به خاطر پشماش گفت انتظار ش رو نداشته که کارمون به اینجا بکشه.
خلاصه صحبتمان تموم شد و اومدم بیرون با خودم به فکر فرو رفتم هزاران فکر از اینکه تو متاهلی و این روابط به دردت نمیخوره تا دردسر هاش و خوبی هاش و تجربه ای که به کامم شیرین اومد همه از سرم گذشت.
اینقدر تو فکر بودم که دیدم نزدیک خونه ام در رو باز کردم رفتم داخل کسی نبود ازم استقبال کنه . نشستم رو مبل گفتم اگه این زندگی که من دارم میکنم گوه تو این زندگی. شاید قبل رابطه با Bاینطور فکر نمیکردم ولی الان دیگه عاشق شده بودم با کسی که حداقل ده سال ازم بزرگتر بود.ولی دل اینجور چیزا سرش نمیشه .
داستان ما به خیانت. عاشقانه.لحظه های خوشحالی و غمگینی زیادی داره تا جایی رسیدم که فکر خودکشی کردم.
داستان ما به جاهایی رسید که حتی من یه لحظه هم فکرش رو نمیکردم .اگه دوست داشتید قسمتی از اون رو به اشتراک میذارم اگه هم دوست ندارید هم که فداتون بشم.
عاشقی میتواند انسان را به عرش برساند و همینطور از عرش به فرش
دوستدار شما Alfa
نوشته: Alfa
خاطرات
4 پاسخ به “مروری بر خاطرات آلفا (۱)”
آقا با پوزش ، معنی این عبارت چیه ؟ ممکنه واسمون ترجمه کنی لطفاً .**“چون زیاد تو این بادی ها نبودم” **
منظورش اینه که توی بادیه نمیداده ،خونگی بوده .
نویسنده محترم اصلا خوب ننوشتیصحنه سازی و نوشته هات ریتمش نامنظم بودصیغه محرمیت رو خانمباید بخونه نه شما
آلفایی بود که در این بادی نبوددر اون بادی بوددیافراگمش خراب بود ترا ۱۰۰ خورد و باز هم شربت خورد و کُس شعر نوشت😄