تمامی سری داستان های چخوف غیر واقعی بوده و فقط جهت سرگرمی شما عزیزان نوشته شده است. روابط نامشروع و پر خطر، روابط با محارم، زن شوهردار و غیره می تواند بار قانونی داشته باشد و زندگی شما را به تباهی بکشاند. دریافت هر ۹ دوز واکسن گارداسیل و همچنین استفاده از وسایل محافظتی مناسب هنگام آمیزش میتواند از امراض لاعلاج و پوستی از جمله HPV و HIV و غیره در بسیاری از موارد جلوگیری کند.
موسسه فرهنگی چخوف😂
…
جلوی آینه ایستاده بودم خودمو برانداز میکردم شیکمم باد کرده بود نافم زده بود بیرون، ترکای بزرگ بزرگ روی شیکمم که روشن تر از رنگ پوستم بودن…نوک سینه هام تیره شده بودن…رونم که بزرگ شده بود و آبی که زیر پوستم رفته بود و کلا هیکلمو به هم ریخته بود، این بدن دیگه اون بدن خوشگل و کروی من نبود…کاشکی باردار نمی شدم اگه بعد از زایمان همینطوری بمونم چی؟ مجید بازم دوستم داره؟ هنوزم واسش سکسی میمونم؟ کاشکی اینقدر زود حامله نمی شدم چه عجله ای بود آخه… تو بیست و سه سالگی آدم حامله میشه؟ …حالا حالاها وقت بودد…
تو همین فکر بودم که مجید وارد اتاق شد پشتم ایستاد بغلم کرد شونمو ماچ کرد و تو آینه نگام کرد، گفت به چی نیگاه میکنی قربونت برم؟ دستشو روی شکمم کشید…به چی نگاه نمیکنم؟! … نگاه کن چقد زشت شدم! …به خدا که بعد حاملگی ولم میکنی میری یه زن دیگه میگیری…این نرگس کجا، نرگس قبل حاملگیم کجا؟ مجید خندش گرفته بود اومد رو به روم ایستاد…همینطوری که نگام می کرد دستاشو گذاشت روی باسنم به دو طرف کشیدشون و انگشتشو روی سوراخ کونم فشار داد… گفت: حیف، حیف که دکتر گفته کاری به کارت نداشته باشم…مجید!! یعنی هنوز من برات سکسیم؟ مجید تو چشمام نگاه کرد سرشو به نشونه تایید تکون داد ولی من تو چشماش اینو نمی دیدم…گریم گرفت.با بغض ادامه دادم: دروغ میگی به خدا که دروغ میگی مجید…نشستم لبه تخت… جلوم زانو زد…شیکممو ماچ کرد، دستامو گرفت و بهم گفت: چیزی دیگه نمونده اینا طبیعیه ممکنه حس زشتی کنی، عصبی باشی بی قراری کنی اینا همش هورمونیه…به دخترمون فکر کن نرگس جان…میخوای بری تراپی صحبت کنی مشکلاتتو باهاش در میون بزاری؟ …هرچی میگفت تاثیری روی حس ضعفم نداشت… اعتماد به نفسم به شدت اومده بود پایین…
گردنمو خورد…دستاشو رو پاهام کشید ولی من ری اکشنی نداشتم با خودم میگفتم اینا همش از روی ترحمه… خدا میدونه چقدر رو مخم رفته بود و حس میکردم بعد فارغ شدن منو ول میکنه یا زن دوم میگیره…
ظهر خواهرم با مامانم اومدن خونمون…خواهرم یه بچه حدود ۳ ساله داشت…مثل بچگی های خودش شیطون و یه دندنه بود، مگه میشد جلوشو گرفت… همش گریه اینقدر گریه و لجبازی میکرد تا خسته شی به خواستش برسه…
تو حال با مامانم اینا صحبت میکردیم که بچش اومد پیشم شیکممو نشون داد مامان نینی!! خواهرم: آره مامان نینی…
خواهرم لباس حاملگیمو داد بالا… شیکممو نشونش داد،نینی تو شیکم خالس بوسش کن!! …نگار شیکممو ماچ کرد…بچم شروع کرد پا زدن به شیکمم…خیلی ذوق زده شد نگار، خواهرم دست نگارو گذاشت رو شیکمم جایی که بچم پاشو فشار داده بود…هی می دویید سمت مامان بزرگش میگفت نینی!! میدویید سمت من…خیلی با نمک شده بود…
عصر بود یکی یکی آقایون اومدن خونمون…ما تو حال نشسته بودیم بابام با دو تا داماداش تو حیاط مشغول بودن…خواهرم و مامان رفتن تو آشپزخونه… منم تو حال نشسته بودم جلو تلویزیون روسری سرم و چادر گل گلیم رو شونه هام بود…
نگار دست باباشو گرفته بود آوردش تو خونه…علی آقام پشت سرش راه افتاده بود ببینه نگار ازش چی میخواد…نگار همینطوری که یه دستش تو دست باباش بود یه دستشم تو دهنش رسید به منو همونجا وایساد…باباشو نگاه کرد دستشو از دهنش در اورد به سمت شیکمم اشاره کرد… نینی!! … بابا نینی!! … علی آقام نمیدونست چی بگه بنده خدا…میگفت آره نینی بیا بریم خاله کار داره!! ولی نگار سفت وایساده بود که نینی…
نگار دست باباشو ول کرد اومد نزدیک من خندید دستشو آروم گذاشت رو شیکمم و شیکممو ناز کرد… گفتم آی قربونش برم دوست داری به دنیا اومد باهاش بازی کنی؟ نگار با خجالت دوتا دستشو گذاشت رو سرش به سمت باباش برگشت، باباشو نگاه کرد چند قدم اومد عقب سمت من و با کون افتاد رو زمین … نشسته بود منو نگاه میکرد یه خورده بغض کرد… یهو پایین لباس حاملگیمو گرفت کشید بالا…میگفت نینی!!.. نینی!!..هول کردم همینطور که لم داده بودم سعی کردم بلند شم… شیکم صاب مردم مانعم بود…تخم جن قسمت پایین لباسو گرفته بود بالای سرش پاهام لخت جلوی علی آقا افتاده بود بیرون مطمئن بودم که حداقل شیکمم اینقدر بزرگ و افتاده هست که معلوم نشه که شورت پام نیست نگار لباسمو هل میداد بالا تا شیکممو نشون باباش بده…علی آقا زانو زد دستای نگارو گرفت که بازشون کنه هرچی سعی کرد نتونست مشتشو باز کنه که دامنم آزاد شه…علی آقا تو نزدیکترین حالت بین پاهام بود با فاصله یه نگار از من…نگار لباسمو هل میداد بالا… از خجالت داشتم آب میشدم…علی یه خنده ی ریزیم رو لبش داشت و مثل اینکه از چیزایی که داشت میدید راضی بود…نگار رفت زیر دامنم، دامنمو انداخت رو سرش می دادش بالا به باباش می گفت دالی! هر دفعه دامنو میگرفت بالا تمام جونم معلوم میشد…علی یهو به سمت نگار خیز برداشت تا بگیرش و غائله ختم بخیر شه… نگار یه جیغ آروم زد و کامل رفت زیر دامن قایم شد…یه لحظه یاد صبح افتادم یاد بدن زشتم شیکم باد کردم ناف بیرون زدم و اینکه آیا حتی با این بدن هنوز جاذبه دارم یا نه؟ فکر نکنم بعد زایمان این هیکل دیگه درست بشو باشه…علی داشت نگارو صدا میزد: نگار خاله رو اذیت نکن بیا پیش من…حالم عوض شد بزار امتحان کنم!! دامن لباسمو گرفتم کشیدم بالا به هوای نگار که زیرشه یه کوچولو خودمو رو مبل کشیدم جلو، بیشتر لم دادم و پاهامو از هم باز کردم…سر نگار از زیر دامن اومد بیرون خندید با ذوق داشت بازیشو میکرد، از مبل اومد بالا من هنوز دامنم رو بالا نگه داشته بودم… دو زانو رو به من نشست دوباره شروع کرد:نینی!! نینی!! گفتم: میخوای ببینیش؟ نمیشه الان که!! بابات اینجاس بعدا خاله جوون… نگار لباسمو گرفت سعی میکرد بکشه بالا و داشت گریش میگرفت…همینطور که علی جلوم نشسته بود بهش با خنده گفتم: از دست نگار!! تا یه چیزی رو که میخواد بهش ندی ول نمیکنه… علی چشماش به پاهام بود شایدم در جست و جوی کصم!! از وسطای حرف زدنم با مکث منو نگاه کرد اونم خندید و گفت آره خیلی لجباز شده…نگار سفت وایساده بود تا نینی رو به باباش نشون بده منم همینو میخواستم…علی: نگار بسه دیگه خاله رو اذیت نکن، دیگه بریم…تا اینو گفت قبل از اینکه دیر شه خودم لباسمو دادم بالا و شیکممو لخت کردم…بیا خاله خیالت راحت شد؟! بابات نینی رو دید؟! نگار دستشو کشید رو شیکمم بوسش کرد…علی خیره خیره بدنمو نگاه میکرد منتظر بودم ببینم عکس العملش چیه…نگار با ذوق از مبل اومد پایین دست باباشو گرفت آورد جلو…من دست علی رو نگاه میکردم که داره به شیکمم نزدیک میشه. استرس گرفتم هر لحظه ممکن بود مامانمو خواهرم از آشپزخونه بیان بیرون و منو علیو تو این وضعیت ببینن…علی رو زانوهاش با نگار اومد جلو…تا حالا هیچ مردی به جز مجید شوهرم تو این فاصله از بدن لختم قرار نگرفته بود…دروغ چرا هم ترسیده بودم هم حشری شدم…در آخرین لحظات نفسمو حبس کردم و منتظر شدم…نگار ایستاد برگشت باباشو نگاه کرد تو این برگشتن دست باباشو به طرف پایین برد و اولین تماس دست علی با بدنم زیر شیکمم بود چشمای علی به نگار بود گفت جانم بابا و اصلا حواسش به این نبود که دستش به جای شیکمم روی کصمه…دستش روی کصم بود و لابیام لای انگشتاش، انگشتاشو به هم فشار داد و به محض اینکه متوجه داستان شد سرشو آورد بالا… دستشو نگاه کرد و با ترس منو…لابیام بین انگشتاش تحت فشار بود… احساس لذت بهم دست داد. انقدر اون لحظه لذت بخش بود که بی اراده، آروم و خیلی کم خودمو به دستش فشار دادم و کمرمو بالا پایین کردم تا لذت بیشتری ببرم و چشمام خمار شد…علی دستشو بی حرکت نگه داشته بود و متوجه حال منو تکون های ریزم شده بود… نگار: بابا بوس!!نینی بوس!!..علی دستشو بی حرکت نگه داشته بود و من کصمو به دستش میمالیدم و لابیام بین انگشتاش مونده بود…علی سرشو آورد جلو و به حرف نگار گوش کرد تا شیکممو بوس کنه…لباشو رو شیکمم حس کردم ولی این یه بوس معمولی نبود لباشو باز کرده بود و زبونشو روی پوستم می کشید…هم زمان برای اولین بار دستشو تکون داد روی کصم کشید آورد پایین و انگشتشو هل داد تو…از شدت شهوت گره روسری رو گذاشتم تو دهنم و گازش گرفتم…علی تو چشمام نگاه می کرد در حالی داشت شیکممو میخورد و انگشتشو توی کصم حرکت میداد و با شصتش با کلیتورمو بازی میکرد…باورم نمیشد همچین اتفاقی داشت می افتاد ولی مُصر بودم که به خودم ثابت کنم که با همه اینا هنوزم زیبام…همینطوری که تو چشماش نگاه میکردم لباسمو آوردم بالاتر تا آخرین چیزی که فکر میکردم باید ببینه تا مطمئن شم اونام هنوز جذابن رو نشونش بدم…به محض اینکه سینه هامو دید سرشو از رو شیکمم برداشت، بلند شد جلوم وایساد. سینمو فشار و کرد تو دهنش…آخرین چیزی که ذهن درگیر هورمونم رو مشغول کرده بود این بود که بزار ببینم راست کرده یا نه؟ دستمو گذاشتم وسط فاق شلوارش کیرشو از رو شلوار گرفتم و فشار دادم…سفتتتت…ذهنم ارضا شد آرامش گرفتم. نرگس تو حتی با این بدن هم خواستنی ای مجید ولت نمیکنه…همین که ذهنم آروم شد تازه متوجه لحظه ای که توش قرار دارم شدم… تقریبا لخت بودم، علی داشت سینمو میخورد، کیر علی از بالای شلوارش زده بیرون و تو دستم بود، آبش دستمو لیز کرده بود و داشت تو دستم کیرشو تند تند عقب جلو میکرد…حالش خیلی خراب بود مثل یه بمب ساعتی!! هر لحظه ممکن بود تبدیل به سکس کامل بشه… باید جلوشو میگرفتم…علی آقا… علی آقا داریم چیکار میکنیم، علی آقا بسه!! نگار داره نگاه میکنه… الان یکی میاد مارو میبینه… کیرشو ول کردم دستمو آورد پایین…صورت علی قرمز بود یه نگاه به در آشپزخونه کرد یه نگاه به من تو نگاهش معلوم بود که نمیتونه دل بکنه و شاید این آخرین و تنها فرصتش باشه که پیش اومده… پاهامو گرفت کشید جلو سرم به پشتی مبل بود کمرم نصفه رو مبل و پاهام رو هوا کنار بدن علی… شیکمم از این حرکت و تو فشار بودن درد گرفت و بچم شروع کرد لگد زدن…علی شلوارشو کشید پایین تر دستشو گذاشت رو تاج مبل و کیرشو تا ته کرد تو بدنم… شروع کرد عقب جلو کردن کیرش، تند تند انجامش می داد اینقدر میکرد تو که تنش به بدنم برخورد نکنه تا صدایی بلند شه…وسط حال خونم در حالی که بابام و شوهرم مجید تو حیاط بودن و از شیشه حیاط میشد دیدشون که به پنجره تکیه دادن و دارن باهم صحبت میکنن و خواهر و مادرم که تو آشپزخونه بودن، با شیکم حامله داشتم با دامادمون سکس میکردم و نگاری که ایستاده بود داشت مارو نگاه میکرد و نمیدونست چه اتفاقی داره میوفته… علی زانو زد کیرشو تا ته فشار داد تو و بهم چسبید، چندتا تکون خورد آبش با فشار پاشید تو کصم خودشو بهم فشار میداد با تکونهای ریزش من تحریک شدم و به شکل باور نکردنی با همون چنتا تکون ارضا شدم صدای آه آرومم همراه نفسام که با فشار بیرون میومد و پاهام میلرزید… از کنار کیر علی آب رحمم بیرون میریخت…بعد مدت ها که با مجید به خاطر بارداری کاری نداشتم واقعا چسبید… نگار هی میزد به کمر باباش و هی صداش میکرد!! بابا!! بابا!! …علی کیرشو درآورد دو زانو نشست آبی که از کصم بیرون میومد رو نگاه کرد. سرشو گذاشت رو شیکمم و بغلم کرد نمیدونستم باید چیکار کنم ولی حالم خوب بود دستمو رو موهاش کشیدم ناخونامو روی کف سرش می کشیدم. علی و یهو برق گرفتش و تکون خورد… از ترس اینکه کسی اومده باشه سعی کردم بشینم ولی تو اون حالت نمیشد… سریع اما با درد و بدبختی از مبل خودمو کشوندم پایین تا از اون موقعیت درام اما دقیقا روی پای علی فرود اومدم و پشتم به مبل بود …علی دست نگارو از کیرش دور کرد…چشم تو چشم شدیم مدام نگاهش بین لبم و چشمام جا به جا میشد، وحشتناک قلبم تند تند میزد و کشش عجیبی به علی داشتم… دوست داشتم باهاش یکی شم…داشت دوباره اتفاق می افتد اما قبل اینکه اتفاقی بیوفته نگار با ضربش به شونم هوشیارم کرد…دستمو گذاشتم رو شونه علی و با زور بلند شدم…علی سریع بلند شد خودشو مرتب کرد… چادرو کشیدم رو سرم و رفتم تو اتاق خواب جلو آینه سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم تو آشپزخونه پیش مامان و خواهرم…همینطوری که با خواهرم صحبت میکردم ترشهات کصم از رونم سرازیر بود و تا کف پام میومد… با پا روی سرامیکا پخششون میکردم زیر پام لیز شده بود…با خودم فکر میکردم چه کثافتی به بار آوردم مثل خرابا رفتار کرده بودم…با دامادمون که تا حالا منو بی حجاب ندیده بود تو چند دقیقه خیلی سریع سکس کردم و بدنمو خودم لخت کردم و در اختیارش گذاشتم واقعا پشیمون بودم ولی از یه طرفم خیلی عجیب و لذت بخش بود در بدترین شرایط با ترس و استرس زیاد و یه ارگاسم بی نظیر، برای اولین بار با یه مرد غیر از شوهرم…هنوز پر از شهوت بودم خیلی سریع و کوتاه اتفاق افتاده بود و شاید میتونست بهتر از این اتفاق بیوفته…گرمای بدن علی رو روی بدنم حس نکردم بودم اون لخت نشد یعنی بدنش چه شکلیه؟ ولی هرچی بود خوب بود…میتونست چقدر وحشتناک تموم شه تو اون وضع یکیشون مارو میدید و با یه بچه هفت ماهه تو شیکمم خونه خراب میشدم…اصلا خانوادمون از هم میپاشید… داشتم تو ذهنم رویا پردازی میکردم و گاهی ملامت…
میز ناهارخوری چیده شد…نشستیم دورش…مجید برام شام کشید…دائما تو صحبتا با علی چشم تو چشم میشدم، یه حالی داشت…سعی میکرد با مزه باشه… هی شوخی میکرد متلک مینداخت و بعد منو نگاه میکرد که به شوخیش خندیدم یا نه…
بعد شام تو حیاط نشستیم دور هم…مامانم کنار بابام، من سرم رو شونه مجید… خواهرم بچش رو پاش نشسته بود و علی دستشو محکم گرفته بود…لحظه ای نمیتونستم چیزی که بینمون گذشت رو از ذهنم و از جلوی چشام دور کنم…چشام همش به علی بود… کرمم گرفته بود و دائما تو موقعیت مناسب دامنمو از رو پام می کشیدم کنار و به محض اینکه این کارو میکردم علی شروع میکرد دید زدن…اونم فرصت کافی نداشت و نتونسته بود خوب ببینه و لمس کنه و تازه داشت کشف میکرد…
بابام اینا بلند شدن واسه رفتن…خواهرمم پشتشون جمع کرد که بره دم در موقع خداحافظی به خواهرم خیلی اصرار کردم بمونن دلم میخواست بمونن ولی نشد چشمامو تا لحظه آخر از علی برنداشتم…نگار تا ماشین داشت خدافظی میکرد باهام…دست شوهرم روی شونم بود ولی روحم تو ماشین اونا…
نوشته: چخوف
7 پاسخ به “ماه هفتم (۱)”
بسیار کیری و غیر واقعیچرا اسم چخوف رو از بین میبریبجاش بگو ماهاراجه از بالیوود
عجیب بود
ذهن بیمار
مادری که در دوران بارداری از سکس با شوهرش منع شده میاد تو حال خونش به کسیکه تا حالا بدون حجاب ندیدش سکس برق آسا انجام میده و بعدش کنار شوهرش کرم میریزه و روحش میره پی فاسقش مادر نیست پس لطفا میخوایی تخیل بنویسی تم درستی انتخاب کن
ادامه داستان قبلی چی شد ؟قسمت سه شو نمینویسی ؟
چرا هم نامادریو هم بازی با روح و روان داداشم قسمت بعدیشون رو دارم مینویسم ولی خب هنوز در نیومده کار… خوب نشده…اگر دوست داری پیام خصوصی بده برات چنتا نسخه ای که ازشون نوشتم رو برات بفرستم نظر بدی بهترشه…
کودک درون شنیده بودیم اما جنده درون الان خوندیم .خخخزیبا بود