مامان آرومم کن (۲ و پایانی)

این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است

یه لحظه مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردیم. با حالتی که مشخص بود هنوز تو شوکه گفت: مگه تو خواب نبودی؟ هیچ حرفی نمیتونستم بزنم، بغض و نفرت راه گلوم رو بسته بود، هولش دادم و از روی تخت انداختمش پایین و رفتم حموم. زیر دوش تا خود صبح گریه کردم. آب حسابی کرختم کرده بود، نمیدونستم چند ساعت زیر دوش بودم. حالم از همه چی بهم میخورد. آب و بستم و اومدم بیرون.
مامانم اینقدر به در زده بود و گریه کرده بود که همونجا بی هوش شده بود. ضجه هاش هنوز تو گوشم بود. خودم رو خشک کردم و لباسام رو پوشیدم مادرم صدام زد میثم جان وایسا برات توضیح میدم. بدون توجه بهش از خونه زدم بیرون، نمیخواستم صداش رو بشنوم عین دیوونه ها تو خیابونا راه میرفتم، حتی چند بار خواستم خودم رو بندازم زیر ماشین و خودکشی کنم ولی شهامتش رو نداشتم، مونده بودم چکار کنم.
گریه امون میثم رو بریده بود و هر کاری میکردم که ساکتش کنم نمیشد، گذاشتم یکم زمان بگذره تا خودش آروم بشه. نفس میثم از شدت گریه بند اومده بود و هق هق میکرد. بعد از مدتی گفت: سهند چکار کنم؟ نه کسی رو دارم که برم پیشش، نه جایی رو. گفتم: میثم جان نمیدونم چی باید بگم. این اولین باره که همچین چیزی رو میشنوم. مساله ای هم نیست که بشه به هرکسی گفت. فکر میکنم بهتره با خودش صحبت کنی. گفت: چی بگم آخه؟ بهش بگم چجوری به پسرت تجاوز کردی؟بهش بگم چجوری بخاطر شهوتت تنها پسرت رو بی هوش کردی؟
تو موقعیت خیلی سختی گیر کرده بودم آخه این موضوع برای یه پسر بچه شانزده هفده ساله یه مساله عادی نبود، نه برای من نه برای اون، نه اون میتونست این قضیه رو هضم کنه نه من میتونستم بهش مشاوره بدم. بهش گفتم: فقط ازش بپرس چرا، فکر کنم خودش همه چی رو بهت میگه.
گفت: فقط به خاطر شهوتشه دیگه. گفتم حتی اگه فقط اینم باشه میتونه بره دکتر حتما یه قرصی، کپسولی یه چیزی هست که شهوتش رو کم کنه. اینجوری که پیش میری هیچی ازت باقی نمیمونه، داغون میشی. گفت: شدم تو همین مدت بیشتر از ده کیلو وزن کم کردم. راست میگفت، زیر چشاش به اندازه یه بند انگشت تو رفته بود و سیاه شده بود. بعد از کمی سکوت، میثم گفت: حق با توئه باید باهاش حرف بزنم تو همین مدت کم زندگی قشنگ و آرومی که داشتیم شده جهنم. دلم براش خیلی میسوخت، بالاخره راز وحشتناک میثم رو فهمیده بودم.
فردای اون روز به میثم زنگ زدم و گفتم که دوست داره باهم باشیم که گفت مامانش نوبت دکتر داره و باید برن. کارش تموم شد بهم زنگ میزنه. عصری زنگ زد و گفت: بیا پارک محل. سریع حاضر شدم و زودتر از میثم رسیدم. خیلی کنجکاو بودم ببینم چی شده. میثم اومد و بدون اینکه سوالی بپرسم شروع کرد به تعریف کردن. گفت وقتی رفته خونه مامانش خودش گفته با هم حرف بزنن. مامانم حالش خیلی بد بود، تمام بدنش داشت میلرزید. بهم گفت: بعد از فوت بابات نتونستم هیچ مردی رو بپذیرم، میل جنسیم خیلی زیادتر از حد طبیعیه و تقریبا برام غیر قابل کنترله، هزار بار تو این سال ها فکرهای ناجور زد به سرم ولی بخاطر آبروی خودم و آینده تو بی خیال شدم، حتی نمیتونستم با وجود تو ازدواج کنم. میدونم کاری که من باهات کردم هیچ توجهی نداره و یه کار کاملا حیوانی بوده. هر بار هم که سراغت می اومدم عذاب وجدان خفم میکرد. چند باری خواستم خودکشی کنم ولی نمیدونستم بعد از مردنم چه بلایی سرت میاد. الانم خیلی بیشتر از اونیکه تو فکرش رو بکنی پشیمونم و خیلی بیشتر از اونیکه تو ازم متنفر باشی از خودم حالم بهم میخوره. الانم هر چی تو بگی همون کار رو میکنم. بهش گفتم: هر چی بگی فقط توجیه. حتی حیوانات هم همچین کاری رو با بچه هاشون نمیکنن. این همه راه بود، میرفتی پیش مشاور یا دکتر. چرا با من این کار رو کردی؟ گفت: غلط کردم، اشتباه کردم، موقعی که شهوت بهم فشار میاره واقعا فکرم کار نمیکنه. گفتم: پس دوباره این کار رو میکنی و پشیمونیت هیچ فایده ای نداره. سرش رو انداخت پایین، خیلی مستاصل شده بود. یه لحظه دلم براش سوخت. تو این مدت بنظرم اومد خیلی پیر و شکسته شده ولی دوباره صحنه اون شبایی که می اومد سراغم اومد جلوی چشمام. بهش گفتم: به جای اینکه قیافه بگیری برو دکتر. گفت: باشه چشم، هر چی تو بگی همین فردا صبح میرم دکتر.
صبح باهاش رفتم. دکتر قرص و چند تا آمپول بهش داد که باید ماهی یه دونه بزنه. بهش گفت: حتما برای تزریق یه نفر همراهش باشه. داروها ممکنه عوارض بده و حالش رو بد کنه، تا دو هفته اگه عوارضش از بین نره بربم پیشش. به میثم گفتم: نگران نباش همه چی درست میشه. گفت: هنوز میترسم سهند. شب در اتاقم رو قفل میکنم، اگه خوب نشه چی؟ گفتم: طرف دکتره حتما یه چیزی میدونه دیگه. آروم گفت: امیدوارم.
تقریبا ده روزی گذشته بود، تو این مدت فقط دو بار میثم رو دیدم. نه اون حرفی از مامانش میزد و نه من روم میشد چیزی ازش بپرسم. تا اینکه یه روز میثم زنگ زد و گفت: بچه ها سالن گرفتن اگه حوصله داری بریم فوتبال. گفتم: اگه دوست داری باشه میام. نیم ساعت بعد اومد در خونه و با هم رفتیم سالن. تو راه گفت که عوارض دارو بخصوص بعد از تزریق آمپول خیلی شدید بوده، ولی از دیروز حالش بهتره و شده همون مامان مهربون چند ماه قبل. ولی رابطمون خیلی سرده و هرچی مامان سعی میکنه بهم نزدیک بشه نمیتونه. بهش گفتم: ببین میثم جان هر آدمی یه نیازهایی تو زندگیش داره که بعضی از اون نیازهاش اولویته براش. من اصلا نمیخوام از مامانت دفاع کنم یا بگم کارش درست بوده، نه اصلا. ولی این یادت باشه که که طبیعتش اونجوریه. فکر کن خدایی ناکرده با یه غریبه وارد رابطه میشد، جدا از اینکه ممکن بود کلی مریضی بگیره، اگه کسی میفهمید چه آبروریزی میشد. اصلا خودت چه ضربه ای میخوردی. گفت: راست میگی. گفتم: الانم که پشیمونه و بخاطر اینکه تو رو از دست نده حاضر شده این همه بلا سر خودش بیاره. بنظرم بهتره فراموشش کنی و این فاصله رو کم کنی.
حال میثم روز بروز بهتر میشد. تعطیلات تابستون تموم شد و سال تحصیلی جدید شروع شد. درسا سنگین شده بود. طبق معمول میثم تو درسای ریاضی، فیزیک و شیمی حسابی لنگ میزد ولی عربی و ادبیاتش خیلی بهتر از من بود. به اصرار مامانم قرار شد برم پیش میثم و با هم درس بخونیم. برخورد مامانش خیلی گرم و خوب بود و حسابی بهمون میرسید و پذیرایی میکرد. نیم سال اول من و میثم شاگرد اول کلاس شدیم. همه چیز خیلی خوب داشت پیش میرفت. امتحان های نیم فصل دوم هم مثل نیم فصل قبل عالی گذشت. تابستون با هم درس میخوندیم و درسای سال های قبل رو مرور میکردیم گاهی هم فوتبال و گیم بازی می کردیم. دیگه اون روزای وحشتناک فراموش شده بود. سال دوازدهم و قبل از نیم فصل اول، مدیر مدرسمون والدین چند تا از بچه ها رو دعوت کرد و بخاطر اینکه درسمون خوب بود قرار شد بعد از امتحانات کلاس های فوق العاده و تست و نکته بذاره. من و میثم و دو تا از دیگه از بچه های ریاضی رو هم به عنوان امیدهای مدرسه تو قبولی دانشگاه های مطرح کشور معرفی کرد. البته برای کلاس های اضافه و پانسیون پول زیادی هم گرفت. دیگه تمام هَمُّ و غممون شده بود درس.
دیگه وقت چندانی برای بازی نداشتیم. هروقت هوس گیم میکردیم یا با دستگاه من یا میثم یکم بازی میکردیم. بهترین نمرات نیمسال اول رو گرفته بودیم و وضعمون تو کلاس های فوق العاده خیلی خوب بود. امتحان اول نهایی که ادبیات بود رو عالی داده بودیم که میثم اون پیشنهاد عجیب و غریب رو بهم داد و ازم قول گرفت تا بهش فکر کنم. امتحان بعدی سلامت بود و بعدیش زبان و امتحان چهارم ریاضی. خیلی برام مهم بود که بیست بشم. برای ریاضی 4 روز وقت داشتم. دو روزش رو کامل با میثم گذروندم. دوباره فکری شده بود.حواسش کامل به درس نبود.
صبح امتحان وارد حیاط مدرسه ای که امتحان نهایی توش برگزار میشد شدم. در کلاس ها هنوز بسته بود. ورقه ای که نکات مهم رو توش نوشته بودم در آوردم و شروع کردم به مرور مطالب که میثم اومد و گفت که تو دو تا مساله مشکل داره. مساله ها رو بهش توضیح دادم ولی معلوم بود حواسش نیست… بهش گفتم:حواست کجاست؟ گفت: به پیشنهادم فکر کردی؟ نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم: اصلا فراموشش کرده بودم. میثم گفت: آخرش چی سهند؟ گفتم: هیچی بهش فکر میکنم، ولی فعلا تمام تمرکزمون باید روی امتحان ها و کنکور باشه. میثم امسال سال سرنوشته لعنتی بفهم. یکم شل بجنبیم پشت کنکور موندیم. گفت: میدونم ولی یه اتفاق مهمی افتاده. گفتم: برای من مهمتر از قبولی تو دانشگاه نیست. گفت: ولی اگه بدونی شاید نظرت عوض بشه. با باز شدن کلاس ها صحبتش نیمه کاره موند. بهش گفتم: بعد از امتحان صحبت میکنیم.
امتحان که تموم شد دیدم میثم دم در ایستاده. بهش گفتم: چقدر زود تموم کردی. نکنه خراب کردی؟ گفت: فکر نکنم بیست بشم ولی زیر هجده هم نمیشم. اووف بلندی کشیدم و گفتم: بالاخره با این هوش و حواست خودت رو بگا میدی. بدون اینکه منتظر جوابش باشم راه افتادم سمت خونه. امتحان بعدی دینی بود، خیالم راحت بود ازش کتاب رو خورده بودم. میثم دستم رو از پشت گرفت و گفت: چند دقیقه صبر کن. با بی حوصلگی گفتم: چته میثم؟ بذار امتحان ها تموم شه بعد. گفت: میترسم خیلی دیر بشه. با عصبانیت گفتم: چی دیر بشه میثم؟ تو خودت میفهمی چی میخوای و چکار میخوای بکنی؟ فکر نمیکنی بعدش چی به سر رفاقتمون میاد ؟ با چه رویی تو صورت هم نگاه کنیم؟ گفت: به همه اینا فکر کردم ولی اول حرفای من رو گوش کن، اگه قانع نشدی هرچی بگی قبوله. با بی حوصلگی گفتم: تو راه برام تعریف کن. گفت: مامان یه ماهه دیگه داروها رو مصرف نمیکنه. تقریبا با فریاد گفتم: چی؟ گفت: بعد از دو سال داروها عوارض نشون داده چند بار مامان کارش به بیمارستان کشید. گفتم: چی میگی تو؟ چرا قبلا بهم نگفتی؟ گفت: چی میگفتم؟ تو تمام فکر و ذکرت درس و قبولی دانشگاهه، نمیخواستم تمرکزت بهم بریزه. با شنیدن این حرفش از خودم بدم اومد. ایستادم. میثم آهی از ته دلش کشید و گفت: دکترش چند تا آزمایش و سونوگرافی انجام داده، یه ماه پیش بالاخره داروهای مامان رو قطع کرد. تشخیصش التهاب شدید دهانه رحم و فیبروم تخمدان بود. میگفت اگه ادامه پیدا کنه حتما تبدیل به سرطان میشه و تاکید کرده مامانم ازدواج کنه. بغض راه گلوش رو بست و سکوت کرد. من تو شوک بودم، اینقدر خبرهایی که داد غیر منتظره بود که جفت با چسبیده بودم به زمین. گفتم: الان میخوای چکار کنی؟ یعنی اگه سکس نداشته باشه سرطان میگیره؟ گفت نه ولی اگه مصرف داروها رو ادامه بده حتما می گیره. گفتم حالا باید ازدواج کنه؟ با ناراحتی گفت: مادرم گفته بمیرم نا پدری بالای سرت نمیارم. راستش منم نمیتونم کسی رو جای بابام تو زندگیم ببینم. سنم اونقدر نیست که ازدواج کنم تا مادرم راحت باشه. تنها فکری که به سرم زد تو بودی. تو اگه قبول کنی، خیالم راحت میشه. یه چیز دیگه هم هست. گفتم: چی؟ گفت دو روزه حالت های مامان مثل قبل شده. میترسم همون اتفاقات بیافته دوباره. گفتم: میثم پس رابطمون چی میشه؟ گفت: قول میدم باهاش کنار بیام. گفتم: مامانت چی؟ فکر میکنی قبول کنه؟ گفت: نمیدونم، هیچی نمیدونم فقط همین فکر به سرم زد.
جدا از مشکلاتی که ممکن بود بعدها با میثم پیدا کنم و هم اینکه نگران امتحانات و کنکورم بودم، حس عجیبی داشتم. از یه طرف خیلی خجالت میکشیدم. دوست داشتم سکس رو تجربه کنم. وقتی به شبنم مامان میثم فکر میکردم ته دلم یه جوری میشد، انگار یکی زیر تخمام رو قلقلک میداد. بهش گفتم: اول ببین مامانت چی میگه بعد یکاریش میکنم. با کف دست ضربه ای به پشتم زد و گفت: دمت گرم، یدونه ای.
تا امتحان دینی خبری از میثم نبود. روز امتحان زودتر از من رسیده بود، من رو که دید نیشش تا بناگوش باز شد و بغلم کرد. گفتم: چته؟ گفت: قبول کرد. راستش هم خوشحال بودم هم ته دلم ترس داشتم. نمیدوم ترس بود یا خجالت، هرچی بود بهم استرس وارد میکرد. گفتم: چطوری راضی شد. گفت: یکم مقدمه چینی کردم براش، اول یکم تو سرو کلش زد و جیغ و داد راه انداخت و کلی فحش بهم داد. منم همه حرفای دکتر رو بهش یادآوری کردم و گفتم: فکر نکن بی غیرتم و برام مهم نیست، برعکس دارم عذاب میکشم. ولی چاره چیه؟ بهتر از اینه که من رو بی هوش کنی و بیای سروقتم. بعد رفتم تو اتاقم و در رو بستم. صدای گریه های مامانم می اومد. تا شب که من رو برای شام صدا زد و گفت: به آخر و عاقبتش فکر کردی؟ گفتم: هر چی که میخواد بشه هم نیست. مهم اینه که تو خوب باشی و خیالم ازت راحت باشه. گفت: سهند چی؟ گفتم خیالت راحت باشه اون با من.
سری تکون دادم و رفتم سمت کلاس برای امتحان. امتحان بعدی عربی بود که میثم باید یادم میداد. رفتم خونشون، بر خلاف همیشه خودش در رو باز کرد. بعد از کلی خوش و بش که به راحتی میشد فهمید کلی استرس و ناراحتی پشتشه من رو برد تو اتاقش. با تعجب گفتم: مامانت کو پس؟ گفت: تو اتاقشه، خجالت میکشه و کلی استرس داره. بهش گفتم: لعنت بهت با این پیشنهادت. دو ساعتی بود که داشتیم درس میخوندیم که در باز شد و شبنم با یه سینی میوه و نوشیدنی اومد تو. هر دو تامون از خجالت سرمون پایین بود و تو چشم هم نگاه نمیکردیم. میثم با خوشمزگی و دلقک بازی سعی میکرد فضا رو عوض کنه و تاحدی هم موفق شد. برای اولین بار بود به چشم خریدار شبنم رو میدیدم. بالای موهای طلاییش رو بسته بود و موهای بلندش تا وسطای کمرش میرسید. چشمای آبی اقیانوسی، ابروهای کمونی، پوست سفید و قدی که برای یه خانم بلند بود. سینه های درشت و پاهای کشیده و خوش فرم. اون روز یه دامن کرم رنگ تا کمی پایین زانو پوشیده بود و یه صندل لا انگشتی مشکی که زیبایی انگشتاش که لاک زرشکی زده بود رو چند برابر میکرد. یه تاپ آستین حلقه ای یقه هفت که چاک سینه هاش رو کامل نمایش میداد تن کرده بود. قطرات درشت عرق لای سینه هاش نشون میداد که چه اضطرابی داره. چند باری که جلوم خم شد تا ازم پذیرایی کنه تا نوک سینه هاش که هاله کرم متمایل به صورتی داشت کاملا مشخص شد. پاهای کشیده ای هم داشت. تو یه جمله زیباترین زنی بود که تو عمرم دیده بودم.
دیگه یخمون باز شده بود و لمس های شبنم بیشتر. چند باری سرم رو نوازش کرد و دستش رو پشت گردنم نگه داشت. چند باری هم بازوهام رو فشار داد و دستش رو روی سینه هام کشید. حسابی تحریک شده بودم و کیرم سفت شده بود و پیش آبم شلوارم رو خیس کرده بود. وقتی خواست بلند شه که بره پاهاش رو باز کرد و کمی دامنش رو بالا داد و در حالیکه ازم پرسید چیزی نیاز دارم یا نه بلند شد. نگاهم به لای پاهاش افتاد. شورت مشکی گیپور پاش بود که برجستگی کسش رو نشون میداد. این صحنه تیر خلاصی بود که به عقل نداشتم خورد. اون شب تقریبا دیگه هیچی از درس نفهمیدم. و فردا بدترین امتحان سال رو دادم، امتحان بعدی فیزیک بود که نیازی به خوندن نداشتم و دو روزی هم وقت بود.
بعد از امتحان عربی میثم با استرس گفت: چکار میکنی سهند؟ گفتم: لعنت بهتون گند زدم به امتحان. گفت: یعنی میافتی؟ با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: نه ولی دو تا سوال رو هرچی فکر کردم یادم نیومد و کسشر نوشتم.بیچاره ساکت شد و هیچی نگفت. تو راه بهش گفتم: اگه خودت و مامانت راضی هستین بهش بگو برام لاک قرمز جگری بزنه. ناباورانه نگاهم کرد و گفت: واقعا قبول کردی؟ گفتم: چاره دیگه هم دارم؟ با خوشحالی بغلم کرد و بوسیدم. بهش گفتم: فقط قول بده تو رفاقتمون هیچ مشکلی پیش نیاد. گفت: قول میدم به خدا. گفتم: پس امروز عصر میام پیشت فیزیک کار کنیم.
بعد از ناهار کمی استراحت کردم، ساعت تازه سه شده بود که حاضر شدم برم خونه میثم. مامانم گفت: فکر نمیکنی یکم زوده؟ شاید دارن استراحت میکنن. گفتم: تو فصل آخر یکم مشکل دارم زودتر میرم که بیشتر درس بخونیم. شب اگه دیر اومدم نگران نباشین. تمام تنم پر بود از استرس. راه 5 دقیقه ای یه ربع طول کشید. هنوزم تردید داشتم. زنگ خونشون رو زدم. شبنم خودش در رو باز کرد. به اولین چیزی که نگاه کردم پاهای شبنم بود. میخواستم ببینم لاک چه رنگی زده. یه لاک قرمز مات زده بود، داشتم فکر میکردم این قرمز جگریه که با صدای شبنم به خودم اومدم. سهند جان خوبی عزیزم؟ کجایی حواست نیست انگار. دهنم خشک شده بود بزور آب دهنم رو قورت دادم و هول هولکی سلام کردم. لبخندی زد و دستش رو به طرفم دراز کرد. یه دامن مشکی تنگ تا بالای زانو پاش کرده بود و یه تاپ بندی زرد نازک هم تنش. سوتین مشکیش کاملا مشخص بود.
رفتیم اتاق میثم، میثم رو تختش دراز کشیده بود و حسابی سر درگم و کلافه بود. شبنم رفت و در رو پشت سرش بست. بی حوصله سلام کرد و تو جاش غلطی زد. کنارش نشستم و گفتم: میثم می دونم حالت خوب نیست منم دست کمی ازت ندارم، قلبم داره از دهنم بیرون می زنه. اگه پشیمون شدی همین الان برگردم. با لحن عصبی گفت: نه، چاره ای نیست سهند. بعد بلند شد و نشست. گفت: بیا شروع کنیم از وقتی اومدم خونه هیچی درس نخوندم. می دونستم درس بهانه است برای فرار از موقعیت فعلی. اوایلش که خودمون هم نمی فهمیدیم چی داریم میخونیم. ولی بعد از مدتی اوضاع بهتر شد و بیشتر تمرکز کردیم. شبنم با یه سینی پر از خوراکی اومد تو. دو تا لیوان شیر موز هم آورد که یکیش رو به من داد و یکی به میثم.
گفت: بیشتر از دو ساعته دارین درس می خونین. یکم استراحت کنین. ساعت حدودای شش شده بود. نیم ساعت دیگه هم خوندیم و بعد میثم گفت برم برای شام خرید کنم و بدون حرف اضافه ای از خونه زد بیرون. بعد از رفتن میثم شبنم اومد رو تخت کنارم نشست و گفت: اوضاع چطوره؟ گفتم: بد نیست، یکم زمان لازم داریم، تا امتحان کاملا آماده میشیم. دستش رو گذاشت رو کیرم و گفت: منظورم اوضاع اینه و بدون اینکه منتظر جوابم بشه کمر بندم رو باز کرد و شلوار و شورتم رو از پام در آورد. نشست وسط پام و شروع کرد به خوردن. با استرسی که داشتم کیرم به سختی بلند شد. حس خوبی داشتم. دهنش گرم بود و حسابی داشت بهم لذت می داد. مخصوصا وقتی با تخمام بازی می کرد. وسط ساک زدن، پرسید اولین بارته؟ سرم رو به علامت تائید تکون دادم. گفت: پس راحت باش و جلوی اومدن آبت رو نگیر. اینقدر خوب و حرفه ای خورد که در عرض چند دقیقه آبم اومد و بدون اینکه کیرم رو دربیاره همش رو خورد و اینقدر ادامه داد تا کیرم شل شد. یکم تخمام رو خورد و بوسید و گفت: اوووه این همه آب کجات جمع شده بود؟ خنده بلندی زد و از اتاق رفت بیرون. یکم بعد با یه لیوان شیر موز اومد تو. گفت: برات معجون درست کردم بخور جون بگیری. خیلی شیرین بود. یه جورایی دلم رو زد ولی تا تهش خوردم و بی حال دراز کشیدم. کامل لخت شد و اومد کنارم دراز کشید و شروع کرد به بوسیدن و نوازش کردنم. با دستش با کیر و تخمام بازی می کرد و سینه هام رو می خورد. سینه هاش رو می مالید به صورتم. خیلی نرم و داغ بود. شروع کردم به خوردن سینه هاش. من رو روی خودش کشید و لبهاش رو رو لبهام گذاشت و شروع کرد به خوردن لب و زبونم. بعد سرم رو به سمت پایین فشار داد. خب بار اولم بود و خیلی ناشی بودم. چونش رو بوسیدم و لبهام رو روی پوست گردنش کشیدم و شروع کردم به مک زدن گلو و زیر چونش. ناله ای کرد و گفت: فقط آروم، مراقب باش کبودم نکنی. سینه هاش رو می خوردم و میمالیدم. لبهام رو رو پوستش کشیدم و رفتم پایین تر زبونم رو تو نافش چرخوندم. صدای ناله هاش بلندتر شده بود. پاهاش رو کامل باز کرد، اولین بار بود کس می دیدم. یه کس سفید تپل که کمی چوچولش بیرون زده بود لاش رو باز کرد، می شد گفت کالباسی روشن بود. حسابی خیس شده بود، زبونم رو به چوچولش زدم، مزه خاصی نمی داد. خودش گفتم که چجوری بخورم براش. وقتی می خوردم تو ابرا بود . حسابی قربون صدقم میرفت و تشویقم میکرد. یکم که خوردم پاهاش رو گذاشت رو پشتم و سرم رو فشار داد به کسش و جیغ نسبتا بلندی کشید. خودش رو سفت کرده بود و داشت می لرزید. ترسیده بودم. حالتش چند ثانیه طول کشید و بعد شل شد و بی حال افتاد. خوابیدم روش و شروع کردم به بوسیدنش. با صدای آرومی گفت: ترسیدی؟ گفتم: اوهوم. لبخندی زد و لبهام رو بوسید و گفت بهترین ارضای عمرش رو تجربه کرده. بعد بلند شد و کیر نیمه راستم رو تو دهنش گذاشت و حسابی خورد تا سفت شد. دراز کشید و لای کسش رو باز کرد و گفت برم روش. با دستش کیرم رو گرفت و یکم لای کسش کشید و بعد گفت آروم فشار بده. حس فوق العاده ای بود، کیرم داشت تو یه جای خیس و گرم و تنگ وارد می شد، یکم که رفت تو ولش کرد و گفت همینجوری تا ته بکنم تو. شروع کردم به فشار دادن تا تخمام رفته بود تو و شروع کردم به تکون دادن خودم. شبنم می گفت تندتر بزنم و تا ته بکنم. سرعتم رو بیشتر کردم. کامل خوابیدم روش، حرکاتم غیر ارادی بود. شبنم ازم می خواست محکم تر تلمبه بزنم و مدام پشتم رو نوازش می کرد. یه جا محکم بغلم کرد و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و بخودش فشار داد و با چند تا آه بلند دوباره ارضا شد. کاملا بی حال شده بود ولی من تازه خوشم اومده بود و محکم تلمبه می زدم. بهم گفت: مراقب باشم آبم رو توش نریزم. نزدیک به اومدنم که شد بهش گفتم، ازم خواست بذارم لای سینه هاش. کیرم رو گذاشتم لای سینه هاش و خودش شروع کرد به بالا و پایین کردن سینه هاش. آبم با فشار پاشید. تا گردنش رو خیس کرده بود. کیرم رو گذاشت تو دهنش و یکم خورد. بعد با انگشتاش آبم رو مالید به سینه هاش و می خندید. کنارش دراز کشیدم. خودش رو پاک کرد و من رو تو بغلش فشار داد و گفت: از این به بعد مرد منی. تا میثم برگرده یه بار دیگه سکس کردیم. کیرم کاملا سفت نمی شد، بعد از کلی خوردن نشست روم و همون کیر نیمه شقم رو کرد تو کسش. اینقدر کسش رو رو کیرم چرخوند تا ارضا شد. ولی من ارضا نشدم.
نیم ساعت بعد میثم اومد، از نگاه و رفتارش می شد فهمید که می خواد بدونه چی شده. وقتی سکوت من رو دید متوجه همه چی شد ولی به روی خودش نیاورد. ساعت نزدیک هشت شده بود. به میثم گفتم دیر شده باید برم. گفت: شام بمون پیشمون. گفتم روم نمی شه تو روی تو و مامانت نگاه کنم. بهتره برم. چیزی نگفت. شبنم هر چی اصرار کرد شام بمونم قبول نکردم. گفت: پس به مامانت زنگ می زنم فردا شب بمونی پیشمون اینجوری بیشتر فرصت دارین درس بخونین…
اون سال بهترین سال عمرم بود. میثم پزشکی دانشگاه ایران قبول شد و من دندانپزشکی دانشگاه تهران. سال سوم پزشکی میثم با یکی از دخترای سال پایینی دانشگاه ازدواج کرد. تا اون زمان من هفته ای یکی دو بار با مامانش سکس داشتم. بعد از ازدواج میثم، شبنم با یه آقایی که ده سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کرد.
الان بیشتر از 15 سال از اون دوران می گذره من هم بعد از دانشگاه و سربازی ازدواج کردم. یه پسر من دارم و یه پسر و دختر هم میثم. هنوز رفاقتمون رو بعد از این همه مدت حفظ کردیم. گاهی تو دور همی که میذاریم شبنم رو میبینم و از مرور خاطرات گذشته تنها لبخندی رو لب هامون نقش می بنده…
پایان

نوشته: مبهم (DrAner)

بازدید 11,075

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “مامان آرومم کن (۲ و پایانی)”

  1. قلم خیلی خوبی داری.فقط کافیه یه ذره اطلاعاتت رو ببری بالا تا فضای داستانت باور پذیر تر باشه.مثلا ۱۵ سال پیش درسی به اسم سلامت وجود نداشته یا امتحان نهایی به اهمیت الان نبوده

  2. اول اینکه وسط داستان یهو راوی داستان عوض میشددوم اینکه هرچقدرم باهم رفیق بودین هیچ وقت نمیاد بهت بگه مامانم اینکارو کردهنهایت خودش با مامانش اینکارو میکنه نه از تو بخاد

  3. داستانت عالی بود و میشد با خواندن داستان فضاها رو تجسم کردیه نکته دیگه اینکه کوص مامان Ahmadshah4هر داستانی که خواندم این کوصکش زیرش نوشته …

  4. آفرین داداش عالی نوشتی دقیقاً هم همش واقعی بود من اون زمانو یادمه یه دوره‌ای بود قحطی کیر اومده بود همه مجبور بودن یا برن پسرشونو خفت کنن بهش کس بدن یا برن قرص بخورن شهوتشون بخوابه

  5. خداشانس بده کاش ماهم همچین رفیقی میداشتیم ومامانش رودرمان میکردیم

  6. نگارش روانموضوعی بسیار جذابایده ای خاصاماپرداخت به داستان کم داشت. منطق در عین وجود اما وجود نداشت.قلمت خوبه عزیز نویسندهبیشتر بنویس. شما قطعا توانایی بسیار داری

  7. فقط اون ننه جنده های که نظرات فیلسوفانه میدن و مو شکافی های تخمی میکنن 😑😑🖕🖕🖕

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید