میخوام همه چیز رو کامل بگم و هیچ ترسی ندارم.
کلاس ششم بودم فکر کنم حدود ده یازده سالم بود اگه اشتباه نکنم که ما خونمون آماده شد. ما توی شهر یزد زندگی میکنیم. خانه نوساز ما آماده شد و بعد از چندین سال تلاش کارگری پدرم بالاخره خونمون ساخته شد.
اوایل بهار بود رفتیم توی خونه خودمون. خونه ما خیابون سلمان بود. کسایی که یزدی هستن میدونن کجاست.
من تک فرزندم. پدرم متولد 53 هست و مادرمم 58 هست. پدرم یه مرد کاملا نرمال هست نه چاق هست نه لاغر کاملا نرمال و خوشتیپ و عالی(اینو میگم یهو فکر نکنید دلیل رابطه مادرم این بوده که پدرم مشکل داشته نه اتفاقا هنوز عاشق هم هستن و هنوز ندیدم دعوا کنن یا مشکلی داشته باشن)
مادرمم یه زن خوشگل صورت گرد چشم و ابرو و مو مشکی و سفید با یه هیکل توپر.
چاق نیست توپره با سینه های بزرگ.
مادرم الان مانتویی هست و بیرون شال و مانتو هست ولی اون موقع چادری بود.
توی خونه هم همیشه لباس باز میپوشید و دامن همیشه به پا داشت. منم از اون بچه مامانی ها بودم که وابسته مادرم بودم
خلاصه زیاد نمیگم میرم سراغ اصل ماجرا
دو سه ماهی که گذشت یکم شرایط ما سخت شده بود. پدرم کارگر کارخونه بود و حالا با اون حقوق کارگری و وام هایی که گرفته بود صاحب خونه شده بودیم ولی قسط وام ها خیلی سنگین بود. حتی تا قبل از تکمیل خونه هم قسط مصالح ساختمانی رو میدادیم و چند باری پدرم از بقیه پول قرض کرده بود ولی بدشانسی که ما داشتیم این بود که اون کارخونه همیشه حقوق هارو دیر پرداخت می کرد. حقوق ها رو دو ماه یکبار میریخت. حتی شده بود تا چهار ماه حقوق نداده بود همه با اعتصاب و اعتراض حقوق هارو گرفتن و حقوق چهار ماه رو یکجا زده بود.
پدرم با این اوضاع توی شرایط سختی قرار داشت. چندین سال بود کار کرده بود اونجا و نمیشد بیاد بیرون. چند سالی تا بازنشستگی نمونده و کلا مجبور بود بسازه.
مادرمم که خانه دار بود دید اینجور نمیشه.
مادرم از همسایه ها شنیده بود یه کارگاه قالی بافی هست به پدرم گفت میرم اونجا ببینم اگه شد منم کمکت میکنم.
توی خیابون ما یه محله هست به اسم نظرکرده اونجا یه مسجد و حسینه کوچیک داره روبروی این مسجده یه سالن روضه خونی هست یه سالن دیگه هم هست که کنارش کارگاه قالی بافی هست برای همین حسینه و مسجده هست و هر کسی اجاره میکنه اینجارو پول اجاره رو میده به همین حسینه که خرج مراسم ها بشه. الان نمیدونم هنوز فعال هست یا نه. یزدیا خصوصا کسایی که تو کار قالی هستن میدونن کجا رو میگم.
یادمه صبح شد. پسر داییم هم اومده بود خونه ما از شهرستان اومده بود یه هفته ای خونه ما بود سه سال ازم بزرگتره. مادرم به ماهم گفت بیاین بریم ببینیم چجوریه.
تا خونه ما پیاده ده دقیقه هم راه نبود. رفتیم اونجا وقتی مادرم وارد شد اونجا پر از زن بود همه هم زن های سن بالا بودن پنجاه سال به بالا(حداقل قیافه هاشون که اینطور میخورد)
وقتی مادرم رفت داخل من و پسر داییم هم رفتیم همه زنا خب راحت بودن و سر برهنه بودن به قول گفتی مارو دیدم سریع چادر سرشون کردن و به ما گفتن بیرن بیرون. مادرم گفت اینا بچه هستن هنوز. بعد مادرم گفت رئیس اینجا کیه یدونه از زنا گفت آقای فلانی.مادرم شمارش رو گرفت باهاش تماس گرفت و راجب کار گفت و باهاش حرف زد. گفت که نیاز به این کار داره و بلده و از بچگی پیش مادربزرگم قالی بافی بلد بوده. راجب شرایط کار و حقوقش پرسید و خلاصه اون مرده که اسمش ماجد بود گفت فردا تشریف بیارید هستم میتونیم حرف بزنیم اگه اوکیه شروع کنید.
رفتیم خونه بعد از ظهر که پدرم اومد از سرکار اومد مادرم گفت راجب اونجا و محیطش و گفت من راحتم برم اونجا کار کنم.راجب دستمزد هم اینجوریه که هر ردیف قالی که بافته بشه گفته 3هزار تومان دستمزد میده.(اون موقع دلار فکر کنم 4هزار تومان هم نبود. حقوق پدرمم فکر کنم 800 هزار تومان بود اون موقع ولی یه چیز در همین مایه ها بود قیمت کار و دستمزد)
مادرم پدرم رو راضی کرد که من میرم. محمد که یا با دوستاش میره توی کوچه بازی میکنه یا خونه هست. غذا هم راحت درست میکنم کلا پنج دقیقه فاصله داره و راحت میرم و میام و توهم دیگه مجبور نیستی دو شیفت پشت سر هم برداری
پدرم با اینکه خیلی مخالف بود مادرمو دوست داشت میگفت من کار میکنم بیشتر ولی مادرم گفت نه و خلاصه کار رو شروع کرد.
تابستون بود شده بود دیگه. من صبح بیدار میشدم تنها بودم مادر پدرم سر کار بودن. ساعت ده یازده دیگه میرفتم بیرون با بچه ها بودم تا ظهر که دوباره میومدم خونه مادرمم اون موقع میومد خونه و کارش تموم میشد.
اگه بیرون نمی رفتم با پلی استیشن بازی میکردم ساعت ده اینا مادرم یه ده دقیقه میومد خونه سر به غذا میزد یا به من میگفت حواسم به غذا باشه و کی خاموش کنم و…
این از توضیحات اینجا که امیدوارم تا اینجا خوب همه چیز رو گفته باشم.
حالا بریم سراغ ماجد.
صاحب اون کارگاه قالی بافی که گفتم اجاره کرده بود اونجا رو اون موقع یه مرد بود که عراقی بود. شاید بگید چرا عراقی. چون اکثر کسایی که توی خیابون سلمان یزد زندگی میکنن عرب های مهاجر هستن که از جنوب ایران اومدن یا از عراق.سی چهل ساله اینا اینجا زندگی میکنن و کلا خیلی هاشون اینجا بزرگ شدن.
این ماجد هم ایرانی عراقیه و کلا توی ایران و عراق رفت و امد داره و وضع خوبی هم داره.
یه آدم هیکلی خوشتیپ بود که فکر کنم چهل و خورده ای سال رو داشت اون موقع.
مادرم میگفت اونجا نیست و هفته ای یکی دوبار میاد سر میزنه و میره و حتی عراق هم میره و میاد.
من وقتی با بچه ها بازی میکردم ظهر میشد معمولا میرفتم اونجا که کار مامانم تموم شد باهم بریم خونه و خب اونجا گفتم زنا هم راحت بودن. مادر منم همینطوری بود معمولا با یه تاپ و موهای کلیپس زده می شست و قالی رو می بافت. منم دیگه برای بقیه زنا عادی شده بودم و همه فکر میکردن بچم و یه جورایی دوست شده بودم باهاشون.
میرفتم توی حیاط کارگاه یا براشون چایی میبردم و…
یه بار که رفتم اونجا دیگه ساعت یک و نیم بود همه داشتن میرفتن دیگه من و مادرم تقریبا آخرین نفر بودیم من دم در بودم دیدم ماجد اومد سلام کرد. گفت شما کی هستی گفتم پسر فاطمه خانوم هستم. دست داد باهم و گفت ماشالله چه گل پسری داره بهش نمیخوره. رفت داخل منم پشت سرش رفتم داخل. مادرم داشت کیف و وسایلش رو برمیداشت وقتی برگشت ماجد رو دید یهو شوک شد یه جیغ کوچیک زد.
مادرم یه تیشرت پوشیده بود و سر برهنه بود با یه شلوار راحتی به پا داشت.
ماجد هم خندید و گفت ببخشید سرزده اومدم. مادرم سریع شالش رو برداشت انداخت روی موهاش ولی چادرش چون دم در ورودی آویزون بود به چوبلباسی نرفت برداره. به من گفت محمد چادر منو بیار گفتم باشه ولی اون موقع حس عجیبی داشتم نمیخواستم چادر مادرم رو بیارم اولین بار بود میدیدم یه نامحرم مادرم رو داره میبینه یه حس عجیبی اومد بود سراغم یه لذتی داشتم میبردم.
مادرم با اون تیشتر که سینه های بزرگش کاملا برجسته و معلوم بود و دستای سفیدش که معلوم بود جلو ماجد وایساده بود.
ماجد گفت میشه حرف بزنیم مادرمم نشست. منم نمیخواستم چادر بیارم واسه همین پشت در وایساده بودم. ماجد گفت اومدم سر بزنم ببینم قالی ها و پیشرفت کار چطور بوده حالا هم که شمارو دیدم بهترین فرصته برای چیزی که میخوام انجام بدم میدونم میخواید برید ولی اومد یه پیشنهاد بهتون بدم. گفت میدونید که من چند ماه عراقم چند ماه ایران. اینجا هم یکی از کارهایی هست که من توش فعالم. شما رو میخوام بکنم مسئول اینجا که پیگیر کارهای من باشید. چون شما جوان تر بقیه هستید و سواد کافی هم دارید. میخوام اینجا اگه قرار شد قالی رو بار بزنن یا الیاف رو بیارن و کار خانوم ها همه اینا ناظرش شما باشید و توی وایبر هم باهم در تماس باشیم و کارها رو بهتون میگم انجام بدین.
مادرم گفت حقوقش چطوره مسئولیت سختیه.
گفت نگران نباشید فاطمه خانوم خودم کمکتون میکنم شما فقط موافقت کنید که مادرم گفت باشه.
گفت وایبر دارید که مادرم گفت نه گفت پس نصب کنید اونجا کارمون رو انجام میدیم و صحبت میکنیم.
بعد من سریع رفتم دم در تو کوچه دیدم ماجد و مادرم اومدن و مادرم چادرشو از چوب لباسی برداشت و با یه نگاه عصبانی نگاه من کرد و ماجد خداحافظی کرد و مادرم اومد سمتم گفت چرا نیاوردی چادرم رو گفتم عه یادم رفت مامان دوستم رو دیدم یادم رفت.
رفتیم خونه مامانم خبر خوش رو به بابام گفت و بابام هم خوشحال بود. مادرم همون شبش اومد گوشیش رو اورد گفت وایبر بریزم براش. من اینا رو بلد بودم براش نصب کردم.
گذشت و گذشت یادمه من تازه رفته بودم کلاس هفتم و تازه داشتم راجب جق زدن و سکس و این چیزا میفهمیدم. یادمه اون موقع گوشی خریده بودم و با دوستام حرف کس و کون بود همیشه توی مدرسه و منم تازه پورن میدیم و یه اوضاعی بود.
یه روز وقتی رفتم خونه مادرمم پنج دقیقه بعدش همیشه پشت سر من میومد خونه. وقتی اومد دیدم دست پر اومده.
گفتم مامان اینا چیه گفت نمیدونم خودمم اقا ماجد تازه از عراق اومده اینارو اورده گفته اینا سوغاتی هست.
گذاشت رو میز و رفت لباساشو در بیاره. منم فضول سریع باز کردم کردم ببینم چیه دیدم چند تا شیرینی و لباس و این چیزا هست. دیدم چند تا تیشرت پسرونه هست برای خودمه. چند تا پیراهن مردانه بود که برای بابام بود. یه چند تا شال و روسری و چادر و دوتا لباس شب زنونه.
لباس شب هارو که دیدم خیلی زیبا و سکسی بود. معلوم بود قیمت بالایی هم داره. یدونه لباس شب ها مشکی بود بعد قسمت سینه هاش تور توری بود یعنی کامل سینه از اون زیر معلوم بود و پایینش مثل دامن و روش هم نگین کاری شده بود. یه چیز خیلی سکسی و زیبا
مادرم که اومد اینارو نشون دادم گفتم ببین داشت میدید ولی تا لباس شب هارو دید سریع برداشت و گذاشت تو کیسه و رفت تو اتاق.
من از رفتارش فهمیدم میخواد سریع قایم کنه که بابام نبینه.
دیدم بعدش هم سریع مامانم گوشی رو برداشت و داشت پیام میداد.
چند روزی گذشت فضولیم و فکرام باعث شد گوشی مامانم رو بعد از ظهر که خواب بود بردارم و برم ببینم چی نوشته اون روز واسه ماجد.
چون اون روز اصلا به بابام راجب لباس شب ها نگفت.
رفتم برداشتم رمزش رو زدم و دیدم نوشته این چه لباسیه برای من اوردی.پسرم دید شانس آوردم شوهرم ندید وگرنه چی میگفتم. نمیگفت چرا این یارو برات همچنین لباسی اورده.
دیدم ماجد نوشته اینو خوب برای خودم و خودت گرفتم عزیزم. فقط جلوی خودم می پوشی دلبری میکنی باهاش
اینو که خوندم شوک شدم. ضربان قلبم بالا رفت. دهنم خشک شده بود. کیرم شق شده بود. عصبانی بودم. هیجان داشتم.نمیدونم چطور بگم یه حس عجیب یه شوک عجیب زده بود بهم.نمیدونستم چیکار کنم. همه فکرایی که راجب مادرم میکردم که پاکه و توی این خط کار ها نیست حالا همه اینا برعکس شده بود.
گفتم شاید دارم اشتباه میکنم شاید هیچ مسئله ای نیست. رفتم ادمه پیام هاشون رو خوندن.
دیدم نوشته که یه عکس بگیر حالا ببینمت خوشگلم. دیدم مادرم جلو آینه وایساده و لباس شب هایی که گرفته بود براش عکس گرفته بود. سینه های بزرگ و سفیدش معلوم بود. یدونه دیگه عکس گرفته بود پشت کرده بود به اینه جوری که کون بزرگش معلوم باشه. کیرم داشت منفجر میشد.
اعصابم کیری بود. دیدم ماجد پیام هایی فرستاده که قربونش میرفت نازشو میکشید
مثلا نوشته بود جانم به فدات عزیزم چقدر ماه شدی.
یکم دیگه از پیام هارو خوندم وبعد دیگه گوشی رو گذاشتم کنار رفتم تو اتاقم
چند روزی اخلاقم بد شده بود از مادرم متنفر بودم. توی مدرسه کلا اعصابم خورد بود فکرم درگیر بود ولی حس بی غیرتی به من غلبه کرد. گفتم باید برم همه چت هارو از روز اول بخونم ببینم چی گذشته چی گفتن.
وقتی بعد از ظهر شد مامانم و بابام رفتن خوابیدن من گوشی برداشتم رفتم تو اتاقم
از پیام اول. دیدم اول یکم راجب کار حرف زدن ولی بعد ماجد کم کم شروع کرده بود از تعریف و لاس زدن با مادرم. خیلی پیام بود خیلی زیاد بیشترش پیام کاری بود.
عکس های قالی ها و روند کار و… ولی خب پیام های لاس زدن هم بود.
همه چیز هم ماجد شروع کرده بود از تعریف کردن راجب مادرم. جوری که دلشو برده بود.انقدر این ماجد دیوث تعریف کرده بود که مادرم رو مخش زده بود. مثلا ماجد نوشته بود کاش زن ایرانی مثل تو داشتم انقدر خوشگل و زیبا بود. زنای عراقی هیچ کدوم به پای تو نمیرسن و…بعد مادرم هم کم کم پا داده بود بهش.پیام هارو خوندم و خوندم تا رسیدم به یه پیام حدودا برای اوایل مهر بود. نوشته بود فردا میرسم یزد به همه بگو نمیخواد بیان فردا میخوام خودم و خودت دوتایی پیش هم باشیم.
مادرم نوشته باشه عزیزم صبح بیام کارگاه ماجد نوشته بود اره بیا میام ولی میبرمت خونه ساعتی گرفتم اونجا راحت تر از کارگاهه.
مامانمم نوشته بود چشم عزیزم ساعت هفت منتظرتم.
اینو که خوندم دیگه فهمیدم مامانم به ماجد کس و کون رو میده ولی نمیدونم از کی شروع کرده بود. چون توی چت ها متوجه نشدم و چت ها از یه تاریخی به بعد کلا شده بود لاس زدن و قربون هم دیگه رفتن.
اینجا شاید بپرسید ماجد مگه یزد زندگی نمی کرد مگه خونه نداشت باید بگم ماجد چیزی که ازش میدونم با مادر پیرش زندگی میکنه و با اینکه خیلی پول داره ولی خونه مجردی نداره. عراق ولی خونه داره خودش اما مادرش و خواهر برادراش همه ایرانن.
به رفتار های پدر و مادرمم توجه کردم فرقی ندیدم. مادرم شبایی که به پدرم میداد رو من یواشکی صداشون رو میشنیدم و حتی سکسشون هم کم نشده بود.
البته خب مادرم همیشه و هر روز که سکس نداشت با ماجد. مادرم نمیتونست شب یا بعد از ظهر بره پیش ماجد.صبح هم که تو کارگاه بود و ماجد هر روز نمیومد که سر بزنه اونجا و اگر هم میومد هم نمیتونست دست مادرم رو بگیره جلو اون همه زن ببرتش بیرون یا تو اتاق بکنتش. سر همین چیزی که توی چت ها متوجه شدم این بود که اونا دو هفته یکبار کارگاه رو یک روز به همه مرخصی میدادن و میگفتن نمیخواد بیاین و تعطیل هستین و خودشون میرفتن توی کارگاه یا خونه اجاره ای باهم سکس میکردن اینم در شرایطی که ماجد ایران بود وگرنه همیشه یک ماه یا حتی بیشتر میرفت عراق کارهای اونجاشو میگردوند و دوباره میومد ایران.
چت هارو خوندم و کیرم شق شق بود. لاس زدنای مامانم و ماجد رو میخوندم و لذت میبردم. بی غیرتی بهم اثر کرده بود. تا رسیدم به چت هایی که ماجد رفته بود عراق. دیدم هر روز چت کردن. ماجد نوشته بود دلم برات تنگ شده عروس خوشگلم. بعد عکس کیرشو فرستاده بود. کیر بزرگی داشت سر بالا و کلفت. یه فیلم هم فرستاده بود باز کردم دیدم داره کیرشو اروم با دستش میماله و یه چیز به عربی میگفت و فقط عزیزم هاشو میفهمیدم. قشنگ صداش حشری حشری و نسخ کس مامانم بود.
کیرش رو که دیدم انصافا دلم خواست. دلم خواست کونی بودم به این کیر کلفت میدادم دیگه مادرم که تجربش رو داشته بود بماند.دیدم مامانم هم عکس از ممه هاش و کس و کونش فرستاده.
اینجا اولین بار بود کس و کون مادرم رو میدیدم. کس بزرگ و پف کرده مامانم ولی سیاه بود. بر خلاف پوست و ممه های سفید مامانم ولی کس تپل و سیاهی داشت.
تا کیرمو مالیدم ابی ازم اومد جوری ارضا شدم انگار من مامانم رو کرده بودم.
دوستان تا اینجا نوشتم خیلی زیاد شد اگه دیدم نظرتون مثبته ادامش رو میگم
میخوام ادامش رو بگم که سکسشون رو دیدم و سفر عراق هم بگم.
اگه نظری راجب نوشته ها یا گفتارم داشتید بگید و اینکه به جان مادرم که عزیزه برام بمیره اگه بخوام یک کلمه ازش رو دروغ گفته باشم.
فحش هم میخواید بدین ولی واقعیت اینه جامعه اینجور اتفاق ها زیاده داخلش و گی و بی غیرتی و… هست حتی خودتون و اشناهاتون ولی کسی نشون نمیده فکر میکنید اینا الکیه یا دروغه.
نوشته: محمد
30 پاسخ به “مامانم زیر خواب کیر عرب شد”
خوب بود پرقدرت ادامه بده قسمتهای جدید سریع اماده و ارسال کن دمت گرم
ادامه بده . جالب بود
عالی بود منتظر پارت بعدی ام
خیلی دوست داشتم بازم بنویس
چون با جزئیات نوشتی و به واقعیت نزدیکه ادامه بده ولی نرین تو روند داستان
جالب بود!
خوب بود زودتر ادامه بده
مامانت خوببب کردد زن کیر خوب میبینه باید بده
جووون عزیزم عالی بود ادامه بدهخیلی دوس دارمبدونم وارد رابطه مامان و ماجد شدی یا نه؟
خیییلی خووب بودکیرم توکوس مامان خشگلت
اگر هنو یزدی بیام دنبال مامانت
خیلی تمیز و با لحن درستی نوشتی…هرچند تحریک امیز نبود ولی ادم از خوندن داستانت لذت میبرد و دوس داشت ادامشو بخونه…حتما ادامه بده که نویسنده با لحن صادقانه کم پیدامیشه 👏
خیلی از ماها سکس پدرو مادرمونو دیدیم حالا کم یا زیادولی کوس دادن مامان چیز خوبی نیست ، البته این به باباربط داره شاید دوست داره کوس دادن زنشو ببینه و یا سکسضربدری بزن ، این بین خودشونه و به بچها هیچ ربطی ندارهنباید هر کسیرو قضاوت کنیم 👙💄👠
کس خل تو هم مثل من ننتو بگا چرا فریبه بکنه تو بکن
جالب بود، وایب حقیقت گرفتم، ادامه بده
اووووف دم مامانت گرم. من عاشق زنای شوهردار هوسباز و شیطونم. کاش منم مامانتو میکردم
کاش یه پسر خوب مثل تو توی شهر مام بود مادرشو مورد عنایت قرار میدادم
عالی بود عزیزم
اگه بتونی اون لحظه تاریخی و حساسی که مامانت مخش خورده واسه دادن، حالا چه از چتها چه از جای دیگه، خیلی ماجرا جذابتر میشه که ماجد چی گفته و چیکار کرده که مامانت با وجود داشتن شوهر خوشتیپ و بکن بازم مخش خورده و حاضر شده زیر کیرش بخوابه
اووووف کص مامانت سیاهه عالیهامیدوارم یک روز کیر خودتم بره تو کص سیاه آب آورش
خوب بود ادامه بده چندتا غلطم داشتی
وای چقدر خوب بود داستانش و کاملا واقعی چون کاملا با اون محل و این قالی بافی اشنا هستم 🥹واقعا لذت بردمخوشحال میشم موسنده داستان تلگرام پیامم بده 😊آیدیم :@Mrhesam77
ادامه
عالی بود محمد جان داستانت خیلی قشنگ بود
کیرم تو کص مامان جندت
منتظریم
فاعلم سایز بزرگ از بندر عباس
یک میلف یزدی پیدا نمیشه تا جرش بدم؟
خیابان سلمان مسکن صفائیه کسی نبود؟
داستان بیغیرتی باید یکجا نوشته بشه حتی اگه خیلی طولانی بشه