ماریا دختر افغان

سلام ب همگی حالتون خوب باشه

مهرانم ی پسر ۱۸ ساله معمولی با قد ۱۷۵ وزن ۷۰ گندمی

داستان از اونجایی شروع شد ک واحد بالایی خونه مادربزرگم
بناییش تموم شد و افتادن دنبال مستاجر بعد چند هفته فهمیدم ی خانواده افغان می‌خوان بیان برای اجاره کردن خونه

اومده بودن بازدید اولین باری بود ک ماریا رو می‌دیدم کنار داییش و زن داییش ( چون پدر مادرش فوت کرده بودن ) اونا بزرگش میکردن و با اینکه خانواده شلوغی بودن خوب پول میدادن بابت اجاره برا همون هم راضی کردن مامانبزرگمو موقع اسباب کشی بهشون کمک کردم و اونجا با ماریا کمی حرف زدم دختر خوبی بود لاغر قد حدودا تا سینم چشای تیره و دست حنا زده و رنگ پوست برنزه همیشه هم ی شال مشکی رو سرش بود منم زیاد تو فاز این کارا نبودم چون خودم رابطه فاب داشتم با دوست دخترم
گذشت من ی مدت بخاطر کار و درس ک امتحانام شروع شد نتونستم برم بعد ی مدت ک رفتم
بعد ی مدت ک رفتم کلید خونه مامان بزرگمو داشتم ک انداختم رفتم تو خونه خودش رفته بود مسجد ک ی دفعه دیدم ی دختر با صدای بلند داره دعوا می‌کنه اومدم بیرون فهمیدم ماریا هستش بعدش سریع رفتم بالا ک دیدم تو راه پله نشسته داره با گریه و بغض پای تلفن داد میزنه از اون طرف هم صدای ی مرد بود ک می‌شنیدم منو ک دید اول جا خورد بعد اینکه حرفش تموم شد تلفنش رو قطع کرد
شروع کردم ب پرسیدنه اینکه چی شده شروع کرد با بغض حرف زدن ک آره شوهرم رفته ترکیه و میخواد کلا قید منو بزنه خیلی دلم بهش سوخت واقعا دختر بدی نبود نشستم کنارش شروع کردم دلداریش که یکم ک گذشت صدای کلید انداختن مامان بزرگم اومد من مجبور شدم برم پایین و خب آیدی اینستا رو گرفتم شبش تو اینستا بهش پیام دادم و حالشو پرسیدم و اونم از اوضاع خرابش می‌گفت و ارتباط ما اینجا شروع شد با اینکه سرم شلوغ بود همیشه باهم حرف می‌زدیم و پست بهم می فرستادیم تا اینکه حرفامون سکسی تر شد برا اولین بار بهش سکس چت رو یاد دادم اینکارو خوب بلد بودم و فهمیدم طفلک چ آتیشی بوده زیر خاکستر ک دو ساله از شوهرش دوره از وقتی رفته ترکیه بعد ی مدت ک ی روز خونه مادربزرگم بودم سونی ۲ گذاشته بودم اونجا با نوه ها بازی کنن ک راجبش ب ماریا هم گفته بودم و مادربزرگم رفته بود ختم همزمان ک داشتم با ماریا حرف میزدم داشتم ب این فک میکردم فرصت از این بهتر گیرم نمیاد ی قرص انداختم
بهش گفتم بیا سونی بازی کنیم مامان بزرگم نیستش اومد با کله اومد نشستیم بازی کردیم منم یکم خوراکی آوردم و مشغول خوردن شدیم حین بازی من از حال خودم بگم ک کیرم داشت منفجر میشد قرصه عمل کرده بود قشنگ داشتم میسوختم از درون ب زور پتو مخفی کرده بودم

همینطوری ک داشتیم حرف می‌زدیم ازش پرسیدم شوهرت نیست چیکار می‌کنی ؟ گفت یعنی چی
گفتم خودتو چطوری خالی می‌کنی گفت هیچ واقعا شبا بخاطر. نبودش گریه میکنم گفتم معلومه تو نبودش خیلی داغی هیچی نگفت یکم بعد دستمو آروم گذاشتم رو رونش
اول جا خورد ولی آرومش کردم یکم ک گذشت شروع کردم مالیدن رونش ک خودشو سفت کرد
اول خندیدم بعد در گوشش گفتم عزیزم نگران نباش چیزی نیست بعد خیلی آروم دستمو گذاشتم رو پستون های سفتش اون یکی دستمم رو کصش شروع کردم مالوندن ک ی
آه نالش در اومده بود و قشنگ تو بغلم بود با اون اندام ریز
همینو ادامه دادم شروع کردم لب گرفتن حتی نمی تونست خوب لب بگیره 😂😂😂 دیگه جفتمون حشری شده بودیم سوتینشو باز کردم شروع کردم ب خوردن ممه هاش نوکشون سیاه بود بعد شورتشو در آوردم ب طوری ک اون لخت لخت من لباس تنم بود
ولی وقتی کصش رو دیدم وای ی کص تنگگگگگگگگگگگ و کوچولو ب رنگ قهوه ای سوخته اول میخواستم بخورم چندشم شد چون بو میداد گفتم ولش

انگشتمو چرب کردم و شروع کردم ب انگشت کردن واقعا داشت میمرد بچه خیلی تنگ بود بعد چند دقیقه دو انگشت بعد سه انگشت ک این فرایند خیلی طول کشید

بعد نوبت کیرم شد ک ب محض اینکه کیرمو دید خودشو سفت کرد دوباره استرسی شد ک با بوس و نوازش آرومش کردم

بعد چرب کردن حسابی کیرم گذاشتم دم کصش چشتون روز بعد نبینه من رو فشار قرص اونم تنگ طوری ک یکم جلو می بردم انگار میخواست پاره بشه منم نگه میداشتم و همونو بر می‌گشتم خیلی طول کشید ب آرومیییی ک اشکش در اومد تا ته رفت ی چند دقیقه نگه داشتم همونجا و شروع کردم لب گرفتن ازش و گردنش رو کبود کردن بعدش شروع کردم ب تلمبه زدن همینطور آروم پیش میرفتم ک جا باز کرد

ریتم دادم ب تلمبه هام اولش با هر ضربه ی آه از ته دل میکشید منم میکوبیدم بعدش عادت کردن منم شروع کردم ب کوبیدن سرعتم رو بردم بالا و همزمان میمالیدم کصشو

ک ی دفعه ی جوری لرزید گفتم تشنج کرد😂 ی آب وحشتناک زیادی هم از کصش اومد ماریا جون ارضا شد من همونو آدمه دادم آبم نزدیک بود بیاد در آوردم یکم جق زدم ریختم رو کونش بعد بغل هم بودیم ک تازه یادم افتاد الا هاست ک مامان بزرگ بیاد و سریع جمع و جور کردیم

رابطه من با ماریا شروع شد در حدی ک ماهی پنج شیش بار سکسمون میشد از اونجایی ک مامان بزرگ می‌رفت مسجد و روضه مکان همیشه جور بود منم هواشو همه جوره داشتم چ از لحاظ تفریحی ک کلی با ماشین میرفتم همه جا و چ از لحاظ مالی تا وقتی ک مهاجرت کردن رفتن از ایران تمام ❤️

اون روز اولی ک فهمیدم مستاجر افغانیه فک نمی کردم از ی افغانی خوشم بیاد کلا دید نژادپرستانه ای داشت ولی بعد اینکه دیدمشون اصلا خیلی خانواده خوشگلی بودن هم ماریا هم داییش و هم زن داییش ک گفتم اینا فرق دارن

ممنون ک خوندید ❤️ اگه غلطی ام داشتم ببخشید

نوشته: مهران

بازدید 2,445

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “ماریا دختر افغان”

  1. هر شب برای دوری از شوهرش گریه می‌کرد ولی اومد به تو کــُـس داد؟ انگشتت با اینکه چرب بود نمی‌رفت توش؟ واقعا یک انگشت توی کــُـسش نمی‌رفت؟ تو اصلا کــُـس دیدی؟ گفتی داییش خوشگل بود؟

  2. داستان بود یا خاطره نمیدونم اما اینکه کوس دخترا و زنان افاغنه بویه بدی داره رو از یکی دوتا از دوستانم شنیده بودم. .

  3. خوبه حالا دید نژادپرستانه‌ای! داشتی و رفتی اثاث کشی کمکسون کردی 😂این نژادپرستی چه کوفتیه که یاد گرفتید؟! مثلاً روش‌عن‌فکر هستید؟! 😁

  4. خاک بر سرت که رفتی افغانی کونت گذاشت 😐کس ندیده آخه کلی با زنه ور رفتیبعد کیرتو چرب کردی ؟کیرت چرب بود اما نمیرفت تو ؟

  5. بیا اولش بنویس فانتزیم کردن یک دختر افغانهدیگه هندیش نکنبرو بنده خدا جفت بزنحالا برامون شد مدافع حقوق بشرهمینمون مونده بود جقی ها مدافع حقوق بشر بشن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید