از حموم که اومدم بیرون دیدم گوشیم زنگ میخوره برش داشتم خاله کبرئ بودنسرین هم بغلم بود بهش گفتم هیس ساکت فقط گوش بده بازش کردم زدم رو بلندگو
من: به به خاله عزیزم سلام چطوری خاله جون خوبی؟
خاله: سلام فدات شم تو چطوری عزیزم کجایی؟
من: قربونت برم خاله. منم هیچی اومدم بازار واسه خودم لباس بخرم و اینا
خاله: راستی خونه داداش بودی نسرین اومد خونه دیدیش؟
من: نه خاله من صبح زود از خونه زدم بیرون چون کار داشتم همون ساعت 8 بود زدم بیرون. چطور مگه؟
خاله: اخه نسرین خیلی عجله میکرد بره خونش که مادرت کارشوراحت کردوگفت بابک خواب میمونه نسرین برو بیدارش کن
من: نه ندیدمش شاید بعد من اومده باشه. حالا چی شده اینو گفتی؟ یعنی نسرین هم…
خاله: نه عزیزم گفتم خب شیطونه دیگه یه موقع دیدی نسرین رو گول بزنه بخواد به داداشم خیانت کنه
من: خاله تاوقتی که کوص وکون توهست من نه به کسی نظر دارم نه نگاه میکنم نه ازدواج. اخ که فدای اون کون گندت بشم خاله جووون
خاله: منم فدای خودتواون خرطومت بشم بابک هنوزم یادم میوفته کوص وکونم میخاره دوس داشتم الان زیرت بودم
من: بزار عروسیه میثم تموم بشه وقت زیاد داریم اینقدر میام میکنمت که خودت پسم میزنی
خاله: خدانکنه عزیزم پس بزنم ناصر شوهر کاغذیم تو هم بکنم
من: خخخخخ کوستوبخورم
خاله: اووووف کیرتو بخورم
من: خاله دیوونم نکن کیرم داره بلند میشه زشته توبازار مردم میبینن
خاله: خخخخ باشه برو به کارات برس. کی میای؟
من: عصرمیام خاله جون
خاله: دوستت دارم بوس بوس
من: منم دوستت دارم بوس بوس
گوشی رو قطع کردم یه نگاه به نسرین که گفتم دیدی زندایی همه حواسشون هست سعی کن بیچارم نکنی
نسرین: جنده ببین چقدر منو زیر نظر داشتن خوب کردی گفتی حالا صبح اومدم بازار
من: کبرئ و نفیسه الان منو زیر ذره بین گذاشتن سعی کن تو خونه پیش اونا اصلا به روی خودت و انا نیاری که خیلی زود میفهمن
نسرین: نگران نباش نمیزارم اصلا بویی ببرن
من: زنگ و پیام هم ممنوع اصلا بی تفاوت میشی تا به موقعش یه فکری میکنم
نسرین: باشه… وای بابک کونم بدجوری دردداره خره جوری کردیم که روپاهام نمیتونم وایسم
من: یکی دوساعت دیگه خوب میشی ولی عوضش از این بعد بیشتر دلت میخواد خخخخ
نسرین: دیگه غلط بکنم بهت کون بدم همین کوص نازمو(دستشو گذاشت روش) میزارم در اختیارت بهش حال بدی
من: خب من پاشم برم توهم خودتو جمع وجور کن برو تا نفیسه وکبرئ جندت نکردن خخخخخ
نسرین: جنده خودشونن من میدونم اونابهت دادن اونا که نمیدونن من باهاتم
من: تاحالابدت کبری رو دیدی؟
نسرین: نه
گوشیو آوردم عکس خاله کبری رو که تو خواب ازش گرفتم نشونش دادم گفت
نسرین: جنده ببین چقدر ناز خوابیده انگار کوه کنده
من: خخخخ کوه نکنده کون داده شدید
نسرین یه مشت زد بازوم گفت اسم کون میاری کونم دردش میگیره
خلاصه بعد از خوش وبش وحرفه رفتم بازار یه دست لباس خریدم و ادکلن و جوراب و غیره که ساعت تقریبا 6 عصر بود اومدم خونه دایی خریدامو نشون مادرم دادم و خاله اعظم و خاله حدیث هم دیدن وگفتن ایشالا دامادی خودت اینو که ننم منو گرفت تو آغوشش وصورت موبوسیدخاله کبری هم اومد اونم منو کشید آغوشش بوسيد خلاصه همه دخترا اومدن خریدامو دیدن وپسندیدن که الله گفت پسرعمه من چقدرخوش سلیقه بوده مانمیدونستیم ازاین بعداگه رفتیم خریدبابک رو هم میبریم که همه خندیدن ننم گفت پسرم چیزی خوردی؟ گفتم اره ننه تو بازار نهار خوردم. یه نگاه به اطراف کردم دیدم همه هستن جز میثم و دایی هام و نفیسه و خواهرش. پرسیدم که خاله کبری گفت رفتن آرایشگاه میثم هم رفته خونه عروس خان داداشم رفته کافه داداش کوچیکه هم الان پیداش میشه خلاصه نشستم بین خانوما کمی بگو بخند که حدود یکی دو ساعت گذشت و دخترخاله هام اومدن. وای چقدر خوشگل کرده بودن دختر خاله وسطی از نفیسه کوچکتر که اسمش الهام است از همه زیبا شده بود منم ناخودآگاه روش زوم کرده بودم که با سرفه ننم بخودم اومدم و بدون هیچ واکنشی صحبت رو با دیگران ادامه دادم. کمی بعدش خانمایک به یک رفتن داخل اتاق باهم تنها شدیم که بی مقدمه گفت
ننم: بابک ازالهام خوشت میاد؟
اولش جاخوردم ولی زود فهمیدم بخاطر نگاه کردن زنم فکر کرده عاشقش شدم
من: دخترخاله های من همشون خوشگل و زیبا هستن الهه هم زیباست واقعا. ولی خب ننه البته به مادرانشون رفتن همشون دیگه خخخخ
ننم: میگم نظرت چیه الهام روبرات خواستگاری بکنم؟
من: نه مادر. جون من بیخیال اصلا حرفشم نزن من اون رو به چشم خواهری میبینم(تو دلم گفتم خواهر بزرگم رفته زیرم)
ننم: خب مادر جان تاکی میخوای همینجوری بمونی آخه منم دوست دارم دومادیتو ببینم. نکنه میخوای منو مثل بابات آرزو به دل ببری قبرستون؟
من: الهی فدات بشم ننه اینجوری نگو ایشالا عمرت زیاد باشد و سایت بالا سرم دامادی که سهله نوه هم میبینی
ننم: پس بااعظم حرف بزنم؟
من: ننه اجازه بده بعد تو خونمون حرف میزنیم باشه؟ نمیخوام تو این جشن عروسی فکرم درگیر چیز دیگه باشه
راستش تواین دوروزه کارهایی که با نفیسه وکبرئ و نسرین کردم همش فکرم مشغوله که چرا اطرافیان مادرم همشون جنده از آب دراومدن الهام و الهه وکون دختر خاله کوچکه که اسما نام دارد و 19 سالشه اونا هم منو به شکم میندازن که نکنه اینا هم مثل خاله وزندایی و نفیسه باشن بالاخره دیدم نسبت به همه اعضای فامیل عوض شده بود تو همین فکرا بودم که الهه صدام زد
الهه: بابک یه لحظه میای کمک ما
من: بله الهه خانم شما دستور بدین
الهه: خخخخ قربون پسر عمه خودم برم
من: خدا نکنه دختر دایی من فدای شما ها بشم ایشالله عروسی خودت به تنهایی راه میندازم
پاشدم رفتیم طبقه بالا که چندتا قابلمه و بشقاب و لوازم سنگین که کمک کردم آوردیم حیات بعد زندایی بزرگه گفت که الهه با بابک برین پشت بوم اون پلوپز هارویه چک بکنه بابک که مشکلی نداشته باشد برای فردا
الهه اومدم پشت بوم تو راه پله الهه جلوتر می رفت منم پشت سرش هر قدمی که برمیداشت بیشتر ساق پاهایش دیده میشه الهه هم خداییش خیلی خوش استیل و خوش هیکل بود ولی چیزی که من ازش بیخبر بودم این بود که گویا پیش الهه از من صحبت میکنن خانمها که مثلا بابک و الهه خیلی بهم میان کاش باهم ازدواج کنن الهه هم واسه همین موضوع خیلی دلبری میکرد ولی من بیخبر بودم که بعدها نسرین بهم گفت که چه خبره
رسیدیم پشت بوم سه تا پلوپز بود که نشستم یکی یکی امتحانشون کنیم تا خطری وجود داشته باشد بابت نشت گاز و خرابی شیلنگ و اینکه الهه هم روبروم نشست جوری که لای پاش بازم تو دید من بود. اخه لامصب چقدر خواستنی و خوردنی بود ولی خب الهه دختربودن میشد اما فقط میتونستم نگاش کنم کمی سرمو اوردم بالا چشام رفت لای سینه هاش دیدم الهه میخنده بهش گفتم الهه اصلا بیا کاری بکن من اینجا بهت نیازی ندارم پاشو برو پایین منم کارامو انجام بدم. الهه قهقهه زد خندید گفت چیه حالت خراب میشه؟ خیلی رک وپوست کنده گفت. گفتم خب آره دیگه اینجوری که تو نشستی جلوم تا صبح یدونشم میتونم تست کنم یه خنده قشنگی زد گفت مگه من کجام دیدنیه که حالتو خراب میکنه ؟گفتم ببین دیشبم موقع عرق خوری اومدی با این پاچه های سفیدت نشستی جلوم نتونستم عرق موبخورم حالا هم اینجا خب وسوسه میشم دیگه پاشو عزیزم قربونت برم پاشو برو پایین منم اینارو درست کنم بیام گفت. دوس دارم اذیتت کنم اصلا میخوام اینقدر ببینی اینجا تا دیگه چشات عادت کنه دیگه زل نزنی لای پام و سینه هام گفتم الهه ببین اینجا منوتوتنهاییم هاااا یه دفعه دیدی ریدم روت تموم سینه هامو یکجا گذاشتم دهنم ها خخخخ الهه هم خندید و گفت من امادم بیا بپر. هردومون که حالت نشسته داشتیم به شوخی هلش دادم خودمم پریدم روش لباموگذاشتم رولباش و حالا نخور کی بخور من وحشی الهه از من وحشی تر مونده بود زیرم لباشو میخوردم اونم پاهاشو قفل کرد به کمرم و کیرم که دیگه شق شده بود از رو شلوار فشارمیدادم به کوسش لباموجداکردم ازش یه نگاه بهش انداختم دیدم نه وقتش هست نه جاشه نه اینکه الهه مناسب سکسه خیلی زود پشیمون شدم صورتشو ماچ کردم از روش بلند شدم گفتم شماها همتون عشق منی من خیلی دوستتون دارم الهه (به قول معروف داشتم خرش میکردم) دامنشم که تاکمرش جمع شده بودشورت قرمزش تودیدم بودباکوص پوف کرده ازدستش گرفتم بلندش کردم به پشتش دست کشیدم تا خاکش تمیزبشه گفتم جایی نگیا با بابک تو پشت بوم شوخی میکردیم خندید و گفت حالا خوب شد شوخی بود اگه جدی بودی الان حاملم کرده بودی گفتم نه الهه جون میدونی که من همتون رو خیلی دوس دارم ولی نه بخاطر هوس گفت یه چیز بگم؟ گفتم بگو گفت راستش من خیلی دوست دارم بیشتر از هدیه پسر عمه اینا گفتم منم دوست دارم عزیزم
منظورشو فهمیدم ولی نذاشتم ادامه بده به زبون بیاره گفتم زشته الان تو پاشو برو پایین منم اینا رو تست کنم بیام گفت به یه شرط گفتم چه شرطی؟ گفت فردا منوببربیرون کارامو بکنم بیام گفتم چه کاری مثلا گفت اول یه کم خریددارم بعدش آرایشگاه بعدشم یه معجون مهمون تو بعدشم میریم خونه… نخواستم دلشو بشکنم گفتم باشه فردا من در اختیار تو خم شد لبامو بوسید رفت پایین من موندم و شهوتم کارامو انجام دادم تموم شد ولی هنوز تو پشت بوم بودم هوا هم که تاریک شده بود تو تنهایی خودم سیر میکردم و اتفاقات این دو روز رو مرور میکردم که یه صدای زنانه تمام افکارم را بهم ریخت
نفیسه: اینجایی؟ فکر میکردم رفتی بیرون الان الهه گفت بابک پشت بوم داره پلوپز هارو درست میکنه
من: اره عزیزم تموم شده کارم داشتم میومدم پایین
نفیسه: آرایشم چطوره؟ بهم میاد؟
من: اووووف خیلی خوشگل شدین وقتی وارد شدین دوست داشتم همتون رو باهم بخورم
نفیسه: خخخخخ دیدم چشم از الهام برنمیداشتی اصلا هم به من نگاه نکردی نامرد
من: تو که جگر شدی فدات بشم
نزدیک شدم بهش لباشو گرفتم دهنم و دستمو گذاشتم به کپلای کونش به خودم فشار میداد دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم کمی مالید برام گفت حیف الان وقت نیست وگرنه… گفتم وگرنه چی؟ به آرومی در گوشم گفت کوصم خیسه خیسه. دست زدم دیدم راست میگه انگار لوله ترکیده گفتم اووووف نفیسه این کیرمیخادهمون لحظه صدای پا شنیدیم زود نشستم جلوی پلوپز الکی مشغول کردم خودمو نفیسه هم بالا سرم نگاه میکرد که دیدم الهه ست اومده گفت چ خبر بابک جان تموم نشده گفتم چرا تموم شده بزار تستش کنم بریم پایین. فندک مودرآوردم یه آتیش زدم همشونو امتحان کردم الهه گفت دستت درد نکنه عالی شد گفتم خب دیگه کاری هست اینجا؟ گفت نه دیگه مامان گفت زود بیاین دارم شام میکشم گفتم پس بریم افتادم جلو اونا هم پشت سرم اومدیم پایین تو حیاط دست وصورت مو شکستم نشستم بغل ننم دایی کوچیکه هم اومده بود سفره پهن شد شام خوردیم مثل دیشب کمی تواتاق بزن و برقص انجام دادیم و اتفاق خاصی نیفتاد اونجاکه بگم آخرشب هم دایی با خانوادش رفت خونش دخترا رفتن بالا طبقه دوم خاله هام طبقه اول منو میثم هم تو حیاط جا پهن کردیم خوابیدیم
صبح زود هم بیدار شدیم صبونه رو خوردیم چون شب عروسیمون بود دیگه باید تا 4 بعدازظهر هرکاری داشتیم انجام میدادیم که زندایی اومد گفت بابک الهه میگه به بابا گفتم منو ببره خرید آرایشگاه گفتم اره زندایی بهش قول دادم ببرمش دیگه الهه گفت دیدین حالا پسرعمه من زیر حرفش نمیزنه که همشون خندیدن و آماده شدیم با الهه بریم خرید. اومدیم پاساژ وحدودیه ساعتی کمی بیشتر خریدامون رو کردم سوار ماشین شدیم
من: خب الان کجا برم الهه؟
الهه: صبر کن یه زنگ بزنم
بعد گوشیشو درآورد زنگ زد به آرایشگاه گذاشت رو بلند گو منم بشنوم بعد از سلام و اینا آرایشگره گفت الهه الان 11 صبحه اگه حموم نرفتی برو بعدازآرایش همینجا لباستو بپوشی و بری مجلس دیگه. الهه هم گفت آره فکر خوبیه که آرایشگره گفت دقیق 1ظهر اینجا باش. گوشی رو قطع کرد و
الهه: دو ساعت وقت داریم الان بریم معجون؟
گفتم بریم. اومدیم دوتا معجون سفارش دادم چون نزدیک محله خودمون بودیم
الهه گفت بابک خونتون الان خالیه اره؟ گفتم اره دیگه الان سه روزه خونه شماییم گفت پس بیا بریم خونتون چون کسی نیست راحت حمومم رو بکنم برم آرایشگاه گفتم باشه بریم. اومدیم خونه درو باز کردم رفتیم داخل الهه از ماشین حولشو با لباس زیرش برداشت اومد داخل خونه جلوی در حموم مانتو شلوارشودرآورد با شورت قرمز جلوم ایستاده بود
من: حیا هم خوبه ها
برگشت طرفم خندید تاپشم درآورد حالا با شرت کرست قرمز جلوم بود
من: عجب بدنی داری تو الهه خوش بحال شوهر آیندت
الهه: نگاه نکنی بهتره هااا
من: چرا اونوقت
الهه: اخه تو زود حالت خراب میشه
من: اتفاقا از دیشب خرابم از پشت بوم تا الان.
الهه: پس الان تا بهم تجاوز کردی برم حموم.
من: منم بیام؟
الهه: میترسم کار دستم بدی بابک
من: خب دستت نمیدم بدنتو خودم میشورم خخخ
الهه: اگه قول بدی غیر از ماچ و لیف کشی کاردیگه ای نکنی باشه بیا
زود لباسامو از تنم درآورد کیرمم شق شق وقتی چشم الهه افتاد بهش
الهه: یا خدا بابک تو واقعا حالت خیلی خرابه این دسته بیلت اگه بره داخل من صددرصد جانباز میشم
من: قربون اون کونت برم که از دیشب منو کشته
الهه خندیدولباس زیراشم درآوردلخت لخت رفتیم حموم ازپشت چسبیدم بهش کیرم رفت لای کونش. کون الهه دقیقا شبیه کون نسرین بود ولی الله خیلی جوون بود و مجرد فابریک ودست نخورده از پشت که چسبیدم بهش دستمورسوندم به کوسش که یه کمی موداشت ولی سعی کردم زیادباکوسش ور نرم ممه هاش مثل دوتا طالبی سفت و سربالا خب الهه واقعا زیبا بود الان که دارم فکر میکنم خیلی خریت کردم که باهاش ازدواج نکردم 15 سال از من کوچکتر بود اون موقع 25 سالش بود من 40… دوش که باز شد بدنمون خیس شد بیشتر تحریک شدیم هم من هم الهه چون به شدت از همدیگه لب میگرفتیم و دستامون هم بیکار نبود چشمای الهه قرمز شده بودازحشریت دلش کیرمیخاست سوراخ کونشوانگشت میکردم ولی تنگ بودچون تاحالا سکس نداشته سوراخ کونشوتمیزشستم کوسشم همینطور ازپشت مشغول لیسیدن شدم الهه واقعا تو فضا بود صداهای عجیب غریب ازخودش درمیاورداینقدرکوس وکونشو لیس زدم مک زدم که ارضا شد و نشست زمین پاهاش می لرزید منو کشید بغلش وازم لب گرفت قربون صدقم میرفت بهم گفت اولین باره که اینجوری خالی شدم همیشه تو حموم یا تو تختم خودارضایی میکردم هیچ وقت اینجوری نبود. کمی که حالش جا اومد من پاشدم جلوش وایسادم کیرمو رسوندم لبش اونم چندتا بوس ازکله کیرم وخایه هام کردآروم گذاشت دهنش ساک زد اصلا دندون میزد لباشم تنگ تر کرده بود باخیسی کیرموعقب جلومیکردم چند دقیقه ای ساک زد و گفتم الهه چکار کنیم بکنمت؟ گفت عزیزم هرکاری دوس داری بکن من دلم کیرمیخاد. گفتم کونتوبکنم؟ گفت آره بکن توش راحتم کن ااااااخ. الهه بدجوری شهوتی شده بود منم دیوونه کونش شده بودم ولی میترسیدم باهاش سکس کنم اخه باراولش بودباخودم گفتم اگه اینم مثل نسرین درد بکشه و گشاد بشه تو عروسی میتونه برقصه ممکنه قضیه لو بره زودتصمیمو رفتم و گفتم الهه کون دادن دردش خیلی بیشتره تحملش سخته برات بزار بعد عروسی انجام بدیم نظرت چیه؟ گفت اخه من خیلی دلم میخواد الان گفتم عزیزم خودتو کنترل کن بعد عروسی بهت قول میدم توهمین خونه خودمون کونتوبکنم خلاصه راضیش کردم توحموم هم بازم چوچولشو گذاشتم دهنم مکیدم و بازم ارضاش کردم دوش گرفتیم اومدیم بیرون . الان دیگه هردومون حس و حال عاشقی داشتیم واقعا منم دوسش داشتم الهه رو. مثل زن وشوهرهمدیگه رو خشک کردیم به تن یکدیگر لباس پوشاندیم فرصتی هم گیر میومد از هم لب میگرفتیم الهه دیگه واقعا عاشقم شده بود اینو به وضوح هر جا می دیدم بردمش آرایشگاه وقتی پیاده شد گفتم هماهنگ کن حداقل نیم ساعت زودتر برداریم بریم خونتون مادرهامون رو هم بردارم بریم تالار… اومدم خونه دیدم هیچ کس نیست جز داییم (بابای میثم که اسمش اکبره) سلام وعلیک کردیم وگفتم بس بقیه کو کجارفتن؟ گفت نسرین وکبرئ پشت بوم هستن دارن غذای حاضری میکنن از بقیه خبرندارم. کمی با دایی اکبر صحبت کردم و رفتم بالا ببینم نسرین وخاله در چه وضعین. رسیدم پشت بوم سلام وخسته نباشید گفتم نسرین گفت خوب شد اومدی به یه مرد نیاز داشتیم الان گفتم خب چیکار کنم زندایی جان؟ یه کمکی از گرفتن دیگ بزرگ که پر کرده بودن سخت بود از جاش تکون دادن سه نفری تونستیم جاشوعوض کنیم خاله کبری گفت چایی آمادست هم واسه خودت بریز هم واسه ما. سماور برده بودن پشت بوم… نشستم واسه چایی در حال تماشای دوتا جیگر جوون و خوشگل شدم هردوشون لباس باز تنشون بود سینه پاچه ها در دیدرس گفتم چایی سرد شد بیاین دیگه نسرین زودی اومد آروم جوری که خاله نشنوه گفت کونم خیلی درد داره بابک دیروز خیلی بد گاییدی خندم گرفت چیزی نگفتم خاله کبری هم اومد و وقتی چایی خوردن بهم گفت ما ده دقیقه اینجا کار داریم بابک. اینجا میمونی مواظب غذا تا باهم بریم خودمون رو آماده کنیم گفتم باشه. وقتی رفتن تو تنهایی بازم رفتم تو فکر ولی اینبار فکر الهه که هرکاری تو حموم کرده بودیم میومد جلوی چشام حس وحال عجیبی داشتم همینطور زمان میگذشت تا اینکه گوشیم زنگ خورد الهه بود گفت نیم ساعت دیگه برم دنبالش.
رفتم پایین دیدم دایی کوچکه هم اومده شوهرخاله کبری هم اومده بهشون سلام کردم گفتم دایی برین پشت بوم بشینین چشتون به غذا باشه من میرم دنبال بچه ها از آرایشگاه بیارم
خلاصه وقتی رسیدم جلوی آرایشگاه الهه و الهام و اسما خواهر کوچک نفیسه و خود نفیسه آمادن. نشستن تو ماشین من به همشون یه نگاهی کردم به شوخی به الهام گفتم ببخشین شما کدوم دخترخاله باشی که عوض شدی؟ اینا هم میخندیدن ولی تنها زنی که از نظر من زیبا شده بود اون شب الهام بود خواهر نفیسه. خلاصه اینا رو رسوندم خونه کم کم همه اهل طایفه اومدن و پنج شش تا ماشین بودیم همگی رو سوار کردیم رفتیم تالار… تالار هم مختلط بود چون غریبه دعوت کرده بودن همگی فامیل بودن… بزن و برقص شروع شد. اون شب من همش نگام فقط رو الهه بود نمیدونم چه حسی بود ولی میدونستم واسه خاطرسکس نبودی جورایی عاشقش شده بودم ازبین همه پسرخاله و پسرعمه وانا من بزرگتر بودم واسه همین واسه هر کاری اول اولویت من بودم همون شروع مراسم جشن هم منو کشوندن وسط رقص شروع شد من موقع رقصیدن همه مهمونا بلندشدن از سرم فقط پول میریختن شاید به جرات بگم دوتا گونی اسکناس از زمین جمع کردن موقع رقص من بعد هم که مثل دفعات قبل اطرافیانم دورم کردن و دست به دست هم رقصیدیم موقع رقص الهه خودم یه بسته اسکناس رو ریختم سرش که موجب تعجب همه شده بود بخاطر همین موضوع که فکر کنن عاشقشم به هرکسی که می رقصید واسه سرش پول میریختم خلاصه همینجوری ادامه میدادیم که شوهران خالم وچندتااز فامیلای دیگه شاباش و هدیه دادن و رفتن موقع رفتن هم آقا ناصری شوهر خاله کبری بهم گفت من کار دارم باید برم مواظب خالت باشه یه جورایی مثلا فهموند که اونا رو به تومیسپارم مثلا. منم گفت خیالت راحت برو به کارات برس وکیلی تعارف دیگه که بعد از رفتنش خالم اومد یواشکی در گوشم گفت امشب باهم میخابیم ها ناصر گفت امشب شیفتم تا بعدازظهر گفتم به دلت صابون نزن خاله جان امشب تا صبح میرقصیم ومیخوریم وبنوشیم که انگار بهش برخورد خواستم از دلش دربیارم گفتم ناراحت نباش نزدیک صبح میریم خونه وکار مون رومیکنیم میاییم که خوشحال شاد عروسی ساعت 3 تموم شد اومدیم خونه دایی اکبر عروس با بوق و قشقرق آوردیم خونه نزدیک صبح دیگه کسی دیگه نمونده بود همه رفته بودن که الهه با همون لباس مجلسی که همه بدنشو به نمایش گذاشته بود خسته و خمیر اومد پیشم و گفت لباسام تو خونتون مونده بابک حوصله داری بری بیاریش؟ گفتم حوصله که دارم ولی ببین اگه میتونی بیا باهم بریم برگردیم که دوزاریش افتاد چی میگم گفت اره عزیزم بریم الهه از عروس زیباتر شده بود اومدیم سوار ماشین شدیم که خاله کبری اومد گفت کی میاین؟ گفتم نیم ساعته میریم دیگه الهه لباساشو برداره برمیگردیم گفت پس منم حاضربشم بابک؟ تودلم گفتم کوس وکون بی این خانمی بغلم نشسته تو رو میخوام چرا اخه… گفتم آره خاله جان تامیام شماهم حاضر بشین. رفتیم خونه همین که واردخونه شدیم الهه اومد بغلم وااای آرایشش موهاش رنگ موهاش لباسش بدن فوق جذابش دلم میخواست ساعتها نگاه کنم فقط اما حیف که وقت نداشتیم تو حال خونه باهم عشق وحال میکردیم الهه کوسشوازروشلواربه کیرم فشارمیداددهنش نزدیک گوشم بود آروم گفت خیسم بابک میخوام منو بکنی. میکنی منو؟ گفتم ارررررره الهه من. دوس دارم هم بخورمت هم بکنمت… خیلی حشری شده بودیم لباسامون رو تند تند درآوردیم این دفعه تصمیم گرفتم کونشوبازکنم نشست جلوم ساک زد با دهن پر توف کیرمو خیس خیس کرده بودمنم باانگشتام سوراخ کونشوبازکرده بودم خودش قمبل کرد جلوم قبلش ازپشت کوسشولیس زدم و چوچولشو مک زدم کوسش چه آبی انداخته بودگفت کاش زنت بودم کیرتومیکردی تو کوسم. گفتم دوس داری زنم بشی؟ گفت تو دوست داری؟ گفتم اول تو بگو. گفت به جون خودم به جون داداشم میثم خیلی دوس دارم زنت بشم. هیچ زنی شاید غرورش اجازه نده اینجوری ابراز علاقه نشون بده ولی الهه اعتراف کرد که واقعا دوسم داره و دوس داره زنم بشه تو همین حرفای عاشقانه کله کیرمو چند بار فشار دادم به سوراخ کونش نرفت هم الهه خودشو سفت گرفته بود هم اینکه جامون مناسب نبود بلندش کردم روی مبل تک نفره نشوندمش پاهاشو دادم بالا حالا سوراخ جلوم بودن بایه توف به سوراخ کونش و یه توف به سر کیرم گذاشتم دم سوراخشو گفتم خودتو شل نگه دار کافیه سرش بره تو دردش فقط همینه. الهه هم حرفمو گوش کرد بایه فشار کله کیرم با صدای لوپ داخل کونش شد جیغ وداد الهه بلند شد ولی آروم… بهش دلداری میدادم عزیزم کمی تحمل کن الان عادت میکنی الان سوراخش گشاد میشه ولی الهه طاقت نداشت اصلا. وقتی هواسش نبودیه ذره هم کیرموهل دادم توکونش که چون روی مبل بودجایی برای عقب نشینی و فرار نداشت ومجبوربودن تحمل کنه وای سوختم سوختم راه انداخته بود که یه مقدار هم هل دادم دیگه نصف کیرم توکونش بودچندلحظه بی حرکت موندم گفتم الان بهتری!؟ گفت از درد اولیه کم شده گفتم پس داری گشاد میشی عزیزم یه مقدار کشیدم عقب تا سرش دوباره فرستادم داخلش کل کیرم رفت توش الهه نفسش بند اومد با مشت میزد به سینم وای دربیار دربیار سوختم بابک جون مادرت در بیار اما من فقط دلداریش دادم تا اینکه آروم عقب جلومیکردم دردمیکشید شاید نیم ساعت طول کشید تاگشادبشه حالا دیگه داشتم تلمبه میزدم اونم حال میکرد چشای قشنگت که مژه هاش بلند بود با نگاهی خاص شهوتم چند برابر میکرد گفتم عشقم کیرم الان کجاته؟ می گفت توکونمه. دارم بهت کون میدم. بکن محکم تررررر تا تهش بکن بیشتر میخوام عزیزم بکن منو. همینجوری حرفای سکسی میزد که بایه جیغ خفن که می خواست خفش کنه صداش بیرون نره جیش کرد کل سینمو با ادرارش یکی کرد پاهاش رو جفت کرد کیرم توکونش سفت شد داشت می لرزید پاهاشو باز و بسته میکرد کیرشو کشیدم بیرون دیدم گوهی شده دوباره کردم داخلش چند بار کشیدم بیرون دوباره کردمش که خودمم ارضا شدم توکونشو تمام آبموخالی کردم توکونش خم شدم ازش لب گرفتم سینه هاشو خوردم تا کیرم خوابید کشیدم بیرون. الهه رو تو آغوشم گرفتم بلندش کردم بردمش حموم تا کثافتکاری هامونو تمیز کنیم اطراف سوراخش گوهی شده بوددوش رو باز کردم رو کونش با دستم تمیزش کردم چون الهه اصلا نای ایستادن یا حرکت نداشت دلش رو به طرف خودم کردم بدنمو ی آبی کشیدم تا جیش الهه تمیز بشه. الهه رونشوندم کف حموم گفتم عزیزم زور بزن جیشت بیاد یه ذره جیش کرد دوباره آب کشیدم بازم تو آغوشم آوردمش اتاق خواب روی تخت گذاشتمش گفتم الهی حالت بهتر شده الان؟ گفت اره خوبم ولی انگارکونم بی حس شده. من خندم گرفت گفتم اونم خوب میشه الان دوباره برگشتم حموم خودموقشنگ شستم اومدم بیرون دیدم الهه پاشده لباس پوشیده گفتم آفرین دختر ماشالا تحملت عالی بوده. باخنده گفت بابک یعنی به معنای کلمه واقعی قشنگ جر خوردم. بازم خندیدم گفت بخدا وسطش که جیش کردم احساس کردم از وسط دو نصف شدم اخه لامصب کیربه اون گندگی رو همشومیکنی توکونم نمیگی پاره پوره میشم؟ گفتم ببخش عزیزم دست خودم نبود اخه کونت خیلی داغ بود حشری شدم معذرت میخوام دفعه بعدی جبران میکنم. گفت دفعه بعدی چیه تاعمردارم دیگه نمیزارم کونموبکنی دستم نمونده که بدم ازوسط نصفش کنی. به حرفاش داشتم لبخند میزدم که یهو نتونست کنترل کنه خودشو چندبارپشت سرهم گوزیدمن دیگه ولو شدم به زمین از خنده داشتم جر میخوردم الهه هم میخندیدم خجالت میکشید وقتی آروم شدم گفتم هروقت گوز تمام شد بریم که چنان با مشت زد به پشتم که کم مونده بود سرم گیج بره دیگه سربه سرش گذاشتم گذاشتم آروم بشه… وقتی آروم شدصورتم ماچ کرد گفت ببخش عزیزم بدجوری زدم پشتت خودمم ناراحتم قربونت برم عشق من کاش دستم میشکست گفتم خدا نکنه که این حرفارو نزن دیگه چیزی نشده که یه شوخی بود تموم شد فدات بشم سر صبح خیلی اذیتت کردم گفت با اینکه درد داشت ولی لذتشم زیادبود عزیزم دستت دردنکنه که کونموگشادکردی. یه نگاه همدیگه کردیم خندمون گرفت همو بوسیدیم و اومدیم خونشون. وقتی رسیدیم دیدیم همه خوابیدن اروم بی سروصدا رفتیم داخل اتاق دیدم خاله کبری لباسای بیرون پوشیده من که دیر کردم اونم خوابش برده دیگه بیدارش نکردیم الهه رفت بغل مامانش منم اومدم تو حیاط نشستم یه سیگاری روشن کردم و بازم مرور این چند روزه واقعا عروسی میثم بود ولی من از اون بیشتر گاییدم حالا مونده بودم دوراهی که الهه رو چکار کنم نه میتوانستم فراموشت کنم نه اینکه الان وقت ازدواجم بود مادرم هم بیشتر نظرش روی الهام بوددخترخاله اعظم. نمیگم دختر خوب یا بدی هستش خداییش هم خیلی خوشگل و خوش چهره س ولی نفیسه روچکارش میکردم از فرداهاش میترسیدم راستی چجوری شد تو سه روز هم نفسه هم خاله کبری هم نسرین هم الهه بهم کوس وکون دادن؟ یعنی این چندسال طایفه مادریم جنده بودن من نفهمیدم؟ واسه تک تکشون داشتم خیال پردازی میکردم نکنه غیر از من بامردغریبه دیگه هم رابطه داشتن یا دارن؟ توحیاط همه این سوال از ذهنم می گذشت که مادرم بیدار شده بود واسه نماز. دید تو خلوت خودم نشستم عادت داره بهم همیشه میاد میگه پسرم در چه فکریه؟ بهش سلام کردم و گفتم هیچی ننه خوابم نیومد اومدم اینجا تو چرا بیدار شدم؟ گفت واسه نماز. گفتم پس زود باش تا خورشید در نیومده. وقتی پاشد گفت بشین نمازمو بخونم بیام. وقتی رفت فهمیدم بازیم خود حرف الهام رو پیش بکشه تصویرالهام رو تو ذهنم مجسم کردم دیدم نه همچین هم بد نیست اما بازم یاد نفیسه افتادم. اخه من باهاش سکس داشتم اگه بعد ازدواج من با الهام نفیسه درست نشد چی یعنی باهاش ادامه میدادم پس الهام چی اگه بفهمه با خواهرش رابطه دارم برخوردش چجوری میشه خلاصه درگیر بودم که زنم اومد گفت قبول باشه گفت مرسی پسرم
ببینم بابک دیروز چیزی بهم نگفتی الان دوتامون کنار همیم کسی هم نیست مزاحم باشه میخوام حرف دلتو بهش بگی ببین اگه الان نگی به روح بابات قسم میدم… که حرفشو قطع کردم گفتم ننه مرگ من این فکرارو ازسرت بیرون کن گفت یعنی چی بیرون کن.من دیروز با اعظم حرف زدم اونا هم راضین خودالهام هم راضیه قرار گذاشتم بعدازتموم شدن مهمونیه اکبر تایه هفته دیگه بهش يه انگشتر بدم ایشالا
گفتم پس خودت بریدی خودت دوختی دیگه. گفت اره کی بهتر از الهام واسه اونا هم کی بهتر از تو. گفتم مادر من اولای تفاوت سنی من با الهام بیشتره اون الان 22 سالشه من 40.دوما به روح بابام قسم خوردم نمیخواستم بگم ولی چون اسرار داری میگم به روح بابام قسم خوردم تاوقتی که زنده ای ازدواج نکنم واسه اینکه نمیخوام خلوت مادر پسری رو بهم بزنم. وقتی اینو گفتم مادر بغض گلوش گرفت دیدم حالش چطور شد رنگ عوض کرد راستش خودمم ترسیدم ولی بخاطر بغضش گفتم شاید خواد گریه کنه زود تنهاش گذاشتم رفتم بیرون خونه تو کوچه وایسادم ولی مطمئن بودم حالشو بد کردم خلاصه مراسم تموم شد همه اهل طایفه رفتن سر خونه زندگیشون. یک هفته بعد از عروسی بودکه نفیسه زنگ زد گوشی رو برداشتم بعد از سلام واحوالپرسی گفت بابک چی شده دیگه یادی ازم نمیکنی نه زنگ میزنی نه پیام میدی نه جواب تلگرامتو میدی نکنه از من خوشت نیومد؟ تو که گفتی تنهات نمیزارم پس چی شد الان یه هفته س اصلا بهم اهمیت نمیدی. تو دلم گفتم جنده ببین چقدر واسه دلش صابون کشیده گفتم نه عزیزم اتفاقا امروز میخواستم بهت زنگ بزنم (الکی گفتم)ضمنا تلگرامو ندیدم چی فرستادی مگه؟ گفت برو خودت ببین گفتم باشه نگاه میکنم برگشت گفت فردا وقت داری بیای پیشم دلم واست یه ذره شده گفتم واسه من یه ذره شده یا… گفت هر دوش گفتم باشه فردا نیم ساعت قبلش زنگ بزن بیام. گفت واقعا میای؟ گفتم چرا نیام عزیزم اخه منم هواتوکردم دلم بغل میخواد گفت الهی نفیسه فدات بشه فردا میگم چه وقت بیای. گفتم این دفعه دوگانه سوز ت میکنما! گفت با خنده باشه بیا. پس فعلا تا فردا خدافظ گفتم خدافظ عزیزم گفت تلگرام هم حتما ببین گفتم چشم قطع کردم. یه خورده کار داشتم بعدش که بیکار شدم رفتم تلگرام ببینم چی فرستاده بازش که کردم دیدم چندتا عکس فرستاده از عروسی وازخودش
وای عکس الهام چقدرقشنگ بودیه دل نه صددل عاشقش شدم یکی ازعکسهاعکس خودنفیسه بودکه تواتاق خوابش کرستودرآورده بودازممه هاش عکس فرستاده بودخلاصه فرداشدظهرنفیسه زنگ زدبرداشتم جواب دادم بعدازخوش وبش حرفای سکسی گفت الان ازحموم دراومدم گفتم تنهایی؟ گفت اره بچه هاروگذاشتم خونه مامان شوهرم هم رفته ماموریت شهرستان دوروزه دیگه میادگفتم پس الان امنیت کامل برقراره دیگه گفت تالباسامونپوشیدم خودتوبرسون بخدا همون لحظه کیرم شق شدخودمورسوندم خونشون وداخل که شدم دیدم توخونه لخت لخت وایساده باکوس تمیزوبدنی سفیدالبته گوشتی نفیسه قدشم مناسبه اندامش هست واقعایه مقدارهم آرایش کرده بودکه به زیباییش چندبرابرمی افزودباهاش دست دادم وکشیدمش آغوشم ازشونه لختش یه بوسه زدم بعدش صورتشوماچ کردم بعدش لب به لب شدیم همون جاسرپا شایدپنچ دقیقه همدیگروخوردیم ومالیدیم بعدش کمکم کردلباسامودرآوردم کیرم شق شق بودنفیسه وقتی دیدکیرموحمله ورشدبهش حالانخورکی بخورازبالاکون پهنش واقعادیونم کرده بودگفتم عزیزم بسه پاشوبریم روتخت گفت نه دوس دارم امروزرومبل بکنی منومبلشون راحتی بوددوزانوقمبل کردرو مبل هردوسوراخ داشتن برام چشمک میزدن یدونه موحتئ ریزش هم نبودبعداگفت واجبی گذاشته کوسش اینقدرتمیزوبراق بوددلم میخاست بخورمش سرکیرموتف مالی کردم گذاشتم دم کوسش یه هل دادم تمام کیرم تاخایه هام رفت داخلش کمرشواینقدرخم کرده بودکه شکمش چسبیده بودکف مبل وکون گندش اینقدربالااومده بودکه حتئ ازپشت منم دیده میشدباهرضربه یه موج توکونش میزدچنددقیقه ای ازکوس کردم گفتم عشقم نوبت کونته گفت اگه آروم میزاری باشه بکن دوس ندارم بهت نه بگم سوراخش چندبارانگشت کردم تف زدم تانرم شدسرکیرموچسبوندم به سوراخ کونش یه فشاردادم سرکیرم یه مقداربیشتررفت توکونش گفتم دردکه نداری گفت داشته هم باشه تحمل میکنم عزیزم جفت زانوهاشوچسبوندم بهم شکمشم چسبیده به کف مبل سرنفیسه هم به پشتی مبل. خلاصه راه فراری نبود براش کونش دیگه گشاد شده بود تلمبه هام شروع شد نفیسه در فضای دیگری بود واقعا یعنی اینقدر بهش حال میداد فقط می گفت بکن تندترررر جرم بده تا ته بکن منم وحشیانه میکردمش دیگه گوزاش نمیتونست کنترل کنه باهر عقب جلو یدونه میگوزید سوراخش اندازه پنج تومانی گشاد شده بود راحت در میاوردم دوباره میکردم کم کم داشت آبم میومدبهش گفتم بریزم توکونت؟ گفت نه نه نریز میخوام بشینم روش که کیرمو درآوردم رفتم شستمش اومدم نشستم رومبل نفیسه هم باکونش نشست روکیرم خودش بالا پایین میشد دیگه فس فس میکرد فهمیدم نزدیکه یه جوری عقب جلو زدن هماهنگ کردیم که هردو باهم ارضا شدیم نای بلند شدن نداشتیم واقعا نفیسه تو بغلم همدیگه رو ماچ می کردیم لب میگرفتیم گفت چطور بود خوشت اومد؟ گفت عالی بودعزیزم کونت بیشتربهم حال دادگفت کوسموکم گاییدی کونموبیشترحالت جااومدمیخام اینبارفقط کوسموبکنی گفتم بازم؟ گفت اره عزیزم همچین فرصتی گیرت نمیاد اا. از دیشب دارم برنامه میچینم که چجوری دو سه ساعت حال کنیم گفتم باشه عزیزم پس یه نوشیدنی میوه ای اگه داری بیار بخوریم گفت اره عزیزم اونم جور کردم رفت آشپزخونه واسه هر کدوم یه لیوان آب هویج و یه لیوان هم شیر موز از قبل آماده کرده بود وقتی نوشیدیم بهم گفت راستی شنیدم خواستگار الهام شدی اره؟ گفتم تو از کجا شنیدی؟ گفت مامانت به مامان من گفته اونم به من گفت که نظرمو بدونه گفتم کاش من جای الهام بودم با این حرفش هردومون خندیدیم و گفتم اما خیلی دلم میخواد که دامادمون باشی اینطوری همیشه پیش هم هستیم گفتم یعنی تو موافق ازدواج من و الهام هستی؟ گفت اره خیلی دلم میخواد ولی کبری دیروز گفت بهم که بابک از الهه خوشش میاد. دیدم بابا اینا خیلی از من جلوترن همه چیزو میدونن راست گفتن که پیش زنا یباربگوزی به گوش پادشاه هزارتاگوزمیرسه
دوستان عزیز برای خاطرخوانندگان که حوصلشون سر نخوره طولانی نمیکنم داستان رو ادامشو بزودی در سایت بکن تو میبینین هدف فقط لذت بردن شماس
نوشته: بابک
5 پاسخ به “لذت بابک (۳)”
چون با علایق من جور درمیاد لایک کردمولی خیلی غلط املایی نگارشی داشتیاصلا ضمایر رعایت نشده بودمثلا گفتم رو میگفتی گفت و برعکسصمنا اصلا به ن ب معنی نه اعتقاد نداری و تمام جمله هایی ک منفی بودن رو با ی ن نزاشتن مثبت نوشته بودیخلاصه ک خیلی غلط املایی داشتی و حال آدمو میپروندی
تو اوج خداحافظی کنی بهتره همه ی این های که کردی خیال های پردازی هایِ ذهنیتِ ،داستانت دروغی بیش نیست، لابد توقسمت بعدی ننت رو می کنی
میترسم همینطوری ادامه بدی برسی به ننه من،این رشته سر دراز دارد.خانوادگی جنده ساعتی هستین.
ازین اتفاقها هزار بار واسه من افتادهنمیدونم شانسه یا هر چی .منم خیلی مادر و دخترمادر و دخترهاخواهر هاحتی خواهر و برادرزن و شوهر رو باهمو خیلی مدلهای عجیب و غریب سکس کردمبهت لایک دادم اماااااجان همون کیرتاینهمه غلط چیه آخه ؟دلسرد کننده بوددست و صورتم رو شکستم 🤔
تا مارو همنکردی تموم کن داستانو