+کات نکردیم … یروز که اون داشت از خیابون رد میشد یه پژو پارس مشکی میدزدتش
آرمین : خب
+بعد از یه هفته جنازش رو از توی سطل آشغال پیدا میکنن که پزشکی قانونی میگفت بهش به طرز وحشیانه ای تجاوز شده
آرمین : اوه داداش خدا صبرت بده چی کشیدی … متجاوز هارو دستگیر کردن؟
+هیچوقت پیداشون نکردن … کثافطا چطوری دلشون اومد یا یه دختر 12 ساله اون کارو بکنن … پوووف
آرمین : حتما خیلی ناراحت شدی
+بغض تو گلومو قورت دادم و ادامه دادم … قلبم نشکست … خورد شد … تا سالگردش من مشکیمو در نیاوردم … افسردگی شدید گرفته بودم
آرمین : اوهوم … اصلا فکر نمیکردم همچین اتفاقاتی برات افتاده باشه …
+من چه شب هایی رو کنار قبر سارا صبح نکردم
آرمین : از قبرستون نمیترسیدی؟
+چرا ولی عشق یا دل و جرئت آدمو ازش میگیره یا بیشترش میکنه … سر همینه که بعضیا واسه عشقشون میجنگن بعضیا تو آتیش عشق میسوزن اما نمیتونن حتی حرفشونو بزنن …
آرمین : جدی تا صبح تو قبرستون چیکار میکردی ؟
+عین دیوونه ها باهاش حرف میزدم و آخرش قبرشو بغل میکردم میخوابیدم …
آرمین : پدر و مادرت نمیگفتن این بچه کجاست؟
+چرا بهشون میگفتم میرم پیش سارا خیلی هم سعی میکردن نزارن برم ولی مرغ من یه پا داشت … آخرشم که خونمونو عوض کردن تا من دیگه نتونم برم … راه دور بود خیلی دور ولی بازم تک توک میرفتم …عاقبت بعد 2 سال به خودم گفتم دیگه بسته … ناراحتی هم حدی داره … دیگه سر خاکش نرفتم تا الان که دارم با تو حرف میزنم … دیگه کم کم سعی کردم فراموشش کنم و تا حدودی هم موفق شدم … اما هنوزم آدمای زندگیمو با سارا مقایسه میکنم
آرمین : درکت میکنم منم شکست عشقی خوردم … منم با عشقم مقایسه میکردم ولی الان دیگه فراموشش کردم
+من شکست عشقی نخوردم … شکست کلمه کوچیکیه پسر واسه تجاوز و قتل آدمی که دوستش داری … راستی این آیدا هم با اون مقایسه میکردی؟
آرمین : آره
+اسمش چیبود؟
آرمین : سایه
+حالا بعدا برام تعریف کن که چیشد کات کردین
آرمین : اوکی ، راستی تو چی نسترنو با سارا مقایسه کردی؟
+آره تا حدودی شبیهشه … درست موقعی که 99% از ساراو فراموش کرده بودم نسترن جلو راهم سبز شد
آرمین : بیخی باوا پاشو پی اس بزنیم به این چیزا فکر نکن
+اوکی
چند روز بعد …
زنگ زدم به نسترن و گفتم آماده شه میریم خونه آرمین اینا و آیدا هم هست … رفتم دنبالش و از اونجا رفتیم خونه آرمین اینا ، اونجا بعد از خوردن میوه و شربت نشستیم حکم بازی کردیم بعد از بازی آرمین پرسید : سورین یادته 4 ماه پیش رو؟
+مگه میشه یادم نباشه
آرمین : خب دمت گرم تعریف کن
+نسترن که میدونه ولی بازم میگم … 15 آبان 1398 بود … طبق معمول با چندتا از رفیقای مدرسه داشتیم از مدرسه برمیگشتیم … تو راه خونه چندین مدرسه دیگه وجود داشت که یکی از اینا مدرسه دخترونه بود ، مثل همیشه رفیقام شروع کردن به تیکه انداختن و چرت و پرت گفتن به دخترا … تو همین حال و هوا بودیم که یهو یه ماشین اومد بغل ما وایستاد شروع کرد به بوق زدن … من گفتم این کصخل رو نگاه اومده اینجا دختر سوار کنه اما داخل ماشین رو که دیدم اون کصخل آرمینه داشته رد میشده منو دیده گفته سوارش کنم … هیچی دیگه با بچه ها خدافظی کردم و سوار ماشین شدم … آرمین گفت قرارمون یادت رفته بود؟
+نه ، حالا راه بیوفت که دیره
بعد راه افتادیم … قرار بود بریم مهمونی یکی از دوستای آرمین تو ویلاشون که از قضا ویلاشون تو کرج بود … قرار بود ما زودتر بریم که کمک کنیم بساط مهمونی رو براه کنن … تقریبا ساعت 2:50 اینا بود که آرمین منو سوار کرد … بعدشم که گازشو گرفتیم به سمت کرج … رفتیم مهمونی کمک کردیم و کم کم مهمونا هم اومدن و اصل کار شروع شد … یه مهمونی خوب با انواع و اقسام خوراکی و نوشیدنی … پسرا و دخترای زیادی مهمون ما بودن و بعضیا در حال بزن برقص بودن و بعضیا مست بودن بعضیا هم داشتن تو اتاقا با پارتنرشون حال میکردن … من و آرمین چند پیک عرق خوردیم و رفتیم تو مستی خودمون … آرمین دلقک بازی درمیاورد و بهش میخندیدیم و همینطوری شوخی شوخی تو عالم مستی رفت یه دختره رو انگشت کرد … پارتنر این پسره هم دید ، اومد نه گذاشت نه برداشت داد و بیداد راه انداخت و آرمین رو گرفت زیر چک و لگد … حالا با وساطت منو مهمونا پسره آرمین رو ولگرد … بیچاره آرمین کل سر و صورتش خونی بود ولی هنوزم داشت میخندید … مهمونی رو که این دوتا خراب کردن دیگه کم کم مهمونا داشتن خدافظی میکردن که برن ساعت هم حدودا 2 صبح بود … بعد از اینکه حال آرمین جا اومد ما هم سوار ماشین شدیم که برگردیم تهران … هنوزم کمی مست بودیم همین باعث شد تصادف کنیم … آخرین چیزی که یادم میاد این بود که با 150 تا سرعت رفتیم تو گارد ریل و دیگه خاموشی مطلق … بعد از اینکه چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم … با اینکه تار میدیدم اما اون اتاق معلوم بود که بیمارستانه … سر و صدا راه انداختم و بالاخره یه خانم جوان با رووش پرستاری سفید اومد بالا سرم … یه خانم جذاب با قد حدود 170 و هیکل لاغر با یه چهره ی دلنشین که مو های بلوندش کمی از مقنعه اش زده بود بیرون … ازم پرسید خوبی؟
+تو دکتری من باید بگم که خوبم یا نه؟
پرستار باخنده : مثل اینکه زیاد خوابیدی اعصابت خورد شده
+آرمین کجاست؟
پرستار : منظورت همراهت تو تصادفه؟
+همون
پرستار : ماه پیش مرخص شد … تو حدودا 40 روز تو کما بودی
بعد از این حرف پرستار رفتم تو خودم … یعنی من ۴۰ روز عین جنازه افتاده بودم یه گوشه؟ وقتی که من تو فکر و خیالم غرق بودم دکترا و پرستار ها چک هاشونو کردن و به خانوادم اطلاع داده بودن … پدر و مادرم چقدر شکسته شده بودن … شاید اگه پرستار نمیگفت ۴۰ روز تو کما بودی من فکر میکردم سالها اون تو بودم … دیگه کم کم کل فامیل دونه دونه میومدن و منو میدیدن و میرفتن … بعد از این دید و بازدید مزخرف و جواب دادن به سوالات تکراریشون به پدرم گفتم که گوشیم کجاست؟ گوشیمو از جیبش دراورد و داد بهم ولی شارژش تموم شده بود و شارژر هم نداشتم … دادم بهش ببره خونه بزنه شارژ … یه پوف عمیق کشیدم و به سقف خیره شدم تا اینکه در باز شد و آرمین رو توی چهارچوب در دیدم … یه دفعه مثل اینکه سورپرایزی داشته باشه گفت دیری دیرین و رفت کنار و نسترن پشتش ظاهر شد …. یکمی با آرمین حرف زدیمو و حال و احوال پرسی کردیم … تو تمام این مدت نسترن سرشو انداخته بود پایین و چیزی نمیگفت … انگار که خجالت میکشه … آرمین که دید من دارم به نسترن نگاه میکنم گفت من میرم بیرون شما راحت باشید ولی زود نسترن رو بده ببرم … نسترن بالاخره سکوتشو شکست و گفت : ببخشید ، معذرت میخوام … اون حرفا رو از ته دلم نزدم ، فکر میکردم که منو پیچوندی … آخه دیگه جواب پیامو نمیدادی گوشیتم خاموش بود …
+با حالت متعجب گفتم راجب چی حرف میزنی؟
_وقتی که نبودنت به ۱ هفته کشید من حتی تا دم در خونتونم اومدم اما ترسیدم که از پدر و مادرت سراغتو بگیرم … اعصابم از دستت خورد بود و نتونستم خودمو کنترل کنم و اون حرفارو بهت زدم ، منو ببخش
+کدوم حرفا؟
_گوشیت رو چک کنی میبینی ، ببخشید واقعا (با بغض) ، بعد از یمدت آرمین رو تصادفی تو خیابون دیدم و اون بهم گفت که تصادف کردین و تو الان تو کمایی … شمارمو بهش دادم و گفتم از حالت بهم اطلاع بده
+با تعجب و خماری داشتم بهش نگاه میکردم
آرمین در زد و اومد تو : اگه حرفاتون تموم شد ما بریم
نسترن که هنوزم خجالت میکشید خدافظی کرد و با آرمین رفتن … پدرم همراهم بود اما فرستاده بودمش خونه واسه شارژر و مادرم جاش وایساده بود … شب که شد پدرم اومد و گوشی و شارژر هم اورد که الحمدلله گذاشته بود گوشی پر شه … همینکه گوشیمو روشن کردم رگباری از نوتیفکشن پیام و تماس های از دست رفته رو صفحه ظاهر شد … بی درنگ رفتم ببینم نسترن چه پیامی بهم داده که اون همه خجالت میکشید … صفحه چتشو باز کردم …
نسترن :
_سلام سورین ، کجایی؟ چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟
چند روز بعد
_سورین جواب بده اتفاقی افتاده؟
_سورین 😒
چند روز بعدش
_باشه دیگه اینطوریه ها؟ گوشیتو خاموش میکنی و جواب پیام هم نمیدی
چندین روز بعد …
_فکر نمیکردم اینطور آدمی باشی … هیچوقت نمیبخشمت … هرجا که باشی آه من پشت سرته بدون که یجا پس میدی … تو با احساسات من بازی کردی …لاشی پست فطرت
وقتی پیاماشو خوندم حالم خیلی بد شد … اون واقعا منو اینطوری دیده بود؟ من لاشیم؟ انگار که دنیا رو سرم خراب شده باشه سر درد فجیعی گرفتم … طرز فکر کسیو که دوستش داشتم رو راجب خودم فهمیده بودم … کسی که دوستش داری یرگرده بهت بگه لاشی و اونطور راجبت فکر کنه خیلی حضمش سنگینه … ذره ذره خورد شدن قلبمو حس میکردم … کل اون شب تا صبح رو به حرفای نسترن فکر کردم و همینطور نُشخار میکردم … اونجا بستری بودم و هر روز نسترن با آرمین میومدن برای دیدن من تا روزی که مرخص شم … دیدگاه و رفتارم با نسترن عوض شده بود وخودشم اینو متوجه شده بود … اما خب معذرت خواهی میکرد و از دلم در میاورد تا اینکه بالاخره رفتارم باهاش مثل سابق شد اما هیچوقت حرفاشو یادم نرفت … درست روزی که داشتم مرخص میشدم آرمین هم بود … اون روز تو بیمارستان یه دختر خوشگل رو دیدیم که مثل ماه تو آسمون جلب توجه میکرد … یه دختر با قدی حدود ۱۶۵ و لاغر اندام … پوستش گندمی بود و موهای بلند بلوندش رو ریخته بود رو صورتش از پشت هم تا بالای کمرش اومده … لب های درشتی داشت و ترکیب زیبای چهره اش بخصوص چشمای درشتش دل همه رو میبرد … آرمین با دیدن این صحنه رو به من گفت : جووون نگاه کن ببین چی اونجاست …
+برو شمارتو بده بهش
آرمین : نریم کیرمون کنه
+فوقش نمیگیره دیگه برو ارزشش رو داره
آرمین : باشه پس من رفتم
چند دقیقه بعد آرمین برگشت و از قیافش معلوم بود که شماره رو داده و بعد از رسیدنش بهم سریع پرسیدم که اسمش چی بود؟
آرمین هم گفت آیدا
بعد از تعریف کردن داستان چهار ماه پیش قیافه نسترن یکم رفته بود تو هم و آیدا و آرمین هم داشتن سر به سر هم میزاشتن و آیدا از تعریفایی که ازش کردن بودم ذوق مرگ بود و کیف میکرد …
به نسترن آروم گفتم چرا ناراحتی ؟
_نمیدونی چرا؟
+نه
_چرا اون همه از آیدا تعریف کردی هان؟
+بیخیال نسترن حسود نباش
بعد از این حرف من سرشو کرد سمت اونور … بلند شدم دستشو گرفتم و بلندش کردم که بریم تو اتاق
آرمین : کجا میرید ؟
+تو اتاق
آیدا : چرا ، شیطون شدین؟
+خانمم ناراحته باید از دلش در بیارم
نسترن : نمیاااااااااام
+غلط نکن
بغل و بلندش کردم و رفتیم تو اتاق ، روی تخت پدر و مادر آرمین نشوندمش و خودمم نشستم کنارش …
+از چی ناراحتی؟
_واسه چی اون همه با آب و تاب از آیدا تعریف میکردی هان؟
+برای درک بهتر
_جدی میگم
+بشین سرجات بابا 2 دقیقه داریم میگیم میخندیم جدی چیه؟
_(با حرص) : چرا همه چیو به شوخی میگیری ؟
+…
_(با اخم) : خوشم نمیاد با دخترای دیگه گرم بگیری و ازشون تعریف کنیا بهت بگم
+(با خنده) : باشه من تسلیمم
دستمو انداختم دور کمرش و کشیدمش جلو و چسبوندمش به خودم ، بعد از چند ثانیه خیره شدن تو چشمای همدیگه لبامو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به خوردن … بعد از چند دقیقه با بوسه های ریز روی گونه هاش لبامو رسوندم به لاله گوشش … با دستم موهاشو زدم کنار و شروع کردم به لیسیدن و خوردن لاله گوشش … صدای آه و نالش به صورت خفیف درومده بود و با صدای آروم قربون صدقم میرفت و تشویقم میکرد … سکوت تو خونه حاکم بود و دیگه صدای حرف زدن های آیدا و آرمین هم نمیومد ولی صدای ناله های خفیف نسترن سکوت خونه رو پیش من میشکست … بعد از چند دقیقه بالاخره بیخیال لاله گوشش شدم و از همونجا مستقیم رفتم رو گردنش و شروع کردم به خوردن و لیسیدن گردنش … دیگه صدای آه و ناله های نسترن بلند تر شده بود و کم کم داشت فضای اتاق رو پر میکرد … میخواستم ادامه ندم اما گفتم تا الان متوجه شدن ما چه میکنیم و این سکوت عجیبشون هم حاکی از اینه که اونا هم دارن یه غلطی میکنن پس ادامه دادم و پیرهن سفید شو با کمک خودش دراوردم وانداختمش پایین تخت … سوتین قرمز رنگش رو هم دراوردم و انداختم رو پیرهنش … خوابوندمش رو تخت و خودمم رفتم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش و دیگه کامل صدای آه و نالش فای اتاق رو پر کرده بود و مطمئن بودم که آیدا و آرمین صدا های مارو شنیدن … با خودن و میک زدن سینه هاش زیرم وول میخورد و به خودش میپیچید و آه و ناله های و حرفا های عاشقانه تکراری که با هربار تکرار جای خسته شدن ازشون بیشتر ازشون خوشم میومد … از روش بلند شدم و دکمه شلوار لی آبی کمرنگ شو باز کردم … زیپش طلایی رنگ شلوارشو باز کردم و دست انداختم شلوارش یه ضرب تا زانو هاش کشیدم پایین … شلوارشو کامل از پاش دراوردم و انداختم پیش پیرهنش … شورت توری قرمزش خیس خیس بود ، اونم از پاش دراوردم و انداختمش پیش بقیه لباساش و مستقیم رفتم سراغ کصش و شروع کردم به لیسیدن … بعد از چند دقیقه بالاخره خانوم خانوما ارضاء شد برش گردونم رو تخت و گفتم قمبل کن … خیلی بی حال و خسته قمبل کرد کمی زبونمو دور سوراخ کونش چرخوندم و لیسش زدم و بلند شدم به سمت میز آرایش مادر آرمین رفتم … کرم ضد آفتابشو برداشتم و به سوراخ نسترن مالیدم … بهش گفتم اگه خیلی دردت گرفت بهم بگو و یه انگشتمو کردم تو کونش … یه آه کشید … بعد از مدتی انگشت دومم رو هم تو کونش جا دادم و صدای جیغ آیدا رو شنیدم … بی توجه بهشون بعد از کمی صبر انگشت سوم رو هم جا دادم وکمی صبر کردم تا جا باز کنه … بعد از اینکه مطمئن شدم جا باز کرده انگشتامو تو کونش عقب و جلو میکردم و صدای آخ و اوخش درومده بود و سرشو رو تخت ملحفه فشار میداد … گفتم خب دیگه وقتشه انگشتامو دراوردم و دکمه شلوارمو باز کردم و زیپمو کشیدم پایین که یهو آرمین درو باز کرد و سرشو از لای در کرد تو و با عجله گفت : بپوشید بپوشید پدر و مادرم دارن بر میگردن 10 دقیقه دیگه میرسن
+(نسترن سریع بلند شد پشت من قایم شد و منم سعی کردم با بدن خودم جلوی دیدشو نسبت به نسترن بگیرم ) : یزید مگه نگفتی آخر شب میان؟
آرمین : حالا شده دیگه داداشم پیام داده گفته ده دقیقه دیگه اینجان سریع باشید و رفت بیرون
تو دلم گفتم ای کیر تو این شانس عجب ضد حالی خوردیما تازه خانم جا باز کرده بود … زیپ و دکمه شلوارمو بستم و به نسترن کمک کردم لباساشو بپوشه … کرم مادرآرمینو گذاشتم سر جاش نسترن هم ملحفه تختو صاف کرد و رفتیم بیرون که دیدیم آیدا و آرمین هم دارن لباساشون رو میپوشن … آیدا و نسترن ظرف هارو جمع کردن و آشغالاشو خالی کردن تو سطل و ظرف هارو تند تند شستن … من و آرمین هم داشتیم سعی میکردیم آب آرمین رو که رو فرش ریخته بود تمیز کنیم …
+آرمین اینو که ما پاک کردیم ولی خشک شه تابلو میشه
آرمین : میگی چیکار کنم خب؟
+پاشو چایی بیار بریز روش وقتی خشک شد زرد میشه اونوقت بگو پام خورد چاییم ریخت
آرمین : راست میگی
+بعدشم شامپو فرش بگیر بکش روش تمیز میشه فرش دیگه غر غر هم نمیتونن بکنن
+نسترن چیشد کاراتون تموم شد؟
_آره
+آرمین چند دقیقه فرصت داریم؟
آرمین : 4 دقیقه
تو قیافه آرمین دلهره و استرس موج میزد … خانوادش با مهمون اوردن آرمین مشکلی نداشتن اما اگه اون مهمون دختر میبود رو نمیدونست و سر همین میترسید … دست نسترن و گرفتم و به آیدا هم گفتیم بیاد سریع با آرمین خدافظی کردیم و از راه پله رفتیم پایین … از ساختمون زدیم بیرون …منکه از شق درد داشتم میمردم به طرز فجیعی از روی شلوار هم معلوم بود که راست کردم … نسترن که متوجه شده بود آروم در گوشم گفت : آخی بچم هنوز بیداره
+درد میکنه
نسترن : میخوای برات ساک بزنم؟
+نمیشه وسط خیابون … جا هم نداریم
نسترن : اشکال نداره عوضش دفعه بعد خیلی خوش میگذره
آیدا : چیمیگین شما پچ پچ میکنین؟
از قیافه آیدا معلوم بود حالش خیلی خرابه و حدس میزدم که ارضاء نشده … صد در صد متوجه حال منم شده بود
+خصوصیه
آیدا : اوهوع
بعد از اینکه نسترن رو تا سر خیابونشون همراهی کردیم با آیدا راه افتادیم تا اونم رد کنم بره خونشون … موقع راه رفتن از گوشه چشمام داشتم آیدا رو دید میزدم … سینه های برجسته اش که از رو مانتنو هم معلوم بود موقع راه رفتن تکون های ریز میخورد … قشنگ چند سایز از مال نسترن بزرگ تر بود … یکم شل کردم آیدا کمی بیوفته جلوتر که دیدم بله خانم کونش هم از مال نسترن بزرگ تره و موقع راه رفتن عجب دلبری ای میکنه … حالم داشت خراب تر میشد … امان از حشریت که قشنگ گند زده به بشریت … بد مدل رفتم تو نخ آیدا همونطور که به کون آیدا زل زده بودم یه دفعه ای برگشت و گفت : جا موندی بیا دیگه … واویلا دید دارم به کجاش نگاه میکنم … رفتم کنارش و دستشو گرفتم بدون اینکه واسم مهم باشه واکنشش چیه … تعجب کرد ولی دستش رو هم از دستم نکشید … بعد از کمی رسیدیم به یه چهار راه که اینجا از فرصت استفاده کردم و دستشو ول کردم و حلقه کردم دور کمرش و چسبوندمش به خودم و از چهار راه رد شدیم ولی کمرشو ول نکردم … دیگه کم کم داشتم با حرکت دورانی دستم رو کمرش میمالیدمش و تقریبا به کل پشتش دست کشیدم انقدر حالم خراب بود که واسم مهم نباشه کسی ببینه یا چی فقط به کل بدنش دست میکشیدم و متوجه حالی به حالی شدن اون هم شدم … بالاخره سکوت بینمونو شکستم و همینطور که به کونش نگاه میکردم گفتم : کسی کتکت زده ؟
آیدا : ها؟
+آخه کونت باد کرده و بعدش یه اسپنک حوالش کردم
با لبخند و چشمای خمار داشت نگاهم میکرد منم که از اون بدتر … حالم خراب تر شده بود و به قدری شق کرده بودم که میگفتم الان هاست که بترکه … بالاخره رسیدیم به خیابون آیدا اینا و وایسادیم و یه مدت کمی به هم نگاه کردیم … دلم میخواست همونجا بغلش کنم و ترتیبشو بدم اما نمیشد … متوجه نگاهش به کیرم شده بودم اما کاری نمیشد کرد … خدافظی کردیم و هرکدوم به راه خودمون رفتیم … تو راه داشتم انواع و اقسام لعن و نفرین و کیر رو به این شانس حواله میکردم که یهو گوشیم زنگ خورد … آیدا بود
+الو آیدا چیزی شده ؟
ادامه دارد …
نوشته: ملقّب به سورین …
7 پاسخ به “قرارمون یه دوستی ساده بود (۴)”
خیلی حال کردم با داستانت ولی بهتر بود قبل ارسال یه ویراش میکردی غلطای املایش رو میگرفتی
پدر آرمین چه شانسی آورد!! چند دقیقه زودتر رسیده بود اونم کرده بودی!! 😁
دوستان متاسفانه این داستان رو دیگه ادامه نمیدم ولی خاطرات دیگه ای هستند که بخوام بنویسم
سورین جان قبل از نشر و اپلود قسمت اول تصمیم میگرفتی میخوای تموم کنی داستانو یا نمیخوای نه الان که ۴قسمتشو اپلود کردی
داداش من این خاطره رو از قبل نوشتم و تو قسمت ۱۵ تموم میشه … ولی عنصر اصلی این داستان سارا بود … هدف من یه درد و دلی بود که نمیتونستم با اطرافیان خودم داشته باشم … در ادامه هم هر آدمی که تو زندگی من بیاد به سارا ربط داره … حق با شماست این داستان رو تا آخر ادامه میدم
پسسس بقیشش
یه سالع منتظر بقیشمممم