فانتزی تلخ

در صورتی که از صورت نشینی و خوردن باد معده متنفرید نخوانید.
هستی با سینی صبحانه آمد و گفت: شاید بتونم انجام بدم. امیر گفت: میتونی…قفل کن درو.
امیر جلوس کامل داشت روی صورت هستی. هستی زیر ملحفه سنگینی زیر باسن امیر خوابیده بود. امیر زور مختصری زد و بادی بیصدا خارج شد، هستی بدون فکر و اراده، بادکش کرد مقعد او را. به سرفه نیفتاد. امیر رضایتمندانه راحت تر نشست و باز هم باد معده اش را بیرون فرستاد، نفسهای عمیق هستی و مکیده شدن مقعد امیر، باعث تغییر سایز آلت شد. خصوصا که موقع زور زدن و گشوده شدن مقعد، نوک زبان هستی جای مانور و فعالیت بیشتری داشت. امیر باسنش را روی صورت هستی، دورانی گرداند و باز باد معده اش را تخلیه کرد. مطمئن بود همه ی آن گاز متعفن به حلق هستی هدایت شده، و زبان هستی کاملا داخل مقعدش چفت شده. حس بی نظیری داشت از گیر کردن نوک زبان هستی داخل سوراخ باسنش. همان حس برتری که همیشه دنبالش بود. لیوان چای را سر کشید و گفت: دیدی خوشت میاد، سختش کرده … (زور زد) بو…دی. میدانست زیر ملحفه سنگین چه غوغایی به پاست. بنا نداشت آن را کنار بزند. ادامه صبحانه اش را خورد و موبایلش را ورداشت. در تمام مدت مکالمه، زبان هستی داخل مقعد، ثابت گیر کرده بود و به سختی وول میخورد. بعد از گذشت یه ربع، صبحانه تمام شد و از روی صورت معشوقه اش برخاست و آلتش را داخل دهان او برد و هستی برایش تند تند به دستور ساک زد، آبشو ریخت تو دهان هستی، آروغی زد و گفت: برای جلسه اول خوب بود. هستی در حالیکه گردنش را می مالید و احساس تهوع و خفگی میکرد گفت: ممکنه پیچیده ترم بشه؟ امیر گفت: هنوز نشاشیدم روت…چطور بود؟ هستی گفت: گرم و بد و خفه. امیر گفت: تو نگران تهوعش بودی، من پیش بینی کردم بوشو دوست داری، الان شدی گوزخور من. هستی لبخند تلخی زد و گفت: هنوز تو شوکم. امیر گفت: من کثافتکاری رو دوست ندارم، سلامتیت مهمه برام…منبعد گوز داشتم با یه بشکن میپری دم باسنم، دهن وا…آاااااا… تا بیاد، اول همه ی گوزمو تو دهنت پمپاژ میکنی، حبسش میکنی قورتش میدی بعد زبونتو میبری داخل مقعدم، چفتش می کنی می لیسی میخوری میمکی با میل و تمکین تمام…(همان لحظه یه بشکن زد) هستی مات موند، امیر انداختش روی تخت و نشست روش و گفت: صورتتو کامل ببر تو کونم تا گوز اعلیحضرت به بیرون درز نکنه…برو… داخل. و بی وقفه باد بدبوی اساسی فرستاد، هستی کامل خورد، به سرفه افتاد ولی چون امیر روی دهانش نشسته بود، نمیتونست راحت سرفه کنه، هر چه بود قورت داد، امیر فهمید زیاده روی کرد و بوی گندی راه انداخته، بی محابا گفت: متاسفم، گاهی اینطوریه…چون عن هم دارم…فقط بلیس و بمک، گوهکاری نمیکنم… (از گیر کردن زبان خزر، داخل مقعدش لذت میبرد) آاااااخ، عشق من.
بعد از اتمام کار تخلیه باد، از جا پا شد و رفت حمام و تا جا داشت رید. سیفون را کشید و دست و روشو شست و آمد به اتاق. هستی پنجره ها را باز گذاشت تا هوا عوض شود. امیر خودش را برهنه در آینه ی قدی دید و از این فانتزی عاشقانه ای که لحظاتی پیش داشت به خود بالید. دستی به شکم و باسنش کشید و افتخار کرد.
هستی یه لیوان آب خورد و به نقطه ای خیره ماند، نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت. امیر را دوست داشت ولی دلیل اینهمه خودخواهی و فانتزی های مشمئز اورا نمی فهمید.

نوشته: سپهر

بازدید 10,570

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “فانتزی تلخ”

  1. سلاموقتتون بخیراولین بار بودیه چنین چیزی رو خوندم.کهشدیدا هم متعجب شدم!درعین حالهستی خانم که گاز معده رواصطلاحا خوردند.چرا پنجره روواسه تعویض هوا باز گذاشتند!!!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید