پاورچین میام تو اتاقم،لپ تاپم رو بردارم که چشمهاشو باز میکنه و با صدای خواب آلود میگه:
- مامانی کجا داری میری؟
میام کنار تختش و خم میشم رو صورتش و لپهای تب دارش رو میبوسم.دستای کوچیکش رو حلقه میکنه دور گردنم.میشینم لب تخت و تو بغلم میگیرمش.صورتم رو به صورت داغش میچسبونم و میگم”تا شما صبحونه بخوری و یک کم استراحت کنی منم قول میدم زود برگردم خونه.باشه پسرم؟“با لجاجت شونه هاش رو بالا میندازه و مخالفت میکنه.میاد حرف بزنه که سرفه امونش نمیده.میدونم مامانم بیشتر از من مراقبش هست و نگرانی از اون بابت ندارم ولی دلم نمیخواد دل کوچیکش رو غصه دار کنم.ساعتم رو نگاه میکنم و میبینم هنوز نیم ساعتی واسه راضی کردنش وقت دارم. از روی زانوم بلندش میکنم و خودمم بلند میشم.با دست موهای پیشونیش رو به کناری میزنم و دستش رو میگیرم ببرم یه آبی به صورتش بزنم.
دست تو دست سامان میام طبقه پایین و به بابام که روی راحتی جلوی تلویزیون نشسته و مشغول تماشای اخبار صبحگاهی هست سلام میکنم. بابا بر خلاف همیشه جواب سلام منو خیلی سرد و سنگین میده ولی دستش رو به سمت سامان دراز میکنه و سامان فوری میره و رو زانوش میشینه و خودش رو تو بغلش جا میکنه. مامان که انگار غم عالم مثل “مه” صورتش رو پوشونده از آشپزخونه میاد بیرون.بهش سلام میکنم و اونم سرسنگین و سرد جوابم رو میده.نمیدونن رفتارشون فقط باعث میشه دلم بگیره وهیچ اتفاق بدتری واسه من نمیوفته چون سختیهای زندگی دیگه پوست کلفتم کرده. دلیل دیگه اش هم استقلال مالیم هست. اگر هم مثل اون سال که منو وادار به ازدواج با علی کردن دیگه منو تو منگنه نمیذارن دلیلش همینه.میدونن بهم فشار بیارن تهدیدم رو عملی میکنم و دست بچه ام رو میگیرم و از خونه شون میرم و یه جا تنها زندگی میکنم. مامانم سامان رو از بغل بابام جدا میکنه و دستش رو میگیره و با قربون و صدقه به آشپزخونه میبره تا بهش صبحونه بده.منم بدون هیچ حرفی دوباره میرم بالا تا لپ تاپم رو بردارم و زودتر از این جو متشنج و سنگین خونه فرار کنم.
زیپ کیف لپ تاپم رو میبندم و صدای بسته شدنش با صدای زنگ پیامک موبایلم قاطی میشه.چه به موقع وگرنه ممکن بود گوشیمو تو خونه جا بذارم.با دیدن پیامک صبح بخیر حسام همه چیز یادم میره.انگار نه انگار که دیشب چه جنجالی تو خونه داشتم.
واسه اولین بار تو این چند روز که حرف از پیشنهاد علی واسه برگشتن من بود و متوجه شدن با نصیحت و زبون خوش راضی نمیشم، بابام محکم و قاطع جلوم ایستاد و گفت”باید برگردی سر زندگیت” و اینجا بود که کاسه صبرم سرازیر شد و منم واسه اولین بار احساس تلخ شکست تو زندگیم رو به رخشون کشیدم و انگشت اتهام به طرفشون گرفتم و گفتم”یه بار بدبختم کردید بس نیست؟با هزار بدبختی خودمو از نکبت زندگی با علی کشیدم بیرون و دوباره میخوایید با سر هولم بدید بیفتم توی چاه؟مگه من سبکسری کردم؟چکار کردم که عار و ننگتون میاد از اینکه تنهام.منکه دارم زندگی خودمو میکنم.مجبورم کنید میرم و مستقل زندگی میکنم”.دلشون انگار بدجوری شکست که آتش بس اعلام کردن و هردوشون گفتن”ما دیگه هیچ کاری به کارت نداریم”.
گذر زمان تو این چند سال روی بابام به واسطه بیماری قلب و دیابتی که داشت ردپاش رو خیلی عمیقتر به جا گذاشته.شونه هاش دیگه مثل چند سال پیش فراخ و پهن نیست.دیگه وقتی داد میزنه سقف خونه به نظرم به لرزه نمیوفته ولی هنوز برام خیلی عزیزه.دلم نمیخواد برنجونمش از طرفی اصلا تصمیم ندارم هرچی کاشتم رو به باد بدم.مامان ملایم تر جلوم موضعگیری کرده.اون همه هم و غمش سامانه.دوست نداره با این وضعیت بزرگ بشه. دلش نمیخواد مهر بچه طلاق تا آخر عمر رو پیشونی پسرم باشه.ولی دلیل مخالفت من یکی دوتا نیست.مهمترین مشکل من این هست که دیگه علی به چشمم نمیاد.یه جورایی نمیتونم از زاویه دید روبروم ببینمش بلکه از بالا نگاهش میکنم.تو این 5 سال که جون کندم و خودمو بالا کشیدم اون بازیچه دل و هوی و هوسش بوده و درجا زده.حرصم میگرفت از اینکه باز داشتن منو مثل یه لقمه بزرگ تو دهن علی می چپوندن. لقمه ای که دیگه اندازه قواره دهنش نبود و تو گلوش گیر میکرد.
امروز دیگه باید با حسام جدی حرف میزدم.دلم نمیخواست دیگه این بحث بین من و پدر و مادرم بیشتر از این کش پیدا کنه.وقتی حسام واسه خواستگاری پا پیش بذاره میتونم قیاسهایی که بین علی و حسام تو ذهنم میکنم رو به زبون بیارم.دیگه وقتش بود بگم چه تصمیمی گرفتم.اینطوری دیگه من هم دغدغه پنهون موندن رابطه ام با حسام رو ندارم.
باز میام تو آشپزخونه و خم میشم و صورت سامان رو که پشت میز نشسته و داره صبحونه میخوره میبوسم.دیگه بهونه ای نمیگیره و لباش رو میذاره رو صورتم و میبوسه و در گوشم میگه”مامانی مداد رنگی برام بخریا”. منم آروم توی گوشش میگم”وقتی برگشتم میام باهم بریم بخریم باشه؟“سرش رو به نشانه موافقت تکون میده و با زبون بچه گونه ش میگه”پس زود بیا وگرنه غصه میخورم”بازم میبوسمش و میگم”نههههه،دل کوچولوت غصه دار نشه ها.مامانی زوده زود میاد پیشت”. مامانم سری به چپ و راست تکون میده و نفسش رو صدادار از سینه میده بیرون و لقمه بعدی رو دهنش میذاره.
میدونم منظور مامانم از این حرکت چیه.اونقدر میشناسمش که پانتومیم هم اجرا میکنه منظورش رو میفهمم از حرکاتش.تو این مواقع لپ کلام مامان این هست که تو لیاقت این بچه رو نداری.چون این حرکت رو وقتی میکرد که سامان اعصابم رو با بدقلقی یا شیطنتهای بچه گانه اش بهم میریخت و میومدم برخوردی باهاش بکنم.تو این مواقع وروجک سریع به مامان و بابام پناه میبرد و اونا هم با رفتارهای این شکلی جلوم جبهه میگرفتن و اجازه نمیدادن به میل خودم تربیتش کنم.اهل خشونت و تنبیه بدنی نبودم ولی یه وقتهایی فشار درسهام زیاد بود و یا خسته بودم به کوچکترین ساز مخالفش سرش داد میزدم.کتک خوردن سامان فقط در حد یه تهدید بود و به همین جمله ختم میشد که”اگه از جام بلند بشم چنان بزنمت که صدای سگ بدی”
این صحنه هیچوقت یادم نمیره که من و سامان باهم تنها بودیم وداشت خیلی شیطنت میکرد.انداختم دنبالش که واسه اولین بار تهدیدم رو عملی کنم.طفل معصوم وقتی دید بابا و مامانم نیستند ازش دفاع کنند اومد فرار کنه گوشه اتاق گیرش انداختم.چشاش مثل چشمای آهو بود که داشت به شیر درنده میگفت بهم رحم کن.وقتی کاملا بهش نزدیک شدم دیدم دستش رو حایل سرش کرده بود و چشماش رو بسته بود درست مثل کسی که زبونم لال داره اشهدش رو میخونه فقط شنیدم داره میگه “وای مامانی خواهش میکنم نزن”انگار خنجر تو قلبم فرو کردند.از جا بلندش کردم بگیرمش تو بغلم دیدم ای وای شلوارش رو خیس کرده.از اون روز به بعد دیگه تهدیدش هم نمیکردم.
اگه نفس بد میکشید میمردم و زنده میشدم.اگه اشک تو چشمش میومد زمین و زمان رو سرم آوار میشد.همیشه در موردش احساس گناه میکردم.انگیزه موفقیتم فقط سامان بود.دلم میخواست تا نقطه ای اوج بگیرم که وقتی بزرگ شد اونقدر باعث افتخارش باشم که هیچوقت افسوس نخوره کاش بچه طلاق نبود.چشم دوخته بودم به افقهای یک آینده روشن و طلایی برای خودم و سامان و بدون اینکه حواسم به چپ و راست پرت بشه سعی میکردم تو مسیر درست پیش برم.واسه همین همیشه سنجیده و عاقلانه رفتار میکردم.تو محیط دانشگاه هیچوقت به کسی نزدیک نمیشدم تا راز مطلقه بودنم فاش نشه.دلم نمیخواست بار رفتار سبکسرانه ام بعدها رو دوش بچه ام باشه.تمام نیازهام رو سرکوب کرده بودم مبادا طغیان کنه و منو به حریم جنس مخالفی نزدیک کنه.در اونصورت تبعاتی رو دنبال داشت که جبران ناپذیر بود.
بلافاصله بعد از جدا شدنم حتی یکروز وقتم رو تلف نکردم.بعد از شش ماه تلاش شبانه روزی تونستم سد کنکور رو بشکنم و تو یکی از معتبرترین دانشگاههای دولتی شهرمون تو رشته مهندسی معماری قبول بشم. داشتم پرواز میکردم چون نیاز به پرداخت شهریه نداشتم و اینطوری تا یکی دوسال میتونستم مخارج دانشگاه رو با پس انداز کمی که داشتم خودم پرداخت کنم.اگرچه پدر و مادرم از جون و دل حاضر بودن از لحاظ مالی حمایتم کنند.ولی دلم میخواست رو پای خودم بایستم.همینطوریش یه وقتهایی دستم به سختی تو سفره شون میرفت چه برسه به اینکه هزینه تحصیل ازشون بخوام.کافی بود بابا حواسش نباشه و کوچکترین محاسبه ای از هزینه های خونه رو علنی انجام بده یا اسمی از افزایش قیمت مایحتاج خونه ببره و اونوقت مدتها عذاب عالم رو میکشیدم و خودم رو محدود میکردم.احساسی که هیچوقت زمان قبل از ازدواجم نداشتم و بدون نگرانی چپ و راست خرج میتراشیدم و وظیفه شون میدونستم بپردازند. اگرچه اوضاع مالی پدر و مادرم هیچ فرقی با گذشته نکرده بود.بابا خودش رو بازنشسته کرده بود و همه چیز رو به برادرم سعید سپرده بود.اونم ماه به ماه پول حاصل از درآمد کارخونه رو به حسابی میریخت که هیچ دغدغه ای بابت ته کشیدنش وجود نداشت.
بعد از یکسال که حساب پس اندازم رو به ته کشیدن بود تصمیم گرفتم کار کنم.از طرفی هم دلم نمیخواست زیاد بیرون از خونه باشم و از بچه ام دور بمونم.به واسطه کارهای عملی دانشگاه کار ماکت سازی رو خوب انجام میدادم واسه همین با یه شرکت قرار داد بستم و کار ماکت سازی رو شروع کردم.منتها چون کارهای اولم کوچیک بودند و مهارت من هم هنوز زیاد نبود،کار رو که اغلب پروژه دانشجویی بود تحویل میگرفتم و بعد از آماده کردن تو خونه ،تحویل شرکت میدادم.بعد از یکسال چنان مهارتی پیدا کرده بودم که پروژه های بزرگ اجرایی رو هم راحت میتونستم انجام بدم و دستمزد سنگینی واسه انجام کارم میگرفتم که علاوه بر تامین مخارج خودم و سامان تونستم مبلغ قابل توجهی پس انداز کنم.
کم کم به فکر خرید ماشین واسه خودم افتادم.به محض اینکه بلند بلند داشتم فکر میکردم بابا بهم پیشنهاد داد کمکم کنه.واسه اولین بار مبلغی رو ازش گرفتم ولی ازش قول گرفتم به عنوان قرض باشه و اونم که روحیه منو میشناخت قبول کرد ماهیانه بهش برگردونم. سال آخر دانشگاه دیگه دغدغه استفاده از وسیله نقلیه عمومی واسه رفت و آمد نداشتم.هر چند که هر وقت اراده میکردم ماشین بابام در اختیارم بود.اونقدر این احساس استقلال مالی شیرین و لذت بخش بود که وقتی پیشنهاد کار تمام وقت تو محل خود شرکت رو بهم دادن بدون درنگ قبول کردم.دیگه سامان هم به سن پیش دبستانی رسیده بود و نصف روز رو خونه نبود و بقیه روز رو هم اونقدر مشغول بود که بود و نبود من براش فرقی نمیکرد.با این همه من دلم نمیخواست فاصله ای بین من و پسرم ایجاد بشه.واسه همین ساعت کارم رو طوری تنظیم کرده بودم که نیازی به سرویس نداشته باشه.صبح با خودم به مدرسه میبردمش و ظهر اغلب روزها که کارم زود تموم میشد خودم میرفتم دنبالش و روزهایی که نمیشد بابا با جون و دل وظیفه منو انجام میداد.اوقات فراغتم فقط به سامان اختصاص داشت و به محض اینکه وقت آزاد پیدا میکردم از بردنش به تفریح و گردش دریغ نمیکردم.
به خاطر علاقه شدیدی که به درس داشتم بالاترین معدل تو مقطع لیسانس رو اون سال تو دانشگاه آوردم و بخاطر همین از شرکت تو کنکور کارشناسی ارشد معاف شدم.دیگه تو سراشیبی موفقیت افتاده بودم و زحمتهام به بار نشسته بود.ولی مجبور بودم همیشه واسه ساعتهام برنامه ریزی داشته باشم تا بتونم هم از پس نقش یه مادر خوب واسه بچه ام بربیام و هم تو کار و درسم موفق بشم.تو این راه پدر و مادرم از هیچ کمکی دریغ نمیکردن.بعد از فارغ التحصیلی تو مقطع لیسانس به جمع گروه مشاوره و طراحی شرکت پیوستم و اینجا بود که با حسام آشنا شدم.اوایل فقط واسه من یه همکار بود و بس. با اینحال واقعا خوش قیافه بود و همیشه متوجه نگاههای تحسین آمیز همکارای خانمم بهش میشدم ولی اونقدر پیله محکمی دور خودم تنیده بودم که به چیزی که فکر نمیکردم نزدیک شدن به حسام بود.اون واسه من فقط یه همکار مرد بود که خب قیافه قشنگی داشت.از این گذشته رفتار اون هم طوری بود هیچ کس رو تحویل نمیگرفت.
24 سالم بیشتر نبود و حتی از منشی شرکت هم که جوونترین و سربه هواترین عضو مجموعه بود یک سال کمتر سن داشتم ولی احساس میکردم دیگه خیلی چیزها از من گذشته.هر کس خبر نداشت تصور نمیکرد حتی ازدواج کرده باشم چه برسه به وجود بچه ای به سن و سال پیش دبستانی.اونقدر سعی میکردم باوقار و متین باشم که هیچ کدوم از همکارهای خانم باهام صمیمی نمیشد چه برسه به همکاران مرد.چون خارج از حیطه کاری بین من وبقیه کلمه ای رد و بدل نمیشد.دیگه همه میدونستند خارج از چارچوب کار مایل نیستم با کسی حرف بزنم.
یه جورایی رفتار من واسه همه مرموزانه بود. گاهی به گوش خودم شایعاتی که در موردم بود رو میشنیدم ولی به روی خودم نمیاوردم.به مرور همه به این اخلاق من عادت کردن. فهمیدن فقط دلم نمیخواد حرفی از زندگیم بزنم.ولی در عوض شنونده خوبی هستم. پس بعد از مدتی که با همکارهای خانم صمیمی تر شدم بدون هیچ نگرانی حرفهای خصوصیشون رو باهام درمیون میگذاشتند.هرکس مشکلی داشت میتونست رو راهنمایی و مشاوره درستی که بهش میدم حساب کنه و به عنوان یه دختری که بیشتر از سن خودش تجربه داره منو شناخته بودند.تو این فاصله زمانی فهمیدم دو تا از همکارام دل و دینشون واسه حسام رفته، بدون اینکه هر کدوم از علاقه اون یکی باخبر باشه.جالب بود که حسام اصلا انگار توی باغ نبود.
پس طبیعی بود که نخوام منم نفر سومشون باشم و بیفتم دنبال این پسر مغرور و اون نیم نگاهی هم بهم نندازه.اگر هم مینداخت چی میشد جز اینکه به عنوان یه زن مطلقه مدتی رو باهام خوش بگذرونه و بعدش هم بگه خداحافظ و بره با یکی مثل این دونفر،دختر باکره ازدواج کنه .بخاطر همین همیشه نادیده میگرفتمش.
تا اینکه واسه طراحی و اجرای یک پروژه هتل تو یکی از شهرهای شمالی باهاش همسفر شدم.واسه اولین بار بود که از سامان چند روز جدا میشدم و برام تحمل دوریش خیلی سخت بود.از صبح تا عصر که مشغول کار بودم دلتنگی اونقدر برام آزار دهنده نبود.به محض اینکه کار تعطیل میشد و برمیگشتیم به هتل محل اقامتمون غم عالم به دلم هجوم میاورد.3 نفر بقیه گروه مرد بودن و همزبون بودند واسه همین کلی هم تو این سفر مجردی داشت بهشون خوش میگذشت و خدا خدا میکردند کارمون بیشتر طول بکشه.چون عصر که برمیگشتیم هتل فقط من تو اتاقم میموندم و پشت لپ تاپ سرخودمو به کار گرم میکردم.بقیه بعد از یکساعت استراحت از هتل بیرون میرفتن و تا آخر شب مشغول تفریح بودند.
شب سوم حسابی حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم تو ساحل دریا که نزدیک هتل بود یه کم قدم بزنم.اوایل پاییز بود و ساحل خلوت. حتی بیشتر چایخونه های اون اطراف که کنار دریا بودند یک نفر هم مشتری نداشتند. یه سوئیشرت کوتاه با شلوار جین برمودا تنم کردم و یه جفت صندل اسپرت پوشیدم تا اگر هوس کردم سر به سر جزر و مد آب دریا بذارم، نگرانی بابت خیس شدن نداشته باشم.صدای دریا آرامش عجیبی بهم میداد ولی اونقدر غرق افکارم شده بودم که نزدیک شدن حسام رو متوجه نشدم.
نفس زنون خودش رو بهم رسوند و وقتی چهره متعجب من رو دید خنده اش گرفت.با نگاهی خاص سرتا پام رو برانداز میکرد که انگار برهنه اومدم بیرون.ازش پرسیدم: اتفاقی افتاده؟!نفس عمیقی کشید و گفت: از پایین زنگ زدم به اتاقتون جواب ندادید.به موبایلتون هم چند بار زنگ زدم فکر میکردم خوابیده باشید.دیدم سرشب هست و امکان نداره به این زودی بخوابید.از هتلدار پرسیدم گفت اومدید بیرون و از فرم ظاهرتون که هیچی همراهتون نبوده حس کرده میرید قدم بزنید.
با تعجب پرسیدم: اتفاقی افتاده؟! کاری با من داشتید؟! شروع به قدم زدن کرد و ناگفته دعوتم کرد همراهش بشم.بعد از چند ثانیه مکث جواب داد: نه راستش تنهایی حوصله ام سر رفته بود و میخواستم ازتون بخوام اگه دوست دارید باهم شام بریم بیرون. از اینکه میگفت حوصله اش سر رفته تعجبم بیشتر شد و پرسیدم: بقیه بچه ها کجان؟! شما که هر شب سرتون گرم بود؟! مونده بود چی جواب بده واسه همین دست به سرم کرد و گفت: بقیه هر کس مشغول کار خودش بود و هیچکس حوصله بیرون رفتن نداشت” با بی تفاوتی شونه بالا انداختم و گفتم: خب شما هم میموندید تو اتاقتون استراحت میکردید.انتظار نداشت اینقدر سرد جوابش رو بدم شاید هم کلی پشیمون شده بود از پیشنهادش چون حسابی پکر شد.
حس کردم خیلی زیادروی کردم و اشکالی نداشت یکساعتی سر خودمو باهاش گرم کنم.شاید دلش گرفته و میخواد باهام حرف بزنه و به عنوان یه همکار ایراد خاصی نداشت.نه اینجا کسی مارو میشناخت که باعث شایعه بشه و میتونستم ازش بخوام با بقیه هم درمیون نذاره و فکر کنن من طبق معمول تو اتاقم موندم.واسه همین لبخندی زدم و پس از کمی مکث بهش گفتم: اتفاقا منم حوصله ام خیلی سر رفته ولی اول اجازه بدین برم اتاقم لباس مناسب بپوشم و هرکجا خواستید باهم بریم.
از خوشحالی چشماش برقی زد و گفت: باشه پس بریم من تو لابی منتظرتون میمونم. یه مانتو کتان نسبتا تنگ و کوتاه به رنگ آبی روشن با شلوار جین سرمه ای پوشیدم و شال سفید سرم کردم.یه جفت کفش اسپرت سفید هم پوشیم.حالا که قرار بود شیطنت کنم میخواستم درست و حسابی به خودم برسم.رفتم جلوی آینه و یه آرایش ملایم کردم.از هیجان گونه هام قرمز شده بود.با وجود اینکه یه دعوت ساده و اتفاقی بود و هیچ رفتاری خارج از چارچوب همکاری نکرده بود دست و پام میلرزید.چندین بار اتفاق افتاده بود با همکارای مرد تو رستوران غذا بخورم ولی هیچوقت جمعمون دونفره نبود.بعد از اینکه مطمئن شدم ظاهرم خوب شده از اتاق بیرون اومدم و به لابی رفتم.نگاهش که بهم افتاد لبخند محو و معنی داری چهره اش رو پوشوند.یه لحظه از اینکه دعوتش رو قبول کرده بودم پشیمون شدم.ولی دیگه خیلی دیرشده بود که بخوام تغییر عقیده بدم.
نزدیک که شدم جلوی پام بلند شد و گفت: خداروشکر که کفش اسپرت پوشیدید چون میخواییم کلی پیاده روی کنیم.خنده ام گرفت و گفتم: اگه بارون گرفت چی؟!اونم با خنده جواب داد: اونوقت حسابی هوا دونفره میشه!!هجوم موج خون و طپش وحشی و دیوانه وار قلبم رو حس میکردم.گونه هام گر گرفته بود.جوری که یادم رفت ازش بپرسم چرا ماشین شرکت رو برنمیداری. از هتل بیرون اومدیم و تو پیاده رو مشغول قدم زدن شدیم.
هوای مرطوب با نسیم ملایمی که میوزید باعث میشد احساس کنم پوست صورتم نمناک شده.مسافتی رو تو سکوت طی کردیم و دست آخر خسته شد و سکوت رو با گفتن چه هوای با حالی شکست. منم واسه اینکه جوابی داده باشم گفتم: فقط خدا کنه بارون نگیره. واسه اینکه منو از دلشوره دربیاره گفت: هر وقت احساس خستگی کردی رودربایستی نکن بگو تا وایسیم و یه تاکسی بگیریم.اما منکه از پیاده روی تو اون هوا داشتم لذت میبردم جواب دادم: من تا صبحم قدم بزنم مهم نیست.مطمئن باشید خسته نمیشم.اگر هم نگران بارون هستم به خاطر این هست که نگران به هم ریختن سر و وضعم هستم.
صدای قهقه خنده اش تو خیابون خلوت پیچید و گفت: نکنه نگرانی ریملت بیاد پایین؟! واسه اینکه کم نیارم گفتم: اتفاقا مارکش ضد آبه.نگرانم شما سرما بخوری آقا کوچولو!!اونقدر خندید که کم مونده بود تلو تلو بخوره.ترسیدم نکنه چیزی خورده و حالت عادی نداره.ولی نه رفتارش به آدمهای مست نمیخورد.وقتی دید مبهوت موندم گفت: ببخشید خانم شایگان اصلا بهت نمیاد شوخ طبع باشی.دیدم نه تو هم شیطونیا.خداروشکر که فهمیدم جنبه ات بالاست.
شونه ام رو بالا انداختم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: چرا فکر میکردی آدم بی جنبه ای هستم؟!بعد از چند ثانیه مکث که معلوم بود میخواد جوابی نده که باعث ناراحتیم بشه گفت: راستش یه جور خاصی هستی که آدم خیلی باید به خودش جرأت بده تا بهت نزدیک بشه.انگار دور خودت یه حصار کشیدی و یه تابلوی دست نزن جیززه زدی بالاش!! میدونی درسته دختر مغروری به نظر میرسی ولی به نظر من بیشتر مرموز هستی.
ایندفعه این من بودم که اونقدر خندیدم که اشکم دراومد بعد که به خودم مسلط شدم گفتم: مگه من چه رفتاری کردم که شما در مورد من اینطور فکر میکنی؟! بابا من فقط سرم به کار خودمه.همین.از بچگیم آدم کم حرفی بودم و بیشتر سعی میکردم شنونده خوبی باشم.همیشه سعی کردم شفاف رفتار کنم.لحن بیانم تو جمله آخر یه مقدار عصبی بود که سعی کرد آرومم کنه واسه همین گفت: نه ببین اشتباه نکن.نمیگم رفتارت مشکوکه نه خدای نکرده تازه حس میکنم آدم قابل اعتمادی هستی.چون میبینم همه بهت اعتماد دارن و حاشیه هایی که بقیه خانومهای همکار دارن شما ندارید.من فکر میکنم شما هروقت نخوایید چیزی رو به کسی بگید ترجیح میدید سکوت کنید تا بخوایید دیگران رو فریب بدید.من از خانومهای با شخصیت پیچیده خوشم میاد.به نظر من خیلی خوددار هستی و من همیشه از این اخلاقت خوشم اومده.”
اونقدر حرف زدیم که نفهمیدیم سر از جلوی یه رستوران شیک درآوردیم.بوی غذا یه لحظه باعث دل ضعفه ام شد و چشمامو ناخودآگاه بستم و بو کشیدم.بازم حرکت من باعث خنده اش شد و گفت: هرچی پیش میره حس میکنم اصلا شما اون خانم شایگان شرکت نیستید.ببخشید شما خواهر دوقلو ندارید؟!!نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و با بیحوصلگی گفتم: بازم قراره با شکم گرسنه پیاده منو راه ببری؟! با خنده جواب داد: یکی دیگه از چیزایی که باعث میشه ازت خوشم بیاد رک بودنته.نه بیا بریم که خودمم دارم از گرسنگی هلاک میشم.رستوران خیلی تمیز و شیکی بود که میشد حدس زد غذاش خیلی گرونقیمت باشه.وقتی منوی غذاها رو نگاه کردم سرم چسبید به سقف.معذب شدم از اینکه مبادا تو رودربایستی من مونده باشه و مجبور شده منو بیاره اینجا.
دوست نداشتم شبم به خاطر درگیر شدن با این فکر خراب بشه واسه همین گفتم: اگه رستوران خاصی در نظرت بود بریم.نمیخوام نظرمو بهت تحمیل کرده باشم.اگه جای بهتری سراغ داری دیگه خستگیم در رفت و میتونیم بریم.از بالای منو نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت: میدونم چی تو سرت میگذره،واسه همین هم میگم فکرت اشتباهه. منو رو بست و کنار دستم گذاشت.آهی از ته دل کشید و گفت: به نظرت به قیافه من میخوره آدم خسیسی باشم؟
از هوش و ذکاوتش واقعا لذت بردم و حس احترامم نسبت بهش برانگیخته شد.با لبخند جواب دادم: نه،اصلا قصد جسارت نداشتم.میدونی راستش یه مقدار معذب شدم از اینکه واسه اولین بار تو زندگیم تعارف رو کنار گذاشتم.باورکن شصت ماه قمری یکبار من این حالت بهم دست میده و هر بارهم گند میزنم.اگه اجازه بدی پیشنهاد اینجا رو من دادم پس امشب شما مهمون من هستی. و یه لحظه از دهنم پرید و ادامه دادم: اگه دوست داشتی فرداشب شما میتونی هر رستورانی که خواستی مهمونم کنی.
با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: ما رسم نداریم وقتی با یه خانوم بیرون میریم اجازه بدیم دست تو کیفش ببره،اگر اصرار کنه توهین به مردانگیمون میشه.شما افتخار بده من از امشب تا هزار و یک شب دیگه حاضرم مهمونت کنم و از همصحبتی باهات لذت ببرم.
وقتی پیشخدمت رستوران اومد کنار میزمون تا سفارش رو بگیره، به بحثمون خاتمه داد.با احترام تموم ازم خواست هر غذایی دوست دارم سفارش بدم و منم گفتم: هر غذایی که خودت میخوری واسه منم سفارش بده. با خوشرویی گفت: شاید غذایی که من میخورم دوست نداشته باشی” و خیالش رو راحت کردم از هیچ غذایی بدم نمیاد.سفارش کباب مخصوص سرآشپز رستوران رو داد و وقتی پیشخدمت رفت.صندلیش رو به میز نزدیک تر کرد و خم شد روی میز و تا جایی که میشد صورتش رو آورد نزدیک و گفت: خیلی خوشحالم که بالاخره به خودم جرأت دادم و دعوتت کردم و توی محیط خارج از کار باهات همکلام شدم.حسابی غذا بخور که انرژی داشته باشی.چون ممکنه تا صبح وادارت کنم پا به پام پیاده روی کنی.گفتم :وای نگو،اینطوری حس میکنم خیلی گند دماغ بودم.چطوری بقیه منو تحمل میکردن.نگاهش رو ریخت تو چشمام و گفت:خیلی هم دلشون بخواد.
وقتی این رو میگفت برق علاقه رو تو چشماش به وضوح میدیدم.ولی ترجیح دادم نادیده بگیرم.جدای از اینکه به خودم قول داده بودم همه زندگیم رو وقف سامان کنم تا اون لحظه از جنس مخالف ضربه سختی خورده بودم و دیگه دوست نداشتم وارد بازی با آتیش بشم.
از رستوران که اومدیم بیرون مسیر رفته رو برگشتیم و تا هتل اصلا متوجه نشدم نزدیک ساعت یک نیمه شب هست که داریم پیاده روی میکنیم.وقتی رسیدیم با معصومیت خاصی گفت: کاش نمیرسیدیم،میایی نریم هتل و مسیر اونطرف رو قدم بزنیم؟!!یه کم فکر کردم و گفتم: میتونیم یه کار دیگه کنیم.بریم اتاقهامون و یه لباس راحت تر بپوشیم و برگردیم لب ساحل قدم بزنیم نظرت چیه؟خوشحال شد و گفت: از عالی هم عالی تره،باشه پس ده دقیقه دیگه تو لابی منتظرت هستم. احساس کردم رفت و آمد بیش از اندازمون جلوی هتلدار خوب نیست پس گفتم: نه،به نظر من یک ربع دیگه نزدیک ساحل. موافقت کرد و بهم گفت: پس اول تو برو کلیدت رو بگیر و برو بالا منم میام.دیر نکنی ها!!
اومدم توی اتاق و جلوی آینه یه لحظه نگام به تصویر خودم افتاد و از خودم پرسیدم: ندا داری با خودت چیکار میکنی؟این پسره کم کم داره مختو میزنه.حواستو جمع کن.به تصویر تو آینه لبخندی زدم و جواب دادم: بذار بزنه ملالی نیست.مهم اینه که دیگه شبهای کسالت بار اینجا رو مجبور نیستم تحمل کنم.در ضمن حواسم هست نگران نباش”
وقتی رسیدم کنار ساحل زودتر از من اومده بود و داشت قدم میزد.از دور متوجه تغییر لباسش شدم.یه ست ورزشی سبز پررنگ پوشیده بود که با پوست گندمی اش همخونی داشت.وقتی رسیدم نزدیکش اونم شروع کرد به اومدن به سمت من و سینه به سینه من توقف کرد طوریکه مجبور شدم یه قدم به عقب بردارم.زل زده بود تو چشمام و با حالت خاصی نگاه میکرد و من اصلا نمیتونستم بفهمم داره به چی فکر میکنه.تازه متوجه شدم قدش خیلی بلنده چون نزدیک یک سر و گردن از خودم که تو خانمها قدبلند محسوب میشدم بلند تر بود.حالت چشماش خمار و رنگ مردمکش قهوه ای مایل به عسلی بود.کمتر مردی دیده بودم مژه هاش اینقدر پرپشت و بلند باشه.تو این فاصله میشد تشخیص داد ابروهاش رو مرتب کرده ولی اونقدر تابلو نبود که از چهره مردونه اش چیزی کم کنه.بینی قشنگی داشت که کنار لبهای خوش فرمش ترکیب قشنگی به صورتش داده بود.سینه پهن و فراخی داشت که یه لحظه آدم وسوسه میشد سرش رو بذاره روش.احساس نیاز به یک همدم داشت تو وجودم مثل یه دیو خفته بیدار میشد و من دیگه لالایی تازه ای و اسه خوابوندنش بلد نبودم.
انگار اونم داشت با دید تازه ای منو نگاه میکرد.چون تو این فاصله نگاهش از سر تا پام رو برانداز کرد و وقتی به خودم اومدم دیدم دستش رو به سمتم دراز کرده و منتظره دستمو تو دستش بذارم و توی همون حالت گفت:افتخار میدید یه شب کنار ساحل این پسر بدقیافه رو با خوشگلی خودتون تحمل کنید؟!انگار لطیفه با مزه ای گفته بود که بلند خندیدم و گفتم: شکسته نفسی میفرمایید. و بدون توجه به دستش که به سمتم دراز کرده بود دستامو زیر بغلم بردم و گفتم بیا قدم بزنیم.اونم به روی خودش نیاورد و کنارم به راه افتاد.
سپیده صبح داشت زده میشد و خورشید از سمت مشرق دریا داشت کم کم سرک میکشید تا بیرون بیاد و شب کوله بارش رو از رو
دریا جمع کرده بود و داشت از سمت دیگه میرفت تا جاش رو به صبح روشن بده.و ما متوجه گذر زمان نشده بودیم.وقتی به خودمون اومدیم که دیدیم رو ماسه های کنار دریا نشستیم و دیگه همه چیز زندگیمون رو واسه هم تعریف کردیم.علاوه بر اون منم میدونستم که دوستیمون رو مدیون شیطنت و بازیگوشی دو تا همکار دیگمون هستند که با سه تا دختر به قول حسام شاخ و خوشگل رفتن خوشگذرونی.ته دلم خوشحال بودم که حسام همصحبتی با من رو به سراسر شب هم آغوشی با یه دختر دیگه ترجیح داده بود.
حسام با علاقه نگاهم کرد و گفت:هیچ میدونی یک شب رو تا صبح باهم بسر بردیم بدون اینکه دست از پا خطا کنیم ایناهاش اینم دریا شاهد مدعامونه.سرمو به نشونه تایید حرفش تکون دادم و در حالیکه به دریا زل زده بودم گفتم:اینو شنیدی آدم با هر کسی میتونه بخوابه ولی فقط با یک نفر میتونه تا صبح بیدار بمونه؟!
با صدای آروم گفت:چه حرف پر معنایی!ولی واقعا عجیبه.هرکس این حرفو زده حتما اونم مثل من تجربه کرده که این بیداری میتونه هزاران برابر اون خوابیدن آدمو به اوج برسونه.
نوشته: Naeerika
41 پاسخ به “عشق پنهان (6)”
سپاس عزیزم ،عالی بود ف ،بسیار هم عالی
بد نبود …فقط خیلی طولانی بود …سیلور جان خوشحالم بعد از مدتها می بینمتون … >:D<
دست مریزادعالی بودایول
از خواندنش لذت بردممرسییییی5 تا قلب بهت دادم
بسیار عالی بود توی این قسمت واقعا از خوندنش لذت بردم
امتیاز کامل دادم(پنج قلب کامل)
عالی بود . عشق پنهان7 منتظریم
نويسنده ى عزيزداستان شما مانند سريالهايى است كه فقط قصد كش دادن ماجرا تا رسيدن به آخرين قسمت را دارند و بسيار خسته كننده است. با عرض پوزش از شما بايد بگم كه اين قسمت را چهار خط در ميون خوندم چون هيچ اتفاق خاصى نميافتد و شما مدام به موضوعاتى بى ربط مى پرداختين و تكرار پشت تكرار. داستان خسته كننده شده است و با وجود متن طولانى، داستان به كندى پيش ميرود و اگر كل روايت اين شش قسمت را جمع كنيم حداكثر دو قسمت هم نميشد توجه كنيد مسائل حاشيه اى به روال داستان ضربه ميزند و مخاطب هيچ تمايلى به خواندن صبحانه خوردن شما ، تلويزون ديدن پدرتون و از اين قبيل مسائل كه هيچ توجيهى براى نوشتنش در داستان نيست، نداره. مورد بعدى نگارش داستان شما جاى كار زيادى دارد. متن اصلا روان نيست و پر از كلمات اضافى است. سعى كنيد مطالب اضافى را دور بريزيد و يك پاراگراف را در جمله بيان كنيد تنها بدون غلط نوشتن ملاك نگارش خوب نيست به موارد زيادى توجه نداريد.
عالی.مثل همیشه . پنج تا قلب دادم حالشو ببر…
عالی بود خیلی بهتر از بقیه قسمتها مرسیییی
.نایریکای عزيزم,قسمت قبلی داستان رو یه جورايي دوست نداشتم,کامنت هم نداشتم واسه خوندن این قسمت هم دودل بودم دلمو زدم به دریا و خوندم و خوشحالم که خوندمش,البته شاهین هم گفت داستانت اومده اما نميدونستم اينقدر خوب نوشتیش اصلا متوجه نشدم که تموم شد و یه اه كشيدم که كاش بيشتر بود نميدونم اما علی رو دوس ندارم,از اول هم دوسش نداشتم ,به حس خوب به حسام دارم از مردای اينجوري خوشم مياد,دلم ميخواد آخرش به حسام بله بگه که بعید ميدونمتوصیفاتت توی این قسمت خیلی قشنگ بود خیلی خیلی داستانت رو دوس دارم,موفق باشي گلم
اسمت چقدر سخته!هربار يادم ميره نوشتنش چجوريه، از رو كامنتها تقلب ميكنم! ;-)نايريكا جان شايد تا قسمتى كم و بيش بايد به اين شايعات توجه كرد! از نظر من هم يكم شاخه و برگ اضافى داره داستان كه اگه نباشه بهتره. ولى در مجموع داستان خوبيه اميدوارم موفق باشى.
ناییریکا عزیز سلام
سلام نایریکا جان
خوب بود ممنون. ادامه بده!
عالی و بی نقص.:)
sepide58 اگر به قسمت اول دقت کرده باشی ندا گفت اولین شبی که حسام پیش نامزدش خوابیده،تا نزدیکی صبح خوابش نبرده و به ندا اس داده بود!این یعنی حسام به یکی دیگه تعلق گرفته!البته هنوز هیچی مشخص نیست ،شاید اونا هم از هم جدا شدنبه هرحال منتظر میمونیم ببینیم خانم نویسنده نظرش چیه :-p 😉
ناییریکا عزیز کجایی پس؟داستانت آپ شده ولی از خودت خبری نیست دختر!!!
نمیدونم چرا با دوباره خونی داستان یه حس حسادت شدید نسبت به حسام بهم دست داد!!!
نایریکای عزیزممنون بازم مثل همیشه لذت بردمبینهایت سپاسگزارم
دوستان سلام و عرض ادبپژمان جان زیر سایه شما هستم. پاتو بلند کنی ما رو میبینی جان برادر،حتما توصیه ات رو به کار میبندم.ممنون که تذکر دادیسپیده عزیزسلام،بالاخره افتخار دادید و محفل مارو نورانی کردید.دمت گرم که با دقت دنبال میکنی.بابت قسمت قبل ببخشید که نظرت جلب نشده.امیدوارم تو قسمتهای بعدی جبران بشه.عزیز دیگه تا پایان داستان نوشته شده و در دست ویراستاری هست.ببخشید دیگه اگه ندا به حسام نرسید.ایشالا اگه منفجر نشدیم تو داستانهای بعد هر چی بیشتر از این پسرهای خوشگل خواهیم داشت.فقط بیا خصوصی بهم بگو کی به کی برسه.چشم فدات شم هرچی شما امر کنی ما اطاعت میکنیم.دستت بهتر شد؟ما دعا گو هستیمبرگ پاییزی عزیز ممنون .دیدن شما تو این جمع باعث خوشحالیهمیس رامشدوست خوب پای ثابت ممنون عزیزمشیرجوانسلام با کامنتت انرژی گرفتم.ممنون از لطفتساینا جوننظر لطف شماست.راهنمایی هات خیلی راهگشا بوده.قابل شما رو ندارهباغیرتممنون بابت امتیاز.دست گلت درد نکنههیوا جانممنون .منت سر ما گذاشتید.امیدوارم سایه شما مستدام باشهدختر رویاهای من” ممنون چه اسم کاربری قشنگی.امیدوارم همیشه تو جمع ببینمتونجربزه جان ممنون خداروشکر راضی بودیآریزونا جان سلام،ناییریکا هستم استاد عزیز.مخلص شما.تو آسمونا دنبال شما میگشتیم.چشم آویزه گوشم میکنم.پر پرواز عزیز به جمع عشق پنهان خوش اومدی.خوشحالم خوشتون اومدهرضا قائم عزیز،جلب نظرت یه مقدار سخته.ولی چشم سعی میکنم رعایت کنم.بهر حال خوشحالم اینجایید.لیدی اسکور عزیز ببخشید اگه اسم کاربریت رو اشتباه تلفظ کردم. خیلی دوست دارم از قسمت اول بهم انرژی و روحیه دادیرومینا جان ممنون عزیز لطف داری گلمآرش عزیز ممنون از ابراز محبتت ،در دست ویراستاری هست.چشم به زودی میاد رو سایتانگری برید عزیز .دست گلت درد نکنه بابت امتیاز.آناهیتا جان چشم حتما به دیده منت اینبار کوتاهتر مینویسم چشمای خوشگلت اذیت نشهعلیرضا جان ممنون،انگار دلخوری کامنتهات حسابی آب رفته هاعبدل عزیز جمع ما مزین به حضور گلت هست ممنون میبینمتشاهین جان کسب مقام اولی کامنت رو تبریک میگم.من که خیلی بهت مدیونم و همیشه برات زحمت داشتم و دارم.امیدوارم روز به روز موفق تر بشی.جای درسا جون،خالیه .نمیدونم کجاست امیدوارم هر جا هست سلامت باشهپیر فرزانه هم که منتظرش هستم ظاهرا قطارش تاخیر داشتهدوستان خیلی خوشحال میشم وقتی کامنتهاتون رو میبینم باعث دلگرمی و تشویقم هست.انتقاداتتون به دیده منت.حتما سعی میکنم رعایت کنم.اگه ضعفی هست دیگه فعلا تحمل کنید در حال تلاشم که آپدیت کنم خودمو.بازم میگم ممنونم که چه با انتقاداتتون چه با تشویقهاتون حمایتم میکنید.اگه اسم کسی از قلم افتاد به بزرگواری خودتون ببخشید.
عزیزان یه توضیح مختصر در مورد داستان من بدم.پژمان جان اینکه فرموده بودی آشنایی حسام تو چند سطر توضیح میدادی آره درسته ولی نکته اینجاست که یه اتفاقاتی تو داستان افتاده که محور داستانه و این بخشها بار عاطفی داره که سخت میشه تو چند سطر گفت.حق با شماست.اتفاقا بحث با شاهین هم سر همین موضوع بود.که میگفت دیگه ببند داستانت رو حرف منم این بود نمیشه شخصیتها رو جا ننداخت.یعنی معلق نباید گذاشت و متاسفانه بی تجربگی خودم بود که کارکتر زیاد تو داستانم گذاشتم و از بدشانسی تو قسمت اول اومدن تو داستان.در هر صورت خودمم نظرم بود تو دو نهایت سه قسمت دیگه جمع بشه.کلش تو یه فایل تایپ شده که حالا ببینیم تو ویراستاری میشه تو دو قسمت گذاشت یا سه قسمت.یه موضوع دیگه اینکه دلم میخواست شخصیت ندا پخته بشه و چیزی از قلم نیفته که از کجا به کجا رسید.میدونی از بس اعتراض شده بود که این چرا اینقدر تو سری خوره شاید دلیل یه سری توضیحات این بود.بهایی هم که به سامان داده شده ذکر یه سری تغییر موقعیتها هست.اینم دلیلش توجیه نتیجه داستان هست.بهرحال ممنون دوست عزیز که بهم تذکر دادی.
**زیباترین قســـم سهراب سپهری ***
ناییریکا دوست خوبم
ناییریکای عزیز، سلام و احترام. خسته نباشید خانوم خانوما.مرسی از شما و Angry Bird عزیز که حواستون بهم بود. راستش از موقعی که داستان آپ شد، یه دلم می گه بیام تشکر کنم و برم، یه دلم می گه نظر اصلیم رو هم بگم و بعد برم.خودت می دونی که من داستانت رو دوست دارم و دیگه یه کاری کردی که چه 1000 کلمه بنویسی یا 5000 کلمه، بالاخره ما می خونیم و تا نفهمیم سایه کی می ره بالا سر این سامان گوگولی مگولی، بی خیالت نمی شیم.اما حقیقت اینه که من فکر می کنم، این قسمت جزئی از همون فایلی بوده که به ما گفته بودی پاکش کردی. این قسمت به همون سبک و سیاق قسمت اول نوشته شده و آسمون و ریسمون رو به هم بافته. من با هیچ کدوم از احساسات و توصیفات به تنهایی مشکل ندارم، بلکه لذت هم می برم، بعضاً داغ هم می کنم. ولی مجموعه این قضایا به هم وصل نیست. آخر داستان از خودم می پرسم، خوب که چی، سامان رو زد یا نزد!! یا می پرسم، خوب که چی باباش پیر و بیمار شد یا نشد؟ و …ناییریکایی که می تونه از زبون علی انقدر قشنگ پدرش رو به موقع توصیف کنه، می طلبید بابای بیچاره خودش رو در زمان لازم تعریف و تمجید می کرد، مثلاً زمان طلاق و حمایت از دخترش و سپس تأثیر طلاق در زندگیشون.یا می تونستی این همه حس مادرانه که قلب همه رو می ترکونه رو توی بیمارستان تعریف کنی یا در کنار آخرین پاراگراف قسمتی که با تولد سامان بهش شدیداً وابسته شدی.در ضمن، درسته که می خواهی داستان رو جمع و جور کنی، ولی به نظر من یک داستان دوازده قسمتی بهتره تا داستان هشت قسمتی که به خاطرش مجبور شی یکباره داستان رو از 3000 کلمه به 4500 کلمه افزایش بدی و ده تا اتفاق رو تنگ هم توجیه کنی.به هر روی، من از طرفداران این داستان بوده و هستم، و مطمئنم که با احساس و لطافت، ندا و سامان رو به یک ساحل امنی می رسونی.یا حق
سلام درسا جان بالاخره تشریف آوردی خانومی.حق با شماست این قسمت یه مقدار طولانی شد.امیدوارم به نحو خوبی جمع بشه و بتونم بار مسئولیتی که رو دوشم هست رو به خوبی به سرانجام برسونم.نکات قشنگی رو یادآوری کردی دوست عزیز.همیشه از کامنتهات لذت میبرم و وقتی نیستی یه پای داستان لنگ میزنه.قلب مسین چشم به راهت بودم.دستت درد نکنه بابت امتیاز.منم چشم انتظار پروازی بودم.جاش خیلی خالیه.پیام خصوصی هم بهش دادم که متاسفانه انگار هنوز دلخوره و من بازم نفهمیدم واسه چی.ما که رفتیم دست رد به سینه مون زد میخوایی با درسای مهربون یه جعبه شیرینی بگیرید و برید دنبالش.ما که زبونمون مو درآورد ولی به حرف ما گوش نکرد.بازم امیدوارم هرجا هست شاد و موفق باشه.
عزیزم ممنون بابت شعرتیکی بره آبجی parvazi رو آشتی بیاره
واقعا داستان باحالی داری و مشخصه برای خط به خطش فکر کردی.به نظر من کش دادن داستان یکی از هنرهای نویسنده چون هر چی کتاب و فیلمه رو میشه خیلی زود سر تهش رو هم اورد و من که از این قسمتش هم مثل 5 قسمت قبلی لذت بردم و 200 قسمت هم که نباشه من می خونم و نظر میدم.راستی حسام بدبخت رو بد ضایع کردی بهش دست ندادی باید تجربه کرده باشی تا بفهمی چی میگم!!واقعا داستانت زیباست و به دل میشینه و من که میگم تمومش نکن که دوباره باید بریم چرت و پرت بخونیم.سربلند که هستی ایشاالله سربلند هم باقی بمونی!!
راستی درسا جون اون جمله آخر رو به عشق خود خودت گذاشتم و فکر میکردم خوشت بیاد.ناگفته نماد که صحنه آخر یه جورایی حقیقی برام اتفاق افتاده بود و هنوز شیرینیش رو حس میکنم.
Z21x عزیز ممنون بابت لطفی که بهم داری.راستش من تلاش خودمو شبانه روزی کردم دیگه تقریبا.داستان بعدی رو هم دو قسمت ازش نوشتم.به مرحمت راهنماییهای دوستای خوبم با مشکلات کمتری توش مواجه هستم.ولی هرچی به آخر میرسه عشق پنهان داره مسئولیتش سنگین تر میشه برام و فکرمو حسابی درگیر خودش کرده.گاهی شبها خواب ندا رو میبینم و یه وقتهایی هم تو عالم رویا علی رو میتوپم در هر صورت که کار و زندگیمون این چند روزه تایپ کردن شده.طوریکه همین الان دیگه انگشتام حس نداره انگار.چشم تلاش خودم رو دارم میکنم که این جمع گرم و صمیمی و با دوام بمونه.ولی جدا دوستانی که داستان مینویسن فکر میکنم درک کنن یه مقدار که به آخر قصه داریم نزدیک میشیم نفسگیر میشه انگار سربالایی تندی رو داری طی میکنی تا به قله برسی…
داستانتو یه بار دیگه خوندم. راستش از همون اول داستانت گفتم که شیفته شخصیت خانم داستان شده ام.حیف که فکر میکنم این یه شخصیت خیالیه…امیدوارم در واقعیت هم همچین خانوم هایی وجود داشته باشن! خانوم هایی محکم و مغرور که با هدف زندگی میکنن. بادهای اطراف نمیتونه اونارو از مسیر منحرف کنه. سکان کشتی شون دست خودشونه. ناخداوارانه و پر صلابت ایستادن و هیچ چیز و هیچ کسی نمیتونه براحتی گنجینه سرشار احساسات شون رو بدست بیاره…حیف… حیف که واقعیت همیشه با رویا فرق داره.
ناییریکا جان، مرسی از لطفی که به من داری. همیشه گفتم «هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند»؛ کلام شما هم کاملاً از اعماق قلبت می یاد و خواه ناخواه نه تنها بر قلب من بلکه بر دل خیلی های دیگه نشسته.عزیزم، با جمله آخر هم کلی حال کردم، استفاده اش خیلی به جا بود ولی اونهایی که خودت می سازی یه چیز دیگه هستن.
امروز توی بانک بودم که دیدم داستان آپ شد وقتی بازش کردم دیدم هنوز کسی واسش کامنت نذاشته برای همین خیلی سریع یه خوب بود نوشتم تا ببینم این ک ا م ن ت اول شدن چه لذتی داره. البته خیلی وقت پیش یکی دوبار این افتخار نصیبم شده بود. ولی نمیدونم چرا این دفعه حس نوک برج میلاد بودن رو نداشت… (:درمورد داستان من خیلی قبل تر نظرم رو به نویسنده محترم اعلام کردم ولی لازم میدونم که اینجا هم به گوشه ای ازش اشاره کنم. لازم نیست بگم که نگارش داستان و همینطور استفاده از جملات و کلمات به زیبایی انجام شده. تبحر و تسلط ایشون در امر نگارش باعث شده که در بیشتر مواقع بامتن خوب و جذابی مواجهه بشیم که شاید تامدتها توی یادمون بمونه. مثل همین جمله آخر داستان که به زیبایی هرچه تمامتر ادا شده. با این حال منهم معتقدم که داستان بیش از اندازه گرفتار پر حرفی و تعدد کاراکتر شده. به طوری شاید جمع کردنش یه مقدار مشکل باشه. بهمین خاطر باید به نویسنده فرصت داد تا این کار رو به بهترین نحو انجام بده و اینکه هر دفعه اشکالات قسمتهای قبل رو که بارها بهش پرداخته شده رو یادآور بشیم هیچ کمکی بهش نکردیم. بنابراین پیشنهاد میکنم که تا اخرین قسمت داستان صبر کنیم تا از غوره، حلوایی خوشمزه درست کنه. البته امیدوارم که همینطور باشه…
سلاممتن داستان یک طرف ،ولی خواندن گپ های دوستان در زیر داستان ها هم بسیار لذت بخشهالبته تا می خوام کامنتی بزارم و ابراز ارادتی بکنم،دوستان چنان حجومی به داستان ها میارن که کامنت این بنده ب حقیر کلا محو میشه،لطفا ریش سفید های عزیز مراعات ما جوان ها را هم بکنید :)ناریکای عزیز داستانت واقعا عالی بود،من که به شخصه ازش لذت بردم،ترجیح میدم دیگه چیزی نگم،چون مثل کسایی که جرمشون ثابت میشه و ممکنه هر کلمه از حرفشون علیهشون استفاده بشه،بیشتر نوشتن من هم باعث علنی شدن نبود تواناییم در امر نویسندگی میشهتا درودی دیگر…
شایان عزیز ممنون از لطف بیکرانت توصیه ات رو آویزه گوش قرار دادملاوسکس عزیز ممنون عرض ارادت منم بپذیر.یکی یکی دوستان رو من فراموش نمیکنم.همین که خواننده خوبی هستی یه دنیا ارزش داره.امیدوارم تو همه زمینه های زندگی موفق باشی.DODOL DARAZ عزیز ممنون خوشحالم که خوشت اومده.امیدوارم تا آخر نظر مثبت داشته باشی.شاهزاده رویایی عزیز ممنون بابت هم کامنت قشنگت هم امتیاز
Nice.khosham umad…
سلام بانو …اومدم…داستان رو خوندم…توصیفات قشنگ…متن روان وزیبا…انتقاد:همونی که بقیه گفتن…امتیاز کامل داده شد…
پیر فرزانه عزیز من زودتر از اینها منتظر نزول اجلال شما بودم.لطف کردید.بهرحال مارو دفعه بعد چشم انتظار نذارید اینقدر.دیگه داشتیم از اومدن شما نامید میشدیم.
من زیاد نظر نمیدم ولی داستانات فوق الادس اگه با این شگرد بیان ادامش بدی خیلی خوبه و لطفن بنویس که داستانت مستنده یا واقعیت یا تلفیقی از جفتشونه ، بازم ممنون
عاااااااااااالی…تورو خدا خوب تمومش کنیییی اااا 🙁 :*
بی انصافی هستش بگم خوب بود دقیقا مثل یک رمان پر محتوا با درون مایه ای واقعه گرایانه بود به نظرم نویسنده این داستان رمان زیاد مطالعه میکنه چون مثال ها و تشبیه هایی که در قسمت ها قبل و این قسمت زده شده از سطح یک نویسنده عادی به مراتب بالاتر هستش در اخر به رسم ادب ضمن تشکر و تقدیر کتاب بر باد رفته اثر مارگارت میچل رو بهتون معرفی میکنم چون خط سیری این رمان نیز خیلی با نوشته های شما همسو هستش مخصوصا به خاطر داشتن قسمت ها جزئی اروتیک