عشق بی مرز

پویا هستم و ادامه داستان “زندگی واقعی عشق واقعی” رو براتون می‌نویسم.
تا اونجا رو نوشتم که رفتم حمام و سالن ماساژ سنتی .مرده ۸۰ یورو گوشم رو برید و حاضر نشدم نعیمه ماساژ بده بخاطر شرایط روحیش. ۸۰ یورو دادم به خودش و رفتیم رستوران و نعیمه هم تقریبا تمام پولش رو خرج رستوران و مشروب کرد.و من کارت ویزیتم رو بهش دادم.
شب شده بود.از هم جدا شدیم و من پیاده راه افتادم سمت کشتی.
تو راه فکرم شدید درگیر اتفاقات امروز بود. همه رو مثل فیلم سینمایی جلو چشمم باز خوانی میکردم.
هم ظاهر و زیبایی فریبنده چند رگش، هیکل بی نقصش موهای فرم دار خرماییش ، چشمای دورگه بزرگ و روشن قهوه ایش.
همش هیکلش رو راه رفتنش رو انگلیسی مخلوط با فرانسه با لهجه عربیش رو ، وای خدا ، نمی‌دونم اسمش عاشقیه یا نه ولی یه لحظه نمی‌خواستم به چیز دیگه ای فکر کنم.
رفتم اتاقم. سفارش مشروب دادم. نشستم تو بالکن اتاق و شروع کردم نوشیدن.
رو صندلی راحتی تو بالکن خوابم برد. فردا صبح با گرمای آفتاب بیدار شدم. حتی حوصله دوش گرفتن نداشتم. زنگ زدم مسئول کشتی و مرخصی روزانه گرفتم.
-الو سلام آقای تیمر من امروز کسالت دارم. اگر امکانش هست بگید تکنسین فنی چکاب فنی میدانی کنه، مدارک رو بفرستن اتاقم، مشکلی نداشتن تاییدیه میدم.
-پویا برات آرزوی سلامتی دارم نگران نباش حتما اینکار رو میکنیم.
خدمتکار کشتی پشت در بود.
-بیا تو لطفاً
-صبحانه سرو میشه نمیرید رستوران؟ تا بتونم اتاق رو تمیز کنم.
-نه حوصلش نیست. اتاقم نمی‌خواد تمیز کنی. بیا این ده یورو انعامت ممنون.
-خیلی ممنون ولی من واستون یه صبحانه مختصر میارم گرسنه شدید بخورید
-هر کاری دوست داری انجام بده.فقط یه بطری شراب برام بیار.با کافی لطفاً
-چشم آقا
حوصله نداشتم. میخواستم تنها باشم و یه جورایی نمی‌دونم چم شده بود فقط میخواستم تنها باشم. تو فکرم فقط نعیمه بود.
تحلیل فکری رفتارش تا به اینجای کار من رو به این نتیجه رسوند
قوی و متکی به خود و مغروره
اتوریتر ( رییس) هست و هر جور باشه حرفشو رو به کرسی میشونه
در عین حال مهربانه و از خود گذشته
و دلی داره به وسعت دریا که تمام پولش رو خرج رستوران کرد.
بازم مشروب
آرامشم میداد.
نه صبح چیزی خوردم و نه ظهر.
یه کورسانت گذاشتم دهنم و نصفش رو خوردم.
کم کم داشت غروب میشد.
پرده ها رو هم کشیده بودم و کلا فاز افسردگی و تفکر گرفته بودم.
یه اس ام اس با پیش شماره مراکش واسم اومد.
به انگلیسی نوشته بود: عرشه رو ببین.
پرده رو زدم کنار و نگاهی به عرشه کشتی انداختم.
چی؟ دوربین رو برداشتم و نگاه کردم عرشه رو
چی می‌دیدم. نعیمه نشسته بود پشت یک میز و یه قابلمه هم روبروش روی میز.
شوکه شدم هم شوکه هم داشتم از خوشحالی پرواز میکردم.رفتم سمتش. از بس عجله داشتم منتظر آسانسور نمودم و روی پله ها می‌دویدم.
تا رسیدم به نعیمه. بلند شد
دستش رو به نشونه احترام بوسیدم.
پویا ؟
بله
-چرا اینقدر رسمی و مثل اروپاییهای رسمی برخورد میکنی. می‌دونم خیلی احترام میزاری. ولی لازم نیست اینقدر سرد و رسمی احترام بزاری.خودت باش.
-ببخشید هم اینجوری تو اروپا بزرگ شدم هم کار تو این کشتیها و برخورد با این آدما تشدید کرده این رفتار رو. مطمئن باش که قصد بدی ندارم. بیشتر از این یاد نگرفتم.
-درستت میکنم با یه پوزخند ملیح.
-نعیمه این قابلمه چیه
به کلاس کشتی نمی‌خورد اصلا
-نگفتم خودت باش؟ مگه تجین دوست نداشتی. دیگه پولی نداشتم امروز تو خونه واست تجین درست کردم یه نوع دیگه و خونگی.ببخشید اگر با کلاس نیست.
-نه نه نعیمه بد برداشت نکن منظورم رو. خیلی هم کار خوبی کردی ازت ممنونم. میخوام یه راز کوچولو بهت بگم. از صبح تا الان چیزی نخوردم.
-یه لبخند زد و گفت از سر و وضعت معلومه ، آقای با کلاس حواست هست با لباس راحتی اومدی رو عرشه؟
هم قابلمه من بی کلاسه هم سر و وضع تو.
یه نگاه به خودم انداختم و دوتایی زدیم زیر خنده.
نعیمه دقیقا تیرش رو زده بود وسط قلبم. فکر کنم تمام حرکاتش حساب شده بود.
-اینجا میخوری ؟
-نه میدم رستوران با کلاس سروش کنند. تو اینقدر زحمتش رو کشیدی باید بشینیم تو رستوران با هم بخوریم. با شراب قرمز البته اگر دوست داشته باشی.
-با این سر و وضع؟
قابلمه رو دادم رستوران ، گفتم این واسه میز ماست. یه بطری شراب فرانسه سفارش دادم و بهش گفتم من میرم اتاقم لباس مناسب بپوشم.
نعیمه یه شلوار جین چسبون پوشیده بود. ساق پاش معلوم بود. یه زنجیر ظریف با یه زنگوله خیلی کوچولو ( رسمه تو مراکش) یه کفش اسپرت سفید و یه بلوز سفید با یکی دو دکمه باز. طبق معمول معلوم بود سوتین نپوشیده. عطر عربی غلیظ و رژ لب قرمز جیغ.
تازه با این تیپش فهمیدم خدا چی آفریده. یه چیزی نمی شد پیدا کنی تو بدنش که عملی باشه.
مثل اینکه اون اجداد مخلوط آفریقایی، فرانسوی و عربی تو آزمایشگاه با هم کار کردن تا این الهه رو بسازن.باسن متناسب نه بزرگ نه کوچیک که با رونای قشنگش متناسب بودن. وقتی سرش رو تکون میداد حس میکردم یه اسب وحشی روبروم نشسته. و بوی عطرش که بهم میخورد ، فکر میکردم داره بهم لطف می‌کنه.
نشستیم تو رستوران و با هم تجین خوردیم و بعدشم یکی دو لیوان شراب نوشیدیم.
من جرات نداشتم بیشتر و واضح تر پیش برم. چون خیلی براش احترام قائل بودم.
رفتیم بیرون و بهم گفت
-پویا سیگار داری؟
-بله .بفرما
-واسم آتیش کن بلد نیستم خوب با یه لبخند شیطنت آمیز
واسش آتیش کردم.
-بفرما
-اه شما اروپاییها مثل روبات هستین. خنگ خودت بزار گوشه لبم.
داشت عشوه می‌ریخت. کارش رو خوب بلد بود و داشت پله پله من رو دیوونه خودش میکرد.
یکی دو پک زد و گذاشت سیگار رو گوشه لبم .
رژ لبش به فیلتر سیگار یه کم چسبیده بود. وای احساس میکردم دارم با مزه مزه کردن رژ لبش واقعا لبش رو می‌بوسم.
داشت ذره ذره عشوه گری میکرد.
دید دارم رژ رو مزه میکنم ، لبخند زد و لبش رو گذاشت رو لبم و بوسم کرد. همین و نه بیشتر.
مثل اینکه میدونست داره شکنجم میده.
-پویا اگر کاری نداری من برم. خیلی بهم خوش گذشت
-کجا؟ بمون لطفاً الان تو کشتی جشن و رقص و موزیک شروع میشه. بمون لطفاً.
-نه نه دیرم میشه
-خواهش میکنم بمون یه کم بمون. اشک اومد تو چشام. نعیمه ازت خواهش کردم بمونی.
هیچی نمی‌گفت فقط گوش میداد.
منتظر همین لحظه بود
-می‌دونی از صبح تا شب چیزی نخوردم فقط مشروب امروز کلا افسرده بودم. تا اینکه تو اومدی. پس روزمون رو خراب نکن. بزار تو هم شب خوب کشتی رو ببینی. نه یعنی جفتمون ببینیم.
نمی‌دونم چی میگم اصلا فقط بمون.
-چرا باید بمونم؟
-چون من خیلی دوست دارم بمونی
-تو دوست داری بمونم ؟ پس من چی؟ من مهم نیستم که بخوام بمونم یا نه؟ پویا ببین تو روراست نیستی. نمی‌دونم شاید هم این فرهنگ مزخرف اروپایی باعث شده اینقدر خودت رو سانسور کنی.چرا اصل حرفت رو نمیزنی؟ چرا اینقدر اعتماد به نفس نداری.راحت باش خودت رو آزاد کن. مثل من
-باشه باشه بهم مهلت بده لطفاً
ادامه در قسمت ۳

نوشته: پویا

بازدید 12,433

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “عشق بی مرز”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید