روایت ی عشق ک از بچگیم شروع شد.
ده.بیست .سی .چهل.پنجاه .شصت…
من اومدم.همه قایم شین…
الهام.تو پشت درختی.دیدمت.محمد تو هم کنار اون ماشینه قایم شدی.ستاره تو هم …
بچه بودم.ی پسر بچه ی ده ساله ک هر روز بعد از ظهر با کلی گریه و التماس از مادرم میومدم تو کوچه تا با بچه ها بازی کنه .بازی ای ک برای من فقط ی بازی نبود.من دوسش داشتم.اره دوسش داشتم.وقتی حتی نمیدونستم دوست داشتن چی هست.تو کل دختر بچه ها و پسر بچه های همبازیم یکی بود ک با بقیه فرق میکرد.بدم نمیومد بزارم اون بازی رو ببره.هر روز بعد بازی وقتی ب خونه میرفتمو مادرم میگفت تعریف کن ببیینم چیکار کردی فقط درباره اون حرف میزدم.همیشه با هم بودیم تو بازی ها.همیشه کنار هم.خب ما تو ی سنی بودیم ک هیچ کس کاری با این دوستیمون نداشت.حتی پدر مادر ستاره از این قضیه خوشحاال بودن ک
من همیشه دخترشون رو میخندونم و مراقبشم.دختری ک یک سال از من کوچیک تر بود.روز ها همینطور میگذشت و من هر روز با این حس بیشتر اشنا میشدم.حدود 2 سال همینطور گذشت گذشت و ب سنی رسیدم ک میفهمیدم حدودا حس ینی چی.اما خعلی چیزا دیگه مث قبل نبود…
از هر چی محدودیت و دیوار کشیدن بین ادما متنفرم.این دیوارا باعث شده بود ک چون ستاره 9 سالگی رو رد کرده دیگه ب سادگی قبل نمیشد دستش رو گرفت.حتی خعلی اوقات با اخم های پدرو مادرش مواجه میشدم.توی سنی بودیم ک نمیتونستیم تلفن همراه داشته باشیم.اره اونموقع هم بود اما ن مثل الان.
وقتی حرفی ب پدرو مادرم میزدم فقط با خنده مواجه میشدم .ولی واقعا این حس رو میفهمیدم.چرا باید از بین کل دختربچه های کوچه فقط این حسو ب ستاره داشته باشم.پس فرق میکرد.
هر روز کلی انتظار میکشیدم ک ببینمش .اتفاقی.چون دیگه نمیتونست با پسر ها بازی کنه.اما ی حسی بم میگفت ک اونم از این قضیه راضی نیس.ی مدت ب همین منوال گذشت تا وقتی ک اون هم دست ب کار شد…
بعد از کلی استرس و دروغ گفتن ب مادر پدرامون تونستیم یواشکی تا شهر بازی پارک محلمون بریم و همدیگه رو ببینیم.وقتی میدیدم اونم بخاطر من این استرس رو قبول کرده خیلی خوشحال میشدم.اولین قرار عاشقانمون اینطور رقم خورد.حدود 13 یا 14 سالگی بود ک تو یکی از همین قرار هامون بهم ی نامه داد.ی نامه ک هیچ وقت تا اخر عمرم از یادم نمیره.ی کاغذ کوچیک ک روش با ی رژ لب قرمز بچگونه بوسش کرده بود.
ی عشق ناب داشت بین ما شکل میگرفتو هیج کدوممون خبر نداشتیم.عشقی ک نمیدونستم چند سال دیگه قراره تنها هدف من از زنده بودن باشه…
اوضاع ب جایی رسیده بود ک من شب قبل خواب نامه ای ک بم داده بود رو میخوندم و دقیقا همونجایی ک با رژ لب بوسیده بود رو میبوسیدم و بعد میخوابیدم.انقد توسط اطرافیا سرکوب شده بودم ک دیگه حسم رو ب هیچ کس نمیگفتم.ولی از این خوشحال بودم ک اون هم بمن همین حس رو داره.
وضعیت مالی خونواده ی ما اونقدی بد نبود ک من بخوام بخاطرش توی اون سن برم سر کار اما پدرم بهم یاد داده بود ک همیشه روی پای خودم وایسم.ی روز ک داشتم از مدرسه برمیگشتم دیدم روی در ی کارگاه زده ب یک کارگرساده نیاز داریم.تو فکرم افتاد ک برم سر کار.نیمه وقت .اینطوری هم ب درسم میرسم.هم میتونم با پولی ک در میارم برا خوشحال کردن ستاره براش کادو بگیرم.بعدشم تا کی میخوام از بابام پول بگیرم.دلو زدم ب دریا و فردای اونروز رفتم توی کارگاه و شروع ب کار کردم.
با اولین پولی ک گرفتم براش ی کلاه دخترونه و ی دست بند خریدم.با کلی استرس زیر تختم نگه داشته بودم ک بدم بهش.
بالاخره روزی ک قرار بود همدیگه رو دقیقا همونجای همیشگی ینی توی شهر بازی پارک ببینیم رسید.دیگه رسیده بودم ب سنی ک بفهمم چقد دوسش دارم.چشمام فقط اونو میدید.فقط زیبایی های اون ب چشمم میومد.با کلی استرس ک نکنه کسی ببینه یا کسی گیر بده دستشو گرفتم و چند قدم با هم توی پارک چرخیدیم…
_ببین.میخواستم ی چیزی بت بگم ستاره
_خوب چی؟
_من ی چند روزی هستش ک میرم سر کار.ن بخاطر اینکه بابام کم میزاره ها . ن .فقط میخوام سعی کنم رو پای خودم وایسم
_به به.عشقم مردی شده برای خودش.اینکه خعلی خوبه.
_خوب ترشم اینه ک با اولین حقوقم برات اینو خریدم
_وای ایمان دستت درد نکنه چقد نازه.
_عشقم دوسشون داری؟
_معلومه ک دارم.ولی…
_ولی چی؟
_اخه اینارو چطوری ببرم خونه خو
_واای.ب این فک نکرده بودم چیکار کنیم
_فدا سرت عزیزم.یجوری یواشکی میبرم میزارم تو اتاقم.نگران نباش مرد
احساس غرور ب ادم دست میده وقتی یکی بهت میگه مرد شدی برا خودت.وقتی فقط شونزده سالته.خوشحال بودم ک لبخند رو روی لباش اورده بودم.تو این فکر بودم ک واقعا خوشحال تر از من کسی نیس رو زمین.همچی خوب بود.اون منو دوست داشت و من بیشتر.و کسی هم نبود ک بخواد بینمون فاصله بندازه.هفته ای ی بار همدیگه رو میدیدیم و همچی اونجوری بود ک من دلم میخواست.این وضع حتی روی درس خوندن من هم تاثیر گذاشته بود.دیگه وارد دبیرستان شده بودم و درسا داشت سخت میشد.ولی برام اصلا مهم نبود.چون ارامش ذهنی داشتمو ب همه ی کارام میرسم.دیگه شک نداشتم ک عاشقش شدم.فقط مشکل این بود ک گوشی نداشتیم .اینط
وری خعلی بیشتر میتونستیم با هم حرف بزنیم.دیگه واقعا از این بهتر نبود.با کلی زحمتو جمع کردن یذره پولی ک از کارگاه میگرفتم تونستم ی خط و ی گوشی ساده بگیرم.یادش بخیر.پول نو نداشتم مجبور شدم ی دست دوم بگیرم.ولی مهم نبود چون میخواستم فقط با عشقم حرف بزنم.
دقیقا همون موقع ها بود ک یکی از بزرگ ترین اشتباه های زندگیم رو مرتکب شدم.وقتی باهاش قرار گذاشتم باید گوشیمو میبردم و شمارمو بهش میدادم.شاید اینطوری هیچ وقت ارتباطمون قطع نمیشد.
توی آخرین قراری ک باش داشتم گفت باباش قول داده برای تولدش براش گوشی بگیره.منم گفتم پس منم میگیرم.نگفتم ک گرفتم یوقت ناراحت نشه ک چرا اون نداره.منم انقدی پول نداشتم ک براش بگیرم.تازه اگه هم میگرفتم خونوادش میفهمید.توی اون لحظه خیلی خوشحال بودم ک اونم داره گوشی میگیره.تو چشام خوشحالی برق میزد .
وای ینی از این ب بعد همیشه میتونم باهاش حرف بزنم و بهش پیام بدم.همیشه پیشمه.خدایا از این بهتر نمیشه.هر شب با گوشی تمرین میکردم ک چطوری بهش پیام های عاشقانه بدم.همه جا میگشتم هر کی اس ام اس عشقی داشت ازش میگرفتم.لحظه هارو میشمردم تا روز تولدش ک باباش براش گوشی بگیره.
یک شنبه بود.اره دقیقا یادمه یک شنبه بود.از مدرسه برگشتم و طبق معمول رفتم خونه و ی جیزی خوردمو رفتم سر کار.تو راه برگشت از سر کار بودم ک
دیدم
ی ماشین بار بری جلوی در خونه ی ستاره ایناس.اول متوجه نشدم گفتم شاید برای کس دیگس.ولی وقتی دیدم بابای ستاره داره اسباب خونه رو میزاره تو ماشین ی چیزایی دست گیرم شد.
همینطور وایساده بودم و خیره شده بودم ب در خونشون ک ببینم ستاره کجاس.
وقتی تموم وسایلا رو گذاشتن تو ماشین بابای ستاره دست دخترش رو گرفت و نشستن توی ماشین و
چی دارم میبینم
خوابم؟
خدایا چ بلایی داره سر من میاد.اون شماره ی منو نداره.کجا داره میره.وای چرا من شمارمو بش ندادم.
دست خودم نبود.ناخود اگاه سمت ماشین حرکت کردم و دوییدم.سعی کردم برسم بهش.انگار حالیم نبود ک باباش پیششه.فقط میدویییدم اما
اما نرسیدم.نرسیدم ب ماشین.
نرسیدم ب عشقم
نرسیدم ب
ب ستاره …
ادامه دارد…
نوشته: ایمان
4 پاسخ به “عشق بچگی (۱)”
آخخیییی.خیلی احساسی بود.سوژه تکراری بود ولی به نظرم خوب نوشته بودی.جا داشت که بیشتر تو این قسمت بنویسی.ادامشو زودی بذار حتما!
قشنگ بود زود ادامشو بزار
تا اینجا که زیبا بود
چرا نميزارى ادامشو؟چند ماهه منتظرم