عروسک چوبی (۳)

آلا بهم نگاه کرد، زد زیر خنده و گفت: “شوخی کردم سیامک، می‌خواستم ری‌اکشنت رو ببینم”!
حرفش تموم نشده بود که از حال رفتم! عرق سرد درشت روی پیشونیم، تنگی نفسم، لرزیدنم و بی‌حال کف هال افتادنم کافی بود تا آلا با اورژانس تماس بگیره!
آمبولانس اومد و متوجه شدن که فقط پنیک شدم؛ یه خرده که هوشیار شدم، به اصرار خودم خونه موندم و هرقدر آلا تلاش کرد که بریم بیمارستان، قبول نکردم!
حالم که عادی شد، هرچی زور زدم که جلوی خودم رو بگیرم، نشد و زدم زیر گریه؛ آلا فقط می‌گفت: “غلط کردم سیامک، گوه خوردم” و من فقط به از دست دادن آلا فکر می‌کردم؛ هرگز این‌طور به آلا و نبودش، جای خالیش و فقدانش در زندگیم فکر نکرده بودم!
زیر بغلم رو گرفت و تا تخت خوابم منو رسوند؛ لش کردم و سرم اون‌قدر درد می‌کرد که نمی‌فهمیدم چه حسی باید داشته باشم! چرا یه همچین شوخی کودکانه و البته وحشتناکی با من کرد؟! چرا باید وسط اون معاشقه‌ی دلپذیر، چنین بلایی سرم بیاره؟! سردرد داشت منو می‌کشت و اون‌قدر درد داشتم که چشمام باز نمیشد! عصبانی بودم، غمگین بودم، ترسیده بودم، دلم شکسته بود و هر حس منفی که میشد یک نفر تجربه کنه رو داشتم تجربه می‌کردم که کم‌کم خوابم گرفت!
با حس یک لمس روی موهام یه‌خرده هشیار شدم؛ آلا بود، داشت آرام موهامو نوازش می‌کرد؛
من: چرا آلا؟
آلا: آخ! بیدارت کردم! بخواب عزیزم!
دوباره بغض کردم و خشم توی صدام، با بغضی که ته گلوم بود ترکیب شد و پرسیدم: “چرا این کارو باهام کردی آلا؟!”
آلا: سیامک واقعا فکر نمی‌کردم همچین اتفاقی بیوفته! فقط می‌خواستم ببینم واقعا بهم حسی داری یا صرفا شهوته که داره به‌جای تو رفتار می‌کنه!!!
آمپر چسبوندم از خشم، دلم می‌خواست جرش بدم، اشک‌های گوشه‌ی چشم‌هامو پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم؛ گفتم: “خوشحالم که حرفت دروغ بوده، اما، بعد این بلایی که سرم آوردی، یک دلیل قانع‌کننده بهم بده که چرا باید دوستیم رو باهات ادامه بدم؟!”
آلا: سیامک من غلط کردم؛ به جون مامانم فکر نمی‌کردم همچین اتفاقی بیوفته
من: آلا، اوکی، فهمیدم که پشیمونی؛ سوال من ولی متفاوته! یک دلیل بهم بده که چرا باید دوستیمو باهات ادامه بدم؟!
دلم می‌خواست به چالش بکشمش، اذیتش کنم، اشکشو در بیارم و تهش منم بگم: “شوخی کردم!” تا بفهمه چه بلایی به سرم آورد؛ گویا زودتر از اونی که فکر می‌کردم به هدفم رسیدم؛ زد زیر گریه:
آلا (با گریه): سیامک به‌خدا غلط کردم؛ می‌فهمی چی می‌گی؟! می‌خوای دوستیمونو تموم کنی؟
من: دلیل آلا؛ دلیل ادامه…
آلا: دلیل بزرگتر از این‌که من عاشقتم؟!
داد می‌زد و “عاشقتم” رو با گریه تکرار می‌کرد؛ سرش رو روی سینه‌م گذاشتم و به‌جای این‌که بگم “شوخی کردم” گفتم “منم عاشقتم” و بودم، من واقعا عاشقش بودم و تا اون شب نمی‌دونستم!
محکم بغلم کرد و تو سینه‌م هق‌هق می‌زد و من موهاش رو نوازش می‌کردم، می‌بوییدم، سرش رو می‌بوسیدم و پشت کمرش رو نوازش می‌کردم!
گریه‌ش که تموم شد، تو چشماش نگاه کردم و زدم زیر خنده، الان نخند کی بخند!
مات و مبهوت نگاهم می‌کرد و من می‌خندیدم؛ کم‌کم اونم خنده‌ش گرفت و پرسید: “به چی می‌خندی روانی؟”
من: ببین یه وجب دختر چه بلایی سرم آورد!
و هر دو با هم زدیم زیر خنده!
دوباره دراز کشیدم؛ کنارم دراز کشید و سرش رو گذاشت روی سینم؛ چشمامو بستمو سعی کردم از در آغوش گرفتن یک عشق لذت ببرم!
من طاق‌باز خوابیده بودم و سر آلا روی سینم بود که آروم انگشت‌هاشو روی شکمم حرکت می‌داد و گاهی یه‌خرده بالاتر میومد و گاهی پایین میرفت!
آرزو می‌کردم که خودش دستش رو توی شورتم ببره؛ داشتم از شهوت پاره میشدم و راست کرده بودم، اما، چون یکی از پاهام رو تا کرده بودم و پتو روی پام بود، مشخص نبود!
هربار که دستش پایین‌تر می‌رفت، با خودم می‌گفتم این‌بار دیگه کارو در میاره و آلا که انگار می‌دونست من چی می‌خوام، منو تو خماری نگه می‌داشت!
آروم بوسه‌های من روی سر آلا و نوازش بازوهاش شروع شد؛ کشوندمش بالاتر و سرش رو هم‌سطح سر خودم روی بالشت گذاشتم که صورتش رو ببینم؛ خدای من، چقدر این زن زیباست!
صورتم رو بهش نزدیک کردم و گونه‌هاشو بوسیدم و همین‌طور به بوسیدن صورتش ادامه دادم تا رسیدم به لب‌هاش؛ لبم رو آروم روی لب‌هاش گذاشتم و بوسیدمشون؛ یک بوسه‌ی کوچک، تبدیل به یک معاشقه‌ی دلپذیر شد و هر دوی ما، غرق شهوت از بوسه بودیم که آرام دست راستمو روی سینه چپش گذاشتم و چیزی که منتظرش بودم اتفاق افتاد؛ دست آلا الان روی کیرم بود و داشت کیرمو می‌مالید!
وحشی شده بودم؛ از روی چونه‌ش لبهام رو به سمت گردنش کشیدم و به طرف رگ گردنش رفتم؛ می‌بوسیدمش و نوک زبونمو روی رگ گردنش می‌کشیدم؛ همزمان دستم مشغول مالیدن سینه‌ آلا بود و آلا، کاملا داشت دیوونه میشد! گاهی لاله گوشش رو می‌خوردم و دوباره به سمت رگ گردنش بر می‌گشتم؛ حالا دیگه نسبتا روی آلا خوابیده بودم و دست آلا، توی موهای من بود!
دستمو به لبه پایینی لباسش رسوندم و به سمت بالا کشیدم، به کمک خودش، لباسش رو درآوردم و دوباره خوابوندمش؛ از چال گردنش، با نوک زبونم به سمت ترقوه‌هاش اومدم و دستم، به سمت شلوارش رفت!
شکمش داغ شده بود، دستمو زیر شلوارش بردم و از روی شرت و با انگشت وسط، مشغول مالیدن کسش شدم؛ همزمان زبونمو روی از روی ترقوه‌هاش، به سمت چاک سینش حرکت دادم تا به وسط سینه‌هاش رسیدم؛ عرق کرده بود و کمرش از روی تخت بلند میشد و دستهاش، موهامو نوازش می‌کرد؛ صدای آه کشیدن‌هاش بلند شده بود و انگشت من، از روی شرت به داخل شرت تغییر مکان داده بود؛ کس بشدت خیس آلا، زیر انگشت من بود و گاهی کلیتوریسش رو می‌مالیدم و گاهی انگشتم رو داخل کسش می‌کردم تا به نقطه جی برسم؛ با دست چپم، سوتین آلا رو بالا داده بودم و سینه‌های بی‌نظیرش الان جلوی چشمم بودن، نیپل چپ آلا توی دهنم بود، با دست چپم نیپل راستش رو نوازش می‌کردم، آلا داشت به شدت آه می‌کشید و سر منو به سینش فشار می‌داد؛ دوتا انگشتمو توی کسش کردم، آه کشیدن‌های آلا داشت تبدیل به جیغ می‌شد و سرعت مالیدن کس آلا با انگشت‌های من هم همینطور، کامل روی آلا افتاده بودم، همزمان دوتا نیپل‌هاش درگیر بودن و دستم داشت توی کس آلا حرکت می‌کرد که عضلاتش منقبض شد، موهای منو چنگ زد، کسش و شکمش پالس‌های شدیدی گرفت، صدای آه کشیدن‌های بلندش مقطع شد و آلا، برای اولین بار در اون شب به ارگاسم رسید!
من، راضی از موج لذتی که به عشق خودم داده بودم، انگشت خیسم رو از کسش بیرون کشیدم و اول توی دهن خودم و بعد توی دهن اون گذاشتم؛ انگشتم رو مثل یه آبنبات چوبی می‌خورد و تموم که شد، بلند شد و منو طاق‌باز خوابوند و گفت: “حالا نوبت منه”! آسمون گرگ و میش بود…

نوشته: عروسک ساز

بازدید 13,410

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “عروسک چوبی (۳)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید