شراکت

صدای موسیقی و دنگ دنگ دیجی، رقص نور توی تاریکی سالن، صدای درهم دختر پسرها، رقص و شلنگ تخته انداختن یه سری آدم مست و چت، کل سالن رو به مرز انفجار رسونده بود. من اما فارغ از همه این دیوونه بازی ها روی مبل ولو شده بودم و دیگه حتی باز نگه داشتن چشم هام واسم سخت بود. دنیا دور سرم چرخ می زد و چشمام سیاهی میرفت. یه نفر خودش رو روی مبل انداخت. بزور چشمام رو باز کردم.
_سلام!
یه پسر چهار شونه با ریش نسبتا” بلند بود. هیکل تو پری داشت و چشمهاش به شکل عجیبی روشن و سرد بودن. با دستی که به سمت من دراز شده بود بهم زل زده بود. دستم رو دراز کردم.
_سلاااام
_چیه؟ خوبی؟
_چی؟ نه حالم خوب نیست
دستش رو پشت سرم انداخت
_بیا سرت رو بزار اینجا ببینم چته
دوباره با زور چشمهام رو باز کردم و چشمهای روشن و سردش که شبیه چشم مار بود رو نگاه گردم.
_بیا…
توی حال خودم نبودم. اصلا” مگه مهم بود که این پسره رو نمی شناختمش؟ نه اون لحظه اصلا” هیچی دیگه مهم نبود. خودم رو کشیدم توی بغلش و سرم رو روی شونه اش گذاشتم. دست گذاشت روی بازوم و چند بار مالشش داد.
_چرا اینقدر زیاده روی کردی؟
_هووووم…
_حواسم بهت بود. از سر شب اصلا” فازت به این پارتی نمی خورد. اولش که هر پسری اومد سمتت رو پس زدی آخرشم که شروع کردی تا خرخره خوردن و بعدم پاتیله پاتیل افتادی روی مبل…
_می …دونم
_چی رو می دونی؟
_می دونم که حواست بهم بود. یه جوری مث شکارچی یه گوشه به دیوار تکیه داده بودی و همه اش تو نخم بودی!
_عجب
سرم رو آوردم بالا و انگشتم رو گذاشتم روی لبش
_آره مشششتی رجب! فقط مونده بودم چرا نمیای جلو؟
_آخه یه شکارچی حرفه ای باید بدونه کی وقت حمله کردنه!
_اوووم… بابا حرفه اییییی
سعی کردم همه حواسم رو جمع کنم و با چشمهایی که سعی می کردم باز بمونن بیشتر و بهتر براندازش کنم. ریش هاش جلوه و ابهت مردونه ای به صورتش می دادن و حتی سنش رو بالاتر از اکثر پسرهای اون جمع نشون می داد. چهارشونه و هیکلی بود و بازوهای کلفتش از تیشرتش زده بود بیرون و چشمهایش… وقتی بهم خیره می شد میل به تسلیم شدن رو در من زنده می کرد.
_پس بنظرت الان موقع مناسبیه که بهم حمله کنی؟ …آقای شکار…چی؟
دستش رفت پشت سرم و موهام رو نوازش داد و سرش رو به گوشم نزدیک کرد.
_بستگی داره خودت دوست داشته باشی شکار باشی یا نه!
نفس گرمش بیخ گوشم حالی به حالیم کرد. گرمای مستی با گرمای شهوت در هم آمیخت و نزدیک بود صدای ناله ام بلند بشه ولی هر جور بود خودم رو جمع و جور کردم.
_جووون چه شرمی هم می کنه خانم خانما!
ظاهرا” فقط تونسته بودم جلوی اووووم گفتن شهوتیم رو بگیرم ولی رنگ رخساره ام همه چیز رو رو کرده بود. دستش رو خیلی صمیمانه گذاشت روی رونم و دوباره بهم نزدیک شد. ظاهرا” واسه اینکه توی اون دیوونه خونه صداش بهتر بهم برسه ولی داغی نفس هاش و دستش روی رونهام واقعا” عین دامی عمل می کرد که شکار رو هرچه بیشتر به بند می کشه!
_خوب نگفتی اینجا چیکار می کنی و قصه ات چیه
_دختر خاله ام من رو آورده…خوب واسه اینکه فاز افسردگی از سرم بپره
_افسردگی؟نکنه شکست عشقی ای چیزی خوردی؟
_دوست پسرم بعد 5 سال ولم کرده و رفته یکی دیگه رو نامزد کرده
با همه مستی و بی خیالی بازم گفتنش باعث شد درد توی سینه ام چنگ بزنه
_آخی جوجه کوچولو … ببین تو اصلا” اصل شکاری…بیا بغل عمو شکارچی
برای اولین بار توی اون شب از ته دل خندیدم. یک ماهی می شد که خبر نامزدی جلال رو بهم داده بودن. خبری که روح و روانم رو داغون کرده بود. دیگه هیچ میلی به هیچ کس یا هیچ کاری نداشتم. دختر خاله ام شیرین، کلی بهم پیله کرده بود تا راضی بشم به این پارتی بیام.
_بیا چهار نفر رو ببین یکم بگو، بخند، برقص بزار حال و هوات عوض بشه. اصلا” اینجایی که میبرمت کلی پسرای خوشگل و خوشتیپ هست. شایدم بتونی یکی بهتر از جلال تور کنی!
اما من از اول بنای ناسازگاری رو گذاشته بودم و با هر پسری که سمتم می اومد جوری برخورد میکردم که بزاره و بره. پسرهایی که نمی دونستم کدومشون با میل خودشون و کدومشون با معرفی و واسطه گری شیرین و مسعود دوست پسرش، سراغم می اومدن. بعد از یک ساعت، شیرین که ناامید شده بود من رو گذاشته بود و با دوست پسرش دنبال رقص و عشق و حال رفته بود و خیلی وقت بود دیگه ازش خبر نداشتم. در واقع از وقتی که تصمیم گرفتم بجای گرم گرفتن با پسرهای مجلس و رقصیدن و … خودم رو توی مشروب غرق کنم. تا الان که توی بغل یکی از اون پسرها، از شهوت و مشروب داغه داغ بودم.
_خوب نظرت چیه بریم وسط یکم برقصیم؟
_هوووم…بدم که نمیاد فقط روی پاهام بند نیستم!
-اشکال نداره خودم هوات رو دارم
_اووووهوم… باششه
وقتی بالاخره سر پا شدم حس کردم اوضاع به اون داغونی هم که فکر می کردم نیست. دستش رو انداخت دور کمرم که مثلا” به حفظ تعادلم کمک کنه و زمزمه کرد:
_ماشالا به این قد و بالا!
بر خلاف بدن تو پرش ولی قد بلندی نداشت و من با پاشنه بلندی که به پاهام بود عملا” چند سانتی ازش بلند تر بودم. دستی که دور کمرم انداخته بود و من رو محکم به خودش چسبونده بود و بدن مردونه و قویش رو به رخم می کشید حتی بیشتر از قبل حالم رو خراب گرد.
_خوب بریم؟
_بریم
_راستی من علی هستم
_خوشبختم علی آقا منم سایه هستم
کاری که می کردیم کمترین شباهت رو به رقص داشت. در واقع من گیج و منگ بودم و علی آقا به بهونه کمک بهم برای حفظ تعادل تا می تونست من رو دستمالی می کرد و من که حشری شده بودم، خودم بیشتر و بیشتر زمینه رو واسه اش فراهم می کردم! وسط رقص بودیم که یه پسر همسن و سال های علی که گوشه سالن ایستاده بود لبخند به لب دست تکون داد و علی هم جوابش رو داد و هر دو خندیدن.
_کیه؟
_ایمانه
_ایمان؟
_آره دوستمه حالا بعدا” بهم معرفیتون می کنم
بعد از کلی کش و قوس، علی به هس هس و عرق ریختن رسیده بود و منهم که اصلا” نای رقصیدن نداشتم. دستم رو گرفت و رفتیم.
_چطوری ایمان جون…دیر اومدی
_آره گیر کردم نشد زودتر بیام
_راستی ایشون سایه هستن…سایه جون اینم ایمانه که بهت گفتم…دوستمه، شریکمه، بهتر از داداشمه، اصلا” می خوام دنیا نباشه اگه یه تار مو ازش کم بشه
_عشق منی داداش…خوشبختم سایه خانم…میگم اولین باره شما رو می بینم…خیلی وقته دوستین؟
خندیدم
_ای یه نیم ساعتی میشه!
هر سه خندیدیم. بعد ایمان و علی رفتن که چند پیک مشروب بخورن. از منم خواستن همراهیشون کنم.
_اصلا” شما بگو یه پیک!
_نخور ولی کنارمون باش…باشه؟
بر خلاف علی، ایمان ترکه ای و قد بلند بود. علی با اینکه از سر شب هم خورده بود ولی بیشتر از ایمان تازه رسیده برای مشروب خواری ولع داشت. در واقع از اون مردایی که بهشون عرق خور قهار میگن، بود. پشت هم پیک بالا می انداخت و شوخی می کرد قهقهه می زد. ایمان اما خیلی عجله ای نداشت. با بالا رفتن پیک ها دو دوست گرم و گرمتر شدن و حرفهاشون بیشتر و بیشتر گل کرد. علی هرچه مست تر می شد زبونش تند و تیز تر و چاله میدونی تر می شد. اما ایمان حتی توی مستی هم حواسش به حرف زدنش بود و گاهی با چشمهای پر از کیف و خنده اش به من خیره می شد و لبخند می زد که همین کارش حس خودمونی بودن و احساس راحتی هم می داد . از خلال حرفهاشون متوجه شدم شریک همدیگه هستن و یه جور شرکت بازرگانی دارن. عدد و رقم هایی که بین حرفهاشون رد و بدل می شد نشون می داد وضع درآمدی شرکت شون خوبه و از لحاظ مالی در مضیقه نیستن. ایمان به علی گفت:
بنظرم حرفهای ما دو تا حوصله سایه خانم رو سر برده
آخ ببخشین سایه جون می خوای بریم دوباره برقصیم؟
رقص؟…نه راستش…دیگه میخواستم برم خونه
با چی می خوای بری؟
اسنپ میگیرم
لازم نکرده خود جنتلمنم میبرمت!
آخه تو مست کله پایی…
_من تخصصم رانندگی توی مستیه!
با ایمان خداحافظی کردیم و از ساختمان بیرون اومدیم. ماشین علی یه اوتلندر سفید بود. ماشین رو روشن کرد.
_مطمئنی می تونی رانندگی کنی؟
_یه چی میگیا
_قول میدی به کشتنم ندی؟
با همون چشمهای شیشه ایش دوباره به صورتم زل زد. دستش رو گذاشت روی رونم و چنگش زد. بهم نزدیکتر شد.
_اگه به کشتنت بدم تازه بی حساب می شیم.
_چی میگی دیوونه
_آخه تو من رو از سر شب کشتی!
_واااو…
دیگه مهلت نداد چیزی بگم. لبهاش روی لبهام بود و لبهای من انگار از خودم بی جنبه تر بودن و باهاش همراهی می کردن و چه همراهی ای! لبها و نفسهای داغش از لبهام کنده شدن و بعد کل صورتم و گلوم رو خورد. وا دادم. خودم رو در اختیارش قرار داده بودم و هر دو لحظه به لحظه بالا و بالاتر می رفتیم. نفهمیدم کی دستم روی خشتکش رفته بود و از روی شلوار می میالیدمش. زیر دستم قلمبه شده بود.
_اووف تو چقده وحشی ای دختر! نظرت چیه بریم یه جا که راحت باشیم؟
بیست دقیقه بعد رسیدیم. پارکینگ توی زیر زمین بود. پارک کرد و وارد آسانسور که شدیم دوباره بغلم کرد و با حرص و ولع یه آدم مست و حشری به جون لبهام افتاد.
_اوووه چه خبرته؟ دو دقیقه صبر کن برسیم بالا
_نترس واسه بالا هم می مونه!
این وحشی بازی و دیوونه بازی هاش من رو هم بد جوری بالا برده بود. واسه رسیدن به محیط امن خونه عجله داشتم. وارد هال که شدیم، در رو بسته و نبسته همون دم در جلو پاش زانو زدم و به شلوارش آویزون شده بودم! راستش از همون لحظه اول که دستم رو روی قلمبه خشتکش گذاشته بودم واسه گرفتنش توی دستم و بازی کردن باهاش و واسه خوردنش بی تاب شده بودم. برای بیرون کشیدنش از شورت و شلوار، کمکم کرد. بالاخره حضرتش رخ نمایان کرد. یه چیز کلفت با سر کجکی! علی از اینهمه تکاپو و شهوت و هوس به نفس نفس افتاده بود.
_خوب… چطوره؟
سرش رو بوسیدم. یه زبون به سرش کشیدم بعد محکم مکیدمش.
_اوووف…هلاکتم
بعد از چند دقیقه علی دیوونه شده بود. سرم رو گرفته بود و تا تهش رو توی حلقم می چپوند و گیجی دیوانه کننده مستی و فشارش به ته حلقم من رو به عوق زدن رسوند. هر جوری بود پسش زدم.
_آیییی وحشی بازی در نیار
_لذتش به اینه که تا تهش رو بدم بخوری!
_بالا میارم خوب
_پاشو ببینم ساک زدن بسه
هنوز کامل سر پا نشده بودم که بالا تنه ام رو لخت کرده بود. چنگ انداخت توی موهام و سرم رو کشید جلو و یه لب محکم گرفت. بعد یکی از سینه هام رو چنگ زد نوک اون یکی رو لیسید.
_جوووون… برگرد ببینم
چرخیدم و پشتم رو بهش کردم. دستش رو گذاشت پشت سرم و هلم داد. دستهام رو گذاشتم روی جاکفشی و دولا شدم. دستش رو هل داد توی شلوارم و از شورت ردش کرد.
_اووف چه خیسی کردی خانم خوشگله!.. کفشات رو در بیار
کفشهام رو در آوردم. بهم چسبید و کلفتیش رو از روی شلوار حس کردم.
_آهان حالا بهتر شد. الان هم قد شدیم!
شلوارم و بعد شورتم رو پایین کشید. انداختش بین پاهام و شروع به بازی بازی کردن باهاش کرد. توی شیار خیسم عقب جلوش می کرد و داشتم از لذت و حشریت می ترکیدم و ناله هام بلند شد. بعد از چند بار عقب جلو کردن لاپایی، بالاخره سرش رو گذاشت دم سوراخ و خواست وارد بشه. دستم رو بردم عقب که مانعش بشم.
_کاندوم بزن
دستم رو پس کشید.
_بزار یکم بدون کاندوم بکنم…نترس آبم به این زودی نمیاد
سرش رو فرو کرد و بعد تا ته واردم شد. کلفتی و سفتیش، درد لذت بخشی رو در تمام بدنم پخش کرد تسلیم قدرت مردونه اش شدم و خودم رو به دستش سپردم تا هر جور بهتر ارضا میشه باهام حال کنه. شروع به تلمبه زدن کرد. اول آروم آروم عقب جلوش می کرد و بعد سرعتش رو بالا برد. پشت در بودیم و نمی خواستم جیغ بزنم ولی واسه علی انگار اصلا مهم نبود که صدا بیرون بره یا نه و با همه وجودش و شلاقی می زد. تحملش سخت بود و صدام رو توی ساختمان ول کردم.
_آیییی…آخخخخ
دستش رو به گردنم گرفت. چنگش دور گردنم محکم شد.
_جووونم ناله کن…اووف جیغ بزن زیر کیرم
دستهام دراز شده بود روی جا کفشی و سرم رو انداختم پایین و از زیر شکمم پاهامون رو دیدم. پاهای سفید و شیو من و پاهای پشمالو و مردونه علی که پشت پاهای من با هر تلمبه اش عقب جلو می شدن و شلوارهای جفتمون که هنوز توی پامون بود و روی زمین مچاله شده بودن. نمیدونم چرا اون لحظه این صحنه بیشتر از هرچیزی حشرم رو بالا برد؛ جوری که به اوج رسیدم. توی شکمم و بعد پاهام شروع به لرزیدن کرد و یه لحظه از همه دنیا فارغ شدم. سرم رو بالا آوردم. چشمام با وجودی که گشاده گشاد شده بودن اما همه چیز جلوی چشمم تار بود و عملا جیغ زدم. علی تا بیخ بهم فرو کرد بهم چسبید. دوباره دستش بیخ گلوم رو محکم چسبید.
_چیه؟ حال می کنی؟ …آره با کیرم حال می کنی نه؟
تا همه توانم رو جمع نکردم یه آره همراه با سر تکون دادن بهش نگفتم ولم نکرد. بالاخره درش آورد و هر دو از شر شلوارها راحت شدیم. دستم رو گرفت و من رو به اتاق خوابش برد. سکس سر پایی که داشتیم واقعا سنگین بود و از اینکه میتونستم روی تخت ولو بشم حس خوبی بهم می داد. علی هم بعد اینکه کاندوم رو کشید اومد روی تخت و پاهام رو باز کرد. وارد شد و دوباره تلمبه زدنهای سنگینش رو از سر گرفت. دو تا دستش دو طرفم ستون شده بود و من همراه با ناله هایی که با هر تقه می کردم بازوهای کلفتش رو می مالیدم. صورتش رو دست می کشیدم و با ریش هاش ور می رفتم. علی با اون چشمهای هیپنوتیزم کننده اش بهم خیره شده بود و در جواب نوازشهای من بر بازو و ریشه اش قربون صدقه ام میرفت و با اووف و جوون، جواب می داد. بعد از چند دقیقه پاهام رو انداخت دور کمرش و پرید توی بغلم و دستهاش از دو طرف وارد موهام کرد و سرم رو توی چنگش گرفت و همراه با لب خوردن شروع به زدن تلنبه های رگباری و حشیانه کرد. تلمبه هایی که هر دومون رو از نفس انداخت.
بعد از اینکه بالاخره بیرون کشید، پریدم بالا و براش حالت داگی گرفتم. تا جا داشت براش قمبل کردم. با دستهای پهن و قویش پهلوهام رو گرفت و وارد شد. کجی سرش حالی که بهم می داد رو چند برابر کرده بود و خیلی زود برای بار دوم ارضا شدم. علی کشید بیرون و اجازه داد روی تخت ولو بشم تا حالم جا بیاد و خودش از تخت پایین رفت.
_کجا میری؟
_الان میام
از نا و نفس افتاده بودم. همونطور روی شکم خوابیده بودم که متوجه شدم علی برگشته روی تخت و درست بالای سرم نشسته. یه چیز لزج و سرد بین پاهام ریخت و بعد دستش که اومد لای پاهام رو حس کردم. سرم رو برگردوندم.
_چیکار می کنی؟
_هیچی بخواب
_علی نکن بخدا عقب درد داره
_دست بردار بابا…حال گیری نکن سایه جون تو که مشخصه از این سوراخ کار کشیدی
_آخه مال تو خیلی کلفته
_نترس بابا آماده ات میکنم
_تو رو خدا…
_ببین تا عقبت نزارم آبم نمیاد…یکم تحمل کن زودی آبم میاد
بالاخره وادادم و با انگشت خوب روونم کرد و بعد کامل روم دراز کشید. گرمای شکمش رو روی کمرم حس می کردم و نفسهای داغش پشت گردنم نوید می داد که قراره بزودی خلیفه وارد بغداد بشه! سرش رو تنظیم کرد و با یه فشار، سرش رو داخل داد. خواستم خودم رو جلو بکشم ولی علی محکم گرفتم و با یکم فشار دیگه بیشتر فرو کرد. بیخ گوشم گفت:
_شل بگیر الان تموم میشه
_آییی تورو خدا بیارش بیرون
حس می کردم روده هام بهم پیچیده ان ولی اون عوضی با یه فشار دیگه تا تهش رو گذاشت.
_آخ علی سوختمممم بخدا پاره شدم درش بیار
با این فشار آخری ته مونده مستی هم از سرم پریده بود و تازه می فهمیدم چه چیز کلفتی رو داخلم گذاشته. اما ناله های من انگاری بیشتر به علی حال داده بود.
_ناله کن خوشگل خانم خوش قد بالای خودم. ناله کن زیر کیر علی آقات!
بعد از چند بار عقب جلو کردن آروم و وقتی فهمید براش جا باز کردم؛ خیلی سریع سراغ تقه های شلاقی رفت و خودش هم از شهوت به اوج دیوونگی رسیده بود.
_اوووف چه تنگه این سوراخت! بعد تو می خواستی من رو ازش بی نصیب بزاری. سایه جووون عجب کون محشری داری. فدای این کونت بشم من …آخخخخ
یهو ولو شد و خودش رو روی من انداخت و بالاخره آروم گرفت. گونه ام رو بوسید و نفس بریده اش رو جمع کرد
_مرسی سایه جون خیلی حال داد!
کشید بیرون و کنارم دراز کشید. من حتی نای برگشتن روی کمر هم نداشتم و برای چند دقیقه همونجور روی شکم مونده بودم. علی بعد اینکه سر حالتر شد به پهلو برگشت و با دستش باسن و کمرم رو دستمالی کرد. نگاهش کردم و هر دو بی هوا خندیدیم.
_اوووف چه شبی شد!
_آره!.. من دیگه باید برم خونه… می رسونیم؟
_اوووف خیلی خسته ام! نمیشه امشب همینجا بمونی؟
_نه بخدا…باشه اگه نمیتونی خودم یه جوری میرم
_نه بابا نمی خواد این وقت شب تنها بری…پاشو بپوش تا برسونمت
قبل از اینکه پیاده بشم شماره موبایلم رو گرفت و قول داد بهم زنگ بزنه تا بازم همدیگه رو ببینیم. وقتی بالاخره به تخت خوابم رسیدم و سرم رو روی بالشت گذاشتم، حس آرامش سرخوشانه عجیبی با گرم شدن چشمهام سراغم اومد. آخرین فکرهایی که قبل از غرق شدن در خواب به ذهنم رسید این بود که حق با شیرین بود و علی واقعا” یه سر و گردن از جلال بالاتر بود. با خودم گفتم اصلا” کون لق جلال و بعد از یکماه، خوابی آرام و عمیق رو تجربه کردم.
فرداش جمعه بود و عصر که شد علی زنگ زد.
_بیا پایین دم درم!
_پایین خونه ما؟…چه بی خبر…پس باید وایسی آماده بشم
_باشه زیاد طولش نده
بردم سینما و بعد هم یه شام توی یه رستوران باکلاس و طبیعتا” قبل از برگردوندن من یه سر رفتیم خونه اش و یه سکس سنگین دیگه داشتیم و تا از عقب و جلوم کام نگرفت ولم نکرد! بعد از اون در تماس بودیم و اغلب آخر هفته ها گشت و گذار و سکسمون براه بود. یک ماه از آشناییمون گذشته بود. روز مرد بود و دوست داشتم علی رو سورپرایز کنم. با شیرین اومده بودم و داخل ماشین شیرین نشسته بودیم و منتظر بودیم تا علی بیاد. وقتی ماشینش رسید و وارد پارکینگ شد بهش زنگ زدم.
_باز کن دم درم!
_جااان؟ دم در خونه؟
_آره
در رو باز کرد و پرسید از کجا می دونستی خونه ام؟
_منتظرت بودم!
_آهان بیا داخل ایمان هم اینجاس
وقتی وارد شدم و کادوش رو بهش دادم واقعا” جا خورد و البته خیلی خوشش اومد. ایمان میخواست بره و بزاره ما دوتایی تنها باشیم ولی علی مانعش شد.
_نه داش ایمان بمون…اصلا” نظرتون چیه یه جشن کوچولو بگیریم و یه دمی به خمره بزنیم؟
ایمان یه نگاه به من و یه نگاه به علی کرد و دستش رو با بی خیالی تکون داد و گفت:بزنیم. علی مشروب رو بیرون آورد و گفت:
_بشینین من برم پایین یکم مزه جات بگیرم بیام
علی که رفت سنگینی نگاه ایمان رو روی خودم حس کردم.
_چیه چرا اینجوری نگام می کنی؟
مثل اینکه هول شده بود. سرش رو انداخت پایین و گفت:
_هیچی…یعنی علی واقعا” خوش شانسه که دوست دختری مثل تو نصیبش شده!
_خودم رو به اون راه زدم و جواب دادم.
_داشتن رفیقی مثل تو هم از خوش شانسیشه که عین داداشی براش!
مست شدیم. علی ازم خواست برقصیم. حسابی مست بود و شنگول و طبق عادت مستیهاش بشدت هوسی شده بود و حین رقص حسابی بهم میمالید و ور می رفت. توی اون حالت نگاههای ایمان به تن و بدن من دیدن داشت. من هم مست و شنگول بودم و توی اون لحظات، شیطنتم گل کرده بود و حتی از اونجور نگاههای ایمان لذت می بردم. بالاخره ایمان رفت و تنها شدیم. سکس اونشب، حتی از اولین سکسمون هم داغ تر و وحشیانه تر بود. وقتی زیر علی بودم؛ مدام نگاههای داغ ایمان پیش نظرم بود و صد برابر وحشی ترم میکرد برای حال کردن.
رابطه من و علی دو ماهی ادامه داشت و بعد از اون علی بی هیچ اطلاع یا دلیلی غیبش زد. جواب تلفن و پیام هام رو نمی داد. حتی بعضی وقتها برای یکی دو روز تلفنش خاموش می شد. توی اون حالت رها شدگی، سردرگم و کلافه بودم. وقتی تماسهام به جایی نمی رسید؛ دم در خونه اش می رفتم. اما اونجا هم نه از خودش و نه از ماشینش خبری نبود.توی اون دو ماه هم از لحاظ جسمی و روحی و هم از نظر جنسی بدجوری بهش وابسته شده بودم. اصلا” تنها دلیل رها شدنم از افسردگی پس از جلال، علی بود. اینکه نمی تونستم هیچ جوری باهاش ارتباط بگیرم اعصاب و روانم رو متلاشی می کرد. بخصوص وقتهایی که تلفنش زنگ می خورد و جواب نمی داد. اینجور مواقع، ذهنم با سیلی از افکار و شک و گمان های مخرب پر می شد و پیش خودم به این نتیجه می رسیدم که من واسه علی چیزی جز یه هوس نبودم و حالا که ازم سیر شده دورم انداخته.
حدودا”ده روزی از غیب شدن یهویی علی گذشته بود که فکری به ذهنم رسید. اینستاگرام علی رو فالو کرده بودم و به دوستهاش دسترسی داشتم. رفتم توی پی وی ایمان و بهش پیام دادم.
_سلام آقا ایمان…از علی خبر ندارین؟
چند ساعت بعد جواب داد.
_سلام سایه خانم! لطفا بهم زنگ بزنین و شماره اش رو گذاشته بود.
زنگ زدم و بعد از سلام و احوال پرسی سراغ علی رو ازش گرفتم.
_عه پس شما هم ازش بی خبرین؟
_یعنی چی؟ یعنی شما هم؟…پس کجاست؟ نکنه بلایی سرش اومده باشه؟
_نه بابا هیچ بلایی سرش نیومده… وقتی تلفنش گاهی روشن و گاهی خاموشه یعنی هیچیش نیست فقط نمی خواد جواب بده
_پس کجاس؟…آخه چرا یهو باید غیبش بزنه و جواب کسی رو هم نده؟
_خوب علیه دیگه!
و با یه پوزخند اضافه کرد:
_من فکر می کردم با شماس…گفتم شاید دو نفری مسافرتی چیزی رفتین.
وقتی که پوزخندش که ترکیبی از تمسخر، بی خیالی، بیاد آوردن خاطراتی مشترک و شاید حتی دلسوزی بود با عبارت “علیه دیگه”همراه شد؛ فکر و ذهنم رو بیشتر از همیشه درگیر کرد.
_یعنی میگین این کارش سابقه داره
_خوب…آره گاهی…یعنی میشه دیگه …آدم یهو یه برنامه ای براش پیش میاد و میزاره میره دنبال …نمی دونم …خوب هرجا باشه تا چند روز دیگه برمیگرده.
وقتی خداحافظی کردیم، حتی بیشتر از قبل فکرم درگیر بود. یعنی کجا بود و با کی رفته بود؟ چرا من رو اینجوری پیچونده بود حتی جواب تلفن هام رو نمی داد؟ روز بعد ایمان زنگ زد. بعد از احوال پرسی گفت:
_چیزی شده؟
_نه چطور؟
_صدات یه جوریه…انگار خسته و بی حوصله ای…دیروزم همینجوری بودی
بعد از چند دقیقه حرف زدن گفت: آماده شو و لوکیشن بده بیام دنبالت
_نه لازم نیست
_تعارف نکن دیگه می ریم یه دوری میزنیم سرحال میشی
تیپ زدن و آرایش کردن کمک کرد که سرحال بشم. اما وقتی دیدم ایمان چقدر به خودش رسیده و خوشتیپ کرده حتی بیشتر از قبل انرژی گرفتم. بیرون ماشین، منتظرم وایساده بود. یه شلوار مشکی پارچه ای که پاچه هاش روی کفش هاش افتاده بود و با یه پیراهن سفید کرم باز هم نخی که یقه اش تا حدودی باز بود و سینه سفید و موهای کم پشت حنایی رنگش رو نمود می داد، به تنش بود. یه دونه زنجیر با پلاک فروهر دور گردنش رو گرفته بود. عینک آفتابی دسته فلزی طلایی رنگ و شیشه قهوه ای که زده بود بدجوری به پوست سفید و ریش و سبیل تنک و بورش نشسته بود. وقتی بهش نزدیک شدم اول دست داد و بعد در رو برام باز کرد. این رفتار محترمانه حتی از تیپ و استایل جذابش هم دلچسب تر بود. وقتی داخل ماشین نشستم بوی تند ادکلن که فضا رو گرفته بود مشامم رو پر کرد.
چند ساعتی با همدیگه گشتیم. پارک گردی، کافه گردی و در نهایت با تاریک شدن هوا، من رو برد رستوران و خیلی با حوصله و طولانی شام خوردیم. همین چند ساعت کافی بود تا حال من این رو اون رو بشه. در طول شام، همه سعیش رو می کرد که با مزه باشه و من رو بخندونه. ولی راستش اصلا” نیازی به تلاش نبود. من اون لحظه اونقدر انرژی گرفته بودم که با هر چیز چرتی که ایمان می گفت حاضر بودم غش غش بخندم. توی صورتش نگاه می کردم و با بیاد آوردن اینکه توی پارک و کنار دریاچه دستم رو گرفته بود و دست در دست هم قدم زده بودیم دلم به لرزه می افتاد. یه لحظه به خودم اومدم دیدم پوست سفید صورتش و سبیل نازک و بورش و لبهاش رو نگاه می کنم و داغ و داغ تر میشم. دلم می خواست لبهام وسط لبهاش باشه و همینطور که با ولع لبهای همدیگه رو می خوریم توی بوی تلخ ادکلن مردونه اش غرق بشم! خوب که دقت کردم حس کردم هر بار که می خندم ایمان یه جور خاصی نگاهم می کنه. انگار چشمهاش برق می زدن. داخل ماشین که شدیم پرسید:
_الان بهتری؟
_وای خیلی بهترم…خیلی خیلی لطف کردین آقا ایمان…ممنونم ازتون
_نه بابا این حرفا چیه وظیفه بود. جای دیگه هست بخوای بری؟ ببین تعارف نکنیا من تا خود صبح هر جا بخوای در خدمتت هستم
نزدیک های خونه که شدیم دوباره حرف علی شد.
_زیاد فکرش رو نکن. گفتم که چند روز دیگه پیداش میشه
_نه بابا فکر چی…فقط موندم چرا یهو اینجوری…یعنی منظورم اینه چرا باید من رو بی خبر بزاره بره و جواب تلفنهامم نده
دیگه رسیده بودیم و ایمان یه جای خلوت پارک کرده بود. دستش رو گذاشت روی دستم و دوباره همونجوری نگاهم کرد.
_خره دیگه!
دلم لرزید ولی نگاهم رو دزدیدم.
_خوب مرسی آقا ایمان خیلی خوش گذشت. خیلی بهش احتیاج داشتم اصلا روحیه ام رو عوض کردین
_واقعا”؟ خیلی خوشحالم…راستش رو بگم بودن باهات واسه منم خیلی دلچسب و خوب بود.
همراه با این حرفها انگشتهام رو هم نوازش می کرد.
_خوب پس خداحافظ دیگه
اومدم دستم ر و ازش پس بگیرم و پیاده بشم. اما دستم رو محکم تر گرفت. نگاهش کردم. چشم هامون توی هم قفل شد. تا بخودم بیام لبامون روی هم بودن. داشتم از خوردن لبهاش گرم می شدم که یه دفعه خودش رو پس کشید.
_آخ ببخشین دست خودم نبود یهویی پیش اومد.
با سر پایین افتاده فقط از ماشینش پریدم بیرون و فرار کردم. نیم ساعت بعد زنگ زد. عذرخواهی می کرد که دست خودش نبوده و یه لحظه نتونسته خودش رو کنترل کنه. گفتم اشکالی نداره و این فقط یه اتفاق بوده. ولی بازم عذرخواهی کرد و گفت:
_راستش از شب اولی که دیدمت بهت حس داشتم. ولی بخاطر علی کنار کشیدم ولی اون لحظه اختیار از کفم در رفت و کاری که نباید شد. الان هم حس کسی رو دارم که به داداشش خیانت کرده!
براش توضیح دادم که اتفاقی که افتاده اگه مقصر هم داشته باشه هر دومون مقصرش بودیم.
_یعنی تو هم اون لحظه اون بوسه رو می خواستی؟
_آره خوب یه روز و شب خوب و باحال باهم داشتیم و بعدش … خودت رو ناراحت نکن
_ولی من علی رو میشناسم اگه بفهمه بین ما چی شده داغون می شه
_اگه اینجوریه پس چرا من رو ول کرده رفته؟ اصلا” الان معلوم نیست کجا و با کیه
_چی بگم والا…
_نمی خواد ازش دفاع کنی من که اصلا” نمی تونم واسه همچین آدمی با همچین رفتاری احساس عذاب وجدان کنم.
_یعنی میگی دیگه بین تو و علی هر چی بوده تموم شده؟
_فعلا که خودش رابطه اش رو با من قطع کرده
اونشب تا صبح، خواب ایمان رو می دیدم. بوسه ای که رد و بدل کرده بودیم. بوی ادکلنش، سبیلش و لبهای داغش و … صبح که از خواب پاشدم تصمیم گرفتم هرجور شده تکلیف خودم رو با علی یه سره کنم چون ظاهرا” هنور واسه ایمان این سو تفاهم بود که علی من رو می خواد و اگه این واقعیت داشت؛ علی باید هر جه زودتر واسه رفتار عجیبش هم توضیح می داد و هم معذرت می خواست. اگر هم مایل به ادامه رابطه نبود باید رک و راست و مردونه تمومش می کرد. از صبح چندین بار تماس گرفتم و باز هم از طرف علی بی جواب موندن. براش پیام فرستادم چرا جواب من رو نمی دی؟ بعد از چند دقیقه جواب داد.
“وقتی جواب نمی دم نمی فهمی دیگه نباید زنگ بزنی؟”
جواب دادم” خوب نگرانتم. اگه مشکلی هست بگو منم بدونم”
“فقط دست از سرم بردار”
جوابهاش کوتاه، بی احساس و بی رحمانه بودن. جا خورده بودم و حتی دوست داشتم گریه کنم. بی اختیار شماره ایمان رو گرفتم. جواب که داد خیلی زود اشکم درومد و زدم زیر گریه
_چی شده سایه جون؟ می خوای بیام دنبالت؟
_آره… لطفا بیا
وقتی اومد گفت یه خونه باغ بیرون شهر داره.
_دوست داری بریم اونجا؟
_باشه …بریم
باغ نقلی و دنجی بود. یه گشت کوچیک توی باغ و دست توی دست و خیلی زود دوباره کارمون به بوسه رسید. من رو به یکی از درختهای قطور باغ چسبونده بود و ازم لب می گرفت. یه لحظه ازم جدا شد و پرسید:
_پس تو و علی دیگه کلا کات کردین؟
_آره دیگه پیامهاش رو که نشونت دادم
_یعنی مطمئنی دیگه؟…منظورم اینه…
سرش رو بین دستهام گرفتم و توی چشمهاش نگاه کردم.
_دیگه اگه علی هم بخواد من دیگه نمی خوام باهاش باشم.
دوباره لبهامون بهم چسبیدن. بعد از خوردن لبهام، تاپم رو بالا زد و سینه هام رو بیرون کشید و شروع به خوردن و گاز زدنشون کرد. سرشون رو می مکید. لیسشون میزد، سعی می کرد همه اش رو بکنه دهنش، گازشون می زد و در یک کلام داشت خودش رو با ممه هام خفه می کرد. خوب که خورد و دستمالیشون کرد اومد بالا و دوباره بوسیدم. روی زانوهاش نشست و شلوارم رو پایین کشید و زبونش رو انداخت بین پاهام و د بخور. همزمان با خوردن دستهاش هم روی سینه هام بود و با حرص و ولع می چلوند نشون و من مثل مار به خودم میپیچیدم. زبون و دستهاش جوری حالم رو خراب کرده بود که جیغم توی باغ بلند شده بود و سرپا موندن برام سخت شده بود. چنگ زده بودم توی موهاش و می خواستم جلوش رو بگیرم. ولی ایمان دست بردار نبود و شدم. بدنم سفت شد و موج شهوت توی دلم پیچید. ایمان بلند شد. از گردنش آویزون شدم و همراه با بوسیدن و خوردن لبهاش همزمان می خندیدم و گریه می کردم. ایمان سر و صورتم رو غرق بوسه کرده بود. زانو زدم و شلوارش رو پایین داد. کلفت نبود اما دراز و سفید و تمیز و خوشگل بود. مست شهوت بودم و چنان با عشق و هوس می مکیدمش که بعد از چند دقیقه از دهانم بیرونش کشید و نگذاشت ادامه بدم. بلندم کرد لبهام رو بوسید و گفت:داشتی آبم رو می آوردی!شلوارهارو بالا کشیدیم و سمت ویلا حرکت کردیم.
بدنهامون روی تخت، مبارزه تن فرسایی داشتن و ایمان در مقابل اومدن آبش مقاومت خوبی نشون داده بود. اما من بعد از ارضایی که توی باغ داشتم خیلی زود کم آوردم و نتونستم پا با پاش ادامه بدم. شاید سی دقیقه ای گذشته بود که بیرون کشید و اومد روی شکمم نشست. کاندوم رو در آورد یه گوشه پرتش کرد. با دو تا دستش دوتا پستونم رو گرفت و گذاشت وسطشون و شروع به تلمبه زدن کرد. ظاهرا” خیلی خیلی بهش حال میداد که حتی بیشتر از وقتی که توی اصل کاری تلمبه می زد آخ و ناله می کرد و حتی به دو دقیقه نرسیده آبش با فشار بیرون جهید و زیر چونه ام خورد و موج های بعدی پاشش از هم پی هم اومدن و آب بود که از دو طرف گلوم شره کشید پایین و گلو و چونه و سینه ام پر آب شد.
ایمان از لحاظ جنسی با اون چیزی که توی ذهن من بود خیلی فاصله داشت. من از پسر لاغر و ترکه ای و سفید و بوری مثل ایمان اصلا” توقع نداشتم اینقدر حشری، کمر دار و آب دار باشه. طی ده روز بعدی تقریبا” هر شب، یعنی هر شبی که من امکانش رو داشتم باهام سکس می کرد. توی هر قرار حداقل دو بار سکس می کرد هیچ وقت کمتر از سی دقیقه نبود و وقتی آبش میومد انگار شیلنگ آب رو روی من گرفته بودن. توی اون ده روز اونقدر با سینه هام ور رفته بود که سینه هام سوزش گرفته بودن و نوکشون زخم شده بود.
روز یازدهم نزدیک عصر بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد. فکر کردم طبق روال روزهای قبل، بازم ایمانه که زنگ زده تا ببینه پایه هستم یا نه، اما علی بود!
_بله؟
_سلام سایه جون پاشو بیا پایین دم در خونتون هستم
_جااان؟ سایه جون؟ مگه نگفتی دست از سرم بردار الان چی شده باز شدم سایه جون؟
_حالا تو بیا پایین برات توضیح می دم
_بی خیال علی…حوصله ندارم
_بپوش بیا پایین منتظرم…بای
اومدم پایین و از شیشه ماشین نگاهش کردم.
_میشه بگی یهو واسه چی غیبت زد و اینهمه روز کجا بودی؟
_بشین برات میگم… د بیا دیگه
وقتی نشستم یه دسته گل از صندلی عقب برداشت و گذاشت توی بغلم
_ببخشین
_ببخشم؟ اصلا” من چیکاره ام که حضرت آقا رو ببخشم یا نبخشم؟ یهو غیبت میزنه جواب تلفن و پیام نمیدی آخرشم یهو برمیگردی میگی دست از سرم بردار! حالا یهو جلو در خونه ام ظاهر شدی که چی؟ ببخشم
_مامانم توی بیمارستان بود
_چی؟
_آره واسه مریضی مامانم مجبور شدم نصف شبی راه بیوفتم برم شهرستان و اون چند روز کاملا” درگیر بودم. فکر اینکه نکنه از دستش بدم داشت دیوونه ام می کرد. حوصله خودمم نداشتم می فهمی؟
_خوب …الان چطوره؟
_پریروز مرخصش کردیم و آوردیمش خونه… خیلی شانس آوردیم که هنوز زنده اس…اونروز که اون حرفها رو بهت زدم پشت در اتاق عمل بودم. شیش ساعت زیر تیغ بود مردم و زنده شدم تا اومد بیرون و درست همون موقع تو زنگ می زدی و زنگ می زدی…ببخشین خلاصه
فکرم بدجوری درگیر شده بود. الان باید موضوع ایمان رو چجوری بهش می گفتم؟ ایمان گفته بود خیلی خیلی روی این موضوع حساسه. چند بار تا نوک زبونم اومد. اما بازم طفره رفتم. بالاخره به خونه اش رسیدیم. روی میز وسط هال، کیک تولد و شمع و کادو و مشروب و خوراک و… خیلی قشنگ و با دقت و سلیقه چیده شده بود.
_اینا چیه؟
_آهان بهت نگفتم؟ ببین عدل همین امروز تولد ایمانه و میخوام غافلگیرش کنم. احتمالا” تا چند دقیقه دیگه میرسه. یه جشن کوچولوی سه نفره می گیریم و مست میکنیم و آخر شبم که ایمان رفت یه کار سنگینی با تو دارم عشقم! این بیست روز کمرم پره پر شده باید خالیش کنی…
خوشمزگی می کرد و می خندید. اما من ذهنم بدجوری درگیر شده بود. چجوری باید بهش می گفتم توی این مدت که نبوده چه اتفاقاتی افتاده؟ عکس العملش چی میتونست باشه؟ پریدم داخل سرویس بهداشتی و شماره ایمان رو گرفتم. باید باهاش حرف می زدم و مشورت می کردم تا بدونم به علی چیزی بگم یا نه اما ایمان هرچه زنگ زدم جواب نداد. بعد از دومین باری که زنگ زدم و ایمان جواب نداد سر و صدای حال بلند شد. در رو با کردم و بیرون اومدم. ایمان بود که تازه وارد شده بود و با علی خوش و بش می کرد.
_به داش علی…کجا غیبت زده بود این همه…
همون لحظه من رو دید. چشماش گشاد شد چند قدم به سمت من برداشت.
_تو اینجایی؟…ببینم چه گوهی داشتی می خوردی؟
علی جلوش رو گرفت.
_چی شده داداش؟ معلومه چت شده؟
اما ایمان زدش کنار و یه قدم دیگه برداشت و داد زد.
_عوضی مگه تو نگفتی هرچی بین من و علی بوده تموم شده؟پس الان اینجا چیکار می کردین با هم؟ مگه بهت نگفتم اگه با علی هستی من باهات کاری ندارم.
علی یهو براق شد.
_وایسین ببینم اینجا چه خبره؟…یعنی شما دو نفر با هم…حرف بزن ببینم سایه چه گوهی خوردی
شوک شده بودم زبونم بند اومده بود.
_آخه تو…تو نبودی
_یعنی دو روز نمی تونستی جلوی کوصت رو بگیری تا من تکلیفم مشخص بشه
_علی داداش …
_تو یکی دیگه خفه شو! من اگه داداشت بودم که تا دو روز چشمم رو دور دیدی؛ نمی پریدی روی زیدم
_بابا بخدا به پیر و پیغمبر همین زیدت بمن گفت هرچی بینتون بوده تموم شده اگه نه من گوه بخورم بخوام
اشکم دراومده بود. دست علی رو گرفتم.
_ده روز جواب تلفنم رو نمیدادی تهشم برگشتی گفتی دست از سرم بردار…
داد زد
_منکه بهت گفتم تو چه وضعیتی بودم
_خوب من که نمی دونستم
بازوم رو گرفت و هلم داد توی بغل ایمان
_بیا ایمان خان بگیرش…باشه مال خودت…فقط گورتون رو از اینجا گم کنین که دیگه ریختتون رو نبینم
_علی دهنت رو ببند یه وقت یه چیزی میگی که بعدا” پشیمون میشی
_هررری بابا
ایمان راهش رو کشید و تا دم در رفت و قبل از بیرون رفتن گفت:
_یکم آروم بگیر بعدا” حرف می زنیم
علی جوابی نداد. برگشت سمت من و گفت:
_تو هم گمشو دوزاری
زدم زیر گریه و با سریع ترین حالتی که می تونستم بیرون زدم. ایمان داشت سوار ماشین می شد. خودم رو بهش رسوندم.
_ایمان…ایمان نگام کن لعنتی…من فکر می کردم واقعا” علی دیگه من رو نمی خواد
_برو کنار ببینم
_ایمان…
_من و علی عین داداش بودیم واسه هم…خوبه الان رابطه مون رو به گوه کشیدی؟
راهش رو کشید و رفت. توی سرم هزارتا چیز مختلف در جنگ و جدال بودن. اسنپ گرفتم و تا برسه دوباره فکرهای مختلف اومدن سراغم. چرا کار به اینجا کشیده بود. کاش بازم منتظر علی مونده بودم و نپریده بودم توی بغل ایمان…ولی ده روز تمام علی من رو بی خبر گذاشته بود و من رو به جایی رسونده بود که به این نتیجه برسم که من رو نمی خواد. می تونست یه خبر از خودش بهم بده یا یه توضیح …ولی خوب با اون وضعی که مادرش داشته کی دل و دماغ عشق و عاشقی و دوست دختر رو داشته. اما ایمان چی؟ آیا همه چیز تقصیر من بود؟ خوب ایمان من رو میخواست و به دستم آورده بود. ولی این من بودم که در نهایت علی رو ندیده گرفته بودم. هرچی بود حالا دیگه رابطه این دوتا دوست عین داداش واسه خاطر من بهم خورده بود. باید باهاشون حرف می زدم باید موضوع را واسه جفتشون روشن می کردم. بالاخره اسنپ رسید. وقتی نشستم به علی زنگ زدم.
_هاااان دیگه چی می خوای؟
_علی بزار واسه ات توضیح بدم
_چی رو توضیح بدی؟ هان؟ توضیح بدی که کیر می خواستی و چون من نبودم…
_علی تورو خدا اینجوری حرف نزن
_هر جوری بخوام باهات حرف می زنم جنده دگوری! دفعه آخرت بود ب من زنگ زدی دفعه بعدی هرچی فحش تو عالم هست بارت می کنم.
دوباره اشکم راه افتاده بود ولی به ایمان زنگ زدم.
_بله؟
_ایمان بخدا من نمی دونستم علی تو چه وضعیتیه
_خوب تو که نمی دونستی گو…بی خود کردی بمن گفتی رابطه تون تموم شده. من رو حرف تو حساب کردم حالا حقمه که علی اینجوری باهام حرف بزنه؟
ایمان هم یه مشت حرف دیگه بارم کرد و در نهایت گفت باید به فکر رابطه رفاقتی و کاری اش با علی باشه و وقت نداره حرفهای من رو بشنوه! زیر بار احساس گناه، پشیمونی و ناراحتی داشتم خورد می شدم.
.
.
.
همون لحظه خونه علی
علی روی مبل ولو شده بود و شاهد مکالمه ایمان با تلفن بود. وقتی قطع کرد رو به علی گفت:
_عجب کنه ایه ولکن نیست
_ولی با این حرف هایی که بارش کردیم دیگه عمرا” برگرده یا پیله بازی در بیاره
_امیدوارم… ولی خدایی این یکی دیگه آخر گاگولا بود!
هر دو زدن زیر خنده و علی گفت:
_اما کوسکش عجب سگ حشری بود
_وای وای علی از حشری بودنش که نگو دستت به بدنش می خورد آمپر می چسبوند!
_ولی تو خیلی زود ازش سیر شدی و پرونده اش رو بستی. چرا؟
_از اولم ب دلم نبود…یه جوری واسه من نچسب بود
_ولی خدایی قد خوبی داشت. حال می کردم سر پا ترتیبش رو می دادم. کون تنگی ام داشت آبی می کشید اون سوراخ تنگ کونش!
_تو که می دونی من اصلا” از کون خوشم نمیاد چندشم میشه. آخه کون مال ریدنه نه کردن
_حالیت نیست بچه! کون دختر واسه کردنه ریدن براش بهونه اس!
_بگذریم علی جون حالا که دیگه پرونده سایه رو بستیم. بگو ببینم مهتاب جون رو کی پاس میدی تو بغل من؟
_بابا من تازه با مهتاب شروع کردم. بمن چه که تو با سایه حال نکردی و پرونده اش رو زود بستی. من و مهتاب جون تازه داریم به اوج میرسیم. می بینی که واسه اش جشن تولد گرفتم و تا یک ساعت دیگه میاد که قشنگ بریم به اون اوج اوج عشق و حالمون برسیم.
_اوووف نگووو… کوسکش چه پستونایی هم داره هشتاد و پنج خالص! یعنی نوبت من بشه برعکس سایه، قشنگ چهار پنج ماه فقط با پستونای مهتاب جون حال می کنم!
_تو هم که هلاک پستون! یه وقتایی فکر میکنم از نظر تو دخترا موجودات مزاحمی هستن که دور پستون دو گرفتن
هر دو زدن زیر خنده
_مگه چیزی خوشگلتر و خواستنی تر از پستون هم توی این دنیا هست؟
آره…کوووون
قهقهه خنده هاشون بلند شد.
ایمان پرسید:
_پگاه رو چیکار کنیم؟ ادامه بدیم باهاش؟
_نه بابا این کوسکش پدر ازون تیغ زناس…هفت خطیه واسه خودش
_پس بی خیالش بشیم؟
_آره بابا این یکی خطریه
_اوکی…راستی مهراوه رو ب کجا رسوندی؟
_اوووه مهراوه مهراوه… ببین قبلا” هم بهت گفتم این بدجوری تو رو میخواد ایمان جون…نمی دونم متوجه نگاههاش شدی چجوری داغ، نگاهت می کنه؟ این به این راحتی ها بهم پا نمیده باید خودت اول بزنیش به سیخت!
_منم قبلا” هم بهت گفتم علی جون با اون حسی که بمن داره اگه من اول پا پیش بزارم و تریپ عاشقی واسه اش بردارم دیگه به این راحتیا ولکن من نمیشه که بپره بغل تو… پس هر جور شده خودت باید یه جوری مخش رو بزنی و اول کارش رو بگیری . بعد که ازش سیر شدی یه علامت که بدی من تازه با ادا اطوار عاشقی میرم سراغش و تریپ این رو بر میدارم که از اول می خواستمت ولی واسه داداشم علی کنار کشیده بودم. ولی دیگه طاقت ندارم و از این کوص شعرا و …
علی پاشد چند قدمی راه رفت. بعد روبروی ایمان وایساد.
_ببین اینی که من میگم چطوره؟ مهراوه تورو میخواد. خوب یکم روی خوش بهش نشون بده و بزار بپره بغلت ولی تیریپ عشق و عاشقی و مرد با احساس رو که اصلا بر نمی داری. برعکس یه عوضی به تمام معنا میشی. فقط میکنمش. میفهمی هر شب می کنیش. اما دریغ از یکم احساس یا حتی یه بوس عاشقانه یا حتی یه زنگ یا پیامک، هیچی به هیچی…فقط هر موقع کیرت راست شد زنگ می زنی. الو مهراوه بیا بریم. می بری می کنیش و در کمال خونسردی برش میگردونی خونه اش
_خوب…
_آره دیگه سرد سرد مثل یه تیکه یخ، اونقدر عشقش رو سرکوب می کنی و تشنه محبت می گذاریش تا بالاخره علی آقای جنتلمن و احساساتی پا پیش بزاره و محبتی رو که مهراوه جون محتاجشه و حتی حاضره گداییش بکنه رو بهش بده و اونوقت میبینی چجوری می پره بغل عمو علی!
ایمان چشمهاش پر از شیطنت شدن و بعد پرید سر پا و با کف دست به پشت شونه علی زد. بغلش کرد.
_دهنت سرویس عجب نقشه ای!..واوو پشمام فر خورد. تقریبا همیشه بار کشیدن نقشه ها روی دوش من بود. از کی یاد گرفتی همچین نقشه هایی بکشی؟
_ما پیش شما درس پس می دیم حاجی!
دوباره هال رو صدای قهقهه پر کرد.
_ایمان ادامه داد پس توی این مدتی که تو با مهتاب جون مشغولی تا بیای ازش سیر بشی منم مهراوه جون رو با سرد بودنام آماده میکنم تا موقعش که شد؛ تو مهتاب رو بندازی بغل من و منم مهراوه رو بندازم بغل تو!
دوباره هر دو زدن زیر خنده و علی گفت:
_خوب فعلا” برگردیم سر پروژه مهتاب…میگم کادوی تولدش رو که فراموش نکردی؟
_اوه خوب شد گفتی… توی ماشینه و همونجوری که قرارش رو گذاشته بودیم از کادوی تو یه سر و گردن بالاتره که تاثیری که باید رو بزاره تا اون روزی که رفتم سراغش واسه پا دادن آماده تر باشه!
این بار علی گردن ظریف و کشیده و سفید ایمان رو توی چنگ قوی و پهنش گرفت و سرش رو کشید سمت خودش
_تو هم کونده عالمی! فقط موندم چرا دخترا تورو اینقدر جنتلمن و آقا می بینن!

پایان

نوشته: ساسان سوسنی

بازدید 12,725

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “شراکت”

  1. ساسان جان گل کاشتی.خیلی وقتا اگه آدما برای هم توضیح بدن بسیاری از اتفاقات و برداشت های اشتباه پیش نمیاد. درسته که در این داستان این دو شریک هماهنگ با هم بودند. اما واقعا خیلی وقت ها اختلافات از همین توضیح ندادن ها و صبر نداشتن ها مثل رفتار سایه سرچشمه میگیره. و واقعا در روزگارهای گذشته حال و آینده هم هستند شرکایی که چنین رفتارهایی برای لذتی از جنس دیگر داشته باشند. گاهی دو مرد و گاهی دو زن و یا حتی زن و مرد. این داستان چون تک قسمت است قوتی دارد سترگ. اما خیلی جای کار داشت که شخصیت سایه چگونه بود و چطور به سرعت وارد رابطه می شد. اگر ادامه دار بود دلم میخواست کاراکتر سایه شکافته شود. ممنونم

  2. واقعا کون زن ماله کردنه ، یعنی سکسی که توش به کردن کون زن ختم نشه ، جدا ناقص و بدرد نخوره ، من یا با دختره بلافاصله اگه نمی ذاشت کات می کردم ، تا حالا هم معدود سکسی داشتم که توش کون نکردم‌

  3. واقعا داستان فوق العاده ای بود. نویسنده خلاقیت خوبی به خرج داده بود.اما واقعا چرا نویسنده ، قلم زیبا و گرم خودش رو صرف نوشتن داستان خیانت کرده؟ خدایی یکم اروتیک باشد. حیفه که نویسنده به این خوبی، داستان اینجوری بنویسه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید