شب خاص زندگیم (۲)

تو قسمت قبل داستان اولین تجربه سکس در زندگیم رو براتون ارسال کردم و اصلا قصد نوشتن قسمت دوم رو نداشتم ولی نظرات رو که خوندم تصمیم گرفتم که چند تا دیگه از تجربیات فوق جذابمون رو هم براتون بنویسم

بخاطر یکی از نظرات قبل از شروع داستان یه بیوگرافی هم بدم بهتون
من آسمانم 23 سالمه آخرین فرزند خونه که خواهر و برادر بزرگترم ازدواج کردن قدم 165 سانت و وزنم هم 60 کیلو
پوست فوق العاده سفیدی دارم با موهای بلند خرمایی سایز سینه ام 80 هست بدنمم کلا توپر
ماکان هم 35 سالشه فرزند اول خونه که دو تا خواهر کوچکترش ازدواج کردن قدش 190 سانت هست با وزن حدود 100 کیلو
بخاطر ورزش و باشگاه هیکلش ورزیده است و کلا از نظر جثه ای از من خیلی درشت تره پوستش کاملا سبزه است که تضاد جذابی با پوست من داره و چشم و ابروی به شدت مشکی

تو خانواده و فامیل به خاطر رفتارش به شدت مورد احترام همه هست و معمولا کسی رو حرفش حرف نمیاره حتی بزرگترها مثل درخواستش برای پیشم موندن تو شب نامزدیمون که کسی بهش نه نگفت ولی بعدش غرشون رو سر من زدن 🙂

بعد از اون تجربه دلنشین اولین سکس تو زندگیم کلی نصیحت از مامان و خاله ام دریافت کردم که برای اینکه زودتر برید سر خونه زندگیتون خیلی باهاش راه نیا و … نظراتشون رو شنیدم ولی من با نظر مشاورم پیش رفتم
مشاورم این عشق بازی ها رو حق مسلم رابطمون میدونه و فقط بخاطر نظر شخصی خودم حقم میدونست تا زمانی که عقد نکردیم و دوست ندارم رابطه کامل داشته باشیم و قرار بود در این مورد با ماکان صحبت کنم

صبح ها میاد دنبالم باهم میریم دفتر و بعدازظهرها هم بعد رفتن بچه ها و موندن خودمون دو تا خستگیمون با کلی ناز و نوازش
و بوسه های گرم عاشقونه پیش میره ولی تو دفتر به هیچ عنوان بیشتر از این پیشروی نمیکنه
بعد از انتقال غرغرای مامانا بعد از موندن شب نامزدی فقط بهم گفت تو ذهنت رو درگیر نکن اونا با من
تقریبا یه هفته بعد از نامزدیمون شام خونه خاله بودیم که هم خواهر برادر من بودن هم خواهرای ماکان
موقع خداحافظی دستش رو دور کمرم حلقه کرده بود و بغلم کرده بود و من بخاطر این نزدیکی تو جمع حسابی معذب بودم که مامانم گفت:

  • آسمان لباس بپوش دیگه عزیزم دیره
    قبل از من ماکان جواب داد
  • کجا بسلامتی
  • بریم خونه دیگه خاله جان دیر وقت
  • شما بفرمایید با زن من چیکار دارید؟
    بخاطر صراحت کلامش مطمئن بودم همه جمع جا خوردن
  • من خانومم قرار شب پیشم بمونه هم امشب هم هر شبی که خودمون دلمون بخواد گفتم تو جمع بگم که حرف و حدیثی نباشه دیگه هم نشنومم پشت سر غرش رو به جون زنم بزنید نه من بچه ام نه آسمان مرسی بابت همه توصیه های دلسوزانتون ولی بذارید ما با روال خودمون پیش بریم
    تقریبا همه ساکت بودن و جو به شدت سنگین بود که بابام با خداحافظیش باعث شد همه برن
    بعد رفتن همه، خاله ام همچنان تو شوک بود و چپ چپ بهش نگاه میکرد قبل از اینکه حرفی بزنه دست منو کشید سمت اتاق و همزمان گفت:
  • مامان جان صبح ما رو بیدار نکن خودمون هر وقت پاشدیم صبحونه میخوریم فردا میخوام تو بغل زنم تا لنگ ظهر بخوابم
  • ماکان؟
  • جاانم …
  • زشته
  • اینکه میخوام تا ظهر بخوابم زشته؟ / بیا بریم بالا من گیج خوابم
    آسمان جون خاله برید بخوابید دخترم با خیال راحت
    شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاق ماکان
    بخاطر رفتارش تو جمع یه ذره از دستش دلخور بودم و مطمئن بودم که بعدا با مامان داستان دارم بخاطر همین خیلی سرسنگین بودم باهاش
  • لباتو بده ببینم نفس من
  • نمیخوام چه حرفی بود زدی تو جمع
  • حرف حق / آسمانم من اجازه نمیدم کسی برای خصوصی ترین مسئله زندگیمون بخواد تصمیم بگیره حتی پدر و مادر خودم یا پدر و مادر تو تنها کسی که اینجا حق نظر داره فقط و فقط تویی / اگه الان تو دوست نداشته باشی پیش هم باشیم همین الان میبرمت خونتون ولی به شرط اینکه تو دوست نداشته باشی نه اینکه بقیه تعیین تکلیف کنن
  • بنظرت دوست ندارم؟
  • چون مطمئن بودم توام به اندازه من بی تاب این هستی که کنار هم باشیم گفتم امشب پیشم میمونی / حالا هم باز کن اخماتو کسی جرات نداره به زن من چپ نگاه کنه اوکی

فقط نگاش کردم که لباش روی لبام نشست نرم و آروم لبامو می‌بوسید و من بی تاب و عجول می‌خواستم که همراهیش کنم، وقتی متوجه حسم شد چشماش برقی زد و منو بلند کرد و تا به خودم بیام روی تخت گذاشت و خیمه زد روم، باز لبام اسیر لبای داغش شد این بار کمی خشن‌تر و محکم‌تر می‌بوسید، مالامال پر شده بودم از حس خوش لذت که سرش رو پایین‌تر برد و گردنم و سپس سرشونه‌ام رو پر از بوسه‌های داغش کرد، چشامو بسته بودم و غرق لذت بودم که از بوسیدنم دست کشید چشمامو خمار نیمه باز کردم که تیشرتش رو از تنش درآورد و دستش دو طرف بلوز من رفت و یک ‌ضرب درآورد که ناخودآگاه دستام ضربدری روی سینه‌ام نشست لبخندی زد و نگاه خمارشو بهم دوخت و دوباره بهم نزدیک شد، باز غرق بوسه‌هاش شدم، خوب بلد بود منو خلع سلاح کنه، وقتی به خودم اومدم که جای دستای خودم، سینه‌هام اسیر دستای داغ و پر هوس اون بودن… سینه ام رو نرم میمالید و با زبون نوک سینه ام رو تحریک میکرد و آروم سینه ام رو میک میزد نفسم تند شده بود خیلی نرم فشاری به نوک سینه ام آورد که لرزیدم لرزید رو حس کرد و لبخند رضایت روی لبهاش نشست نفس گرمش رو زیر گوشم فوت کرد

  • در حد عشقبازی دفعه قبل جلو بریم بدجور دلم میخوادت
    به نشونه رضایت چشمام رو بستم و لبام رو به لباش چسبوندم و حریصانه از لبای هم کام میگرفتیم و هر چی لباس تنمون بود رو ماکان درآورد و تمام بدنم رو حریصانه لمس میکرد و فشار میداد اینقدر بدنهامون پر از نیاز و تمنا بود که با هر بوسه اش تپش قلبم اوج میگرفت و نفسام تندتر میشد تمام هورمون های بدنم بهم ریخته بود و غریزه ام به کار افتاده بود زیر تنش پیچ و تاب میخوردم و غرق خواستنش بودم نفسهای خودش هم تند شده بود که زبون داغش روی اندامم منو به جنون کشید حالا فقط بی اختیار آه میکشیدم و با گاز گرفتن پشت دستم سعی میکردم صدام رو خفه کنم تا صدا بیرون نره که دستش پاهام رو کامل باز کرد و حرکت ماهرانه زبانش بیقرارم کرد و من به اوج رسیدم بالاخره کمی ازم جدا شد و دستش روی بالا تنه ام نشست و مشغول لمس سینه ام شد و آروم خمار لب زد
  • میشه اجازه بدی؟
    نگران و بی قرار نگاهش کردم که لبهامو عمیق بوسید و به قدری که فقط حرف بزنه ازم جدا شد و گفت:
  • از پشت میشه؟
    از بی پروایی کلامش خجالت کشیدم و چشمام رو بستم دروغ چرا در عین ترسیدن دلم خواستنش رو میخواست آب دهنم رو قورت دادم و سرمو به نشونه باشه تکون دادم که لبخند عمیقی زد و دوباره غرق بوسه هاش شدم من این مرد رو که تنم رو استتار کرده بود و جای جای بدنم رو لمس میکرد و می بوسید رو بی نهایت دوست داشتم همراه شدن باهاش برام حس تازه ای داشت و نمیتونستم منکر لذتی بشم که در رگهام تزریق میشد
    چنگ زدیم و بوسیدیم و آه کشیدیم و غرق لذت شدیم و هر دو باهم به اوج رسیدیم تن بی جونم تو حصار بازوانش غرق عشق بود که کم کم با بوسه های نرم و نوازش های عاشقونش خوابم برد و صبح با حس نوازش صورتم چشمام رو باز کردم
    بعد از اون شب و صحبت های ماکان دیگه نه مامان نه خاله حرفی بابت رفت و آمد ما نزدن و تو دو ماه اول نامزدیمون روابط ما به همون شکل ادامه داشت تا رسیدیم به هفته ای که قرار بود همه خانواده مادری پنج شنبه جمعه بریم کردان باغ پدر ماکان
    ماکان دوست داشت ما پنج شنبه رو خودمون دوتا باشیم و جمعه بهشون ملحق بشیم برای من هم خلوت دو نفرمون جذابتر از حضور تو جمع بود برای همین گفتیم که ما پنج شنبه با دوستامون قرار بریم بیرون و از قبل قرار گذاشتیم شما برید و ما هم جمعه صبح میایم پیشتون
    پنج شنبه تا ساعت 12 شرکت بودیم و بعد تعطیلی بچه ها ناهار رو بیرون خوردیم و رفتیم سمت خونه ما رو تخت دراز کشیده بودیم که لباش و دستاش شیطنت رو شروع کرد و انقدر نرم من رو میبوسید تمام تنم بی تاب هم آغوش شدن باهاش بود
  • بخوابیم قشنگم من خیلی خسته ام
  • اوهوووم
    تو بغلش بودم و با بوسه های نرمش چشمام گرم شد و به خواب رفتم با حس نوازش صورتم چشمام باز شد
  • خانوووممم خیلی بغلی تشریف داریا / پا نمیشی؟
  • مگه ساعت چنده؟
  • 8 / البته خوبه خستگیت در رفت قرار حسابی خسته ات کنم
    طبق معمول بخاطر حس خجالت سرمو تو سینه اش قایم کردم که در نهایت با کلی شوخی و خنده از تخت بیرون اومدیم کنار هم فیلم دیدیم، شام خوردیم و زودتر از معمول ماکان قصد کرد تا بریم بخوابیم
    نگاه پر از شیطنتش به هر چیزی شبیه بود جز خواب آلود بودن
    قبل از اومدن ماکان به اتاقم لباسم رو عوض کردم و یه تاپ دو بندی کوتاه بدون شورت و سوتین تنم کردم و جلوی آیینه مشغول شونه کردن موهام بودم ماکان فقط یه شلوارک تنش بود و بعد از اومدن به اتاق شونه رو از دستم گرفت و مشغول شونه کردن موهام شد و بعدش منو از پشت تو بغلش حبس کرد
  • دلم میخوادت عشق زندگیم تا الآن هم خیلی خودداری کردم برات
    و یه چشمک دخترکش از تو آیینه بهم زد و حلقه دستاش دور کمرم تنگ تر شد
    منظور ماکان از این خواستن سکس کامل بود و برداشت من بی تابی برای همون رابطه های قبلیمون
    دستشو نرم روی بدنم حرکت میکرد نوک سینه ام کاملا سفت و برجسته بود و وقتی دستش به سینه ام رسید آروم فشارش داد که این همزمان شد تا آه کشیدن من
  • آهههههههه
  • جوونم دوست دارم برام آه میکشی صدات دیوونم میکنه / میشه امشب که کسی نیست تا میتونی منو دیوونه کنی خودت رو هیچ وقت موقع رابطه سرکوب نکن ناله کن آه بکش بذار متوجه لذت بردنت بشم
    حرفای بی پرواش از خجالت سرخ می کرد به شونه ام بوسه زد مک عمیقی کنار گردنم زد که باز صدای آهم بلند شد خوب فهمیده بود که به این نقطه حساسم
    وقتی با لمس سینه ام مطمئن شد سوتین ندارم فشار دستاش محکم تر شد و از آیینه زل زده بود به چشمام برای لمس سینه ام تاپم رو بالا کشید و وقتی بدنم رو بدون شورت دید چشماش میخ بدنم توی آیینه بود بدنش به شدت داغ بود و احساس میکردم هر لحظه داغتر هم میشه تو بغلش چرخیدم و با همون چشمای بسته لبام مشغول کام گرفتن از لبهاش شد انگشتای داغش روی پوست سینه ام نشست و زبونش رو کشید روی لبم و نوک سینه ام رو فشار میداد معلوم بود طاقتی براش نمونده لباسم رو درآورد و دستش روی باسنم قفل شد
    روی تخت دراز بکشم کرد و لباش روی سینه هام حرکت کرد و تا نافم حرکت کرد انگشتای اشاره و میانی اش روی شکمم لغزوند و نرم پایین تر اومد و پاهای چفت شده ام رو کمی بلند کرد و بوسه اش روی پاهای لختم نشست انگشتش که روی شیار تنم نشست خودم رو ناخودآگاه جمع کردم و به سینه اش چنگ زدم آروم گفت:
  • نترس حواسم بهت هست
    پاهای رو آورم باز کرد و من غرق در لذتی نگفتنی شدم انقدر که غریزه زنانه ام کار دستم داد و آه از نهادم بلند شد و به اوج رسیدم راضی از این اتفاق خودش رو بهم نزدیک کرد و منو محکم در آغوشم گرفت
  • آسمان تمامت رو میخوام
  • نه ماکان
  • چرا قربونت برم ؟ چرا نه؟ میخوامت نفسم از چی میترسی؟ تا الان اذیتت کردم؟
  • نه عزیزم نه اذیتم کردی نه میترسم
  • پس چی بچه؟؟؟ میخوامت لامصب
  • ماکان تا عقد نکردیم نه اینو ازم نخواه
  • دوباره کی تو گوشت چی خونده؟
  • به کسی ربط نداره ماکان خودم نمیخوام
  • مطمئن باشم فقط خواسته خودت؟
  • به جون جفتمون فقط خواسته خودم
  • عقد کنیم همه چی حله
  • اوهووومممم
    ( ما قرار بود طبق صحبت بزرگترها یه سال نامزد بمونیم و بعد عقد و عروسی رو با هم برگزار کنیم)

سرش روی سینه ام بود و تند نفس میکشید و چشماش بسته بود

  • ماکان
  • جوونممم
  • از دستم ناراحت شدی؟
  • نه قربونت برم مرسی که خواسته ات رو بهم گفتی ولی ضدحال خوردم بد
  • نه دیگههه
  • یه کوچولو بهم زمان بده اوکی میشم
    

برای اولین بار دستم سمت آلت ماکان رفت و آروم شروع به لمسش کردم از حرکتم جا خورد و زل زده بود به چشمام انتظارش رو نداشت ولی منم دوست نداشتم که رابطمون نصفه و نیمه بمونه و اون ارضا نشه
همونطور که مشغول لمس اندام مردونش بودم لبام رو، روی لباش گذاشتم و تو آغوشش گم شدم
مثل تجربه های قبلیمون انقدر در کنار هم غرق لذت شدیم تا هر دو به آرامش رسیدیم و کنار هم خوابیدیم
صبح با صدای موبایل بیدار شدیم خاله زنگ زده بود به امید اینکه تو راهیم و با صدای خواب آلود ماکان حسابی جا خورد

  • مامان جان خوابی هنوز؟
  • آره قربونت برم ساعت تازه 8 معلومه که خوابم
  • مگه قرار نبود صبح زود بیاید
  • یادم نمیاد ساعت گفته باشم گفتم ما جمعه میایم
  • کی میاید مامان جان؟
  • هر وقت از خوابیدن تو بغل زنم سیر شدم میایم
    بعد قطع کردن گوشی رو خاموش کرد و منو محکم کشید تو بغلش
  • من برم دوش بگیرم تا تو بیدار شی
  • نچچچچ دلم میخواد فعلا تو بغلم باشی بعد هم دوتایی بریم حموم
    تو بغلش و با نوازش نرم دستاش دوباره چشمام گرم خواب شد

بعد از بیدار شدنمون اولین تجربه حموم رفتن دو نفرمون رقم خورد بدنمون غرق در کف بود و تو بغل هم بودیم زیر دوش آب گرم لبامون تو هم قفل بود حسش فوق العاده بود
دستای ماکان رو تمام بدنم می لغزید و آلتش رو شکمم در حال برجسته شدن بود بعد از جسارت دیشبم برای لمس آلتش دوباره دستم مشغول نوازشش شد و ماکان با ولع بیشتری لبام رو میک میزد از تصمیمی که گرفته بودم کاملا مطمئن بودم میدونستم لذتی که رابطه هامون برای من داره خیلی خیلی بیشتر از لذتیه که اون میبره و دوست داشتم تا زمان عقدمون اون حس لذت رو ماکان هم تجربه کنه در حین اینکه تو بغلش بودم و آلتش رو لمس میکردم آروم هلش دادم سمت دیوار حمام و ازش فاصله گرفتم نگاه ماکان تبدار و خمار و کنجکاو بهم بود که جلوی پاهاش روی زانوم نشستم
ماکان هنوز گیج بود و ناباور بهم نگاه میکرد
اولین لیسی که به آلتش زدم چشماش بسته شد و صدای ناله مردونه اش تو حموم پیچید و همین حس لذتش ترغیبم میکرد تا به کارم ادامه بدم لبام کاملا آلتش رو احاطه کرده بود و نرم داخل دهنم حرکت میکرد تا زمانی که ماکان بی طاقت شد و سرم روی آلتش حرکت میداد تند شدن صدای نفساش و ناله های سرخوشانه اش نشون دهنده زمان ارضا شدنش بود و منم با شدت بیشتری آلتش رو میک میزدم تا به اوج لذت رسید و سینه هام مهمان به اوج رسیدنش بود
خودمو تو بغلش رها کردم و فقط قربون صدقم میرفت تا رضایت دادیم از حمام بیرون رفتیم و بعد خوردن صبحانه حرکت کردیم سمت کردان
روز خوبی کنار خانواده بود ماکان نمیذاشت یه دقیقه از کنارش جم بخورم و تو هر فرصت و موقعیتی که تنها بودیم لبام رو شکار میکرد و حریصانه میمکید
تو جمع نشسته بودیم که بهم پیام داد و اشاره کرد که چکش کنم

  • خانووومم میخوام امشب اعلام کنم که هفته دیگه عقد میکنیم تو مشکلی نداری؟
  • نهه 🙂
    با لبخند نگام کرد و یه بوس برام فرستاد

برای شام همه رفته بودن و فقط مامان و بابام بودن با مامان بابای ماکان و یکی از خواهراش که خطاب به بابام گفت:

  • عمو جان میخواستم ازتون اجازه بگیرم که من و آسمان هفته آینده محضری عقد کنیم و مراسم ها بمونه برای بعد
    بابام خیلی خشک و جدی نگاش و پرسید
  • چرا؟
    سوال بابام کاملا غافلگیرش کرد و انتظارش رو نداشت ولی از اونجایی که همیشه جواب آماده داره
  • چون آسمان خونمون رو که دید دوسش نداشت اول ازش خواهش کردم یه سال همونجا بمونیم بعد اقدام کنیم برای جابجایی ولی با توجه به یکی دو تا پروژه اخیرمون تصمیم گرفتم قبل عروسی خونه رو عوض کنیم که آسمان هم اذیت نشه و برای اینکار حتما وام مسکن رو هم باید بگیریم و برای وام هم حتما باید عقد کنیم بخاطر همین اگه اجازه بدید محضری عقد کنیم نیازی هم نیست کسی بدونه به محض اینکه خونه آماده شد هم اقدام کنیم برای مراسما الان که فکرش رو میکنم یه سال واقعا مدت زیادیه و من اونقدری که فکر میکنید آدم صبوری نیستم برای دور بودن از زنم
    جوابش به حدی قانع کننده بود که دیگه کسی حرفی نزد و قرار شد تا کارامون رو انجام بدیم و هفته بعدش محضری عقد کنیم

تو داستان بعدی خاطره تجربه ناب سکس کاملون رو کامل تعریف میکنم

نوشته: آسمان

ادامه…

بازدید 7,747

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “شب خاص زندگیم (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید