شب بی سحر (۲)

این داستان زائیده یک ذهن مریض هستش ، این داستان واقعی نیست
درود دوستان
قبل از هر چیزی بابت کم و کاستی های قسمت قبل از همتون عذر خواهی میکنم و بابت لطفی که داشتید تشکر
یک توضیح کوتاه میدم و ادامه داستان رو براتون مینویسم
اول اینکه خودم به شخصه به داستان های اروتیک خیلی علاقه ندارم چون برای نوشتن بخشهای سکسی نیاز هست که خود نویسنده تمام اون لحظات رو تصور کنه و به جای احساسات و مغزش عضو دیگه ای از بدنش تصمیم بگیره که از چه جملاتی استفاده کنه حالا اینکه چرا خودم دارم می نویسم، به غیر از دلایل شخصی که خودم دارم، فکر میکنم که این هم قسمتی از واقعیت ما آدم هاست و از پرداختن بهش نباید بترسیم
سعی کردم توی این قسمت اشتباهات کمتری داشته باشم چه در نگارش و چه در املا اگر هم جاهایی اشتباهاتی داشتم و یا قصه از دستم خارج شد امید دارم که منو ببخشید و مقبول واقع بشه
توی این قسمت خیلی خبری از روابط جنسی نیست به جز آخرش 😜 برای اینکه داستان رو به سمتی که مد نظر دارم ببرم مجبور بودم بهش شاخ و برگ بدم و به قول معروف کشش بدم
از بذل توجه شما دوستان ممنونم
ادامه داستان:
“فقط میخوام بخوام”
چیزی نگذشت که سحر خوابید سرم رو بلند کردم و به انحنای بدنش که روی بدنم بود نگاه کردم باورش برام سخت بود که بدن بی لباس سحر کنار من راحت خوابیده و من می تونم هر چقدر دوست دارم تماشاش کنم
احساساتم بهم غلبه کرد و شروع به اشک ریختن کردم ذهنم به شدت درگیر روزهای بعد بود نمیتونستم تصوری از اتفاقات پیشرو داشته باشم .
با پریا باید چه کنم من به پریا عادت کرده بودم ؛ سالهای زیادی کنار هم بودیم با غصه هاش اشک ریخته بودم و در کنارش روزهای شاد زیادی رو تجربه کرده بودم.
دوست نداشتم بخوابم از طرفی بدن برهنه سحر هوش و حواس از سرم برده بود و از طرف دیگه استرس آینده مثل خوره داشت مغزم رو پاره پاره میکرد. کم کم درد خفیفی رو داشتم توی زانوم احساس میکردم و داشت برام آزار دهنده میشد چشم هام رو بستم تمام حواسم رو به محیط اطرافم دادم تا ذهنم آروم بشه و بتونم بخوابم صدای نفس های سحر رو به وضوح میشنیدم و ناخودآگاه نفس هام رو با نفس هاش هماهنگ میکردم بوی عطر بدنش تمام شامه من رو پر کرده بود و ضربان قلبش رو روی سینم احساس میکردم کم کم چشمام سنگین شد و خوابیدم.

از خواب پریدم نمیدونستم ساعت چنده هوا داشت روشن میشد چشمام میسوخت و درد زیادی رو توی زانوم احساس میکردم درد مداوم در حال بیشتر شدن بود و دیگه قادر به تحملش نبودم نگاهی به سحر کردم پشت به من خوابیده بود دیگه توان تحمل این درد لعنتی رو نداشتم به اجبار سحر رو صدا کردم
“سحر سحر سحر” خیلی سنگین خوابیده بود دستم رو به سمتش بردم کمی فاصلش ازم زیاد بود و دستم بهش نرسید سعی کردم خودم رو جابجا کنم تا بتونم با لمس بدنش بیدارش کنم و با اولین تکونی که به پام دادم چنان دردی توی بدنم پیچید که چشمام سیاهی رفت و بی اختیار فریاد زدم سحر با وحشت از خواب پرید و هاج و واج به من نگاه میکرد هیچ حرفی نمی زد انگار داشت تازه توی ذهنش اتفاقات روز قبل رو حلاجی می کرد بالاخره متوجه من شد که از شدت درد اشک میریختم گفت چی شده پویا چرا داد زدی چرا گریه میکنی
“سحر دارم از درد میمیرم” و بی هوش شدم .
توی آمبولانس چند بار به هوش اومدم و از شدت درد دوباره از هوش رفتم.
مثل اینکه از چاه عمیقی داشتم بیرون میومدم صداهای نا مفهومی میشنیدم درد نداشتم و سعی میکردم بفهمم کجا هستم و چه اتفاقی در حال افتادن هست چشم هام رو به زحمت باز کردم یک آقا با روپوش سفید جلوی سحر ایستاده بود و ازش سوال می پرسید
همسرتون هستن؟ نه آقا خواهرزادمه
چندسالشونه؟ ۳۹ سال
سحر رو صدا زدم برگشت و بهم نگاه کرد خیلی آشفته بود هم خودش و هم لباساش ، معلوم بود حتی صورتش رو هم نشسته با دیدن من چهرش تغییر کرد و گفت عزیز دلم خدا رو شکر به هوش اومدی و با صدای هق هق گریه به سمتم اومد و روی تخت خم شد و من رو توی آغوشش گرفت.
اون آقا که نمیدونم چیکاره بود به سمتم اومد ازم پرسید میتونید صحبت کنید؟
برام سخت بود و خیلی خوب متوجه حرف ها نمی شدم انگار که مست بودم ، خودم کاملا متوجه بودم که کلمات رو کمی کش دار ادا میکنم با این حال گفتم بله خوبم بفرمایید در خدمتتونم شروع به توضیح مشکل زانوم کرد” آقای شریف زاده استخوان درشت نی شما در قسمت زانو دچار شکستگی شدیدی شده البته در عکسی که از قبل از شما گرفته شده استخوان سر جای خودش هست و نیازی به عمل نبوده اما متاسفانه زمان گچ گرفتن، پای شما رو به اشتباه فقط تا زیر زانو گچ گرفتن که باید تا بعد از مچ پای شما گچ گرفته می شد تا از حرکت مچ پای شما جلوگیری بشه، احتمالا شما به پاتون فشار آوردین و همین باعث شده قسمت بالای استخوان درشت نی شما در زانو کاملا جدا بشه.
با از بین رفتن تاثیر مسکن شما احساس درد کردن و برای درمان تشریف آوردین
در حال حاضر برای معالجه نیاز هست تا زانوی شما جراحی بشه و با استفاده از پلاتین ، استخوان در جای خودش قرار بگیره”
بعد یه برگه داد دستم و ازم خواست تا امضا کنم مشغول خوندن شدم
“ اینجانب دکتر … توضیحات کامل و آگاهی لازم را به آقای پویا شریف زاده بیمار (گیرنده خدمت) / ولی قانونی بیمار در خصوص اقدام تشخیصی درمانی/ جراحی استخوان درشت نی در موارد ذیل داده ام .

مهر و امضاء پزشک معالج:

اینجانب … ( بیمار / ولی قانونی بیمار (فرزند … دارای کدملی ………… و شماره شناسنامه … صادره از … متولد …/ …/ … با آگاهی کامل رضایت خود را جهت ……

تا همینجا رو خونده بودم که رو به سحر کردم و گفتم: سحر به ستاره زنگ بزن بیاد و تا اون نیاد من هیچی رو امضا نمیکنم

(ستاره خواهرم جراح بود و با توجه به گندهایی که دکتر ها شب گذشته زده بودن جرات نداشتم خودم رو به تیغ جراحیشون بسپارم)

دکتر که شنید قصد امضا کردن رضایت نامه را ندارم رو به من گفت آقای شریف زاده عزیز خیلی زود تاثیر مورفینی که به شما برای کنترل درد تزریق شده از بین میره و ما نمی تونیم دوباره بهتون مورفین تزریق کنیم
گفتم دکتر جان بعد از اتفاقات دیشب که توی همین بیمارستان بوده چطور انتظار دارین من دوباره اعتماد کنم و خودم رو به تیغ شما بسپارم ، خواهرم جراح هستن و تا با تایید ایشون خیالم از تشخیص شما راحت نشه اجازه جراحی نمیدم دکتر که از گرفتن رضایت نامه نا امید شده بود گفت وقتی تصمیمتون قطعی شد به پذیرش اطلاع بدین و از ما دور شد

سحر؟ جانم عشقم
میشه پرده رو بکشی ؟ آره عزیز دلم
بعد از اینکه سحر پرده رو کشید ازش پرسیدم:
چطوری تونستی لباس تنم کنی؟ به سختی شلوارکت رو تنت کردم زنگ زدم اورژانس و تیشرت رو هم اونا تنت کردن

چند ساعته بیهوشم؟ پویا جان دورت بگردم نمیدونم ، اصلا نمی دونم الان ساعت چنده؟

به کسی زنگ زدی؟ نه انقدر ترسیدم که نمی دونم دارم چیکار میکنم

خوشگلم برای چی ترسیدی طوری نشده من حالم خوبه.
پویا زر نزن زانوتو ببینی میرینی به خودت وقتی گچ پات رو بریدن از ترس داشتم از حال میرفتم

مگه گچ پامو بریدن؟ سعی کردم یه نگاه به زانوم بندازم سحر دستشو روی سینم گذاشت و مانع شد “الاغ نباید تکون بخوری”
توی چشماش نگاه کردم و گفتم هنوزم باهام بی رحمانه حرف میزنی ! چرا دوست داری دلمو بشکونی؟

خم شد خیلی سریع یه بوسه از لبام کرد چشم هاش طبق معمول پر از اشک بود و معلوم بود کلی گریه کرده و گفت توی احمق نفهمیدی چقدر عاشقتم نفهمیدی چقدر میخوامت نفهمیدی دارم از دیدنت کنار پریا نابود میشم خودت باعث شدی که عادت کنم باهات اینجوری حرف بزنم و اشک هاش شروع به ریختن کرد دستش رو گرفتم و نوازشش کردم
به چشمهای آبیش داشتم نگاه میکردم هم ناراحت بودم و هم به خاطر این اعترافش ذوق زده شده بودم گفتم باید بعدا مفصل حرف بزنیم فعلا یه عکس از زانوم بگیر ببینم چجوریه سحر گوشیش رو از کیفش درآورد شلوارکم رو با احتیاط کمی بالا داد و از زانوم یه عکس گرفت گوشی رو ازش گرفتم وای خدای من ، زانوم به شدت متورم و کبود شده بود ، خودم هم کمی ترسیدم و ازش خواهش کردم به ستاره زنگ بزنه

ستاره: سلام عزیز دلم راه گم کردی! درود ستاره پویا هستم
سلام قربونت برم چرا با گوشی سحر بهم زنگ زدی؟
بدون هیچ توضیح اضافه ای گفتم لطفا خودت رو بهم برسون من تو بیمارستان ابن سینا هستم پام شکسته و می خوان جراحی کنن یه رضایت نامه دادن امضا کنم من امضا نکردم تا تو بیای
چی جراحی؟ مگه چطوری شکسته خودمو زود میرسونم نزدیکتم
گوشی رو قطع کرد به محض قطع شدن قبل از اینکه گوشی رو به سحر برگردونم گوشی زنگ خورد مامانم پشت خط بود ؛ گوشی رو به سحر دادم و ازش خواهش کردم بهش چیزی نگه و بگه من خواب هستم سحر هم همین کار رو کرد
ازش بابت این که به مامانم چیزی نگفت تشکر کردم و ازش خواستم تا اومدن ستاره صبر کنه تا اگه لازم شد ستاره خودش به مامان جریان رو بگه
زمان کند می گذشت انگار که کش اومده بود ولی خبری از ستاره نبود کم کم داشت درد زانوم دوباره شروع میشد که ستاره به سحر زنگ زد ، سحر گفت سلام ستاره جان توی اورژانس هستیم پرده ی دور تخت رو کشیدم… سحر پرده رو کنار زد چهره درهم و ناراحت ستاره رو از دور دیدم به سرعت خودشو بهم رسوند
گفتم: ستاره، مرسی خوشگلم که اومدی
سلام پویا چیکار کردی با خودت زانوت چرا اینجوری شده تصادف کردی؟ مامان خبر داره؟ سحر رو چرا به زحمت انداختی؟ مگه خواهرت مرده که به من نگفتی؟ کجا تصادف کردی؟
ستاااااره…! همینجوری رگباری داری برای خودت داستان میبافی یه دقیقه دندون روی جیگر بذار تا بهت توضیح بدم…
سیر تا پیاز داستان افتادنم و شکستن پام رو براش تعریف کردم پرسید دکترت کیه؟
گفتم: نمی دونم ستاره جان این برگه رضایتی که بهم دادن اسم دکتر توش هست
ستاره برگه رو از من گرفت و رفت ، دست سحر رو گرفتم دست های من خیلی سرد بود سحر با هردو دست مشغول نوازش دست من شد نگاهم به نگاه سحر قفل شده بود چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و دوست نداشتم این نگاه قطع بشه که باز گوشی سحر زنگ خورد
سحر: سلام حالت چطوره خوبی؟ پویا! پویا هم بد نیست …. نه عزیز دلم کجا بیای خواهرم با همسرش داره میاد اینجا …. قربونت برم گوشیش سایلنته خوابیده! اره عزیزم حتما بیدار شد بهش میگم تا باهات تماس بگیره …… اره ….اره …… قربانت خداحافظ
یکهو تمام استرس های دیشب برگشت ؛ کاملا مشخص بود که پریا به سحر زنگ زده بود
مود سحر کاملا عوض شد و چهره نگران و ناراحتش به چهره یه آدم خشمگین تغییر کرد و گفت اون دوست دختر عفریتت بود
ستاره قبل از تموم شدن جمله سحر برگشت و گفت پریا بود؟ بهش گفتی پویا بیمارستانه؟
نه ستاره جون؛ زنگ زده بود حال پویا رو بپرسه گفتم خوابه که یک وقت نگران نشه
واااا سحر! باید میگفتی بیاد!! الان داداشم بهش احتیاج داره پس کی میخواد پیشش باشه؟
و بعد به من نگاه کرد چهرش کاملا آروم بود و نشانه ای از استرس یا ترس توی چهرش نبود، پویا عزیزم باید زانوت جراحی بشه البته جراحی سختی نیست و یه جراح معمولی هم از پسش بر میاد اما من دکتر جراح تو از دکتر … به دکتر … تغییر دادم موقعی که برای MD درس می خوندم ایشون استاد خودم بود واقعا جراح حاذقی هستش امروز تو این بیمارستان هست ، باهاش صحبت کردم تا خودش جراحی رو انجام بده خوشبختانه پذیرفت و بدون اینکه به سحر نگاه کنه ادامه داد نگران نباش گل پسر زود خوب میشی به پریا هم خودم الان زنگ میزنم جریان رو میگم راستی نگفتی مامان میدونه؟
ستاره جان مامان از دیشب و جریان شکستن پام خبر داره اما به نظرم نگیم دارم جراحی میکنم ؛ نگرانش نکنیم الکی.
واااا، دیوونه شدی ؟! مامان اگه بهش نگیم دیگه تو رو من نگاه نمیکنه جفتمون رو عاق میکنه مگه میشه نگیم بهش بعد زیر چشمی نگاهی به سحر کرد و گفت خواهرتون که دیگه عفریته نبودن حداقل به اون بیچاره خبر میدادی خوبه داداشم موقع حمالی برای جنابعالی به این روز افتاده و بدون اینکه اجازه بده سحر جوابی بهش بده از ما دور شد و در حین رفتن گفت خودم الان به مامانم خبر میدم بیاد پیش پسرش
سحر از شدت خشم داشت منفجر میشد و نمیدونست چطور باید خودشو کنترل کنه خواست به سمت ستاره بره که مانعش شدم و گفتم الهی من فدای تو بشم ولش کن ، ستاره کلا یکم بیشعوره نمیفهمه چی میگه تو ناراحت نشو میدونم که کلا میانه خوبی با هم ندارین اونم از هر فرصتی استفاده میکنه تا تو رو عصبی کنه خودت رو کنترل کن و محل نده این خودش بدترین شکل جواب دادنه و بی خود اعصاب خودت رو خورد نکن ولش کن بذار بره
سحر که از شدت خشم داشت دندوناش رو به هم فشار میداد با غضب بهم نگاه کرد و گفت دستمو ول کن وگرنه جای این عنتر خانم تو رو جر میدم … نمیدونم چرا خندم گرفت و با خنده بهش گفتم من که راضیم مخصوصا اگه مثل دیشب باشه و یه چشمک بهش زدم سحر چهرش تغییر کرد و دوباره چشمهای قشنگش پر از غم شد سرش رو پایین انداخت و آروم گفت لطفا دیشب رو به یادم نیار ؛پویا دارم از ناراحتی دق میکنم دیشب باعث شدم پات به این روز بیفته همش تقصیر من و اون پریای عفریتس
با اومدن اسم پریا تمام وجودم پر از استرس شد و نگران روبه رو شدن سحر و پریا در شرایطی که من اونجا نبودم شدم
سحر جون!!؟ “بگو پویا” میشه ازت یه خواهش بکنم؟ سحر متعجب شد و توی چشمام نگاه کرد و گفت خواهش؟ در چه مورد؟ گفتم : تا الان ستاره عالم و آدم رو خبر کرده مامانم اینا که هیچ؛ به بقیه فامیل هم خبر داده شک نکن که به پریا هم زنگ زده و همه دارن میان اینجا میشه ازت خواهش کنم تو بری خونه و استراحت کنی؟
چهرش به شدت تو هم رفت و با عصبانیت گفت: پویا خیلی داری زر میزنی من تا عملت تموم نشه و مرخصت نکنن و تو رو با خودم نبرم خونه از اینجا نمیرم.
انقدر این جملات رو با تحکم و جدی گفت که جرات نکردم مخالفت کنم ولی میدونستم که با اومدن پریا و وجود ستاره، سحر طاقتش تموم میشه و با ستاره یا پریا حرفش میشه.

ستاره هیچ کس رو از قلم ننداخته بود خواهر بزرگترم فرنگیس به همراه همسرش ، بابا و مامانم ، عمو بزرگم ، خاله مهشید و خاله زهرا با پسرخالم شایان و …. همه فامیل رو کشونده بود اونجا پریا دور تر ایستاده بود و جرات نمیکرد بیاد جلو
من رو به اتاق عمل بردن و چند ساعت بعد تو ریکاوری به هوش اومدم درد زیادی داشتم و احساس خیلی بدی میکردم با صدای ناله هام احساس کردم یکی داره موهام رو نوازش میکنه صداش نامفهوم بود و چهرش رو خوب نمی دیدم مادرم رو صدا می کردم چشمام به شدت میسوخت کم کم بیشتر متوجه اطرافم میشدم و صدا ها واضح تر میشدن و میتونستم بهتر ببینم با تعجب به کسی که داشت منو نوازش میکرد نگاه کردم… باورم نمیشد پریا بالای سرم بود ! به سختی و با ناله گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ پریا گفت نترس عشقم خودم مراقبت هستم و دوباره خوابیدم همون روز من رو به بخش منتقل کردن تحمل محیط بیمارستان رو نداشتم و دائم سوالم این بود که کی مرخص میشم
دو روز توی بیمارستان بستری بودم و بعد مرخص شدم مامانم اصرار داشت که به خونه اونا برم اما من قبول نکردم و هرجوری بود به خونه خودم رفتم البته مامانم هم همراهم اومد تا ازم مراقبت بکنه نتونستم راضیش بکنم که تنهام بذاره، دو روزی که توی بیمارستان بستری بودم سحر رو ندیده بودم واقعا برام عجیب بود؛ بابام کارهای مربوط به ترخیصم رو انجام داده بود و با کلی برگه توی دستش وارد اتاق شد
نمیدونم چرا انقدر با دیدنش احساساتی شدم به سمتم اومد و کمکم کرد تا بلند بشم و به محض اینکه بلند شدم بغلش کردم چند ثانیه توی بغلش موندم و وقتی ازش جدا شدم دستش رو به سمت صورتم آوردم و بوسیدم ازش به خاطر زحماتی که توی این چند روز کشیده بود تشکر کردم خستگی از سر و روش میبارید دوباره بغلم کرد و گفت تو تنها پسر منی همه زندگیمی، زحمت چیه پسرم من جونم به جون تو بستس تو پات شکسته من کمرم بابا، گفتم دور از جونت بابا
ازش جدا شدم از اونجایی که پام از قسمت بالای ران تا انگشت های پام توی گچ بود روی ویلچر نمی تونستم بشینم به کمک عصاهایی که بابام تهیه کره بود شروع به حرکت کردم و خودم رو به ماشین بابام رسوندم روی صندلی عقب به سختی نشستم و به کمک یه پرستار آقا که از سمت مخالف من رو به داخل ماشین میکشید و پدرم که پام رو بالا نگه داشته بود هرطوری که بود داخل ماشین خودم رو جا کردم به سمت خونه حرکت کردیم همون طور که قبلا هم گفته بودم خونه من زیر پله یک خونه سه طبقه بود صاحب خونم طبقه بالا من مینشست و پسرهاش طبقه های بالایی ساکن بودن به زحمت خونم به سی متر می رسید کلا یک اتاق بود که همه وسایلم مثل کمد ، تخت و تلویزیون توی همون اتاق بود یک گوشه ی خونه حمام و دستشویی بود که واقعا کوچیک بود و دیوار به دیوار سرویس بهداشتیش آشپزخونه قرار داشت که اون هم واقعا کوچیک بود و انقدر کابینت کم داشت مجبور شده بودم با هزینه خودم جلوی آشپزخونه رو که اوپن بود تغییر بدم و کابینت کنم تا جای بیشتری برای وسایل آشپزخونم داشته باشم همین موضوع باعث شده بود یک نفر به سختی بتونه داخل آشپزخونه کار بکنه
بعد از یکی دو ساعتی که به اندازه یک روز برای من طول کشید به خونه رسیدیم با سختی خیلی زیاد چندتا پله ای که تا خونم بود رو طی کردم و خودم رو به تخت رسوندم و با کمک پدر و مادرم روی تخت دراز کشیدم
طی دو روز گذشته پریا به ملاقاتم اومده بود اما سحر نه، موبایلم خونه سحر بود و نتونسته بودم با سحر تماس بگیرم از مادرم خواهش کردم تلفن خونه رو به من بده و به خونه سحر زنگ زدم اما جواب نداد موبایلش رو گرفتم و بعد از چند بار زنگ خوردن بالاخره صدای سحر رو شنیدم صداش به شدت خسته بود و رمق حرف زدن نداشت الو … الو سحر
“ سلام قربان “
درود سحر جان خوبی عزیزم کجایی چرا جواب تلفن خونه رو نمیدی؟
خواب بودم پویا ،خسته ام حال حرف زدنم ندارم ، کارتو بگو می خوام بخوابم
انقدر سرد باهام حرف میزد که از تعجب شاخ درآورده بودم دو روز بود ازش هیچ خبری نبود و بعد از دو روز طوری رفتار میکرد که انگار حتی نمی خواست صدامو بشنوه کمی ناراحت شدم و گفتم:
سحر چیزی شده ؟؟ مشکلی پیش اومده انگار ازم ناراحتی؟
سحر: نه طوری نشده فقط بی حوصله ام و خوابم میاد اگه کاری نداری قطع کن می خوام بخوابم
کاری که ندارم زنگ زدم حالتو بپرسم و بگم اگه امکان داره بیا ببینمت و بی زحمت گوشیم و ماشینمم با خودت بیار.
کمی مکث کرد انگار که داشت فکر میکرد ؛ واقعا عصبی شده بودم حتما یه اتفاقی افتاده بود، رفتار سحر به کلی عوض شده بود از ستاره خبری نبود پریا رو هم که گیر نمیاوردم بفهمم چی شده بالاخره سحر حرف زد:
“نه نمیتونم بیام! گوشیتو با اسنپ میفرستم دم خونت ، ماشینتم اینجا بمونه بعدا بیا ببر یا بگو پریا بیاد برات بیاره من خیلی خسته ام اگه کار دیگه ای نداری خداحافظ”
حتی منتظر خداحافظی من نموند و گوشی رو قطع کرد دیگه داشتم دیوونه میشدم باید یه کاری میکردم اما کاری از دستم بر نمیومد.
مامانم رو صدا کردم توی آشپزخونه بود مامان!!! مامان!!
جواب داد جانم پویا چی شده؟
عزیزم داری چیکار میکنی تو آشپزخونه؟
هیچی پسرم یکم دارم برات سوپ درست میکنم بابات الانه که برگرده یه چیزی هم باید درست کنم بابات برای شام بخوره
مامان جان بابا رو کجا فرستادی؟
عزیز دلم تو خونه هیچی نداری یه لیست دادم خرید بکنه
مامان آخه چرا با من هماهنگ نمیکنی بهش زنگ بزن برگرده خونه
مامانم از آشپزخونه اومد بیرون با تعجب نگاهم کرد و گفت برای چی برگرده هیچی تو خونه نیست من با چی غذا بپزم؟
آخ مامان همیشه منو نادیده میگیری چرا ازم نمیپرسی شاید من برنامه ای چیدم زنگ بزن بابا برگرده بگو خرید نکنه امیر هر جا باشه الان دیگه پیداش میشه خرید هم کرده غذا هم میگیره
امیر بهترین دوستم بود مثل خودم مجرد بود بیش از سی سال بود با هم دوست بودیم تو یه محل بزرگ شده بودیم یه مدرسه و یک دانشگاه درس خونده بودیم اگر ازش جون هم می خواستم نه نمیگفت چه برسه که یه مدت بیاد خونه من بمونه و کمکم بکنه ، توی بیمارستان ازش خواسته بودم که یک سری خرید برام انجام بده
مامانم کمی با چاشنی عصبانیت گفت: واااااا مگه ما مردیم مگه تو خانواده نداری که امیر برات خرید کنه؟ در ضمن برای چی بهش زحمت دادی؟
مامان جان من حال و حوصله بحث با شما رو ندارم نگران زحمت دادن من به دوستم نباشین لطفا زنگ بزن بابا برگرده امیر دیروز کلی برام خرید کرده امشب هم اینجا میمونه.
پویاااااا؟ دیوانه شدی ؟ خونه تو برای یه نفر هم کوچیکه!!! کلا حال و پذیرایی و اتاق خواب با آشپزخونت رو هم بیست متر نمیشه امیر شب میاد اینجا ؟ کجا بخوابه؟ من و بابات کجا بخوابیم؟
شما و بابا میرید خونه خودتون به زندگیتون میرسید هیچ کدومتون توان اینکه بلندم کنید و ببریدم تا دستشویی رو ندارید بابا که نمی تونه، خودتم که کمرت داغونه در ضمن اصلا کجا می خوابید من که رخت خواب ندارم بهتون بدم اگر هم داشتم جایی نبود که پهن کنید ، شب ها امیر میاد پیشم میمونه روزها هم پریا میاد هم برام غذا درست میکنه هم مراقبم هست.
این توضیحات رو با لحن تندی دادم تا مامانم جرات نکنه مخالفت کنه گوشیش رو برداشت و بابام رو گرفت
“ شهرام جان خرید نکن عزیزم، بیا دنبالم بریم خونمون من بچه بزرگ نکردم دشمن جون بزرگ کردم زود برگرد تا از دست این آقا زادت دیوانه نشدم”
گوشی رو قطع کرد و با عصبانیت به آشپزخونه رفت خیلی با سر و صدا و غرولند آشپزخونه رو جمع و جور کرد صدای زنگ درب اومد اف اف رو برداشت کیه؟ امیر جان شمایی بیا داخل عزیز دلم ، توی دلم خدا رو شکر کردم بالاخره امیر اومد
امیر با کلی کیسه خرید اومد داخل با مامان سلام و احوالپرسی کرد و کیسه های خرید رو داخل آشپزخونه گذاشت به سمت من اومد گوشه تختم نشست و آروم گفت هنوز نکشتنت؟ گفتم امیر جان کجایی پسر !! چرا انقدر دیر کردی؟ همه چیزایی که خواستم رو برام خریدی؟ اینا که همش خورد خوراک بود؟
امیر به مامانم نگاه کرد و گفت شما چی میکشید از دست این پویا دلم براتون کبابه، چرا اینقدر عجوله؟ مامانم گفت چی بگم والا امیر جان دیگه نمی دونم از دست این بچه چیکار کنم!!! و برگشت دوباره داخل آشپزخانه و امیر به من نگاه کرد و خیلی بلند طوری که خیالش راحت باشه که مامانم میشنوه گفت : بله والاحضرت همه رو خریدم تو ماشینه دستم پر بود نمی تونستم بیارم اگه اجازه بدی یه احوال پرسی از شما و خانواده محترمتون بکنم سه سوت میرم میارم. در ضمن من نمیدونستم چه ساعتی تشریف میارید خونه وگرنه زودتر خدمت میرسیدم
اخم هام رفت تو هم ، با غضب به امیر گفتم: اصلا حوصله شوخی ندارم امیر ، لطفا الان سر به سرم نذار “ باشه بابا بی اعصاب” بلند شد و رفت بیرون و با یک چهار پایه و یک کارتن که معلوم بود که صندلی تاشو برای تبدیل توالت ایرانی به فرنگی هستش برگشت داخل؛ توالت خونم ایرانی بود و نمیتونستم ازش استفاده کنم
امیر رو به من گفت ارباب بازم هست الان میرم و میارم دوباره رفت بیرون و این بار با پدرم برگشت چندتا پیتزا و یک نوشابه خانواده دستش بود چند تا کیسه خرید هم دست پدرم بود ، به پدرم نگاه کردم گفتم بابا جان !!! چرا شما زحمت کشیدی ؟ دورت بگردم به مامان گفتم که خرید نکنید، بابام با نگاه خستش بهم نگاه کرد و گفت پسرم زحمت اینا رو امیرخان کشیده!
بابام دو شب گذشته تو بیمارستان رو خودش کنارم مونده بود و اجازه نداده بود شب کسی پیشم بمونه و چشم رو هم نذاشته بود.
با شرمندگی از پدرم عذرخواهی و از امیر تشکر کردم
به هر زحمتی بود بعد خوردن شام بابا و مامانم رو راهی خونه کردم و با امیر تنها شدم امیر بلافاصله دو تا سیگار روشن کرد یکی رو زیر لب من گذاشت و گفت بنال ببینم چه مرگته باز داری پاچه میگیری؟
حوصله حرف زدن نداشتم اما کلی سوال توی ذهنم بود که براشون جوابی نداشتم البته حدس هایی میزدم… از امیر پرسیدم
تو کی فهمیدی من بیمارستانم؟
امیر گفت فردای روز عملت ؛ تو که شعور نداری خبر بدی !! احسان بهم خبر داد ( احسان همسر ستاره خواهرم بود که پسرخاله امیر بود البته من و امیر هیچ نقشی توی آشنایی ستاره با احسان نداشتیم و اتفاقی توی دانشگاه با هم آشنا شده بودن)
گفتم واقعا که خنگی اگه دقت کنی هنوز هم موبایل ندارم ابله چطوری بهت خبر میدادم اگه خودت نمیومدی الان هم اینجا نبودی !!!
امیر یه سوال دیگه احسان چیزی در مورد ستاره بهت نگفته آخه بعد عمل کلا ندیدمش؟
چرا گفته اما من گفتم بنال ببینم چه مرگته نگفتم که منو استخراج اطلاعاتی کن
امیر…!! جون من آزارم نده حرف بزن !! حال خرابی من به خاطر بی محلی سحره احساس میکنم با ستاره دعواش شده
احساس نمیخواد بکنی عزیزم کتک کاری کردن با هم …
کتک کاری !!!؟ چی میگی امیر!!!؟؟
حیف اونجا نبودم، منظره دل انگیزی بوده ، مامانت دوتاشونو از بیمارستان پرت کرده بیرون، ستاره هم سنگ تموم گذاشته و قشنگ بیمارستان رو به هم ریخته !!! خیلی حال میکنم با این خواهرت قشنگ رد داده ، اصلا هیچی حالیش نیست

امیر حرف دهنتو بفهم، داری در مورد خواهرم حرف میزنی دهنتو گل میگیرما
آروم باش !! آروم باش !! من که اونجا نبودم اینا رو هم شوهرش تعریف کرده ، صبح که پریا اومد ببین چه چیزایی بار سحر کرده!!! پریا اونجا بوده در ضمن پریا مغز منو گاییده، از صبح صد بار بهم زنگ زده که گوشی رو بدم به تو ، سر شام هم که چند بار گوشیم زنگ خورد پریا بود، وایسا بگیرمش باهاش حرف بزن یه بار دیگه منو بگیره یه قرص برنج میندازم بالا و خلاص
امیر نگیرش سر جدت الان مغزم نمیکشه باهاش حرف بزنم… امیر با تعجب به من نگاه کرد و گفت من فکر کردم که الان بال بال میزنی باهاش حرف بزنی چه مرگته تو پویا چرا باهام حرف نمیزنی ؟ من چت گلم تو چته گلم؟
نمی دونم امیر، الان حوصلشو ندارم کمکم کن بلند شم برم سرویس ، راستی حرف گل شد داری؟؟ الان واقعا نیاز دارم مغزم خالی بشه از همه چیز، نه والا اگه واجبه برم بگیرم بیام… لازم نکرده و با کمک امیر رفتم داخل سرویس هیچ جوره با اون پا نتونستم خودمو داخل سرویس جا کنم کلافه شده بودم و داشتم خودمو نفرین میکردم؛ از مزایای داشتن خونه به بزرگی خونه من همین بس که توی سرویسش جا نمی شدم با کلافگی به امیر گفتم درب سرویس رو باز بذار تا جا بشم خودتم برو تو حیاط تا صدات کنم امیر گفت چی میگی بابا پویا الان من باید شلوارکتو از پات در بیارما !!! دیگه برای چی برم تو حیاط؟؟
امیر مثل احمق ها داشت نگاهم میکرد گفتم برای اینکه من به اندازه کافی دارم خجالت میکشم و تحمل بیشتر از اینو ندارم لطفا و لطفا بیشتر از این آزارم نده
امیر گفت حالا من رفتم بیرون!!! فردا با پریا می خوای چیکار کنی به اونم می خوای بگی برو تو حیاط
گفتم امیر فعلا برو تو حیاط تا فردا خدا بزرگه
به هر ترتیبی بود شب رو سر کردم نمیتونستم چشم روی چشم بزارم از یک طرف ذهنم به شدت درگیر اتفاقات گذشته و پیش رو بود و از طرف دیگه امیر مثل تراکتور خروپف میکرد .
صبح زود امیر حاضر شده بود تا به سر کار بره و قبل از اینکه از خونه بیرون بره پریا به در کوبید و کلیدش رو توی قفل درب انداخت و وارد شد با امیر احوالپرسی کرد اما با من سرسنگین رفتار می کرد ، برای اینکه بهش زنگ نزده بودم ناراحت بود
بعد از رفتن امیر به سختی خودم رو روی تخت بالا کشیدم تا بتونم بشینم ، آروم پریا رو صدا کردم توی آشپزخونه مشغول بود و صبحانه آماده میکرد ، نمی دونم محل نداد یا نشنید بلندتر صداش کردم از آشپزخونه بیرون اومد و بدون اینکه حرفی بزنه ایستاد و نگاهم کرد!!! نمی دونم چرا بیشتر از حد قابل تحملم عصبی بودم و با تندی گفتم : پریا !!! انقدر سمن دارم که یاسمن توش گمه تو دیگه چته؟ چرا باهام اینجوری میکنی؟ چرا باهام حرف نمی زنی؟ جلوی امیر منو به کشکک زانوت هم حساب نکردی!! حالا هم شدی برج زهرمار! من چقدر بدهکارتم بگو بدم تسویه شیم، اگر نمی تونی و روزا اذیتی میای پیشم دیگه نیا
انگشت اشارشو به معنی ساکت باش جلوی لباش گذاشته بود و با خشم نگاهم میکرد گفت پویا بیشتر ادامه نده با این حرفات داری گند میزنی به همه چی ، معلومه از یه جایی پر هستی وگرنه الان باید موش میشدی و تو سوراخ قایم میشدی اونی که طلبکار منم نه تو ، بیشتر از یک روزه ازت هیچ خبری ندارم توی نگرانی دارم میمیرم و به امیر هم زنگ میزنم باهام صحبت نمیکنی، تو بگو چته ؟؟چرا باهام اینجوری رفتار میکنی ؟ اضافه ام؟
سرم رو پایین انداختم حق با پریا بود با همه بد رفتاری های من باز هم انقدر با معرفت بود که تنهام نذاشته بود خیلی آروم گفتم پریا حالم بده هیچکس بهم نمیگه روز عمل من چه اتفاقی افتاده چرا همه رفتارشون عوض شده حتی رفتار خودت هم عوض شده آخه چی شده؟؟
پریا به سمتم اومد کنارم روی تخت نشست خودشو به زور توی آغوشم جا کرد، دستم رو از پشتش رد کردم و روی بازوش گذاشتم سرش رو روی سینم گذاشت و گفت من همه رو بهت میگم!! عجله نکن فعلا یکم بغل میخوام دلم برات داره پر میکشه و تو اصلا منو نمی بینی
گفتم عزیزم این چه حرفیه که میزنی آخه حال و روز منو ببین؟ شدم یه تیکه گوشت که افتاده روی تخت و هیچ کاری از دستش بر نمیاد و هیچ کس هم بهم نمیگه چی شده
پریا همونطور که سرش رو سینم بود سرش رو به سمت عقب برد تا چشمام رو بتونه ببینه و گفت وقت برای حرفای تلخ زیاده پویا؛ همه رو برات تعریف میکنم الان فقط لبامو ببوس دلم برای طعم لب هات تنگ شده!
از اتفاقی که داشت میفتاد مطمئن نبودم از طرفی عذاب وجدان داشتم که دارم از پریا سوء استفاده میکنم و از طرف دیگه وقتی خودش رو توی آغوشم جا کرد به شدت احساس آرامش کردم و حس کسی رو داشتم که از یک سفر طولانی به خانه برگشته به صورتش نزدیک شدم و لبام رو لبهاش گذاشتم به محض بر خورد زبونش به لبهام ناخودآگاه لبهام از هم باز شد و طعمی رو حس کردم که تصمیم گرفته بودم فراموشش کنم ، دستم رو از روی بازوش جدا کردم و به پشت سرش رسوندم دست دیگم رو طوری روی صورتش قرار دادم که چونش بین انگشت شصت و اشارم قرار گرفت با خشونت صورتش رو به سمت صورتم کشیدم انگار می خواستم تمام استرس های این چند روز رو تلافی کنم تو چشمای قهوه ایش که الان کاملا خمار شده بود نگاه کردم و لب هام رو روی لبهاش دوختم خیلی خیلی عمیق بوسیدمش اما حالم داشت از خودم به هم می خورد با تمام وجود نیاز داشتم که ادامه بدم و بدنم التماس میکرد توی اون لحظه با پریا سکس داشته باشم اما قلبم مانع میشد
با اینکه به شدت نفس هام به شماره افتاده بود صورت پریا رو از صورتم دور کردم در حالی که سرش رو توی دستام محکم نگه داشته بودم تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم پریا نمی تونم و ولش کردم
پریا یک پاش رو از روی پاهای من رد کرد و روی زانوهاش جلوی من قرار گرفت با دستاش موهای من رو از دو طرف گرفت و سرم رو به عقب کشید می تونستم توی چشماش ببینم که تا چه حد مصمم هستش و به لب های من حمله ور شد چند دقیقه به خوردن لبهای هم ادامه دادیم دیگه توان مقاومت نداشتم جسمم و روحم هر دو کاملا تسلیم شده بودن صورتش رو از صورتم دور کرد توی چشمام زل زد و گفت پویا پنج ساله باهاتم و خوب میدونم چه کاری میتونی بکنی و و چه کاری از دستت بر نمیاد حرفش رو قطع کردم و گفتم پریا آمادگیشو ندارم و اشکهام سرازیر شد پریا بدون توجه ادامه داد ساکت شو پویا امروز اگه منو نکنی دستات رو میبندم و خودم کیرتو میکنم توی کسم و دوباره به لب هام حمله ور شد این بار کاملا تسلیمش شدم بی اراده دستهام رو به سمت کمرش بردم و از پشت هر دو دستم رو داخل شلوار جین تنگش کردم و کونش رو محکم توی دستام گرفتم و با تمام توانی که داشتم فشارش دادم با این کارم پریا سرش رو از من جدا کرد و به عقب برد آهی از سر شهوت کشید توی کسری از ثانیه شومیز و سوتینش رو به کناری انداخت و بدن بی نظیرش رو به نمایش گذاشت سینه های نسبتا کوچیکش با نوک قهوه ای که محکم و سربالا بود خود نمایی میکرد، پوست سبزه و صافش هوش از سر هر مردی میبرد محو تماشای بدن بی بدیلش بودم که پا شد و ایستاد دکمه شلوار جینش رو باز کرد شلوار و شرتش رو همزمان به پایین هدایت کرد و من فقط حسرت این رو خوردم که چرا اجازه نداد تا شورت زیبای که تنش بود رو روی اون بدن زیبا ببینم نگاهم رو به سمت سوتینش برگردوندم و تازه متوجه زیبایی اون شدم پریا شلوار و شرتش رو کامل از پاش درآورد انگار بعد از پنج سال اولین بار بود که داشتم کسش رو میدیدم به نظرم خیلی بی نقص و زیبا میومد ، با اینکه کمی تیره تر از بقیه بدنش بود هارمونی بی نظیری با پوست سبزش داشت موهای کوتاه بالاش واقعا من رو به وجد آورده بود و با خودم فکر میکردم که چرا طی این سالها انقدر بی تفاوت از کنار این همه زیبایی گذشته بودم من تازه فهمیده بودم که می تونم از تماشای بدن یک زن لذتی رو تجربه کنم که کاملا بکر و تازه بود برام ، خال کوچیکی که بالای رون پای چپش بود این زیبایی بی بدیل رو دو چندان کرده بود پریا تا جای ممکن به صورتم نزدیک شد و کسش رو مماس با صورتم کرد و گفت بخورش برام … سرم رو بلند کردم و به چشماس نگاه کردم دوست داشتم این کار رو براش انجام بدم اولین تجربم با سحر باعث شده بود که زاویه ای که با این کار داشتم کمرنگ بشه اما غرورم اجازه نمیداد با صدایی که شهوت ازش میبارید گفتم میدونی که دوست ندارم عزیزم
دست هاش رو به سمت سرم آورد و موهام رو توی پنجه هاش محکم گرفت و گفت انتخاب با خودته پویا، برام با جون دل بخورش تا منم در عوض کاری رو که چند ساله می خوای ازم رو برات انجام بدم !!! سعی کردم کمی سرم رو عقب بکشم تا بتونم چهره شو بهتر ببینم اما اجازه نداد گفتم منظورت چیه پریا؟ با صدای که از استرس و شهوت میلرزید گفت میتونی امروز کیرتو توی کونم بکنی به شرط اینکه بخوریش ، یک آن ذهنم کاملا از اون محیط جدا شد وای خدای من چی شنیدم واقعا بالاخره میتونم ؟؟؟ من عاشق سکس از عقب بودم و از طرفی کون پریا زیبا ترین و بی نقص ترین عضو بدنش بود و تا اون روز پریا حتی اجازه نداده بود به این سوراخ لعنتی دست بزنم و الان داشت چراغ سبز میداد تا بکنمش باورم نمی شد
پریا مطمئنی؟ و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم به کسش حمله ور شدم پریا قوس عجیبی به کمرش داد سر و سینش رو به عقب کشید و کسش رو به سمت جلو داد ، سرم کاملا بین پاهاش قرار گرفت با ولع عجیبی به خوردن کسش ادامه دادم ران های پریا شروع به لرزیدن کردن چنان ترشحی از کسش خارج میشد که من هرگز قبلا تجربه نکرده بودم با دست هاش سرم رو گرفته بود و محکم به سمت خودش فشار میداد فکر کنم شدید ترین ارگاسم زندگیشو داشت تجربه میکرد دست هام رو به کون بی نقصش رسوندم توی دستام محکم گرفتمشون و سرم رو محکم به کسش فشار دادم و سعی کردم زبونم رو وارد کسش کنم پریا به قدری غرق در لذت بود که با صدا های عجیب و غریب حرف های نامفهومی میزد نرمی کونش و صداهای عجیب غریبی که از گلوش بیرون میومد من رو ترغیب میکرد تا صورتم رو بهتر و محکم تر به کسش بمالم و فشار بدم ، کمی جلو اومد سر من به دیوار چسبید و تقریبا وزنش رو روی صورت من انداخت دیگه نفس کشیدن برام سخت شد یاد شبی که با سحر بودم افتادم سحر هم داشت من رو زیر کسش خفه میکرد و حالا پریا هم باهام همون کار رو میکرد دستاش رو به پشت سرم رسوند سرم رو با تمام توانش به سمت بالا کشید احساس میکردم دارم به داخل کسش مکیده میشم فقط میتونستم زیر سینه هاش رو ببینم ، منظره ای که تا به امروز ندیده بودم و برام تازگی داشت ، پاهاش شل شد کمی زانوهاش خم شد فاصله بین پاهاش بیشتر شد احساس کردم داره تعادلش رو از دست میده سعی کردم نگهش دارم تا نیفته به شدت پاهاش شروع به لرزیدن کرد ماده لزج و گرمی از کسش سرازیر شد و تا روی سینه ی من حرکت کرد آروم آروم به سمت پاهام هدایتش کردم تا روی پاهای من نشست چونش رو روی شونم گذاشت و گفت پویا تو فوق العاده بودی ازت ممنونم ، نوبت من بود تا به خواسته دیرینم برسم گفتم الان نوبت توئه تا فوق العاده باشی دستم رو به سمت کونش بردم تا سوراخشو لمس کنم پریا کمرش رو قوص داد تا کونش کاملا در دسترس من باشه صورتش رو جلوی صورتم آورد و لبهاش رو به لبهام چسبوند انگشتم رو روی سوراخش گذاشتم و فشار دادم صورتش رو عقب برد و توی چشمام نگاه کرد چنان شهوتی توی چشماش بود که داشت با نگاهش منو به اوج میرسوند دستم رو از پشتش برداشتم و گفتم خوشگلم باید بری و خودت رو تمیز کنی گفت یعنی چیکار کنم خوشگله؟؟ گفتم : دوش مقعدی میدونی چیه؟ صداش رو بچه گانه کرد و با ناز گفت آره که میدونم از روم کنار رفت و به سمت کیفش رفت محو تکان های کونش موقع راه رفتن بودم چیزی از کیفش درآورد و به سمت من گرفت و تکونش داد از قبل خودش لوبریکانت تهیه کرده بود پشتش رو کامل به سمت من کرد و دوباره دست داخل کیفش کرد چیزی برداشت سرش رو به سمتم برگردوند بهم نگاه کرد و لبخند شیطنت آمیزی زد و با صدایی بچه گانه گفت این یکی سورپرایزه باید صبر کنی تا برگردم و به سمت دستشویی رفت … به خودم نگاه کردم هنوز لباس به تن داشتم تیشرتم رو درآوردم سعی کردم شلوارکم رو هم دربیارم پای سالمم رو بیرون کشیدم ولی موفق به درآوردنش از پای شکستم نشدم به ناچار منتظر پریا موندم کمی کارش توی دستشویی طولانی شد دل توی دلم نبود تا بتونم از عقب باهاش سکس کنم بالاخره از دستشویی بیرون اومد چهرش کمی تغییر کرده بود مستقیما به سمت پایین تخت رفت شلوارکم رو از پام بیرون کشید و با عشوه از تخت بالا اومد جوی من ایستاد و پشتش رو به من کرد سرش رو برگردوند و بهم خیره شد و گفت بفرمایید تمیز و آماده خدمت شما و لبخند بزرگی روی لبهاش نشست ، دستهام رو به کونش رسوندم و لپ های کونش رو از هم باز کردم چیزی رو که دیدم باور نمی کردم پریا بات پلاگ گذاشته بود که نگین قرمزی داشت و چنان منظره بی بدیلی ایجاد کرده بود که هوش از سرم برد چشم هام از تعجب گرد شده بود بهش نگاه کردم و با تعجب پرسیدم اینو از کجا آوردی؟؟ فقط به یک جمله بسنده کرد “داستانش طولانیه” و لبخند شطنت آمیزی زد دستم رو به جلوی پاهاش رسوندم و به سمت خودم کشیدمش و گفتم لطفا دولا شو چند ثانیه ای فقط نگاه کردم و از این منظره فوق العاده لذت بردم کس پریا به شدت پف کرده بود و نگین بات پلاگی که استفاده کرده بود نمای فوق العاده ای ایجاد کرده بود، پوست بینظیرش داشت از من دلبری میکرد سرم رو به سمت کسش بردم و زبونم رو به داخلش هدایت کردم پریا دوباره غرق در لذت بود لوبریکانتی که استفاده کرده بود واقعا خوشبو بود و حس خوبی رو بهم منتقل میکرد دهنم رو به سمت کونش بردم گاز های کوچک و آرومی از بیرون کونش گرفتم و به سمت داخل حرکت کردم تا به بات پلاگ رسیدم با دندون هام گرفتمش و به سمت بیرون کشیدمش کمی که بیرون اومد دوباره به داخل هدایتش کردم پریا دستش رو به کسش رسونده بود و داشت به شدت می مالیدش و صدای شهوتناکش اتاق رو پر کرده بود
صدای زنگ موبایل پریا که کنار تخت بود همه چیز رو خراب کرد ناگهان به جلو حرکت کرد و بات پلاگ بین دندون های من موند مثل احمق ها شده بودم با دستم از دهنم برش داشتم و گفتم چرا رفتی نگاهم به سمت موبایلش برگشت روی مانیتور موبایل عکس مادرش بود به سمت موبایش رفت و بدون توجه به من چند بار نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش رو تا جایی که میشه آروم کنه و جواب داد:
سلام مامان … آره عزیزم بهتره … باشه عشقم الان برات میفرستم … زحمت میکشی … و قطع کرد
برگشت و به من نگاه کرد و گفت مامانم داره میاد اینجا ملاقاتت!!!
ادامه دارد ….

نوشته: Phoenix

ادامه…

بازدید 2,862

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “شب بی سحر (۲)”

  1. عالی بود،ولی باورم نمیشه تو قسمت دوم دلیل دعوا یا رفتار عجیب پریا یا حتی غیب شدن ستاره و سحر باهم رو توضیح ندادی.اینم میدونم قسمت سه رو ارسال کردی برای سایت و قسمت 2 خودش دو هفته بعد از ارسال رو سایت قرار گرفت

  2. عالیه.دمت گرم.یه سریا حتما میان میگن وای چقدر کشش میدی و …اصلا توجه نکن اینا جقی ان کلشون کیرشونه

  3. majid.a.m1991درود بر شماخودم هم خیلی حوصله نوشتن نداشتم اما چاره ای جز طولانی کردن داستان برای رسیدن به هدف مطلوب نداشتمقسمت سوم رو یک هفته پیش ارسال کردم🙏🏼 البته قسمت پایانی هستش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید