تو راه برگشت از باغ به خونه بوديم. لباس عروس و گن و … خيلي اذيتم مي كرد، خسته بودم، به تنها چيزي كه فكر نمي كردم شب زفاف بود!!! نيما دست من رو گذاشته بود روي دنده و هي دستم رو نوازش مي كرد و زير چشمي من رو نگاه مي كرد و مي خنديد. تو دلم مي گفتم بابا امشب منو بي خيال شو! من خستم!!!( واقعيت اين بود كه مي ترسيدم) اما وقتي مي ديدم چقدر شاد و شنگول هستش، دلم نمي اومد چيزي بگم. رسيديم خونه، از قبل گفته بودم كه هيچ كسي دنبال ما راه نيافته بياد!! تنهاي تنها وارد خونمون شديم، نيما گفت: عزيزم به خونت خوش اومدي . لبخندي زدم و اون دامن پر پف رو بزور از در رد كردم و همون ابتداي خونه روي زمين نشستم.
ن:” عسل جونم، نازنينم چرا اينجا نشستي؟”
ع:” لباسم خيلي كثيف شده، خونرو كثيف مي كنه”
ن: ” مي خواي عزيزم كمك كنم لخت شي؟”
سرمو پايين انداختم و گفتم بله.
اومد نزديكم نشست و زير گوشم گفت: از نيما خجالت مي كشي؟ از من؟ چرا عزيزم؟ منم نيما!!! برگشتم سمتش و بغلش كردم، نيما هم خجالت مي كشم، هم مي ترسم و هم خستم!!! عزيزم، مهربونم از چي مي ترسي؟ مگه من لولوام؟ با شيطنت گفتم: تو خودت لولو نيستي اما يك لولو داري!!! خنديد و لبام رو بوسيد و گفت: عسل تو اولين كسي نيست كه زن مي شه! آخري هم نيستي! نگران نباش، من پيشتم! حالا مي خواي زيپ لباست رو باز كنم؟ نترس، فقط زيپ لباس تو مي ياد پايين، مال من زيپش تا رخست تو بالا مي مونه!!! دستش رو آروم دور گردنم مي كشيد و ناخنش رو دور گردنم مي چرخوند و با نفسش گردنم رو بو مي كرد، سرم ناخودآگاه به سمتش كشيده مي شد! زيپ پيراهنم رو آروم پايين كشيد ، لباس آستين نداشت، براي همين زيپ كه تا ته اومد پايين ، بالا تنه لباس كلا افتاد پايين. گن و سوتينم ديده شد. آروم گفت: جوووووون. كف دستاش رو گذاشت رو سوتينم و باز گفت اجازه هست؟ خنديدم و سرم رو انداختم پايين، گفت: من فداي اين مظلوميت بشم عزيزم!!! سينه هام رو فشار مي داد، مشت مال مي دادو من بهش تكيه داده بودم، گن و سوتينم رو در آورد، سينه هام كلا افتاد بيرون. تمام تنم قرمز شده بود و شديدا مي خاريد( مثل جاي خط جوراب روي پا) تا بدنم رو ديد گفت: عزيزم ببين بدنت چجوري شده ؟ اين گن رو ريز ريز مي كنم كه بدن بانوي منو اين مدلي كرده! از جاش بلند شد و گ: اگر نمي ترسي من كتم رو در بيارم،مردم از گرما!از اينكه تو اون لحظه خيلي راحت بلند شد و ادامه نداد هم تعجب كردم و هم كمي خوشحال شدم. احساس كردم عجله اي براي تموم شدن نداره و مي خواد اينقدر منو همون جوري آرام نگه داره تا خودم بگم لطفا نيما!!! گفتم: اذيتم نكن ديگه. بدتر مي شم سر بسرم بذاري !منم بلند شدم، دامن فنري و لباس عروسم رو با هم در آوردم و فقط يك شورت تنم بود،سريع رفتم پشت ميز ناهار خوري نشستم، دستام رو گذاشتم روي سينه هام و كمي به سمت جلو خم شدم ، از حركات خودم تعجب مي كردم! چم شده؟ من و نيما يكسال با هم دوستيم، راجع هر چيزي حرف زديم ، درسته سكس نداشتيم ولي من خودم آخر شيطنت و بازيگوشي بودم، چرا اين مدلي شدم آخه!!! ازش خواهش كردم سنجاق موهام رو باز كنه، نيما هم با در آوردن يك سنجاق يك دونه من مي بوسيد، واي چه لذتي داشت، خدايا كاش همه ي سرم سنجاق بود. موهام كامل ديگه ريخته بود دورم و الان كمي راحت تر بودم. بلند شد و دو تا دستش رو انداخت زير بغلام و بلندم كرد، پا شو عزيزم، حالا آماده اي براي دوش. گفتم: نيما نگام نكن من برم تو حموم. گفت: عسل ديگه جو گير شديا! تو اين مدلي نبودي! كسي تو جشن چيزي به خوردت داده؟ من همون عسل شيطون خودمو مي خوام كه پاي تلفن، چندين بار منو به اوج مي رسوند، ترسيدي خوب اشكال نداره، طبيعي بهت حق مي دم، اما ديگ منو نگاه نكن و اينا رو نداريم. نيما حرف مي زد و من نگاش مي كردم. چقدرجذاب دوست داشتني بود! برگشتم برم حموم، صداي سوتش رو شنيدم ، نيمه دوباره برگشتم به سمتش ببينم چرا سوت مي زنه، ديدم به شورتم نگاه مي كنه لبش رو گاز مي گيره،با صدايي خاص گفت: بورو عسل بورو كه با اين صحنه ي جلوي چشمم دلسوزي و … اينا داره يادم مي ره، بورو كه فشار سكسي هر مردي با. اين شورتو سايه ي زيرش مي زنه بالا. خنديدم و دويدم تو حموم. آب مي ريخت روي بدنم و آرامش بهم مي داد، بدنم ليز شده بود و به حرفهاي سكسي نيما پاي تلفنامون فكر مي كردم. تمام تنت رو غرق بوسه مي كنم، با نسله مي خورمت، عزيزم مي رم داخل بدنت و باهات يكي مي شم و … همش از امشب به بعد واقعي ميشه!!!موهاي پر از ژلم رو شستم، مو هام تا كمرمه و شستنش سخته، اما شستمش، نمي دونم چرا اينقدر خجالتي شده بودم، بايد به خودم مسلط مي شدم، اين شبا فقط يك بار تو زندگي آدم پيش مي ياد، توي فكراي خودم زير آب در حال شنا بودم كه نيما آروم كوبيد به در، عسل عزيزم مي ياي بيرون يا من بيام تو؟ نه نيما جان كار من تموم شد، اومدم. آب رو بستم، يك حوله دور موهام پيچيدم و با يك حوله كوتاه بدنم رو ساندويچ كردم، خودم رو آماده كرده بودم كه در حموم باز شد نيمارو با شورت ببينم، اما ايتقدر مهربون و صبور كه براي آرامش من با تي شرت و شلوارك جلوي در حموم ايستاده بود، منو كه ديد گفت بلورين من، چه جوري يك سال منتظر امشب بودم، وايييييي، خداي من چي مي بينم، لبخندي زدم و گفتم نيما مي خواي تو ديگه دوش نگير! گفت: عزيز دل نيما، اين همه صبر كردي به اندازه ي يك دوش نيما هم صبر كن، زودي مي يام مي برمت اون بالا بالاها!!! كارت دارم، خيلي زيااااااااد. با شيطنت گفتم اي بابا، با اون همه درد و بيچارگي كدووووم بالا بالاها آخه؟ اخماش رفت تو هم و گفت: عسل جونم، عزيزم من بهت گفتم اين همه درسي كه خوندم اينجا بدردم مي خوره، تاآب تو دلت تكون نخوره، هر كاري مي كنم تا كمتر درد داشته باشي و وراحت از كنار اين مسئله بگذري. قول مي دم بهت عزيزم. لپم رو بوسيد از كنارم رفت تو حموم. وارد اتاق شدم ديدم پاتختي ها با نور خيلي كمي روشنه و روي پا تختي ليدوكايين، ژل لوبريكنت، كاندوم ، ژل فمورو كلي چيز ميزه ديگه هست. لباس خواب كوتاه شيري رنگ رو پوشيدم، شورتشم پوشيدم، البته شورت كه چه عرض كنم، دو تا خط بودو موهام رو هم شونه كردم، اما نه آرايش كردم، و نه عطرزدم، نيما بهم تاكييد كرده بود چيزي به خودم نزنم، چون عاشق بوي خودمه. رفتم رو تخت دراز كشيدم تا بياد. صداي باز شدن در حموم رو شنيدم نا خودآگاه بلند شدم و لبه ي تخت نشستم، نيما با حوله لباسي كه براي عروسيمون خريده بوديم وارد اتا ق شد. دوباره با ديدن من سوت زد و گفت : اي واي، من امشب قش نكنم خوبه، چه جيگري شدي تو!!! اومد پيشم نشست، يك كم پاهاش از هم باز بود و يكذره از پاهاش ديده مي شد، دستش رو انداخت دور شونم و كشيد سمت خودش منو،سرم رو گذاشتم رو شونش.دستم رو بردم روي قفسه ي سينش و با موهاي سينش بازي مي كردم، چشماش رو بست و گفت عسل به من اعتماد داري؟ مي دوني من بي گدار به آب نمي زنم، مي دوني در هيچ شرايطي تصميم احساسي نمي گيرم؟ مي دوني تو رو از همه ي دنيا بيشتر دوست دارم،مي دوني ؟ گفتم آره عزيزم مي دونم. براي همينم الان پيشتم. گفت: شوروع كنيم؟ آماده اي؟ اگه مشكلي هست بگو مي ذاريمش براي فردا! اما اين چيزيه كه بايد تموم شه عسل جان، چه امشب وچه شبهاي ديگه! به من تكيه كن، خودم همه چيرو درست مي كنم. تو چشاش نگاه كردمو گفتم باشه نيماي من. از يك ميليمتري لبام گفت: اجازه دارم شروع كنم؟ گفتم بله. لباشو چسبوند به لبام. لباش آتيش بود .لبامو از هم باز كردم و زبونش رو فرستاد تو! دلم يكدفه ريخت پايين.
ن:” عسل جونم، نازنينم چرا اينجا نشستي؟”
ع:” لباسم خيلي كثيف شده، خونرو كثيف مي كنه”
ن: ” مي خواي عزيزم كمك كنم لخت شي؟”
سرمو پايين انداختم و گفتم بله.
اومد نزديكم نشست و زير گوشم گفت: از نيما خجالت مي كشي؟ از من؟ چرا عزيزم؟ منم نيما!!! برگشتم سمتش و بغلش كردم، نيما هم خجالت مي كشم، هم مي ترسم و هم خستم!!! عزيزم، مهربونم از چي مي ترسي؟ مگه من لولوام؟ با شيطنت گفتم: تو خودت لولو نيستي اما يك لولو داري!!! خنديد و لبام رو بوسيد و گفت: عسل تو اولين كسي نيست كه زن مي شه! آخري هم نيستي! نگران نباش، من پيشتم! حالا مي خواي زيپ لباست رو باز كنم؟ نترس، فقط زيپ لباس تو مي ياد پايين، مال من زيپش تا رخست تو بالا مي مونه!!! دستش رو آروم دور گردنم مي كشيد و ناخنش رو دور گردنم مي چرخوند و با نفسش گردنم رو بو مي كرد، سرم ناخودآگاه به سمتش كشيده مي شد! زيپ پيراهنم رو آروم پايين كشيد ، لباس آستين نداشت، براي همين زيپ كه تا ته اومد پايين ، بالا تنه لباس كلا افتاد پايين. گن و سوتينم ديده شد. آروم گفت: جوووووون. كف دستاش رو گذاشت رو سوتينم و باز گفت اجازه هست؟ خنديدم و سرم رو انداختم پايين، گفت: من فداي اين مظلوميت بشم عزيزم!!! سينه هام رو فشار مي داد، مشت مال مي دادو من بهش تكيه داده بودم، گن و سوتينم رو در آورد، سينه هام كلا افتاد بيرون. تمام تنم قرمز شده بود و شديدا مي خاريد( مثل جاي خط جوراب روي پا) تا بدنم رو ديد گفت: عزيزم ببين بدنت چجوري شده ؟ اين گن رو ريز ريز مي كنم كه بدن بانوي منو اين مدلي كرده! از جاش بلند شد و گ: اگر نمي ترسي من كتم رو در بيارم،مردم از گرما!از اينكه تو اون لحظه خيلي راحت بلند شد و ادامه نداد هم تعجب كردم و هم كمي خوشحال شدم. احساس كردم عجله اي براي تموم شدن نداره و مي خواد اينقدر منو همون جوري آرام نگه داره تا خودم بگم لطفا نيما!!! گفتم: اذيتم نكن ديگه. بدتر مي شم سر بسرم بذاري !منم بلند شدم، دامن فنري و لباس عروسم رو با هم در آوردم و فقط يك شورت تنم بود،سريع رفتم پشت ميز ناهار خوري نشستم، دستام رو گذاشتم روي سينه هام و كمي به سمت جلو خم شدم ، از حركات خودم تعجب مي كردم! چم شده؟ من و نيما يكسال با هم دوستيم، راجع هر چيزي حرف زديم ، درسته سكس نداشتيم ولي من خودم آخر شيطنت و بازيگوشي بودم، چرا اين مدلي شدم آخه!!! ازش خواهش كردم سنجاق موهام رو باز كنه، نيما هم با در آوردن يك سنجاق يك دونه من مي بوسيد، واي چه لذتي داشت، خدايا كاش همه ي سرم سنجاق بود. موهام كامل ديگه ريخته بود دورم و الان كمي راحت تر بودم. بلند شد و دو تا دستش رو انداخت زير بغلام و بلندم كرد، پا شو عزيزم، حالا آماده اي براي دوش. گفتم: نيما نگام نكن من برم تو حموم. گفت: عسل ديگه جو گير شديا! تو اين مدلي نبودي! كسي تو جشن چيزي به خوردت داده؟ من همون عسل شيطون خودمو مي خوام كه پاي تلفن، چندين بار منو به اوج مي رسوند، ترسيدي خوب اشكال نداره، طبيعي بهت حق مي دم، اما ديگ منو نگاه نكن و اينا رو نداريم. نيما حرف مي زد و من نگاش مي كردم. چقدرجذاب دوست داشتني بود! برگشتم برم حموم، صداي سوتش رو شنيدم ، نيمه دوباره برگشتم به سمتش ببينم چرا سوت مي زنه، ديدم به شورتم نگاه مي كنه لبش رو گاز مي گيره،با صدايي خاص گفت: بورو عسل بورو كه با اين صحنه ي جلوي چشمم دلسوزي و … اينا داره يادم مي ره، بورو كه فشار سكسي هر مردي با. اين شورتو سايه ي زيرش مي زنه بالا. خنديدم و دويدم تو حموم. آب مي ريخت روي بدنم و آرامش بهم مي داد، بدنم ليز شده بود و به حرفهاي سكسي نيما پاي تلفنامون فكر مي كردم. تمام تنت رو غرق بوسه مي كنم، با نسله مي خورمت، عزيزم مي رم داخل بدنت و باهات يكي مي شم و … همش از امشب به بعد واقعي ميشه!!!موهاي پر از ژلم رو شستم، مو هام تا كمرمه و شستنش سخته، اما شستمش، نمي دونم چرا اينقدر خجالتي شده بودم، بايد به خودم مسلط مي شدم، اين شبا فقط يك بار تو زندگي آدم پيش مي ياد، توي فكراي خودم زير آب در حال شنا بودم كه نيما آروم كوبيد به در، عسل عزيزم مي ياي بيرون يا من بيام تو؟ نه نيما جان كار من تموم شد، اومدم. آب رو بستم، يك حوله دور موهام پيچيدم و با يك حوله كوتاه بدنم رو ساندويچ كردم، خودم رو آماده كرده بودم كه در حموم باز شد نيمارو با شورت ببينم، اما ايتقدر مهربون و صبور كه براي آرامش من با تي شرت و شلوارك جلوي در حموم ايستاده بود، منو كه ديد گفت بلورين من، چه جوري يك سال منتظر امشب بودم، وايييييي، خداي من چي مي بينم، لبخندي زدم و گفتم نيما مي خواي تو ديگه دوش نگير! گفت: عزيز دل نيما، اين همه صبر كردي به اندازه ي يك دوش نيما هم صبر كن، زودي مي يام مي برمت اون بالا بالاها!!! كارت دارم، خيلي زيااااااااد. با شيطنت گفتم اي بابا، با اون همه درد و بيچارگي كدووووم بالا بالاها آخه؟ اخماش رفت تو هم و گفت: عسل جونم، عزيزم من بهت گفتم اين همه درسي كه خوندم اينجا بدردم مي خوره، تاآب تو دلت تكون نخوره، هر كاري مي كنم تا كمتر درد داشته باشي و وراحت از كنار اين مسئله بگذري. قول مي دم بهت عزيزم. لپم رو بوسيد از كنارم رفت تو حموم. وارد اتاق شدم ديدم پاتختي ها با نور خيلي كمي روشنه و روي پا تختي ليدوكايين، ژل لوبريكنت، كاندوم ، ژل فمورو كلي چيز ميزه ديگه هست. لباس خواب كوتاه شيري رنگ رو پوشيدم، شورتشم پوشيدم، البته شورت كه چه عرض كنم، دو تا خط بودو موهام رو هم شونه كردم، اما نه آرايش كردم، و نه عطرزدم، نيما بهم تاكييد كرده بود چيزي به خودم نزنم، چون عاشق بوي خودمه. رفتم رو تخت دراز كشيدم تا بياد. صداي باز شدن در حموم رو شنيدم نا خودآگاه بلند شدم و لبه ي تخت نشستم، نيما با حوله لباسي كه براي عروسيمون خريده بوديم وارد اتا ق شد. دوباره با ديدن من سوت زد و گفت : اي واي، من امشب قش نكنم خوبه، چه جيگري شدي تو!!! اومد پيشم نشست، يك كم پاهاش از هم باز بود و يكذره از پاهاش ديده مي شد، دستش رو انداخت دور شونم و كشيد سمت خودش منو،سرم رو گذاشتم رو شونش.دستم رو بردم روي قفسه ي سينش و با موهاي سينش بازي مي كردم، چشماش رو بست و گفت عسل به من اعتماد داري؟ مي دوني من بي گدار به آب نمي زنم، مي دوني در هيچ شرايطي تصميم احساسي نمي گيرم؟ مي دوني تو رو از همه ي دنيا بيشتر دوست دارم،مي دوني ؟ گفتم آره عزيزم مي دونم. براي همينم الان پيشتم. گفت: شوروع كنيم؟ آماده اي؟ اگه مشكلي هست بگو مي ذاريمش براي فردا! اما اين چيزيه كه بايد تموم شه عسل جان، چه امشب وچه شبهاي ديگه! به من تكيه كن، خودم همه چيرو درست مي كنم. تو چشاش نگاه كردمو گفتم باشه نيماي من. از يك ميليمتري لبام گفت: اجازه دارم شروع كنم؟ گفتم بله. لباشو چسبوند به لبام. لباش آتيش بود .لبامو از هم باز كردم و زبونش رو فرستاد تو! دلم يكدفه ريخت پايين.
نوشته: عسل
12 پاسخ به “شبی که روزی آرزو بود (1)”
من اهل فحش دادن نیستم. ولی خدايی داستانت خیلی خوب بود.
با کی بودیshok
داستانت واقعا خوب بود بعد از اینهمه کسشرمن خوشم اومدفقط اشکال این داستانا اینه که ادامه دار هستشبنظرم خلاصه بگی و تو یه قسمت تموم شه بهتره چون خواننه همیشه اینجا نی که فرصت داشته باشه بیاد بقیشم بخونه. البته یکم دخی ترم بنویسی بد نی(دوستان منظورم اینه دخی تر بنویسه نگفتم پسره که!)امیدوارم ادامشو بهتر بنویسی و تو همین فضا نگهش داری
رستم جون خطاب به یه سری آدم عقده ای و بدبخت بودش عزیزمما مخلص شما هم هستیم داداش
ادامه یادت نره ! اسم قشنگی انتخاب کردی !!!
اهم اهم داستان رو خوندم در واقع صحنه را دیدم…اگه راست بود داستانت باید بگم زندگیت دوام نمیاره…چون آقا نیما از اون حرفه ایهای روزگاره و توی داستان هم خودت نوشتی که بهت گفته اولین زنم نیستی آخریش هم نیستی!!!هیچ زنی این جمله رو تحمل نمیکنه!!!تاکید میکنم هیچ زنی…اگه دروغ بود که من دیگه حرفی ندارم:|در ضمن نیما واقعی بود یا فتوشاپ؟؟؟کاملا معلومه رویاپردازی کردی:|
آقای سعید جون ۳۳دوباره بخونی بد نیست ، نگفت اولین زنم نیستی آخریش هم نیستیگفت اولین زنی نیستی که بکارتشو از دست میده آخریش هم نیستیدر واقع میخواسته بگه از دست دادن بکارت شتریه که در خونه هر دختری میخوابهداستان خوبی بودامید وارم ادامش رو زودتر ببینیم
جناب گرگ پیر زاهد حق با شماست ولی من همچنان مطمئنم نیما فتوشاپه:|
خوب بود.قسمت دوم رو زودتر آپ کن
همون گفتی گن دیگه نخوندم معلوم چاق و کیری هستی
بالاخره ما یه داستان دیدیم که رنگ و بوی واقعیت داشت. بیشتر به هنر نویسندگی میبره تا به تلاش برای تحریک دیگران. زیبا بود. من معمولا داستان نمیخونم کامنت هم نمیزارم ولی اتفاقی خوندم خوشم اومد. مرسیمنتظر قسمت بعدش هم هستیم.
Dastane kheili ghashangi bud. Aghaye said be zare man nima marde khubie, har marde khubi photoshop nist! Dar zemn yeki oon bala gofte zan naneveshte ke be narare man hatman ye zan mitune ba in hame ehsasat dastanesho tarif kone