اسمه من شیرینه(مستعار).قبل از هرچیزی بگم من از داستان هایی که یکسره میرن سراغ سکس خوشم نمیاد از داستان های خیانت یا خشونت بار یا فانتزی هایی که شاید واقعا کسی تجربشون نکرده باشه خوشم نمیاد.واسه همین اگر حوصله ی خوندن داستانه شاید طولانیه من رو ندارید نخونین
از اولش باورم نمیشد…اصلا هیچوقت باورم نشد…من؟با این خانواده با این اخلاق؟ راستش شوخی شوخی جدی شد…اولش خیلی ساده بود…هر دومون سنی نداشتیم من 16 اون 18…واسه همینه همیشه میگم ما با هم بزرگ شدیم با هم شکل گرفتیم…تو نت دیدمش اون زمان دوست نتی زیاد داشتم و مثه همه ی اونا باهاش حرف میزدم…اما وقتی به خودم اومدم دیدم 6 ماهه دارم مرتب باهاش حرف میزنم و انگار داره ازش خوشم میاد…اسمش شهاب(مستعار) بود…فقط جذب اخلاقاش شدم و بس…اصلا واسم مهم نبود چه شکلیه و واسه اون هم نبود حتی به اصرار خودم بعد 6 ماه عکسمو بهش دادم…واقعا میتونم بگم عشقمون پاک بود…بعد 6 ماه بهم گفت دوسم داره…گفت از دخترا متنفر بوده اما من یه چیز دیگم…گفت از اول با خودش عهد کرده یا باهام دوست نشه یا اگه شد ازدواج میکنه…منم میخواستمش…اون موقع روم نشد بگم دوستت دارم…فقط گفتم منم همینطور…بعد از اونجا رابطمون عمیق تر و عاشقانه شد…اما فقط نهایتش تلفنی حرف میزدیم و هیچوقت همو ندیدیم.واقعا با همه ی پسرا فرق میکرد…کم کم سکس چت و سکس تل میکردیم…هردو خیلی هات بودیم و تو تنها چیزی که هیچ اختلافی نداشتیم مسائل جنسی بود…اما جرئت نمیکردیم همو ببینیم…خانواده هامون سخت گیر بودن شهرامون جدا بود و ما هم اهل ریسک نبودیم…20 سالم بود که اومد خواستگاریم… با کش و قوس فراوان عقد کردیم و دو سال توی عقد بودیم…معاشقه و سکس فراوون داشتیم اما شهاب پردمو نمیزد میگفت دستم امانتی خانوادت بهم اعتماد کردن…الان یه ساله ازدواج کردیم و من میخوام شبی که رسما خانومش شدم رو تعریف کنم
تو عقد باهم توافق کردیم که شبه عروسی سکس نکنیم چون من خیلی از دردش میترسیدم و تازه شبه عروسی خسته بودیم واسه همین کار رو گذاشتیم واسه چند شب بعدش که شب جمعه بود…روز 5 شنبه رفتم حموم و با وسواس زیادی خودم رو تر و تمیز کردم…بعدش رفتم آرایشگاه اما گفتم ساده درستم کنه میدونستم شهاب آرایش غلیظ دوست نداره…تو آرایشگاه بودم که زنگ زد و گفت خانومی شام درست نکن از بیرون میخرم منم گفتم چشم عزیزم زود بیا منتظرم…خندید گفت چه عجله ایم داری…گفتم هیسسسس زشته حالا خونه حسابتو میرسم…واسه لباسم چون لباسه تنگ و کوتاه خیلی دوست داشت یه تاپ دامنه تنگ پوشیدم…تاپش بدونه بند بود و دامنش به زور کونمو تو خودش جا داده بود…صدای کلید انداختنش که اومد صدای قلبم رو میشنیدم… منو که دید ماتش برد منم رفتم جلوش یه چرخ زدم گفتم چطوره؟خندید گفت تو این چند سال تاحالا اینقد خوشگل ندیده بودمت و در گوشم گفت چه تیکه ای شدی شیطون منم با عشوه گفتم حالا که اینقد خوشگل شدم بوسم نمیکنی ؟ بعد لپمو بردم جلو اما شهاب لبمو بوس کرد منم با اخم ساختکی پشتمو بهش کردم گفتم رژ لبمو خراب کردی…اونم از پشت سرشو گذاشت رو شونم و گفت واست 10 تا بهترشو میخرم.حالا نمیخوای این غذا هارو ازم بگیری؟برگشتم گفتم ای واااای یادم رفته بود غذا رو که گرفتم تازه دیدم چقد خوشگل شده…همونجوری که من عاشقش بودم لباس پوشیده بود…پیرهن و شلوار سرتا پا مشکی که به پوست سبزش و هیکل مردونش خیلی میومد…رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به کشیدن غذا که از پشت اومد کمرم رو گرفت…سرشو کرد لای موهام و گردنم رو میبوسید…برگشتم سمتش و به چشاش خیره شدم…دست تو موهاش کردم و گفتم بعد شام تمام و کمال مال تو میشم…یه دست رو کونم کشید و گفت اگه تا شب سکتم ندی با دلبریات…همیشه به شوخی بهش میگفتم مگه قزوینی ای اینقد کونمو دوس داری؟با اینکه دوس داشت اما هیچوقت از کون نکرد منو…میگفت این شاهکار هنریه نباید بهش دست زد…حتی تو عقد وقتی خودم میگفتم و حتی بالش میزاشت زیرم که از کون بکنه و منم چشمامو میبستم واسه دردش آماده میشدم…میومد از پشت گردنم رو میبوسید و لاپایی میکرد میگفت طاقت دردتو ندارم…خلاصه غذا رو تو یه ظرف کشیدم و رفتم نشستم رو پاش گفت ا اینکه یکیه؟گفتم خب منو تو ام یکی ایم…خیلی دوس داشتم از یه بشقاب غذا خوردن رو.اونم یه قاشق دهن من میکرد و یه قاشق خودش میخورد…شام که تموم شد و بلند شدیم یهو بغلم کرد رو دستاش منم جیغ میزدم و دست و پا میزدم اما اون فقط میخندید…بالاخره گفتم من تسلیم و دستمو دور گردنش حلقه کردم…لبش رو گذاشت روی لبم و بهم گره خوردیم…محکم می بوسیدمش…خدایا عشق چه نعمت بزرگیه…میخواستم بخورمش اینقد دوسش داشتم…اون منو به خودش فشار میداد و منم دستم تو موهاش بود همونجور منو برد و گذاشت روی تخت…روی تخت رو پر از برگ گل کرده بودم و عطر زده بودم و دو طرف تخت هم دوتا آباژور کوچیک روشن کرده بودم…
ادامه دارد…
نوشته: شیرین
18 پاسخ به “شبی که رسما خانومش شدم (1)”
مرسی که غلط املایی نداشتی…داستانت هم معمولی بود…صحنه های عشقولانش هم که…هووق!
شیرین خانم عزیز کسی که یک زمانی زیاد چت می کرده و دوست اینترنتی زیاد داشته
فقط میتونم بگم ممنون که غلط املایی نداشتی.وگرنه داستانت ازنظر سکسی ارزشی نداشت.گفتی خودتم سکسی نیست ولی دیگه اینقد . …فکر نمیکردم.منتظرم بعدیشو بخونم,چون بعدیش دیگه واقعا باید سکسی باشه.هرچند . …بعید میدونم
اگه واقعیت داشته باشه خوش به حالترسیدن نعمت بزرگیه
ta residim be jahay khubesh tamum shod .montazer edamash hastam.
جنابعالی بیست ساله و شوهرت بیست و دو سال یعنی چهار سال باهم چت داشتین چرا نوشتی شش ماه چت داشتیم و کلا این سالها و زمانهایی که نوشتی با هم جور در نمیاد. نگفتی شوهرت که اینقدر کم سن وساله شغلش چیه درامدش کجاست سربازیشو چکار کرد و … یهو رفتی بعد از عروسی و صرفا با هدف بیان سکس شب زفاف -چرا میگی از داستانهایی که یکسره می رن رو سکس بدت میاد خودت هم با این هدف شروع کردیچونکه اصلا از وقایع چهار سال اشناییتون چیز زیادی نگفتی. شما دو تا که اینقدر هات هستین و سکستل داشتین چطور چند شب بعد از عروسی یاد سکس افتادید . اخه در حالت طبیعی شب عروسی معمولاخسته اند و سکس نمی کنند ولی فرداش اینکارو می کنند . شما چرا واسه چند شب بعد گذاشتید ؟
خیلی وقته نظر ندادم ولی امروز تحریک شدم .داستانت وری إکسلنت بود*
مرسی ادامه بده
خوش به حالت که به عشقت رسیدی
Y kamo kastihayi dasht ,ama khob dar kol bad nabud,edame bd,movafaq bashi
خب هرکس یه قسمتی داره یکی از طریق دنیای حقیقی به عشقش میرسه این عزیز هم از طریق اینترنت به عشقش رسیده این که اشکالی نداره
باورش برام سخته که بگی از طریق نت و چت کردن به عشقت رسیدی پس داستان رو نمیخونم چون نمیتونم باور کنم که راستهادامه بده شاید دوستان خوششون بیادموفق باشی
افتضاح بود … به عنوان یه داستان اصلأ واسم جذاب نبود … انگار یکی از دهات در آرزویهمچین روزی اینو نوشته … نظر من اینه
قشنگوعاشقانس.آفرين به تو.باريکلا.موفق باشين.من معمولانظرنميدم ولي اينوبايدنظرميدادم!
امتیاز مثبتخوبه که این داستان به طور ضمنی روابط نامشروع رو ترویج نمیده
امتیاز مثبتخوبه که این داستان روابط نامشروع رو به طور ضمنی تبلیغ نمیکنه
به نظرمن قشنگ بودخيلي رمانتيك كاريم به راست ودروغش ندارم صحنه هارو خيلي خوب توصيف كرده بودي يعني همون چيزاي رو گفتي كه هر دختري توفكرشه خيلي زيبابود_منو يادخيلي چيزاانداختي
سلام تو دوستش داری و میخای باش باشی مال اون باشی چرا میای از چیزای خصوصی زندگیت میگی این درستش نیست بذار فقط خودت اون فقط بدوننین اگه راست گفتی به ما ها چه که تو با عشقت جه چوری میدونم میخای از عشقت بگی تا دیگران بدون چه لذتی داره ولی سعی کن از زندگیت به کسی چیزی نگی همیشه باهم وشاد باشین شیرن خانوم و امیدوارم تا ابد این عشق اهتون باشه امیدوارم راست گفته باشی در مورد داستان شبی که رسما خانومش شدم