شوهرم به اروپا رفته بود تا به دخترمان سربزند. منم با ترجمه و نوشتن خودم را سرگرم کرده بودم. چند تا سفارش از انتشاراتی گرفته بودم و خودم را غرق کار کرده بودم. اما این وضعیت زیاد دوام نداشت. یک هفته که گذشت شهوتم سرریز کرده بود و زندگیم را مختل کرده بود. صبح پنجشنبه بود که با سردرد بیدار شدم. در واقع شب اصلا نخوابیده بودم. همینکه چشمم گرم میشد دچار رعشه می شدم و از خواب میپریدم. تا ساعت دو خودم را سرگرم کردم و بعدظهرش بیهوش شدم. وقتی چشم باز کردم هوا نیمه تاریک بود و اذان غروب را میگفتند. تصمیم گرفتم شب خودارضایی کنم تا بدنم به روال عادی برگردد. حوصلم سر رفته بود و از خونه زدم بیرون. خونه ما نزدیک بازار تجریش است.یک ساعت چرخیدم که خسته شدم و یک آبمیوه گرفتم و در بوستانی کوچک روی نیمکتی نشستم.
چند قدم آنسوتر پسری جوان به پرو پای یک زن خیابانی پیچیده بود اما زن بهش پا نمیداد. بالاخره زن تن فروش سوار یک ماشین شد و پسر را قال گذاشت.پسر میخواست بره که نگاهش به من جلب شد و اومد سمتم. گفت میشه اینجا بشینم؟ جواب ندادم فقط شونمو بالا انداختم. گفت زنیکه جنده میگه برو بچه اینجا خطریه کونت میزارن. هردو خندیدیم. دستش را جلو آورد گفت مارتیا هستم. ببخشید بد صحبت کردم اعصابم خورد بود.
یک ساعت روی همون نیمکت حرف زدیم. نوزده ساله بود و مثل من توی خونه تنها بود. پدر و مادرش رفته بودند مسافرت. اولین تلاشش برای بلند کردن یک زن به سنگ خورده بود. پسر خیلی خوب و باشخصیتی بود. هر دوی ما را شهوت روی یک نیمکت جمع کرده بود. وقتی کاملا بهش اعتماد کردم باهاش رفتم تا شب توی رختخواب از تنهایی به خودم نپیچم. سوار ماشینش شدیم. گفت خونمون نزدیکه دو کوچه پایین تر از اینجاست. وارد پارکینگ شدیم و از چند پله بالا رفتیم. خونه شیک و زیبایی داشتند. مشخص بود وضعشون خوبه. تلویزیون را روشن کرد و شام سفارش داد.
بهم گفت راحت باشم و فکر کنم خونه خودمه. مارتیا ازون آدمهای بود که میشود زود باهاشون احساس راحتی کرد. موهای خرماییش دم به دقیقه توی صورتش می ریخت و با دست کنارشون میزد. بعد از شام کنارم روی راحتی نشست و باز شروع به حرف زدن کرد. هی خودشو نزدیک تر کرد تا سرشو توی آغوشم گذاشت. پاهاشو از روی دسته کاناپه دراز کرد. دستمو کرده بودم و توی موهاش و نوازششون میکردم. گاهی انگشتامو بوسه بارون میکرد. تحریک شده بودم و کسم خیس شده بود. سینه هام باد کرده بود و قصد فرار از تاپ را داشتند. به یکباره توجهش به سینه هام جلب شد. دستشو بالا آورد و سینمو گرفت. وقتی دید واکنشی نشون ندادم شروع به فشار دادن ممه هام کرد. بهش گفتم بار اولته سینه یک زن رو میگیری؟ موهاشو کنار زد و با چشماش تایید کرد. گفتم خوب چجوریاست؟ لبخندی زد و گفت خیلی نرمه مثل خمیر توی نونوایی میمونه. صورتمو پایین بردم و لبشو طولانی و عمیق بوسیدم. گفت میشه امشب اسمت ماندانا باشه؟ گفتم من امشب زن تو هستم هر چی تو بگی قبوله. دستمو گرفت و برد توی یکی از اتاق ها. کشویی را باز کرد که پر از لباس های زنانه بود. یه دونه شرت و سوتین قرمز بهم داد که بپوشم. گفتم اینها مال ماندانانی اصلیه درسته؟ جواب نداد. روی صندلی نشست و برهنه شدن و تغییر لباسم را تماشا کرد.
گفتم خوب حالا نظرت؟ گفت بچرخ. چرخیدم. گفت تو چاق تری و اندامت به زور توی بیکینی جا شده. بعد رفتیم توی اتاق خواب.روی تخت نشستم و دکمه های شلوارکش رو باز کردم. کیرش بیرون پرید. کیرش خوشگل و خواستنی بود. باریک بود و کمی دراز.یک خیار نوبر و خوشمزه. برهنه شدم و کیرشو بین سینه هام گذاشتم. وقتی کامل راست کرد کلاهکش رو بوییدم و بوسیدم. با ولع توی دهنم بردم. تمام هنرم را بکار بستم که بتونم ساک خوبی برایش بزنم. آنقدر تشنه کیر بودم که سیرمونی نداشتم. همه کیرشو توی دهنم گذاشته بودم و با تمام وجود میک میزدم. حس کردم احساس ناراحتی میکند. رهاش کردم کیرش کاملا سفت و قرمز شده بود. آماده دخول شده بود. روی تشک دمر خوابیدم و یک بالش زیر شکمم گذاشتم که کس و کونم برجسته شود. گفتم بیا عزیزم بخواب روم. کیرش بین پاهام سرگردان بود. خودم اونو دم سوراخ کسم گذاشتم و گفتم فشار بده. وقتی داخلم رفت پاهامو جمع کردم که کسم تنگ شود. بدنش پر از حرارت شهوت و نیروی جوانی بود و تلمبه های شدیدی توی کسم میزد. نیمه های کار گفت میشه کونت بزارم؟ گفتم باشه برای راند بعدی فعلا کسمو راضی کن. تا دسته توی کسم کرد و خوابید روم. گردن و گوشهامو غرق بوسه کرد و قربون صدقم میرفت.حدود پنج دقیقه دوام آورد و آبشو توی کسم خالی کرد.کیرش کوچیک شد و از کسم بیرون افتاد. بغلش کردم و سینمو توی دهانش گذاشتم. داشتم برای راند بعدی آمادش میکردم. کس و کونم از حشریت میسوخت و خارش میکرد. هر دو سوراخم سر این کیر خوشگل دعواشون گرفته بود. ولی راند بعد نوبت کونم بود که شارژ بشه. راند بعدی دیر ارضا میشد و حسابی منو میکرد فقط باید زودتر آمادش میکردم. گفت میشه برم یکم آب بخورم. ولی من سفت بغلش کرده بودم و طاقت دور شدن کیرش رو نداشتم. شب داغی در پیش بود.
نوشته: نسرین
20 پاسخ به “شبی داغ با پسری جوان”
عجبببب حالا هرچی پیرمرد کسکشه میاد سمت ما خوبه قد شیر ریس و پشم داریم🤦🏻♂️😂
چرا همه اینا ک داستان مینویسن چ دگر جنسگرا چه همجنسگرا دم از زندگیای اعیانی میزنن😅😅 همه کارخونه دارن همه همش تو مسافرت ب اروپان… همه شون میلیاردرن… سریالای شبکه جمو میارن تو داستان 😅😅بگو شوهرم رفته بود عسلویه برا کار ن اروپا
عالی بود
احساس میکنم واقعی بود ولی از سن و سال و اندامت چیزی ننوشته که تصویر سازی کنیم
واقعا همیشه برام سوال بوده و هست که زنانی که جایگاه اجتماعی بالایی دارن یا شناخته شده هستن مخصوصا در جمهوری اسلامی وقتی حشری میشن و دلشون کیر یا کیر جدید میخواد چه میکنن؟
داستان دلنشینی نبود
من بیام سیرشون کنم
خوب بود ، این دو داره؟
اکانتتو مینوشتی که باهات حرف بزنیم .فقط امیدوارم مرد نباشی !😁
خوب بود
اسلحه رو مغزت گذاشته بودن که داستان بنویسی؟!این حسی بود که داستانت بهم داد: اجبار در نوشتن!..خود داستان متوسط بود و رنگ و روحی نداشت،سریع به سکس رسید که حتی اونم درست و زیبا توصیف نشده بود…اگه میخوای نوشتنو ادامه بدی لااقل تمرین کن،بهرحال غلط املائی ندیدم و …مرسی
خدا خیرت بده نسرین جان. قابل باور بود . ولی یه مترجم و نویسنده به جزییات کار هم میپردازه. 🌺
خدا شانس بده
منم میتونم کمکت باشم
میتونستی خیلی بهتر سکس تو تعریف کنی خواننده هم یه حالی بکنه
همون اول داستان معلوم شد حرف مفت میزنی پلشتاحمق دیووس
قشنگ معلومه عغده پول داری وارزوته یه پولدار بکنه تورو
قشنگ نوشتی . من که راست کردم . صادقانه
👍
Tirdad جون توقع داشتي اسم عمه بنده توش باشه يا شما ؟ اسم يارو قرامرزه ،، داستانم سكس بين اين دونفره كه راوى زنه هست ،، عملاً تنها اسم داستانه فرامرز ،، ميگم با اون ذهن مريض بايد حتما يه ايرادي ميگرفتی و اخرش نشستی اسمارو شمردی ؟ 😃✌️ بازم دمت گرم راسته ، دروغه ، تخيليه رو نگفتي دادا