داستان سیمای شهر …
اسمم سیماست، ۲۴ سالمه. موهام مشکی و صافه، تا زیر باسنم میرسه. سینههام 75، کمرم ۶۰، باسنم همیشه تو شلوار جین تنگ داد میزنه که «نگام کن». همه میگن چشمام عسلیام آدمو دیوونه میکنه، ولی خودم میدونم اون چیزی که واقعاً دیوونه میکنه، همون آتیشیه که زیر پوستم قایم شده و منتظره یکی پیداش کنه این شهوت سیری ناپذیر منو.
اون شب، خونهی رفیقم نیلوفر مهمونی بود. یه تاپ ساتن مشکی پوشیده بودم که یقهش تا وسط سینهم باز بود، یه شلوار جین زاپدار خیلی تنگ، و یه جفت کفش پاشنه بلند نقرهای. زیرش هم فقط یه شورت توری سفیدِ خیلی نازک که اگه یه کم خیس میشد، همهچیز معلوم میشد.
همین که رفتم تو، چشمم افتاد بهش: کامیار. قدش فکر کنم ۱۹۰ بود، تیشرت مشکی چسبون، آستیناش تا آرنج بالا زده، رگای دستش زده بود بیرون، یه ساعت بزرگ نقرهای تو مچش. یه لحظه چشمامون به هم قفل شد، لبخند زد. منم لبخند زدم و انگار کوسم شروع به نبض زدن کرد .
تا ساعت سه صبح دور هم بودیم، حرف میزدیم، مشروب میخوردیم و میخندیدیم. هر بار که میرفتم سمت بار، میاومد کنارم، یه جوری وایمیستاد که بدنش یه کم بهم میخورد. یه بار که داشتم لیوانمو پر میکردم، از پشت اومد، دستشو گذاشت رو کمرم، آروم گفت تو گوشم: « امشب زیادی خوشگلی، نمیتونم چشم ازت بردارم.میتونم اسم خوشگل خانومو بپرس» نفسش خورد به گردنم، تنم مورمور شد.با یه لحنه شهوتی گفتم «سیما…سیمای شهر»
وقتی مهمونی تموم شد، گفت: «تنهایی؟ برسونمت.» گفتم: «آره، اگه مزاحم نباشم » خندید و گفت: «خونهم نیم ساعت اینجاست،اگه افتخار بدین.»
تو ماشینش، آهنگ آرون آفشار بود، پنجره باز، باد موهامو میزده تو صورتم. دستش رو دنده بود، یهو انگشتاش آروم کشید رو رونم. من فقط پاهامو یه کم بیشتر باز کردم و بهش نگاه کردم. اونم انگار فهمید، لبخند زد و دستشو برد بالاتر، زیر لبهی شلوارم. انگشتش فقط یه لحظه خورد به شورت توریم، خیس بودم، خیلی خیس.
رسیدیم خونهش، یه پنتهاوس با پنجرههای قدی رو به شهر. همین که در رو بست، دیگه هیچی. چرخوندم طرف خودش، لبامو گذاشت رو لبام، عمیق و حریص. زبونش تو دهنم میچرخید، منم دستامو بردم تو موهاش، محکم کشیدم. دستش رفت زیر تاپم، سوتینمو کشید بالا، سینهمو گرفت تو دستش، نوک سینهمو با شست و انگشت اشاره فشار داد و پیچوند. آه کشیدم تو دهنش.
منو برد سمت کاناپه، نشوندم رو لبهش. زانو زد جلوم، تاپمو کشید بالا، سوتینمو درآورد. یه لحظه فقط نگاه کرد، نفسش تند شده بود. گفت: «حیف اینا نیست بستی به سوتین؟» بعد لبشو گذاشت رو نوک سینهم، مکید، زبونش دورش چرخوند، بعد دندوناشو آروم فشار داد. من فقط سرمو انداختم عقب و ناله کردم. با زبونش از روی نافم رفت پایین…
شلوارمو درآورد. اروم با زبونش شورتم کشید پاهام پایین. پاهامو باز کرد، یه لحظه فقط نگاه کرد، گفت: «سیما… خیسِ خیسی، همهجا برق زده.» بعد سرشو برد پایین. اول فقط با نوک زبونش آروم کوسم و لمس کرد، از پایین تا بالای کوسم لیسید، بعد زبونشو گذاشت رو کلیتم، آروم چرخوند، بعد محکمتر کوسم مکید. من دستامو گرفتم به موهاش، محکم فشارش دادم پایین. دو تا انگشتشو آروم کرد توی کوسم. اول تا نصف انگشت ش بعد تا ته. همزمان زبونش کار میکرد، انگشتاش تو و بیرون میرفتن، یه صدای «چِلک چِلک» میاومد از خیسی کوسم. کمرم قوس برداشت، پاهامو دور سرش قفل کردم، نالهم بلند شد: «کامیار… وای… داره میاد…» یهو همهچیز منفجر شد، ارضام گرفت، اونقدر شدید که بدنم میلرزید،
بلندم کرد، برد رو تخت. شورتش داشت جر میخورد وای اون کیر حداقل ۱۹-۲۰ سانت، کلفت، کله قارچی که رگهاش زده بود بیرون، سرش خیس و براق. گفت: «میخوام تا ته توی کوست حس کنی.» من فقط یا چشام جوابشو دادم. اومد روم، پاهامو گذاشت رو شونههاش، سر کیرش و مالید به کوسم، اول فقط سرش رفت توکوسم ، بعد یهو تا ته فشار داد. جیغ آرومی کشیدم، هم درد بود هم لذت. یه لحظه وایساد تا عادت کنم، بعد شروع کرد آروم تلمبه زدن. هر بار که میرفت تو، صدای برخورد بدنامون بلند میشد. من ناخن کشیدم رو کمرش، اسمشو صدا زدم: «کامیار… عمیقتر… کیرکلفت و میخوام …تا ته بکن توش…کوسم کیرتو میخواد…»
سرعت تلمبه زدنشو بیشتر کرد، محکمتر. سینههام تو دستاش بود، نوک سینههامو میپیچوند. من دیگه فقط ناله میکردم، اسمشم صدا میزدم. منو برگردوند ، داگی شدم … کونم و دادم بالا، دوباره کرد توی کوسم ، این بار خیلی عمیقتر. یه دستش دور کمرم، یه دستش تو موهام، محکم کشید موهامو عقب، همزمان تلمبه میزد. صدای «شلپ شلپ » پر شده بود توی اتاق. همزمان که توی کوسم تلمبه میزد انگشت شستشو خیس کرد، آروم گذاشت رو سوراخ کونم…آروم فشار داد، یه کم رفت تو…، احساس درد داشت ولی بعد که یه کم بیشتر رفت، لذتش دیوونهم کرد. همزمان از جلو و عقب پر بودم، دوباره ارضام گرفت، این بار اونقدر شدید که صدام قطع شد، فقط لرزیدم.
…
نزدیکای اومدن آبش گفت: «میخوام تو دهنت تموم شم.» برگشتم چهار زانو نشستم جلوش. اول با زبونم دور سر کیرش چرخوندم، کلفتی کیرش نمیذاشت تا ته بکنم دهنم ولی تا نصفه کرده بودم تو دهنم. چشمام اشک اومد، ولی لذت میبردم. دستش تو موهام بود، آروم فشارم میداد پایین. چند دقیقه بعد ناله کرد: «سیما… داره میاد…» من عقب نکشیدم. گرم و غلیظ ریخت تو دهنم، چند تا پالس، منم همهشو قورت دادم، حتی یه قطرهشو با زبونم جمع کردم.
افتادیم رو تخت، عرقریزان، نفسنفسزنان. سرشو گذاشت رو سینهم، منم انگشتمو کشیدم رو خط کمرش. گفت: «تا صبح وقت داریم…» خندیدم و گفتم: «تا صبح؟ فکر کنم تا فردا شب هم کم باشه…»
اون شب دو بار دیگه هم باهم فضای اتاق و با سکس پر کردیم. یه بار تو حموم، زیر دوش آب گرم، یه بار رو بالکن، وقتی بارون ریز میاومد و شهر زیر پامون بود…سیمای شهر…
نوشته: نویسنده کم بینا
2 پاسخ به “سیمای شهر…”
کم بینا و کم تجربه
سلام،اگه یکم رو نوشتنت تمرکز کنی تا درست بنویسی دست نوشتنو داری،اگه اشتباهات تایپیتو ندیده بگیریم(آخه به چه دلیل؟اگه داری داستان مینویسی خب پس باید حواست به چیزی که داری مینویسی باشه دیگه)میشه گفت قسمتای سکسی رو بد ننوشتی،اینکه تخیلی باشه یا واقعیت مهم نیست زیاد رو واقعی بودن یا نبودن داستان تاکید نکنیم بهتره و…مرسی