سلام
یه پسرخاله دارم به اسم علی که اراک زندگی میکنه. علی یکم کمبود عقلی داشت و بعضی موقع یه حرفایی می زنه که خیلی ضایع و تابلوست.
دو سالی بود علی من و فهیمه را ندیده بود تا اینکه امسال عید خونه خاله بزرگم که خیلی شلوغ بود دیدیم هم دیگه را. وقتی همه نشسته بودیم برای شام سر سفره بلند از من پرسید پسرخاله از کدوم قصابی گوشت میخری؟ گفتم چطور؟ گفت آخه فهیمه نسبت به قبل خیلی خوشگل و ناز شده. خیلی ضایع شدم داخل جمع ولی منم مثل همه که خندیدن خودما زدم به خنده. بعد شام رفتم بیرون سیگار بکشم دیدم علی هم آمد بیرون. خواستم برم بزنمش که دو سه تا از پسر خاله هام آمدن. وقتی سیگار می کشیدم فکر کردم دیدم این دیوونه متوجه این همه فرق توی زنم شده ولی من خودم نفهمیدم. آخه فهیم سه سال قبل که ازدواج کردیم مانتو و مقنعه جلوی هر مردی غیر من می پوشید اما حالا تو خیابون با ساپورت و تیشرت بالا نافی میره. جلوی مهمون که همه جاش معلومه. رفتم داخل دیدم فهیمه داره چایی میبره. وقتی خم شد تا چایی از سینی بردارند واقعا خوشگل و کردنی بود کونش. رفتم نشستم و متوجه شدم همه دارن کون فهیمه را نگاه میکنن. فهیمه وقتی رسید جلوم و خم شد دیدم کل سینه هاشو میشه دید. خیلی ذهنم درگیر این همه تغییر در عرض ۲ سال شده بود. ترس داشتم نکنه بهم خیانت کرده باشه. خلاصه اون شب گذشت و رفتیم خونه. وقتی رسیدیم خونه گفتم دیدی یه دیوونه چطوری ضایع کردم. گفت خودت میگی دیوونه، تازه چیز بدی نگفت. خیلی ها بهم همین حرف را میزنن. گفت تازه بعد عمل باید ببینن. پرسیدم عمل چی؟ گفت حالا نمیگم که سورپرایز بشی.
قبل خواب دوباره پرسیدم عمل چی را گفتی که بازم جوابم را نداد. گفتم وقتی داشتی چایی می گرفتی جلوی مهمونا همه داشتن کون تو را نگاه میکردن که خیلی سکسی شده. خندید و گفت حسودی نکن بزار نگاه کنن کم نمیشه ازش. گفتم امشب بزار از کون بکنم که قبول کرد و سکس توپی از کون کردم.
فردا خونه بودم و فکرم درگیر این بود که دلیل این همه تغییر چیه و ترس از اینکه زنم خیانت کرده باشه داشت دیوونم میکرد. به فهیم گفتم من میرم خونه دوستم عید دیدنی. گفت چرا تنها میری که گفتم مجردی زندگی میکنه. از خونه زدم بیرون و داشتم پیاده میرفتم طرف پارک که دیدم مغازه احمد بازه.(احمد آرایشگاه داره و مجرده ولی چند سال بزرگتر از منه. خیلی ذهن بازی داره و خیلی باهاش مشورت میکنم. خیلی میاد خونه با من و زنم قلیون میکشه) رفتم داخل و عید را تبریک گفتم بهش. داشت برای مشتری سشوار می کشید گفت بشین الان تموم میشه کارم. پرسید چته مشکلی پیش آمده؟ گفتم نه فقط ذهنم درگیره موضوعی شده. مشتریش که رفت نشست جلوم و گفت بگو چی شده. منم گفتم موضوع دیشب را که علی چی گفت. پرسید تغییراتی که فهیمه کرده دوست داری یا نه؟ گفتم دوست دارم ولی میترسم از اینکه یکی زیر پاش بشینه و از راه به در کنه. گفت میشه باهم روک باشیم. گفتم آره راحت باش. گفت میترسی فهیمه رابطه داره با کسی. گفتم آره از این بابت میترسم. پرسید خوب بر فرض رابطه داره سکس هم داره چیکار میکنی؟ گفتم نمیدونم ولی باید بدونم یا نه. گفت از زن و زندگیت الان راضی هستی؟ گفتم آره. گفت پس خراب نکن و بزار همینجور بمونه. گفتم اینجور میگی آدم بیشتر میترسه. پرسید ترس از چی؟ گفتم رابطه داشتن زنم. گفت رضا اگه زن و زندگیت رو دوست داری از این فکرا بیا بیرون و بزار همینجور بمونه.
پرسیدم احمد چیزی از زنم دیدی بگو روح مادرت. عصبی شد گفت روح مادر من را چرا قسم میدی. بلند شد و گفت پاشو برو سر زندگیت و مثل همیشه سرت را بکن داخل برف. ارومش کردم و گفتم چرا عصبی میشی ببند مغازه را بریم یه قهوه بخوریم آروم بشی. گفت دیگه نمیخوام روح مادرم را قسم بدی. معذرت خواهی کردم و گفتم بیا تا بریم. رفتم بیرون سیگار روشن کردم تا مغازه را بست و پیاده راه افتادیم. گفتم قسم نمی دم ولی اگه چیزی دیدی یا میدونی بهم بگو. گفت واقعا تو خبر نداری از کارای زنت. گفت هر روز با یکی میره و شب یکی دیگه میاره میرسونه. تیپ و لباس هاش معلوم نیست چه… گفتم از تو بعیده احمد. گفتم هرکس از اسنپ استفاده کرد و لباس هاش یکم باز بود که نباید فکر کنیم خرابه. گفت تو درست میگی من ازت معذرت می خواهم. تا حرفش تموم شد گوشیم زنگ خورد که زنم بود. جواب دادم که گفت حوصلم سر رفته بیا بریم شهربازی. گفتم الان با احمد دارم میرم جایی نمیتونم بیام. گفت زود تموم کن و با احمد باهم بیایید تا منم ناهار آماده کنم. احمد که صدا را می شنید با اشاره گفت من نمیام. گفتم احمد میگه نمیام. گفت گوشی را بهش بده. نفهمیدم چی به احمد میگفت ولی احمد فقط میگفت چشم. بعد تلفن احمد گفت واقعا حیف این زن که شده زن تو. گفتم الان که داشتی حرفای دیگه ای میزدی. گفت تو باعث میشی من اینجوری کنم. گفت فهیمه زنت خیلی خوب و ماهه قدرش را بدون. بزار هرکی هرچی میخواد بگه مهم شما دو نفرید. قهوه بخوریم و برگردیم که دیر نشه. وقتی برگشتیم احمد گفت تو برو آماده شدید زنگ بزن بیام دنبالتون که بریم. گفتم بیا تا بریم باهم ،گفت من میرم یه هدیه برای فهیمه بگیرم دست خالی زشته.
رفت و منم آمدم خونه.فهیم گفت احمد کو؟ گفتم قرار شد تا زنگ زدم بیاد دنبالمون. فهیم گفت تا وسایل را ببری پایین منم آماده شدم. وسایل را بردم پایین و زنگ به احمد زدم گفتم ما آماده شدیم هر وقت خواستی بیا دم در تا بریم. تلفن که تموم شد سیگار روشن کردم و روی سکو دم در نشستم و رفتم داخل گوشیم. داشتم فیلم و عکس سکسی می دیدم که احمد جلوم ترمز کرد و گفت بیار تا بچینم وسایل را. وسایل را چیدیم و نشستیم توی ماشین زنگ زدم به زنم که رد تماس داد. نشستم تو ماشین که در باز شد و فهیم وسیله به دست آمد بیرون. احمد پیاده شد و رفت وسایل را گرفت و آورد گذاشت داخل صندوق و برگشت با فهیم احوالپرسی کرد و تبریک سال نو را داد. وقتی فهیم نشست تو ماشین گفتم چقدر وسیله برای یه ناهار میاری مگه سفر قندهاره. گفت احمد باور میکنی اول و آخرین سفرمون ماه عسل شمال بود. احمد گفت یعنی سه سال که باهم ازدواج کردید سفر نرفتید. گفتم آره. اول باور نمیکرد حرف من تا رضا خودش گفت راست میگه. گفت تو دیگه کی هستی رضا. رسیدیم به شهربازی من و فهیم پیاده شدیم تا احمد ماشین را ببره پارکینگ و بیاد تا بریم داخل که تازه متوجه شدم چی پوشیده فهیمه. دامن جین تا زانو که بغل چاک داشت با تیشرت تنگ و چسبان که ناف و شکمش معلوم بود.
یه پسرخاله دارم به اسم علی که اراک زندگی میکنه. علی یکم کمبود عقلی داشت و بعضی موقع یه حرفایی می زنه که خیلی ضایع و تابلوست.
دو سالی بود علی من و فهیمه را ندیده بود تا اینکه امسال عید خونه خاله بزرگم که خیلی شلوغ بود دیدیم هم دیگه را. وقتی همه نشسته بودیم برای شام سر سفره بلند از من پرسید پسرخاله از کدوم قصابی گوشت میخری؟ گفتم چطور؟ گفت آخه فهیمه نسبت به قبل خیلی خوشگل و ناز شده. خیلی ضایع شدم داخل جمع ولی منم مثل همه که خندیدن خودما زدم به خنده. بعد شام رفتم بیرون سیگار بکشم دیدم علی هم آمد بیرون. خواستم برم بزنمش که دو سه تا از پسر خاله هام آمدن. وقتی سیگار می کشیدم فکر کردم دیدم این دیوونه متوجه این همه فرق توی زنم شده ولی من خودم نفهمیدم. آخه فهیم سه سال قبل که ازدواج کردیم مانتو و مقنعه جلوی هر مردی غیر من می پوشید اما حالا تو خیابون با ساپورت و تیشرت بالا نافی میره. جلوی مهمون که همه جاش معلومه. رفتم داخل دیدم فهیمه داره چایی میبره. وقتی خم شد تا چایی از سینی بردارند واقعا خوشگل و کردنی بود کونش. رفتم نشستم و متوجه شدم همه دارن کون فهیمه را نگاه میکنن. فهیمه وقتی رسید جلوم و خم شد دیدم کل سینه هاشو میشه دید. خیلی ذهنم درگیر این همه تغییر در عرض ۲ سال شده بود. ترس داشتم نکنه بهم خیانت کرده باشه. خلاصه اون شب گذشت و رفتیم خونه. وقتی رسیدیم خونه گفتم دیدی یه دیوونه چطوری ضایع کردم. گفت خودت میگی دیوونه، تازه چیز بدی نگفت. خیلی ها بهم همین حرف را میزنن. گفت تازه بعد عمل باید ببینن. پرسیدم عمل چی؟ گفت حالا نمیگم که سورپرایز بشی.
قبل خواب دوباره پرسیدم عمل چی را گفتی که بازم جوابم را نداد. گفتم وقتی داشتی چایی می گرفتی جلوی مهمونا همه داشتن کون تو را نگاه میکردن که خیلی سکسی شده. خندید و گفت حسودی نکن بزار نگاه کنن کم نمیشه ازش. گفتم امشب بزار از کون بکنم که قبول کرد و سکس توپی از کون کردم.
فردا خونه بودم و فکرم درگیر این بود که دلیل این همه تغییر چیه و ترس از اینکه زنم خیانت کرده باشه داشت دیوونم میکرد. به فهیم گفتم من میرم خونه دوستم عید دیدنی. گفت چرا تنها میری که گفتم مجردی زندگی میکنه. از خونه زدم بیرون و داشتم پیاده میرفتم طرف پارک که دیدم مغازه احمد بازه.(احمد آرایشگاه داره و مجرده ولی چند سال بزرگتر از منه. خیلی ذهن بازی داره و خیلی باهاش مشورت میکنم. خیلی میاد خونه با من و زنم قلیون میکشه) رفتم داخل و عید را تبریک گفتم بهش. داشت برای مشتری سشوار می کشید گفت بشین الان تموم میشه کارم. پرسید چته مشکلی پیش آمده؟ گفتم نه فقط ذهنم درگیره موضوعی شده. مشتریش که رفت نشست جلوم و گفت بگو چی شده. منم گفتم موضوع دیشب را که علی چی گفت. پرسید تغییراتی که فهیمه کرده دوست داری یا نه؟ گفتم دوست دارم ولی میترسم از اینکه یکی زیر پاش بشینه و از راه به در کنه. گفت میشه باهم روک باشیم. گفتم آره راحت باش. گفت میترسی فهیمه رابطه داره با کسی. گفتم آره از این بابت میترسم. پرسید خوب بر فرض رابطه داره سکس هم داره چیکار میکنی؟ گفتم نمیدونم ولی باید بدونم یا نه. گفت از زن و زندگیت الان راضی هستی؟ گفتم آره. گفت پس خراب نکن و بزار همینجور بمونه. گفتم اینجور میگی آدم بیشتر میترسه. پرسید ترس از چی؟ گفتم رابطه داشتن زنم. گفت رضا اگه زن و زندگیت رو دوست داری از این فکرا بیا بیرون و بزار همینجور بمونه.
پرسیدم احمد چیزی از زنم دیدی بگو روح مادرت. عصبی شد گفت روح مادر من را چرا قسم میدی. بلند شد و گفت پاشو برو سر زندگیت و مثل همیشه سرت را بکن داخل برف. ارومش کردم و گفتم چرا عصبی میشی ببند مغازه را بریم یه قهوه بخوریم آروم بشی. گفت دیگه نمیخوام روح مادرم را قسم بدی. معذرت خواهی کردم و گفتم بیا تا بریم. رفتم بیرون سیگار روشن کردم تا مغازه را بست و پیاده راه افتادیم. گفتم قسم نمی دم ولی اگه چیزی دیدی یا میدونی بهم بگو. گفت واقعا تو خبر نداری از کارای زنت. گفت هر روز با یکی میره و شب یکی دیگه میاره میرسونه. تیپ و لباس هاش معلوم نیست چه… گفتم از تو بعیده احمد. گفتم هرکس از اسنپ استفاده کرد و لباس هاش یکم باز بود که نباید فکر کنیم خرابه. گفت تو درست میگی من ازت معذرت می خواهم. تا حرفش تموم شد گوشیم زنگ خورد که زنم بود. جواب دادم که گفت حوصلم سر رفته بیا بریم شهربازی. گفتم الان با احمد دارم میرم جایی نمیتونم بیام. گفت زود تموم کن و با احمد باهم بیایید تا منم ناهار آماده کنم. احمد که صدا را می شنید با اشاره گفت من نمیام. گفتم احمد میگه نمیام. گفت گوشی را بهش بده. نفهمیدم چی به احمد میگفت ولی احمد فقط میگفت چشم. بعد تلفن احمد گفت واقعا حیف این زن که شده زن تو. گفتم الان که داشتی حرفای دیگه ای میزدی. گفت تو باعث میشی من اینجوری کنم. گفت فهیمه زنت خیلی خوب و ماهه قدرش را بدون. بزار هرکی هرچی میخواد بگه مهم شما دو نفرید. قهوه بخوریم و برگردیم که دیر نشه. وقتی برگشتیم احمد گفت تو برو آماده شدید زنگ بزن بیام دنبالتون که بریم. گفتم بیا تا بریم باهم ،گفت من میرم یه هدیه برای فهیمه بگیرم دست خالی زشته.
رفت و منم آمدم خونه.فهیم گفت احمد کو؟ گفتم قرار شد تا زنگ زدم بیاد دنبالمون. فهیم گفت تا وسایل را ببری پایین منم آماده شدم. وسایل را بردم پایین و زنگ به احمد زدم گفتم ما آماده شدیم هر وقت خواستی بیا دم در تا بریم. تلفن که تموم شد سیگار روشن کردم و روی سکو دم در نشستم و رفتم داخل گوشیم. داشتم فیلم و عکس سکسی می دیدم که احمد جلوم ترمز کرد و گفت بیار تا بچینم وسایل را. وسایل را چیدیم و نشستیم توی ماشین زنگ زدم به زنم که رد تماس داد. نشستم تو ماشین که در باز شد و فهیم وسیله به دست آمد بیرون. احمد پیاده شد و رفت وسایل را گرفت و آورد گذاشت داخل صندوق و برگشت با فهیم احوالپرسی کرد و تبریک سال نو را داد. وقتی فهیم نشست تو ماشین گفتم چقدر وسیله برای یه ناهار میاری مگه سفر قندهاره. گفت احمد باور میکنی اول و آخرین سفرمون ماه عسل شمال بود. احمد گفت یعنی سه سال که باهم ازدواج کردید سفر نرفتید. گفتم آره. اول باور نمیکرد حرف من تا رضا خودش گفت راست میگه. گفت تو دیگه کی هستی رضا. رسیدیم به شهربازی من و فهیم پیاده شدیم تا احمد ماشین را ببره پارکینگ و بیاد تا بریم داخل که تازه متوجه شدم چی پوشیده فهیمه. دامن جین تا زانو که بغل چاک داشت با تیشرت تنگ و چسبان که ناف و شکمش معلوم بود.
نوشته: رضا
12 پاسخ به “سکس زنم با احمد داخل استخر ویلا (۱)”
نفهمیدم این و رضا نوشته یا فهیمه در اصل نوشته از زبان رضا. خلاصه داستانی شده خودش .
آما رفتار رضا خودش ایراد داره ، اینکه زنش با وسایل میاد احمد باید پیاده شود که وسایل و بگیره از دست زنش ؟ یا مواردی دیگه که خودبخود مشکل ساز هست
خوب نبود🙌🏻
ادامه شو بزار سریعتر
چرا تو این سایت همه احمدها آرایشگرن و بکن!
بیناموص
جدیدا چرا همه بکنا آرایشگر شدن یا یه کونی ک شغلشم ارایشگریه و تو کف زنای محله اس اینارو مینویسه
خودت کسخلی که هیچ اماااخدا پدر و مادر ساقیت رو بیامرزهدمش گرمپولش حلالش😂👉
کاش احمد شده بودیم و ارایشگراینم نشدیم ای به شانس
تکراریه، فکر کنم قبلا تو یه قسمت گذاشته بودن، احمد زنه رو میکنه، دوست پسر فهیمه بوده و فهیمه رو میکرده و …
رضا خودش گفت ؟مگه رضا اول شخص مفرد نبودمگه به عنوان دانای کل راوی قصه نبود 🤔آخراش جق زدی آره کوصکش ؟ای کوصکش جقی خیال پرداز، ای رضا
اون احمد دیوثی ک زیر داستانها بعد از جق زدنش فحش میده چرا زیر این داستانیی اسم احمد توشه نمینویسته توهمات جقی و فلان؟ 😂دیوث خودش داستان نویسه جقیه اعظمه بعد زیر داستانا اینجوری مینویسه ک بیشتر دیده بشن،وگرنه اگه اونجوری میگفت ک همه میفهمیدن بی غیرته