بچه ها با توجه به اینکه ازم پرسیدید چستیتی چیه، اینم عکسش:

حالا بریم سراغ ادامه داستان…
صدای ضربان قلبمو می شنیدم، اگه بره به همه بگه چی؟
باید برگردم برم باهاش حرف بزنم، خواستم برم بیرون که یادم افتاد هنوز ارایشمو پاک نکردم و لباس زنونه تنمه…
خیلی سریع رفتم زیر دوش و سعی کردم ارایشو لاکامو پاک کنم. تا اب خورد به بدنم سوزش سوراخم شروع شد… یه جور میسوخت و درد میکرد که واقعا رو پا وایسادن هم برام سخت بود. به هر زحمتی بود دوش گرفتمو یه ذره کرم بی حسی زدم بهش تا بلکه آروم تر بشه دردش. لبه هاش کامل بیرون زده بود و کبود شده بود. درد کونم باعث شد اصلا فراموش کنم که باید برم پایین و با مرده حرف بزنم.
سریع لباسامو تنم کردم و رفتم پایین… تو اشپزخونه نبود برگشتم برم بالا که صدای باز شدن درشون اومد… نفسم بند اومده بود…
سرشو از اتاق بیرون اوردو بهم اشاره کرد که برم تو اتاقش… استرس نمیزاشت فک کنم… بعد چند ثانیه به خودم اومدم و دیدم داره بازم اشاره میکنه بهم…
رفتم سمت اتاقشون و به محض اینکه وارد شدم اروم منو کشید تو و درو بست.
-چرا نمیای پس؟
قفل بودم، نمیتونستم حتی جوابشو بدم.
-چرا حرف نمیزنی؟ نترس بابا کاری باهات ندارم.
پاهام میلرزید و حس نداشت. خودمو جمع کردم و ازش پرسیدم خانومت کجاست؟
-خونه خواهرشه امشب. اون و شوهرش دو سال قبل ما اومدن. خیالت راحت باشه، کسی نمیاد امشب.
یه ذره استرسم کمتر شد، خواستم بهش بگم که من یه سیسی هستم که خودش دوباره شروع کرد…
-ترنسی درسته؟ از همون روز اول که دیدمت فهمیدم، از راه رفتنت معلوم بود یه جای کارت میلنگه…
+راه رفتنم؟ مگه چطوریه؟
-مثل کونیایی دیگه، مثل اوبیا…
از صریح حرف زدنش شوکه شده بودم که دوباره ادامه داد…
-بعضی وقتا یه جوری راه میری که انگار گاییدنت…
ترسیده بودم، حرفاش تحریکم میکرد ولی حس ترس، قوی تر از حس شهوت بود، دوباره شروع کرد…
-باید خودتو میدیدی وقتی اومدی تو امشب، وقت بالا رفتن از پله ها رو پات نبودی. راستشو بگو شیطون سکس داشتی؟
من گیج بودم هنوز، ناخودآگاه بعد از چند ثانیه پریدم وسط حرفشو گفتم میشه امشب چیزی که دیدی بین خودمون بمونه؟ من بهشون در مورد خودم نگفتم، اگه بفهمن ممکنه تو کیسم اذیت شم…
-امشب مگه چی دیدم من؟ راستی اسم زنونت چیه؟
این حرفش یه ذره حالمو بهتر کرد، فهمیدم دنبال آتو نیست…
+اسمم کلاراست
-چه کُسی شده بودی امشب، باورم نمیشد وقتی دیدمت. از کی شروع کردی؟
+از وقتی یادمه اینطوری بودم، دوست داشتم زن باشم
-یعنی زنی؟…
بهش در مورد خودم توضیح دادم و حسایی که داشتمو بهش گفتم. در مورد اتفاقای شب هم باهاش حرف زدم. دهنش وا مونده بود. با کلی اصرار ازم خواست سوراخمو بهش نشون بدم.
خجالت میکشیدم ولی اروم اروم شلوارمو دراوردم و پشت بهش وایسادم. آروم لپای کونمو باز کرد و دست زد به سوراخم. هنوز میسوخت
+اخ نکن لطفا میسوزه
-این واقعا کُسه دختر، جر خوردی، همش قرمز شده…
+اره درد میکنه…
دستش اروم اروم اومد سمت کیرم، خشک شدم…
+چیکار میکنی؟
-این چیه بستی؟
هیچوقت خوشم نمیومده که یه مرد با کیرم بازی کنه. خودمو جمع کردمو خواستم لباسمو بپوشم که بازم پرسید این چیه بستی؟
-چستیتی…
لباسمو پوشیدم و بهش دلیل بستنش و گفتم. از رو شلوارش معلوم بود که سیخ کرده…
-میشه بکنمت امشب؟
یه دفعه پرسیدن این سوالش دوباره شوکم کرد…
+تو زن داری؟ بعدشم من نمیتونم واقعا درد اذیتم میکنه
-خیلی حشریم کردی، تورو خدا بزار بکنمت
+میگم رو پام نمیتونم وایسم، بعدشم من گی نیستم، باید زنونگی کنم و حس داشته باشم برای دادن. الان اصلا حسشو ندارم، درد دارم. بعدشم تو متاهلی…
بلند شد و با یه خشمی دستمو گرفت و به زور منو نشوند رو تخت…
-به توچه که من زن دارم جنده، در بیار اون کُستو…
خیلی تو زندگیم پیش اومده بود که بهم تجاوز کرده بودن، اما اون شب تو اون موقعیت…
+چرا اینطوری حرف میزنی؟
-خفه شو بابا جنده دوزاری، دربیار میگم، وگرنه صبح بهتره با لباس زنونه بیای بیرون جنده خانوم…
باورم نمیشد که این حرفارو داره بهم میزنه، یخ شده بودم که با صداش به خودم اومدم…
داشت به زور شلوارمو در میاورد، نه که نمیتونستم ولی حتی فکر به اینکه همه بفهمن زورمو گرفته بود و نمیذاشت مقاومت کنم. از طرفی هم هرچی بیشتر بهش التماس میکردم انگار وحشی تر میشد…
دیگه بی حس و شل بودم و اونم تموم لباسامو درآورد…
منو خوابوند به شکم روی تختشو خودش افتاد روم و شروع کرد گردنمو خوردن و کیرشم میمالید به کونم…
یه ذره تف زد سر کیرشو سعی کرد بزاره تو…
دنیا داشت دور سرم میچرخید، با وجود اینکه کیرش نسبتا کوچیک بود ولی کبودی و درد سوراخم امونمو بریده بود. سرم گیج میرفت و فقط التماسش میکردم که لای پام بزاره. ولی حیوون اصلا رحم تو وجودش نبود. با یه حرکت کل کیرشو کرد تو سوراخم. تشکو از درد گاز گرفتمو زدم زیر گریه…
شروع کرد مثل وحشیا تلمبه زدن و درد تا استخونم رفته بود. با هر تلمبش انگار جونمو از بدنم میکشیدن بیرون…
همه تجاوزهایی که بهم شده بود اومد جلوی چشمم…
سعی کرد کونمو بیاره بالا و داگی بخوابونتم ولی توان حرکت نداشتم… چند بار سعی کرد ولی نمیتونستم…
تف مالید به سوراخم و دوباره کرد توش. دیگه حتی حس گریه کردنم نداشتم…
عرقش می چکید رو پشتم. کلافه شده بود. سوراخم بخاطر سکس با رابی و مارک گشاد شده بود و همین باعث شل شدنش شده بود…
-غار شدی که جنده…
هی کیرشو میکشید بیرون و دوباره میکرد تو.
دردش با هر بار بیرون کشیدن و توش کردن تازه میشد…
حس کردم کیرش سفت تر شده که یه دفعه گردنمو گرفت و حس کردم که سوراخم گرم شد… درد تا عمق وجودم رخنه کرده بود. پاهامو دیگه حس نمیکردم…
همونطوری افتاد روم… حس میکردم کیرش داره تو کونم کوچیک تر میشه. با هر زحمتی که بود که زدمش کنارو سعی کردم بلند شم…
پاهام دیگه حسی نداشت، حتی نمیخواستم یه لحظه هم اونجا بمونم. شلوارمو تنم کردمو سعی کردم بلند شم. سرپا شدم، حس میکردم ابش داره از سوراخم میاد بیرون. تو دنیای خودم نبودم که صداش به خودم آوردتم…
-ببخشید، بخدا نمیخواستم اینطوری بشه…
حتی حس تنفرم نداشتم تو اون لحظه، فقط درد بود و بی حسی…
سر کیر خودمم چند قطره منی بیرون زده بود که نمیدونستم آبم اومده یا ترشحه. دوباره صداش اومد.
-بیا اینجا کلارا، بیا حرف بزنیم…
با هر زحمتی بود به حرف اومدم و گفتم که درد دارم میخوام برم. بازم تن صداش عوض شد…
-وقتی میگم بیا حرف بزنیم میگی چشم
دیگه میخواست چه بلایی سرم بیاره. بی اعتنا به حرفش سعی کردم برم…
-باشه برو، گفتم اینارو ببینی کیف کنی…
برگشتم ببینم چی میگه که دیدم صفحه گوشیشو روبروم گرفته…
دوباره بدنم خالی شد…

حالا بریم سراغ ادامه داستان…
صدای ضربان قلبمو می شنیدم، اگه بره به همه بگه چی؟
باید برگردم برم باهاش حرف بزنم، خواستم برم بیرون که یادم افتاد هنوز ارایشمو پاک نکردم و لباس زنونه تنمه…
خیلی سریع رفتم زیر دوش و سعی کردم ارایشو لاکامو پاک کنم. تا اب خورد به بدنم سوزش سوراخم شروع شد… یه جور میسوخت و درد میکرد که واقعا رو پا وایسادن هم برام سخت بود. به هر زحمتی بود دوش گرفتمو یه ذره کرم بی حسی زدم بهش تا بلکه آروم تر بشه دردش. لبه هاش کامل بیرون زده بود و کبود شده بود. درد کونم باعث شد اصلا فراموش کنم که باید برم پایین و با مرده حرف بزنم.
سریع لباسامو تنم کردم و رفتم پایین… تو اشپزخونه نبود برگشتم برم بالا که صدای باز شدن درشون اومد… نفسم بند اومده بود…
سرشو از اتاق بیرون اوردو بهم اشاره کرد که برم تو اتاقش… استرس نمیزاشت فک کنم… بعد چند ثانیه به خودم اومدم و دیدم داره بازم اشاره میکنه بهم…
رفتم سمت اتاقشون و به محض اینکه وارد شدم اروم منو کشید تو و درو بست.
-چرا نمیای پس؟
قفل بودم، نمیتونستم حتی جوابشو بدم.
-چرا حرف نمیزنی؟ نترس بابا کاری باهات ندارم.
پاهام میلرزید و حس نداشت. خودمو جمع کردم و ازش پرسیدم خانومت کجاست؟
-خونه خواهرشه امشب. اون و شوهرش دو سال قبل ما اومدن. خیالت راحت باشه، کسی نمیاد امشب.
یه ذره استرسم کمتر شد، خواستم بهش بگم که من یه سیسی هستم که خودش دوباره شروع کرد…
-ترنسی درسته؟ از همون روز اول که دیدمت فهمیدم، از راه رفتنت معلوم بود یه جای کارت میلنگه…
+راه رفتنم؟ مگه چطوریه؟
-مثل کونیایی دیگه، مثل اوبیا…
از صریح حرف زدنش شوکه شده بودم که دوباره ادامه داد…
-بعضی وقتا یه جوری راه میری که انگار گاییدنت…
ترسیده بودم، حرفاش تحریکم میکرد ولی حس ترس، قوی تر از حس شهوت بود، دوباره شروع کرد…
-باید خودتو میدیدی وقتی اومدی تو امشب، وقت بالا رفتن از پله ها رو پات نبودی. راستشو بگو شیطون سکس داشتی؟
من گیج بودم هنوز، ناخودآگاه بعد از چند ثانیه پریدم وسط حرفشو گفتم میشه امشب چیزی که دیدی بین خودمون بمونه؟ من بهشون در مورد خودم نگفتم، اگه بفهمن ممکنه تو کیسم اذیت شم…
-امشب مگه چی دیدم من؟ راستی اسم زنونت چیه؟
این حرفش یه ذره حالمو بهتر کرد، فهمیدم دنبال آتو نیست…
+اسمم کلاراست
-چه کُسی شده بودی امشب، باورم نمیشد وقتی دیدمت. از کی شروع کردی؟
+از وقتی یادمه اینطوری بودم، دوست داشتم زن باشم
-یعنی زنی؟…
بهش در مورد خودم توضیح دادم و حسایی که داشتمو بهش گفتم. در مورد اتفاقای شب هم باهاش حرف زدم. دهنش وا مونده بود. با کلی اصرار ازم خواست سوراخمو بهش نشون بدم.
خجالت میکشیدم ولی اروم اروم شلوارمو دراوردم و پشت بهش وایسادم. آروم لپای کونمو باز کرد و دست زد به سوراخم. هنوز میسوخت
+اخ نکن لطفا میسوزه
-این واقعا کُسه دختر، جر خوردی، همش قرمز شده…
+اره درد میکنه…
دستش اروم اروم اومد سمت کیرم، خشک شدم…
+چیکار میکنی؟
-این چیه بستی؟
هیچوقت خوشم نمیومده که یه مرد با کیرم بازی کنه. خودمو جمع کردمو خواستم لباسمو بپوشم که بازم پرسید این چیه بستی؟
-چستیتی…
لباسمو پوشیدم و بهش دلیل بستنش و گفتم. از رو شلوارش معلوم بود که سیخ کرده…
-میشه بکنمت امشب؟
یه دفعه پرسیدن این سوالش دوباره شوکم کرد…
+تو زن داری؟ بعدشم من نمیتونم واقعا درد اذیتم میکنه
-خیلی حشریم کردی، تورو خدا بزار بکنمت
+میگم رو پام نمیتونم وایسم، بعدشم من گی نیستم، باید زنونگی کنم و حس داشته باشم برای دادن. الان اصلا حسشو ندارم، درد دارم. بعدشم تو متاهلی…
بلند شد و با یه خشمی دستمو گرفت و به زور منو نشوند رو تخت…
-به توچه که من زن دارم جنده، در بیار اون کُستو…
خیلی تو زندگیم پیش اومده بود که بهم تجاوز کرده بودن، اما اون شب تو اون موقعیت…
+چرا اینطوری حرف میزنی؟
-خفه شو بابا جنده دوزاری، دربیار میگم، وگرنه صبح بهتره با لباس زنونه بیای بیرون جنده خانوم…
باورم نمیشد که این حرفارو داره بهم میزنه، یخ شده بودم که با صداش به خودم اومدم…
داشت به زور شلوارمو در میاورد، نه که نمیتونستم ولی حتی فکر به اینکه همه بفهمن زورمو گرفته بود و نمیذاشت مقاومت کنم. از طرفی هم هرچی بیشتر بهش التماس میکردم انگار وحشی تر میشد…
دیگه بی حس و شل بودم و اونم تموم لباسامو درآورد…
منو خوابوند به شکم روی تختشو خودش افتاد روم و شروع کرد گردنمو خوردن و کیرشم میمالید به کونم…
یه ذره تف زد سر کیرشو سعی کرد بزاره تو…
دنیا داشت دور سرم میچرخید، با وجود اینکه کیرش نسبتا کوچیک بود ولی کبودی و درد سوراخم امونمو بریده بود. سرم گیج میرفت و فقط التماسش میکردم که لای پام بزاره. ولی حیوون اصلا رحم تو وجودش نبود. با یه حرکت کل کیرشو کرد تو سوراخم. تشکو از درد گاز گرفتمو زدم زیر گریه…
شروع کرد مثل وحشیا تلمبه زدن و درد تا استخونم رفته بود. با هر تلمبش انگار جونمو از بدنم میکشیدن بیرون…
همه تجاوزهایی که بهم شده بود اومد جلوی چشمم…
سعی کرد کونمو بیاره بالا و داگی بخوابونتم ولی توان حرکت نداشتم… چند بار سعی کرد ولی نمیتونستم…
تف مالید به سوراخم و دوباره کرد توش. دیگه حتی حس گریه کردنم نداشتم…
عرقش می چکید رو پشتم. کلافه شده بود. سوراخم بخاطر سکس با رابی و مارک گشاد شده بود و همین باعث شل شدنش شده بود…
-غار شدی که جنده…
هی کیرشو میکشید بیرون و دوباره میکرد تو.
دردش با هر بار بیرون کشیدن و توش کردن تازه میشد…
حس کردم کیرش سفت تر شده که یه دفعه گردنمو گرفت و حس کردم که سوراخم گرم شد… درد تا عمق وجودم رخنه کرده بود. پاهامو دیگه حس نمیکردم…
همونطوری افتاد روم… حس میکردم کیرش داره تو کونم کوچیک تر میشه. با هر زحمتی که بود که زدمش کنارو سعی کردم بلند شم…
پاهام دیگه حسی نداشت، حتی نمیخواستم یه لحظه هم اونجا بمونم. شلوارمو تنم کردمو سعی کردم بلند شم. سرپا شدم، حس میکردم ابش داره از سوراخم میاد بیرون. تو دنیای خودم نبودم که صداش به خودم آوردتم…
-ببخشید، بخدا نمیخواستم اینطوری بشه…
حتی حس تنفرم نداشتم تو اون لحظه، فقط درد بود و بی حسی…
سر کیر خودمم چند قطره منی بیرون زده بود که نمیدونستم آبم اومده یا ترشحه. دوباره صداش اومد.
-بیا اینجا کلارا، بیا حرف بزنیم…
با هر زحمتی بود به حرف اومدم و گفتم که درد دارم میخوام برم. بازم تن صداش عوض شد…
-وقتی میگم بیا حرف بزنیم میگی چشم
دیگه میخواست چه بلایی سرم بیاره. بی اعتنا به حرفش سعی کردم برم…
-باشه برو، گفتم اینارو ببینی کیف کنی…
برگشتم ببینم چی میگه که دیدم صفحه گوشیشو روبروم گرفته…
دوباره بدنم خالی شد…
پ ن: من اینجا فقط سعی دارم تجربه هامو بگم و سعی کنم زندگی و فشارایی که وقتی سعی کردم پروانه بشمو بگم، همین.
اینم یه عکس از اون شبم تو کلاب…
اگه دوست داشتید ادامه میدم…
کلارا
نوشته: کلارا
5 پاسخ به “سکس تو نایت کلاب (۲)”
خوبه
کیر توت
کلارا جان میشه خصوصی پیام بدی؟ کارت دارم عزیزم
ادامه بده و یکم از نود هات هم تو داستان استفاده بکن
تتوی قشنگی داری