مجددا چند روز بعد بهم پیام داد و منم دعوتش کردم دفتر. اون روز دفتر خلوت تر بود و رفتیم تو یکی از اتاقهای جلسه. بیشتر صحبتها کاری بود و وسطاش هم یکم با هم لاس میزدیم. البته خیلی ملو. هر دو می خواستیم یه حدی نگه داریم مثلا. این رفت وآمدها بیشتر شد و البته صمیمیت هم بینمون بیشتر شد. جوری شد که یبار بهش گفتم پاهات خیلی قشنگن. اونم گفت جدی؟ و یکم نزدیک تر شد بهم. دلمو زدم به دریا و دستمو گذاشتم رو پاش. نگام کرد و گفت یکی میاد میبینه ها. گفتم خب ببینه مگه چیکار کردم؟ هیچی نگفت. اون روز گذشت و باز هم اومد و من هر بار بیشتر به پاهاش دست میزدم. یه روز گفت میشه مراعات کنی؟ گفتم نه! من با تو دوستم و کار بدی نمیکنم. جوری که من پاهاشو میمالیدم کاملا مشخص بود که جنسیه و دوستانه نیست. ولی هر دو خودمونو میزدیم به اون راه. بهم میگفت لطفا هیچ پیامی بهم نده تو تلگرام. چون شوهرم گوشی رو چک میکنه معمولا. منم که این رفتارا رو دیدم گفتم که علیرضا اینو بالاخره میکنی. زهرا یه اخلاق عجیبی داشت. به نظرم خودشو قربانی میدید. کلا از بچگی لوس بوده و با اولین آدمی که دیده ازدواج کرده. پسره یه آدم کیری فیس بود. میگفت تو خیلی چیزا میدونی و هیکلت هم خوبه. خوبم بلدی حرف بزنی. از این چیزات خوشم میاد. یه روز یه کار اداری داشت و بهم زنگ زد. بهش گفتم همونجا باشه تا بیام. رفتم پیشش و کارشو انجام دادیم و برگشتیم.خونش تو راه دفتر بود. دم خونه پیادش کردم. تعارف کرد برم بالا. گفتم من بی جنبم زهرا، میایما! گفت خره تعارف حالیت نمیشه. بیای بالا میخوای همش منو بمالی بعد شوهرم بیاد چی بهش بگم؟؟؟ و بعدش بی خداحافظی رفت بالا. خیلی ناراحت شدم. یکم راه رفتم و بالاخره طاقت نیاوردم و بهش زنگ زدم. گفتم مگه میخواستم چکارت کنم؟ خیلی الکی شک داری و بهم برخورد. گفت خب برخورد که خورد. من که میدونم اگه بیای بالا چی میشه، تو هم میدونی. پس خیلی پررو نشو و بعد قطع کرد! انقدر بهم برخورد که نگو. حس بدی گرفتم. تصمیم گرفتم جوابشو ندم دیگه. تو یک ماه بعدش نه من بهش زنگ زدم نه اون بهم زنگ زد. سر یه ماجرایی ایرانی های اون شهر قرار یه مراسمی گذاشته بودن. منم رفتم. وسطای مراسم زهرا رو دیدم با شوهرش. سلام کرد و لبخند زد. منم رومو کردم اونور! اخر مراسم شوهرش اومد جلو و باهام سلام و علیک کرد و از کمکهایی که به زنش کردم و میکنم تشکر کرد! منم حال عجیبی داشته بخاطر رفتار زهرا و شوهرش و از یه طرف میخواستم خودمو نگه دارم و به زهرا نگاه نکنم. بالاخره مراسم تموم شد رفتیم خونه. یهو دیدم بهم پیام داد و گفت چرا بهم بی محلی کردی؟ این پیام شروع دوباره دوستیمون شد.
اگه دوست داشتید و مودب بودید ادامه میدم. بازم میگم خاطره ام رو بخاطر اینکه بار فکریم کم بشه مینویسم. نه نویسنده خوبی هستم نه فکر میکنم با نوشتن این خاطره چیزی حل بشه. اسامی همگی تغییر پیدا کردند. اسمی از کشور و شهر نخواهم برد چون نمیخوام براش مشکلی پیش بیاد.
نوشته: علیرضا
3 پاسخ به “سوفی در دفتر”
سایت برای جقه. دفترچه خاطراتت نیست
روند منطقی و خوبی داری و داستان جالبی ه. ممنون میشم ادامه بدی
لایک سوم رو من بهت دادم ، چون حس کردم واقعی نوشتی ، لطفا بقیه شو بنویس ✌