بخش دوم
هیچی از حرفاش رو نمی فهمیدم. چشمم خیره شده بود به عروسک بی صورت کوچیکی که توی کتابخونه گذاشته بودم. تلفن قطع شد و بدون اینکه نه گریه بکنم و یا واکنش خاصی از خودم نشون بدم فقط نشستم . شوک شده بودم. با صدای زنگ خوردن دوباره تلفن از جام پریدم و کمی به تلفن نگاه کردم و انگار داشتم فکر میکردم جواب بدم یا نه ؟ اصلا راه دیگه ای مگه داشتم ؟ جواب دادم ، پدر شوهرم بود.
تو سکوت کامل من فقط داشتم به حرفاش گوش میدادم.
همش داشت بهم امیدواری میداد میگفت چیز خاصی نشده و در انتهای حرفش گفت : آماده باش داریم میایم دنبالت که بریم قزوین بیمارستانی که علی توش بستری بود.
بدون اینکه فکر کنم چی میخوام بپوشم فقط چند تیکه ای لباس پیدا کردم و رو به روی آیفون نشستم منتظر زنگ خوردنش.
چرا از سعید چیزی نگفتن. همش بحث علی بود. چرا اینقدر از دیروز همه چی عجیب و غریب شده. اون از رفتار های جواهر ، اون از دعوا سعید و اتفاقات و دیالوگ هایی که رد و بدل شد تو این داستان و از طرفی اون ترس دیشب و این عروسک عجیب و غریب و ترسناک ، حالا هم این خبر که تنها چیزی که تو زندگی داشتم که شوهر و پسرم بودن تصادف کردن و الان علی بیمارستانه و هیچ بحثی هم درباره سعید نشده. تو همین افکار بودم که آیفون زنگ خورد رفتم که برم دیگه دم در. تا در و باز کردم با مینا رو به رو شدم که داشت بر و بر منو نگاه میکرد. من داغون و رنگ پریده و خسته. اون زیبا و تقریبا برهنه و شاهکار ، با نگاهی از بالا و مغرور. دستش رو به کمرش گرفته بود و به یه پاش تکیه داد بودم و ناخودآگاه نگاهم به پاهاش افتاد. پا که نگم . شاهکار و نقاشی خدا. زیبا و تراشیده . نه بزرگ بود پاهاش نه کوچیک. خجالت کشیدم سریع چشمام رو از پاش برداشتم و چند لحظه ای باهم تو سکوت چشم تو چشم شدیم و خیلی آروم و سرد گفت : چیزی نمونده نه ؟
اصلا حرفاش رو نمی فهمیدم ، اصلا انگار هیچ کدوم از حرف های رد و بدل شده این دو روز با این خانواده رو نمیفهمیدم. یعنی چی ؟ دعا ؟ چیزی نمونده ؟
با عصبانیت گفتم : یعنی چی ؟ معنی این برخورد هاتون چیه ؟ من که معذرت خواهی کردم نمیفهمم چرا اینجوری برخورد میکنید. به خدا کلی مشکل دارم شما بیشتر منو اذیت نکنید.
چشمامش کاملا تنگ و جدی شد و گفت: کمی تو این چند وقت تردید داشتم ولی مثل اینکه تصمیم درستی گرفتم. سعی نکن با بی احترامی و حاضر جوابی به من زندگیتو سخت تر کنی. حالا برو منتظرتن تا تقدیرت رو لمس کنی و کم کم مراحل بعدی زندگیت رو کشف کنی.
سری تکون دادم و بدون اینکه باهاش خداحافظی کنم از پله ها اومدم پایین و رسیدم دم در. خانواده شوهرم با پیکان بژ رنگی منتظرم بودن. مادر شوهرم سریع پیاده شده و بغلم کرد. کمی بغض داشت و معلوم بود تازه گریه کرده. سوار ماشینم کردن و همش تو راه داشتن با امید حرف میزدن که چیزی نشده و خدا رحم کرده. من سکوت کامل بودم، با سریع ترین جواب ممکن به حرفاشون ری اکشن نشون میدادم . حس کردم وضعیت من برای خانواده شوهرم تعجب برانگیز بود. نه انگار استرسی داشتم نه ناراحت بودم. ولی اونا نمیدیدن که بیشتر از هر چیزی من ترسیده بودم. با توجه به شناختی که از اطرافیانم داشتم اگه اتفاقی برای علی میوفتاد من بدبخت میشدم.
نه پول نه خونه ای یا پشتوانه ای. رسیدیم قزوین بدون فوت وقت رفتیم سمت بیمارستان . به اولین ایستگاه پرستاری که رسیدیم قبل اینکه خانواده شوهرم حرف بزنن از علی و سعید پرسیدم. پرستار گفت: فامیلی بیمارتون رو بگید.
جواب دادم : سماواتی – علی سماواتی
رفت اونور و با تلفن با جایی شروع کرد صحبت کردن.
نمیدونم چرا ولی مطمئن بودم چیزی شده ،فقط انگار به قول مینا که گفت منتظر بودم تا آینده و تقدیرم رو لمس کنم همین.
سمتمون اومد و گفت : نسبتتون با بیمار چیه ؟
گفتم: من همسرشون هستم و البته مادر سعید سماواتی
یه مکثی کرد و گفت : همراه ندارید الان ؟
گفتم: چرا ، اینا خانواده شوهرم هستن.
گفت : شما و پدر شوهرتون برید انتهاي راهرو اتاق دکتر محبی ، منتظر شما هستن.
همه استرس داشتن و منم دیگه کم کم از سکون و سکوتم داشت کم میشد هر لحظه انگار برآشفته تر و پر تلاطم تر میشدم. با عجله با پدرشوهرم خودمون رو رسوندیم به در اتاق دکتر محبی و با چند ضربه به در بدون اینکه اجازه ورود بده در رو باز کردم وارد اتاق شدیم.
کمی جا خورد ما رو دید و گفت : بفرمایید ؟ کاری دارید ؟
گفتم : ما خانواده علی سماواتی هستیم. گفتن بیایم پیش شما ؟
گفت : خوش آمدید، پس شما هستید ؟ بفرمایید بشینید.
نشستیم و تلفن رو برداشت گفت برای مهمون های من چند تا چایی بیارید.
تا قبل اینکه آبدارچی چایی رو بیاره تو اتاق ، سکوت فقط برقرار بود. دکتر انگار داشت الکی خودش رو با سیستم جلوش مشغول میکرد.
از اتاق که اومدیم بیرون ، کمی تلو تلو خوردم و دیگه چیزی یادم نیست.
نتیجه جلسه با دکتر این بود : دیشب راننده خواب آلوده بوده و چپ کرده و به غیر از چند تا مسافر سعید پسرم کشته شده. علی هم به شدت مجروح شده و ضریب هوشیاریش زیر ۳ هست که ینی همون مرگ مغزی.
چشمام رو باز کردم و دیدم مادر شوهرم کنارم نشسته داره قرآن میخونه و گریه میکنه. چند باری سعی کردم چیزی بهش بگم ولی انگار از گلوم صدایی در نمیومد. شاید بازگو کردن وضعیت اون موقع من خیلی برای بقیه جذاب نباشه ولی بقیه حالات رو میدونید دیگه. از گریه و جیغ و مراسم و … بگیر تا تشیع جنازه سعید و حال روحی وحشتناک من که بیشتر با سکوت همراه بود تا گریه و سروصدا. ۱ هفته مراسم سعید خونه مادرم اینا بودم. و تقریبا ۱ روز در میون میرفتیم قزوین دیدن علی که اونم مرگ مغزیش تایید شده بود. به غیر از بحث علمیش که بیشتر وصل بودن علی به دستگاه فایده ای نداشت ، کل خاندان من و علی خانواده های پولداری نبودن و نمیتونستیم هزینه بیمارستان علی رو بدیم. بیمارستان هم هر روز چند باری زنگ میزد برای اهدا عضو. تا اینکه راضی شدیم و یه خانواده ای اون موقع با دادن ۱۰ میلیون ما رو راضی کردن که قلب و کلیه علی رو اهدا کنیم. قلب و کلیه اهدا شد و پول رو هم گرفتیم و بعد از یک هفته عزا برای سعید حالا عزادار علی بودیم. میون دلتنگی و دلسوختگیم برای سعید و علی ، بیشتر ترس بود که منو احاطه کرده بود. الان داشتن علی بی بخار و سرد و سعید برام آرزو شده بود. من با علی از پس زندگی بر نمیومدم بدون اونا که معلوم بود چه روزگار سیاهی منتظرمه. تو این مدت جواهر دوباره اومد بهم خونه مادرم سر زد و خیلی باهام صمیمی رفتار کرد. کلی پول برام واریز کرد و میگفت: منو ببخش ، الان شاید فایده خیلی نداشته باشه ولی این پول حقته. ببخش آخرا باهات بد رفتاری میکردم. تنها مقطعی از زندگیم که موضوعی باعث شد فانتزی هام و احساساتم رو فراموش کنم این دوران بود. دیگه مثل یه دست که گلوم رو فشار میداد نبود.
از اون روز لعنتی که انگار دنیا علیه من چرخید ۲ هفته ای می گذشت و هنوز به خونمون سر نزده بودم و اصلا نمیدونستم همسایه ها میدونن که چه بلایی سرم اومده یا نه. کم کم میفهمیدم که خانوادم میخوان بهم بگن که برم خونه خودم. منم دیگه کم کم جمع و جور کردم به خانواده گفتم : من میرم یه سری خونه بزنم و ببینم خونه زندگی در چه حاله، شب برمیگردم.
بابام سریع جواب داد : دخترم بیشتر بمون، خیلی عجله نکن، شاید تنها بودنت تو خونه خودتون برای حالت هم بهتر باشه.
من که بابام رو میشناختم این حرف فقط یه معنی برای من داشت ، اینکه زندگیت رو خودت جمع و جور کن و نمیتونم خیلی رو اونا حساب باز کنم.
رسیدم خونه و انگار هیچ خبری از من نداشتن. شاید انتظار داشتم یه سیاهی چیزی برام نصب کرده باشن ولی هیچی نبود. رفتم از راه پله بالا و همه چی نرمال و بدون هیچ نکته ای بود. کمی به در خونه مینا نگاهی انداختم و در خونه خودمون رو باز کردم وارد خونه شدم. همه چی اوکی بود. بغضم گرفت ، دیگه این خونه ، خونه سابق نبود. دیگه علی و سعید نبودن. من تنها بودم و کلی مشکلات که شک داشتم بتونم تنهایی هندلشون کنم. کمی خونه رو تر و تمیز کردم و شروع کردم غذایی درست کردن. تنها چیزی که تو یخچال و فریز بود در حد یه پلو مرغی میشد. مشغول شست و شو و آشپزی بودم که زنگ خونه به صدا در اومد. تعجب کردم!
در و باز کردم دیدم یه جمعی از همسایه ها دم درن. مینا و هلما و لیلی دختر هلما و زیور و دوتا دختر دوقلوش که حتی اسمشون رو نمیدونستم.
مینا سریع جلو اومد و بغلم کرد.
منو بوسید و گفت : عزیزم ، سمانه جون تسلیت میگم. خدا بهت صبر بده
یکی یکی منو بغل کردن و تسلیت گفتن
دعوتشون کردم بیان تو و اونا هم بعد یه تعارف الکی قبول کردن اومدن تو.
رفتم تو آشپزخونه کمی چایی پیدا کنم براشون چایی بیارم که مینا اومد تو آشپزخونه و اصرار کرد زحمت نکشم و اومدیم که فقط تسلیتی بگیم. نمیخوان زحمت برام بشه. پیششون نشستم و بهم دلداری دادن . رفتار مینا کمی متفاوت بود از گذشته. مهربون و دلسوز. یه چیزی بگم این وسط شاید بگید عجب حشریه این، تازه شوهرش و بچش مردن، ولی تو حین نشستن با اونا پاهاشون همش جلو چشمم بود و خاص ترین اونا که خود مینا بود. همه چیش عالی بود . از بوی تنش بگیر که موقع بغل کردنم شنیده بودم و تا لباس هاش ، موهای بلند و موج دار و قهوه ایش و پاهای بی نظیرش که لاک سفیدی بهش زده بود و منی که داشتم کم کم به تنظیمات کارخونه برمیگشتم. هر لحظه که میدیدم ضایع نمیشه به پاهاش نگاه میکردم و لذت میبردم. ملکه گمنام بود.
بعد چند دقیقه که گذشت همه بلند شدن و برن که مینا گفت :
شما برید من کمی بیشتر پیش سمانه میمونم.
همه رفتن و من و مینا برای اولین بار بدون تهدید و دعوا و ترس نشسته بودیم کنار هم. من کامل ساکت بودم و انگار منتظر بودم اون چیزی بگه.
مینا کمی بیشتر نزدیکم شد و دستای فوق العادش که ناخن های زیبا و لاک خوش رنگ سفیدی مثل پاهاش زده بود رو گذاشت روی رون پام و خیلی مهربون نگاهم کرد و گفت: حالت بهتر میشه مطمئنم .
بدون اینکه فکر کنم خیلی سریع باهاش احساس صمیمیت زیاد کردم و گفتم : چجوری اخه ؟ دیگه چیزی ندارم تو زندگیم. سختی هام تازه شروع شدن.
لبخند ملایمی زد و با لحنی که خیلی انگار مطمئنه گفت : تو آیندتو میبینم که به هیچ چیز نیاز نداری. همه نیازهات همیشه در دسترسن و اصلا قبل اینکه خودت بخوای بگی بهت میدن.
تو آیندتو میبینم که هر موقع بخوای به اندازه کافی غذا داری برای خوردن، بهترین حالتی که تا حالا باید باهات رفتار می شده و نشده باهات رفتار میشه . تو هیچوقت کشف نشدی مطمئنم این موضوع باعث میشه بالاخره کشف میشی. تو اصلا نباید اینجا باشی. جایگاه تو خیلی متفاوته با اینجا. مطمئنم تو زندگیت کم شده حس خوبی داشته باشی درست میگم؟
قبل اینکه جواب بدم خودش ادامه داد: به خاطر اینکه اصلا تو جایگاه درستی نبودی. باهات مناسب با واقعیتت رفتار نمیشده. هر چیزی اولش سختی داره. مقاومت کن و رشد کن. دوست دارم این صحبتی که الان باهم کردیم و یادت بمونه ، بعدا که بهش رسیدی بهت بگم : دیدی شد ، دیدی دیگه دغدغه های قدیمت نیست ، دیگه به زندگی که استحقاقش رو داری رسیدی ؟
خیلی آروم شدم. انگار صحبت هاش بدون هیچ فیلتری وارد قلبم میشد و قبولشون میکردم. دوست داشتم بغلش کنم ولی روم نمیشد. انگار تا الان داشتم اشتباه قضاوتش میکردم و اون فوق العاده مهربون و دل رحمه نسبت به من.
ادامه داد : دوست داری بغلم کنی ؟ بیا
بلند شد و آغوشش رو باز کرد و منم سریع بلند شدم و محکم بغلش کردم و فقط بوش میکردم. مثل بچه ای تو آغوش مادرش.
بالاخره با اشاره اون از بغلش بیرون اومد و گفتم : مینا خانم الان وقت این سوال نیست و منم حال روحی خوبی ندارم ولی باید برای اینکه ذهن خودم صاف بشه بپرسم.
قبل اینکه منتظر تاییدش بمونم گفتم : اون صحبت هایی که قبل این اتفاقات باهام میکردی چی بود ؟
مستقیم به دیالوگ ها اشاره نکردم ولی مطمئن بودم میفهمه منظور من چیه
یه لبخندی زد و گفت : خیلی نمونده، به زودی میفهمی ، خیلی چیزا رو، امیدوارم آماده باشی.
قبل اینکه چیزی بگم ادامه داد : من برم دیگه ، خیلی مواظب خودت باش هر کمکی ازم بر میومد بهم بگو.
تا دم در بدرقش کردم و دمپاییش رو پوشید و برگشت سمتو و گونم رو بوسید و رفت تو واحد خودشون.
در رو که بستم حال خیلی عجیبی داشتم. انگار کل غم این دو هفته از رو دوشم برداشته شده بود. حس عجیبی داشتم . دلم میخواست همیشه پیش مینا باشم. خوشحالش کنم. انگار بابت دورانی که حس بدی بهش داشتم عذاب وجدان داشتم. کمی خوابیدم و بیدار شدم و تلفن خونه زنگ خورد. مامان بود و شروع کرد حال پرسیدن ، اینکه خونه چطوره اوضاعش
تو حین صحبت با مامانم نکته عجیبی به چشمم خورد، کتابخونه ، عروسک !!! نبود!!! یهو یادم افتادم اون شبی که کلی کابوس دیدم و آخر سر با خبر بد تموم شد این عروسک پیدا شد و گذاشته بودم تو کتابخونه ولی نبود الان.
مامانم گفت: سمانه پیشت خطی !!سمانه
یهو به خودم اومدم گفتم : اره مامان حواسم هست جانن ؟
گفت : توروخدا اینقدر فکر نکن. درست میشه همه چی
نمیدونست فکرم درگیر چی بود فکر کرد درگیر علی و سعید شدم.
گفتم :مامان ۱ ساعت دیگه میام خونتون نمیخوام شب اینجا تنها باشم
کمی ترسیده بودم
مامانم گفت : سمانه دخترم دو دقیقه گوش چی میگم. نمیگم نیا خونمون ولی بابات بهم گفته بهت بگم که سمانه دیگه اینجا نمونه . ما همینجوریش تو خرج خودمون موندیم اونم بخواد کلا به ما اضافه شه نمیتونیم.
خیلی ناراحت شدم از دست مامانم و گفتم : طبق معمول انتظار خاصی از خانوادم ندارم . امیدوارم یه روزی دیگه این خانواده اسمی رو نداشته باشم.
خیلی معدود با مامانم اینجوری صحبت کرده بودم.
مامانم گفت : سمانه دخترم تو الان ناراحتی. حق داری، بابات نباید اینجوری رفتار میکرد.
با عصبانیت بیشتر ادامه دادم : مامان لطفا دیگه تماس نگیرید با من. من باید از خیلی قبل تر خودم رو از خانواده سواستفاده گری مثل شما جدا میکردم.
بدون خدافظی قطع کردم و پیش خودم گفتم : دیگه تموم شد. این این اتفاقات تصادفی نبوده، شاید قراره زندگی جدیدی برات به وجود بیاد و خودت رو کشف کنی. انگار حرف های مینا سرلوحه ذهنم شده بود.
کمی غذا خوردم و مشغول تماشای تلویزیون شدم. ولی فکرم کامل درگیر آینده بود. کار کار کار پول پول پول آینده آینده آینده.
بدم نمیومد پیش جواهر برگردم ولی از دوتا چیز میترسیدم :
یک اینکه دوباره احساساتم گل کنه و به فنا برم
دو اینکه اون همینجوریش به زور پول میده حالا هم که تنها شدم و این همه به پول نیاز دارم، پوله کم و دیر به دردم نمیخوره.
خرج الانم اجاره خونه و خورد خوراک بود. باید در میاوردمشون.
شب شد و تلفن زنگ خورد
جواب دادم ، جواهر بود.
گفت : سلام عزیز دلم چطوری ؟
جواب دادم : سلام ممنون جواهر جون. خوبم تو خوبی ؟
بعد از حال احوال پرسی و اینکه براش تعریف کردم من برگشتم و دیگه نمیخوام خانوادم رو ببینم و همسایه ها اومدن گفت : حالا برنامت برای کار چیه ؟
گفتم: خیلی ایده ای ندارم. از فردا میرم دنبال کار مطمئنم پیدا میکنم.
گفت : حتما پیدا میکنی ولی اگه ناراحت نمیشی هنوز کار خونه ما هستا.
جواب دادم: ممنون از پیشنهادت ، اگه کاری پیدا نکردم حتما روت حساب میکنم.
گفت : کمی سریع بهم خبر بده. چون من طاقت کار کردن ندارم اگه دیر بگی جات حتما کسی رو میگیرم. دوست دارم تو پیشم باشی سمانه جونم.
گفتم : زود بهت خبر میدم ، مواظب خودت باش، من دیگه برم ، خیلی خوابم میاد. صبح زود هم میخوام برم دنبال کار.
خدافظی کردیم و رفتم دیگه تو رخت خواب.
صبح شد و سریع لباس پوشیدم و رفتم دکه که روزنامه ای بخرم ببینم کار چی پیدا میکنم. تو ذهنم آشپزی و نظافت و اینا بود. چند جایی رو تماس گرفتم و رفتم باهاشون صحبت کردم. یه آشپزخونه پیدا کردم که همشون مرد بودن و برای نظافت اون زیر زمینی که داشتن یه خانوم میخواستن استخدام کنن.
محیطش رو خوشم نیومد و قبول نکردم.
یه جا پیدا شد ، خیلی هم خوب بود. نظافتچی و مستخدم یه شرکت باید میشدم همه چی عالی بود حتی تو جلسه با معاون خدمات اون شرکت رفتم و گفت از فردا بیا ولی شبش زنگ زد گفت شرمنده نمی توانیم همکاری کنیم.
چند هفته گذشت، حس میکردم که قرار نیست کاری پیدا بشه. دست رو هر کاری میزاشتم مشکل ایجاد میشد. حتی به اون آشپزخونه هم زنگ زدم گفتم من اوکیم که اونا گفتن نیرو شون رو گرفتن. تقریبا دو هفته دیگه موعد اجاره خونه بود و دیگه پس اندازمم داشت حتی برای غذا خونه هم تموم میشد. پولی که از اهدا عضو علی بهم رسیده بود رو نمی خواستم دست بزنم ، پیش خودم گفته بودم اگه یک درصد مجبور به جا به جایی شدی یه پول پیشی داشته باشی.
چند باری مامان زنگ زد ولی تا صداش رو میشنیدم قطع میکردم.
بالاخره تصمیم گرفتم جواهر و ببینم و اگه شرایط خوب بود دوباره تو خونه اونا مشغول بشم. باهاش تماس گرفتم ، تا فهمید میخوام چی بگم گفت بیا خونمون صحبت کنیم.
سریع لباس پوشیدم و زدم از خونه بیرون. رسیدم دم در حیات تا خواستم در حیات رو باز کنم در باز شد و دیدم مینا داره میاد تو. خیلی خوب باهام سلام ملیک کرد و گفت : چه خبر ؟ اوضاع خوبه ؟ مشکلی نداری ؟ درامدت خوبه؟
گفتم : اوضاع خیلی سخت شده، دنبال کارم ، چیزی هم تا موعد اجاره خونه نمونده ، هیچ حامی هم ندارم. دیگه دارم میرم خونه دوستم کارگر بشم.
کمی چهره ناراحتی گرفت و نفس عمیقی کشید و گفت : عزیزم منم برات یه کار خوب سراغ دارم که مطمئنم برای تو ساخته شده اگه دیدی از کارت راضی نیستی حتما بهم خبر بده ، نگران اجاره این ماهت هم نباش اگه کم آوردی بهم بگو باهم ردیفش میکنیم.
خیلی احساس خوبی داشتم ، تو حین صحبتش همش تو این فکر بود که کاش میشد محبت و احساسش رو جبران کنم. چقدر قدیم در موردش بد فکر میکردم.
ازش تشکر کردم بهش اطمینان دادم که حتما رو کمکش حساب میکنم و خدافظی کردیم و من رفتم به سمت خونه جواهر.
رسیدم و برخورد خیلی گرمی باهام کرد و برام چایی هم آورد و مشغول صحبت شدیم.
با این جمله شروع کردم که : جواهر ، واقعا اوضاع سختی دارم. هیچ کاری پیدا نشد برام. انگار طلسم شده لعنتی. خیلی به کمکت نیاز دارم. تا چند روز دیگه باید اجاره خونه رو بدم.
جواهر یکی از آبروهاش رو بالا داد و با چهره ای مشکوک پرسید :
پس لنگ شدی اومدی سراغ من ؟ گفتی پیش خودت کی بهتر از جواهر که ازش سو استفاده کنم ها ؟
خشکم زد ، پیش خودم گفته بودم که با این همه بدبختی که سرم اومده دیگه جواهر با من دوباره دوست شده و باهام درست برخورد میکنه.
گفتم : جواهر جونم این حرفا چیه ؟ من فقط پیش خودم گفتم هم به تو کمک میکنم هم مشکل مالیم حل میشه. هیچ سواستفاده ای نیست.
پرید وسط حرفم با صدای بلندتری گفت : دقیقا همون چیزیه که من میگم. تو میخوای ازم سواستفاده کنی. منم برای همین تصمیم گرفتم باهات اونجوری که درسته برخورد کنم. خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم . مشکلات تو اصلا به من ربطی نداره. اصلا من چرا دارم مخفی کاری میکنم. شاید همه اینا بهونه باشه ولی باید بهت بگم. تو اصلا برام مهم نیستی. خیلی زودتر از اینا باید بهت میگفتم ولی دلم سوخت و شجاعت گفتنش رو نداشتم. تو لیاقت دوستی با من رو نداری. تو باید خدمتکار خونه من باشی.
اگه دستم باز بود به زور کنیز این خونت میکردم و مثل سگ ازت کار میکشیدم. افسوس میخورم دفعه پیش که پیشم کار میکردی انقدر باهات خوب برخورد میکردم. الانم فقط به یه سری شرط میزارم برام کار کنی، هر کدوم رو نقص کنی مثل آشغال از خونه پرتت میکنم بیرون.
کاری ندارم اجاره خونت عقب افتاده یا هر چیزی من هرماه فقط ۲۰ هزار تومن اونم اگه از کارت و اخلاقت راضی باشم میدم. ۷ صبح تا ۱۲ شب باید خونه من باشی و آماده هر کاری باشی تو خونم. هیچگونه دوستی بین منو تو نیست پس احترام من و شوهرم رو نگه نداری و با ما درست رفتار نکنی سریع بیرونت میکنم. الانم برو . اگه خواستی فردا ۷ صبح میای اینجا و کارت رو شروع میکنی. ۷ صبح بشه ۷ و ۵ دقیقه دیگه قبولت نمیکنم.
خشکم زده بود. دهنم خشک شده بود. با تموم نفرت و خشمی که از جواهر تو اون لحظه داشتم، مطمئنم خودمو خیس کرده بودم. شاید این دقیقا چیزی بود که میخواستم ولی نفرت و خشمم اون لحظه چیره بود به احساساتم.
پاشدم و بدون خدافظی در و باز کردم رفتم از خونه جواهر بیرون و تا به کوچه رسیدم به گریه افتادم. داشتم به بدبختی خودم گریه میکردم. این چه زندگیه اخه. این چه احساسات و تمایلاتی هست که من دارم. منو برای کنیزی میخواد ولی من دارم عشق میکنم. تا آخر شب تمام فکرم این بود چی بگم بهش. تمایل و حسم میگفت قبول کن و از تحقیر شدن تو خونه جواهر لذت ببر ولی آخه نمیشه که بدون پول. ۲۰ هزار تومن کجا و ۹۵ هزار تومن اجاره کجا ؟ چی بخورم ؟ چی بپوشم ؟ قطعا خونه رو از دست میدادم و نمیشد که تو کوچه بخوام شبا. به فرض اصلا خونه جواهر بهشت من باشه ولی اجاره و خورد و خوراکم رو چیکار کنم. تو همین افکار بودم که زنگ واحد به صدا دراومد. ۱۱ شب واقعا کیه در خونه من رو میزنه؟ ترسیدم کمی. از پشت در صدا زدم کیه ؟ گفت : مینا هستم عزیزم.
دلم یهو آروم شد. سریع در و باز کردم و تا دیدمش بی اختیار بغلش کردم و شروع کردم گریه کردن. کامل تو بغلش منو قبول کرد و سرم و ناز میکرد. بدون اینکه به من چیزی بگه منو آورد تو خونه و نشوند رو مبل. رو به روم نشست و منتظر شد کمی آروم بشم.
گفتم : ببخشید مینا خانم نمیدونم چرا اینجوری کردم.
گفت : عیب نداره عزیزم. میفهممت، دوران سختی داری. کافیه درست به جهان اطرافت نگاه کنی تا آرامش واقعی رو پیدا کنی.
تا جملش تموم شد نگاهم خیلی اتفاقی به پاهای بی نظیرش خورد و پیش خودم گفتم: تنها عنصر آرامش بخشی که الان تو جهان میتونم پیدا کنم پای شماست.
لبخندی زد و گفت: نمیپرسی این موقع شب چیکارت دارم ؟
گفتم : ببخشید من حالم خیلی خوب نبود ، چیزی شده؟
گفت : روز اول کاریت چطور بود؟
با ناراحتی تمام جواب دادم : از شما چه پنهون، افتضاح بود. حتی کفاف نصف اجاره خونه رو هم نمیده. تازه مورد های دیگه هم بماند.
گفت : مگه نگفتی دوستته ؟ پس دلیل این رفتارش چیه ؟
گفتم : من بدبختم دیگه . تو سرنوشتم اینجوری نوشتن.
گفت: سمانه خوب گوش کن. برات یه پیشنهاد دارم. خیلی چیزا رو خودت بعدا میفهمی ولی الان وقت این نیست که خدمتکار خونه دوستت باشی. بزار همه چیز به موقع اتفاق بیوفته. تو مثل گنجی میمونی که تا حالا کشف نشدی. من بلدم کشفت کنم فقط کافیه بخوای.
ممکنه سر از حرفام در نیاری الان ولی بعدا خودت میفهمی. اما پیشنهادم، من اجاره این ماهتو میدم و تنها کاری که تو باید بکنی اینه که ،کاری که میخواستی برای دوستت انجام بدی رو برای من انجام بدی. من و پسرم تنها زندگی میکنیم. خیلی کاره زیادی نداریم. بیشتر از اجاره هم بهت میدم. فقط کافیه حرفام رو گوش کنی. به مرور با رفتار هام آشنا میشی ولی از چند تا چیز من و پسرم خیلی بدمون میاد پس بهت از الان میگم چون راهی برای این داستان نیست. ما از آدم پر حرف بدمون میاد. فقط کار رو انجام بده ، با ما بحث نکن. ببین واقع بین باش. تو راه دیگه ای نداری. اگه قبول نکنی تا چند روز دیگه بی سرپناه میشی ، خانوادت هم که دیگه نمیخوامت
با کلی سوالی که برام به وجود اومده بود ،این مورد که میدونست داستان منو و خانوادم چیه باعث شد وسط حرفش بپرم و بگم : شما از کجا میدونی ؟
گفت : بهت گفتم من خیلی چیزا رو میدونم ولی دلیلش رو نمیتونم الان بهت بگم کافیه به اندازه کافی عمیق بشی اون موقع میفهمی. پس دستت رو بده بهم و وارد حقیقت خودت شو. مطمئن باش این همون چیزیه که تو میخوای. یا بهتر بگم چیزایی که میخوای ولی خودت خبر نداری. من تا این حد میتونستم جلو بیام. بقیش با خودته. نمیتونم مجبورت کنم ولی مطمئن باش اگه قبول نکنی کار کردن تو خونه منو و بری خونه دوستت کار کنی، زندگیت بسیار سخت میشه و حتی بهت این خبر رو میدم که شاید خیلی عمر نکنی.
ترسیده بودم ولی فقط داشتم گوش میکردم.
ادامه داد : این آخرین حرف من بود. اگه دوست داشتی فردا صبح بیا خونه ما و کارت رو شروع کن.
بلند شد و منم بلند شدم و بغلم کرد و در گوشم زمزمه کرد: تو ماله منی ، برای همیشه .
هیچی از حرفاش رو نمی فهمیدم. چشمم خیره شده بود به عروسک بی صورت کوچیکی که توی کتابخونه گذاشته بودم. تلفن قطع شد و بدون اینکه نه گریه بکنم و یا واکنش خاصی از خودم نشون بدم فقط نشستم . شوک شده بودم. با صدای زنگ خوردن دوباره تلفن از جام پریدم و کمی به تلفن نگاه کردم و انگار داشتم فکر میکردم جواب بدم یا نه ؟ اصلا راه دیگه ای مگه داشتم ؟ جواب دادم ، پدر شوهرم بود.
تو سکوت کامل من فقط داشتم به حرفاش گوش میدادم.
همش داشت بهم امیدواری میداد میگفت چیز خاصی نشده و در انتهای حرفش گفت : آماده باش داریم میایم دنبالت که بریم قزوین بیمارستانی که علی توش بستری بود.
بدون اینکه فکر کنم چی میخوام بپوشم فقط چند تیکه ای لباس پیدا کردم و رو به روی آیفون نشستم منتظر زنگ خوردنش.
چرا از سعید چیزی نگفتن. همش بحث علی بود. چرا اینقدر از دیروز همه چی عجیب و غریب شده. اون از رفتار های جواهر ، اون از دعوا سعید و اتفاقات و دیالوگ هایی که رد و بدل شد تو این داستان و از طرفی اون ترس دیشب و این عروسک عجیب و غریب و ترسناک ، حالا هم این خبر که تنها چیزی که تو زندگی داشتم که شوهر و پسرم بودن تصادف کردن و الان علی بیمارستانه و هیچ بحثی هم درباره سعید نشده. تو همین افکار بودم که آیفون زنگ خورد رفتم که برم دیگه دم در. تا در و باز کردم با مینا رو به رو شدم که داشت بر و بر منو نگاه میکرد. من داغون و رنگ پریده و خسته. اون زیبا و تقریبا برهنه و شاهکار ، با نگاهی از بالا و مغرور. دستش رو به کمرش گرفته بود و به یه پاش تکیه داد بودم و ناخودآگاه نگاهم به پاهاش افتاد. پا که نگم . شاهکار و نقاشی خدا. زیبا و تراشیده . نه بزرگ بود پاهاش نه کوچیک. خجالت کشیدم سریع چشمام رو از پاش برداشتم و چند لحظه ای باهم تو سکوت چشم تو چشم شدیم و خیلی آروم و سرد گفت : چیزی نمونده نه ؟
اصلا حرفاش رو نمی فهمیدم ، اصلا انگار هیچ کدوم از حرف های رد و بدل شده این دو روز با این خانواده رو نمیفهمیدم. یعنی چی ؟ دعا ؟ چیزی نمونده ؟
با عصبانیت گفتم : یعنی چی ؟ معنی این برخورد هاتون چیه ؟ من که معذرت خواهی کردم نمیفهمم چرا اینجوری برخورد میکنید. به خدا کلی مشکل دارم شما بیشتر منو اذیت نکنید.
چشمامش کاملا تنگ و جدی شد و گفت: کمی تو این چند وقت تردید داشتم ولی مثل اینکه تصمیم درستی گرفتم. سعی نکن با بی احترامی و حاضر جوابی به من زندگیتو سخت تر کنی. حالا برو منتظرتن تا تقدیرت رو لمس کنی و کم کم مراحل بعدی زندگیت رو کشف کنی.
سری تکون دادم و بدون اینکه باهاش خداحافظی کنم از پله ها اومدم پایین و رسیدم دم در. خانواده شوهرم با پیکان بژ رنگی منتظرم بودن. مادر شوهرم سریع پیاده شده و بغلم کرد. کمی بغض داشت و معلوم بود تازه گریه کرده. سوار ماشینم کردن و همش تو راه داشتن با امید حرف میزدن که چیزی نشده و خدا رحم کرده. من سکوت کامل بودم، با سریع ترین جواب ممکن به حرفاشون ری اکشن نشون میدادم . حس کردم وضعیت من برای خانواده شوهرم تعجب برانگیز بود. نه انگار استرسی داشتم نه ناراحت بودم. ولی اونا نمیدیدن که بیشتر از هر چیزی من ترسیده بودم. با توجه به شناختی که از اطرافیانم داشتم اگه اتفاقی برای علی میوفتاد من بدبخت میشدم.
نه پول نه خونه ای یا پشتوانه ای. رسیدیم قزوین بدون فوت وقت رفتیم سمت بیمارستان . به اولین ایستگاه پرستاری که رسیدیم قبل اینکه خانواده شوهرم حرف بزنن از علی و سعید پرسیدم. پرستار گفت: فامیلی بیمارتون رو بگید.
جواب دادم : سماواتی – علی سماواتی
رفت اونور و با تلفن با جایی شروع کرد صحبت کردن.
نمیدونم چرا ولی مطمئن بودم چیزی شده ،فقط انگار به قول مینا که گفت منتظر بودم تا آینده و تقدیرم رو لمس کنم همین.
سمتمون اومد و گفت : نسبتتون با بیمار چیه ؟
گفتم: من همسرشون هستم و البته مادر سعید سماواتی
یه مکثی کرد و گفت : همراه ندارید الان ؟
گفتم: چرا ، اینا خانواده شوهرم هستن.
گفت : شما و پدر شوهرتون برید انتهاي راهرو اتاق دکتر محبی ، منتظر شما هستن.
همه استرس داشتن و منم دیگه کم کم از سکون و سکوتم داشت کم میشد هر لحظه انگار برآشفته تر و پر تلاطم تر میشدم. با عجله با پدرشوهرم خودمون رو رسوندیم به در اتاق دکتر محبی و با چند ضربه به در بدون اینکه اجازه ورود بده در رو باز کردم وارد اتاق شدیم.
کمی جا خورد ما رو دید و گفت : بفرمایید ؟ کاری دارید ؟
گفتم : ما خانواده علی سماواتی هستیم. گفتن بیایم پیش شما ؟
گفت : خوش آمدید، پس شما هستید ؟ بفرمایید بشینید.
نشستیم و تلفن رو برداشت گفت برای مهمون های من چند تا چایی بیارید.
تا قبل اینکه آبدارچی چایی رو بیاره تو اتاق ، سکوت فقط برقرار بود. دکتر انگار داشت الکی خودش رو با سیستم جلوش مشغول میکرد.
از اتاق که اومدیم بیرون ، کمی تلو تلو خوردم و دیگه چیزی یادم نیست.
نتیجه جلسه با دکتر این بود : دیشب راننده خواب آلوده بوده و چپ کرده و به غیر از چند تا مسافر سعید پسرم کشته شده. علی هم به شدت مجروح شده و ضریب هوشیاریش زیر ۳ هست که ینی همون مرگ مغزی.
چشمام رو باز کردم و دیدم مادر شوهرم کنارم نشسته داره قرآن میخونه و گریه میکنه. چند باری سعی کردم چیزی بهش بگم ولی انگار از گلوم صدایی در نمیومد. شاید بازگو کردن وضعیت اون موقع من خیلی برای بقیه جذاب نباشه ولی بقیه حالات رو میدونید دیگه. از گریه و جیغ و مراسم و … بگیر تا تشیع جنازه سعید و حال روحی وحشتناک من که بیشتر با سکوت همراه بود تا گریه و سروصدا. ۱ هفته مراسم سعید خونه مادرم اینا بودم. و تقریبا ۱ روز در میون میرفتیم قزوین دیدن علی که اونم مرگ مغزیش تایید شده بود. به غیر از بحث علمیش که بیشتر وصل بودن علی به دستگاه فایده ای نداشت ، کل خاندان من و علی خانواده های پولداری نبودن و نمیتونستیم هزینه بیمارستان علی رو بدیم. بیمارستان هم هر روز چند باری زنگ میزد برای اهدا عضو. تا اینکه راضی شدیم و یه خانواده ای اون موقع با دادن ۱۰ میلیون ما رو راضی کردن که قلب و کلیه علی رو اهدا کنیم. قلب و کلیه اهدا شد و پول رو هم گرفتیم و بعد از یک هفته عزا برای سعید حالا عزادار علی بودیم. میون دلتنگی و دلسوختگیم برای سعید و علی ، بیشتر ترس بود که منو احاطه کرده بود. الان داشتن علی بی بخار و سرد و سعید برام آرزو شده بود. من با علی از پس زندگی بر نمیومدم بدون اونا که معلوم بود چه روزگار سیاهی منتظرمه. تو این مدت جواهر دوباره اومد بهم خونه مادرم سر زد و خیلی باهام صمیمی رفتار کرد. کلی پول برام واریز کرد و میگفت: منو ببخش ، الان شاید فایده خیلی نداشته باشه ولی این پول حقته. ببخش آخرا باهات بد رفتاری میکردم. تنها مقطعی از زندگیم که موضوعی باعث شد فانتزی هام و احساساتم رو فراموش کنم این دوران بود. دیگه مثل یه دست که گلوم رو فشار میداد نبود.
از اون روز لعنتی که انگار دنیا علیه من چرخید ۲ هفته ای می گذشت و هنوز به خونمون سر نزده بودم و اصلا نمیدونستم همسایه ها میدونن که چه بلایی سرم اومده یا نه. کم کم میفهمیدم که خانوادم میخوان بهم بگن که برم خونه خودم. منم دیگه کم کم جمع و جور کردم به خانواده گفتم : من میرم یه سری خونه بزنم و ببینم خونه زندگی در چه حاله، شب برمیگردم.
بابام سریع جواب داد : دخترم بیشتر بمون، خیلی عجله نکن، شاید تنها بودنت تو خونه خودتون برای حالت هم بهتر باشه.
من که بابام رو میشناختم این حرف فقط یه معنی برای من داشت ، اینکه زندگیت رو خودت جمع و جور کن و نمیتونم خیلی رو اونا حساب باز کنم.
رسیدم خونه و انگار هیچ خبری از من نداشتن. شاید انتظار داشتم یه سیاهی چیزی برام نصب کرده باشن ولی هیچی نبود. رفتم از راه پله بالا و همه چی نرمال و بدون هیچ نکته ای بود. کمی به در خونه مینا نگاهی انداختم و در خونه خودمون رو باز کردم وارد خونه شدم. همه چی اوکی بود. بغضم گرفت ، دیگه این خونه ، خونه سابق نبود. دیگه علی و سعید نبودن. من تنها بودم و کلی مشکلات که شک داشتم بتونم تنهایی هندلشون کنم. کمی خونه رو تر و تمیز کردم و شروع کردم غذایی درست کردن. تنها چیزی که تو یخچال و فریز بود در حد یه پلو مرغی میشد. مشغول شست و شو و آشپزی بودم که زنگ خونه به صدا در اومد. تعجب کردم!
در و باز کردم دیدم یه جمعی از همسایه ها دم درن. مینا و هلما و لیلی دختر هلما و زیور و دوتا دختر دوقلوش که حتی اسمشون رو نمیدونستم.
مینا سریع جلو اومد و بغلم کرد.
منو بوسید و گفت : عزیزم ، سمانه جون تسلیت میگم. خدا بهت صبر بده
یکی یکی منو بغل کردن و تسلیت گفتن
دعوتشون کردم بیان تو و اونا هم بعد یه تعارف الکی قبول کردن اومدن تو.
رفتم تو آشپزخونه کمی چایی پیدا کنم براشون چایی بیارم که مینا اومد تو آشپزخونه و اصرار کرد زحمت نکشم و اومدیم که فقط تسلیتی بگیم. نمیخوان زحمت برام بشه. پیششون نشستم و بهم دلداری دادن . رفتار مینا کمی متفاوت بود از گذشته. مهربون و دلسوز. یه چیزی بگم این وسط شاید بگید عجب حشریه این، تازه شوهرش و بچش مردن، ولی تو حین نشستن با اونا پاهاشون همش جلو چشمم بود و خاص ترین اونا که خود مینا بود. همه چیش عالی بود . از بوی تنش بگیر که موقع بغل کردنم شنیده بودم و تا لباس هاش ، موهای بلند و موج دار و قهوه ایش و پاهای بی نظیرش که لاک سفیدی بهش زده بود و منی که داشتم کم کم به تنظیمات کارخونه برمیگشتم. هر لحظه که میدیدم ضایع نمیشه به پاهاش نگاه میکردم و لذت میبردم. ملکه گمنام بود.
بعد چند دقیقه که گذشت همه بلند شدن و برن که مینا گفت :
شما برید من کمی بیشتر پیش سمانه میمونم.
همه رفتن و من و مینا برای اولین بار بدون تهدید و دعوا و ترس نشسته بودیم کنار هم. من کامل ساکت بودم و انگار منتظر بودم اون چیزی بگه.
مینا کمی بیشتر نزدیکم شد و دستای فوق العادش که ناخن های زیبا و لاک خوش رنگ سفیدی مثل پاهاش زده بود رو گذاشت روی رون پام و خیلی مهربون نگاهم کرد و گفت: حالت بهتر میشه مطمئنم .
بدون اینکه فکر کنم خیلی سریع باهاش احساس صمیمیت زیاد کردم و گفتم : چجوری اخه ؟ دیگه چیزی ندارم تو زندگیم. سختی هام تازه شروع شدن.
لبخند ملایمی زد و با لحنی که خیلی انگار مطمئنه گفت : تو آیندتو میبینم که به هیچ چیز نیاز نداری. همه نیازهات همیشه در دسترسن و اصلا قبل اینکه خودت بخوای بگی بهت میدن.
تو آیندتو میبینم که هر موقع بخوای به اندازه کافی غذا داری برای خوردن، بهترین حالتی که تا حالا باید باهات رفتار می شده و نشده باهات رفتار میشه . تو هیچوقت کشف نشدی مطمئنم این موضوع باعث میشه بالاخره کشف میشی. تو اصلا نباید اینجا باشی. جایگاه تو خیلی متفاوته با اینجا. مطمئنم تو زندگیت کم شده حس خوبی داشته باشی درست میگم؟
قبل اینکه جواب بدم خودش ادامه داد: به خاطر اینکه اصلا تو جایگاه درستی نبودی. باهات مناسب با واقعیتت رفتار نمیشده. هر چیزی اولش سختی داره. مقاومت کن و رشد کن. دوست دارم این صحبتی که الان باهم کردیم و یادت بمونه ، بعدا که بهش رسیدی بهت بگم : دیدی شد ، دیدی دیگه دغدغه های قدیمت نیست ، دیگه به زندگی که استحقاقش رو داری رسیدی ؟
خیلی آروم شدم. انگار صحبت هاش بدون هیچ فیلتری وارد قلبم میشد و قبولشون میکردم. دوست داشتم بغلش کنم ولی روم نمیشد. انگار تا الان داشتم اشتباه قضاوتش میکردم و اون فوق العاده مهربون و دل رحمه نسبت به من.
ادامه داد : دوست داری بغلم کنی ؟ بیا
بلند شد و آغوشش رو باز کرد و منم سریع بلند شدم و محکم بغلش کردم و فقط بوش میکردم. مثل بچه ای تو آغوش مادرش.
بالاخره با اشاره اون از بغلش بیرون اومد و گفتم : مینا خانم الان وقت این سوال نیست و منم حال روحی خوبی ندارم ولی باید برای اینکه ذهن خودم صاف بشه بپرسم.
قبل اینکه منتظر تاییدش بمونم گفتم : اون صحبت هایی که قبل این اتفاقات باهام میکردی چی بود ؟
مستقیم به دیالوگ ها اشاره نکردم ولی مطمئن بودم میفهمه منظور من چیه
یه لبخندی زد و گفت : خیلی نمونده، به زودی میفهمی ، خیلی چیزا رو، امیدوارم آماده باشی.
قبل اینکه چیزی بگم ادامه داد : من برم دیگه ، خیلی مواظب خودت باش هر کمکی ازم بر میومد بهم بگو.
تا دم در بدرقش کردم و دمپاییش رو پوشید و برگشت سمتو و گونم رو بوسید و رفت تو واحد خودشون.
در رو که بستم حال خیلی عجیبی داشتم. انگار کل غم این دو هفته از رو دوشم برداشته شده بود. حس عجیبی داشتم . دلم میخواست همیشه پیش مینا باشم. خوشحالش کنم. انگار بابت دورانی که حس بدی بهش داشتم عذاب وجدان داشتم. کمی خوابیدم و بیدار شدم و تلفن خونه زنگ خورد. مامان بود و شروع کرد حال پرسیدن ، اینکه خونه چطوره اوضاعش
تو حین صحبت با مامانم نکته عجیبی به چشمم خورد، کتابخونه ، عروسک !!! نبود!!! یهو یادم افتادم اون شبی که کلی کابوس دیدم و آخر سر با خبر بد تموم شد این عروسک پیدا شد و گذاشته بودم تو کتابخونه ولی نبود الان.
مامانم گفت: سمانه پیشت خطی !!سمانه
یهو به خودم اومدم گفتم : اره مامان حواسم هست جانن ؟
گفت : توروخدا اینقدر فکر نکن. درست میشه همه چی
نمیدونست فکرم درگیر چی بود فکر کرد درگیر علی و سعید شدم.
گفتم :مامان ۱ ساعت دیگه میام خونتون نمیخوام شب اینجا تنها باشم
کمی ترسیده بودم
مامانم گفت : سمانه دخترم دو دقیقه گوش چی میگم. نمیگم نیا خونمون ولی بابات بهم گفته بهت بگم که سمانه دیگه اینجا نمونه . ما همینجوریش تو خرج خودمون موندیم اونم بخواد کلا به ما اضافه شه نمیتونیم.
خیلی ناراحت شدم از دست مامانم و گفتم : طبق معمول انتظار خاصی از خانوادم ندارم . امیدوارم یه روزی دیگه این خانواده اسمی رو نداشته باشم.
خیلی معدود با مامانم اینجوری صحبت کرده بودم.
مامانم گفت : سمانه دخترم تو الان ناراحتی. حق داری، بابات نباید اینجوری رفتار میکرد.
با عصبانیت بیشتر ادامه دادم : مامان لطفا دیگه تماس نگیرید با من. من باید از خیلی قبل تر خودم رو از خانواده سواستفاده گری مثل شما جدا میکردم.
بدون خدافظی قطع کردم و پیش خودم گفتم : دیگه تموم شد. این این اتفاقات تصادفی نبوده، شاید قراره زندگی جدیدی برات به وجود بیاد و خودت رو کشف کنی. انگار حرف های مینا سرلوحه ذهنم شده بود.
کمی غذا خوردم و مشغول تماشای تلویزیون شدم. ولی فکرم کامل درگیر آینده بود. کار کار کار پول پول پول آینده آینده آینده.
بدم نمیومد پیش جواهر برگردم ولی از دوتا چیز میترسیدم :
یک اینکه دوباره احساساتم گل کنه و به فنا برم
دو اینکه اون همینجوریش به زور پول میده حالا هم که تنها شدم و این همه به پول نیاز دارم، پوله کم و دیر به دردم نمیخوره.
خرج الانم اجاره خونه و خورد خوراک بود. باید در میاوردمشون.
شب شد و تلفن زنگ خورد
جواب دادم ، جواهر بود.
گفت : سلام عزیز دلم چطوری ؟
جواب دادم : سلام ممنون جواهر جون. خوبم تو خوبی ؟
بعد از حال احوال پرسی و اینکه براش تعریف کردم من برگشتم و دیگه نمیخوام خانوادم رو ببینم و همسایه ها اومدن گفت : حالا برنامت برای کار چیه ؟
گفتم: خیلی ایده ای ندارم. از فردا میرم دنبال کار مطمئنم پیدا میکنم.
گفت : حتما پیدا میکنی ولی اگه ناراحت نمیشی هنوز کار خونه ما هستا.
جواب دادم: ممنون از پیشنهادت ، اگه کاری پیدا نکردم حتما روت حساب میکنم.
گفت : کمی سریع بهم خبر بده. چون من طاقت کار کردن ندارم اگه دیر بگی جات حتما کسی رو میگیرم. دوست دارم تو پیشم باشی سمانه جونم.
گفتم : زود بهت خبر میدم ، مواظب خودت باش، من دیگه برم ، خیلی خوابم میاد. صبح زود هم میخوام برم دنبال کار.
خدافظی کردیم و رفتم دیگه تو رخت خواب.
صبح شد و سریع لباس پوشیدم و رفتم دکه که روزنامه ای بخرم ببینم کار چی پیدا میکنم. تو ذهنم آشپزی و نظافت و اینا بود. چند جایی رو تماس گرفتم و رفتم باهاشون صحبت کردم. یه آشپزخونه پیدا کردم که همشون مرد بودن و برای نظافت اون زیر زمینی که داشتن یه خانوم میخواستن استخدام کنن.
محیطش رو خوشم نیومد و قبول نکردم.
یه جا پیدا شد ، خیلی هم خوب بود. نظافتچی و مستخدم یه شرکت باید میشدم همه چی عالی بود حتی تو جلسه با معاون خدمات اون شرکت رفتم و گفت از فردا بیا ولی شبش زنگ زد گفت شرمنده نمی توانیم همکاری کنیم.
چند هفته گذشت، حس میکردم که قرار نیست کاری پیدا بشه. دست رو هر کاری میزاشتم مشکل ایجاد میشد. حتی به اون آشپزخونه هم زنگ زدم گفتم من اوکیم که اونا گفتن نیرو شون رو گرفتن. تقریبا دو هفته دیگه موعد اجاره خونه بود و دیگه پس اندازمم داشت حتی برای غذا خونه هم تموم میشد. پولی که از اهدا عضو علی بهم رسیده بود رو نمی خواستم دست بزنم ، پیش خودم گفته بودم اگه یک درصد مجبور به جا به جایی شدی یه پول پیشی داشته باشی.
چند باری مامان زنگ زد ولی تا صداش رو میشنیدم قطع میکردم.
بالاخره تصمیم گرفتم جواهر و ببینم و اگه شرایط خوب بود دوباره تو خونه اونا مشغول بشم. باهاش تماس گرفتم ، تا فهمید میخوام چی بگم گفت بیا خونمون صحبت کنیم.
سریع لباس پوشیدم و زدم از خونه بیرون. رسیدم دم در حیات تا خواستم در حیات رو باز کنم در باز شد و دیدم مینا داره میاد تو. خیلی خوب باهام سلام ملیک کرد و گفت : چه خبر ؟ اوضاع خوبه ؟ مشکلی نداری ؟ درامدت خوبه؟
گفتم : اوضاع خیلی سخت شده، دنبال کارم ، چیزی هم تا موعد اجاره خونه نمونده ، هیچ حامی هم ندارم. دیگه دارم میرم خونه دوستم کارگر بشم.
کمی چهره ناراحتی گرفت و نفس عمیقی کشید و گفت : عزیزم منم برات یه کار خوب سراغ دارم که مطمئنم برای تو ساخته شده اگه دیدی از کارت راضی نیستی حتما بهم خبر بده ، نگران اجاره این ماهت هم نباش اگه کم آوردی بهم بگو باهم ردیفش میکنیم.
خیلی احساس خوبی داشتم ، تو حین صحبتش همش تو این فکر بود که کاش میشد محبت و احساسش رو جبران کنم. چقدر قدیم در موردش بد فکر میکردم.
ازش تشکر کردم بهش اطمینان دادم که حتما رو کمکش حساب میکنم و خدافظی کردیم و من رفتم به سمت خونه جواهر.
رسیدم و برخورد خیلی گرمی باهام کرد و برام چایی هم آورد و مشغول صحبت شدیم.
با این جمله شروع کردم که : جواهر ، واقعا اوضاع سختی دارم. هیچ کاری پیدا نشد برام. انگار طلسم شده لعنتی. خیلی به کمکت نیاز دارم. تا چند روز دیگه باید اجاره خونه رو بدم.
جواهر یکی از آبروهاش رو بالا داد و با چهره ای مشکوک پرسید :
پس لنگ شدی اومدی سراغ من ؟ گفتی پیش خودت کی بهتر از جواهر که ازش سو استفاده کنم ها ؟
خشکم زد ، پیش خودم گفته بودم که با این همه بدبختی که سرم اومده دیگه جواهر با من دوباره دوست شده و باهام درست برخورد میکنه.
گفتم : جواهر جونم این حرفا چیه ؟ من فقط پیش خودم گفتم هم به تو کمک میکنم هم مشکل مالیم حل میشه. هیچ سواستفاده ای نیست.
پرید وسط حرفم با صدای بلندتری گفت : دقیقا همون چیزیه که من میگم. تو میخوای ازم سواستفاده کنی. منم برای همین تصمیم گرفتم باهات اونجوری که درسته برخورد کنم. خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم . مشکلات تو اصلا به من ربطی نداره. اصلا من چرا دارم مخفی کاری میکنم. شاید همه اینا بهونه باشه ولی باید بهت بگم. تو اصلا برام مهم نیستی. خیلی زودتر از اینا باید بهت میگفتم ولی دلم سوخت و شجاعت گفتنش رو نداشتم. تو لیاقت دوستی با من رو نداری. تو باید خدمتکار خونه من باشی.
اگه دستم باز بود به زور کنیز این خونت میکردم و مثل سگ ازت کار میکشیدم. افسوس میخورم دفعه پیش که پیشم کار میکردی انقدر باهات خوب برخورد میکردم. الانم فقط به یه سری شرط میزارم برام کار کنی، هر کدوم رو نقص کنی مثل آشغال از خونه پرتت میکنم بیرون.
کاری ندارم اجاره خونت عقب افتاده یا هر چیزی من هرماه فقط ۲۰ هزار تومن اونم اگه از کارت و اخلاقت راضی باشم میدم. ۷ صبح تا ۱۲ شب باید خونه من باشی و آماده هر کاری باشی تو خونم. هیچگونه دوستی بین منو تو نیست پس احترام من و شوهرم رو نگه نداری و با ما درست رفتار نکنی سریع بیرونت میکنم. الانم برو . اگه خواستی فردا ۷ صبح میای اینجا و کارت رو شروع میکنی. ۷ صبح بشه ۷ و ۵ دقیقه دیگه قبولت نمیکنم.
خشکم زده بود. دهنم خشک شده بود. با تموم نفرت و خشمی که از جواهر تو اون لحظه داشتم، مطمئنم خودمو خیس کرده بودم. شاید این دقیقا چیزی بود که میخواستم ولی نفرت و خشمم اون لحظه چیره بود به احساساتم.
پاشدم و بدون خدافظی در و باز کردم رفتم از خونه جواهر بیرون و تا به کوچه رسیدم به گریه افتادم. داشتم به بدبختی خودم گریه میکردم. این چه زندگیه اخه. این چه احساسات و تمایلاتی هست که من دارم. منو برای کنیزی میخواد ولی من دارم عشق میکنم. تا آخر شب تمام فکرم این بود چی بگم بهش. تمایل و حسم میگفت قبول کن و از تحقیر شدن تو خونه جواهر لذت ببر ولی آخه نمیشه که بدون پول. ۲۰ هزار تومن کجا و ۹۵ هزار تومن اجاره کجا ؟ چی بخورم ؟ چی بپوشم ؟ قطعا خونه رو از دست میدادم و نمیشد که تو کوچه بخوام شبا. به فرض اصلا خونه جواهر بهشت من باشه ولی اجاره و خورد و خوراکم رو چیکار کنم. تو همین افکار بودم که زنگ واحد به صدا دراومد. ۱۱ شب واقعا کیه در خونه من رو میزنه؟ ترسیدم کمی. از پشت در صدا زدم کیه ؟ گفت : مینا هستم عزیزم.
دلم یهو آروم شد. سریع در و باز کردم و تا دیدمش بی اختیار بغلش کردم و شروع کردم گریه کردن. کامل تو بغلش منو قبول کرد و سرم و ناز میکرد. بدون اینکه به من چیزی بگه منو آورد تو خونه و نشوند رو مبل. رو به روم نشست و منتظر شد کمی آروم بشم.
گفتم : ببخشید مینا خانم نمیدونم چرا اینجوری کردم.
گفت : عیب نداره عزیزم. میفهممت، دوران سختی داری. کافیه درست به جهان اطرافت نگاه کنی تا آرامش واقعی رو پیدا کنی.
تا جملش تموم شد نگاهم خیلی اتفاقی به پاهای بی نظیرش خورد و پیش خودم گفتم: تنها عنصر آرامش بخشی که الان تو جهان میتونم پیدا کنم پای شماست.
لبخندی زد و گفت: نمیپرسی این موقع شب چیکارت دارم ؟
گفتم : ببخشید من حالم خیلی خوب نبود ، چیزی شده؟
گفت : روز اول کاریت چطور بود؟
با ناراحتی تمام جواب دادم : از شما چه پنهون، افتضاح بود. حتی کفاف نصف اجاره خونه رو هم نمیده. تازه مورد های دیگه هم بماند.
گفت : مگه نگفتی دوستته ؟ پس دلیل این رفتارش چیه ؟
گفتم : من بدبختم دیگه . تو سرنوشتم اینجوری نوشتن.
گفت: سمانه خوب گوش کن. برات یه پیشنهاد دارم. خیلی چیزا رو خودت بعدا میفهمی ولی الان وقت این نیست که خدمتکار خونه دوستت باشی. بزار همه چیز به موقع اتفاق بیوفته. تو مثل گنجی میمونی که تا حالا کشف نشدی. من بلدم کشفت کنم فقط کافیه بخوای.
ممکنه سر از حرفام در نیاری الان ولی بعدا خودت میفهمی. اما پیشنهادم، من اجاره این ماهتو میدم و تنها کاری که تو باید بکنی اینه که ،کاری که میخواستی برای دوستت انجام بدی رو برای من انجام بدی. من و پسرم تنها زندگی میکنیم. خیلی کاره زیادی نداریم. بیشتر از اجاره هم بهت میدم. فقط کافیه حرفام رو گوش کنی. به مرور با رفتار هام آشنا میشی ولی از چند تا چیز من و پسرم خیلی بدمون میاد پس بهت از الان میگم چون راهی برای این داستان نیست. ما از آدم پر حرف بدمون میاد. فقط کار رو انجام بده ، با ما بحث نکن. ببین واقع بین باش. تو راه دیگه ای نداری. اگه قبول نکنی تا چند روز دیگه بی سرپناه میشی ، خانوادت هم که دیگه نمیخوامت
با کلی سوالی که برام به وجود اومده بود ،این مورد که میدونست داستان منو و خانوادم چیه باعث شد وسط حرفش بپرم و بگم : شما از کجا میدونی ؟
گفت : بهت گفتم من خیلی چیزا رو میدونم ولی دلیلش رو نمیتونم الان بهت بگم کافیه به اندازه کافی عمیق بشی اون موقع میفهمی. پس دستت رو بده بهم و وارد حقیقت خودت شو. مطمئن باش این همون چیزیه که تو میخوای. یا بهتر بگم چیزایی که میخوای ولی خودت خبر نداری. من تا این حد میتونستم جلو بیام. بقیش با خودته. نمیتونم مجبورت کنم ولی مطمئن باش اگه قبول نکنی کار کردن تو خونه منو و بری خونه دوستت کار کنی، زندگیت بسیار سخت میشه و حتی بهت این خبر رو میدم که شاید خیلی عمر نکنی.
ترسیده بودم ولی فقط داشتم گوش میکردم.
ادامه داد : این آخرین حرف من بود. اگه دوست داشتی فردا صبح بیا خونه ما و کارت رو شروع کن.
بلند شد و منم بلند شدم و بغلم کرد و در گوشم زمزمه کرد: تو ماله منی ، برای همیشه .
نوشته: اسیر ذهن
5 پاسخ به “سمانه بودم (۲)”
میتونم بهت بگم که داستانت عالیه.ولی لطفاً زود زود ادامه بده که جزییات داستان از یادمون نره.خسته نباشی.
قشنکه دمتگرمادامه بده
عالی بود
اگر میدونستم مینا این رفتار را میکنه چنان جرش میدادم که دیگه یاد Black Magic هم نیفته
خیلی داستان خوبیه و چون ریال ه ی مشکل جدی داره و اونم دو تا دیه که به بیشترش به سمانه میرسه و زندگیش رو از این رو به اون رو میکنه. میتونستی این رو تو داستان بیاری و چون سمانه تو سری خوره جایی از دستش بده یا خونه بخذه باهاش و ماشین مثلا ولی برای اذتزاقش نیاز به کار داشته باشه. به هر حال این مشکل باید تو داستانت حل بشه.وجود مینا و عروسک هم داستان رو به سمت فانتزی سوق داده تا ببینیم در ادامه چه میکنی عزیز دل