«قشنگترین صدای دنیاست.»
«مونا؟»
«جانم؟»
«آرزوت چیه؟ تو زندگیت چی هست که از همه بیشتر دوس داری بهش برسی؟»
تا حالا بهش نگفته بودم چقد دوسش دارم. اونم همچین چیزی به من نگفته بود، ولی حس میکردم اونم منو دوست داره. قرارمون فقط رفاقت بود با هم. ما دوتا، یه جوری باهم بودیم که هم اتاقیاش به خاطر به قول خودشون “حرفای پاستوریزهمون” همیشه دستش مینداختن. هیچیمون مثل دوستدختر دوستپسر نبود! قرارمونم این نبود.
نمیدونم چرا بی هوا و یهویی گفتم : «تو.»
یه مکث طولانی پشت خط جوابم بود و بعدش گفت: «آرزوت منم؟؟»
وقتی این عبارت رو به زبون آورد، اونجا بود که دستپاچه شدم. هول شده بودم نمیدونستم چی باید بهش بگم، ولی از هر زمانی بیشتر حس میکردم دوسش دارم. یه خنده مصنوعی کردم و گفتم: «ولش کن محمد بی خیال!»
صداش از اون حالت شوکه در اومد. دوباره با صدای گرم و مهربونش گفت: «بهم بگو! از کِی این احساس رو داری؟ از اولش دوسم داشتی؟»
ذهنم رفت به روزای اولی که باهم از طریق یاهو مسنجر آشنا شده بودیم…
«نه… واقعا فقط یه دوست میخواستم.»
«خب؟»
«خب چی؟»
«بهم بگو! چی شد که احساست عوض شد؟»
تو سخت ترین روزام کنارم بود. تنها وقتایی ک به هم مسیج نمیدادیم وقتایی بود که سرکلاس بودیم. وقتی تو خونه هیچکس نمیفهمید من حالم خوب نیست اون از پشت گوشی می فهمید. انقد منو بلد بود که نزدیک ترین آدما بهم نبودن…
«من یه دوست میخواستم که وقتمو باهاش بگذرونم، که یه سری چیزا از یادم بره، بهشون فک نکنم؛ اما بعد از یه مدت خودمم نمیفهمیدم چطور همه چی جز تو یادم میره! وقتی بیدار میشم اولین چیزی که یادم میاد تویی نه دلهره ها و استرس هام… و این دنیامو آروم میکنه. تمام روز بهت فک میکنم و حتی وقتی دارم باهات حرف میزنم دلم برات پر میکشه. تا وقتی که بخوام چشم روی هم بذارم صورتت جلوی چشمامه و صدات… صدات روحمو نوازش میکنه.»
اون به حرفای من گوش میداد و من صدای آروم نفس هاشو میشنیدم. چشمامو بسته بودم و تصور میکردم دقیقا کنارمه. تمام وجودم با گرمایی که نمیدونستم منشأش کجاست پر می شد.
«مونا واسه اینکه آرزوت برآورده بشه چیکار میکنی؟»
از سوالش جا نخوردم. از اینکه به ابراز علاقهم هنوز جواب نداده بود هم. همون قد که اون منو بلد بود منم اونو…
یه خنده ی آروم تحویلش دادم و آروم آروم شروع کردم به خوندن:
«“کوهو میذارم رو دوشم، رخت هر جنگو میپوشم
موجو از دریا میگیرم، شیرهی سنگو میدوشم
میارم ماهو تو خونه، میگیرم بادو نشونه
همه ی خاک زمینو، میشمرم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره، هیچکدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره، هیچکدوم کاری نداره…”
جوابتو گرفتی؟ هرکاری… هرکاری میکنم!»
«مونااا! زیرش نمیتونی بزنیا! میدونی اگه واقعا منو بخوای چه راه سختی پیش رومونه؟»
«میدونم.»
دوباره یه مکث طولانی کرد قبل از اینکه بپرسه: «نمیخوای بدونی منم دوست دارم یا نه؟»
«بهم بگو!»
«من نمیتونم مث تو اینقد قشنگ صحبت کنم، فقط میدونم عاشقتم!»
شنیدن این عبارت از دهنش برای من خیلی شیرین تر از چیزی بود که فک میکردم. روحم به رقص در اومده بود…
اواخر سال ۸۷ بود. تنها چیزی که ازم میخواست این بود ک صد خودمو بذارم واسه قبولی دانشگاه تهران، که به همدیگه نزدیک باشیم. منم جوری واسه هر امتحان درس میخوندم که انگار قراره کنکور بدم.
محمد دانشجوی دانشگاه نور مازندران بود و ساکن کرج. ارتباطمون تا مدت ها فقط از طریق ایمیل و تلفن ادامه داشت. تا اینکه یه روز گفت میاد شهر ما که همدیگه رو ببینیم. من حالی شبیه پرواز داشتم. با اینکه خانوادم بسته و سنتی بودن و اگه ماجرا رو میفهمیدن اصلا طور خوبی پیش نمی رفت، اما انقدر دوسش داشتم که پی همه چی رو به تنم مالیده بودم. تا روزی که برسه ساعت به ساعت باهاش حرف میزدم، انگار کل مسیر رو باهاش بودم!!!
بالاخره روزی که رسید بعد از استراحت کوتاه تو هتل باهام قرار گذاشت نزدیکای هتلش همدیگه رو ببینیم. دل توی دلم نبود… بالاخره میخواستم بعد از ماه ها ببینمش. نمیدونم چطوری خودمو رسوندم اونجا، ولی بالاخره به محل قرارمون رسیدم. چند دقیقه منتظرش وایساده بودم ولی تو اون شلوغی هرچه چشم چرخاندم نمی دیدمش. شمارشو گرفتم. با اولین بوق جواب داد…
«سلام عزیزم. کجایی؟ من رسیدم منتظرتم.»
«همینجام! پشت سرت رو ببین.»
یه مرتبه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. بعد چند لحظه دیدمش. به یه ستون تکیه داده بود و منو با یه لبخند بزرگ رو صورتش تماشا میکرد. هنوز گوشی دستم بود و قلبم با آخرین شدت تو سینهم می کوبید. احساسی داشتم که هیچوقت تجربهش نکرده بودم. دستشو واسم تکون داد و اومد سمتم. شروع کردیم به احوالپرسی و شوخی با هم، اما نمیدونم چرا حالا ازش خجالت میکشیدم! اونم مدام قد بلند خودش رو و قد کوتاه من رو مایه شوخی و خنده میکرد که اون حالتی که در من به وجود اومده بود محو شد.
قدش از من حدودا سی سانت بلندتر بود و منم با نیم بوت های پاشنهی هفت سانتم به زور قدم به سینه اش می رسید. خودشو به گوشی نوکیای من و من رو به آویز اون گوشی تشبیه میکرد. تک تک اون لحظه ها از ته دل خوشحال بودیم و میخندیدیم. اون روز باهم خیلی جاها رفتیم پای پیاده. جاهایی که خودمم قبلا تو شهرمون ندیده بودم باهمدیگه رفتیم و برام خاطره شد. دلم نمیخواست زمان بگذره… دلم نمیخواست لحظهی خداحافظی برسه… دلم میخواست یه جایی زندگی میکردم که میتونستم هر چقدر میتونم پیش عشقم بمونم.
بخاطر دانشگاه دوسه روز بیشتر نمیتونست بمونه و ما سعی کردیم از این دوسه روز نهایت استفاده رو ببریم. روز دوم از نزدیک های هتلش قرار گذاشتیم بریم یه پارک دنج لب ساحل و چند ساعت اونجا باشیم. موقعی که پا روی پله برقی گذاشتم، سکندری خوردم و نزدیک بود با سر بخورم رو پله ها که یهویی دستشو گرفتم و گفتم: «وای نزدیک بودا!» اون ولی ماتش برده بود. بعد چند لحظه به خودم اومدم و یه جریانی مثل الکتریسیته از بدنم عبور کرد. یواش دستمو کشیدم بیرون… ما تا حالا دستمونم به هم نخورده بود. دوباره تمام وجودم گُر گرفت و صورتم عین لبو قرمز شده بود. اونم هیچی نگفت دیگه و سوار یه ماشین شدیم و رفتیم به همون پارکه.
دنج ترین جای ممکن توی اون پارک روی یه نیمکت نشسته بودیم. هنوز جز چند تا جمله ی نصفه نیمه چیزی نگفته بودیم که این بار محمد دستمو گرفت. یه فشار آرومی بهش داد و چند لحظه بعد لبش رو دستم گذاشت و بوسیدش. از احساسی که داشتم بی اختیار تمام وجودم به لرزه افتاد. قلبم به شدت می تپید و مطمئنم اونم متوجه شده بود با من چیکار میکنه.
«خیلی دوست دارم خانوم کوچولو.»
سرمو به شونش تکیه دادم و آروم نفس کشیدم: «محمد هرکاری میکنی باعث میشه بیشتر عاشقت بشم! حتی کوچکترین کارات.»
یه خنده بهم تحویل داد. از اون خنده هایی ک دلمو برده بود: «قربونت برم من خانومم! آخه مگه من کی ام که تو انقد منو دوست داری؟»
«از این حرفا زدی نزدیااا!»
«بزنم چیکار میکنی فسقلی؟»
غش غش خندیدم و گفتم: «فلفل نبین چه ریزه…»
از اون روز یه خاطره ای تو ذهن من موند ک هروقت یادم میاد لبام خود به خود کش میاد. اما فردای اون روز که قرار بود برگرده روز جمعه بود و من بهانه ای برای بیرون رفتن نداشتم. نه مدرسه ای که بپیچونم و نه کتابخونه و … . خیلی بهم اصرار کرد هر جور که میتونم برم بیرون که ببینمش… اما نشد که نشد. اونم نامردی نکرد و تا دم در خونه اومد. اومد و یه حلقه داد دستم و گفت دفعه ی بعدی با مادرم اینا میام. اینکه واقعا مال من بشه، اینکه واقعا من مال اون باشم بدون یک روز دوری باعث میشد بخوام پرواز کنم. دلم میخواست یه دل سیر قبل رفتنش بغلش کنم و از اینکه دوباره داشت ازم دور میشد قلبم مچاله میشد. تلفنی بهش گفتم: «این بار دوری خیلی برام سخت تره.»
«برای منم عزیزم، ولی ما میتونیم، چون هدف داریم. چون آرزو داریم.»
اطمینان توی صداش قلبمو قرص میکرد…
بازم چند ماه دیگه گذشت. به من میگفت خانم دکتر کوچولو و ازم میخواست عزممو جزم کنم برای پزشکی. منم اگه ازم جونمو میخواست بهش میدادم. اما اواخر، ارتباطمون با هم کمتر شد. رفته رفته رفتارش سرد شد. کمتر بهم مسیج میداد. دیگه مث سابق زنگ نمیزد. بهونهی کنار خانواده بودن، سر درس و مشق بودن، بیرون بودن و خیلی چیزایی که قبلا بهانه و مانع باهم بودن ما نبود رو میگرفت. اضطراب هر روز بیشتر منو عذاب میداد. وقتی بیدار میشدم پیام صبح بخیرش نبود. نمیتونستم روی هیچ کاری حتی درسام که بخاطر اون انقد بهشون اهمیت میدادم و معدل بیست میشدم تمرکز کنم. بارها باهاش تماس میگرفتم و گاهی ریجکت میکرد و گاهی بی پاسخ می موند. می ترسیدم بهانه بگیرم از رفتارش… میترسیدم چون طاقت مواجه شدن با اون هراس هولناک رو نداشتم. از دست دادنش کابوس من بود. بدون اینکه خودم بفهمم یه وقتایی گریه میکردم. به یه گوشه زل می زدم و از این جهان جدا میشدم. شبا نمیتونستم بخوابم آرامشم سلب شده بود. تا اینکه بالاخره به حرف اومد. گفت که مادرش هیچ جوری راضی نمیشه. بهش گفتم من بخاطرش قید خانوادهمو میزنم و اون گفت بدون خانوادش استقلال و توانایی اداره زندگی مشترک رو نداره. ازم خواست فراموشش کنم… ولی من نکردم. درس و مدرسه رو به حدی بی خیال شده بودم که کلاسام رو یکی در میون میرفتم. همه چیز برام رنگ باخته بود. بدنم ضعیف و تب آلود شده بود. گاهی اوقات اسیر وهم و خیال میشدم. تمام وقتم رو پای لپتاپ و آهنگ های دونفره مون یا خاطراتی که باهاش داشتم، میگذروندم و دوباره برگشته بودم به یاهو مسنجر. ازم خواسته بود دیگه باهاش تماس نگیرم و پیام ندم. علی رغم عذابی که میکشیدم، هیچوقت اینکارو نکردم و ایمیلی که فک نمیکردم دوباره چک کنه پر شده بود از میل هایی که میزدم. میدونست گه گاهی یه چیزایی مینویسم. یه بار ازم خواست که یه قصه در مورد خودمون براش بنویسم، برای وقتی که مثلا زن و شوهر شدیم و باهمیم. منم واسهش نوشته بودم، هر چند مراعات خیلی چیزا رو کردم. تمام اون شبایی که نمیتونستم بخوابم براش میل میزدم. آخرین شب بهش گفتم میون خواب و بیداری هام می بینمش که عین اون روز اول، تکیه زده به دیوار اتاقم، دست به سینه با یه لبخند بزرگ نگام میکنه و این تصویر تنها چیزیه که این روزا باعث میشه برای یه مدتی هم که شده همه چی رو فراموش کنم.
نمیدونم روز چندم بود که هیچی جز قهوه نخورده بودم. دم دمای سحر بود که پیامکش اومد…
نوشته بود: «ولی امشب دیگه واینمیستم فقط نگات کنم مونا!»
نوشته: بانوی جنوبی
3 پاسخ به “سقوط یک ستاره (۱)”
اوایل داستانت واسه 80درصدمون آشناست…یه رابطه ی بدون لیبل که حال همدیگه رو خوب میکنین و کنار همدیگه اید!حتی عاشق همدیگه اید ولی به زبون نمیارید.تفاوت بین دوستی و رابطه،اینه که زنگ میزنی و ازش میپرسی:رسیدی؟
عالی بود دمت گرم 👍👍👍👍🙏🙏🙏🙏
خیلی زیبا نوشته شد. ممنون بابت نگارش روان و داستان قشنگت