بعد از مدتها یک هفته مرخصی گرفتم با لباس سربازی بدو اینکه بروم حمام دوش بگیرم و لباس شخصی بپوشم سریع خودمو به ترمینال رساندم. وسط هفته بود اتوبوس خلوت. اتوبوس از شیراز به تهران می رفت و بین راه هم هرچی مسافر گیرش میآمد میگفت بیا بالا وقتی من وارد اتوبوس شدم دو سه ردیف جلو پر بود من واسه اینکه راحت بتونم دو تا صندلی داشته باشم به اخرهای اتوبوس رفتم. بعد از نیم ساعت که اتوبوس از حرکتش میگذشت بالاخره راننده آمد بالا با اخم نگاهی به مسافرها انداخت و غرغری کرد و نشست پشت فرمون همین موقع شاگرد اتوبوس گفت صبر کن خدا رساند بیا بالا آقا بیا هر جا دوست دارید بروید بنشینید. من تو صندلی فرو رفته بودم و دو پام را به صندلی جلویی تکیه داده بودم و تو فکر بودم. یک آقا جوان با یک بچه تو بغلش و یکی هم با دست میکشید سوار شد و پشت سرش یک زن چادری با بچه بغل سوار شد. من از تو کیفم یک کتاب رمان در آوردم . باز کردم یه دفعه صندلی جلویی به عقب فشرده شد آقا و بچهها ردیف چپ اتوبوس نشستن و خانم هم جلو من با بچه بغلش. اتوبوس حرکت کرد. مرد به زن گفت جا زیاده بخابونش صندلی بغل دستت و استراحت کن اتوبوس تو مسیر ناله میکرد و جلو میرفت. زن چادری
از سرش افتاد بود و موهای قشنگ قهوه ای روشن زیباست پیدا شد. دولا شد صندلی بچه را درست کنه بعد برگشت به عقب و نگاهی به من کرد. هوا گرگ و میش بود اما زیبایی صورت و چشمای زن یکدفعه شش دنگ هوس منو جذب کرد. نگاه و لبخندی زیبا. برگشت سر جاش من نگاهی به مرد کردم دیدم یک بچه را ردیف مقابله گذاشته و بچه دیگه را ردیف جلوتر و خودش هم دو صندلی جلوتر را گرفته بود و خوابیده بود. من دیشب نگهبان بودم اما مرد خستگی چند روزه انگار داشت و خوابی سنگینی بود. مجدد زن به سمت بچه که ناله میکرد رفت. هوا تاریک شده بود و چراغهای اتوبوس با نور کم روشن.نور چراغ دقیقا رو صورت و سینه زن بود زن سینه هاشو را باز کرد و یک سینه اش سفید و بزرگش را به دست گرفت نگاهی کرد دید من میخ سینه هاشو دارم نگاهش میکنم. لبخندی زد که من گیرم تو شلوار پرید. بچه را بالا آورد و نوک قهوه ای قشنگ سینه هفتاد و پنج اش را تو دهن بچه گذاشت رگ آبی سینه اش و مک زدن بچه سینه های قشنگش را به ارتعاش درمی آورد. من به فاصله صندلیها نزدیک شدم و گفتم گرسنه است. گفت آره. گفتم حاضرم یک سال اضافه خدمت بخورم الان سینه هات تو دهن من بود چه سینه ها نازی. گفت مگر از شیر نگرفتنت. گفتم موجود کیر دار را از شیر بگیرن نمیشه با چشمان خمارش نگاه کرد گفت خیلی دوست داری. گفتم واو آره خندید اتوبوس واسه شام توقف کرد رفتم پایین ته بندی کردم و همه حواسم به اون زن بود حدود 168قد و شصت وزن سینه های و باسن و گودی کمر متناسب یک ترکیب بی نظیر و چشمهای قهوه ای روشن دیدم بچه را به مرد داد و رفت بیرون سمت سرویسها سریع خودم را بیرون رسوندن موقع برگشت گفتم اسمم سامان شما گفت آذر گفتم آذر جون جات را عوض نکنی تا تهران خیلی مونده لبخند زد و رفت همه سوار شدن من یک نخ سیگار تو دستم گرفتم و منتظر شدم قبل شاگرد راننده سوار شدم و رفتم سر جام دیدم آذر صندلی را عوض کرده و صندلی اول نشسته و بچه را داخل گذاشته منم با تظاهر به خمیازه و خواب آلوده بودن پشت سرش نشستم اتوبوس که را افتاد بعد از مدت کوتاهی چراغ های خواب را روشن کرد و آرام همه خوابیدن.شوهر هم خواب سنگین رفت تو راهرو نگاه کردم چند ردیف اول همه تقریبا خواب بودن و با فاصله صندلیهای خالی و خانواده آذر بودن آذر را خم شدم از بین صندلیها دیدم بیدار بود و متوجه نگاهم شد خنده ای کرد چادرش را دور کمرش گذاشته بود و یک لباس روشن تنش که برآمدگی سینه اش کامل نمایان بود. من پشت صندلی را راست کرد و از بغل دستم را به بازو آذر رسوندم تکان نخورد کمی با نرمی بازوش بازی کردم و آرام دستم را جلوتر بردم تا به سینه اش رسید وای نرم و بدون سوتین. با اینکه شیر میداد سینه های عالی داشت. آرام دستش را رو دستم گذاشت و دکمه پیراهنش را باز کرد. دستم به سینه نرم و گرمش رسید. نوک سینه های سفت شده از ترشح شیر لیز بود و مالیدن سینه اش خیلی با حال بود کیرم عین سنگ سفت شده بود آرام گفتم یک صندلی بیا عقب پیش من همه خوابن من دستم به هیجا نمیرسه گفت صبر کن. من منتظر موندم و کم کم خوابم میگرفت که دیدم آرام بلند شد سمت بچه خم شد و آرام آمد عقب و پیش من نشست گفتم آذر خوابم گرفت گفت راننده اتوبوس داشت زاغم را میزد. بعد از مدتی بی خیال شد آمدم من معطل نکردم و دستم را بین سینه هاش بردم. گردنش را بوسیدم خیلی گرم بود گفت آرام حواست باشه که بگا نرویم گفتم نه آذر جون تو هدیه امشب منی و دستم را بردم رو رانش دکمه مانتوش باز بود و یک دامن زیر مانتو که تا شورتش بالا آمده بود رانش از سینه هاشو داغتر و کصش آتیش بود و پر آب. گفتم این شیر منه گفت آره تمیزم بخورش من بین صندلیها نشستم و لنگاهای آذر را بعد از در آوردن شورتش باز کردم کس تمیز و بدون مو را لیسیدم انقدر داغ بود که لبام می سوخت. آذر با دست سرم را گرفته بود و با موهام بازی میکرد و آرام گفت سیبلهات میره تو کصم دوست دارم بخور بعد از خوردن کصش بلند شدم و سینه هاشو را باز دوبار شروع به خوردن کردم اون چادر را باز کرده بود تا راحت سینه هاشو را بندازه بیرون آمدم سمت لباس از گرفتم وای چه کسی و سینه ها و لب آذر خوش بو بود تا الان تجربه نکرده بودم آذر گفت از رو صورتم برو کنار و حواسم به جلوست سینه هام را بخور نوک سینه هاشو اندازه دهنم ا شده بود و سفت و داغ گفتم چه داغی گفت آره از وقتی دیدمت داغ شدم میخوام منو بکنی گفتم منم میخوام تو اتوبوس سر کیرم بخوره به کس نازت صدام در میاد گفت با دست دهنتو بگیر و منم همینطور. به بغل چرخید و کونش را داد طرف من و یک پاس را بین صندلیها جلو گذاشت منم شلوارم را با شورت کشیدم پایین و سر کیرم را مالیدم به کس داغ آذر اون نفسی بلند کشید و جلو دهنش را گرفت. من چادرش را جلو دهنش جمع کردم و گیرم را هل دادم تو کس تنگ آذر. انگار نه اینکه سه بار زایمان داشته هر دو صدای نفسهای هم را می شنیدیم. گیرم را بزور ها دادم و اون به خودش می پیچید و کمر میزد تا ته کیرم را هل دادم داخل و دو تا پمپ که زدم آذر لرزید و تکونهای تندی خورد و ارضا شد منم همین موقع حس کردم کیرم داره میترکه توان در آوردن کیرم را نداشتم با چهار پنج ضربه که انگار تمام توانم را گرفت همه را تو کص آذر خالی کردم اونم هم خودش را رو کیر من فشار میداد و تو یک لحظه هر دو شل شدیم و تند تند نفس میزدیم.تا پنج دقیقه همینطور بیحرکت موندیم کیرم شل نشد و تو کص آذر سیخ مونده بود. آرام خودم را عقب کشیدم و شورت آذر را گذاشتم بین پاهایش آذر چرخید و آرام گفت جرم دادی تا حالا اینطوری ارضا نشده بودم کیرت هنوز شقه گفتم منم مثل تو همه آب کمرم را ریختم تو کصت توان بیرون کشیدن نداشتم گفت منی آن تو کص من حشری ام میکنه باید پاکش کنم. من از توی ساکم که زیر صندلی بود زیر پوشم را بیرون کشیدم و آذر تمیز شد. گفت من بروم خوابم گرفته. گفتم بی خیال آذر یکبار دیگه بکنیم گفت لبخندی زد . گفت کیرت را زدی تو کصم جر خوردم کیر مشتی ای داری منم میخوام آرام آرام شروع به ناز کردنش شدم و اتوبوس همه در خواب بودن و راننده تو خیالش شاید آذر را میخاست.
از سرش افتاد بود و موهای قشنگ قهوه ای روشن زیباست پیدا شد. دولا شد صندلی بچه را درست کنه بعد برگشت به عقب و نگاهی به من کرد. هوا گرگ و میش بود اما زیبایی صورت و چشمای زن یکدفعه شش دنگ هوس منو جذب کرد. نگاه و لبخندی زیبا. برگشت سر جاش من نگاهی به مرد کردم دیدم یک بچه را ردیف مقابله گذاشته و بچه دیگه را ردیف جلوتر و خودش هم دو صندلی جلوتر را گرفته بود و خوابیده بود. من دیشب نگهبان بودم اما مرد خستگی چند روزه انگار داشت و خوابی سنگینی بود. مجدد زن به سمت بچه که ناله میکرد رفت. هوا تاریک شده بود و چراغهای اتوبوس با نور کم روشن.نور چراغ دقیقا رو صورت و سینه زن بود زن سینه هاشو را باز کرد و یک سینه اش سفید و بزرگش را به دست گرفت نگاهی کرد دید من میخ سینه هاشو دارم نگاهش میکنم. لبخندی زد که من گیرم تو شلوار پرید. بچه را بالا آورد و نوک قهوه ای قشنگ سینه هفتاد و پنج اش را تو دهن بچه گذاشت رگ آبی سینه اش و مک زدن بچه سینه های قشنگش را به ارتعاش درمی آورد. من به فاصله صندلیها نزدیک شدم و گفتم گرسنه است. گفت آره. گفتم حاضرم یک سال اضافه خدمت بخورم الان سینه هات تو دهن من بود چه سینه ها نازی. گفت مگر از شیر نگرفتنت. گفتم موجود کیر دار را از شیر بگیرن نمیشه با چشمان خمارش نگاه کرد گفت خیلی دوست داری. گفتم واو آره خندید اتوبوس واسه شام توقف کرد رفتم پایین ته بندی کردم و همه حواسم به اون زن بود حدود 168قد و شصت وزن سینه های و باسن و گودی کمر متناسب یک ترکیب بی نظیر و چشمهای قهوه ای روشن دیدم بچه را به مرد داد و رفت بیرون سمت سرویسها سریع خودم را بیرون رسوندن موقع برگشت گفتم اسمم سامان شما گفت آذر گفتم آذر جون جات را عوض نکنی تا تهران خیلی مونده لبخند زد و رفت همه سوار شدن من یک نخ سیگار تو دستم گرفتم و منتظر شدم قبل شاگرد راننده سوار شدم و رفتم سر جام دیدم آذر صندلی را عوض کرده و صندلی اول نشسته و بچه را داخل گذاشته منم با تظاهر به خمیازه و خواب آلوده بودن پشت سرش نشستم اتوبوس که را افتاد بعد از مدت کوتاهی چراغ های خواب را روشن کرد و آرام همه خوابیدن.شوهر هم خواب سنگین رفت تو راهرو نگاه کردم چند ردیف اول همه تقریبا خواب بودن و با فاصله صندلیهای خالی و خانواده آذر بودن آذر را خم شدم از بین صندلیها دیدم بیدار بود و متوجه نگاهم شد خنده ای کرد چادرش را دور کمرش گذاشته بود و یک لباس روشن تنش که برآمدگی سینه اش کامل نمایان بود. من پشت صندلی را راست کرد و از بغل دستم را به بازو آذر رسوندم تکان نخورد کمی با نرمی بازوش بازی کردم و آرام دستم را جلوتر بردم تا به سینه اش رسید وای نرم و بدون سوتین. با اینکه شیر میداد سینه های عالی داشت. آرام دستش را رو دستم گذاشت و دکمه پیراهنش را باز کرد. دستم به سینه نرم و گرمش رسید. نوک سینه های سفت شده از ترشح شیر لیز بود و مالیدن سینه اش خیلی با حال بود کیرم عین سنگ سفت شده بود آرام گفتم یک صندلی بیا عقب پیش من همه خوابن من دستم به هیجا نمیرسه گفت صبر کن. من منتظر موندم و کم کم خوابم میگرفت که دیدم آرام بلند شد سمت بچه خم شد و آرام آمد عقب و پیش من نشست گفتم آذر خوابم گرفت گفت راننده اتوبوس داشت زاغم را میزد. بعد از مدتی بی خیال شد آمدم من معطل نکردم و دستم را بین سینه هاش بردم. گردنش را بوسیدم خیلی گرم بود گفت آرام حواست باشه که بگا نرویم گفتم نه آذر جون تو هدیه امشب منی و دستم را بردم رو رانش دکمه مانتوش باز بود و یک دامن زیر مانتو که تا شورتش بالا آمده بود رانش از سینه هاشو داغتر و کصش آتیش بود و پر آب. گفتم این شیر منه گفت آره تمیزم بخورش من بین صندلیها نشستم و لنگاهای آذر را بعد از در آوردن شورتش باز کردم کس تمیز و بدون مو را لیسیدم انقدر داغ بود که لبام می سوخت. آذر با دست سرم را گرفته بود و با موهام بازی میکرد و آرام گفت سیبلهات میره تو کصم دوست دارم بخور بعد از خوردن کصش بلند شدم و سینه هاشو را باز دوبار شروع به خوردن کردم اون چادر را باز کرده بود تا راحت سینه هاشو را بندازه بیرون آمدم سمت لباس از گرفتم وای چه کسی و سینه ها و لب آذر خوش بو بود تا الان تجربه نکرده بودم آذر گفت از رو صورتم برو کنار و حواسم به جلوست سینه هام را بخور نوک سینه هاشو اندازه دهنم ا شده بود و سفت و داغ گفتم چه داغی گفت آره از وقتی دیدمت داغ شدم میخوام منو بکنی گفتم منم میخوام تو اتوبوس سر کیرم بخوره به کس نازت صدام در میاد گفت با دست دهنتو بگیر و منم همینطور. به بغل چرخید و کونش را داد طرف من و یک پاس را بین صندلیها جلو گذاشت منم شلوارم را با شورت کشیدم پایین و سر کیرم را مالیدم به کس داغ آذر اون نفسی بلند کشید و جلو دهنش را گرفت. من چادرش را جلو دهنش جمع کردم و گیرم را هل دادم تو کس تنگ آذر. انگار نه اینکه سه بار زایمان داشته هر دو صدای نفسهای هم را می شنیدیم. گیرم را بزور ها دادم و اون به خودش می پیچید و کمر میزد تا ته کیرم را هل دادم داخل و دو تا پمپ که زدم آذر لرزید و تکونهای تندی خورد و ارضا شد منم همین موقع حس کردم کیرم داره میترکه توان در آوردن کیرم را نداشتم با چهار پنج ضربه که انگار تمام توانم را گرفت همه را تو کص آذر خالی کردم اونم هم خودش را رو کیر من فشار میداد و تو یک لحظه هر دو شل شدیم و تند تند نفس میزدیم.تا پنج دقیقه همینطور بیحرکت موندیم کیرم شل نشد و تو کص آذر سیخ مونده بود. آرام خودم را عقب کشیدم و شورت آذر را گذاشتم بین پاهایش آذر چرخید و آرام گفت جرم دادی تا حالا اینطوری ارضا نشده بودم کیرت هنوز شقه گفتم منم مثل تو همه آب کمرم را ریختم تو کصت توان بیرون کشیدن نداشتم گفت منی آن تو کص من حشری ام میکنه باید پاکش کنم. من از توی ساکم که زیر صندلی بود زیر پوشم را بیرون کشیدم و آذر تمیز شد. گفت من بروم خوابم گرفته. گفتم بی خیال آذر یکبار دیگه بکنیم گفت لبخندی زد . گفت کیرت را زدی تو کصم جر خوردم کیر مشتی ای داری منم میخوام آرام آرام شروع به ناز کردنش شدم و اتوبوس همه در خواب بودن و راننده تو خیالش شاید آذر را میخاست.
نوشته: سامان
14 پاسخ به “سفر به تهران اتوبوس”
باز لحجه افغان…
جایزه پوزیشن سال میرسه به سامان ما تو تخت دو نفره زور میزنیم بکنیم تو چطوری اینکار کردی خداعالمه
فکر کنم واقعیت داستان اینطور باشه آن شب تو اتوبوس کونت به راننده اتوبوس و شاگردش دادی !
اصلاً به لحجه ای که ازش استفاده کردی کاری ندارماخه کصکش قرمساق زمانی که من زن داشتم ما نمیتونستیم انقدر راحت سکس کنیم بعد تو چطوری تونستی همه ی پوزیشن های که دوست داشتی روش بریحالا گیریم که اونارو کردی وقتی جرش دادی (به قول خودت که من باور نمیکنم) یعنی اصلاً ازش صدا در نیومدتازه زن های محجبه مگه اینقدر جنده میشه که فردی رو که باهاش دو کلام حرف زده بگه بیا منو بکن
راننده و کمک راننده و شاگرد. تا یه زن وارد ماشین میشه دم به دقیقه رسدش میکنن . نصف حواسشون به جادست نصف دیگش به خانمهای تو اتوبوس .
بالا هم منظورم نمیتونستیم راحت سکس کنیم یعنی روی تخت
واقعا چرت و پرت نوشتی هیچ زنی پیش شوهرش کص نمیده اونم تو اتوبوس بقول احمدشاه : چرندیات واقعی بچه کونی کص ندیده 😁😁😁😁
مشنگ چایی داغ خوردی دهنت سوخته حالا میخوایی چرت تحویل ما بدی 😉🤣اینقدر داغ بود که دهنت سوخت!! میخواستی توی نعلبکی بریزی بخوری💩💩
کسخول چی میگیتو
مطمئنی همه ی چیز هایی که گفتی تو اتوبوس اتفاق افتاده مشتی رفتی سربازی کونت گذاشتن اومدی داستان رو وارونه جلوه دادی
بچه جون بزار یه نکته ای را در مورد راننده های اتوبوس بهت بگمامکان نداره توی یه اتوبوس یه مسافری جابجا بشهراننده نبینه چون یه آینه جلوی اتوبوسه، راننده ها با گوشه چشم تا ته اتوبوس و میبیننو منتظرن یه کون بچه مثل تو همچین گوهی بخوره بفرستندش تو جعبه و تا مقصد حامله ش کنن.
کیرم؛توکوس وکون آذر.
اتوبوس چی بود که از لای صندلیا میشد اینکارا رو کرد
یکبار دیگه بکنیم گفت :لبخندی زد 🤔