می چرخد…دو سه ورق از یک دفتر کوچک وخطی که برای من بسیار آشناست…
یک نفر صدایم می زند…اسم مرا با سر خوشی و شیطنت …با صدایی ظریف وگوش نواز می کشد: …((محممممممممود ))بیا……
جواب نمی دهم .همان طور ایستاده ام .بین قفسه کتاب ها ورویم به سمت پنجره است.او آنجاست .در حیاط…کنار گلدان های شمعدانی ایستاده… با آن مانتوی خاکستری وآن روسری سپید که خال های مشکی پرش کرده…مثل همیشه خوشگل است …چقدر دوستش دارم…اورا با آن چشم ها…آن لب های گوشتی…وآن چانه ی گرد خوش تراش…آن طرز ایستادن .…آن سرخوشی و نشاطی که همیشه د در صدایش موج می زند…انگار قصد دارد دوباره مرا صدا کند…اما این بار کمی بی تاب به نظر
می رسد:…محمود بیا دیگه…ااااااااااااه…
وپاشنه ی کفشش را محکم به زمین می کوبد.مثل بچه ها .چقدر دوستش دارم!!دلم برایش ضعف می رود.نامه را تا می زنم ومی گذارم توی جیب پیراهنم…و می روم داخل حیاط…مقابل او کنار شمعدانی ها ونگاهش می کنم…قبل از من لب می گشاید…صدایش حالت اعتراض دارد: هنوز که حاضر نیستی !پس کی بریم ؟؟؟!؟
می گویم:توبرو …من نمیام…
-چرا ؟؟این پیشنهاد خودت بود…که پنجشنبه آخر هر سال…
می گویم:بله…یادم هست عزیزم…اما کاری برام پیش آمد…یکی از دوستانم زنگ زد…باید بروم پیش او…
کمی مکث می کند …صدایش می لرزد :
_حتما باز یک روان پریش دیگه…یک افسردگی حاد…یک اسکیزو فرنی ……
می گویم::…عزیزم.تو برو …دفعه بعد با هم
می رویم…باشه
می گوید:باششششششه…
.ومی رود…
دیگر در صدایش نشاط موج
نمی زد…تنهاجایی رفتن را دوست ندارد…حالا باید تنها می رفت…واین همان چیزی بود که دوست نداشت!
برمی گردم داخل اتاق…بین قفسه های کتاب…ومی نشینم روی زمین…چهار زانو…ونامه رامیگذارم جلویم…باز هم خونسردم…باز هم نمی لرزم…عرق هم
نکرده ام…
نامه با این جمله شروع شده بود…
دوست من محمود…سلام
محمود اصلا حالم خوب نیست…از همه بدم می آید…شاید…شاید…حتی از عشقم …خسته شده ام ازهمه …از دست خودم …چرا آدم نمی شوم؟چقدر بیایم پیش تو تا روان درمانی ام کنی؟پیش تو که دوست دوران کودکی ام هستی …بچه همسایه دیوار به دیوار…حالا برای خودت کسی شده ای!و من مثل همیشه پیش تو کم می آورم.الان ترکیب دستهایت جلوی چشمم است…زیبا وبی نقص…مثل دست زن ها …بعد دستهای خودم را نگاه می کنم.زمخت وبی قواره اس …مثل دست کارگرها…چرا تو از راه مخت نان بخوری ؟اما من توی خاک اره غلت بزنم؟ها چرا؟چرا؟
هی می گویند:اوستا…اوستا…تو می گویی…بابا وضعت خوب است …کارگاه چوب بری در آمد ش حسابیه…اما من نمی خواهم …چه فایده دارد؟؟پول زیاد را می گویم…من که دیوانه ام…همه الکی می گویند…چیزیت نیست…کمی افسردگی داری خوب میشوی…
می آیم پیش تو…در آن اتاق تاریک…زیر آن نور مستقیم…هی از گذشته ها می پرسی…من از عشقم می گویم …از زنم…تو میگویی از او نگو…خودم می شناسمش…من می گویم :ای کلک چون دختر همسایه مان بود …آخخخخ که چقدر خوب بود …چقدر
می خواستمش…اما حالا دارد بد میشود…!اذیتم می کند…باهام نمی سازد…کوتاه نمی آید …مدام ساز ناجور می زند…مثل اینکه دلش را زد ه ام…خسته شده…اما خودش می گوید”نه”همش می گوید…مجید تو همه اینها را فکر می کنی…من مثل قبلم…مثل قبل ترها…مثل دیدارهای دزدکی روی پشت بام!
فکر می کنم راست می گوید…او همان است…من دیوانه شد ه ام…
محمود
توخیلی خوبی… خیلی برام عزیزی…رفیق بامرام من …همیشه به من می گفتی …که تو زنت را آزار می دهی…فقط تو تنها کسی بودی که هی الکی نمی گفتی” خوب میشوی”…همیشه می گفتی رهایش کن…آزادش کن…بگذار برود سراغ زندگیش…اگر زمانی خوب شدی دوباره میروی سراغش…فقط تو می فهمیدی که او دارد از بین می رود…برای تو می گفتم که مادر و خواهر هایم می گویند زن خوب باید پای همه چیز شوهرش بایستد…روز ناداری…روز مریضی…تو می خندیدی می گفتی: حرف های خاله زنک…میگفتی مجید جان ولش کن…تو خیالات نمی کنی که او با تو نمی سازد…در حقیقت او با تو می سوزد.می گفتی …تمامش کن مجید…تمامش کن…
بعد مرا از زیر آن نور سرد وبی روح خلاص می کردی …عجیب است که هر وقت از تو جدا می شدم و به خانه می رفتم رابطه ام با او بد تر می شد…بیشتر عذابش
می داد م بیشتر دیوانه
می شدم…
محمود جان …
به خدا نمی توانستم آن جور که تو می گویی تمامش کنم .طلاقش نمی دهم …نه ندادم… خوب می خواهمش مثل دیوانه ها می خواهمش .نمی گذارم تا زنده ام اسمش در شناسنامه ام خط بخورد .خودم را تمام کنم …چطور
است؟آره خودم را … تمام … می کنم. اینجوری هم با او هستم…هم نیستم… اما او رها می شود (به قول تو)می خواهم “سحر “خودم را تمام کنم.همه این ها را امشب نوشتم…باز دست هایم خودشان را به رخم می کشند…باز هم می بینم که زشتند…حلقه نامزدی مان روی انگشتم چسبیده مثل یک وصله !!بعد از من آیا …ازدواج می کند؟؟ نمی دانم…مرا بهشت زهراخاک نکنید…ببرید ابن بابویه…نمی دانم خوب می شوم ؟ و این نامه را پاره می کنم وبه خودم می خندم…یا همه اینها الکی می گویند :خوب می شوی…
محمود فقط تو به فکر من بودی …همیشه… برای همین اینها را برای تو نوشتم… به یاد دوران کودکی مان …به یاد تمام آن سالهای همسایگی…به یاد سرهای تراشیده هر دوی مان …وآن تیله های رنگی که لای انگشت های چرب وچیلی مان می چرخید…وهر روز که می گذشت تو برای خودت کسی می شدی ومن هی بیشتر عاشق دختر همسایه …اما هیچوقت رویم نمی شد پیش تو از عشقم حرف بزنم …نمی دانم …شاید برای اینکه همیشه رویت را بر می گرداندی…
این نامه را کی پیدا می کنی ؟ ؟؟؟معلوم نیست شاید وقتی این نامه را لای کتابت که دست من بود ببینی …یادت بیاید که من در ابن بابویه منتظرت هستم… شاید هم رفیق خوبم قبل از دیدن این نامه هم قصد کرده باشی سری به من بزنی…شاید هم ازدواج کرده باشی وبا زنت پیش من بیایی …نمی دانم الان سحر نزدیک است… باید بروم… خداحافظ… “مجید”
حالا که نامه را کامل خوانده ام فکر می کنم زیاد هم نامرد نیستم …برای همین به خودم مسلطم…به من ارتباطی ندارد که مجید درس نخواند و از سربازی که بر گشتیم درسش را ادامه نداد …می خواست به حرف های من که هی تشویقش می کردم برود سراغ کار آزاد گوش نکند… …به من چه دخلی دارد که او بعد از رسیدن به عشق افسانه اییش اعتدال روانی اش را از دست داد…و…هر روز از روز قبل خود آزارتر می شد…اصلا به من چه که دوست دوران کودکی ام خودش را کشت ؟
من فقط این را می دانم که همیشه می خواستم از او جلو بزنم… از او یک سر وگردن بالاتر باشم که “مرجان ” من را هم ببیند …که نشد … تا مجید بود نشد…تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که آنقدر با ذهن مجید بازی کنم تا به او به با ورانم که مریض است…
احمق بود .نمی فهمید که چیزیش نیست. که سالم است نمی فهمید مرجان همه جوره می خواهد ش .وقتی می گفتم تو عذابش میدهی …باور می کرد.
من فقط این را می دانم که هرگز طاقت نداشتم او از عشقش پیش من حرف بزند …می ترسیدم بالاخره یک بار رگ غیرتم بجنبد وخرخره اش را بجوم…برای همین همیشه رویم را بر می گرداندم …و او ساکت می شد…
من این را هم خوب می دانم که تنها قصدم این بود که کاری کنم مجید مرجان را طلاق بدهد …که از هم بیزار بشوند… فقط همین!!!
…اصلا نیتم این نبود که او خودش را حلق آویز کند…می خواست نکند…می خواست بماند ومرجان را برای خودش حفظ بکند!!!
خداییش را بخواهی مجید واقعیت را نوشته بود من خیلی با مرام بودم …باکمال مروت و مردانگی سایه سر زنش شدم…اورا از تنهایی و هزار حرف بی جا که پشت سر یک زن بیوه جوان و خوشگل می زدند …نجات دادم…
چند ساعت گذشته بود …همین طور چار زانو نشسته بودم وفکر می کردم…؟امروز پنجشنبه آخر سال بود …از صبح قصد کرده بودم با هم برویم ” بهشت زهرا “مثل بارها وبارهای قبلی…
حالا حتما مرجان آنجاست… کنار قبر مجید چهار زانو نشسته …حتما دارد از ته دل برایش گریه می کند مثل همیشه … حتما باز هم از آن نگاههای عاشقانه اش که توی این دو سه سال هیچوقت به من نکرده به سنگ قبر عاشق دلخسته اش نثار می کند…مثل آن وقت ها که من می دیدم وحرص می خوردم …وکاری نمی توانستم بکنم …اما حالا چی ؟حالا که می توانستم…
الان می روم …خودم را به آنجا می رسانم. زیر بازوهایش را می گیرم وبلندش می کنم به بهانه اینکه “بس است …خودت را داغون کردی… “دیگر نمی گذارم آنجا بماند…
محکم در آغوش خودم جا می دهمش …عطر بدنش …رایحه موهایش را می بلعم… چشم هایم را روی هم می گذارم …وبه خودم تلقین می کنم دارد برای من گریه می کند…برای عشقی که به من دارد …اما بروز نمی دهد…
بعد در لاله گوشش همان جمله همیشگی را تکرار می کنم:
-عشق من…نذار سایه مجید روی زندگیمون سنگینی کنه …
وگرنه سایه ات رو از زندگی من دریغ کردی …
میدونی که من بی تو سایه ای بیشتر نیستم…
و او حتما می خندد…میان گریه هایش …
و مثل همیشه می گوید :
سایه…سایه…سایه…چقدر سایه ! می ترسم از این سایه ها…از این …سایه ها…
نوشته :آبی
25 پاسخ به “سایه ها”
اول،،،گنگ بودزیادمفهوم نبودازنظرمن،،،،،،،
.جسم را از چنگ پيراهن گرفتي… خوب شدروح تنهاي مرا از تن گرفتي… خوب شد.داشتم نابود مي كردم وجود خويش رامهربانانه مرا از من گرفتي… خوب شد.مرغ عشقي بس بلاتكليف بودم تا مرابا يكي دو دانه ي ارزن گرفتي… خوب شد.بي قراري هاي من پيش همه محكوم بودجرم تشويش مرا گردن گرفتي… خوب شد.جسم من مثل غباري گم شده بيمار بودتا سرم را گرم بر دامن گرفتي خوب شد .
جالب بود …،آدم به کی میتونه اعتماد کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟
عاشق عزیز :ممنونم که اشکالات کارمو باهام درمیون میذاری امیدوارم نوشته های بعدیمو بیشتر بپسندی ?
عالی بود ابی جان قلمتو دوس دارم این روزا که سایت پر شده از داستانای مزخرف و بی سروته نوشته های شما و چندتا از نویسنده های خوب دیکه باعث دلگرمیه
دیگه هم قلمتو میشناسم هم از سوژه هایی که دست میگیری میفهمم آبی تشریف داریواااایییی پسرباورت میشه بگم شکه شدمسخته بشه توی یه داستان کوتاه کاراکتر مثبت عاشق خانواده ای رو منفور و خائن کنی اونم تو این حجم کماحتمالا دیگه چشت عادت کرده به تعریف تمجیدام زیر داستانتپی نوشت :فکر میکنم دختر باشی بالای ۲۸ سال
یک داستان عاشقانه ادبی ؛ شاعرانه با فضای ناب ایرانی که در کمند تکرار و یکنواختی اسیر نمیشه …یک قصه با سه فدایی عشق؛ یک زن و دو مرد !خوب مینویسی جناب ” آبی ” و منتظر کارهای خوبت توی ژانرهای دیگه هستم !خوبه که هستی …و باشلایک
کریزی جان عالی حضور متعالی شماس دوست عزیز _خوشحالم ک پسندیدی ?
آفای جاعل! تاپیک داستان کوتاه لگن چی شد پس یهو؟! 🙂 باز شما دزدی آثار ادبی کردی و به محض اینکه لو رفتی و رسوا شدی تاپیک رو حذف کردی؟خجالت بکش واقعا . یا مرد باش بیا عذرخواهی کن بگو اشتباه کردی یا دیگه الکی ادای آدمهای ادیب رو درنیار که حال آدم رو بهم میزنی 🤮 متاسفم برات
معلوم نیست این یکی داستان مال کدوم بدبختی بوده که به نام خودت گذاشتیش!
آفرین جالب بود
چرا داستانت همیشه اینقدر ریتم تندی برای نتیجه گیری داره با خوبی محض شروع به تندی به سراشیبی سقوط میرسه انگار یه سنگ رو بخوای از کوه هل بدی پایین و لحظه به لحظه برای نابودشدنش و خرد شدنش سرعتش زیاد میشه
دبا ۶۹:نمیدونم چرا فکر کردین من ادعای نوشتن اون داستان کوتاهو دارم این داستان نوشته من نیست که اگر نوشته من بود با توجه به اینکه خیلی هم کوتاه نیود ترجیحا اونو تو قسمت داستانها اپ میکردم نه تو قسمت داستانهای ارشیویازونجایی که فضای صمیمی اون داستان رو خیلی دوس داشتم خواستم با عزیزانی که نخوندنش به اشتراک بذارم و به همین خاطر اونو در قسمت داستانهای آرشیوی که مربوط به داستانهای قشنگیه که هر کس ممکنه تو ارشیوش داشته باشه قرار دادم و علت به اشتراک گذاردن داستان تو اون قسمت این بود که شائبه ی ادعای مالکیت من واسه کسی پیش نیاد اما اگه میگی چرا اسم نویسنده شو ذکر نکردم دلیلش واضحه اینجا یه سایت ممنوعه اس که وجهه خوبی در اجتماع نداره طبیعیه که به خودم اجازه ندم با اوردن اسم نویسنده شائبه ٔهرگونه همکاری ایشونو با بکن تو در اذهان رواج بدمممکنه این سوال براتون پیش اومده باشه که چرا ترجیح دادم بجای پاسخ دادن به سوالات تاپیکو حذف کتمیکی دو سال پیش اتفاق ناگواری با مضمونی تقریبا مشابه تو همین سایت رخ دادو بروز یک سوتفاهم باعث نازاحتی های فراوانی شداقدام تازه نویسنده ایکه با تکیه به اطلاعات ناکافی اش میخواست به قول خودش مچ یکی از نویسندگان این سایت روبگیره و در همین راستا چند بار نام و نام خانوادگی حقیقی ایشونو تو قسمت نظرات داستان اورد و به این شکل مشکلات فراوانی را برای اون نویسنده وشرمندگی بی حدی رو برای خودش به ارمغان اوردو این در حالی بود که او اصلا تقلب نکرده بود و اینو ثابت کردو اون کاربر تازه نویسنده از شرمندگیش دیگه با اون کاربری تو بکن تو ظاهر نشداما مگر ابروی رفته باز میگردد؟خیلی خوبه که خواستین به شکهاتون پاسخ داده بشه و از اون هم بهتر حساسیتیه که روی احقاق حقوق مولف از خودتون نشان میدین بسیار اخلاقی و قابل احترامتنها علتی که باعث شد اقدام به حذف تاپیک کنم اشاره به اسم نویسنده در کامنت های زیر داستان بود اگر اسم نویسنده را در کامنتها قید نشده بود اخلاقاً مجبور به حذف تاپیک نمی شدماز وقتی قضیه اون نویسنده پیش اومده خیلی احتیاط میکنم واسه خودم با دیگری مشکلی بواسطه اشتباه من پیش نیاددر انتها امیدوارم پاسخ سوالاتونو گرفته باشین
من نه منم عزیز :_ممنونم دوست خوبم خوشحالم که پسندیدی ?
پشمام حاجی تو داستان سکسی نویسی ایرانو متحول می کنی اصلا توصیفات وااییی
تقابل خوبی و بدی ،زشتی و زیبایی همیشه جزو عناوین جذاب برای نوشتن بوده اینبار نویسنده این داستان این تقابل را ازکلید خوردن میان دو کاراکتر بهدرونیات یک نفر کشانده روانشناسی که با نیمی از وجودش عشق میورزد و زیبا زندگی میکند و با نیم دیگر در تنهایی اش رزالتهایش را مرور میکند و درصدد یافتن راهی است جهت تبرئه خود و نجات یافتن از عذاب الیمی که گرفتارش شده
هپی سکس عزیز :بابت تعریفت ممنونم همینطور بابت نقد داستان… امیدوارم تو کارهای آتی ام دیگر اثری ازین نثر گنگ و نامفهوم این داستان دیده نشه ?
آقای محترم اگه قصدتون واقعا به اشتراک گذاشتن داستان یه شخص دیگه بود میتونستید اولش توضیح بدین که از این داستان خوشتون اومده و میذارین بقیه هم استفاده ببرن نه اینکه داستان رو بذارید و آخر داستان هم نام کاربری خودتون رو درج کنین! درست همینطور که اینجا نامتون آخر داستانها درج میشه.توجیهاتتون به درد خودتون میخوره.
دِبا ۶۹ :دوست عزیز حداقل اثر بخشی این بقول شما توجیهات من این بوده که صفات جاعل و دزد که به بنده نسبت داده بودین جایشان را به آقای محترم (چرا فکر میکنید جنسیتی مذکر دارم ؟)داده اند پس توضیحاتم نمیتواندانقدرها همبی فایده باشددوست عزیز همانطور که قبلا اشاره کردم تاپیکی که شما در ان داستان را خواندید مربوط به داستان های آرشیوی بود و همانطور که از اسمش پیداست داستان های آرشیوی داستانهای هستند که در آرشیو من و شما وجود دارند داستانهایی که چون دوستشان داشته ایم آنها را ذخیره کردیم و طبیعتا در جایی که داستانهای ارشیوی به اشتراک گذاشته میشن انچه بصورت پیش فرض پذیرفته است آرشیوی بودن داستان است و این یعنی نویسنده ان شخص دیگری است همانطور که وقتی یک نانوایی را تجسم میکنید میدانید که کاربری پیش فرض انجا فروش نان است و این دیگر نیاز اثبات ندارد قسمت داستانهای ارشیوی هم بصورت پیش فرض محل درج داستانهای ازشیوی است و اگر کسی بخواند به فرض داستان خود را در انجا به اشتراک بگذارد باید قبلا انرا توضیح دهد نه کسی که داستان ارشیوی گذاشته#در کامنتتون فرمودید که اسمم را درست مثل اینجا زیر ان داستان ارشیوی هم گذاشته ام در صورتیکه این موضوع صحت ندارد من در اینجا مقابل کلمه ی نوشته ی :نام کاربریم را قید میکنم در صورتیکه اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شدین که در تاپیک زیر داستان فقط نوشته شده بود «آبی» و قبل از ان کلمه ی (نوشته ی )وجود نداشت و ان ابی هم که نوشته بود علتش معرفی کاربری بود که اون تاپبک را گذاشته است
آبی جان خیلی خوب بود
عالی بود نویسنده ی هنرمندنقطه اوج داستانت بنظرم اونجاس که محمود سعی میکنه خودشو در مورد مردانگی خودش مطمئن کنه:خداییش را بخواهید مجید واقعیت را نوشته بود من خیلی با مرام بودم در کمال مروت و مردانگی سایه سر زنش شدم
انگار خوب موقعی اومدم بکن تو داستانهای خوبی اپ شدهلایکخوب، خیلی خوب، عالی و حتی فرا تر از انواقعا ادم چقدر آزرده خاطر میشه از دیدن اینهمه نامردیآبی جان عالی نوشتیآخ اگه دستم به این محمووووووود میرسید …
شیدایی عزیز:ممنونم که داستانمو خوندی حق با شماس دوست خوبم در این رابطه شاعر میگه : ?گفت دانایی که گرگ خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرهر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته میشود انسان پاکوانکه با گرگش مدارا میکندخلق و خوی گرگ پیدا میکنددر جوانی جان گرگت را بگیروای اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیری گر که باشی هم چو شیرناتوانی در مصاف گرگ پیرمردمان گر یک دگر را میدرندگرگ هاشان رهنما و رهبراندوان ستمکاران که با هم محرمندگرگ هاشان آشنایان همندگرگها هم راه و انسانها غریببا که باید گفت این حال عجیب؟؟
نعععععع این یکی را .نپسندیدم دیسلایک7
برگااام :(عالی بود باو