به قول خواننده ی محبوبم ویگن:
زن زیبا بود در این زمونه بلا
خونه ای بی بلا هرگز نمونه ای خدا
آره واقعا که درست میگه. داشتن زنی زیبا و خوش اندام و سکسی آرزوی هر مردیه. اگه دروغ میگم، بگید.
ولی وقتی این زن زیبا، مهربون و شیرین و شیطون و دوست داشتنی باشه، دیگه یعنی همه چی تمومه و زدی به خال. آس و تک خال گیر آوردی و کیفت کوکه. اما…
بله، اینجا این اما خیلی مهمه. اما حالا که یه همچین آسی رو گیر آوردی، مهمتر از هر چیز نگهداری و حفظ شه. هم از نظر اینکه این گل زیبا رسیدگی و مراقبت میخواد واسه اینکه همیشه تازه و سرحال و زیبا بمونه. هم از نظر اینکه از دستت نپره یا از دستت در نیارنش. درسته یا نه؟👍
اما قصه ی من از اینجا شروع شد که توی محله ی ما یه خانواده ای اومدن و دو سال بیشتر اینجا نبودن و رفتن. ولی توی این مدت، سر دخترشون تمام پسرهای محل به جون هم افتاده بودن و رقیب همدیگه شده بودن.
بله درست حدس زدین، آخه این دختر انقدر خوشگل و زیبا و خوش اندام بود که وقتی خرامان خرامان، مثل یه اسب اصیل و زیبای وحشی از توی محل گذر میکرد و میرفت و میومد، تمام پسرهای محل که چه عرض کنم، تمام مردها و حتی پیرمردها هم نگاهش میکردن. حتی زنها و دخترها. با اون لباسهای تنگ و بدن نما، با اون اندام بینظیر و سکسی چشم همه رو خیره میکرد. خب منم مثل بقیه توی کف این حوری بهشتی و فرشته سکسی بودم. خیلی جاها تعقیبش میکردم و فهمیده بودم باشگاهش ترک نمیشه و دائم میره. دانشگاه میره و اهل ساز و هنر هم هست، چون کلاس گیتار میرفت. دوتا دوست دختر داشت و اکثرا با اونها بود. اونا هم مثل خودش جیگر بودن، ولی این لیلی خانم از اونا هم یه سر و گردن بالاتر و شاخ تر بود. واقعا زیباترین و خوش اندام ترین دختری بود که توی تمام عمرم دیده بودم. وقتی راه میرفت و میدیدیش مستت میکرد. قوس کمر و باسنش، گردی و قلمبگی کونش، قوس پهلوهاش که مثل یه ساعت شنی بود، رانهای کشیده و پرش، سینه ی سیخ و جلو اومده ای که مثل دوتا انار آبدار آب از دهن همه راه مینداخت، راه رفتن موزون و موهای بلند و زیبایش که تا نزدیک کونش میرسید، واقعا همه چیزش بی نقص و بی نظیر بود.
بله خلاصه داستان ما با اومدن و دیدن این خانم شروع شد و تمام فکر و ذکر و خواب و خیال من شد. ما که توی اون محل قدیمی بودیم و پیش دوستام و هم محله ای ها جایگاه خوبی داشتم و به قول معروف واسه خودمون شناخته شده بودیم، به دوستای نزدیکم گفتم این باید مال من بشه. اونا هم با اینکه ازش خوششون میومد و توی کفش بودن ولی روی حرف من حرفی نزدن. تایم کلاس گیتار و باشگاهش دستم بود و میدونستم کی میره و کی میاد. یه روز سر محل کمین کردم و میخواستم بالاخره پا پیش بزارم. وقتی اومد، با ماشین رفتم جلوی پاش و گفتم سلام بچه محل، خوبی؟
نگاهم کرد و گفت سلام. ممنون.
-جای میری برسونمت.
-نه مزاحم نمیشم، با تاکسی میرم.
-لیلی خانم، شما مراحمی. تا جایی که مسیرم باشه میبرمتون. بفرمایید.
بالاخره سوار شد و گفت دست شما درد نکنه.
-خواهش میکنم، باعث افتخاره. من میرم سمت فلانجا، به مسیرتون میخوره؟ (میدونستم کلاسش کجاست و دقیق کجا میخواد بره، منم همون مسیر رو گفتم.)
-بله، منم همون طرف میرم.
-پس چه بهتر، بزن بریم.
یکی دو دقیقه با سکوت گذاشت و گفتم لیلی خانم، شما قبلا کجا زندگی می کردید؟
با لبخند نگام کرد و گفت اول شما بگید اسم منو از کجا میدونید؟
-درسته فقط دو سه هفته ست اومدید محل ما، ولی خب ما هم کنجکاویم و بالاخره آره دیگه…
-آها، پس شما کلانتر محلی.
-نه عزیزم، حقیقتش شما رو دیدم کنجکاو شدم، وگرنه منو چه به این کارا.
-بله، مشخصه…
هر دو یه کوچولو خندیدیم و گفتم حالا نمیخوای جوابمو بدی؟
-برات مهمه؟ چه فرقی میکنه کجا بودیم.
-شاید بخوایم واسه امر خیر بریم تحقیق.
خندید و گفت ببخشید ولی خیلی پررویی، از خودم میپرسی که بری درمورد خودم تحقیق کنی؟ اونوقت از کجا معلوم من موافق باشم که شما از الان داری تحقیقم میکنی؟
-ببخشید، راست میگی ها. عجب خنگی هستم من.
هر دو خندیدیم و گفت دور از جون.
-راستش خیلی ازت خوشم اومد، دختر بامزه و مهربونی هستی، فکر میکردم از اون دخترهای قیافه گیر بد اخلاق باشی که نشه دو کلمه باهاش حرف زد.
-واقعا؟ یعنی اخمو و بد اخلاق دیده میشم؟
-نه خدا نکنه، منظورم اینه فکر نمیکردم حتی با من حرف بزنی، چه برسه که بگیم و بخندیم.
-آها، خب شما حرف بدی نزدی و مودبانه حرفتو گفتی، چرا باید بد جواب بدم؟ مخصوصا که بچه محلم هستیم.
خلاصه تا جلوی آموزشگاه موسیقی حرف زدیم و گفت فلان محل بودیم. وقتی پیاده ش کردم گفتم من حدود یه ساعت و نیم دیگه برمیگردم. اگه تا اون موقع کلاست تموم میشه، خودم میرسونمت.
-نه داداشم، با دوستام میریم یه چرخی بزنیم. مزاحم شما نمیشم.
-خب نمیشه من ببرم بچرخون متون؟
-اون وقت روی چه حسابی؟
-روی حساب بچه محلی، دوستی.
-به ساعتش نگاه کرد و گفت ولی جلوی دوستام یه جوری رفتار نکنید که انگار من دوست دخترتم. داداشی باشی ها.
-داداشی؟
-اوهوم.
-هیعععع، باشه، هر چی تو بگی. برو دیرت نشه.
-ممنون داداش سهیل.
-قربونت آبجی لیلی.
خندیدیم و رفت.
از پشت به بدن و کونش نگاه میکردم و توی دلم گفتم دیوث معلوم بود از اون پا نده های زرنگه. میخواد داداشی داداشی بکنه توی پاچه ی من و تاکسی مرسی خانم بشم. ولی منو نشناختی، حالا که استارت رو زدم، تا نکنمت ولت نمیکنم.
رفتم و سر وقت اومدم جلوی آموزشگاه تا با اون دوتا دوستش اومدن بیرون. منو دید و در جواب دست تکون دادنم واسم دست تکون داد و اومدن سوار شدن. خودش نشست جلو و دوستانش عقب. سلام علیک کردیم و گفت بچه ها ایشون داداش سهیل بچه محلمونه. لطف کردن و خواهش منو قبول کردن امروز همراهمون باشن و ما رو ببرن گردش.
دوستاشم به من معرفی کرد و راه افتادیم. یه ساعتی چرخیدیم و بعدش بردمشون سفره خونه. لیلی چندان اهل قلیون نبود، ولی یه کم با ما کشید. کلی باهاشون جور شدم و میگفتیم و میخندیدیم. راستش کلی پیاده شدم و افتادم توی خرج ولی خوش گذشت و ارزشش رو داشت. وقتی دوستاشو رسوندم و دوتایی برمیگشتیم سمت محل، گفتم لیلی ممنون که قبول کردی با هم باشیم و خیلی خوش گذشت
-خواهش میکنم، من ممنونم که افتادی توی زحمت. به منم خیلی خوش گذشت.
-قربونت، ولی دلم میخواست دوتایی باهم تنها بودیم.
-چرا؟
-خب یه حرفایی هست که دلم میخواست تنهایی بهت بگم.
-ببین سهیل، اول بگم که من اهل عشق و عاشقی نیستم و نخوای از این فازا برداری. ولی معلومه پسر خوب و مودب و باحالی هستی، حاضرم مثل دوتا دوست باشیم.
-جاست فِرند؟
-یِس، جاست فرند.
خندیدیم و گفتم اوکی، همینم واسه شروع خوبه.
زدم بغل و گفتم دیرت نمیشه یه کم صحبت کنیم؟
به ساعتش نگاه کرد و گفت نیم ساعت خوبه؟
-عالیه.
رفتم پیچیدم توی یه کوچه ی خلوت و همونجا پارک کرم. گفتم لیلی تو کسی توی زندگیت هست؟ این مدت که اومدین اینجا کسی رو ندیدم.
-نه کسی نیست. با پسر دوست هستم، ولی مثل خودت فقط دوستیم.
-کجاست؟
-توی محل قبلی، توی دانشگاه، چندتایی هستن دیگه.
-یعنی رابطه ی احساسی و عاشقانه ای نیست؟
-نه، اصلا.
-یعنی تا حالا هیچکس نتونسته تو رو عاشق خودش کنه؟
یه مکثی کرد و سرشو چرخوند سمت شیشه و گفت یکی بود، ولی نشد.
-چرا؟ مگه چی شد؟
-رفت، رفت خارج و تنهام گذاشت. بهم نارو زد. منم دیگه نمیخوام با کسی ارتباط احساسی بگیرم.
-ولی قربونت برم، همه که مثل هم نیستن، شاید یکی باشه که واقعا عاشقت باشه و تا آخر عمر باهات بمونه. همه که نامرد نیستن.
برگشت سمت من دیدم توی چشمام اشک جمع شده. با لبهای لرزون گفت شاید، ولی من دیگه نمیخوام.
دیدن اون حالش و اون چشمهاش یه دفعه منو دگرگون کرد و تمام حس شهوتی که نسبت بهش داشتم پرید. صورت زیباش مثل یه دختر بچهی معصوم و مظلوم شده بود و دلمو آتیش زد. اونجا بود که دیگه واقعا حس کردم عاشقش شدم. گفتم لیلی جون به خاطر اونی که رفته اشک میریزی؟ خیلی عاشقش بودی؟
-اوهوم… ولی دیگه نیستم، الان به خاطر سادگی خودم و نامردی اون دلم میسوزه.
-قربون این چشمهای خوشگلت بشم، مگه چیکارت کرده؟
-همون کاری که شما پسرها دلتون میخواد.
-سکس؟… نکنه بکارتت رو…؟!!!
یه دفعه بغضش ترکید شروع کرد گریه کردن. گفتم وای لیلی، چکار کردی دختر؟
-من نکردم، اون کرد، اون خواست، گفت میخوامت، میام خواستگاریت.
-واااایییییی اصلا فکر نمیکردم اینقدر ساده باشی. تو دختر زیبا و باهوشی هستی، آخه چرا قبول کردی؟
-خودم دارم دیوونه میشم، تو دیگه سرزنشم نکن. اصلا من چرا اینو به تو گفتم؟ فقط یه روزه باهم آشنا شدیم. میبینی من چقدر احمقم؟
دوباره صدای گریه کردنش بلند شد. بی اختیار کشیدمش توی بغلم و اونم راحت اومد و سرسو گذاشت روی شونه ی من و گریه میکرد. نوازشش میکردم و گفتم اشکال نداره عزیزم، گریه نکن قربونت برم، ن طاقت ندارم تورو توی این حال ببینم. حالا کاریه که شده، یه کاریش میکنیم.
با همون حال گریه و بغض گفت چکارش کنیم؟ برم بدوزمش؟
-مامان بابات میدونن؟
-نه، اصلا…
-خوبه، فعلا بین خودمون هست تا ببینیم چیکار میشه کرد.
-سهیل به کسی نگی ها. اصلا نمیدونم چرا بهت گفتم. نمیدونم چرا اینقدر زود بهت اعتماد کردم.
-نترس دختر، خوشبختانه این بار به آدم درستی اعتماد کردی. من آدم نامردی نیستم، خیلی هم ناموس پرست و غیرتی ام. رازت، آبروت، راز و آبروی خودمه. غصه نخور.
کنار شرش رو بوسیدم و گفتم اشکاتو پاک کن بریم یه چرخی بزنیم حال و هوات عوض بشه. نگران نباش که داش سهیلت کنارته.
سرشو بلند کرد و به صورتم و چشمام نگاه کرد. اشکاشو از روی گونه هاش پاک کردم و به همدیگه نگاه میکردیم. صورتشو بوسیدم و گفتم دیگه نبینم گریه کنی ها. امروز این همه گفتیم و خندیدیم چقدر خوب بود. دیدن این صورت زیبا وقتی میخنده مثل دیدن بهشته.
لبخند روی لبش نشست و گفت ممنون، ولی فکر بد نکنی ها. نخوای مثل اون واسه سواستفاده نزدیکم بشی.
-لیلیییییی، گفتم دیگه حرفشو نزن. منم همچین آدمی نیستم. بریم یه آبمیوه بخوریم؟
-نه، یه آب معدنی بگیر بخورم و صورتمو بشورم.
-آره، ریملت ریخته پای چشم تو مثل پاندا شدی.😅
خودشم خندید و گفت خیلی بدی، بریم دیرم شد…
خلاصه اون روز دوستی ما کلید خورد و هر روز میرفتیم بیرون. میبردمش دانشگاه، آموزشگاه، دور دور می کردیم، گاهی با دوستاش و گاهی فقط خودمون دوتا. یواش یواش منو با دوستای دیگه و بچه های دانشگاهشون آشنا کرد و وقتی دسته جمعی، دختر و پسر میخواستن برن بیرون میگفت منم باهاشون میرفتم. تا یه ماهی داداشی بودم و یواش یواش شدم عزیزم. از اینکه با پسرهای دیگه مثل من دست میداد و باهاشون شوخی میکرد ناراحت میشدم ولی یواش یواش برام عادی شد. چون میدیدم همه ی گروه و دوستاش با هم اینجوری بودن، حتی با منم اینجوری بودن. توی این مدت فقط یه بار حرف اون پسره ی نامرد رو وسط کشیدم و خواستم بدونم چند وقت باهم بودن و چه کارایی کردن. گفت دو ترم باهم بودیم. همون اوایل ترم اول که رفته بودم دانشگاه اومد سمتم و باهم دوست شدیم. عاشقم کرد و بعد از چند بار بیرون رفتن منو برد خونهش. یه خونه ی دانشجویی ولی شیک و قشنگ. با اون ماشین و اون خونه معلوم بود بچه پولداره که اومده اینجا یه همچین خونه ای گرفته. دفعه ی اول فقط با لب و بوسه و بغل کردن گذشت و دفعه ی دوم که رفتم خونهش کارمون به سکس کشید. یه مدت دو سه روز در میون میرفتیم خونهش و هر بار حسابی سکس میکردیم و واقعا برام دلنشین و لذت بخش شده بود. دیگه راحت خودمو در اختیارش میذاشتم و لذت میبردم.
-از عقب دیگه، آره؟
-آره، همه کاری واسه هم میکردیم و همه جوره باهم خوش میگذروندیم.
-همه کاری؟
-آره، هر چی غیر از سکس از جلو. ترم دوم من شد، ترم آخر اون بود که قرار بود بعد از تموم شدن درسش با خانوادش بیان خواستگاریم. تا اون روز لعنتی رسید و منو خام کرد و گفت بیا این روزای آخر از جلو حال کنیم و جلو جلو جشن عروسیمون رو بگیریم. نمیدونم چرا راحت قبول کردم و گفتم من مال تو ام، هر کار دلت میخواد بکن. اونم پرده مو زد و اواخر ترم و حتی تا آخر امتحانهام بعد از هر امتحان منو میبرد خونه و دیگه سکس کامل داشتیم. واقعا فکر میکردم شوهرمه و به جای گردش و تفریح و بیرون رفتن با بچه ها، فقط میرفتم خونه ش براش آشپزی میکردم و سکس و سکس و سکس. منم خیلی هاتم و برام واقعا لذت بخش بود و نمیخواستم اون روزا تموم بشه. یه مدت رفت و یه ماه بعد اومد واسه تصفیه حساب. گفتم نامرد یه ماهه منو تنها گذاشتی، از دلتنگی و شهوت داشتم میمردم. دوباره شروع شد و چند روزی با هم بودیم و گفتم کی میای خواستگاری؟ گفت مامان بابام رفتن خارج پیش خواهرم و چند ماه دیگه میان. وقتی اومدن میایم خواستگاری. خلاصه دوباره رفت و بعد از چند ماه اومد. همین ترم پیش بود. یه هفته اینجا بود و منم هر روز میرفتم پیشش. گفت ماه دیگه میایم خواستگاری، یکی دو روز قبلش بهت خبر میدم و به مامانت بگو. تا اون روز حرفی نزن میترسم یه وقت دیر و زود بشه و شرمنده بشم. من ساده هم گفتم باشه. یه هفته هر روز سکس داشتیم و حسابی تلافیه این چند ماه رو کردیم. تا اینکه رفت و یه ماه گذشت و خبری نشد. جواب تلفنم دیگه نداد. هر روز عصبی میشدم و حالم بدتر میشد. ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. تقریبا یه ما دیگه گذشت و یه روز از یه شماره ی خارجی واسم پیام اومد. خودش بود. نوشته بود منو ببخش. اومدم اروپا و دیگه برنمیگردم. منتظرم نباش. امیدوارم خوشبخت بشی.
-دنیا روی سرم خراب شد و چشمام سیاهی رفت. به خودم اومدم دیدم توی بیمارستانم. تا روزی که اومدیم محل سما حالم بد بود ولی دیگه به خودم گفتم خریتی بود که خودم کردم و باید قبولش کنم. تراپیستم گفت بهش فکر نکن و از زندگیت لذت ببر. با دوستات برو بیرون و به ورزش کردنت ادامه بده. منم تصمیم گرفتم خوش باشم و خودمو بسپارم به دست تقدیر. ولی هنوزم یا حرفشو نمیزنم و یادت نمی ندارم. یادش می افتم اشکم راه میافته و توی تنهایی خودم گریه میکنم.
-اشکال نداره، دیگه بهش فکر نکن، منم اصلا حرفشو نمیزنم و یادت نمیندازم.
-ممنون سهیل، تو خیلی پسر خوبی هستی، غیر از تراپیستم، فقط تویی که این راز منو میدونی. دوستام فکر نیکنن من به خاطر رفتنش ناراحتم و نمیدونن چکاری باهام کرده.
-ممنون که بهم اعتماد کردی. رازت پیش من محفوظه… ولی یه سوالی ذهنمو درگیر کرده. تو که گفتی دختر هاتی هستی، این همه هم سکس کردی و مزه ش رو چشیدی، الان سختت نیست؟ چطوری تحمل میکنی؟
لبخند زد و گفت یه کاریش میکنم، نگران نباش.
-چکارش میکنی؟
-بیخیال، حالا شاید یه روز بهت گفتم.
-لیلی، با کسی نیستی که؟
-نه بابا، دیگه هیچ کسی رو توی زندگی و قلبم راه نمیدم.
-حتی منو؟
-تو که داداشمی. رازدارمی.
-اوکی، پس خیالم راحت باشه؟
-آره سهیل جون…
خلاصه یه مدتی بود با لیلی و دوستانش سرگرم بودم. میرفتیم اینور اونور و خوش بودیم. دیگه اینقدر با هم راحت شده بودیم که وقتی به هم میرسیدیم لیلی میومد بغلم و روبوسی میکردیم. وقتی دسته جمعی میرفتیم بیرون شهر، میومد توی بغلم یا روی پام می نشست. همونطور که قبلا گفتم، دیگه داداش سهیل نمیگفت و شده بودم عزیزم تا رسید به عشقم. توی تنهایی و حتی جلوی دوستاش همدیگه رو عزیزم و عشقم صدا میکردیم. فقط این راحتیش و دست دادنش با پسرهای دیگه برام سخت بود که بعد از مدتی دیدم همه شون با هم اینجوری هستن و برام عادی شد.
مدتی گذشت و امتحانات آخر ترمش رو داد و قرار بود با همون گروه دوستاش بریم شمال. با خودم ۵ تا پسر بودیم و هفت تا دختر. راه افتادیم سمت شمال و یه ویلای استخر دار نزدیک جنگل گرفتیم. اونجا بود که تازه وارد یه دوره ی جدید از زندگیم شدم. واسه من که پسر حاج فلانی کاسب و بازاری و معتمد محل بودم، از اون زندگی بسته و اعتقادهای دینی به یک زندگی جدید رسیدم. البته مدتی بود که توی گروه بچه ها این تغییرات شروع شده بود و اونجا دیگه به اوجش رسید…
دوستان این قسمت سکسی نبود و بیشتر واسه آشنایی بود. از قسمت بعد این داستان خیلی جالب تر و سکسی تر میشه. اگه تا اینجا واستون جذاب بود، لایک کنید و کامنت بذارید تا ببینم چند نفر دوست دارن ادامه بدم.
زن زیبا بود در این زمونه بلا
خونه ای بی بلا هرگز نمونه ای خدا
آره واقعا که درست میگه. داشتن زنی زیبا و خوش اندام و سکسی آرزوی هر مردیه. اگه دروغ میگم، بگید.
ولی وقتی این زن زیبا، مهربون و شیرین و شیطون و دوست داشتنی باشه، دیگه یعنی همه چی تمومه و زدی به خال. آس و تک خال گیر آوردی و کیفت کوکه. اما…
بله، اینجا این اما خیلی مهمه. اما حالا که یه همچین آسی رو گیر آوردی، مهمتر از هر چیز نگهداری و حفظ شه. هم از نظر اینکه این گل زیبا رسیدگی و مراقبت میخواد واسه اینکه همیشه تازه و سرحال و زیبا بمونه. هم از نظر اینکه از دستت نپره یا از دستت در نیارنش. درسته یا نه؟👍
اما قصه ی من از اینجا شروع شد که توی محله ی ما یه خانواده ای اومدن و دو سال بیشتر اینجا نبودن و رفتن. ولی توی این مدت، سر دخترشون تمام پسرهای محل به جون هم افتاده بودن و رقیب همدیگه شده بودن.
بله درست حدس زدین، آخه این دختر انقدر خوشگل و زیبا و خوش اندام بود که وقتی خرامان خرامان، مثل یه اسب اصیل و زیبای وحشی از توی محل گذر میکرد و میرفت و میومد، تمام پسرهای محل که چه عرض کنم، تمام مردها و حتی پیرمردها هم نگاهش میکردن. حتی زنها و دخترها. با اون لباسهای تنگ و بدن نما، با اون اندام بینظیر و سکسی چشم همه رو خیره میکرد. خب منم مثل بقیه توی کف این حوری بهشتی و فرشته سکسی بودم. خیلی جاها تعقیبش میکردم و فهمیده بودم باشگاهش ترک نمیشه و دائم میره. دانشگاه میره و اهل ساز و هنر هم هست، چون کلاس گیتار میرفت. دوتا دوست دختر داشت و اکثرا با اونها بود. اونا هم مثل خودش جیگر بودن، ولی این لیلی خانم از اونا هم یه سر و گردن بالاتر و شاخ تر بود. واقعا زیباترین و خوش اندام ترین دختری بود که توی تمام عمرم دیده بودم. وقتی راه میرفت و میدیدیش مستت میکرد. قوس کمر و باسنش، گردی و قلمبگی کونش، قوس پهلوهاش که مثل یه ساعت شنی بود، رانهای کشیده و پرش، سینه ی سیخ و جلو اومده ای که مثل دوتا انار آبدار آب از دهن همه راه مینداخت، راه رفتن موزون و موهای بلند و زیبایش که تا نزدیک کونش میرسید، واقعا همه چیزش بی نقص و بی نظیر بود.
بله خلاصه داستان ما با اومدن و دیدن این خانم شروع شد و تمام فکر و ذکر و خواب و خیال من شد. ما که توی اون محل قدیمی بودیم و پیش دوستام و هم محله ای ها جایگاه خوبی داشتم و به قول معروف واسه خودمون شناخته شده بودیم، به دوستای نزدیکم گفتم این باید مال من بشه. اونا هم با اینکه ازش خوششون میومد و توی کفش بودن ولی روی حرف من حرفی نزدن. تایم کلاس گیتار و باشگاهش دستم بود و میدونستم کی میره و کی میاد. یه روز سر محل کمین کردم و میخواستم بالاخره پا پیش بزارم. وقتی اومد، با ماشین رفتم جلوی پاش و گفتم سلام بچه محل، خوبی؟
نگاهم کرد و گفت سلام. ممنون.
-جای میری برسونمت.
-نه مزاحم نمیشم، با تاکسی میرم.
-لیلی خانم، شما مراحمی. تا جایی که مسیرم باشه میبرمتون. بفرمایید.
بالاخره سوار شد و گفت دست شما درد نکنه.
-خواهش میکنم، باعث افتخاره. من میرم سمت فلانجا، به مسیرتون میخوره؟ (میدونستم کلاسش کجاست و دقیق کجا میخواد بره، منم همون مسیر رو گفتم.)
-بله، منم همون طرف میرم.
-پس چه بهتر، بزن بریم.
یکی دو دقیقه با سکوت گذاشت و گفتم لیلی خانم، شما قبلا کجا زندگی می کردید؟
با لبخند نگام کرد و گفت اول شما بگید اسم منو از کجا میدونید؟
-درسته فقط دو سه هفته ست اومدید محل ما، ولی خب ما هم کنجکاویم و بالاخره آره دیگه…
-آها، پس شما کلانتر محلی.
-نه عزیزم، حقیقتش شما رو دیدم کنجکاو شدم، وگرنه منو چه به این کارا.
-بله، مشخصه…
هر دو یه کوچولو خندیدیم و گفتم حالا نمیخوای جوابمو بدی؟
-برات مهمه؟ چه فرقی میکنه کجا بودیم.
-شاید بخوایم واسه امر خیر بریم تحقیق.
خندید و گفت ببخشید ولی خیلی پررویی، از خودم میپرسی که بری درمورد خودم تحقیق کنی؟ اونوقت از کجا معلوم من موافق باشم که شما از الان داری تحقیقم میکنی؟
-ببخشید، راست میگی ها. عجب خنگی هستم من.
هر دو خندیدیم و گفت دور از جون.
-راستش خیلی ازت خوشم اومد، دختر بامزه و مهربونی هستی، فکر میکردم از اون دخترهای قیافه گیر بد اخلاق باشی که نشه دو کلمه باهاش حرف زد.
-واقعا؟ یعنی اخمو و بد اخلاق دیده میشم؟
-نه خدا نکنه، منظورم اینه فکر نمیکردم حتی با من حرف بزنی، چه برسه که بگیم و بخندیم.
-آها، خب شما حرف بدی نزدی و مودبانه حرفتو گفتی، چرا باید بد جواب بدم؟ مخصوصا که بچه محلم هستیم.
خلاصه تا جلوی آموزشگاه موسیقی حرف زدیم و گفت فلان محل بودیم. وقتی پیاده ش کردم گفتم من حدود یه ساعت و نیم دیگه برمیگردم. اگه تا اون موقع کلاست تموم میشه، خودم میرسونمت.
-نه داداشم، با دوستام میریم یه چرخی بزنیم. مزاحم شما نمیشم.
-خب نمیشه من ببرم بچرخون متون؟
-اون وقت روی چه حسابی؟
-روی حساب بچه محلی، دوستی.
-به ساعتش نگاه کرد و گفت ولی جلوی دوستام یه جوری رفتار نکنید که انگار من دوست دخترتم. داداشی باشی ها.
-داداشی؟
-اوهوم.
-هیعععع، باشه، هر چی تو بگی. برو دیرت نشه.
-ممنون داداش سهیل.
-قربونت آبجی لیلی.
خندیدیم و رفت.
از پشت به بدن و کونش نگاه میکردم و توی دلم گفتم دیوث معلوم بود از اون پا نده های زرنگه. میخواد داداشی داداشی بکنه توی پاچه ی من و تاکسی مرسی خانم بشم. ولی منو نشناختی، حالا که استارت رو زدم، تا نکنمت ولت نمیکنم.
رفتم و سر وقت اومدم جلوی آموزشگاه تا با اون دوتا دوستش اومدن بیرون. منو دید و در جواب دست تکون دادنم واسم دست تکون داد و اومدن سوار شدن. خودش نشست جلو و دوستانش عقب. سلام علیک کردیم و گفت بچه ها ایشون داداش سهیل بچه محلمونه. لطف کردن و خواهش منو قبول کردن امروز همراهمون باشن و ما رو ببرن گردش.
دوستاشم به من معرفی کرد و راه افتادیم. یه ساعتی چرخیدیم و بعدش بردمشون سفره خونه. لیلی چندان اهل قلیون نبود، ولی یه کم با ما کشید. کلی باهاشون جور شدم و میگفتیم و میخندیدیم. راستش کلی پیاده شدم و افتادم توی خرج ولی خوش گذشت و ارزشش رو داشت. وقتی دوستاشو رسوندم و دوتایی برمیگشتیم سمت محل، گفتم لیلی ممنون که قبول کردی با هم باشیم و خیلی خوش گذشت
-خواهش میکنم، من ممنونم که افتادی توی زحمت. به منم خیلی خوش گذشت.
-قربونت، ولی دلم میخواست دوتایی باهم تنها بودیم.
-چرا؟
-خب یه حرفایی هست که دلم میخواست تنهایی بهت بگم.
-ببین سهیل، اول بگم که من اهل عشق و عاشقی نیستم و نخوای از این فازا برداری. ولی معلومه پسر خوب و مودب و باحالی هستی، حاضرم مثل دوتا دوست باشیم.
-جاست فِرند؟
-یِس، جاست فرند.
خندیدیم و گفتم اوکی، همینم واسه شروع خوبه.
زدم بغل و گفتم دیرت نمیشه یه کم صحبت کنیم؟
به ساعتش نگاه کرد و گفت نیم ساعت خوبه؟
-عالیه.
رفتم پیچیدم توی یه کوچه ی خلوت و همونجا پارک کرم. گفتم لیلی تو کسی توی زندگیت هست؟ این مدت که اومدین اینجا کسی رو ندیدم.
-نه کسی نیست. با پسر دوست هستم، ولی مثل خودت فقط دوستیم.
-کجاست؟
-توی محل قبلی، توی دانشگاه، چندتایی هستن دیگه.
-یعنی رابطه ی احساسی و عاشقانه ای نیست؟
-نه، اصلا.
-یعنی تا حالا هیچکس نتونسته تو رو عاشق خودش کنه؟
یه مکثی کرد و سرشو چرخوند سمت شیشه و گفت یکی بود، ولی نشد.
-چرا؟ مگه چی شد؟
-رفت، رفت خارج و تنهام گذاشت. بهم نارو زد. منم دیگه نمیخوام با کسی ارتباط احساسی بگیرم.
-ولی قربونت برم، همه که مثل هم نیستن، شاید یکی باشه که واقعا عاشقت باشه و تا آخر عمر باهات بمونه. همه که نامرد نیستن.
برگشت سمت من دیدم توی چشمام اشک جمع شده. با لبهای لرزون گفت شاید، ولی من دیگه نمیخوام.
دیدن اون حالش و اون چشمهاش یه دفعه منو دگرگون کرد و تمام حس شهوتی که نسبت بهش داشتم پرید. صورت زیباش مثل یه دختر بچهی معصوم و مظلوم شده بود و دلمو آتیش زد. اونجا بود که دیگه واقعا حس کردم عاشقش شدم. گفتم لیلی جون به خاطر اونی که رفته اشک میریزی؟ خیلی عاشقش بودی؟
-اوهوم… ولی دیگه نیستم، الان به خاطر سادگی خودم و نامردی اون دلم میسوزه.
-قربون این چشمهای خوشگلت بشم، مگه چیکارت کرده؟
-همون کاری که شما پسرها دلتون میخواد.
-سکس؟… نکنه بکارتت رو…؟!!!
یه دفعه بغضش ترکید شروع کرد گریه کردن. گفتم وای لیلی، چکار کردی دختر؟
-من نکردم، اون کرد، اون خواست، گفت میخوامت، میام خواستگاریت.
-واااایییییی اصلا فکر نمیکردم اینقدر ساده باشی. تو دختر زیبا و باهوشی هستی، آخه چرا قبول کردی؟
-خودم دارم دیوونه میشم، تو دیگه سرزنشم نکن. اصلا من چرا اینو به تو گفتم؟ فقط یه روزه باهم آشنا شدیم. میبینی من چقدر احمقم؟
دوباره صدای گریه کردنش بلند شد. بی اختیار کشیدمش توی بغلم و اونم راحت اومد و سرسو گذاشت روی شونه ی من و گریه میکرد. نوازشش میکردم و گفتم اشکال نداره عزیزم، گریه نکن قربونت برم، ن طاقت ندارم تورو توی این حال ببینم. حالا کاریه که شده، یه کاریش میکنیم.
با همون حال گریه و بغض گفت چکارش کنیم؟ برم بدوزمش؟
-مامان بابات میدونن؟
-نه، اصلا…
-خوبه، فعلا بین خودمون هست تا ببینیم چیکار میشه کرد.
-سهیل به کسی نگی ها. اصلا نمیدونم چرا بهت گفتم. نمیدونم چرا اینقدر زود بهت اعتماد کردم.
-نترس دختر، خوشبختانه این بار به آدم درستی اعتماد کردی. من آدم نامردی نیستم، خیلی هم ناموس پرست و غیرتی ام. رازت، آبروت، راز و آبروی خودمه. غصه نخور.
کنار شرش رو بوسیدم و گفتم اشکاتو پاک کن بریم یه چرخی بزنیم حال و هوات عوض بشه. نگران نباش که داش سهیلت کنارته.
سرشو بلند کرد و به صورتم و چشمام نگاه کرد. اشکاشو از روی گونه هاش پاک کردم و به همدیگه نگاه میکردیم. صورتشو بوسیدم و گفتم دیگه نبینم گریه کنی ها. امروز این همه گفتیم و خندیدیم چقدر خوب بود. دیدن این صورت زیبا وقتی میخنده مثل دیدن بهشته.
لبخند روی لبش نشست و گفت ممنون، ولی فکر بد نکنی ها. نخوای مثل اون واسه سواستفاده نزدیکم بشی.
-لیلیییییی، گفتم دیگه حرفشو نزن. منم همچین آدمی نیستم. بریم یه آبمیوه بخوریم؟
-نه، یه آب معدنی بگیر بخورم و صورتمو بشورم.
-آره، ریملت ریخته پای چشم تو مثل پاندا شدی.😅
خودشم خندید و گفت خیلی بدی، بریم دیرم شد…
خلاصه اون روز دوستی ما کلید خورد و هر روز میرفتیم بیرون. میبردمش دانشگاه، آموزشگاه، دور دور می کردیم، گاهی با دوستاش و گاهی فقط خودمون دوتا. یواش یواش منو با دوستای دیگه و بچه های دانشگاهشون آشنا کرد و وقتی دسته جمعی، دختر و پسر میخواستن برن بیرون میگفت منم باهاشون میرفتم. تا یه ماهی داداشی بودم و یواش یواش شدم عزیزم. از اینکه با پسرهای دیگه مثل من دست میداد و باهاشون شوخی میکرد ناراحت میشدم ولی یواش یواش برام عادی شد. چون میدیدم همه ی گروه و دوستاش با هم اینجوری بودن، حتی با منم اینجوری بودن. توی این مدت فقط یه بار حرف اون پسره ی نامرد رو وسط کشیدم و خواستم بدونم چند وقت باهم بودن و چه کارایی کردن. گفت دو ترم باهم بودیم. همون اوایل ترم اول که رفته بودم دانشگاه اومد سمتم و باهم دوست شدیم. عاشقم کرد و بعد از چند بار بیرون رفتن منو برد خونهش. یه خونه ی دانشجویی ولی شیک و قشنگ. با اون ماشین و اون خونه معلوم بود بچه پولداره که اومده اینجا یه همچین خونه ای گرفته. دفعه ی اول فقط با لب و بوسه و بغل کردن گذشت و دفعه ی دوم که رفتم خونهش کارمون به سکس کشید. یه مدت دو سه روز در میون میرفتیم خونهش و هر بار حسابی سکس میکردیم و واقعا برام دلنشین و لذت بخش شده بود. دیگه راحت خودمو در اختیارش میذاشتم و لذت میبردم.
-از عقب دیگه، آره؟
-آره، همه کاری واسه هم میکردیم و همه جوره باهم خوش میگذروندیم.
-همه کاری؟
-آره، هر چی غیر از سکس از جلو. ترم دوم من شد، ترم آخر اون بود که قرار بود بعد از تموم شدن درسش با خانوادش بیان خواستگاریم. تا اون روز لعنتی رسید و منو خام کرد و گفت بیا این روزای آخر از جلو حال کنیم و جلو جلو جشن عروسیمون رو بگیریم. نمیدونم چرا راحت قبول کردم و گفتم من مال تو ام، هر کار دلت میخواد بکن. اونم پرده مو زد و اواخر ترم و حتی تا آخر امتحانهام بعد از هر امتحان منو میبرد خونه و دیگه سکس کامل داشتیم. واقعا فکر میکردم شوهرمه و به جای گردش و تفریح و بیرون رفتن با بچه ها، فقط میرفتم خونه ش براش آشپزی میکردم و سکس و سکس و سکس. منم خیلی هاتم و برام واقعا لذت بخش بود و نمیخواستم اون روزا تموم بشه. یه مدت رفت و یه ماه بعد اومد واسه تصفیه حساب. گفتم نامرد یه ماهه منو تنها گذاشتی، از دلتنگی و شهوت داشتم میمردم. دوباره شروع شد و چند روزی با هم بودیم و گفتم کی میای خواستگاری؟ گفت مامان بابام رفتن خارج پیش خواهرم و چند ماه دیگه میان. وقتی اومدن میایم خواستگاری. خلاصه دوباره رفت و بعد از چند ماه اومد. همین ترم پیش بود. یه هفته اینجا بود و منم هر روز میرفتم پیشش. گفت ماه دیگه میایم خواستگاری، یکی دو روز قبلش بهت خبر میدم و به مامانت بگو. تا اون روز حرفی نزن میترسم یه وقت دیر و زود بشه و شرمنده بشم. من ساده هم گفتم باشه. یه هفته هر روز سکس داشتیم و حسابی تلافیه این چند ماه رو کردیم. تا اینکه رفت و یه ماه گذشت و خبری نشد. جواب تلفنم دیگه نداد. هر روز عصبی میشدم و حالم بدتر میشد. ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. تقریبا یه ما دیگه گذشت و یه روز از یه شماره ی خارجی واسم پیام اومد. خودش بود. نوشته بود منو ببخش. اومدم اروپا و دیگه برنمیگردم. منتظرم نباش. امیدوارم خوشبخت بشی.
-دنیا روی سرم خراب شد و چشمام سیاهی رفت. به خودم اومدم دیدم توی بیمارستانم. تا روزی که اومدیم محل سما حالم بد بود ولی دیگه به خودم گفتم خریتی بود که خودم کردم و باید قبولش کنم. تراپیستم گفت بهش فکر نکن و از زندگیت لذت ببر. با دوستات برو بیرون و به ورزش کردنت ادامه بده. منم تصمیم گرفتم خوش باشم و خودمو بسپارم به دست تقدیر. ولی هنوزم یا حرفشو نمیزنم و یادت نمی ندارم. یادش می افتم اشکم راه میافته و توی تنهایی خودم گریه میکنم.
-اشکال نداره، دیگه بهش فکر نکن، منم اصلا حرفشو نمیزنم و یادت نمیندازم.
-ممنون سهیل، تو خیلی پسر خوبی هستی، غیر از تراپیستم، فقط تویی که این راز منو میدونی. دوستام فکر نیکنن من به خاطر رفتنش ناراحتم و نمیدونن چکاری باهام کرده.
-ممنون که بهم اعتماد کردی. رازت پیش من محفوظه… ولی یه سوالی ذهنمو درگیر کرده. تو که گفتی دختر هاتی هستی، این همه هم سکس کردی و مزه ش رو چشیدی، الان سختت نیست؟ چطوری تحمل میکنی؟
لبخند زد و گفت یه کاریش میکنم، نگران نباش.
-چکارش میکنی؟
-بیخیال، حالا شاید یه روز بهت گفتم.
-لیلی، با کسی نیستی که؟
-نه بابا، دیگه هیچ کسی رو توی زندگی و قلبم راه نمیدم.
-حتی منو؟
-تو که داداشمی. رازدارمی.
-اوکی، پس خیالم راحت باشه؟
-آره سهیل جون…
خلاصه یه مدتی بود با لیلی و دوستانش سرگرم بودم. میرفتیم اینور اونور و خوش بودیم. دیگه اینقدر با هم راحت شده بودیم که وقتی به هم میرسیدیم لیلی میومد بغلم و روبوسی میکردیم. وقتی دسته جمعی میرفتیم بیرون شهر، میومد توی بغلم یا روی پام می نشست. همونطور که قبلا گفتم، دیگه داداش سهیل نمیگفت و شده بودم عزیزم تا رسید به عشقم. توی تنهایی و حتی جلوی دوستاش همدیگه رو عزیزم و عشقم صدا میکردیم. فقط این راحتیش و دست دادنش با پسرهای دیگه برام سخت بود که بعد از مدتی دیدم همه شون با هم اینجوری هستن و برام عادی شد.
مدتی گذشت و امتحانات آخر ترمش رو داد و قرار بود با همون گروه دوستاش بریم شمال. با خودم ۵ تا پسر بودیم و هفت تا دختر. راه افتادیم سمت شمال و یه ویلای استخر دار نزدیک جنگل گرفتیم. اونجا بود که تازه وارد یه دوره ی جدید از زندگیم شدم. واسه من که پسر حاج فلانی کاسب و بازاری و معتمد محل بودم، از اون زندگی بسته و اعتقادهای دینی به یک زندگی جدید رسیدم. البته مدتی بود که توی گروه بچه ها این تغییرات شروع شده بود و اونجا دیگه به اوجش رسید…
دوستان این قسمت سکسی نبود و بیشتر واسه آشنایی بود. از قسمت بعد این داستان خیلی جالب تر و سکسی تر میشه. اگه تا اینجا واستون جذاب بود، لایک کنید و کامنت بذارید تا ببینم چند نفر دوست دارن ادامه بدم.
4 پاسخ به “زن زیبا بود در این زمانه بلا (۱)”
دمت گرم، داستانت جالبه و ارزش خوندن داره. یکی دو تا اشتباه تایپی داشتی ولی در کل نگارشت عالیه و موضوع داستانتم عالیه. لایک کردم. موفق باشی.راستی من همون اول که داستان قبلیت رو خوندم فهمیدم این داستان از اولش نیست و انگار از وسط شروع شده. حالا معلوم شد اشتباه شده و قسنت دوم رو قبل از اول فرستادی
جناب کاربر خسته، من توی این داستان ندیدم نوشته باشه که دختره قرص ضد بارداری مصرف می کنه.🤔 شما از کجا این قضیه رو در آوردی.😂هورمون هم کشف خودت بود؟😂😂😂الکی میای چرت و پرت میگی که مثلا یه چی گفته باشی و یه نظری داده باشی😂😂😂
جوابش خودارضایی دوست عزیز زیاد سخت نگیر
به قول يكى : زن گرفتن عين اينه كه شما بخواى از پشت بام طبقه سوم بشاشی تو کوچه 😊؛ ولی زن نگهداشتن مثل اینه که از کوچه بخوای بشاشی تا طبقه سوم 😰 !!! همه جات فشار میاد پ پاره میشه ! بسیااار سخته