چرا من اینقدر از حرفای سمانه خوشم اومد؟ چرا من اینقدر لذت بردم از اتفاقاتی که شاید تو چند ثانیه کوتاه افتاد؟
سمانه خودش کمی تو شک بود، فکرشو نمیکرد من اینطوری لذت ببرم از حرفاش…
حرفش هنوز تو گوشمه، آرش، من خیلی دوست دارم، بخدا دروغ نمیگم، ولی پسر داییت امیر، از همون شب اول که واست همه چیو تعریف کردم، ولم نکرد، تو باور نکردی حرفمو، اونم ادامه داد، انقدر ادامه داد تا یه بار مجبور شدم باهاش باشم و بعدش دیگه کنترلش از دستم خارج شد…
حرفاشو تکرار میکرد، ولی من اعماق ذهنم چیز دیگه ای بود، انگار به حقیقت واقعی این داستان رسیده بودم، بعد از سه بار ارضا شدن، دیگه مغزت دنبال سکس نیست، دیگه به مشکل فکر نمیکنه به نبودنش فکر میکنه، مشکل من با سمانه فقط امیر و خیانتش نبود، سمانه متاهل بود، کلا دروغ گفته بود و این چیزی نبود که با یه ببخشید ساده و قسم و قول درست بشه…
اما هرکاری میکردم، هرچی با خودم حرف میزدم نمیتونستم، انگار توانشو نداشتم رابطمو کلا باهاش قطع کنم، اونقدر از نظرم خوشگل و سکسی و زیبا بود که حتی همین بودن دروغیشو ترجیح میدادم به نبودنش…
رابطشو کامل کامل با امیر قطع کرد، منم چند ماه باهاش ادامه دادم، ولی هر ماه سعی میکردم رابطمو کم و کمتر کنم، کمتر مثل اون شب سکس داشتیم، انگار سمانه هم می ترسید اون مدلی دیگه باهام حرف بزنه یا مطمئن نبود واکنش من چی میتونه باشه، ولی اون شب آتیشی تو دل من روشن کرده بود که خودم نمیدونستم آیا هیچوقت خاموش میشه یا نه…
اون روزا سعی میکردم برم باشگاه، شاید کون رو از این فرم دخترونه و ژله ای بتونم کمترش کنم و آبش کنم، اما تو باشگاه اونقدر بد به کونم نگاه میکردن و به بهونه کمک کردن دستمالیم میکردن که بعضی اوقات فراموش میکردم یه پسر بیست و چهار سالم و فکر میکردم هنوز پونزده شونزده سالمه و هنوزم داستانای قدیمیم در جریانه.
اما یه چیزی داخل من تغییر کرده بود، دیگه نه خندم میگرفت از نگاهاشون، نه بدم میومد. انگار از اینکه می دیدم چند تا مرد به بدنم نگاه میکنند و حتی دوست دارن به یه بهونه ای دستمالیم کنند حس خوبی بهم میداد، ولی اون حس خوب خیلی قدرتش کم بود، حداقل برای اون زمان، و معمولا حس قاطع مردونگیم طوری غالب میشد که حرفی برای گفتن نمی گذاشت…
سعی کردم با دخترای بعدی که آشنای شدم، یه رگه های ریزی از بی غیرتی رو باهاشون تجربه کنم، البته خیلی کم، با یکی دو نفر موفق میشدم و با یکی دو نفر نه، البته دلیل داشتم.
خودم هنوز این حس رو قبول نکرده بودم، به اصطلاح هنوز شل نکرده بودم و مقاومت خیلی زیادی داشتم… خیلی زیاد.
تا با الهه آشنا شدم…
(شاید بشه گفت، تازه از اینجا قصه اصلی شروع میشه)
الهه دانشجوی شهرمون بود، ولی خودش بچه یه شهر دیگه ای بود و اینجا دانشجو شده بود.
ترم اول دانشگاهش خوابگاه زندگی می کرد ولی از ترم دوم، خانوادش که وضع مالی بدی نداشتن، یه خونه واسش رهن کردن و اینطوری خودشون هم ماهی یک دو بار میومدن بهش سر میزدن.
الهه رو اولین بار تو یه مهمونی دوستانه خونه یکی از بچه ها دیدم، قبلا هیچوقت ندیده بودمش، چون اصلا تو این مهمونی ها شرکت نمی کرد، اون شب شانس من، به دعوت و اصرار دوستش اومده بود. خیلی دختر آرومی بود، همه میگفتن و میخندیدن، اون یه گوشه نشسته بود و انگار زیاد حالش خوب نبود. نمیدونم چرا ولی یه چیزی انگار منو هل میداد تا برم سمتش…
وقتی رفتم و بهش سلام دادم، برخلاف حال به ظاهر غمگینی که داشت، به گرمی جواب سلاممو داد، انگار نمی خواست حس بدی بهم بده.
شروع کردیم صحبت کردن، از در دیوار، مهمونی، بچه ها، چرا تا الان همدیگه رو ندیده بودیم و … و …
وقتی بلند شد و کنارم ایستاد، قدش از منم بلندتر شد، پشمام ریخته بود، گفتم مگه تو قدت چقدره؟ کلی خندید… گفت 185… منی که 176 بودم در کنار الهه اونم با یه کفش پاشنه 5 سانتی واقعا کوچولو تر به نظر می رسیدم، اما اون انگار هیچ مشکلی نداشت، منم همینطور، تازه انگار بیشتر خوشم اومده بود…
همینطور که نگاهش میکردم و در مورد قدش حرف میزدیم،ازش پرسیدم چطوری؟ آخه چطوری؟ میخندید… گفت، من از بچگی والیبال بازی می کردم، البته الان گذاشتمش کنار، چند وقته، ولی همین والیبال و بپر بپر هایی که از خود بچگی داشتم تاثیر داشت رو قدم…
اشتباه نکنید، قد بلند بود، اما اصلا لاغر یا اسکینی نبود. کونش نسبتا بزرگ و خوش فرم بود و ممه هاش راحت نزدیک به 80، ولی کاپ بزرگ، نه کوچیک. چون لباسش گشاد بود، من اصلا متوجه برجستگی های بدنش نشده بودم وقتی نشسته بود، حتی متوجه قدش…
ساده تر بگم، من اگه این دختر رو با یه لباس دیگه و همینطور ایستاده جایی می دیدم، با اون حجم از اعتماد به نفسی هم که داشتم بازم تخم نمیکردم نزدیکش بشم، میگفتم لابد یه نگاه به خودش میکنه یه نگاه به من، میگه واقعا خودت چی فکر کردی اومدی پیش من.
ولی الهه نه تنها گرمترین شروع مخ زنی زندگیمو بهم تقدیم کرده بود، بلکه حسیو بهم داده بود که شاید قبلش هیچوقت نداشتم. نه خودشو گرفته بود، نه یه جوری برخورد میکرد انگار داره از روی اجبار و ادب جواب صحبتهامو میده و فقط منتظره زودتر تموم بشه. اونم حتی اگه به ظاهر هم بود خودشو غرق مکالممون و من کرده بود.
وقتی حرف میزد تو چشمام نگاه میکرد، چشمام هرز نمیپرید. توجهش به من بود، به خاطر کوتاه تر بودنم هیچ حس بدی بهم نداد، البته من کنار الهه کوتاه تر بودم، مگرنه 176 سانتی متر شاید قد بلندی محسوب نشه، ولی هرگز کوتاه هم نیست…
خلاصه اونقدر از مکالمه با هم لذت بردیم، وقتی ازش شمارشو خواستم فقط شمارشو نداد، گوشیمو گرفت و به گوشی خودش زنگ زد تا اونم شماره منو داشته باشه…
اون شب که رفتم خونه، نمیتونستم بهش فکر نکنم، اصلا نمیشد بهش فکر نکرد… تلگرام بهش پیام دادم، جوابمو داد… هنوزم به همون گرمی، انگار اونم منتظر پیام من بود.
فرداش که بیدار شدم، دیدم قبل من پیام صبح بخیر داده، خدایا این دختر چرا اینقدر خوب بود آخه.
شب بهش زنگ زدم، حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم… وقتی به خودمون اومدیم ساعت 5.30 صبح شده بود، نمیخواستم وقتو تلف کنم، این دختر الماس بود… شخصیتش، زیباییش، اندامش، قدش… همه چیش انگار یه پکیج کامل انحصاری بود که مسلما از من خیلی خیلی سرتر بود و اگه وقتو تلف میکردم رو هوا میزدنش، حداقل این چیزیه که اون موقع حس میکردم.
البته درونم غوقا بود. هر ثانیه بهش فکر میکردم، دلم براش تنگ میشد، منم واقعا و عمیقا ازش خوشم اومده بود. هربار که باهاش حرف میزدم، لبخند از روی لبام پاک نمیشد. اینقدر که دوست داشتنی بود.
بهش گفتم دو روزه نمیتونم بهت فکر نکنم، گوشیو قطع میکنم، دوست دارم دوباره بهت زنگ بزنم، پیام میدیم، لبخند روی صورتم پاک نمیشه… من ازت خیلی خوشم اومده الهه… سکوت کرده بود، بعد از چند ثانیه جواب داد… منم ازت خیلی خوشم اومده آرش…
رابطمون شروع شد… من دیگه کامل وفادار بودم، تک پر تک پر، آخه میخواستم همزمان با الهه برم مخ کیو بزنم یا دوست بشم؟ بعد چرا اصلا باید ریسک میکردم؟ انتقامم از دخترها به پایان رسیده بود… انگار کل وجودم آماده قبول کردن این رابطه شده بود.
بیرون رفتن با الهه برام لذت بخش بود، کنارش راه رفتن لذت بخش تر، شاید برای خیلی از پسرها حس بدی داشته باشه که کنار یه دختری راه برن که قدش از خودشون بلند تر باشه، یا قطعا برای خیلی از دخترها خیلی مهمه که کنار پارتنرشون قدشون کوتاه تر باشه و قد پارتنرشون بلند تر.
اما من، از همین تفاوت قدی لذت میبردم، از اینکه وقتی کنار الهه قدم میزنم، اون از من بلند تره و اتفاقا هیچ مشکلی نداره، از اینکه به جای اینکه بخواد حس بدی داشته باشه و پاشنه بلند نپوشه اتفاقا پاشنه بلند تر می پوشید در کنار من، بیشتر لذت میبردم.
خودم بهش گفته بودم چقدر از این موضوع لذت میبرم، اونم دوست داشت من لذتم بیشتر باشه.
بیرون رفتن با الهه فقط داستان تفاوت قدمون نبود. الهه هم قدش بلند بود هم خوشگل و زیبا بود و هم کون و رون پری داشت… روناش اونقدر پر بودن که زیبایی بدنشو دوچندان میکردن، و پر بودن از نوع چربی هم نبودن، از نوع ماهیچه گوشت و کمی چربی، همین جذابیت روناشو برده بود تو اوج خودش.
این توپر بودن بدنش به خاطر قدش، هیچوقت بهش حس چاقی نمیداد، اتفاقا انگار این بدنو الماس تراشیده بود… ممه هاش به اندازه ترین فرم و شکل ممکن بودن.
من نمیخواستم اشتباهم با سمانه رو بازم اینجا تکرار کنم. یعنی شروع رابطه بدون سکس، و همینطور اصلا نمیخواستم خاطره تلخ ستاره رو هم باز هم تکرار کنم، به همین خاطر همون اول بهش گفتم، من اصلا مشکلی با پوشش تو ندارم، اتفاقا اوکی هم هرزمان که با منی، خوشگلترین لباستو بپوشی، البته تو هرچیزی تو خوشگل ترینی…
همون اول انقدر باهاش بحث سکسی و جنسی میکردم تا بدونه من این رابطه رو بدون سکس نمیخوام… البته خودشم اوکی بود و مشکلی نداشت. تنها مشکل این بود که اون دختر بود و تا حالا از جلو با هیچکس سکس نداشته بود و فقط دوبار از عقب با دوست پسر قبلیش سکس داشت… و این تنها تجربه های سکسیش بوده… من باور نمیکردم، همچین دختری با این حجم و زیبایی تجربه سکسیش اینقدر کم باشه. اما دلیلی نداشت دروغ بگه بهم.
سه هفته از دوستیمون گذشته بود که بالاخره منو دعوت کرد به خونشون، تا اون موقع نمی گذاشت من برم، میگفت مدیر ساختمون به پدر و مادرم اطلاع میده. ولی داستان این نبود، انگار میخواست از من مطمئن بشه.
یادمه روز سه شنبه بود، اواسط آبان، هوا بارونی و ابری، قرار بود ساعت هفت شب برم خونشون، شبم همونجا بمونم. میخواستیم باهم فیلم ببینیم، چون اونم مثل من عاشق دیدن فیلم و سریال بود.
یه دسته گل خریدم و رفتم. درو که باز کرد، نفسم بند اومد، یه پیراهن مشکی کوتاه پوشیده بود، از اونا که تا وسط روناش میرسید و با هر حرکتش پوست نرم پاهاشو بیشتر نشون میداد، جنسش ابریشمی بود انگار، نرم و براق که زیر نور لامپ ورودی خونش باعث شده بود زیباییش دوچندان بشه، یقه پیراهنش باز بود و اون خط، اون خط لعنتی سینه هاش باهام کاری بود که نتونم به چشماش نگاه کنم.
یهو با صداش به خودم اومدم.
الهه: چی شد، دیر کردی؟
آرش: سلام عزیز دلم، آره ببخشید، تو ترافیک گیر کردم.
الهه متوجه نگاه من به خودش شده بود و همین براش انگار خوشایند بود.
رفتیم تو، باهم گفتیم، کمی خندیدیم، از روزمون تعریف کردیم، از اتفاقات. یه تور از خونش بهم نشون داد، بعدش اومدیم و نشستیم. روی مبل خونش نشسته بود، پیراهنش کمی بالاتر رفته بود و رونای پرش داشت واسم خودنمایی میکرد.
دوست داشتم بغلش باشم، نمیدونم چرا، حالم یه جوری بود. انگار دوست داشتم تو بغلش غرق بشم. همونجور که نگاهش میکردم، بهش گفتم الهه، میشه بغلت بشینم؟
با تعجب گفت، چی؟ بغلم بشینی؟ خب آره چرا که نه، بیا.
گفتم یعنی چی، چی کار کنم؟
گفت، بیا رو پاهام بشین. منم بغلت میکنم.
منم مثل یک بچه خمار حرف گوش کن، رفتم رو پاهاش به صورت کج نشستم، یه جوری که یه طرف روناش پاهای من افتاده بود، پاهاش اونقدر پر بود و بلند بود که پاهام به زمین نمیرسید تو بغلش، به معنای واقعی کلمه کامل تو بغلش بودم. همینطور که بغلم کرده بود، حرف میزدیم و من هر از چند گاهی میبوسیدمش…
آرش: به نظرت ایرادی نداره من رو پاهات بشینم؟
الهه: چه ایرادی آخه… اتفاقا خودمم خیلی دوست دارم اینجوری بغلت کنم، تو مال منی دیووونه.
آرش: میشه شلوارمو در بیارم؟
الهه: آرش، شیطون شدی؟ اینجا اومدی فیلم ببینی یا شیطونی کنی؟
آرش: بزار دیگه الهه، دوست دارم در بیارم، پوستتو حس کنم.
الهه خودش دکمه شلوارمو باز کرد و کمک کرد همونجور که رو پاهاش نشستم شلوارمو در بیارم.
یه نگاه تو چشماش کردم، لباشو بوسیدم، اونم غرق لبای من شده بود. دستامو بردم تو یقه لباسش و سینه های نرم و بزرگشو تو دستام گرفتم. فشارشون میدادم، محکم، هیچی نمیگفت. لعنتی میدونی من چقدر منتظر فشار دادن این سینه ها بودم.
همونطور که رو پاهاش نشسته بودم، یه پامو آوردم بالا و از این طرفش آویزون کردم. سعی کردم مستقیم تو چشماش نگاه کنم، دیگه اینبار به جای یه وری، صورت به صورت تو بغلش و رو پاهاش نشسته بودم، پاهامو دور کمرش حلقه کردم و شروع کردم به لب گرفتن، اونم منو تو بغلش محکم نگه داشته بود و داشت لبامو میخورد.
یه دفعه بوسیدنو تموم کرد، بهم گفت، آرش میخوای بریم تو اتاق روی تخت؟ جواب دادم، معلومه که آره. بهم گفت، دوست داری خودم ببرمت؟؟ داشتم دیوونه میشدم، گفتم چطوری آخه؟
یه دفعه دستاشو گذاشت زیر کونم و بلند شد، منم بلند کرد، همونطور که من تو بغلش و دستاش بودم به سمت اتاق رفت. من وزنم 82 کیلو بود و الهه هم فکر میکنم همین حدودا بود… ولی اون خیلی راحت منو بلند کرد، با اینکه والیبال رو گذاشته بود کنار ولی باشگاه بدنسازی میرفت، نه به صورت حرفه ای بیشتر دلی… ولی همونم انگار تاثیر داشت.
منو برد تو اتاق و انداخت روی تخت، خودشم پیرهنشو درآورد و سفیدی و نرمی بدن الهیش افتاد بیرون. می بوسیدیم همدیگه رو و آخرین لباسهای همو در میاوردیم. همینکه کامل لخت شدیم، یه نگاهی بهم کرد و گفت، آرش تو چقدر سفیدی… و خندید، منم خندیدم، حرفش دوست داشتنی بود واسم، هر دو عجله داشتیم اون به پشت خوابید، منم لوبریکانتی که با خودم آورده بودم رو سریع در آوردم و با کیرم و سوراخش زدم، آروم روی کونش خوابیدم و کیرمو طوری تنظیم کردم که دقیق روی سوراخ کونش قرار بگیره، کونش اینقدر بزرگ و نرم و ژله ای بود که انگار کیرم میخواست داخلش غرق بشه… فشار دادم، آروم آروم میکردم تا بره تو و عادت کنه، یه کوچولو درد میکشید ولی او کی بود باهاش، صدای دیوونه کننده ای داشت، سکسی و الگانت، انگار حتی آه کشیدنشم سکسی ترین بود.
اولین سکسمون حرفه ای نبود، باهم آشنا نبودیم، ولی حسش، هنوزم بعد از این همه سال، باهام مونده… انگار یه نقطه عطف بسیار بزرگ و مهم تو زندگیم بود.
رابطمون ادامه داشت و روز به روز قوی تر میشد، حسی که به عشق اولم داشتم، حسی که به هستی داشتم، حس مریضی که به سمانه داشتم، همشونو جمع میکردی، بازم یک هزارم حسی نبود که به الهه داشتم. الهه جوری منو عاشق خودش کرده بود که همه رابطه های قبلیم بچگانه به نظر میرسیدند.
همینطور که رابطمون ادامه پیدا میکرد باهم آشنا میشدیم، برای هم از خواسته هامون، اهدافمون، آرزو هامونو حتی فانتزی هامون میگفتیم. اوایل واقعا حس بی غیرتی نسبت به الهه حتی در همون ابعاد کم هم نداشتم، ولی یه اتفاق همه چیو عوض کرد.
قرار بود برای یه عروسی تو شهرشون، یه لباس که داخل اینترنت دیده بود بدوزه، دوستش بهش یک خیاط معرفی کرده بود و گفته بود کارش اونقدر حرفه ایه که عکس رو نشونش بدی، همون لباس رو دقیق بهت تحویل میده.
الهه که انگار دیگه عملا بدون من جایی نمی رفت، ازم خواست با هم به این خیاطی بریم. وقتی رفتیم، تازه اونجا من فهمیدم خیاطی که اینقدر دوستش تعریفشو کرده، یه مرده. نمیدونم چرا همش تو ذهنم حس میکردم قراره خیاطش زن باشه. در کل مهم نبود برام.
الهه عکس رو نشونش داد، خیاطه حتی نگفت سخته یا ممکن نیست، گفت بهش برای کی میخوایش؟ الهه هم گفت برای ماه دیگه. در مورد پارچه اش صحبت کردن، که قرار شد خود خیاط تهیه کنه و موند اندازه گیری.
گفت الان مشکل نداری اندازه گیری کنم؟ الهه که مشکلی نداشت وسایل و کیفشو داد به من، ایستاد تا خیاط اندازشو بگیره. منم نشسته بودم، سرمو کردم تو گوشی، انگار حواسم نیست زیاد، واقعا هم برام مهم نبود، ولی زیرچشمی نگاه میکردم.
همه چیو اندازه گرفت، از دور ساق پا گرفته تا دور سینه… همه چیز عادی بود به جز دو جا. الهه که به سمت من بود و خیاط پشت الهه نشسته بود، وقتی میخواست دور رونشو اندازه بگیره، انگار میخواست الهه رو تنظیم کنه که چطوری بایسته، دوتا دستشو گذاشت رو رونای الهه و اونو تنظیم کرد. خیلی معمولی به نظر می رسید، حتی برای منم همچین حرکتی غیر طبیعی نبود، اما حرکت بعدیش کاری کرد حتی این حرکتش هم منظور دار به نظر برسه.
وقتی میخواست دور باسن الهه رو اندازه بگیره، فکر میکرد اون لحظه من سرم تو گوشیه، بعد اندازه دور باسن و خط باسن، یه دفعه کف دستشو گذاشت زیر یه لب کون الهه و فشارش داد به سمت بالا، قشنگ انگار کونشو می خواست تو دستش بگیره. الهه یه دفعه قرمز شد ولی هیچی نگفت. منم به روی خودم چیزی نیاوردم. نمیخواستم شلوغ کنم.
وقتی از خیاطی اومدیم بیرون، رفتیم کافه یه چیزی بخوریم، خود الهه بهم گفت، آرش، دیدی خیاطه چه هیزی بود؟
آرش: نههه، چی شد مگه؟
الهه: بابا به بهونه اندازه گرفتن، کلی دستمالیم کرد.
آرش: من نفهمیدم، جدی میگی؟
الهه: آره، اصلا یه جوری شدم، یه لحظه میخواستم بگم نمیخوام پشیمون شدم. اما واقعا یاد لباساش که دیده بودم و کارش افتادم گفتم بیخیال، داره اندازه میگیره همینجوری.
اون لحظه الهه داشت واسه من حرف میزد، ولی برای من عجیب این بود که چرا این داستانو واسه من تعریف کرد؟ میخواست واکنش منو بسنجه؟ میخواست ببینه من دیدم؟ هدفش چی بود؟ هرچی بود نفهمیدم. ولی منم خیلی معمولی برخورد کردم.
اون روزا تو باشگاه، با چندتا از پسرای بدنساز دوست شده بودم، دوستیمون در حد بگو و بخند بود و بیرون از باشگاه باهم رابطه خاصی نداشتیم. یه بار بحث دوست دختر و رل شد، از من پرسیدن، گفتم اره، قبلا زیاد داشتم، ولی الان فقط با یکی هستم و تک پرم. گفتن ببینیمش این خانوم خوش شانسو که تو رو تور کرده. چون خودم دوست دختراشونو دیده بودم مشکلی نداشتم. اما نمیدونم چرا اون لحظه تصمیم گرفتم یک عکس خیلی لختی با لباس کوتاه که از الهه داشتمو نشونشون بدم. نمیدونم، میخواستم پز الهه رو بدم، یا از دیدن راه گرفتن آب دهنشون برای الهه لذت ببرم، ولی انجام دادم. کف و خون قاطی کرده بودن. یکیشون میگفت، مارو اسکل گیر آوردی؟ آخه این چطوری به تو پا میده؟ یکی دیگه میگفت داداش چه پر و پاچه ای داره، نوش جونت.
همینطور که راجع به بدن الهه حرف میزدن، من نمیدونم چرا خوشم میومد، یه حس ممنوعه بود واسم. ولی اوکی بودم. هرچی بیشتر ازم خواستن، به شوخی گفتم نه شما کسکشا بی جنبه اید و چیزی نشونشون ندادم.
شب بعد از باشگاه برگشتم خونه الهه، چند وقتی بود بیشتر شبا پیش هم بودیم. داستان عکس رو براش تعریف کردم. با تعجب نگام میکرد. پرسید چرا همچین عکسی رو نشون دوستات دادی آرش؟ این عکس خیلی شخصیه. جوابم یادمه، گفتم الهه نمیدونم چرا، دوست داشتم ببینند چقدر خوشگلی و جذابی. اونا بدناشون هرچقدر خوب باشه، بازم مثل من تو بهشت زندگی نمیکنند.
خندید، گفت برا پز دادن منو باید اینجوری نشون بدی؟
گفتم نه، ولی نمیدونم چرا، یه حسی بود دوست داشتم انگار.
گفت، لذت بردی اینجوری منو نشون دوستات بدی؟
گفتم، یکم.
نگام کرد، دیگه چیزی نگفت، الهه با فانتزی های سکسی ناآشنا نبود، هم پورن میدید، هم فانتزی ها رو می شناخت، ولی حس میکنم اون لحظه خودشم میترسید سوالات بعدی رو بپرسه و بیشتر آشنا بشه با عمیق ترین حس من که حتی خودمم هنوز باهاش اوکی نشده بودم.
اما یه چیزی رو این داستان برام روشن کرد، من و الهه هیچ چیزی رو انگار از هم مخفی نمی کردیم. هم اون همه داستانهاشو برام تعریف میکرد، هم من براش همه چیو میگفتم، حتی از گذشته همدیگه هم بهم گفته بودیم کامل.
من داستان هستی و سمانه رو براش تعریف کرده بودم، حتی داستان اولین شکست عشقیمو، اونم داستان تموم رابطه هایی که داشت رو تعریف کرده بود. از کل زندگی هم باخبر بودیم و اونقدر همدیگه رو دوست داشتیم که هیچی برامون مهم نبود.
الهه عروسیشو رفت و برگشت، رابطمون اونقدر قوی شده بود که اون چند روز نبودن من کنار همدیگه باعث شده بود کلی اونجا گریه بیفته، خانوادش فکر کرده بودن با کسی دعواش شده یا افسردگی گرفته، ولی اون قشنگ عاشق شده بود، منم عاشق شده بودم. هردو عشق و وابستگی رو داشتیم تا منتهای خودش تجربه می کردیم.
تا اینکه برگشت، وقتی برگشت بی قرار دیدنم بود، شب وقتی تو تخت تو بغل هم بودیم، تو چشمام نگاه کرد و گفت، آرش تو واقعا منو تا کجا میخوای؟
گفتم، تا جایی میخوام که اگه دنیایی بعد از این دنیا هست، اونجا هم کنار هم باشیم، اگرم نیست، تا ته همین دنیاش کنار هم باشیم.
لباشو گذاشت رو لبام، شلوار و شرتمو درآورد. خودش لخت شد، مثل همیشه رفتم تا از پشت بکنمش که برگشت گفت، نه، امشب میخوام مال تو باشم. گفتم الهه تو دخت…
گفت نه، من تصمیممو گرفتم، فقط تورو میخوام. اون لحظه منم تصمیم رو گرفته بودم، واقعا به دختری به جز الهه حتی فکر هم نمیتونستم بکنم. این دختر همه وجود من شده بود. من برای سرگرمی یا یه رابطه کوتاه مدت یا حتی بلند مدت اونو نمیخواستم، من واقعا دوست داشتم باهاش ازدواج کنم، قلبی و عقلی، بهتر از الهه رو کجا میخواستم پیدا کنم آخه.
اولین سکس کاملمون رو اون شب انجام دادیم، پردشو زدم. و اون خاطره هم تا ابد جزئی از قلبم شد. چیزی که برامون قفل بود دیگه باز شده بود، کارمون شده بود سکس کردن، هر شب و هرروز.
الهه که خیلی هات بود، اونقدر به سکس علاقه پیدا کرده بود که بعضی اوقات واقعا من کم میاوردم. البته بدنش، سینه هاش، کون گنده اش، رونای پرش، جوری با کیر من بازی می کرد که کم آوردنم خیلی کوتاه بود.
گذشت تا اینکه دوباره مدتی به شهرشون برگشت و در مورد من با مامانش حرف زده بود، قرار بود وقتی برگرده برام تعریف کنه که صحبتش چطوری شده. تلفنی که صحبت می کردیم، زیاد خوشحال حرف نمیزد، منم حس میکردم که شاید انچنان موافقتی صورت نگرفته باشه.
وقتی برگشت، بعد از سکس دلتنگی برام همه چیو تعریف کرد. داخل محلشون یه همسایه داشتن که سالهای سال دیوار به دیوار خونشون بودن، این همسایشون یه پسر داشت به اسم سامان که این سامان از بچگی عاشق و دیوونه الهه بوده. چند بار حتی به الهه پیام داده، بهش گفته، اما الهه پیچونده و قبول نکرده. سامان وضع مالیشون مثل خود الهه بود، پولدار. و پیش پدرش کار میکرد، در کنار کارش بدنسازی هم به صورت حرفه ای انجام میداد، یه بدنساز گولاخ هم بود، از اینا که بازوشون فقط اندازه رون پای منه. عکسشو که دیدم فهمیدم اینو.
الهه اصلا ازش خوشش نمیومد، میگفت خیلی لاته، دعوایی هم هست. اصلا نمیتونست خودشو با همچین پسری تصور کنه و همیشه ردش میکرده. ولی اینبار وقتی برگشته بود، خانواده سامان رسما خواستگاری کرده بودن. پدر و مادر الهه هم که با اینها سالها رفت و آمد داشتن از خداشون بود الهه عروس اون خانواده بشه. به همین خاطر، مامانش نه تنها از خبر بودن من تو زندگی دخترش خوشحال نشده بود، بلکه ناراحتم شده بود.
اون شب فقط این داستان رو تعریف نکرد. برام از یه چیز دیگه ام گفت. تو راه برگشت، تو ماشین صندلی عقب نشسته بود، کنارش یه مرده بوده که تا خود اینجا دستمالیش کرده. دستاشو رو روناش گذاشته، و الهه اول چیزی نمیگفته و جا به جا می شده، ولی بعد به مرده تذکر میده و حتی دعوا میکنه.
وقتی داشت این داستان رو تعریف میکرد، من که لخت تو بغلش بودم و تازه سکسمون تموم شده بود. دوباره راست کردم، الهه که کیر راست شدمو دید، اولش شوکه شد و بعدش خندید. گفت، آرشششش، تو از اینکه یک مردی تو ماشین منو کلی دستمالی کرده خوشت اومده و راست کردی؟
همین سوال، همین سوال ساده از یه طرف، فشار داستان سامان از طرف دیگه، باعث شد شروع کنم براش از حسی که دارم بگم، از فانتزی های عمیق ترم. از اینکه چطور بقیه روش چشم چرونی میکنند لذت می برم، یا اینکه چرا همیشه تمایل دارم لباسای لختی تری تو مهمونی ها بپوشه.
البته وقتی میگم براش تعریف کردم، تعریفمو باید خیلی محدود در نظر بگیرید، اینطور نبود برم بهش بگم دوست داریم ببینم یکی دیگه داره تورو میکنه یا زیر یه نفر دیگه ای… اصلا اون موقع ها خودمم تا این حد پیش نرفته بودم. خیلی محدود براش تعریف کردم.
و اونم خیلی منطقی و مهربونانه با حسم برخورد کرد. ولی انگار خودش از آخر حس من خبر داشت، برگشت بهم گفت، ولی من هیچوقت نمیتونم خودمو با هیچ مردی به جز تو تصور کنم.
از این ماجرا گذشت، ما تصمیممون رو گرفته بودیم، ازدواج تنها چیزی بود که میخواستیم. منم با خانوادم صحبت کردم، و خانوادگی ارتباط گرفتیم برای خواستگاری و این حرفا… مامان و باباش ولی مخالف بودن. قرار شد الهه برگرده شهرشون و با پدر و مادرش قاطعانه صحبت کنه. بهشون بفهمونه جز من شخص دیگه ای رو نمیخواد. وقتی رفت، بهم زنگ زد، خوشحال بود. گفتم چی شده؟ گفت هیچی مامان و بابام قبول کردن آرش، ولی مامانم یه شرط گذاشتن واسم.
ازم خواسته که فقط دو بار با سامان بیرون برم و ببینمش، اگه ازش خوشم نیومد و نپسندیدمش بعدش دیگه هرچی که من بگم رو قبول میکنه.
من که نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت، گفتم یعنی چی الهه؟؟ چرا باید باهاش بیرون بری اصلا؟ این چه شرط مسخره ایه آخه؟
بهم گفت، دیووونه شدی؟ ایرادی نداره که، تو که منو میشناسی، من فقط میخوام برم تا دهن مامانمو ببندم، همش میگه، تو اصلا به این پسر یه بارم وقت ندادی خودشو نشونت بده، بعدا پشیمون میشی.
بعدم تو نمیدونی من چقدر باهاشون حرف زدم آرش، همین شرط کمترین چیزیه که الان میتونم با انجام دادنش خودمون رو اوکی کنم قربونت برم من.
من که شدیدا بی میل بودم و اتفاقا فکرم اصلا درست کار نمیکرد. به سختی قبول کردم. ولی با این شرط که الهه، هرچی که شد، هرچی که گفتند رو، لحظه به لحظه اشو از من مخفی نکنه و کامل و دقیق بگه، مجبورش کردم قسم جونمو بخوره، و همینطور کامل فاصلشو با سامان حفظ کنه و تو همین دو بار دیدن کلا ردش کنه برای همیشه.
سه روز از این اتفاق گذشته بود…
الهه بهم زنگ زد… صداش میلرزید…
گفت
آرش، ممممممممن، مممممممن با سامان
ممممن با سامان به زووووور سکس داشتم…
نوشته: آرش است
9 پاسخ به “زنمو جلو چشمام کرد (2)”
داستان عالی❤️
واقعا محشر بود زود تر ادامه شو بنویس 👊👏
اوووف زن خوشگلتو جلوت کرد؟؟؟؟؟…
عالیه اما دیر ب دیر میزاریزودتر بزار
خوشم اومد بعد یه مدت یه داستان خاطره انگیز خوندم شاید چون داستانش یه جورایی شبیه داستان خودمه
داستان بی نظیره
عاااااااالی بود زودتر بزار لطفا
ادامه بده کوصکش خوب مینویسی
متاسفانه در بخش بندی اشتباه گذاشته شده…داستان باید در بخش بی غیرتی گذاشته بشه