زنمو جلو چشمام کرد (۱)

نمیدونم از کجا شروع شد یا اصلا چطور و کی شروع شد، فقط میدونم ذره ذره این حس درونم رخنه کرد و الان کنترلش از دستم خارج شده. دیگه کنترلی روش ندارم، اون منو کنترل میکنه و این فشار روانی بی اندازه ای روی تک تک سلول های وجودی و بنیادیم گذاشته.

منظورم حس بی غیرتیه که باعث شده از یه هیولای دیوانه متعصب تبدیل به مردی بشم که از دیدن دست یه مرد دیگه روی پاهای زنش دیوونه بشه.

نه، الان خیلی زوده راجع به این اتفاقات حرف بزنم. قبلش یه سری مقدمه هست. و دونستنشون برای فهمیدن داستان من واقعا واجبه. قسمت اول بالاجبار بیشتر حالت مقدمه داره و سکانس های جنسی نداره ولی اشتباه نکنید، کل این قصه در ادامه اروتیک و سکسیه و قسمت های بعدی بار امانت رو به درستی به دوش خواهند کشید.

برای شروع قصه باید خیلی برگردم عقب، شاید این نوشتن باعث بشه که حداقل دنیای ذهنی خودم هم کمی به تعادل برسه و حداقل بفهمه که چی شد اصلا، که به اینجا رسیدیم.

من آرشم، الان سی سالمه و میخوام یک برداشت از زندگی شخصی خودم رو براتون تعریف کنم، اما قبل از اینکه به برداشت اصلی برسیم، باید خیلی از حرفها زده بشه، انگار خودم هم به مرور دوبارشون نیاز دارم.

خوب یادمه از زمانی که فهمیدم دختر چیه جنس مخالف چیه و اصلا سکس چی هست، با هر دختری که حرف میزدم و کمی خوشگل و زیبا بود، ناخودآگاه جوری راست میکردم عین این ندید بدیدا که سریع باید یه لباسی چیزی تا میکردم و روی دستم مینداختم و جلوی خودم میگرفتم، اگه لباسی هم نداشتم مثلا تابستون بود، یا سعی میکردم سریع محیط رو ترک کنم یا به یه بهونه ای بشینم و صحبت کنم.
این شده بود نقطه ضعف قدیمیه من که الان یادش می افتم خودم خندم میگیره.

قیافه آنچنان خفنی نداشتم، موی بور، چشم آبی یا هیکل ورزشکاری، ولی چون زبون بازی رو بلد بودم و انگار ناخودآگاه میدونستم چطور باید با دخترا صحبت کنم، مشکلی تو پیدا کردن دوست دختر هیچ وقت نداشتم. و اتفاقا دوست دخترهای خوشگلی هم داشتم همیشه.

اما این یه طرف داستان بود، من یه ضعف یا شاید نکته مثبت بدنی هم داشتم و اونم پوست سفیدم و کون نسبتا ژله ای و بزرگم بود. با اینکه بچه خوشگل نبودم ولی همون سفیدی و بزرگی کونم باعث میشد خیلی اوقات موقعیت های ناخوشایندی پیش بیاد.

ولی چون خودم فهمیده بودم چه خبره داستان، همیشه سعی میکردم با تن صدای مردانه تری که داشتم و کمی جدی بودنم، اون نقطه ضعف ها رو پوشش بدم، تلاشهامم ثمربخش بود و کون مبارک خودمو تونستم تو اوج دوران نوجوانی و جوانی تا حدامکان حفظ کنم، میگم حد امکان چون کرده نشدم و پلمپش باز نشد، ولی تا مرز افتتاح شدن رفت.

راهنمایی بودم، یه پسری بود که تو محلمون بود و دو سه سال از من بزرگ تر بود، ولی چون مامانم با مامانم دوست بود، همیشه یا اون خونمون بود یا ما خونه اونا و ما تو اتاق بازی میکردیم، بازی که چه عرض کنم من بازی میکردم اون با کون من ور میرفت، دست مالیش میکرد و محکم فشارش میداد.

بعد از یه مدت انقدر اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرد که تا مینشستیم پیش هم، اون دستشو میکرد تو شلوار من و انگشتشو میکرد تو سوراخ کونم. میزاشت همونجا بمونه و میگفت اینطوری باید حرف بزنیم باهم. منم یه بچه اول راهنمایی کسخل، چه میدونستم داستان چیه، قبول میکردم. چند بار شلوار و شرتمو از پام دراورد و کیر راست شدشو که از من خیلی بزرگتر بود میزاشت روی سوراخم، ولی هیچوقت نتونست کیرشو بکنه تو، چون من جیغ میزدم و نمیزاشتم.

یه بار فقط یه کوچولو سر کیرش داشت میرفت تو سوراخم که اینقدر اینور اون ور شدم تونستم از زیرش فرار کنم. نمیدونم چی بود داستان، ولی اونم دیگه انگار می ترسید و بیخیال ما شد، ولی انگشت کردنش تا چند وقت بعد هم ادامه داشت و آخرش اسباب کشی کردن و دیگه هیچوقت ندیدمش.

یا یادمه از مدرسه برمیگشتم خونه، اینجا اول دبیرستان بودم، از یه کوچه ای رد شدم که داخلش داشتن یه خونه میساختن، و اون روز انگار کارشون تعطیل بود و فقط دو نفر بیرون دم در همون کانکس نگهبانیش بودن.

منم دقیق یادمه یه شلوار لی تنگ پام بود، کونمو یه جوری انداخته بود بیرون که خودم بعد از دو سه بار فهمیدم پوشیدن این شلوار چه گل به خودیه که و دیگه سمتش نرفتم.

یکی از اون نگهبانا بعد از دیدن من تا کجا انگار داره یه دختر دنبال میکنه دنبالم اومد. یه جا دوباره تو یه کوچه خلوت اومد جلو و گفت پسرجان یه لحظه صبر کن.

منم وایسادم ببینم چی میگه.
حرفش هنوزم یادمه.

گفت ، من و دوستم امروز خیلی تنهاییم. از وقتی رد شدی جفتمون دیووونه کونت شدیم، اگه بیای پیشمون امروز بهت بد نمیگذره، ماهم اجازه نمیدیم بهت بد بگذره. ولی نزار ما تو کف بمونیم.
از حرفش خندم گرفته بود، بهش گفتم آقا من قیافم غلط اندازه ولی این کاره نیستم. شرمندم.
اونم کمی اصرار کرد و همش از بدنم تعریف میکرد. منم که تا حالا همچین موقعیتی نداشتم و خندم هم گرفته بود، فقط تشکر کردم و اومدم سمت خونه.

چند موقعیت مشابه این مدلی و دستمالی رو تجربه کردم ولی کون رو هرطوری که بود حفظ کردم.
واقعیت اونجاست اون موقع اونقدر جذب دخترا میشدم و یه دختر ممه گنده یا کون گنده کیرمو راست میکرد، که اصلا به گی و بی غیرتی و فانتزی و … فکر هم نمیکردم.

روزی سه بار جق میزدم. فقط به فکر دخترا و سکس کردن باهاشون.
اما داستان دوست دخترام خیلی فرق داره. من واقعا کس خل بودم. یه پسر متعصب دیوانه که با تعصبات کورکورانه ام همیشه رابطمو با دخترا خراب میکردم.

اولین دختری که واقعا عاشقش شدم و فکر میکردم جز اون کسی رو نمیتونم دوست داشته باشم، بهم بعد از شش ماه خیانت کرد و جدا شد. ضربه ای که خیانتش بهم زد، باعث شد اولین شکست عشقیمو تجربه کنم و به اصطلاح پخته تر بشم، ولی یه بدی دیگه ام داشت و اونم این بود که منو کمی عوضی کرد، حداقل تا دو سه سال.

انگار که میخواستم انتقام خیانت اون رو بگیرم، با چندین دختر همزمان دوست میشدم، مهم نبود واسم عاشق میشن نمیشن، ناراحت میشن نمیشن، حس میکردم با این کار بچگانه و احمقانه دارم انتقام خیانتی که بهم شده بود رو میگیرم.

تا اینکه سه اتفاق اولین جرقه های تغییرات بنیادین ذهنی رو شروع کردن.
اولین اتفاق، خیانتی بود که بهترین دوستم کردم، اون عاشق دختر خاله اش شده بود و هرچی بهش میگفت دختر خالش جوابش رد بود، یه بار ازم خواست، گفت آرش، تو با هر دختری حرف میزنی نه نمیگه، یه بار به خاطر من با این حرف بزن، ولی رودررو.

منم با بی میلی قبول کردم، یه قرار گذاشت با این بهونه که فقط همین یه بار بیا بببینمت دیگه هیچوقت بعد از این ازت نمیخوام و فراموشت میکنم. دختر خالشم اومد. کاش نمیومدی هیچوقت.

من که تا اون موقع حتی عکسشم ندیده بودم، ولی چون دوستمو میدیدم و حقیقتا زیاد تعریفی نبود و کراششم دختر خالش بود و فامیل بودن، همیشه فکر میکردم در حد هم باشن و دختر خالش زیاد نباید خوشگل باشه.

اشتباه میکردم، بدم اشتباه میکردم، 10 سال از اون موقع میگذره، ولی هنوزم قیافه دختر خالش یادمه. توصیف نمیکنم تشبیه میکنم، تا حد 95 درصد، کپی برابر اصل سیدنی سویینی.

اصلا یادمه اولین باری که با سیدنی سویینی آشنا شدم، فکر کردم دارم دختر خاله رفیقمو میبینم.
همونقدر خوشگل، همونقدر جذاب و دوست داشتنی، همون قدر هم سینه های سکسی و بزرگ.

آقا من که از دیدن این کف و خون قاطی کرده بودم، باهاش شروع به صحبت کردم و از دوستم خواستم یه نیم ساعت بره دور بزنه و نباشه تا راحت باهاش صحبت کنم. دختر خالش اوکی بود. میگفت هر کاری میکنم تا فقط دیگه این موضوع تموم بشه. دوستمم انگار ته دلش هنوز امید داشت قبول کرد و رفت.
من موندم و سیدنی سویینی.

اولین جمله ای که بهش گفتم : واقعا فکرشم نمیکردم اینقدر خوشگل باشی.

لبخندش کل فضای سنگینی که تا قبلش وجود داشت رو پاک کرد. نشستیم حرف زدن، از در و دیوار و هزارتا چیز. بهم حقیقتو گفت. اصلا تو ذهنم حتی به دوست منم فکر نمیکرد. عاشق یه مرد 45 ساله زن و بچه دار دکتر شده بود، اونم پردشو زده بود و بهش گفته بود میخوام زنمو طلاق بدم تورو بگیرم، اینم باور کرده بود، دو سال باهاش بود ولی دکتره گردن نگرفته بود، هم زنشو می خواست هم اینو.

اینم دیوونه شده بود، اون زمان هم با دکتره کات کرده بود ولی طرف هنوز دنبالش بود و همش بهش زنگ میزد. انگار سکس باهاش انقدر مزه داشت که نمی تونست فراموش کنه، حداقل این برداشت من تو اون لحظه بود.

میگفت من اصلا حسی به محمد (رفیقم) ندارم، من از بچگی باهاش بزرگ شدم، مثل برادر کوچیکترمه، چطور بهش حس داشته باشم، میگفت و میگفت، منم فقط گوش میدادم و نگاهش میکردم.

یادمه یه جا همینجور که داشت حرف میزد و منم نگاهش میکردم، یه دفعه دستاشو گرفتم، یه لحظه خشکش زد نگام کرد منتظر بود، فکر میکردم میخوام یه جواب خیلی مهم به همه حرفاش بدم. من فقط گفتم میشه شمارتو بهم بدی داشته باشم؟

خندش هنوز یادمه، مونده بود این حرف من جواب کدوم حرفشه. رد نکرد، شمارشو داد و شماره منو گرفت و ازم خواهش کرد کاری کنم که محمد فراموشش کنه.

بعد از اون چی شد، هیچی کارم شده بود هرروز به محمد دروغ گفتن که دارم باهاش صحبت میکنم کم کم باید قانعش کنم، از اون طرف هر روز رابطم داشت با هستی (دختر خالش) جدی تر میشد.

باهم رفتیم بیرون، می گشتیم، کلا انگار شده بودیم زندگی هم دیگه. اون دکتره رو فراموش کرده بود کامل، منم عوضی بودنو کنار گذاشته بودم، برای اولین بار بعد از مدت ها دوست دختر فاب داشتم.

اما جفتمون رابطمون رو از محمد مخفی میکردیم. اولین باری که باهم سکس کردیم انگار رو ابرا بودم. یه دختر 22 ساله که از من 2 سال بزرگتر بود، بهترین سکس زندگیمو بهم هدیه داده بود.
کارم تموم شده بود، انگار عاشقش شده بودم.

هر وقت که قلبم داشت قانعم میکرد که عاشق شدم، صدای زنگ گوشیم که محمد بود و میخواست بدونه چه خبر جدیدی دارم منو از این رویا پرت میکرد بیرون.

عذاب وجدان روز به روز داشت بیشتر اذیتم میکرد، از طرف دیگه هستی ام رابطه جدی تری میخواست، اونم واقعا عاشق شده بود.

نمیتونستم تو اون فشار دووم بیارم، واقعا داشتم خورد میشدم، تصمیم گرفتم به محمد همه چیز رو بگم، باهم قرار گذاشتیم و بهش گفتم میخوام یه چیز مهم بهت بگم، اما آخرش بازم نتونستم و به جای اعتراف کردن، بهش گفتم هستی دلش پیش یکی دیگه گیره، عاشق طرفه، نمیخواد دل تورو بشکنه. فقط فراموشش کن.

اونقدر به من اعتماد داشت که حتی یه لحظه ام به من شک نکرد، همین، همین منو نابود کرد.
نمیتونستم با کاری که کردم کنار بیام، واقعا نمیتونستم. هستی فهمیده بود، میگفت چرا عوض شدی، عوض نشده بودم، خورد شده بودم. منی که ادعای رفاقت و مرام با دوستامو همیشه داشتم، نمیتونستم این خیانت خودمو هضم کنم.

از هستی جدا شدم، گریه افتاد، گریه کردم. ولی جدا شدم. نمیشد ادامه داد. این رابطه با دروغ و خیانت شروع شده بود. تصمیم سختی بود ولی از نظرم درست بود، نمیتونستم تو چشمای محمد هم نگاه کنم، همزمان که از هستی جدا شدم، سر یکی دوتا موضوع الکی با محمدم دعوا کردم و دور و دورتر شدم ازش، تا جایی که دیگه هیچ ارتباطی هیچوقت باهاش نداشتم.

هستی رو چند سال بعد اتفاقی باز هم دیدم، و اتفاقا بازهم باهم سکس کردیم، فقط یکبار به یاد قدیم. ولی بعدش نه دیگه اون زنگی زد و نه من و همونجا برای همیشه این قصه تموم شد.

چند ماه از جدا شدنم از هستی گذشته بود و کلا سرم تو کار خودم بود، که با ستاره آشنا شدم، آشنا شدنم با ستاره کاملا مجازی بود و اینترنتی، همیشه عکسایی که می گذاشت از صورتش بود و من هیچی از بدنش و اندامش نمیدونستم، وقتی اولین بار دیدمش، پشمام از شدت زیبایی بدنش همونجا ریخت، یه اندام فوق العاده زیبا و سکسی، ممه ها و کون بزرگ ولی کمر باریک و بدون شکم.

فکر میکردم اینو باید بگیرم، اما چی شد؟ همون هفته دوم رابطمون بودیم که میخواست بره بیرون، منم بهش گیر دادم و الکی ادای تعصب بازی رو در اوردم، البته اون موقع واقعا کسخل بودم. نه گذاشت نه برداشت، گفت کات. گفت تو الان اینطوری میکنی بعدا چی میشی، من نمیتونم با یه آدم متعصب و شکاک که گیر میده بهم یا به پوششم کنار بیام. رفت، هرچی ابراز پشیمانی کردم فایده نداشت. ریدنی بود که آبش قطع قطع بود. نمیشد جمعش کرد.

رفت و با رفتنش اولین تلنگر بزرگ ذهنیمو برام زد، من اصلا چرا گیر میدادم به طرف بابت پوشش؟؟؟ یا چرا شکاکی میکردم؟؟؟ طرف اگه میخواست خیانت کنه بهم مثل همون عشق اولم خیانت میکرد، من با چک کردن مداوم قرار نبود این موضوع رو بفهمم… فقط باعث دوری میشدم.

بعد از اون نه به پوشش دوست دخترام گیر میدادم نه به بیرون رفتنشون، نه شکاکی داشتم، نه چیزی.
تا اینکه با سمانه آشنا شدم…

بیست و پنج سالش بود و موهای بلوندش همون اول منو جذب کرد، تحصیل کرده بود و خیلی در کنار زیبایی اش سواد بالایی داشت، از حرف زدن باهاش لذت میبردم، اما من که بعد از هستی دوباره به سنت قدیمیم برگشته بودم و همزمان با چندین دختر در ارتباط بودم، اونقدری که شاید به سمانه اهمیت نمیدادم، ولی اون خیلی مشتاق بود و علاقه زیادی به من نشون میداد.

اجازه نمیداد هیچوقت بیشتر از دست مالی کردن پیش برم، میگفت من عاشقتم ولی سکس ازم نخواه تا وقتش برسه. منم اوکی بودم واقعا.

تا اینکه یه بار با پسر داییم بیرون بودیم و این زنگ زد، کار مهمی داشت باهام و میخواست منو ببینه، منم تو ماشین پسر داییم بودم و با اون رفتیم برای دیدن سمانه.

سمانه تا اومد نشست تو ماشین، چشمای پسرداییم امیر رو میدیدم که از حدقه در اومده و داره میخوره تموم بدن این دخترو. ولی اهمیتی ندادم. مگه یه نگاه چقدر میتونست آزار داشته باشه.

سمانه گوشیش خراب شده بود و حس میکرد وایبرش هک شده (اون زمان وایبر مد بود نه تلگرام و …) منم هرکار کردم درست نمیشد، امیر که دانش فنی دیجیتالیش خیلی بیشتر از من بود گوشیشو گرفت تو نیم ساعت درستش کرد، واقعا هک شده بود. برای درست شدنش و تستش چند بار با گوشی خودش پیام داد به خطش و بقیه اپلیکیشن هاش. همه چی درست به نظر میومد.

خدافظی کردیم و تموم. وقتی رفت امیر محکم زد رو پاش گفت پسر عجب کسی تور کردی، من که تا اون لحظه اصلا اهمیت زیادی به سمانه نمیدادم، انگار یه دفعه چشمام باز شد. چیزی نگفتم ولی تازه زیبایی سمانه رو دیدم.

شب ساعت 12 شب دیدم بهم زنگ میزنه.
آرش، این پسر داییت ولم نمیکنه، همش داره بهم زنگ و پیام میده
گفتم چی؟؟؟
گوشی رو برداشتم زنگ زدم به امیر، فوش بود که بهش میدادم، اونم گفت بخدا دروغ میگه
خودش بهم پیام داده، اولش بهم زنگ زده، بعد گفت دستم خورده، بعدش پیام داده که چرا امروز اینقدر روم چشم چرونی کردی.
دوباره به سمانه زنگ زدم، سمانه قسم میخورد که دروغ میگه، اون زنگ زده پیام داده، حتی بهم گفته اگه باهام اوکی نشی کلی دروغ به آرش میگم.

من که کسخل نبودم، به وضوح می دیدم جفتشون دارن مثل سگ دروغ میگن و هرکدوم یه بخشی از داستان رو داره مخفی میکنه.
اما چون اولین حرف رو سمانه بهم زد، نمیتونستم به سمانه مشکوک باشم خیلی، با خودم میگفتم اگه امیر راست میگفت، همون اول مثل سمانه بهم زنگ میزد و میگفت.
از سمانه خواستم کامل بلاک کنه امیر رو، امیرم تهدید کردم و اونم قسم خورد که هیچ کاری باهاش نداره دیگه.

گذشت و گذشت، سمانه یه دختر عموی خیلی خوشگل داشت به اسم سمیه، اون رو واسه امیر جور کرد، چون من ازش خواستم یکی رو واسه امیر جور کنه (اینقدر همیشه بهم میگفت یکی رو واسم جور کن با هم چهارتایی بریم بیرون و … خودش بچه خوشگل بود میتونست با هر دختری اوکی شه ولی انگار دوست داشت نزدیک سمانه باشه به این بهونه، نمیدونم چرا اون موقع قبول کردم ولی داستان بعد از ورود سمیه خیلی عوض شد)

گروه چهارتاییمون خیلی بهم نزدیک شده بود، هر دو سه روز یه بار باهم بیرون بودیم، امیر و سمیه که انگار چفت هم شده بودن. من و سمانه اما هنوز اولین سکسمون هم تجربه نکرده بودیم، سمانه همش دوست داشت زمان بیشتری سپری بشه.

تا اینکه یه روز سمیه بهم زنگ زد. صداش ناراحت و غمگین بود.
سمیه : آرش میخوام یه چیزی بهت اعتراف کنم. خواهش میکنم عصبی نشو، زود هم واکنش نشون نده. ولی وقتی اینقدر مهربونی تورو با سمانه میبینم نمیتونم تحمل کنم، عذاب وجدان داره میکشه منو.
آرش: چی شده میگه؟ سمانه چیزیش شده؟
سمیه: نه، یه چیزی بهم بگو تو چقدر از ارتباط بین سمانه و امیر اطلاع داری؟

ارتباط؟؟؟ این چی میگفت؟ براش داستان اوایل که اتفاق افتاده بود رو تعریف کردم، و اینکه دیگه هیچ چیزی بینشون رخ نداده.
خندید و گفت، میدونستی سمانه اونقدر عاشق کیر امیره، که وقتی سه روز کیر امیر تو کسش نباشه حس میکنه یه چیزی کم داره.
خشکم زده بود، حس میکردم داره فحش میده، میخواد اذیت کنه، گفتم چی میگی تو ؟؟؟ چرا کس میگی؟؟؟

قسم خورد، گفت از همون موقعی که تو فکر میکنی اینا ارتباطشون قطع شده، با همدیگه دوست شدن. همون شب سوم ارتباطشون با هم سکس داشتند، سمانه وقتی منو برای امیر جور کرد من از همه چی خبر داشتم، منتها دوست داشتم سرگرم باشم قبول کردم.
همینطور که تو شک و بهت و خشم بودم، بمب بزرگتر رو انداخت.

سمیه: آرش، تو میدونی من کیم؟ چه نسبتی با سمانه دارم؟
آرش: دختر عموشی دیگه.
سمیه: نه، من دختر عموی شوهرشم.
چی میگفت این؟؟؟ مست کرده بود میخواست ایستگاه منو بگیره؟؟؟
آرش: چی میگی تو روانی؟؟؟ چرا اینقدر کس میگی؟

سمیه: بخدا دروغ نمیگم، سمانه شوهر داره، شوهرش پسر عموی منه، منتها من وسمانه اینقدر با هم صمیمی شدیم که هیچ رازی بینمون نیست، سمانه 25 سالش نیست، 34 سالشه، منتها انقدر بی بی فیسه که هیچکس باور نمیکنه سن واقعیشو. تازه یه دخترم داره، دخترش 8 سالشه. حتی امیرم اینا رو نمیدونه.

نمیتونستم، واقعا نمیتونستم این حجم از اطلاعات کس شعر رو در اون لحظه باور کنم. گوشی رو قطع کردم مستقیم زنگ زدم سمانه، هرچی سمیه گفته بود رو تو روش گذاشتم، انکار میکرد، میگفت اون حسودی میکنه به حس تو به من، دروغ میگه. ساعتو ببین، ساعت 1 شبه، تو چطوری بهم زنگ زدی و من جواب دادم، اگه شوهر داشتم میتونستم جواب بدم؟

جواباش قانع کننده بود، به خصوص بخش آخرش، مگه میشد طرف شوهر داشته باشه و ساعت 1 شب با من حرف بزنه؟

سرم درد میکرد، گفتم اوکی برو بخواب فعلا. نیاز داشتم رو همه چیز فکر کنم. تنهایی…
صدای گوشیم اومد، پیام داخل وایبر بود، از طرف سمیه، نوشته بود همه چیزو به سمانه گفتی زنگ زد باهام کلی دعوا کرد ولی فدای سرت، من نمیتونم از این عذاب وجدان راحت بشم، اینم مدرک.
یه فایل اومد، یه ویدیو، یه فیلم یک دقیقه ای.

سمانه رو تخت به پشت خوابیده بود و امیر روش، کیرشو داشت تو کسش عقب جلو میکرد و محکم تلمبه میزد، سمیه هم قایمکی فیلم گرفته بود. تو همون یه دقیقه، امیر داشت سمانه رو میکرد و میگفت آرش میدونه دوست دختر سکسیش زیر منه، سمانه جواب میداد نه، بکنش، عشق پسر عمتو بکن.

دیگه نیازی به فکر کردن نبود، کائنات یا هرچیز دیگه ای انتقام هستی رو ازم گرفته بود. حتی دیگه نیازی نبود که تو روی امیر داستان رو مطرح کنم. مرتیکه بی شرف، چندین ماه بهم دروغ گفته بود، فقط یه چیز از سمیه پرسیدم، این چطوری با داشتن شوهر با من حرف میزد؟

سمیه : شوهرش کارش شیفتیه، یکم پول لازم دارن یک ساله شیفت های بیشتری وای میسه. اینم از دوری شوهرش استفاده میکنه و با تو و امیر ارتباط داره.
آرش: شمارشو داری؟
سمیه: شماره کیو؟
آرش: شوهرشو
سمیه: دیوااانه شدی آرش؟؟؟؟ میخوای چیکار کنی؟؟؟
آرش: مگه نگفتی عذاب وجدان داری، مگه نگفتی حالت بده، همین یه کار رو ازت میخوام، شمارشو بهم بده منم میبخشمت، حلالت میکنم. فقط هیچی دیگه به امیر و سمانه نگو.

هیچی نگفت، شمارشو بهم داد. تو اون لحظه هزارتا کار و نقشه تو سرم بود. هزار تا مسیر که میرفتم تا تهش، اما نمیتونستم، به اون بچه فکر میکردم، به اینکه پای خودمم گیره. به هزارتا چیز.

من حتی این دختر رو نکرده بودم هنوز… فرداش به سمانه زنگ زدم، خونمون چند روز بود که خالی بود. بهش گفتم سمانه حالم خوش نیست، از دروغای کثیف دختر عموت فشارم دیشب رفت بالا، اونم خودشو کلی نگران نشون داد، گفتم میشه بیای پیشم یکم، گفت باشه تا یه ساعت دیگه میام.

امروز روز بزرگی بود، من چند ماه با این دختر بودم، به خواسته اش احترام گذاشتم، با سکس تلفنی و عکس و دست مالی خودمو خالی کردم، بعد تو میرفتی به پسر دایی من میدادی، تازه شوهرم داشتی، بعد ادای خوبا و تنگا رو در میاوردی.

سمانه اومد خونه، لباسشو در اورد و نشست رو مبل، افتادم روش، هرچی تقلا کرد فایده ای نداشت، هرچی زور زد فایده ای نداشت، لباسشو تو تنش پاره کردم، اومد صداشو بیاره بالا، جیغ جیغ کنه؛ یه دونه خوابوندم تو گوشش، فیلمه رو نشونش دادم، سکوت کرد، ترسیده بود. گریه میکرد، لخت لختش کردم. شروع کردم به کردن، کیرمو جوری میکوبیدم تو کسش، خودم دردم میگرفت، آبمو ریختم توش، دو بار پشت سرهم خودمو توش خالی کردم، اون فقط گریه میکرد.

وقتی تموم شد، التماسم میکرد ببخشمش، قسم میخورد به جون همه عزیزاش که واقعا عاشق منه، به خاطر همین نمیتونسته سکس کنه، میگفت نمیتونه بدون من زندگی کنه، میگفت و میگفت و میگفت…

من از سکساش با امیر میپرسیدم، اونم انگار ترسیده بود همه چیزو با جزئیات تعریف میکرد، اما من، من به جای خشم و عصبانیت بعد از دو بار اومدن آبم، کیرم باز داشت از شنیدن سکساش با امیر راست میشد، نمیدونم چرا، کجای ذهنم داشت مغزمو به گا میداد، خوشم اومده بود، چون جفتمون لخت بودیم، متوجه راست شدن کیرم شد، انگار فهمید خوشم اومده و تو دنیای فکری خودش میخواست جبران کنه، یا شاید حسی که من داشتمو بیشتر تقویت کنه تا به رابطمون ادامه بدیم. اومد بغلم کرد و گفت دوست داری؟؟؟

دوست داری برات از سکسام با امیر تعریف کنم؟؟؟

دست میکشید رو کیرم و میگفت دوست داری برات از کیر امیر بگم؟؟؟ بگم چطوری منو میکرد؟ چطوری عشقتو زیر خودش جر میداد؟؟؟؟

من سکوت کرده بودم. فقط نگاش میکردم، کیرم جوری راست شده بود که از دو بار قبلی که کرده بودمش شق تر و محکم تر بود.

اومد نشست روش، گفت میبینی کیرت تا کجا تو کسمه، کیر امیر از اینم بیشتر میره توو… خیلی کیرش بزرگه خیلی… از تو خیلی بزرگ تره…

آبم برای بار سوم اومد… کلا ده ثانیه ام نشد.

نوشته: آرش است

بازدید 15,891

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

20 پاسخ به “زنمو جلو چشمام کرد (۱)”

  1. قشنگ و روان نوشتی. مطمئنم که خودت هم خوب می دونی. ممنون.منتظر ادامه اش هستیم.

  2. میدونی قشنگ بود داستانت البته تا نیمه های اولش تا جائیکه هنوز سمانه وارد داستان نشده بود خیلی خوب نوشتی ولی انگار یهوئی تغیر کرد ، دیگه اون حس تا قبل از سمانه بهم خورده ولی خب در کل خوب بود خسته نباشی . من فکر میکنم انگار یکمی عجله داشتی تا مثلا چندتا صحنه سکسی هم توی قسمت اول بیاری تا خواننده داستان دست خالی نره ولی اگر همون حس اول داستانت را ادامه میدادی حتی بدون صحنه سکسی به نظر من مورد قبولتر میشد .

  3. خیلی خوب نوشتی.به نظرم هرکسی که این گرایش کاکولد رو داره، روزی کسی بوده که این گرایش رو توش ایجاد کرده!

  4. قلمت بسیار شیوا و روان هستش. فضاها خیلی خوب و واقعی تو ذهن تجسم میشه…روایت داستانت گیرا و هیجانی هستش…از خوندنش لذت بردم. ممنونم از وقتی که گذاشتی و اشتراک این داستان. 👌👌👌❤️❤️

  5. اسم داستانت با موضوع داستان هیچ ارتباطی نداره اصلا زن نداشتی که کسی جلو چشمات اونو بکنه

  6. از اون داستانا که مجبورم هر روز سایتو چک کنم تا ببینم قسمت جدیدش اومده یا نه 😁

  7. یکی از دوستان تو کامنت نوشته هرکسی یجورایی گرایش کاکولد رو داره ،، باید بگم شده که من با دختری دوست بشم که دوست پسر قبلیشو بشناسم و بعد مدتی ازش راجع به سکسهاش بپرسم و لذت ببرم با شنیدنش ،، ولی خیلی فرق هست بین شنیدن و دیدن این قضیه ،، و خیلی بیشتر فرق هست بین این حالتی که گفتم با اینکه شما کسی رو عاشقش باشی اول و بعد بخوای سکسشو ببینی با کسی یا بشنوی راجع بهش ،، درکل اینکه الکی خودتونو کاکولد یا هرچیز دیگه صدا نکنید ،، خیلی وسواسها بر اثر تلقین بوجود میان

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید