سلام دوستان بهروز هستم۳۰سالمه.دانشگاه تهران و بعدشم.تخصصی اروپا خوندم.توی کشور چک با یک دختر مهاجر اوکراینی آشنا شدم خیلی خوب و باشخصیت و زیبا بود.ولی چون۶سال بود اروپا بودم.مادرم تنها بود خیلی گریه زاری کرد تنهام کسی نیست برگرد…و باهر کلکی بود منو کشوند ایران.وقتی برگشتم همون اولش توی فرودگاه دخترداییم خیلی تو چشمم بود.اصلا توی فاز ازدواج و تعهد نبودم.همه فکر و ذکرم سمت ناتالی دوست دختر خوشگل خودم بود.اومدم چند ماه بمونم و بعدشم برای همیشه برگردم پراگ.البته شغل خوبی داشتم با حقوق عالی و مرخصی یکساله گرفتم…مادرم فقط منو داشت پدرم دو سالی بود فوت شده بود.وضع مالی خوبی داریم.مادرم الان ۶۵سالش شاید بیشتره.فقط خدا بعد چندین سال منو بهش داده.پدرم عاشقش بود دیگه ازدواج نکرد.با وجودی که مادرم بارور نمی شد…نگهم داشت به زور رفت خونه داییم شیرین دختر دایی خوشگلم رو برام خواستگاری کرد. اونها هم از خدا خواسته قبول کردن…هنوز یکماه نبود اومده بودم.حتی ده کلام با شیرین صحبت نکرده بودم.چون وضع مالی تحصیلی و موقعیتم خوب بود.خانواده داییم از خدا خواسته بودند…من و شیرین با هم نشستیم حرف زدن…چندبار ازش پرسیدم کسی توی زندگیت هست یا نه؟قسم خورد هیچ مردی توی زندگیم نیست.گفت فقط تا الان درس خوندم و موقعیتی و وقتی برای این کارها نداشتم.باور نشد دختری به این خوشگلی و خوش قد و بالایی دست نخورده باقی مونده باشه.چون خیلی کون وسینه های رسیده و گندهای داشت و داره،،جهیزیه آماده خونه آماده طبقه بالای خونه پدریم.درست ماه سوم برگشتنم.مادرم با دوز و کلک بچه برادرش رو بست بیخ ریشم.وعروسی گرفتن و من و اون رو خودشون بهم دوختن.شب اول با لباس عروسی توی اتاق بود.هنوز اصلا دلبستگی خاصی بهم نداشتیم…خودش سریع لخت شد.من مات بودم.چقدر زود وا داد.شنیده بودم عروس ایرانیها خجالتی هستن…گفت چرا معطلی پسر عمه.گفتم معطل نیستم دارم عروس خوشگلمو نگاهش میکنم.چنان سینه های گردی داشت سر گنده و قهوه ای نرم و کمی آویزون شک نداشتم مالیده شده…گفت فقط آروم بکنی ها میگن درد داره.گفتم مگه باکره ای؟گفت ای وای پس چی؟شک داری؟گفتم شیرین من این چرت وپرتها برام مهم نیست…فقط واقعیت ها برام مهمه.اگه رابطه داشتی بهم بگو.نوع سینه هات و نرمی سینه هات بهم میگه کم نه زیاد مالیده شدن…گریه کرد بخدا باکره ام دست هیچ مردی بهم نخورده…خود ارضایی داشتم اینجوری شدن.بوسش کردم و ازش عذر خواستم…من هم لخت شدم.کیرمو که خیلی هم کلفته دید.اصلا نه تعجب کرد و نه اینکه بترسه براش دیدن کیر طبیعی بود…من توی چک بار اول وقتی ناتالی کیرمو دیداز تعجب چشاش باز شد.خیلی ترسید.اونوقت این توی ایران.براش کیر۲۲سانتی باقطر زیاد طبیعی بود.دوستان نمیخوام زیاده روی یا اغراق کنم.بخوام سایزم رو به رخ بکشم.باور کردن نکردنش برام مهم نیست.مهم گفتن ماجرای خودمه.من برام خیلی تعجب آور بود که شیرین طبیعی برخورد کرد.خودش دهن کوسش رو خیس کرد و بعدشم.کیرمو.من هم خیلی خوب و محکم کوبیدم توش که جیغ بدی کشید و پر خون شد.وگریه شدیدی کرد.ولی من به کردنم ادامه دادم.نتونستم باور کنم که این دخترتاالان باکسی رابطه نداشته…چندشبی گذشت دوباره ازش سکس خواستم.گفت بهروز جان بخدا خیلی میسوزه و خون میاد بزار خوب بشم بعد.دوستداری بیا از پشت بکن.باخودم گفتم چی بهتر کون به اون گنده ای.مگه هرکی هرکی میزاره این کیر نزدیک سوراخ کون بشه.این کوسش جر خورده میگه بیا.از کون بکن.گفت بهروز چرا دوستم نداری،؟گفتم دوستت دارم اما عاشقت نیستم.من توی پراگ نامزد داشتم مادرم زندگیمو بهم ریخت.تو هم معلومه کسی رو داشتی،بهم دروغ نگو.باز هم گریه کرد و گفت تو روانی هستی و چون دوستم نداری بهم شک داری،گفتم روزی که بفهمم بهم دروغ گفتی دیگه منو نمیبینی،حتما ترکت میکنم.گفت مطمئن باش مرد اول و آخر من خودتی،استادانه داگی کرد.گفت میتونی برام بخوری،با خودم گفتم اگه رابطه نداشته از کجا میدونه.رابطه دهانی و آنال هستش.وقتی سوراخ کونش رو دیدم متوجه شدم.که زیاد از حد کیر دیده.گشاد بود خیلی گشاد…فرو کردم کونش گفت وای بهروز چقدر بی رحمی دوستم نداری به درک.ولی خب آدمم دیگه.آروم بکن با هم کیف کنیم.میدونید.خیلی خوشگله تحصیلکرده آروم و متین…ولی وقتی میفهمی طرف داره برات زیر و رو میکشه.کلک میزنه همیشه دلت چرکی میشه دیگه باهاش حال نمیکنی.خونه داری رو به سبک تموم خانومهای ایرانی بلد بود و هست.دستپختش تمیز کاریش…بیسته بیست بود.ولی همیشه میدونستم یک کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست.۶ماهی بود باهم بودیم دیگه به کنار هم بودن عادت کرده بودیم.کنارم گه گداری مشروب میخورد.حتی باهام سیگار میکشید.چندباری که ازم خواست باردارش کنم.قبول نکردم.ولنتاین بود.وقتی دست خالی اومدم خونه خیلی گریه کرد. ازش عذرخواهی کردم.دیگه بخاطر شیرین اصلا با ناتالی هم قطع رابطه کرده بودم.شماره ایران منو نداشت.همیشه هر جا که بودیم کنارم مینشست.مهمونیها ومسافرتهای زیادی میرفتیم.مادر و داییم راضی ترین افراد بودن.ولی از دل ما خبر نداشتن.فک کنم به زور هم رو تحمل میکردیم… هفته ای یکبار فقط از روی تکلیف یا اینکه هر کدوم که نیاز داشتیم سکس میکردیم.فقط به هم عادت کرده بودیم.عاشق نبودیم…چندباری بچه خواست گفتم.نه…من و تو فک نکنم آینده ای باهم داشته باشیم.گفت چرا اینجوری فک میکنی،،گفتم چون میدونم کسی تو زندگیت هست ولی به من نمیگی،…خر فرضم نکن…باز هم قسم خورد و گریه کرد.تا اینکه توی ویلای دایی بودیم.والیبال بازی میکردیم.پریدم توپ رو بزنم.خوردم میله والیبال دستم شکست…خیلی برام گریه میکرد و مواظبم بود.حتی نمیذاشت خودم تنها دوش بگیرم.توی این مدت که زن و شوهر بودیم هیچ وقت با میل کامل با هم دوش نگرفته بودیم.فقط رفع تکلیف بود.ولی از روزی که اینجوری شده بودم چون مراقبم بود.کم کم داشت مهرش به دلم مینشست…توی حموم داشت ریشهامو میمیتراشید. با یک دست تپلی کونش رو گرفتم کشیدمش سمت خودم.گفتم تو هم خیلی خوشگلی ها…گفت بعد یکسال تازه به چشمت میام.سرشو انداخت پایین.لب و لوچه قشنگش آویزون شد.گفتم دیگه بغض نکن.عزیزم.من و تو رو به زور به هم وصل کردن…حق داریم که تازه داریم باهم جفت و جور میشیم.گفت راست میگی یعنی دیگه دوستم داری،گفتم اره چرا نداشته باشم.لبهاشو برای اولین بار از ته دل بوسیدم.خودش فهمید.گفت چقدر این بوست به دلم نشست.چندین بار این حرکتمون تکرار شد و خیلی قشنگ توی بغلم خودشو ناز میکرد.گفت بهروز چرا بهم نمیگی چطوری آرایش کنم یا موهامو رنگ کنم.با کوتاهشون کنم.گفتم چون بهترین آرایشگر خدای مهربونه که صلاح دیده تو این جور خوشگل باشی.موهای بلند مشکی به این چهره زیبای سفید ایرانی بیشتر میاد تا چهره بلوند…گفت مرسی.گفتم ولی هر جوری دوست داری آرایش کن من ناراحت نمیشم.همه جوره دوستت دارم.فقط موهاتو زیاد کوتاه نکن.گفت باشه…نشست زیر پام یک ساک مشتی زد.و کیر کلفتمو حال آورد.سرپا داگی کرد توی حموم کوسشو براش جر دادم.کیف کرد…ولی باز هم آبمو نریختم داخلش.چند وقتی گذشت و رابطه زیباتری پیدا کرده بودیم و بیشتر شوخی و خنده میکردیم وکلا بیشتر به هم اهمیت میدادیم.تا اینکه ولنتاین جدید سال بعدی رسید.گفتم دختر خوبی گناه داره.براش یک خرس کوچولو با یک سینه بند قشنگ گرفتم و یک شاخه گل رز قرمز…ولی گفتم بزار غافل گیرش کنم.شب دیره.صبح که رفتم بیرون خرید کردم.ساعت ۱۱آرومی وارد خونه شدم.یک ست لباس زیر قشنگ تازه خریده بود.اون رو پوشیده بود…گوشیش روشن بود و چت تصویری نمیدونم با کی بود.مشغول بود.گوشیش آیفونی که من خریده بودم نیود.سامسونگ بود.آیفونش روی میز پذیرایی بود…گوشی دوم داشت…جلوی دوربین عشوه و ناز میومد.بلند میگفت این ست رو پوشیدم برای عشق همیشگی و اول و آخرم.ادا اطوار جلوی دوربین در میآورد… من ازش فیلم گرفتم…آنقدر سرش شلوغ بود اصلا متوجه من نبود…حلقه ام رو درش آوردم.با کادوهاش گذاشتم روی میز.تمام مدارکم و پولهام رو از گاوصندوق برداشتم.و باز هم اصلا متوجه نبود فقط میگفت و میخندید.با چمدان و کیف.به دست حتی براش روی کاغذ نوشتم دیدی اشتباه فک نمیکردم…خیلی دروغگو و خائن هستی،خداحافظ برای همیشه…فقط به مادرم بگو بهروز گفت بخاطر این انتخابت هیچوقت نمیبخشمت…وقتی رفتم بیرون در رو محکم کوبیدم فک کنم اونجا متوجه شده بود.چون نشستم توی ماشین گوشیم تند تند زنگ میخورد… خاموشش کردم.و رفتم یک هتل خوب…و اولین کاری که کردم.به رفیق همکار و رییسم توی پراگ زنگ زدم و گفتم میخوام بعد یکسال و نیم برگردم.گفت به قول شما ایرانیها قدمت روی چشم…رفتم پولامو دلار کردم.ماشینمو فروختم.توی همون هتل بودم.با کسی ارتباط نداشتم.و منتظر بلیطم و کارهام بودم.باید اول میرفتم ترکیه بعدش پراگ…هیچ خبری از خونه و مادرم نداشتم…نمیخواستم هم داشته باشم.فقط میدونستم اگه برم دیگه برنمیگردم.دیدارم با مادرم میمونه به همون قیامت خودشون.خیلی ازش دلگیر بودم.به ناتالی زنگ زدم.دیگه جواب نمیداد.یعنی خاموش بود.کاری هم که توی ایران مشغول بودم.فقط نظارتی کار میکردم و استخدام نبودم.یعنی خودم نخواستم استخدام بشم.به تخصصم احتیاج داشتن.منت من رو هم میکشیدن.داشتم کارهای برق یکی از سد های کشور رو انجام میدادم.چون قول داده بودم.بعد دو ماهی که توی هتل بودم.برای بار آخر رفتم برای نظارت.وقتی رسیدم خیلی خوشحال شدن.گفتن مهندس زنده ای؟گفتم پی چی میخواستی مرده باشم.هنوز نیم ساعت نبود.مامورا رسیدن دستگیرم کردن.چرا چی شده…؟گفتن شما رو مفقودی اعلام کردن.باید چند تا سوال جواب بدین.وقتی بردنم کلانتری البته تموم مسئولین سد و دوستام بودن.اصلا بی احترامی نکردن.گفتم به دلایل شخصی دو ماه بیشتره ساکن هتل فلان…هستم…و الان هم برای اینکه تعهد داده بودم قول داده بودم بخاطر مملکتم اومدم کارم رو تموم کنم.دارم برمیگردم پراگ.توی نیمساعت یک دفعه ای دیدم مادرم رسید داییم فامیل و خیلی های دیگه.ولی شیرین نبود.اصلا با هیچ کدوم حرفی نزدم.یعنی صحبتی حرفی نداشتم که بگم.اگه توضیحی هم بود باید شیرین میگفت نه من…مادرم محکم دستمو گرفته بود.از کلانتری اومدیم.بیرون.گفتم مهندس تموم این کارها برای این بود.؟گفت بخدا مادرت چندباراومد پیشم قسمم داد.مجبور شدم.گفتم من اومدم کارمو تموم کنم.ولی شما نخواستی.من هفته دیگه برمیگردم.کارم دیگه تمومه…خداحافظ…هرچی التماس کرد.فایده ای نداشت…مادرم همش التماس میکرد.گفتم ولم کن مادرم.منو با دوز و کلک کشوندن ایران.نامزد مهربون و خوبم رو ازم گرفتی.دختر داداشت رو بستی بیخ ریش من…بدبختم کردی، داییم گفت پسر جون خب بگید چی شده تا درستش کنم.من بودم و مادرم و زنداییم توی ماشینش.گفتم دایی چیزی مگه بدتر از خیانت هم هست…برو از دخترت بپرس.زنش سرش پایین بود.مادرم فقط قرشمال بازی در میآورد.گفتم ادا اصول در نیار مامان…ساکت باش.گفتم دایی از دخترت بپرس…گفت پرسیدم پس برای همینه که همش میگه خودم مقصرم نه بهروز.کاش بهش گفته بودم…چی رو میخواسته بهت بگه که نگفته.گفتم خیانتش رو.گفت بهروز امکان نداره.من دخترم رو میشناسم.گفتم دایی چرت نگو.از روز اول که باهاش بودم کنار مادرم و مادرش میگم.باسکس غریبه نبود.بدنش دست خورده بود.فقط باکره بود.اگه نه ببخشید ها.سینه های گنده اش آویزون و آب لمبو شده بودن.دایی من توی عمرم با چندتا دختر بودم.هر کی بار اول با من بوده از خجالت روش نشده لباس در بیاره حتی خارجی بودن.ولی دختر تو شب اول بدون خجالت اول اون لخت.شد.ببین من نمیگم گندو کثافت کاری نکردم.اتفاقا زیاد هم کردم.ولی منکر نمیشم.ولی دوساله بهش میگم بگو کی توی زندگیته.بهم نمیگه…تا اینکه رفتم خونه داشت از خودش فیلم لختی برای معشوقه اش میفرستاد و میگفت امروز ولنتاینه وعشق اول واخر من فقط خودتی.حالا من بمونم برای چی،،مادرم گفت شاهین آفرین با دختر بزرگ کردنت.نگفتم بهروز بیخودی ول نکرده بره…دختره آب زیر کاه بخاطر همینه نمیاد بره شکایت کنه.شوهرش ولش کرده…نگو گوزیده از خودش با خبره…مادرم هر کاری کرد حتی خونه اون هم نرفتم.برگشتم هتل تا اینکه تصفیه حساب کنم برم جای ديگه… تا روز رفتنم…شب بود پذیرش هتل زنگ زد.مهندس مهمان دارید.گفتم من کسی رو ندارم.هر کی هستن ردشون کن برن…برگردن…گفت خانوم هستن دو تا…خانم جوان.گفتم من خانوم جوونی نمیشناسم…گفت میگه همسرتون هستن.گفتم اون که اصلا بگو بره گمشه…یک لحظه گوشی رو گرفت گفت بهروز عزیزم فقط یکبار دیگه بهم فرصت بده تا همه چیز رو بهت بگم.بعد خواستی بری هم برو.گفتم بشین تا بیام…رفتم لابی هتل اونجا منتظرم بود.کنارش یک خانوم خوشگل تر از خودش…هم بود.ولی قدش کوتاهتر بود.وقتی رسیدم بلند شدن…هر دو دست دادن.گفتم وقت زیادی ندارم.حرفتو بزن.به مامان گفتم از سهم ارثم که میدونم همه مال خودمه مهریه ات رو بده.وکیلم میدونه،دایی هم میدونه.دیگه حرفی نیست.گفت من هیچی ازت نمیخوام.فقط به حرفهام گوش بده.بعد برو.خدا به همراهت…گفتم بگو میشنوم.گفت من و شیدا از اول با هم دوست بودیم.تا اینکه کلاس دهم متوجه شدم شیدا با من فرق داره.شیدا داشت تغیر میکرد ولی فقط من میدونستم.با هم یکجا دانشگاه قبول شدیم کسی نمیدونست دو جنسه است…رفیقش سرش پایین بود و ساکت بود.گفت۵سال تا اتمام دانشگاه.هر روز و شب باهم بودیم حتی تعطیلات…تا اینکه وقتی تو اومدی ازدواج کردیم.درست مصادف شد با رفتن شیدا به خارج برای عمل کردن.من اون موقع افسرده بودم که رفیقم عشقم رفته. من در اصل لزبین بودم.تا اینکه تغییرات زیاد بدنی شیدا ما رو به سکس مردونه کشوند.اره راست میگی سوراخ پشتم بخاطر شیدا اونجوری شده بودسینه هام کار این بیشعور بود.شیدا میخندید.من بهت هیچ وقت دروغ نگفتم…بهت گفتم که دست هیچ مردی بهم نخورده الان هم میگم…بغیر تو دست هیچ مردی بهم نخورده.گفتم ولی بیشتر از موهای سرت کیر رفته توی بدنت.این نمیشه توجیه…نه سر خودت رو کلاه بزار نه من رو.من نمیتونم این چرت وپرتها رو باور کنم.بین من و تو همه چی تمومه،بلند شدن.شیدا گفت آقا بهروز شیرین دروغ نمیگه مسئله یک عمر رفاقت من و شیرینه…مسئله یک عمر زندگی شماست…گفتم تمومه خانوم…از جیبش یک فلش در آورد داد.گفت این مدرک من و شیرینه.نمیخواستم ببینید.ولی بخاطر عشقم شیرین اشکالی نداره…حوصله اش رو نداشتم من از دقیقه اول فهمیدم این بدنش دست خورده است.سینه های گنده نرم و آویزون…سوراخ کون گشاد بدون چین و چروک…عدم خجالت و ترس موقع اولین سکس ولخت شدن…عدم ترس موقع دیدن آلت بزرگ یک مرد…همه اینها نشون از جندگی فوق العاده میداد…چندین بار بهش گفتم ولی زیر بار نمیرفت… فرستادمشون رفتن،حتی تعارف نکردم ازشون پذیرایی کنم.برگشتم اتاقم.میلی به دیدن فیلمها نداشتم.گرفتم یکی دوساعتی خوابیدم.اصلا فراموش کرده بودم چی بود و چی گذشت.فقط فکر برگشتنم بودم.فرداش بیشتر رفتم دنبال کارهام.قراردادی که با شرکتها نداشتم ولی رفتم تسویه حساب کردم و توی راه که برمیگشتم…ترافیک بود.مجبور شدم از تاکسی پیاده شدم.و سوار موتور شدم. تند میومد توی ترافیک یکهو شانس من در یک ماشین از طرف مخالف باز شد و خورد زانوی من بدبخت.بد جوری زانوی راستم آسیب دید.کارم به عمل جراحی نکشید ولی ضرب دیدگی شدید پیدا کرد.اجبارا بعد ۳روز که بیمارستان بودم، برگشتم خونه مادرم.شیرین زودی اومد دیدنم.مادرم زرنگ بود زود با داییم رفتن بیرون تنها موندیم.گفت پسر عمه گلم شوهر خوبم عزیز دلم.آخه چرا مواظب خودت نبودی،،گفتم شیرین برو خونه خودت.گفت عه چقدر لجبازی بهروز.فیلمو که دیدی.طفلکی دختره پسر نیست که…الان هم که میخواد ازدواج کنه،تو رو خدا لج نکن.برگرد خونه خودمون دیگه،گفتم شیرین من نهایت دو هفته دیگه هستم باشم برای همیشه برمیگردم.اروپا…اصرار نکن.گفت خب بیا خونه خودمون…همین۲هفته پیش من باش.منو برد پیش خودش.گفت اصلا فیلمو دیدیش گفتم نه.دوستم ندارم ببینم.فلش رو گرفت گذاشت روی TV خودشون از خودشون فیلم گرفته بودن.اون هم قبل ازدواج این و رفتن برای عمل اون…دختره کیر داشت به کلفتی زانوی شیرین.گفتم لامصب این رو میکردی توی کونت گفت آره خندید گفت ببینش…گفتم برای همین بود کیر کلفت من به چشمت نمیومد…بی پدرها حرفه ای بودن.ژل زد سوار کون شیرین شد.چه کونی ازش گایید.کیرشو که بیرون میکشید.میشد دستتو تا آرنج بکنی توی کونش…فیلم میگرفت…کیر کلفتشو به زور جا میداد دهن شیرین.فقط کوسشو نمیگایید. ولی خودش چه سینه ها و چه کونی داشت…چقدر هم خوشگل بود.گفتم چند سال به این میدادی،گفت بالای ده سال.از وقتی کیرش کوتاه و نازک بود بهش دادم کونم بهش عادت کرده بود…گفتم ولی خودش عجب خوشگله و عجب هیکلی داره…الان کیرش و چکار کرده؟گفت هیچی کیری نیست دیگه.تبدیل به کوس شده میخواد شوهر کنه.با کسی که رفیق شده.شوگر ددی این بوده ساپورت مالیش میکنه بچه هم نمیخواد.فقط اینو میکنه…گفتم تو هم به یارو دادی؟به شوگر ددی این.ناراحت شد گریه کرد. گفت بهروز مگه من جنده ام.مگه دوستم تا الان به تو داده که من به اون بدم.گفتم دوستت که حرف نداره…باید دید کوس دارش هم مث کیر دارش قشنگه یا نه؟از توی گوشیش نشون داد فیلم و عکسای جدیدش رو…گفتم اوف عجب کوسی داره.دم یارو گرم اینو میکنه.گفت وای بهروز مگه مال من زشته.گفتم خداییش این عجب کوسی ساخته…کونش چقدر تنگه…گفت میکنی بیارمش.گفتم نه نمیشه زن مردمه…گفت هنوز که نشده. یکبار ازش میخوام بیاد.منو دوستم داره…گفتم ولی من میرم ها ایران نمیمونم.بگم بهت.گفت باشه برو ولی این چند روز بزار کنار هم خوش باشیم.گفتم باشه چند روز دیگه که پام بهتر شد بهش بگو بیاد…۵یا۶روزی رد شد.شب بود دیدم شام و غذای خوبی درست کرده.گفتم چی خبره؟گفت مهمون داریم.گفتم وای دیشب همه اینجا بودن که،،گفت نه یکنفره.گفتم کیه؟گفت شیداست…گفتم شوخی میکنی؟گفت نه خوب استراحت کن…خودتو آماده کن تا خوب بکنیش،اون خودش کیرش کلفت بود اما مرده کیرش نازکه.این هنوز طعم کیر کلفت رو نچشیده.میخوام کونشو پاره کنی،تا بفهمه کون مردم رو پاره کردن.هر شب چی مزه ای داره،؟گفتم چشم عزیزم چشم…ساعت۹بود رسید دیر اومد.نگو آرایشگاه بوده…بعدا فهمیدم اپیلاسیون کامل هم کرده بود…چه عروسکی بود بی پدر.دوتاشون با شلوارک جین لی.و با تاپ آستین حلقه بودن.من به زور راه میرفتم…ولی روی کاناپه بزرگه نشستم فقط کون این دوتا رو نگاه میکردم.شیرین گفت بهروز نگاهمون نکن دیگه.شیدا میگه خجالت میکشم.گفتم شیدا جون وقتی توی کون تنگ دختر دایی مردم میزاشتی خجالت نمیکشیدی،حالا که نوبت خودت شده خجالت میکشی؟گفت وای شیرین چقدر شوهرت رک و بی حیاست،گفتم شیدا جون بیا بغلم.خندید اومد کنارم.گفتم نه بیا توی بغلم.آروم نشوندمش روی پای سالمم. چقدر بوی خوبی میداد.چقدر ناز و فرشته بود.دست کردم توی موهاش.کنار و پشت گردنش رو بوسیدم.چندین بار.گوش قشنگشو با گوشواره خوشگلش کردم توی دهنم.لاله گوشش رو مکیدم،آه کشید.گفتم جانم.برگشت لبم رو بوسید.گفتم حیفت نیومد اون کیر گنده کلفت رو بریدی انداختیش دور که پیشی بخوره،گفت بهروز جون گرایشم دخترونه بود.دوستش نداشتم.بیشتر دوست داشتم کرده بشم تا اینکه بکنم.این خانوم شما هم از اولش عاشق کون دادن بود.میخوای ارگاسمش کنی خشن فقط کونش رو بکن.گفتم نه دیگه،مهرش توی دلم نیست خوشگله اما چون بهم دروغ گفته دوستش ندارم…باهم آروم حرف میزدیم.گفت خودش هم فهمیده.ولی میگه از اول هم دوستم نداشت.گفتم این هم درسته مادرم اشتباه بزرگی مرتکب شد.ولی من حق و حقوقش رو بهش میدم.گفت نرو گناه داره.گفتم من گناه ندارم یک عمر باید کنار کسی باشم که بینمون عشقی نیست.توی این حین حرف زدنمون.شیرین هم اومد کنارمون.۳تایی لخت شدیم.شیرین ساک قشنگی زد.گفتم شیدا جون اون کوس کوچولوت رو بیارش بالا بخورمش…خوب حرف گوش میداد…خیلی خوشگل بود.چه کوسی هم براش ساخته بودن،شیرین ساک زد کیرم سفت شد.گفتم برو بشین روش.لب قشنگی داد.نشست روی کیرم.به زور توی کوسش جا کردم تنگه تنگ بود.خیلی آه و ناله میکرد.سینه های زیبایی داشت طبیعی مال خودش بودن.ابکوسش کیرمو خیس کرده بود.چون پام درد میکرد خودش تلمبه میزد…کم کم تا ته کیر توش رفته بود.نشسته بود روی کیر گفتم بلند نشو بزار توش باشه چه کوسی داری چقدر داغه…شیرین گفت پس من چی،؟گفتم تو رو زیاد کردمت بزار اینو بکنم.حسود نشو.تو فقط کون گنده و نرمت.گفت باشه.توی همین حین آبم اومد ریختم داخل کوسش.گفت اوف مرسی.همزمان ابمون اومد.چندبار از هم لب گرفتیم…تقریبا دوساعتی از خودمون پذیرایی کردیم.و نشسته بودیم روی زمین…نه ناهار خوری.بساط مشروب به پا بود.کله ها داغ شد…دوباره هوس کردم.شیرین گفت نوبت منه.از توی کیف شیدا یک ژل در آورد خالی کرد توی کونش.شیدا ساک خوشگلی زد.بالش روی زمین بود.دراز کشیدم.شیدا کیرمو نگه داشت و شیرین با کونش نشست روش…چقدر کونش بزرگ و نرم بود.تقریبا دو دقیقه ای خودش بالا پایین کرد.گفتم ذره ای خودتو بالا بگیر میخام جرت بدم…تا خودشو بالا کشید تاته کیر رو کوبیدم توی سوراخش.نیمچه جیغی زد.شیدا سینه های گنده شیرین رو میخورد.من هم تندتند تلمبه میزدم.گفت بهروز پاهام درد گرفت.سمت چپم دراز کشید که بتونم زورم و بندازم روی پای چپ.گفتم نمیشه دمر شو…وای دمرو…شیدا با دستاش لای کون شیرین رو باز کرد.کیرم فرو کردم توش.چقدر حال میداد…داخل کونش ارضا شدم…شب قشنگی بود.تا صبح بغل دوتاشون خوابیدم…تقریبا۳هفته ای رد شد.با رضایت خودش مقداری بیشتر مهریه اش رو دادم بهش.ولی گفت طلاق نمی خوام.برو شاید برگشتی…گفتم نه نمیام.میسوزی حیف میشی…خداییش نسبت بهش تعصبی نداشتم.شاید خیلی ها اگه می دیدنش آرزوی حتی یکبار بوسیدنش رو میکردن.ولی من اصلا طالبش نبودم…چند باری قبل رفتنم سکس کردیم تنها و حتی بازم ۳نفره،با حسرت به دلی مادرم برگشتم اروپا…۳ماهی بودم اصلا زنگ نزدم،تازه جا افتاده بودم.مادرم چند بار زنگ زد جواب ندادم.ازش بدم میومد…اگه اون مدت که بیخودی نگهم نداشته بود الان شاید رئیس بخش شرکت بودم…دوست دختر اوکراینی خوشگلم رو از دست نمیدادم.شنیدم اخراجش کرده بودن.رفته بود لهستان…چند بار هر کس زنگ زد جواب ندادم.تا اینکه خود شیرین زنگ زد.گفت بیا چت تصویری،تقریبا۵ماه بود…گفتم دوربینت بده یا واقعا چاق شدی ورزش کن چیه مث خیک باد ساختی خودتو…گریه کرد. گفتم چته،؟گفت بهروز داری پدر میشی،گفتم چی.گفت بخدا به جان هر کی بگی قسم بچه خودته…شیدا که خنثی است از اونها بچه نمیشه…من بعد تو بخدا با کسی رابطه نداشتم.بیا ببرش آزمایش ژنتیک تا بفهمی بچه مال خودته.گفتم وای لعنتی بچه کجات بود.پیرهنشو داد بالا.گفت اینجا حامله شدم.مامانت از خوشحالی نمیدونه چکار کنه…گفتم هیچچی خودش بزرگش کنه.من که بچه نمی خوام…بندازش.گفت کودن تقریبا۵ماهشه الان دیگه دست وپا داره قتل نفسه.حیفت نمیاد.گفتم نه. چند دقیقه ای حرف زدم باهاش.دیگه قطع کردم…چند بار دیگه زنگ زد جواب ندادم.من برای زندگی ایرانی ساخته نشده بودم.شاید هم سر لج بودم.اونها به هر کلکی میخواستن منو به ایران برگردونند…یک سال گذشت.بهم پیام داد بچه ات رو ولش کن نمیخواد ببینیش…حتی بهت نمیگم پسره یا دختره…ولی مادرت سکته کرده بیا چت تصویری بیمارستان تویجCUبستری شده.معلوم نیست که زنده بمونه…چیزی نگفتم و تقریبا دو هفته کشید برگشتم.اورده بودنش خونه. حالش خوب بود.پرستار داشت.منو دید هیجان زده شده بود.نمیدونست گریه کنه یا بخنده…در ضمن من اصلا به شیرین نگفتم میخوام برگردم.نمیدونست…به مادرم گفتم اگه بهش بگی بفهمم میدونه ایران هستم…زودتر برمیگردم اروپا…خیلی از شیرین بدم میومد.همه کارهاش کلک بود…ده سال کون داده بود میگفت دست مرد بهم نخورده.دروغ بهت نگفتم.لامصب کیرش از مال خر کلفتر بود کون برات نزاشته…به دروغ ازم حامله شد.خیلی بیشتر ازش بدم اومد.کلا حقیقتی توی زندگیش با من نبود…چند روزی ایران بودم.یادمه یکشنبه بود.داشتم خرید میکردم که برگردم پراگ،،بعد خرید برگشتم خونه مادرم…کلید انداختم در رو بازش کردم.توی خونه شلوغ بود داییم زن دایی…شیرین با یک بچه کوچولو خوشگل و ناز توی بغلش.فامیل همه جمع بودن.دست زدن و هورا کشیدن.گفتم مامان جون شرطمون چی بود.گفت بخدا من نگفتم.سر صبح داییت میومده،از من سر بکشه.تو رو موقع خروج دیده بود.زنگ زد همه رو دعوت کرد.اصلا به خودم نیاوردم.کسی دور رو برم هست.رفتم توی اتاق داییم اومد پیشم زد زیر گوشم.عوضی محبت سرت نمیشه.اونها زن و بچه تو هستن.گفتم احترام خودتو نگه دار.من اصلا باور ندارم که اون بچه منه،دوباره زد زیر گوشم.گفتم سومی رو بزنی بلایی سرت میارم که فک کنند تریلی از روت رد شده.گفتم مرتیکه عوضی دخترت از کلاس ششم زیر خواب یک دوجنسه به اسم شیدا بوده.شب عروسی بغیر جلوش بقیه بدنش از ننه من کار کشته تر بودن…اونوقت انتظار داری باور کنم بچه مال منه.گفت چرت و پرت نگو بی غیرت.گفتم تو که باغیرتی چرا مواظب دخترت نبودی،چرا انداختیش به من.گفتم صداش بزن بیاددستشو گرفتم کشوندمش توی هال.گفتم شیرین چرا سرم کلاه گذاشتی مگه نگفتم من دوستت ندارم طلاق بگیر چرا با کلک حامله شدی،،شیرین چرا جریان چندین سال رفاقتت رو با شیدا برای پدرت نمیگی، چرا نگفتی از بچه گی طعم رابطه وسکس رو چشیدی،مگه حتما طرف باید سیبیل داشته باشه.که بگی مرده…زد زیر گریه بچه رو داد مادرش از خونه زد بیرون.همه مبهوت ما بودن.مادرش همش میگفت هیس خواهش میکنم. چیزی نگو…دایی گفت چرا هیچچی نگه بزار بگه.گفت من میدونستم…اون دوتا از نوجوونی با هم بودن.ولی نشد بگم…گفتم بسم الله دایی با غیرت.بدبخت عین چوب خشک شکست.انداخت رفت بیرون…من تقریبا همه رو بیرون انداختم. زن دایی بهش برخورده بود.گفت این بچه ات.مال خودت.به مادرم گفت وقتی بهت گفتم بزار طلاقش بده برای همینه…گفتی حامله بشه ببینه بچه داره برمیگرده…این هم از برگشتنش،گفتم مادرم نه این دنیا نه اون دنیا هیچوقت نمیبخشمت…گفت نرو بمون حق داری،…بچه رو بده بهم داره گریه میکنه…بخدا تا بغلش کردم انگاری انرژی خاصی بهم داد.کوسکش توی بغلم آروم شد.ساکت شد.با اون چشمای خوشگل قهوه ای بهم نگاه میکرد.مادرم گفت ببوسش بچه خودته…گناه داره هنوز بوی بدن پدرش رو نشناخته.گفتم نمیتونم.گفت ببوسش.بیشعور بچه نگاهت میکنه.لپ کوچکش رو بوسیدم چب بوی خوبی میداد.خندید.ناکس بلد بود خودشو تو دلم جا کنه…توی بغلم میچرخوندمش.ساکت بود.گفتم اسمش چیه.گفت بهزاد…شبیه اسم خودت.نفهمیدم شیرین کجا رفته بود چون پدر مادرش هم دنبالش بود.فقط گفته بود زنگ نزنید پلیس من خودم رفتم…میدونستم پیش شیداست…پرستار مادرم رو نگه داشتم مواظب بچه بود.مادرم حالش خوب شده بود…بچه کوچیک بود.میگفتن شیر مادرش رو میخوره.ولی نبود که…ما هم شیر خشکش میدادیم… واقعا دیگه بهش دلبستگی پیدا کرده بودم.هر روز باهاش بازی میکردم.می خندید…حال میکردم.مادرم طی روز وقتی خونه بودم همش بچه رو میداد بغل خودم.میگفت تو که داری میری اقلا سیر بغلش کن.گفتم میخوام با خودم ببرمش.گفت چی؟گفتم بخدا میبرمش.به دایی گفتم شناسنامه مدارکش رو بیاره…دارم کارهاش رو میکنم.ببرمش…نیم ساعت نشد.سر و کله شیرین پیداش شد…گفت بخدا اگه بچه منو با خودت ببریش اروپا خودمو میکشم.گفتم به به مامان مهربون کجایی چند روزه جیم زدی نیستی،گفت اتفاقا از روز اول هم بودم.طبقه خودم قایم بودم.مامانت میدونست.گفتم دیدین باز هم بهم کلک زدین.ولی میبرمش،گفت ازت شکایت میکنم…نمیزارم.بچه امو میخوام.گفتم گوه خوردی…حالا دیگه نوبت منه،گفتم پررو شدی گفت نمیتونی ببریش تا۷سالگی باید پیش من باشه.شیرخوار است…گفتم شیر خشک میدمش،لج کرده بودم…مادرم گفت خواهشا برگردین خونه خودتون دعوا کنید حوصله ندارم…رفتیم بالا.گفت خیلی بی رحمی نامرد.مگه تو توی خارج کثافتکاری عشقبازی نکردی پاکه پاک بودی با من ازدواج کردی؟گفتم نه اتفاقا هیچوقت به کیرم و شیکمم خیانت و کم وکسری نکردم…ولی هیچوقت هم زیرش نزدم و منکر نشدم.زندگیم رو با دروغ شروع نکردم.گفت تو راست میگی.ولی بیا منو ببخش ازت معذرت میخوام.بخدا دوستت دارم.بچه داریم نگاهش کن توی بغلت چی آرومه چقدر دوستت داره…من اشتباه کردم بهت راستش رو نگفتم…بابت همه چی شرمندتم.ولی لج نکن.بزار بچه مون خوب بزرگ بشه…بخدا خیلی دوستت دارم.نمیدونستم چی بگم.اونشب بعد مدتها روی تخت کنار هم خوابیدیم…ساعت۳نصف شب.داشت کیرمو میمالید.بیدار شدم گفتم داری چکار میکنی؟گفت بهروز میدونم تو اونجا به خودت میرسی ولی من خیلی وقته بخدا با کسی نیستم حتی شیدا،رفته خارج.خودشو کشوند روی بدنم.گفت دلم خیلی میخاد.گناه دارم.گفتم باشه بزار برم دستشویی،وقتی برگشتم لخت بود.گفتم از جلو دوست داری یا عقب.گفت جلو بکن آخرش بزار پشتم فشارش بده…تنگ شده…بعد زایمانم هم جلو هم عقب تنگه تنگ شدن.گفتم باشه…واقعا تنگ بود کوسش خیلی آب انداخت.خودمم چندوقتی بود رابطه نداشتم زودابم اومد.گفت وای چه زود.گفتم عجله نکن دوباره میکنمت.تو فکرکردی چون من خارج هستم زنای اونجا همه جنده اند. اشتباه فک میکنی، اونجا اتفاقا خیلی متاهل تر و متعهد تر هستن…دوباره سکس کردیم.و توی بغلم خوابید.اخرش هم آشتی کردیم و همین بچه موندگارم کرد…
نوشته: روزبه
12 پاسخ به “راستشو نگفته بود”
داستان نویس خوبی هستی”ولی چرا توی همهی داستانها پولدار هستی و کیر کلفت و درازی داری؟!!این از کمبود میاد؟ یا چی؟
یارو قد خر کیر داشته بعد رفته عمل کرده کس بجاش کاشته؟ و بعدشم تو کسشو کردی؟کیر همون دختر خرکیره توکونت با این دروغای شاخدارت
خوب نوشتی 👌
اینقدر چرت و پرت نوشتی و بالای بیست تا سوتی داشتی که اصلا ارزش نقد ندارهمثلا ؛کلی وقت با شیرین بودیمثلا ۳ ماهولنتاین اول کادو نخریدیاین یکسال و سه ناهولنتاین دوم کادو خریدیاین دو سال و سه ماهکلی زمان بعدشقهر کردیمثلا ۳ ماهاین دو سال و نیمو بعدش نوشتیبعد یکسال و نیم زنگ زدم پراگ و گفتم میخام برگردم👀و کلی سوتی دیگه …
عجب حکایتی
کیر کلفت اون دختر دو جنسه تا خایه تو کون آدم دروغگو و از خود راضی ..مهندس قلابیچه خبرته مگه داری کتاب مینویسی …سردرد گرفتم ..دهنت سرویس تو دیگه کی هستی…زدی سیفونو شکستی…
این داشتانارو یکی مینویسه همیشه تو تمام داشتانها هم کیرش کلفته هم ادم خوبیه و دلسوز هم کس و کون زیاد کرده هم پولداره🤣🤣🤣
این داشتانارو یکی مینویسه همیشه تو تمام داشتانها هم کیرش کلفته هم ادم خوبیه و دلسوز هم کس و کون زیاد کرده هم پولداره🤣🤣🤣
کیر همه پسرای سایت،چقدر تخیلات و چرت و پرت خدا لعنتت کنه
جقی روانی،همچین شخصیتی میاد توی این سایت داستان بنویسه؟
بخدا ضد حال زدی کجای داستانت سکس بود همه عقده و انتقام و لجبازی بازم دستت درد نکنه که غمنامه زندگیت رو تعریف کردی🌹
داستان خوب می نویسی ولی معلوماتت کمهمیرینی تو داستانمیشه کستاندیسلایک پانزدهم و بهت اماله کردم.