راز قدیمی

بعد از نهار بود که سحر بهم زنگ زد، همیشه همین موقع بهم زنگ میزد چون هم تو شرکت بودم و میتونستم راحت باهاش صحبت کنم و هم اینکه تایم استراحت و به اصطلاح نهار و نماز بود، و اینم شد جای عبادت ما. گفت یه برنامه‌ای بزاریم و همو ببینیم، یه کافه سنتی دنج تو محلمون بود که هیچوقت همسرم راضی نمیشد بریم اونجا، مسیرش هم جوری بود که در حالت عادی اصلا از اطرافش رد نمی شدیم و فقط از روبروش گذر میکردیم بهمین خاطر قرار هام رو با سحر اونجا میذاشتم. چون هم به خونه نزدیک بود و هم امن بود. جوری زمان رو میزون میکردیم که بهانه اضافه کار رو بیارم. تو کافه، دیگه مدیر و کارکنانش ما رو میشناختن. چند تا شون چون من رو چندبار تو محل با زن و بچه دیده بودن، نگاهشون تو کافه بهم توأم با رازداری و وفاداری بود، یعنی ما هواتو داریم نگران نباش و منم با دادن انعام انجام وظیفه میکردم. اون شب سحر خیلی زیبا شده بود، سحر مجرد بود، ۳۵ سال داشت ولی حسابی جذاب بود، چشمهای درشت و نگاه عمیقی داشت که خیلی دوستش داشتم. برام غذا آورده بود، گفت اینو فقط بخاطر تو درست کردم، قورمه سبزی بود، وقتی در ظرف رو باز کردم بوش چنان تو فضا پیچید که حس کردم لحظه‌ای همه به سمت منبع بود نگاه میکنن. خلاصه، خوردیم و بعدش چای و قلیان و کلی حرف زدیم، دیگه وقت رفتن بود، از در که اومدیم بیرون بغلم کرد، منم بغلش کردم، گفت خیلی دلم برات تنگ میشه، اومدم جوابشو بدم که خشکم زد. کمی گذشت، سحر متوجه شد، خودش رو از من جدا کرد و در حالی که دستهاش به بازوهام بود به سمتی که من نگاه میکردم برگشت و با راحله چشم تو چشم شدیم. اونجا چیکار میکرد آخه، اونم ما تو این وضعیت. راحله راه افتاد، منم با سحر خداحافظی کردم و دنبالش رفتم چند بار صداش کردم و جواب نداد، انتظاری هم نداشتم، رسیدیم خونه، رفت تو اتاق و دیدم که داره یکسری وسایل جمع میکنه، این همه سال زندگی، دخترمون ۱۵ سالش بود، حالا داشت میرفت، عصبانی، داغون. هرچی میگفتم داری اشتباه میکنی هیچی نمیگفت، گریه میکرد، تنها شانسم این بود که اون موقع دخترم کلاس زبان بود، خواست در رو باز کنه که بازوش رو گرفتم، با عصبانیت نگاهم کرد که ولش کنم ولی گفتم توضیح میدم، گفت چی میخوای بگی، من میرم تو و … همین لحظه آیفون زنگ خورد، سحر بود و باز کردم. با این کار بیشتر عصبانی شد، در رو باز کرد و من زود بستم. داد زد ول کن، وگرنه جیغ میکشم. صدای باز شدن درب آسانسور رو شنیدم، مطمئنا سحر بود، به راحله گفتم:
-سحر خواهرمه.
-چی؟ چی میگی
در رو باز کردم، سحر بود، روبروی راحله ایستاد، کمی امد تو راحله کمی عقب رفت. در رو بستم و رفتم سراغ کمدم. کاغذی رو که سالها نگه داشته بودم اوردم و دادم به راحله تا بخونه. دستخط شوهر عمه خدابیامرزم بود:
پسر عزیزم، حسین، وقتی داری این نامه رو میخونی که من دیگه زنده نیستم، نمیتونم بگم آرزوم بود پسرم صدات کنم، چون بارها صدات کردم، بغلت کردم و بوسیدمت ولی هیچوقت نداشتمت و تو هیچوقت متوجه نشدی. معذرت میخوام که اینطور بهت میگم، امیدوارم کسی قبل از تو متوجه نشده باشه و خودت تصمیم بگیری با این حقیقت چیکار کنی. میخوام احترام همه رو نگه داری و بدونی این مساله فقط یکبار اتفاق افتاده و جز عشق چیز دیگری در میان نبود جز تعهد به خونواده‌هامون. و تو نتیجه این عشقی هستی که تعهد از اون با ارزشتره. ما رو ببخش پسرم و مواظب خواهرها و برادرهات باش و بدون که خانواده از همه چیز مهمتر هست. پدر تو عمو ناصر.

نوشته: سر در گم

بازدید 13,992

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “راز قدیمی”

  1. اسکُل خاناینجا داستان سکسی مینویسند که :عزیزان دستی به سر و گوش ک…ر و ک…شون بکشننه داستان معمایی پلیسی بخونناشتباه میزنی مطاع رو

  2. تو دیگه چقدر احمقیالان ربط کستان تو با این سایت چیه؟اینکه مادرت به بابات خیانت کردهشد خاطره ی سکسی؟یا حرامزادگی تو خیلی سکسیه؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید