با خانوادش! حرف بزنه! درباره من!!!
: ای بدجنس! تو که گفتی به خاطر گله شکایت مامانت می خواستی بری شیراز؟! قبول نیست تو دروغ گفتی.
- دُری جونم، ببخشید که دروغ گفتم. در شرایطی که تو داشتی نمی خواستم ذهنت رو بیشتر درگیر کنم یا امیدواری الکی بدم.
پس چرا ساکته؟؟!!
خدایاا!! چرا هیچ چی نمی گه؟! چرا انقدر اخم کرده؟!
- اما دُری گلم، اوضاع اونجوری که می خواستم پیش نرفت.
بازم سکوت!!
- متأسفانه، خانوادم موافق وصلت با غیر شیرازی نیستن. من حتی توی تعطیلات عید سعی کردم از طریق عمو یا خاله ام نظر مامان و بابام رو عوض کنم ولی جواب نگرفتم.
به راههای زیادی، حتی به فرار یا بی خیال شدنِ نظر خانوادم، فکر کردم که تو رو از دست ندم. اما بزرگترین مانع در حال حاضر عدم استقلال مالیه. من مطمئنم اگه یه کار خوب داشته باشم و دستم توی جیب خودم باشه، نه تنها جرأت رو به رو شدن با خانواده تو رو پیدا می کنم، بلکه پدر و مادر خودم هم مجبور می شن کوتاه بیان. الان اونا توی ذهنشون از یه دختر تهرونی پر مدّعا می ترسن که مبادا خانواده ساده ما رو به خاک سیاه بنشونه.
اگه تو اینهمه خواستگار نداشتی، می تونستم ازت بخوام یه کم صبر کنی تا به مرور زمان هم خانوادم نرم تر بشن، هم خودم دنبال کار و درآمد بهتر باشم. اما با این اوضاع، تصمیم گیری یه ذره سخته.
با زور نوشابه، صدام از ته حلقم در اومد و گفتم: خوب، حالا منظورت از این حرفایی که گفتی چیه؟
- فکر نکن گفتن این حرفها برام آسونه. برای گفتن هر یک کلمه اش یه بار می میرم و زنده می شم.
می خوام بگم که خیلی بعیده در حال حاضر خانوادت من رو به عنوان دامادشون قبول کنن.
من برای توجیه تهران موندن، اول از همه باید فوق لیسانس قبول شم، بعدش هم یه کار خوب توی بانکها یا شرکتها پیدا کنم، که این خودش حداقل دو سه سال زمان لازم داره.
در حالی که خواستگارهای تو هر روز دارن بهتر می شن؛ من الان نمی تونم با حقوق بخور و نمیر معلمی، که به زور خودم رو باهاش اداره می کنم، بیام بگم ببخشید که مادر پدرم نمی یان خواستگاری، ولی شما ندید بگیرید و اگه می شه درسا خانوم رو به جای آقا اشکان بدینش به من، چون من کلبه ای از عشق دارم و بستری از محبت!
از طرف دیگه هم نمی تونم به خودم اجازه بدم که تو رو مجبور کنم دو سال صبر کنی که تازه اون موقع بفهمیم آیا خانواده هامون به این وصلت تن می دن یا نه.
خدایا نذار بغضم بترکه. خدایا نذار فکر کنه دارم همسریش رو گدایی می کنم. خدایا تو خودت می دونی که بدون رضا می خوام دنیا نباشه. خدایا …
: رضا جونم، مگه من تا به حال یک کلمه درباره اینکه باید بیای خواستگاریم باهات حرف زدم؟؟
- همین بیشتر منو می سوزونه. تو هیچ چی نمی خوای ولی می شه بگی تا کِی می خوای توی این برزخ بلاتکلیفی دست و پا بزنی؟؟
: نمی دونم، ولی این رو می دونم که یا تو یا …
درسا نباید گریه کنی، حتی بغضم نکن. کاش هیچ کدوم از خواستگارها رو براش تعریف نکرده بودم…
- عزیزکم، من و تو دو سال پیش پیمان دوستی بستیم؛ هیچ وقت قول و قرار ازدواج نذاشتیم. اشتباه برداشت نکنی ها، من از خدامه که همسرم تو باشی، ولی همیشه چرخ روزگار اونجوری که ما می خوایم نمی چرخه. با این وضعیتی که تو داری، امروز فرداست که با زور چماق هم که شده بله رو ازت بگیرن.
: نکنه تو خودت دلت با من نیست، خواستگارهای من رو بهونه کردی؟؟
- خاک بر سر من اگه تا الان نتونستم بهت ثابت کنم که چه قدر دوستت دارم.
حرف من اینه که درسای خوشگلم، واقع بین باش. تو می خوای یه تنه یکی دو سال با مامانت بجنگی برای پسری که بین خانواده یا دوستای شما یه آسمون جُل بیشتر نیست؛ در بهترین حالت اگه توی این جنگ پیروز شی، باید عروس خانواده ای شی که شاید تا چند وقت تحویلت نگیرن؛ از اون بدتر باید با مردی زندگی کنی که تا یه مدت آه نداره با ناله سودا کنه چه برسه به اینکه بخواد برات یه زندگی مرفه تأمین کنه.
: چرا حرفت رو رک و پوست کنده نمی گی؟…
گونه هام از اشکام خیس شدند که ادامه دادم:
یعنی می گی بعد از دو سال عشق و عاشقی، از همدیگه دل بکنیم؟ مگه خودت همیشه شعار نمی دی که باید با صبر و حوصله به پدر و مادرها خواسته های نسل جدید رو بفهمونیم؟ مگه خودت نبودی که می گفتی شاید بعضی وقتها مجبور شیم برای منطق و حقیقت با مامان باباها بجنگیم؟ حالا چی شده که خودت کم آوردی؟ می خوای با من چی کار کنی؟ من باید به ازای چند تا سکه، قلبی که مال تو شده رو بفروشم به اشکان؟
رضا در حالیکه با پشت دستش اشکهاش رو پاک می کرد گفت: عزیزم؛ تو بگو چی کار کنم که نه تو تحقیر شی نه من؟
الان توی این شرایط اگه پا پیش بذارم، خانواده ام رو از دست می دم؛ پیش خانواده تو هم بیام غرور و شخصیتم رو از دست می دم که فدای یه تار موت، بدبختی اینه که تو رو به دست نمی یارم. هر جوری حساب کنی تا دو سال دیگه نه می تونم خودم رو به خانوادم ثابت کنم نه به خانواده تو…
تا چهار پنج روز بعد کارمون شده بود اصرار و اشک از طرف رضا برای پایان دوستی، انکار و ضجه از طرف من برای ادامه…
از خودم، خانوادم و جامعه شاکی بودم؛ چرا یه دختر ایرونی خوب، خوب بودنش فقط توی خونه شوهر به اثبات می رسه؟ چرا دختر خوبی که دیگه نخواد سربار پدر و مادرش باشه سرنوشت محتومش ازدواجه؟ چرا پدر و مادرها به جای اینکه عشق و با هم ساختن رو یادمون بِدن، روشهای کشتن گربه دم حجله رو هجی می کنن؟ مگه همین مامان باباها پُز نمی دن که از هیچ چی به همه چی رسیدن؟ خب بذارن من و رضا هم از صفر شروع کنیم؟ چرا دختر تهرونی بودنِ من برای خانواده رضا کسر شأنه ولی واسه یکی دیگه نشانه باکلاسیه؟ چرا دختر و پسر ایرونی توی پارک و کافی شاپ با هم خوبن، ولی به محض معارفه به خانواده هاشون غرق در مشکلات می شن؟ چرا ازدواج در ایران نه با یک نفر بلکه با یه خاندانه؟ چرا به غیر از همسر، کل خانواده و اقوام هم باید از عروس یا داماد راضی باشند؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ …
وقتی رضا بالاخره تونست حرفش رو به کرسی بشونه، اول از همه، علیرغم مخالفت رضا، با مؤسسه تسویه کردم؛ کلاسها چند روز قبل از برگزاری کنکور دانشگاه آزاد تموم شده بودن و چون هنوز کلاس تازه ای به حد نصاب نرسیده بود، با استعفای من راحت تر موافقت شد.
برای خاتمه دوستیمون هم خجالت رو گذاشتم کنار و از رضا خواستم که من رو برای یک بار هم که شده به خونش دعوت کنه.
صبح روز فاجعه، رفتم خرید. اول از یک بوتیک شیک دو تا پیراهن، دو تا کراوات و سه تا تیشرت از مارک های معروف خریدم. بعد رفتم شهر کتاب و هر کتابی از نادر ابراهیمی موجود بود رو به علاوه یک خودنویس پارکِر خریدم. بعدش هم صد مدل شکلات و پاستیل و خلاصه هر هله هوله ای که رضا دوست داشت گرفتم.
الان که فکر می کنم نمی فهمم چرا اون همه کادوی بی ربط خریدم. شاید چون دیگه وقتی نمونده بوده، همه چیزهایی که فکر می کردم به مرور زمان براش می خرم رو یکجا خریدم. شاید می خواستم اینطوری هر جای زندگیش رو که نگاه می کنه من رو ببینه. نمی دونم، هر دلیلی داشته فقط به حس و حال اونروز برمی گرده و الان قابل تجزیه و تحلیل نیست.
وقتی توی تاکسی به سمت خونه ای حرکت می کردم که هیچ وقت میزبان عشق بازی من و رضا نشد و حالا باید وداع ما رو به نظاره می نشست، همش دعا می کردم ماشین تصادف کنه و من بمیرم.
موقع استقبال، رضا از دیدن اون همه بسته دست من تعجب کرد. کمکم کرد تا اونها رو بذاریم یه گوشه سالن و دیگه سؤالی نپرسید. احتمالاً حدس می زد که مال خودش هستند. دیگه نمی خواستم با حیا باشم و صبر کنم اون پا پیش بذاره. با جا به جا شدن بسته ها خودمو چسبوندم بهش، دستامو حلقه کردم دور گردنش و لبام رو گذاشتم روی لبهاش. سه چهار دقیقه فقط همدیگه رو می مکیدیم. خیلی تلاش کردم تا همون بَدو ورود گریه نکنم. رضا با آرامش شالم رو باز کرد و دعوتم کرد که روی مبل زهوار در رفته ای که اونجا بود بشینم. داشتم دکمه های مانتوم رو باز می کردم که تازه متوجه بوی خوش غذا و موسیقی زیبای یانی شدم. معلوم بود رضا هم داره خودش رو کنترل می کنه چیزی نگه که جَو احساساتی شه. به خاطر همین، تا ده دقیقه به جز آهنگ یانی و نگاه های پر خواهش ما اتفاق دیگه ای نیفتاد.
با رفتن رضا به آشپزخونه، بلند شدم تا مانتوم رو آویزون کنم. ازم پرسید که ناهار رو بکشه یا نه. من هم دیدم غذا بهانه خوبی برای حرف زدن و صحبت کردن هست؛ پس تأیید کردم. عشقم، کلم پلو و سالاد شیرازی درست کرده بود. کمکش کردم و یه سفره دو نفره روی زمین سالن چیدیم. واقعاً ناهار خوشمزه ای بود؛ در حین خوردن برام از مراسم و سنت های شیرازی حرف می زد، من هم با نگاه حرف ها و حرکاتش رو توی مغزم حکاکی می کردم.
وقتی از خوردن دست کشیدیم، همونجا روی زمین سرم رو گذاشتم روی زانوهاش و دراز کشیدم.
تنها صدایی که می اومد، صدای نفس های ما بود… رضا با موهام بازی می کرد و اونها رو با نوازش به هم می ریخت. کم کم قسمتی از شلوار ورزشی رضا از اشک های من خیس شد؛ دستهاش رو برد زیر بازوهام و من رو نشوند. چشمهای اونم پر از اشک بودن. دوباره لب هامون به هم گره خورد؛ حتی شوری اشکهامون هم از شیرینی لب های رضا کم نمی کرد. بازوهاش رو نوازش می کردم و توی خیالم نقشه می کشیدم که آیا می تونم با چند حرکت دلبرانه نظرش رو عوض کنم یا نه.
نمی دونم چه جوری فکرم رو خوند که بی مقدمه من رو از خودش جدا کرد و گفت: می دونم که الان حاضری هر کاری بکنی تا با هم بمونیم ولی نذار چند وقت بعد با اشک پشیمونی از هم جدا شیم. از جاش بلند شد. نگاه پر التماس من روی رضا خیره موند و اون در حالی که جلوی شلوارش رو جا به جا می کرد، به سمت یکی از اتاق ها رفت.
من هم بلند شدم و ظرفهای ناهار رو به آشپزخونه برگردوندم. می خواستم بپرسم که چای می خوره که خودش اومد توی آشپزخونه. یه ظرف کلوچه مسقطی از توی یخچال درآورد و بعدش شروع کرد به چای ریختن.
وقتی دوباره نشستیم روی مبل، بغلم کرد و گفت: تو فکر می کنی نزدیکی با عشقم آرزوی من نیست؟ ولی الان باید همه چیز رو تموم شده بدونیم و کاری نکنیم که بعداً بخواهیم با بدبختی فراموشش کنیم یا بذاریم عذاب وجدان داغونمون کنه.
باورم نمی شد که من فقط چند دقیقه به سکس به عنوان آخرین تیرِ ترکشم برای حفظ رابطه امون فکر کرده بودم، اما رضا تا ته ذهن منو خونده و حکمش رو هم صادر کرده. از خجالت تا گوشام داغ شد.
وقتی چای و شیرینی خوردن تموم شد، رضا نگاهم کرد و گفت: برای یه شیرازی خیلی افت داره که به مهمونش بگه برو، ولی همخونه ام نزدیکای ساعت چهار می یاد و من ترجیح می دم که تو رو اینجا نبینه.
: عشقم این چه حرفیه، تا همین جا هم لطف داشتی که ریسک کردی و گذاشتی بیام پیشت. پس بیا چیزهایی که برات گرفتم رو بهت نشون بدم.
- باز خودت رو انداختی به زحمت!!! چرا این کار رو کردی؟؟؟
با هر یه دونه جنسی که از توی بسته ها در می آورد، تمام صورتم رو می بوسید و می گفت: تو چه قدر خوش سلیقه ای؟؟! وااای چرا این همه؟!!
آخرین بسته شکلاتی رو که از توی ساک خوراکی ها درآورد، ازش خواستم که برام آژانس بگیره.
وقتی داشت با تلفن حرف می زد، دوباره اشکام سرازیر شد. گوشی رو گذاشت، بغلم کرد و طولانی ترین لب دنیااااا…
ازم یه ذره فاصله گرفت و دست کرد توی جیبش. در یه بسته کوچولو رو باز کرد و یه دستبند بولگاری که ست گردنبندم بود رو بست دور مچم. دیگه گریه هامون به هق هق تبدیل شده بود که زنگ آپارتمان رو زدن. آژانس…
دستهامو گذاشتم دو طرف صورتش و پرسیدم: رضا هیچ راهی نداره که ادامه بدیم؟؟؟
پیشونیمو بوسید و گفت: تا دو سه سال دیگه نه.
: من صبر می کنم.
- به چه قیمتی؟ گفتنی ها رو گفتم. خوش بخت باش و به این فکر کن که یه جوونی سالم و عاشقانه داشتیم که می تونیم با افتخار برای بچه هامون تعریف کنیم.
داشتم شالم رو صاف می کردم که کاغذ خرید دستبند رو گذاشت توی کیفم و گفت: ببخشید، مجبورم این کار رو بکنم که مامانت مشکوک نشه. بعدش هم سیم کارت تالیام رو از گوشی درآورد و شکوند. گوشی که فقط برای تماس با رضا ازش استفاده می کردم رو هم برداشت و گفت: اجازه می دی این یادگار پیش من باشه؟…
بوس، لب، هق هق، هق هق، هق هق، خداحافظ عزیزترینم. بهت مدیونم بابت تمام لطف هایی که به من داشتی و بابت تمام چیزهایی که یادم دادی. خداحافظ…
.
.
.
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه
اوّل دوراهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودن همه قصه همین بود
می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها **
.
.
.
.
.
.
.
حالم از خودم به هم می خوره؛ چهل و پنج دقیقه است که لاینقطع دارم زار می زنم. یه کاغذ برمی دارم و می نویسم رضا؛ انقدر می نویسم رضا که یه جای خالی هم روی کاغذ دیده نمی شه. بعد کاغذ رو ریز ریز می کنم و خورده هاش رو می ریزم سطل آشغال. پس چرا هنوزم دارم گریه می کنم؟! یه کاغذ دیگه برمی دارم و باز از رضا پُرش می کنم. ایندفعه با خودکار قرمز می افتم به جون رضاها و با آخرین توانم خطخطیشون می کنم.
حس بهتری دارم.
فعلاً دیگه نمی خوام بنویسم.
سوئیتی که برای این یک هفته اجاره کردم نزدیک یه پارک بزرگه. با همون ریخت و قیافه اشک آلود و داغون می رم تو چمنها و دراز می کشم رو به آسمون. یه زن در حال هول دادن کالسکه بچه اش از کنارم رد می شه، خوب که دقت می کنم می بینم که یه کوچولوی دیگه رو هم بارداره. یعنی انقدر بچه دار بودن باحاله که ممکنه آدم بازم هوس کنه؟ یعنی من آدم نرمالی نیستم که مادر شدن رو دوست ندارم؟ شاید هم می ترسم که نتونم مادر خوبی بشم!!
وقتی برمی گردم به آپارتمانم، چشمم می خوره به جمله دیروزم: “بدی های گذشته را به باد بسپار”؛ یه نفس عمیق می کشم؛ واقعیت اینه که خاطره جدایی از رضا رو شاید تا امروز میلیونها بار مرور کرده ام، فکر کنم دیگه وقتشه که بسپرمش به دست باد.
خوشحال از این تصمیم، به کوچولو قول می دم اگه تا موعد ازدواجش زنده بودم، سعی کنم دنیا رو از دریچه نگاه اون ببینم…
وقتی از پیش رضا رسیدم خونه، با دیدن قیافه برافروخته ام هیچ کس جرأت نکرد چیزی بگه یا بپرسه. فکر می کردن از مؤسسه برگشتم و به علت ترک کردن کار مورد علاقه ام خیلی ناراحتم. توی اتاق سرم رو کردم توی بالشم و به بدبختی خودم زار زدم. موبایلم رو گرفته بودم جلوی صورتم و توی خیالم به رضا التماس می کردم که زنگ بزنه. خدا رو به هر چی نعمت روی زمین قسم می دادم که شرایط رو عوض کنه. همونجوری که رضا به انرژی اعتقاد داشت، من هم تمام تمرکزم رو جمع کرده بودم و انرژی می فرستادم بلکه هر اتفاقی غیر از اینی که هست بیفته. نمی دونم چه قدر با صدای خفه گریه کردم که خوابم برد…
نصفه شب از گلو درد بیدار شدم. آروم رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان شیر گرم کردم. وقتی برگشتم توی اتاقم، با دیدن پلک های باد کرده و مویرگ های پاره شده اطراف چشمم توی آینه، دلم به حال خودم سوخت. به خودم فحش می دادم که مقاومت نکرده بودم و جلوی قطع رابطه رو نگرفته بودم.
هشت و نیم صبح روز بعد با زنگ تلفن یکی از دوستای مامانم بیدار شدم.
خوابیدن هم توی اون خونه حروم بود؛ فقط تا قبل از ظهر، سهیلا با بیشتر از ده نفر پای تلفن دل و قلوه رد و بدل کرد.
خودم رو تا بعد از ظهر توی تخت زندانی کرده بودم که مامان خانوم با غرغر وارد شد: الحمدلله نه دیگه درس داری، نه کار. کم کم خودتو آماده کن واسه جهیز خریدن و شوهرداری.
واقعاً توی همچین مواقعی آدم چی باید بگه؟ بگه چَشم؟ بگه مامان می شه ساکت شی؟ بگه مامان یعنی من انقدر اضافه ام که می خوای پرتم کنی بیرون؟ بگه اگه تو مطمئنی که بچه خوبی بزرگ کردی پس بذار توی خیر وصلاحش خودشم نظر بده؟ چی باید می گفتم؟؟؟؟ من هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم…
بازم کوتاه نیومد و گفت: پسر به این خوبی دست روت گذاشته، واسه من نشستی آبغوره گرفتی؟ یه نگاه به آینه بنداز ببین چه قیافه ای واسه خودت درست کردی؟ مسخره بازی دیگه تمومه. دو ساله هر چی ساز زدم تو مخالفش رقصیدی. سه ماه هم هست مردم رو با امروز و فردا کردن سر کار گذاشتی. دیگه بسه…
یک هفته در سکوت من، غر و لُندهای سهیلا و قرار مدارهای تازه با مامان اشکان گذشت.
بی حوصله، بی اشتها، بی انگیزه…
چهار پنج بار به بهانه های مختلف از خونه زدم بیرون و قبل یا بعد از ساعتهایی که می دونستم رضا توی مؤسسه شاگرد خصوصی داره سر راهش سبز شدم. خیلی تلاش می کرد یه رفتاری نشون بده که من ازش بدم بیاد، ولی بی فایده بود. بالاخره یه بار راضی شد با هم بریم یه جا قهوه بخوریم، اما اصلاً از موضعش کوتاه نیومد و مصرانه معتقد بود که آشکار کردن رابطه مون در اون شرایط ضربه جبران ناپذیری به زندگی من می زنه.
دیگه نمی تونستم بیشتر التماسش کنم؛ نمی دونستم که با ذلیل کردن خودم می تونه هنوز دوستم داشته باشه یا نه؟ نمی دونستم تحمل زخم زبونهای سهیلا رو داره یا نه؟ نمی دونستم نارضایتی خانواده ها تا کجا می تونه عشقمون رو تحت تأثیر قرار بده؟ دیگه هیچ چی نمی دونستم…
فقط می دیدم که روز به روز دارم لاغرتر می شم و با نزدیک شدن به روز بله برونم با اشکان، بیشتر با این شعر فروغ دم خور می شدم که در نهایت احساس می گه:
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید/در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور/در زمستــــانی غبــــار آلــــــود و دور/یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور/مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید/روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا/روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر/ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا/دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار/گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد/ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود/من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد/خـاک می خواند مرا هر دم به خویش/می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند/آه … شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب/گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند/بعد من، نـــــاگه به یک سو می روند/پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من/چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند/روی کــــــاغذهـــا و دفترهـــــای من/در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد/بعد من، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای/در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای/تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای/می رهم از خویش و می مانم ز خویش/هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود/روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی/در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود/می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب/روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا/چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای/خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا/لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا/می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک/ بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو/ قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک/ بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد/ نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ/
گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه/فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ ***
** ترانه متعلق به احسان خواجه امیری می باشد.
*** شعر، سروده فروغ فرخزاد است.
زنِ اثیری
59 پاسخ به “دُرسا (4)”
مازیار تیلیت شه خوندمش :Dخیلی عالی 😀
اثیر خانوم کاش 2بیتم از سعدی مینوشتی :Dگویند روی سرخ تو، پارسا، که زرد کرد … اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم 😀
درسا جان حالا اگه از کلم پلو و سالاد شیرازی اسم نمی بردی نمی شد؟ 😀
شاعر میگه:پیشرفـــــت از خونه ما کلا” رفتهچون دست و پای اندیشه رو سنت بستهبسیار زیبا بود زن اثیری جانمهندسو کفن کنن دروغ نمیگم!
سلام بانو ،چی بگم؟خیلی دلم گرفت
باعرض خسته نباشيد خدمت نويسنده محترماين قسمت را برخلاف گذشته تا آخر خواندم. منظورم تا قبل از اشعار فروغ فرخزاد بود. اصلا ضرورتى نداشت كه اين شعر بلند را در پايان داستان بياوريد و خودتان توانسته بوديد احساس مورد نظرتان را منتقل كنيد ديگر نيازى به آن اشعار نبود معمولا براى راحت تر شدن بيان احساسات از اينگونه اشعار استفاده ميكنند كه از نظر من نشان دهنده ى ضعف در نويسندگى است. و نكته اى كه بايد بيشتر به آن دقت كنيد نقش راوى روايت است كه در داستان شما گاهى ازين اصل دور ميشويد و داستان را مثل يك اتفاق براى دوستتان تعريف ميكنيد.
جرأت ندارم ايراد بگيرم!خوب بود.سپاس
مثله هميشه عالي و بدون نقص!تو اين قسمت داغ دلمو تازه كردي!
زن اثیری عزیز هنوز در حدی نیستم که بخوام در مورد داستان به این زیبایی حرفی بزنمامتیاز پنج بدون پارتی بازی تقدیم شدامیدوارم موفق باشی
عالی بود فقط زود تر ادامشو اپ کن ممنون.
مرسی بابت داستان زیبات5تا قلب بهت تقدیم میکنماما تورو خدا آخرشو غمگین تموم نکن:'(
درسا جان نكته مثبت داستانت اينه كه بين هر قسمت فاصله ى زمانى كوتاه شده و اين خيلى به خواننده در بياد اوردن مطالب گذشته كمك ميكنه.
درسا جان قربون دستت .دفعه دیگه یک دست کله پاچه بذار تو منو.
سلامدرسا جان داستانت عالی بود ، و از نظر بنده ی حقیر تمام صفات یک داستان خوب و داشت.اولای داستان زیاد با شخصیت رضا حال نمی کردم ولی این قسمت ، یه مرد واقعی رو با رضا توصیف کردی،اصلا به شخصه شیفته ی چنین انسانهایی هستم.و اینکه پسر غیرتی و آریزونای عزیز بله از یک منظر کار رضا اشتباهه بهتره بگم از منظر عشق احساساتی،ولی اگر کمی با دید باز به این موضوع بنگریم،متوجه میشیم که دوست داشتن بدون عقل معنایی نداره چرا که دوست داشتن از شناخت به وجود میاد،(دوست داشتن بدون شناخت یک احساس گذراست) پس دوست داشتن حقیقی با عقل منافات نداره که هیچ ،بلکه همسو و هم جهت نیز هست.در مورد رضا هم،رضا به نهایت دوست داشتن رسیده ،چرا که درسا رو دوست داره (به خاطر خود درسا)نه به خاطر خودش(رضا)یعنی موفقیت و شادیه عشقش رو به خوشحالی خودش ترجیح میده.(این نهایت از خود گذشتگیه)چرا که با نداری و تنگنای مالی ممکنه چیزای زیادی از بین بره،و این یه حقیقته و کتمان حقیقت گناهیست بزرگ(مخصوصا در جوامعی مثل جامعه ی ما)تا درودی دیگر…
مهندس مهندس مهندسبیا که آریزونا سعود کرده!صعود؟سعود؟تو حلقم علیاااااییی مردم بیاین سوتی گرفتم
درسا جان خسته نباشی.بهت تبریک میگم هر قسمت قشنگ تر از قسمت قبل میشه و آرزو میکنم تو همه زمینه های زندگیت روز به روز موفق تر باشی.بیصبرانه منتظر قسمت بعدی داستانت هستم.خواهش میکنم زیاد منتظرمون نذار.داستانت شایسته امتیاز کامل هست.5 تا قلب قرمز بهت هدیه میکنم قابلت رو نداره.امیدوارم یه کم از خستگی ات کم کنه.پایدار باشی.
صعود :Dریشش صعد ههم خانواده ی مسعود 😀
اولأتشکرمیکنم از زن اثیری بخاطر داستان عالیشدومأ درد رضا خیلی سختهتاوقتی عاشق 1نفر بالاتر ازخودت نشدی نمیتونی بفهمی رضاچی کشیدهبعدمدتها دارم ازبغض خفه میشمیادجمله محبوب خودم میوفتم که “منو دست و پای خودم زمین زدن”خدایا به داد ما جوونا برس
عاخ عاخ پسر غيرتى اصلن بت نميومد عاشق باشى و اينا :think:
زن اثیری عزیز :
bagheyrat:
آهاى كدو تنبل! =))از كامنت كه ديگه غلط ديكته اى نميگيرن :-Dبعدشم سامى جان اين سعودى به معناى سعادت هستش و اصلا به اون صعود كه به معناى “از ارتفاع بالا رفتن” هست هيچ ربطى نداره =))من وقتى كم ميارم سوت ميزنم، تو چى؟؟؟ :))
در میانه خوب رویان خوب روی من توئیگر نترسم از خدا گویم خدا خدای من توئیدرسا قشنگ بود یاد عشقی رو تو من زنده کرد که خیلی التماسش کردم ولی اون داغشو گذاشت رو دلم.
نمیدونم چی بگم.تا بحال با داستان گریه نکرده بودم.پنج تا قلب حق مسلمته.
اشکم در اومد … خيلى قشنگ بود …
سلام بانو…خسته نباشید…بسیار زیبا نوشته بودید…از کسانی که خودشون رو عقل کل میدونن وجای بقیه فکر میکنن ،بدم میاد…این دفعه نوع برخورد رضا با درسا مثل برخورد سهیلا با درسا یک طرفه است…نگاه از بالا به پائین…کاش رضا کمی جره بزه داشت…بهانه عقل برا فرار از مسولیت…فعلا حیف از درسا که وسط زمین و هوا ولو شده…
علی به من میگی کدو تنبل؟بدم ادمین جونم نصفت کنه؟:Dخاندان آل سعود چطورن؟خوبنـ؟سلام میرسو ـنـنـ؟باز یه سوتی دیگه دادی ها؟سعود یعنی سعادت؟چه ربطی داره به ۲۲ بهمن؟همینو به من بگو فقط!حالا مواظب باش صغوت نکنی!:>خحخخخخخحخخخخخخخخح
سلامآریزونای عزیز،بله،فرمایش شما متین که دوست داشتن احساسی همه اش گذرا و نا فرجام نیست.ولی به نظر بنده،بدون شناخت دوست داشتن کنی بی معنی میشه،وقتی از کسی شناختی نداریم چور می تونیم دوسش داشته باشیم،و شناخت هم که از عقل سرچشمه میگره نه از احساس.تا درودی دیگر…
دوستان محترم داستان دُرسا، عزیزانی که از قسمت اول من را همراهی کرده اید، و مهربانانی که برای نخستین بار جمع دُرسا-محور ما رو مزیّن فرموده اید،از تک تک شما بابت تشویق ها، حمایت ها، نقدهای سازنده، و مهربانیتان تشکر می کنم.
خب خداروشکر درسا جان .از بودنت خوشحالم. نمی دونم چرا همه اشکشون در اومد .ولی من
مرسی درسا جون خیلی خوب بود خیلی اعصابم به هم ریخت از این پسرا که قلب آدمو تسخیر میکنن بعدش خیلی شیک میگن تو تحت فشاری من شرایطشو ندارم برو با یکی دنیا زندگی کن اصلا خوشم نمیاد هیچوقت نمیتونم درکشون کنم
ولی من گریه نکردم. خودتم میدونی چرا داستانت رو میخونم.
البته اينم بايد بگم كه نظرها هميشه متفاوته و قضاوت ما فقط مربوط به رضاى داستانه و براساس شناختى كه تا اينجاى داستان به مخاطب داده شده اما مسلما تو دنياى واقعى نميشه انقدر راحت درباره ى فردى قضاوت كرد و پروندش رو پيچيد، بايد همه ى جوانب رو در نظر گرفت و دركل قضاوت در مورد ديگران كار صحيحى نيست چون خيلى چيزا هست كه شايد ما ازش بى خبر باشيم و شايد رضا واقعا اينطور كه ما توصيفش كرديم نباشه و باز هم ميگم قضاوت ما فقط مربوط به داستانه كه هنوز به پايان نرسيده…
سلام خانم اثیریراستش چند روزیه که حالم بد جور گرفته . تو سایت هم کم میام . داستان خوندن که اصلا حسش نیست.ولی چون دوستت دارم ونمیخواستم ناراحت بشی اومدم.واومدم که اومده باشم بلاخره کاچی به زه هیچیداستانت که حرف نداره و روز بروز داره بهتر میشهخودت هم که نمونه ای .با افکار وسیع و متعالی که داریببخش دیگه دیر اومدم ولی اومدم
منمو حسرت باتو ما شدنتوئی و بدون من جدا شدنآخر غربت دنیاست مگه نه؟!!اول دوراهی آشنا شدن…
چقد سينه سوخته داريم، انگار همه دست كم يك شكست داشتن :S
من خودم به تنهايى 15 بار شكست عشقى ناجور خوردم :-Dو تجربه ثابت كرده عشق يعنى كشك!!!
ghalbe mesin:
قلب مسيننه اتفاقا فقط با همون يه مورد مشكل دارم ;-)پروازى جان كاربرى جديد مبارك!!! =))اون نقطه چيه كنار اسمت؟زيگيل دراوردى؟؟؟ =))
nononini :
شاهین ماشالا به دلت چند بار!!! در موقعیت رضا بودی؟اريزونا این که داری دله با دروازه غار؟ شکلک نیشخنددرسا درسا درساچي بگم بهت ,خیلی جلوی خودمو گرفتم پای قسمت های قبل کامنت نذاشتم یواشکی اومدم امتیاز دادم و رفتم چون با هرجمله ای که مینوشتم دستم بيشتر رو میشد و سر عیان!اما این قسمت رو نتونستم بيخيال شم,داستانت قشنگه,
آريزونا بايد اسمت تو ركوردهاى بيل گينس ثبت بشه :Dعشق كلا مجموعه نيازها و افكار ماست كه با خودخواهى آميخته است با طمع كشك 😀
ghalbe mesin من با حرفتون یه خرده مخالفم منم تو شرایط این مدلی بودم نامزدمم دقیقا کار رضا رو کرد و گفت راضی نمیشن اگه هم بشن با دعوا راضی میشن و زندگی کوفتمون میشه بهتره جدا بشیم منم عکس العمل درسا رو داشتم همون اول گفتم واقعا نمیتونم باهاش تموم کنم اینقدر بهش دلبسته شده بودم که قبول نکردم ولی در نهایت از دید محمدرضا خوشبختیه من مهم بود و تموم کردیم ولی بعد 2 روز دیدم نامزدم زنگ زد و گفت نتونستم بدون تو طاقت بیارم ترجیح میدم بمیرم تا اینکه بهم نرسیم بعدش جفتمون لباس جنگ پوشیدیم و رفتیم با خونواده هامون صحبت کردیم و حرف آخرمون رو زدیم الان هم باهم ازدواج کردیم درسته اذیت شدیم ولی واقعا ارزششو داشت فکر میکنم رابطه رضا و درسا هم میتونست بهتر از این تموم بشه
خیلی خیلی عالی پیش میرید زن اثیری عزیز . من حدود دو سالی میشه که داستانارو میخونیم ولی عضو سایت نبودم … ولی دیگه با داستانای بسیار زیبا و هنرمندانه ای از شما و چنتا دیگه از دوستان واقعا جایز نبود که عضو نشم تا شاید با امتیازا و نظرهام شاید یک قوت قلب کوچیکی واسه نویسنده های لایقی چون شما باشم . منتظرم ادامه ی داستانتونو بخونم . شیوا و رسا مینویسید . یجورایی توی نوشته غرق شدید و این خوبه به نظرم چون خواننده هم جذب نوشتتون میشه . همیشه شاد و کامیاب و سرزنده باشید زن اثیری عزیز
چه دل پری داری درسای عزیز،البته بهت حق میدم که در برابر انتقادات بعضا نابجا و غیرمنصفانه ناراحت بشین. و الحق و والانصاف هم که بیشتر حرفهایی که زدین کاملا درست بود. متاسفانه همه انتظار دارن که خودشون رو در شخصیتهای داستانی که میخونن ببینن و اگه تصمیمی که بعضا توسط کسی گرفته میشه مطابق میل ما نباشه متهم به انواع و اقسام چیزها میکنیمش. من خودم رو مثال میزنم و کاری به بقیه ندارم. اینکه یک داستان وقتی نوشته میشه چقدر میتونه به حقیقت نزدیک باشه یک امر کاملاشخصیه. نمیدونم چرا عادت کردیم توی هرچیز دنبال واقعیت بگردیم و اگه قصه ای که میخونیم کمی دور از ذهنمون باشه نمیتونیم قبولش کنیم. من مطمئنم اگه نویسنده های رمان های تخیلی مانند ارباب حلقه ها یا هری پاتر توی ایران زندگی میکردن هیچوقت موفق نمیشدن. چرا که خیلی سریع متهم به خالی بندی و دور از واقعی بودن داستان هاشون میشدن!!! یک نویسنده وقتی داستانی مینویسه از فرشته الهامش کمک میگیره و اصلا هم قرار نیست که همه اون چیزها واقعی باشه. اگه قرار باشه همه شخصیتها و اتفاقات توی داستانها حقیقی باشن پس جای تخیل کجاست؟!! متاسفانه این چیزیه که ما حتی در دنیای حقیقی هم باهاش دست به گریبان هستیم و انتظار داریم همه مثل ما فکر کنند…
درسا جان به كجا چنين شتابان؟اگه اجازه بدى ميخوام با قسمتى از حرفهات مخالفت كنم چون حس ميكنم گام به مسير اشتباهى دارى ميذارى. اميدوارم دلگير نشى.درساى عزيز، شما وقتى يك اثرى را براى عموم به نمايش ميذارين به هيچ عنوان حق نداريد براى خواننده نوع برداشت را تعيين كنيد و خرده بگيريد كه چرا اينگونه فكر ميكنيد و يا اينكه اصلا حق فكر كردن نداريد و بايد تنها يك شنونده باشيد، اصلا اين حرفتان درست نيست چون حتى خود شما همين الان كه اين متن را ميخوانيد هزار جور تصويرسازى و فكر و خيال در مورد من ميكنيد پس چطور توقع داريد كه خوانندگان داستانتان فقط شنونده باشند؟ اين مسئله تنها به ايران و ايرانى ختم نميشه بلكه در تمام دنيا نظرات شخصى متفاوت پيرامون يك اثر از ابتدا تا انتها مطرح ميشه. كمى احساسى عمل كرديد و شايد بخاطر نوع برداشتى بود كه از رضاى داستان شد ولى در نظر داشته باشيد كه رضا را شما به مخاطب معرفى كرديد و اگر برداشت مخاطب خلاف واقعيت است و از اين موضوع ناراحت شديد بايد بدانيد كه مقصر شماييد كه رضا را آنطور كه شايسته است معرفى نكرديد اين تصوير را شما به مخاطب ميدين و نميتوانيد از خواننده بخواهيد كه ساكت بمونه و احساسى كه شما در او بوجود آورده ايد را بيان نكنه، اين با هيچ اصلى سازگار نيست و لطفا كمى بازتر به قضيه نگاه كنيد وقتى كه خواننده اينگونه احساسش را از داستان بيان ميكند اين نشان از موفقيت داستان داره و نبايد آنها را به حرفهاى نابجا زدن تشبيه كنيد اگر سخنى يا حرفى يا بدترين نقد ها هم به داستان و شخصيت هاى آن شد صرفا مربوط به داستانه و هيچ ارتباطى به واقعه ى رخ داده براى شما نداره و هنگامى كه فردى حتى به رضا توهين هم كرد منظورش رو نبايد به شخصيت واقعى رضا ربط بدين رضاى داستان يك هزارم رضاى واقعيه، كه حتى از ديد فرد ديگه اى(نويسنده) هم بهش پرداخته شده پس اين دو رضا(واقعى _ داستان) را در يك رديف قرار ندهيد و نقدهاى اين را به آن مربوط نكنيد. و البته نبايد ناراحت بشين من و ديگران تنها به چشم يك داستان به آن نگاه ميكنيم و حساسيت شما نسبت به اين شخص نبايد باعث برخورد تند با مخاطبتان شود لطفا يه مرز مشخص ميان داستان و زندگيتان بكشيد تا از نويسندگى آزرده خاطر نشويد. با ديگر بخشهاى حرفهاتون موافقم و كاملا متين و درسته. بازهم اگه دخالت بى مورد كردم پوزش ميخوام. موفق باشيد
از اینکه دو تا فرشته حیات من در بکن تو، که من هر روز از هر دوی آنها درسی تازه می آموزم، به حرفهای من واکنش نشان داده اند، جز شکر خدا چیزی نمی توانم بگویم.
*** “رولان بارت” در نظریه مرگ مؤلف به زیبایی بیان می کند که «تولد خواننده باید به بهای مرگ مؤلف صورت پذیرد».از سویی دیگر، طرفداران “هِرمِنوتیک” می کوشند تا راهی برای فهم بهتر اثر ارائه کنند و در جستجوی روش و راهکاری هستند که خوانندگان یک متن یا بینندگان یک اثر هنری، با به کارگیری آن به دریافت معنای ثابت و مشخصی از آن متن یا اثر دست یابند.عده ای هم با ایجاد و تبیین روش در مسیر فهم مخالفند و “فهمیدن” را یک واقعه میدانند که قابل اندازهگیری و روشمندسازی نیست.
سلامفرمایشات،و تبادل نظر دوستان به قدری غنی بود ،که امثال من هایی توانایی عرض اندام ندارن، ولی در برخورد با این جملات نقطه ای به ذهنم رسید که خواستم اشاره ای بهش بکنم.زندگی ما در جامعه ای به نام جامعه ی ایران شکل گرفته و همانگونه که همه میدانیم با یک جامعه ای ایده آل تفاوت های زیادی داره،به عنوان مثال در جامعه ی ما در بیشتر اوقات اولین اشتباه آخرین اشتباه است و جایی برای جبران نیست.چه بسا این شرایط در مورد نوع تفکر ما نیز تعمیم یافته و نا خودآگاه مجبور به تفکری کانالیزه شده هستیم،نقد های مختلف داستان هم نشات گرفته از انواع تفکراتیست که به ما القا شده است.(البته نه همه،ولی بیشتر ما اینچنینیم)وجود رضاهایی نیاز جامعه ی ماست،ولی چون انگشت شمارند،در سخنانمان آنها را به دلیل نبودشان محاکمه می کنیم،فارغ از این اندیشه که همان رضاها خود ماییم،اگر بخواهیم،و این عدم توانایی خواستن همان تفکراتیست که به ما القا می کنند.درسای عزیز هر اثر همچون دریاییست،هرکس به اندازه ی پیمانه ی خویش از آن برداشت می کند.تا دروددی دیگر…
درود بر دوستان گُل٬ بخصوص درسای عزیزم…قبل از هر چیز پوزش میخواهم که مقداری دیر آمدم و نتوانستم در بحث زیبای زیر داستان شرکت کنم. راستش موضوع مقداری پیچیده است. از دید کلی میتوان گفت که رضا اشتباهی بزرگ مرتکب شد و عشق رو به بهای اندک فروخت و از این حیث بسیاری از دوستان در کامنت ها به این موضوع واقف شده و توضیحات گهرباری داده اند از جمله آریزونای عزیز و همچنین شاهین عزیزم هم طرف دیگر قضیه را بخوبی روشن کرده اند. درسای عزیزم بنده هم با نظریه مرگ مولف موافقم هرچند که این موضوع متاسفانه با شرایط سختی در سایت مواجه شده است که اولین دید٬ غرور نویسنده را تداعی میکند٬ اما به نظرم این بار حق با شما بود و توضیحاتی که دادین مقداری اضافه است. آریزونا همیشه گفته که نویسنده یک بار فرصت حضور در تریبون دارد و آن هم در داستان است. بارزترین نکته این قسمت به چالش کشاندن مخاطب است که به خوبی از عهده این کار ظریف برآمده اید! و به نظر من توضیح دیگری لازم نبود. همانطور که مشاهده میشود بنده در داستانم این اصل را بطوری محسوس گنجانده ام که گواهش همین توضیح کوتاهیست که شما در مورد داستانم داده اید. بشخصه همه مسایل و کامنتها را در نظر داشته و از همان بدو اتمام داستان٬ نظری موازی با شاهین داشته ام. هیچوقت نباید به این راحتی رضای داستان را متهم کرد. (توضیح اضافه نمیدهم. چون توضیح داده شده) به گمان بنده حقیر این قسمت تنها بخشی از اتفاقات پیش آمده است. کما اینکه به نظرم گفته بودین که این یک داستان ۷ قسمتی ست پس میتوان نتیجه گرفت که موضوع به این سادگیا تمام نشده و همچنین شکم برآمده بانو درسا گواه این مدعاست که قراره شیطونیایی انجام بشه. البته شیطونی هایی که احتمالا زیر سایه عشق و علاقه انجام شده و ربطی به قوانین و دفتر دستکهای٬ دفتر ازدواج و طلاق ندارد…بهرحال پوزش میطلبم اگر موضوعی را علیرغم میل باطنی پیش بینی کرده ام. اما گفته باشم که با تمام قوا پشت رضا را گرفته ام و بهش اعتماد دارم.(کلا به شیرازیا ارادت ویژه دارم(چشمک))امیدوارم از من ناراحت نشده باشی. این دفعه فرصت خوبی پیدا کرده و بعد از اخرین جواب کامنتهای خودم از اول کل داستان رو مرور کرده و بسیار لذت بردم.
حال رضا رو خوب درک میکنم. خودم الان همین وضع رو دارم. 2روز دیگه میخوام برم حرفایی که رضا به تو زد رو به عشقم بگماما تورو خدا بگو رضا چطور دوام آورد؟ چطور تونست؟ من جرأت گفتن بهش رو ندارم شاید داستانت رو پرینت کردم و بهش دادم
گاهی بساط عشق خودش جور میشودگاهی به صد معامله ناجور میشوددرسای عزیز درود…از نگارش زیبا و قلم شیوای شما بینهایت سپاسگزارم. طبق فرمایش خودتون شخصیت رضا در هاله ای از ابهام قرار داره تا به نوعی هر خواننده نسبت به دیده ها و شنیده ها و آموخته های خود بتونه یک رضا برای این داستان تصور کنه. در مقابل نگارنده ای چیره دست چون شما جای اظهار و ابراز سلیقه و نظر شخصی برای بنده باقی نخواهد ماند. تنها تحسین هنر چندپهلو نمایاندن رضا و البته تقدیم 5 قلب سرخ به نشانه ادای احترام و تقدیرسربلند باشید بانونه همین دل ز غم عشق به جان می آید…دل به جان، جان به لب و لب به فغان می آید
آریزونا جان منم مثل شما با خوندن اسم اون غذا به طور ناگهانی منقلب شدم. شوک بدی بود در بهترین قسمت داستان 😀 ~X( :O
salam
هر قسمت از داستانت از قسمت قبل بهترهبودن نویسنده هایی مثل تو درسا جان به سایت اعتبار میدهممنون از داستانت
زن اثیری عزیزم . نمی دونم چی بگم که هیچ واژه ای واسه تحسین قلم زیبات پیدا نمی کنم. اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که خودم رو درسا می دونم و یه حسی که نمی دونم چیه داره قلبم رو فشار میده .ازت بخاطر نوشته ی زیبا و تاثیر گذارت ممنونم . چقدر زیبا درد دختر ایرانی بودن رو توصیف کردی .می بوسمت
عزیزم خیلی داستانت رو دوست دارم . شاید اگه به خاطر داستانت نبود عضو این سایت نمیشدم.زودتر بقیش رو هم بنویس که دیگه طاقت ندارم. منم تقریبا با همچین مشکلاتی روبه رو شدم. :X :X :X :X :X :X :X :X :X :X
ghesmat bade dastano chera up nemikonid??:’(bade 7,8 sal ashkam dar omad:’(
آی عشق…آی عشق،چهرهٔ آبیت پیدا نیست…زیبا بود،مرسی