سلام اسمم مسیح هست البته مسیح الله ولی مسیح صدام میکنن …
میدونید وقتی دست مالی بشی از بچگی یعنی خوشگل باشی که توجه ها بهت باشه دستمالی بشی کم کم انگار تستوسترون تو بدنت کمتر ترشح میشه و مشکل هورمونی پیدا میکنی… من تا یازده سالگی هیچی مطلقا هیچی نمیفهمیدم یعنی اگر انگشت شده بودم یا مالیده شده بودم هم نمیدونستم معنی این چیز رو … ولی یازده سالگی مالیده شدن و میفهمیدم … تو اتوبوس تو راه مدرسه که مردا میچسبیدن بهم یا دست میزدن به کونم یا بعضی اوقات حتی به جلوم … ( من همیشه جلوی اتوبوس می استادم چون دوست داشتم اون نمارو ببینم نمایی بزرگ از شیشه بزرگ اتوبوس لذت بهم میداد … خیلی وقت ها راننده اتوبوس ها میفهمیدن منو بغل خودشون میبردن … خودم نمیفهمیدم ها باور کنید انقدر معصوم بودم من … من از هشت سالگی نماز میخوندم روزه مبگرفتم و گریه میکردم و روزه می گرفتم خیلی برام سخت بود ولی خب پاک بودم و باید میگرفتم… خلاصه کم کم مالیده شدن ها زیاد شده بود خیره شدن ها زیاد شده بود از همکلاسی تا ناظم تا پیرمرد و … حتی اقوام… پسر خاله هام که یکسره دستشون تو شلوار من بود … مثل بقیه نمیگم خوشگل نبودم و اینا من قم زندگی میکردم الان خارج از کشورم کلا چندین ساله … یه خیابون داریم تو قم بنام چهارمردون من اونجا زندگی میکردم من عرب عراقی هستم ( حالا داستان داره چرا میگم عرب عراقی ؟ ما مهاجر های قدیم از ایران به عراق بودیم که زمان جنگ صدام برای اینکه از داخل مثلا پدر بزرگ های ما بهشون ضربه نزنن همه رو برمیگردونن ایران…) خلاصه تز پایین شهر تا بالای شهر همه منو میشناختند… زیبایی من عجیب غریب بود کاملا مرد پسند بودم … یعنی دخترا فقط به چشم یه خوشگلی که چجوری بگم بدرد دوست پسر بودن نمیخوره منو میدیدن فقط لپ میکشیدن و غیره … من پدرمم فوت کرد تو چهار سالگیم … اینقدر زیبا بودم که سه نفر برام تاتو شعر زدن یه نفر صورتم و خالکوبی کرد … چندین نفر دستشون و با سیگار سوزوندن … میدونم بنظر شما عجیبه و غیر واقعیه ولی برید قم همین چند کلمه و بگین منو میشناسن … اسم و فیک گفتم ولی هرکی قمی باشه فهمیده من کی ام … الان خوبم قیافم عالیه ولی دیگه جذاب شدم نه مثل قدیم که کون بودم… چشم رنگی موی بلوند کامل بلوند پوست بلور لبای قلوه به جرات میگم تو زندگیتون نمیبینید … البته الان نه فرق کرد تا بیست و چهار سالگیم خیلی عجیب کون بودم … اینو میگم و میبندم داستان قیافه ام رو … سیزده سالگیم یه نفر از بالا شهر با فردی که ماشین بنام میزنه با مدرک آمد گفت زانتیا صفر و میدم بهت هیچ کاریت ندارم فقط یک ساعت بزار بغلت کنم و بخوابم…
هزاران پیشنهاد عجیب داشتم … من تا هفده سالگی با مادرم حموم میرفتم چرا ؟ چون مادرم چکم میکرد… میدونست اذیتم میکنن … اولین کار باید دلا میشدم سوراخم و میدید …
بریم سر داستان … راحت میگم پونصدتا پیشنهاد عجیب غریب خوب داشتم … من با کی رفیق شدم؟ با فردی که دوبرابر من سنش بود بیشتر … من سیزده ساله اون سی و سه ساله 🙂 عرب بود شیشه ای بود… این فقط منو سوار موتور میکرد از ظهر تا شب تو خیابون می چرخید و پز میداد … همه نگاهش میکردن حسرت میخوردن … ( اینو بگیم پشمتون بریزه یه نفر به مدت یه سال در خونمون گریه میکرد مادرم تا شیش ماه هر روز زنگ میزد به پلیس ببرنش و میبردن تعهد میگرفتن دوباره میومد گریه میکرد و منو رسما از مادرم خواستگاری کرد !!! به پلیس میگفت نمیتونم باید ببینمش مرددددد گنده گگگگگریه می کرد ها قمی ها خوب میدونن کی و میگم … ) این بنده خدا اسمش و میزارم یاسر … فقط لپ منو با لب منو دست میزد همین… یروز داشتیم دور دور میکردیم یه پیکانی بهمون زد ما موتور تریل بودیم من با کون افتادم زمین خوردم به جدول لگن درد شدید… خلاصه دکتر نرفتیم رفتیم خونه یاسر … یاسر طبق معمول به مادرش گفت مهمون دارم ما رفتیم زیر زمین … من سنی نداشتم و بخاطر درد اشک ریختم گریه نکردم … یاسر یک قرصی که نمیدونم چیه اولش ولی بعدها متوجه شدم یه قرص بزرگ که عطاری ها میفروختن داشت این تمام فلفل ها زنجبیل و همه چیزهای گرم و داشت بعلاوه مورفین بسیار بالا از متادون بالاتر… یه شربت قوی بود که مثل شیره درست میکردن که خیلی هم بزرگ بود قرصه اندازه بند انگشت بزرگتر داد به من پنج قسمت کرد من یه دونه خوردم خودش سه تا بعد من خوابیده بودم زیر پتو این شیشه میکشید از پنجره فوت میکرد بیرون و طبق معمول با لب پایینی من بازی میکرد … کمی گذشت دیدم دارم آتیش میگیرم، پتو رو زدم کنار، گفتم یاسر کولر روشن کن و آب بیار دهنم خشکه گفت دردت چطوره ؟ دیدم اصلا دردی تو بدنم نیست … اگر بتونم بار اوله داستان مینویسم عکس کونم و میزارم براتون … ماله اون زمان البته ۱۹ سالگیم… اینجای داستان تو آستانه ورود به چهارده سالگی بودم … گر گرفته بودم یاسر گفت کولر نمیخواد بیا این آب لباساتم کم کن … آب و یک لیتر کامل خوردم من صدام خیلی نازک و ملوس بود ولی شده بود ده هزار رگه … کلفت کلفت حتی وقتی به بلوغ رسیدم اینقدر کلفت نبود صدام … خلاصه من دیگه داشتم از گرما از حال میرفتم یه حالت مستیه شهوتم داشتم یاسر هم با لبم بازی میکرد ناخودآگاه شستشو خوردم … یاسر بساط و ول کرد اومد بغلم دراز کشید دست گذاشت دو طرف شلوارم که بکشه پایین از خجالت گفتم یاسر … نگام کرد گفت حبیبی … یعنی عشقم و شلوارم و کشید پایین 🥲 کیر من کوچولو و نقره ای بود جدی میگم 🤦🏻 پوست بدنه نقره ای کله اش کوچیک تر از سایر جاهاش و بادمجونی … ولی خب خیلی کوچولو بود … یاسر دست زد به تخمام مثل یه فاحشه ناله کردم … ببینید هممممش بخاطر قرص بود … یاسر چسبید به لبام و لبامو میخورد … دستش و برد پشتم و کونم و محکم میچلوند … من آب خواستم آب خوردم داشتم آب میخوردم رفت لای پام تخمام و کل کیرم و کرد تو دهنش میخورد جوری میخورد که موقع میک زدنش تخمم از فشار قشنگ درد میگرفت … من دیگه تو این دنیا نبودم فقط ناخودآگاه مثل فاحشه ها که روی مرد میرن تکون میخورن همونطور مثل مار به خودم میپیچیدم … اینقدر از خود بیخود بودیم که مامان یاسر آمد و مارو دیدم من اصلا اهمیت ندادم !!! اونم هیچی نگفت و رفت … یاسر یهو بعد خوردن تخمام از خود بیخود شد منو اریب تر کرد جوری که داشتم گردن و کمرم می شکست سوراخ کونم و لیس زد … واااای که عجب حسی بود جیغ زدممممممم جیغعغغغ زدم از لذت و کاملا گریه میکردم از لذت گریه میکردم !!! جیغ و گریه اینقددددر که لذت بردم … با صدای خجالتی و نفس نفس زدن گفتم یاسر گفتم قلبم، قلبم یعنی همون جونم… گفتم منو بکن گفت فدوه یعنی فدات… من هیچ چیزی از کرده شدن نمیدونستم … فقط مالیده شده بودم تا اون زمان کیر یاسر هم برای کن بزرگ بود میتونم بگم بیست سانتی بود… یه متکا گذاشت زیر کمرم تو چشمام نگاه میکرد میگفت آله یعنی خدا … این یجور قربون صدقه رفتنه … رفت وازلین آورد به اندازه نصف قوطی زد رو سوراخم نصف دیگه هم روی کیرش بعد روغن قشنگ دور سوراخم مالید کمی وارد کرد انگشتش و شاید بگم یک میل من خودم و دادم جلو انگشتش بیشتر بره، نمیدونم بگم غریزه بود چیبود … خیلی کامل و وارد جنده بودم ! کیرش و گذاشت دم سوراخم وای این کله ی کیرش که خورد به سوراخم به تپش قلب شیرینی داشتم و یه لذت عجیب که برخورد کیر به سوراخم چقدر ناز و خوب بود … من دیگه از نعشگیه قرص چشمامو نمیتونستم باز کنم آروم میلبه میل کیرش و میکرد تو سوراخم میسوختم و لذت میبردم و درد میکشیدم کمرمو قوس میدادم دستام و مثل رقص بالای سرم تکون میدادم با یه حالت عجیب کونم و تکون میدادم یه لذته عجیب یه حال غیر قابل توصیف تا احساس کردم مثانه ام پر شده… تو ده ثانیه کامل کیرش توی من بود ولی من احساسی نداشتم فقط کمی درد و سوزش ولی لذت… لذت لذت … خودم و فشار دادم به سمت کیر یاسر که اگر حتی میلی متری مونده بره داخلم … یاسر بخاطر قرص کمرش سفت شده بود… کیرش تو کونم نبض میزد… همونطور کیرش تو سوراخم بود و سوراخم سعی میکرد کیرش و هل بده بیرون… باهام صحبت میکرد فقط قربون صدقه ام میرفت من گریه میکردم از لذت (بخاطر من تا الان ازدواج نکرده من الان دوتا بچه دارم و زن دارم) مامانش اومد در زد تموم نشد … فحش کشش کرد … قشنگ ترین لحظه ی دادن اولین حرکت کیر تو سوراخته … کیرش و شروع کرد به سمت بیرون کشیدن وای حس میکردم الان میمیرم از لذت به خودم میپیچیدم … دوباره واردش کرد خیللللللی آروم و لطیف… دوباره این کارو کرد تا سه بار و کیرش و کشید بیرون دستم و گرفت گذاشت رو سوراخم وای چقدر باز بود … قسنگ باد و سردی و حس کردم تو سوراخم ! کیرش می گذاشت تو سوراخم کله کیر که وارد میشد دوباره میورد بیرون هفت بار تکرار کرد که با گریه التماس کردم یاسرررررر تو رو خدا همشووو بکن تو … فقط میخواستم دیواره ی سوراخم اون گرمایه کیر و نرمیه پوست کیر و حس کنه کیرم خیلی کوچیک بود ولی شق شق شده بودم … کیرش کرد داخل تخمام و گرفت با انگشت اشاره از بالا خایه ام گرفت و شروع کرد به تقه زدن نمیدونستم چیکار کنم اون لحظه فقط به خودم میپیچیدم … مثل یه مار زخمی… بعد نیم ساعت تقه زدن حس و نعشگی قرص کمی کم شده بود و سوزش شدیدی داشت آغاز میشد گفتم یاسر بیا (منظورم این بود آبت بیاد) برای بار اول تو زندگیم دعوام کرد کسی که من خداش بودم) اون کردنه دیگه حس مالکیت بهش داده بود… بنظر شما شاید دعوا نباشه ولی برای من که مثل فرشته باهام رفتارمیکرد هیسسسس که کرد خیلی سخت بود برام قلبم واقعا شکست به خودم اومدم… دستم و گذاشتم رو صورتم و هق هق گریه میکردم و از تقه هاش که خیلی محکم شده بود عقب و جلو میشدم… سوزش خیلی زیاد شد … دیگه آیییییییییی و جیغ شدید میکشیدم … حالت سکس جذابی که داشتیم تبدیل شد به تجاوز … دستم و گذاشتم رو شکمش که نکنه دیگه دستم و محکم زد روش من جیغ میکشیدم من کسی نبودم که اینجوری باهام رفتار بشه… سوزش خیلی زیاد شد نمیتونم بگم حتی چقدر انگار مواد مذاب ریختن تو کونم دیگه جیغایی میزدم که گوش خودم کر شد و اون اصلا اهمیت نمی داد جوری منو میکرد که انگار یک ماکت بی روحم … بعد از چهل دقیقه داداش یاسر که اونم عاشقم بود با مامانش اومدن داخل و یاسر و از روی من کشیدن کنار کیرش که خارج شد میسووووختمممممممم وقتی از روم بلند شد مامانش سریع رو بدن لختم یه ملافه انداخت و من دستم و گذاشتم رو سوراخ کونم و به خودم میپیچیدم… واقعا نمیتونم اون درد و سوزش و براتون توصیف کنم … میسوختم… میسوختم … مامانش اشک میریخت میزد تو سر خودش به عربی میگفت خدا از رو زمین ورت داره چجور تونستی با این فرشته ی معصوم خدا این کارو و بکنی یاسر لباساشو پوشیده بود مامانش تند تند بهش چک میزد یاسرو از اتاق انداخت بیرون، گفت خاله ببینمت خوبی ؟ من هق هق میزدم و گریه میکردم به عربی گفتم دارم میسوزم میخوام بمیرم (آرزوی مرگ میکردم) خاله به داداش یاسر گفت آب حموم باز کن ولرم بشه بریز تو تشت برو بیرون هر وقت گفتم یه حوله بزرگ بیار … پتو رو خواست از روم بکشه کنار گفتم نه خاله گفت باشه با پتو بیا گفتم نه داداش یاسر گفت مامان آب داغ شد … گفت باشه برو بیرون … خاله نشست بغلم من میپیچیدم به خوددددم دست کشید لای موهام گفت خاله دردت به جونم پاشو خجالت نکش… مگه نمیخوای دردت تموم بشه ؟ از درد و جیغ و گریه صدام کلا گرفته بود هیچی شنیده نمیشد … گفتم آره گفت پس پاشو من دستم شل کردم بلندم کرد ملافه و پیچید قسمت پایین بدنم منو برد داخل حموم من صورتم خشک شده بود از اشک دستم گرفت که بشینم تو تست حس باز بودن داشتم که تا نشستم سوختم … کونم دور تا دور سوراخم زخمی شده بود … خاله کمی حمومم کرد صورت و بدنم و شست گفت جلوتو خودت بشور… من برد تو اتاق خودش (دوست مادرم بود نه دوسته دوست یعنی سلام علیک تو مجالس روضه و اینا) زنگ زد به مامانم از جا پریدم دوباره اششکککک ریختم با صدای گرفته گفتم خاله هیچی نگو … خلاصه دمش گرم به مامانم گفت با علی بازی کردن (پسرش که سنش به من نزدیک بود) اگر اجازه میدین الان خوابه مسیح فردا ظهر ناهار بهش میدم بعدا میاد… مکالمه چهل دقیقه با غیب و غیره طول کشید… تموم که شد خاله وسایل پزشکی طور داشت آورد منم فقط با حوله زیر پتو رو تخت بودم، گفت خاله چشمات و ببند خجالت نکش من یخورده ضد عفونی میکنم البته به عربی میگفت … منم دیگه حیام ریخته بود هیچی نگفتم کمی روغن زد بعد یه بانداژ و گرد کرد گذاشت رو سوراخم و من نمیدونم چی شد خوابم برد … بیدار شدم دیدم خاله رو تخت بغلمه و تا بیدار شدم پیشونیم. و بوس کرد گفت خاله منو میبخشی … چشمامو بستم و جواب سوالاتش و دادم … گفت میتونی راه بری با خجالت گفتم میخوام برم دستشویی بلند شدم سوراخم تیر کشید منو برد تا دستشویی دم در با چشم بهش فهموندم تنها میرم… رفتم داخل بانداژ و در آوردم کمی خیلی کم خط و رده ی خون روش بود انداختم داخل زباله و شاشیدم برگشتم یک ساعت دیگه خوابیدم خاله صبحانه برام روی تخت آورد لقمه لقمه خودش بهم داد… وسط صبحونه یاسر از بیرون آمد قیافه داااااغووون به شدت افسردگی شدید و عشق و وابستگی شدید و میشد تو چشمش دید … دیگه هیچکس از هیچکس خجالت نمیکشید افتاد به پام یعنی روی تخت به بغل دراز کشیده بودم که جلوی مادرش گریه میکرد و به خودش فحشمیداد و منم یاده بی رحمی شب قبلش افتادم گریه کردم ولی در آخر بخشیدمش … تا ساعت ده شب خونشون بودم مامانم زنگ زد به خاله … خاله خودش با ماشینش منو رسوند خونه که خاله اینقدر خوب به من رسیدگی کرد تو اون چند ساعت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، رسیدم خونه ولی مامان شک داشت… رفتم فقط خوابیدم تا سه روز فقط بیدار میشدم میرفتم دستشویی زجه میزدم از درد چون دفع نمیتونستم بکنم و برمیگشتم یه چیز میخوردم میخوابیدم…
داستان من خیلی طولانیه یک روز دو روز هم نیست معروف ترین شخصیت یک دهه ی قم بودم که خود دادستان قم با من صحبت کردن تو اتاق خودش یعنی دعوتم کرد به این حد … دوست داشتین براتون مینویسم ولی میگم خیلی طولانیه اتفاقات بسیار عجیب از خودکشی تا دعوای سنگین و قمه کشی که دست و پا قطع شد و اتفاقات فوق سوپر …
اینجا داستان و میبندم دوستتون دارم … بی احترامی به هم نکنیم من نخواستم جبر جغرافیا بود … اگر اروپا بودم از اول یا آمریکا یا خرجا غیر میدل مطمئنا این اتفاقات رخ نمی داد یا حداقل به این وسعت بزرگ که تمام ارگان های امنیتی قم با من دیدار داشتن … میدونم عجیبه ولی هر قمی بخونه خودش از زیباییو صحبت کلامم بهتون میگه … فعلا
میدونید وقتی دست مالی بشی از بچگی یعنی خوشگل باشی که توجه ها بهت باشه دستمالی بشی کم کم انگار تستوسترون تو بدنت کمتر ترشح میشه و مشکل هورمونی پیدا میکنی… من تا یازده سالگی هیچی مطلقا هیچی نمیفهمیدم یعنی اگر انگشت شده بودم یا مالیده شده بودم هم نمیدونستم معنی این چیز رو … ولی یازده سالگی مالیده شدن و میفهمیدم … تو اتوبوس تو راه مدرسه که مردا میچسبیدن بهم یا دست میزدن به کونم یا بعضی اوقات حتی به جلوم … ( من همیشه جلوی اتوبوس می استادم چون دوست داشتم اون نمارو ببینم نمایی بزرگ از شیشه بزرگ اتوبوس لذت بهم میداد … خیلی وقت ها راننده اتوبوس ها میفهمیدن منو بغل خودشون میبردن … خودم نمیفهمیدم ها باور کنید انقدر معصوم بودم من … من از هشت سالگی نماز میخوندم روزه مبگرفتم و گریه میکردم و روزه می گرفتم خیلی برام سخت بود ولی خب پاک بودم و باید میگرفتم… خلاصه کم کم مالیده شدن ها زیاد شده بود خیره شدن ها زیاد شده بود از همکلاسی تا ناظم تا پیرمرد و … حتی اقوام… پسر خاله هام که یکسره دستشون تو شلوار من بود … مثل بقیه نمیگم خوشگل نبودم و اینا من قم زندگی میکردم الان خارج از کشورم کلا چندین ساله … یه خیابون داریم تو قم بنام چهارمردون من اونجا زندگی میکردم من عرب عراقی هستم ( حالا داستان داره چرا میگم عرب عراقی ؟ ما مهاجر های قدیم از ایران به عراق بودیم که زمان جنگ صدام برای اینکه از داخل مثلا پدر بزرگ های ما بهشون ضربه نزنن همه رو برمیگردونن ایران…) خلاصه تز پایین شهر تا بالای شهر همه منو میشناختند… زیبایی من عجیب غریب بود کاملا مرد پسند بودم … یعنی دخترا فقط به چشم یه خوشگلی که چجوری بگم بدرد دوست پسر بودن نمیخوره منو میدیدن فقط لپ میکشیدن و غیره … من پدرمم فوت کرد تو چهار سالگیم … اینقدر زیبا بودم که سه نفر برام تاتو شعر زدن یه نفر صورتم و خالکوبی کرد … چندین نفر دستشون و با سیگار سوزوندن … میدونم بنظر شما عجیبه و غیر واقعیه ولی برید قم همین چند کلمه و بگین منو میشناسن … اسم و فیک گفتم ولی هرکی قمی باشه فهمیده من کی ام … الان خوبم قیافم عالیه ولی دیگه جذاب شدم نه مثل قدیم که کون بودم… چشم رنگی موی بلوند کامل بلوند پوست بلور لبای قلوه به جرات میگم تو زندگیتون نمیبینید … البته الان نه فرق کرد تا بیست و چهار سالگیم خیلی عجیب کون بودم … اینو میگم و میبندم داستان قیافه ام رو … سیزده سالگیم یه نفر از بالا شهر با فردی که ماشین بنام میزنه با مدرک آمد گفت زانتیا صفر و میدم بهت هیچ کاریت ندارم فقط یک ساعت بزار بغلت کنم و بخوابم…
هزاران پیشنهاد عجیب داشتم … من تا هفده سالگی با مادرم حموم میرفتم چرا ؟ چون مادرم چکم میکرد… میدونست اذیتم میکنن … اولین کار باید دلا میشدم سوراخم و میدید …
بریم سر داستان … راحت میگم پونصدتا پیشنهاد عجیب غریب خوب داشتم … من با کی رفیق شدم؟ با فردی که دوبرابر من سنش بود بیشتر … من سیزده ساله اون سی و سه ساله 🙂 عرب بود شیشه ای بود… این فقط منو سوار موتور میکرد از ظهر تا شب تو خیابون می چرخید و پز میداد … همه نگاهش میکردن حسرت میخوردن … ( اینو بگیم پشمتون بریزه یه نفر به مدت یه سال در خونمون گریه میکرد مادرم تا شیش ماه هر روز زنگ میزد به پلیس ببرنش و میبردن تعهد میگرفتن دوباره میومد گریه میکرد و منو رسما از مادرم خواستگاری کرد !!! به پلیس میگفت نمیتونم باید ببینمش مرددددد گنده گگگگگریه می کرد ها قمی ها خوب میدونن کی و میگم … ) این بنده خدا اسمش و میزارم یاسر … فقط لپ منو با لب منو دست میزد همین… یروز داشتیم دور دور میکردیم یه پیکانی بهمون زد ما موتور تریل بودیم من با کون افتادم زمین خوردم به جدول لگن درد شدید… خلاصه دکتر نرفتیم رفتیم خونه یاسر … یاسر طبق معمول به مادرش گفت مهمون دارم ما رفتیم زیر زمین … من سنی نداشتم و بخاطر درد اشک ریختم گریه نکردم … یاسر یک قرصی که نمیدونم چیه اولش ولی بعدها متوجه شدم یه قرص بزرگ که عطاری ها میفروختن داشت این تمام فلفل ها زنجبیل و همه چیزهای گرم و داشت بعلاوه مورفین بسیار بالا از متادون بالاتر… یه شربت قوی بود که مثل شیره درست میکردن که خیلی هم بزرگ بود قرصه اندازه بند انگشت بزرگتر داد به من پنج قسمت کرد من یه دونه خوردم خودش سه تا بعد من خوابیده بودم زیر پتو این شیشه میکشید از پنجره فوت میکرد بیرون و طبق معمول با لب پایینی من بازی میکرد … کمی گذشت دیدم دارم آتیش میگیرم، پتو رو زدم کنار، گفتم یاسر کولر روشن کن و آب بیار دهنم خشکه گفت دردت چطوره ؟ دیدم اصلا دردی تو بدنم نیست … اگر بتونم بار اوله داستان مینویسم عکس کونم و میزارم براتون … ماله اون زمان البته ۱۹ سالگیم… اینجای داستان تو آستانه ورود به چهارده سالگی بودم … گر گرفته بودم یاسر گفت کولر نمیخواد بیا این آب لباساتم کم کن … آب و یک لیتر کامل خوردم من صدام خیلی نازک و ملوس بود ولی شده بود ده هزار رگه … کلفت کلفت حتی وقتی به بلوغ رسیدم اینقدر کلفت نبود صدام … خلاصه من دیگه داشتم از گرما از حال میرفتم یه حالت مستیه شهوتم داشتم یاسر هم با لبم بازی میکرد ناخودآگاه شستشو خوردم … یاسر بساط و ول کرد اومد بغلم دراز کشید دست گذاشت دو طرف شلوارم که بکشه پایین از خجالت گفتم یاسر … نگام کرد گفت حبیبی … یعنی عشقم و شلوارم و کشید پایین 🥲 کیر من کوچولو و نقره ای بود جدی میگم 🤦🏻 پوست بدنه نقره ای کله اش کوچیک تر از سایر جاهاش و بادمجونی … ولی خب خیلی کوچولو بود … یاسر دست زد به تخمام مثل یه فاحشه ناله کردم … ببینید هممممش بخاطر قرص بود … یاسر چسبید به لبام و لبامو میخورد … دستش و برد پشتم و کونم و محکم میچلوند … من آب خواستم آب خوردم داشتم آب میخوردم رفت لای پام تخمام و کل کیرم و کرد تو دهنش میخورد جوری میخورد که موقع میک زدنش تخمم از فشار قشنگ درد میگرفت … من دیگه تو این دنیا نبودم فقط ناخودآگاه مثل فاحشه ها که روی مرد میرن تکون میخورن همونطور مثل مار به خودم میپیچیدم … اینقدر از خود بیخود بودیم که مامان یاسر آمد و مارو دیدم من اصلا اهمیت ندادم !!! اونم هیچی نگفت و رفت … یاسر یهو بعد خوردن تخمام از خود بیخود شد منو اریب تر کرد جوری که داشتم گردن و کمرم می شکست سوراخ کونم و لیس زد … واااای که عجب حسی بود جیغ زدممممممم جیغعغغغ زدم از لذت و کاملا گریه میکردم از لذت گریه میکردم !!! جیغ و گریه اینقددددر که لذت بردم … با صدای خجالتی و نفس نفس زدن گفتم یاسر گفتم قلبم، قلبم یعنی همون جونم… گفتم منو بکن گفت فدوه یعنی فدات… من هیچ چیزی از کرده شدن نمیدونستم … فقط مالیده شده بودم تا اون زمان کیر یاسر هم برای کن بزرگ بود میتونم بگم بیست سانتی بود… یه متکا گذاشت زیر کمرم تو چشمام نگاه میکرد میگفت آله یعنی خدا … این یجور قربون صدقه رفتنه … رفت وازلین آورد به اندازه نصف قوطی زد رو سوراخم نصف دیگه هم روی کیرش بعد روغن قشنگ دور سوراخم مالید کمی وارد کرد انگشتش و شاید بگم یک میل من خودم و دادم جلو انگشتش بیشتر بره، نمیدونم بگم غریزه بود چیبود … خیلی کامل و وارد جنده بودم ! کیرش و گذاشت دم سوراخم وای این کله ی کیرش که خورد به سوراخم به تپش قلب شیرینی داشتم و یه لذت عجیب که برخورد کیر به سوراخم چقدر ناز و خوب بود … من دیگه از نعشگیه قرص چشمامو نمیتونستم باز کنم آروم میلبه میل کیرش و میکرد تو سوراخم میسوختم و لذت میبردم و درد میکشیدم کمرمو قوس میدادم دستام و مثل رقص بالای سرم تکون میدادم با یه حالت عجیب کونم و تکون میدادم یه لذته عجیب یه حال غیر قابل توصیف تا احساس کردم مثانه ام پر شده… تو ده ثانیه کامل کیرش توی من بود ولی من احساسی نداشتم فقط کمی درد و سوزش ولی لذت… لذت لذت … خودم و فشار دادم به سمت کیر یاسر که اگر حتی میلی متری مونده بره داخلم … یاسر بخاطر قرص کمرش سفت شده بود… کیرش تو کونم نبض میزد… همونطور کیرش تو سوراخم بود و سوراخم سعی میکرد کیرش و هل بده بیرون… باهام صحبت میکرد فقط قربون صدقه ام میرفت من گریه میکردم از لذت (بخاطر من تا الان ازدواج نکرده من الان دوتا بچه دارم و زن دارم) مامانش اومد در زد تموم نشد … فحش کشش کرد … قشنگ ترین لحظه ی دادن اولین حرکت کیر تو سوراخته … کیرش و شروع کرد به سمت بیرون کشیدن وای حس میکردم الان میمیرم از لذت به خودم میپیچیدم … دوباره واردش کرد خیللللللی آروم و لطیف… دوباره این کارو کرد تا سه بار و کیرش و کشید بیرون دستم و گرفت گذاشت رو سوراخم وای چقدر باز بود … قسنگ باد و سردی و حس کردم تو سوراخم ! کیرش می گذاشت تو سوراخم کله کیر که وارد میشد دوباره میورد بیرون هفت بار تکرار کرد که با گریه التماس کردم یاسرررررر تو رو خدا همشووو بکن تو … فقط میخواستم دیواره ی سوراخم اون گرمایه کیر و نرمیه پوست کیر و حس کنه کیرم خیلی کوچیک بود ولی شق شق شده بودم … کیرش کرد داخل تخمام و گرفت با انگشت اشاره از بالا خایه ام گرفت و شروع کرد به تقه زدن نمیدونستم چیکار کنم اون لحظه فقط به خودم میپیچیدم … مثل یه مار زخمی… بعد نیم ساعت تقه زدن حس و نعشگی قرص کمی کم شده بود و سوزش شدیدی داشت آغاز میشد گفتم یاسر بیا (منظورم این بود آبت بیاد) برای بار اول تو زندگیم دعوام کرد کسی که من خداش بودم) اون کردنه دیگه حس مالکیت بهش داده بود… بنظر شما شاید دعوا نباشه ولی برای من که مثل فرشته باهام رفتارمیکرد هیسسسس که کرد خیلی سخت بود برام قلبم واقعا شکست به خودم اومدم… دستم و گذاشتم رو صورتم و هق هق گریه میکردم و از تقه هاش که خیلی محکم شده بود عقب و جلو میشدم… سوزش خیلی زیاد شد … دیگه آیییییییییی و جیغ شدید میکشیدم … حالت سکس جذابی که داشتیم تبدیل شد به تجاوز … دستم و گذاشتم رو شکمش که نکنه دیگه دستم و محکم زد روش من جیغ میکشیدم من کسی نبودم که اینجوری باهام رفتار بشه… سوزش خیلی زیاد شد نمیتونم بگم حتی چقدر انگار مواد مذاب ریختن تو کونم دیگه جیغایی میزدم که گوش خودم کر شد و اون اصلا اهمیت نمی داد جوری منو میکرد که انگار یک ماکت بی روحم … بعد از چهل دقیقه داداش یاسر که اونم عاشقم بود با مامانش اومدن داخل و یاسر و از روی من کشیدن کنار کیرش که خارج شد میسووووختمممممممم وقتی از روم بلند شد مامانش سریع رو بدن لختم یه ملافه انداخت و من دستم و گذاشتم رو سوراخ کونم و به خودم میپیچیدم… واقعا نمیتونم اون درد و سوزش و براتون توصیف کنم … میسوختم… میسوختم … مامانش اشک میریخت میزد تو سر خودش به عربی میگفت خدا از رو زمین ورت داره چجور تونستی با این فرشته ی معصوم خدا این کارو و بکنی یاسر لباساشو پوشیده بود مامانش تند تند بهش چک میزد یاسرو از اتاق انداخت بیرون، گفت خاله ببینمت خوبی ؟ من هق هق میزدم و گریه میکردم به عربی گفتم دارم میسوزم میخوام بمیرم (آرزوی مرگ میکردم) خاله به داداش یاسر گفت آب حموم باز کن ولرم بشه بریز تو تشت برو بیرون هر وقت گفتم یه حوله بزرگ بیار … پتو رو خواست از روم بکشه کنار گفتم نه خاله گفت باشه با پتو بیا گفتم نه داداش یاسر گفت مامان آب داغ شد … گفت باشه برو بیرون … خاله نشست بغلم من میپیچیدم به خوددددم دست کشید لای موهام گفت خاله دردت به جونم پاشو خجالت نکش… مگه نمیخوای دردت تموم بشه ؟ از درد و جیغ و گریه صدام کلا گرفته بود هیچی شنیده نمیشد … گفتم آره گفت پس پاشو من دستم شل کردم بلندم کرد ملافه و پیچید قسمت پایین بدنم منو برد داخل حموم من صورتم خشک شده بود از اشک دستم گرفت که بشینم تو تست حس باز بودن داشتم که تا نشستم سوختم … کونم دور تا دور سوراخم زخمی شده بود … خاله کمی حمومم کرد صورت و بدنم و شست گفت جلوتو خودت بشور… من برد تو اتاق خودش (دوست مادرم بود نه دوسته دوست یعنی سلام علیک تو مجالس روضه و اینا) زنگ زد به مامانم از جا پریدم دوباره اششکککک ریختم با صدای گرفته گفتم خاله هیچی نگو … خلاصه دمش گرم به مامانم گفت با علی بازی کردن (پسرش که سنش به من نزدیک بود) اگر اجازه میدین الان خوابه مسیح فردا ظهر ناهار بهش میدم بعدا میاد… مکالمه چهل دقیقه با غیب و غیره طول کشید… تموم که شد خاله وسایل پزشکی طور داشت آورد منم فقط با حوله زیر پتو رو تخت بودم، گفت خاله چشمات و ببند خجالت نکش من یخورده ضد عفونی میکنم البته به عربی میگفت … منم دیگه حیام ریخته بود هیچی نگفتم کمی روغن زد بعد یه بانداژ و گرد کرد گذاشت رو سوراخم و من نمیدونم چی شد خوابم برد … بیدار شدم دیدم خاله رو تخت بغلمه و تا بیدار شدم پیشونیم. و بوس کرد گفت خاله منو میبخشی … چشمامو بستم و جواب سوالاتش و دادم … گفت میتونی راه بری با خجالت گفتم میخوام برم دستشویی بلند شدم سوراخم تیر کشید منو برد تا دستشویی دم در با چشم بهش فهموندم تنها میرم… رفتم داخل بانداژ و در آوردم کمی خیلی کم خط و رده ی خون روش بود انداختم داخل زباله و شاشیدم برگشتم یک ساعت دیگه خوابیدم خاله صبحانه برام روی تخت آورد لقمه لقمه خودش بهم داد… وسط صبحونه یاسر از بیرون آمد قیافه داااااغووون به شدت افسردگی شدید و عشق و وابستگی شدید و میشد تو چشمش دید … دیگه هیچکس از هیچکس خجالت نمیکشید افتاد به پام یعنی روی تخت به بغل دراز کشیده بودم که جلوی مادرش گریه میکرد و به خودش فحشمیداد و منم یاده بی رحمی شب قبلش افتادم گریه کردم ولی در آخر بخشیدمش … تا ساعت ده شب خونشون بودم مامانم زنگ زد به خاله … خاله خودش با ماشینش منو رسوند خونه که خاله اینقدر خوب به من رسیدگی کرد تو اون چند ساعت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، رسیدم خونه ولی مامان شک داشت… رفتم فقط خوابیدم تا سه روز فقط بیدار میشدم میرفتم دستشویی زجه میزدم از درد چون دفع نمیتونستم بکنم و برمیگشتم یه چیز میخوردم میخوابیدم…
داستان من خیلی طولانیه یک روز دو روز هم نیست معروف ترین شخصیت یک دهه ی قم بودم که خود دادستان قم با من صحبت کردن تو اتاق خودش یعنی دعوتم کرد به این حد … دوست داشتین براتون مینویسم ولی میگم خیلی طولانیه اتفاقات بسیار عجیب از خودکشی تا دعوای سنگین و قمه کشی که دست و پا قطع شد و اتفاقات فوق سوپر …
اینجا داستان و میبندم دوستتون دارم … بی احترامی به هم نکنیم من نخواستم جبر جغرافیا بود … اگر اروپا بودم از اول یا آمریکا یا خرجا غیر میدل مطمئنا این اتفاقات رخ نمی داد یا حداقل به این وسعت بزرگ که تمام ارگان های امنیتی قم با من دیدار داشتن … میدونم عجیبه ولی هر قمی بخونه خودش از زیباییو صحبت کلامم بهتون میگه … فعلا
نوشته: ناشناس
11 پاسخ به “دو مدل اعتیاد همزمان”
داداش تو دیگه ناشناس نیستی با این تفاسیر که گفتی
خواستم یه چی بنویسم اما…میزارم به عهده این بچهها،خودشون بلد کارن من هرچیم بنویسم همچین اساسی لب مطلب ادا نمیشه
به نظر کاملآ واقعی بود، دوست دارم بقیه ی خاطراتتونو هم بخونم… لطفاً ادامه بدید…
من کاری به راست و دروغ حرفات ندارم و کاری هم ندارم خودت از کون دا ن لذت میبردیولی پدوفیلی و گرایش ب بچه سن و تجاوز ب بچه های کم سن عمیقا منو داغون میکنه و اگه یروز از نزدیک ببینم شاید تبدیل به ی قاتل هم بشمشدیدا از متجاوزین به کودکان متنفر و بیزارم
کیرت نقره ای بود؟ مگه ترمیناتوری
کیره منم آبیه ولی آبیه مایل به زرد 🤣🤣🤣🤣
پدوفیلی و تجاوز ، حکمش باید اعدام با اعمال شاقه باشه،،،،همین،،،تامام
داداش کیر من گلده هنوز ، چه چلنجایی رفتی پلات شده کیره؟
اگ امکانش هست خصوص بهم پیام بده اردبیلم مرسی
ازبس زدی کلا از درجه هپروت هم خارج شدی والان در عالم ناسوت هستی کم بزن یکلام بگو کونی هیتم اینقدر چرت و پرت نگو
میدل آخرو خوب اومدی! 🤣🤣 قطعا دادستان قم هم آخوند بوده ، برده تو اتاقش باهات از بالا سلام علیک و از پایین رفت و آمد داشته!!