دنیای تاریک (۳ و پایانی)

“اطرافم رو مه گرفته بود؛ روی تخته سنگی بالای کوه بودم و چیزی جز مه که زیر پام بود رو نمی‌تونستم ببینم،
ناگهان مار قرمز رنگی از پایین تخته سنگ به بالا اومد و در یک حرکت پرید روی شلوارم و کیرم رو گاز گرفت”

از خواب پریدم؛ زنی که صورتش شباهت زیادی به هنگامه داشت از نعوظ صبحگاهیم استفاده کرده بود و داشت کیرم رو وارد کُص‌ش می‌کرد.

سعی کردم مانع بشم ولی گردنم رو گرفت فشار داد و منو روی تخت نگه داشت؛ خودشو به آهستگی روی کیرم بالا پایین می‌کرد و صداهایی از خودش در می‌آورد که انگار داشت درد شدیدی رو حس می‌کرد، هر بار که کس بالا می‌رفت، مقداری خون سرازیر می‌شد و می‌ریخت.

با صدای وحشت زده و لرزانی گفتم:
-داری چیکار می‌کنی هیولا؟

انرژیشو جمع کرد و با صدای گرفته‌ای که انگار از ته چاه در میاد گفت:
-الان تموم می‌شه.

چند ثانیه گذشت که یکدفعه جیغ زد و از روی من کنار رفت و افتاد روی زمین؛ قلبم از ترس ایستاده بود، کیرم رو حس نمی‌کردم، انقدر بی‌حال بودم که فقط چشمام رو بستم.

چشمام رو باز کردم، آرزو داشتم تمام مدت درحال دیدن یه کابوس بوده باشم؛ به آهستگی سرم رو بلند کردم و بدن لخت و خونی و کثیفم رو که دیدم، فهمیدم هنوزم توی اون کابوس گیر افتادم.

از جام بلند شدم، فرش توی اتاق سوخته بود، مبل توی پذیرایی که سایه روش نشسته بود سوخته بود. اثری از هنگامه نبود.

سایه، که حالا شباهت زیادی به هنگامه پیدا کرد بود رو دیدم که توی چهارچوب درب حموم ایستاده بود.

نزدیکش شدم و سرش داد زدم:
-چیکار کردی؟… هنگامه رو کشتی…

با خونسردی جوابم رو داد:
-هنگامه رو نکشتم… جسمش رو قرض گرفتم.

تمام وجودمو خشم گرفته بود؛ می‌خواستم بهش حمله کنم که کیر و تخمام شروع کردن به سوختن، چنان دردی گرفته بود که افتادم روی زمین و دستامو گذاشته بودم روشون و از درد نعره میزدم، چند ثانیه بعد درد رها کرد و نفس عمیقی کشیدم.

سایه، اومد بالا سرم و پاش رو گذاشت روی سینه‌ام و با لحن جدی گفت:
-اگه می‌خوای عذاب نکشی باید حرف گوش کن باشی… هنگامه رو فراموش کن.

پاش رو از سینه‌ام برداشت و بلافاصله از جام بلند شدم رفتم عقب تر؛ سایه به سمت حموم رفت و سپس چرخید سمت من و گفت:
-الانم بلند شو بیا تو حموم بشورمت… می‌خوام آشتی کنون راه بندازم.

مجرد های هم سن و سالم نهایتا تو حموم درحال جق زدن بودن و حالا من این فرصت رو داشتم تا با یه زن برم حموم ولی اون هیولای ترسناک تمام لذتی که می‌تونستم ازین لحظه ببرم رو ازم گرفته بود.

مایل نبودم دردی که توی تخمام حس کردمو دوباره تجربه کنم پس بلند شدم و سمت حموم رفتم؛ از دیشب لباسی تنم نبود، وارد حموم که شدم نگاه دقیق تری به سایه انداختم، سینه‌هاش قبلا شبیه اون زنی بود که توی باغ دیدم؛ افتاده و گوشتی با نیپل‌های قهوه‌ای، ولی الان گرد و کمی سربالا تر شده بود و نیپل‌هاش هم روشن‌تر از قبل بود؛ کص‌ش کمی برآمده شده بود.

سایه که مثل همیشه داشت توی مغز من زندگی می‌کرد زیر دوش باسنش رو تکون داد و اون دوتا گردالی پشتش مثل ژله تکون خوردن و چشمای منو گرد و باز کردن.

آب دهنمو قورت دادم و پرسیدم:
-با بدنت چیکار کردی؟

سایه، اومد سمتم و منو برد زیر دوش اب و دست کشید تا خونی که روی پایین تنم چسبیده بود رو بشوره؛ در حال شستن گفت:
-بعد از اینکه سکس کردی من تونستم جسم هنگامه رو تصاحب کنم… وقتی امروز صبح باهات سکس کردم قدرت اینو پیدا کردم تا تغییر شکل بدم… حالا میتونم با هربار سکس به شکل جدیدی دست پیدا کنم.

با تعجب پرسیدم:
-چه نیازی داری که تغییر شکل پیدا کنی؟

صاف ایستاد و بالا تنم رو لیف کشید و گفت:
-من نیاز به سکس دارم… با تنوع زیاد‌… سلیقه آدم‌ها متفاوت هست برای همین به تغییر شکل نیاز دارم.

نذاشت بیشتر صحبت کنم، با هر دو دست صورتمو نگهداشت و لبامو خورد و مجبورم می‌کرد باهاش سکس کنم و منم با اکراه همراهیش می‌کردم.

از حموم که بیرون رفتیم؛ موبایل هنگامه رو برداشت و گرفت سمتم و گفت:
-وقتشه برام سوژه پیدا کنی

موبایل رو ازش گرفتم و با تعجب گفتم:
-چه سوژه‌ای؟… یعنی چی؟

مشغول خشک کردن موهاش شد و گفت:
-یه اکانت فیک دخترونه درست کن… قبلش هم چندتا عکس ازم بگیر.

سایه، حوله رو انداخت پشتش رو کرد به من و صورتش رو نیمرخ کرد و گفت:
-از این ژستم عکس بگیر… از باسنم کامل نگیر ولی جوری باشه مشخص باشه شورت ندارم.

دوربین موبایل رو باز کردم عکس رو با زاویه‌ای که می‌خواست گرفتم؛ دوباره ژستش رو عوض کرد و عکس‌های بیشتری گرفتم.

داخل یکی از پیام‌رسانها با اسم و عکس سایه اکانت درست کردم و وارد یه گروه شدم که اسمش گروه دوستیابی بود.

تعداد پیام‌ها انقدر زیاد بود که معلوم نبود کی با کی داره چت میکنه، چند تا پسر وارد پی ویم شدن؛

[کاربر جوکر]: شما سفارش دوست پسر داده بودی؟
[کاربر بدبوی]: فیکی؟
[کاربر بهرام]: سلام می‌تونم وقتتو بگیرم؟

سایه که کنارم داشت پیام‌ها رو می‌خوند انگشتشو گرفت سمت پیوی بهرام و گفت:
-با این چت کن.

وارد پیوی بهرام شدم تا باهاش چت کنم؛
[سایه]: سلام بفرمایید!؟
[بهرام]: اصل میدی؟
[سایه]: سایه سی‌پنج گرمسار
[بهرام]: منم بهرام سی‌هفت تهران، خوشبختم
[سایه]: متاهلی؟
[بهرام]: راستش بله ولی قصد دارم جدا بشم، شما چطور؟
[سایه]: من بیوه‌ام، شوهرم چهار ساله فوت کرده.
[بهرام]: روحش شاد، بچه هم داری؟
[سایه]: بله یه پسر دارم شش سالشه.
[بهرام]:خدا حفظش کنه، سرکار میری؟
[سایه]: ممنون، بله منشی مطبم، شغل تو چیه؟
[بهرام]: بسلامتی، من تو کار املاکم

مکالمات آمارگیری سایه و بهرام یک‌ساعت طول کشید و بعد از دوساعت هم شوخی و خنده، تصمیم گرفتن همو ببینند.

[بهرام]: جمعه هم میری سرکار؟
[سایه]: نه پنجشنبه جمعه تعطیلم.
[بهرام]: جمعه بیا ببینمت.
[سایه]: راه دوره بابا.
[بهرام]: آژانس بگیر من حساب میکنم.
[سایه]: اگه تو حساب میکنی قبول.
[بهرام]: باشه خسیس برات لوک می‌فرستم

بعد از اتمام چت از سایه پرسیدم:
-چرا گرمسار؟
-یه مسافرت انتخاب کردم که اگه خواست موقع برگشت تعقیبم کنه بتونم بپیچونمش

متعجب گفتم:
-مگه نمیتونی غیب بشی؟
-وقتی من ظاهر بشم میتونم تو رو نامرئی کنم… اینجوری همراهم میایی… برای همین تا برنگشتیم خونه نمیتونم نامرئی بشم

تعجبم بیشتر شد و وحشت کردم:
-من… منو می‌تونی نامرئی کنی؟
-نگران نباش… بیست چهار ساعت بیشتر نمی‌تونم نامرئی نگهت دارم

جمعه

قبل از خارج شدن از خونه، سایه منو نامرئی کرد و خودش ظاهر شد، احساس عجیبی داشتم انگار قدرت جاذبه زمین کمتر شده بود و می‌تونستم راحت خودم هل بدم رو هوا.

سایه، تیپ نسبتا پوشیده و مشکی زده بود؛ سوار ماشین شد و به سمت خونه ای که بهرام آدرس داده بود رفت.

یه آپارتمان لاکچری توی بالاشهر بود؛ زنگ خونه رو که زد چند ثانیه بعد درب باز شد، سایه رفت و سوار آسانسور شد، چشمم که به پله‌ها افتاد یاد چند روز گذشته افتادم که از پله‌های خونه بالا میرفتم تا با هنگامه سکس کنم؛ سایه چرخید سمتم و گفت:
-از فکر بیا بیرون… تا وقتی من دارم باهاش سکس می‌کنم سعی کن به چیزای بد فکر نکنی.

درب آسانسور که باز شد، بهرام رو دیدیم که منتظر ایستاده:
-خوش اومدی خانومم.
-عجب جای خفنی بهرام.
-قابلتو نداره عشقم.

دوتایی وارد خونه شدن و از موقعیتی که داشتم حالم داشت بهم می‌خورد، رفتم و وارد خونه شدم؛ بهرام داشت برای ناهار جوجه‌ها رو میزد به سیخ و سایه هم نرسیده مانتوشو در آورده بود و با پیراهن سفید و نازکش ایستاده بود رو به روش و باهم دیگه لاس میزدن.

بعد از خوردن جوجه‌، سایه پیشنهاد یه بازی داد و بهرامم که از خداش بود؛ ظاهرا بهرام موقع سیخ زدن جوجه‌ها چند بار غیر مستقیم درخواست سکس داده بود و سایه هم بهش جواب درستی نداده بود و حالا می‌خواست سر سکس کردن یا نکردن شرط بندی کنند.

قرار شد سنگ کاغذ قیچی بازی کنند، هرکدوم با هر بار باخت، یکی از لباس‌هاشو دربیاره، اگه بهرام زودتر لخت شد سکس کنسل اما اگه سایه زودتر لخت شد سکس می‌کنند.

دوتایی نشستن رو مبل و شروع کردن سنگ کاغذ قیچی، اولین باخت برای سایه بود و اونم زرنگی کرد و کفشش رو درآورد، چندین بار تساوی صورت گرفت و گاهی پشت سر هم بهرام میباخت و گاهی سایه.

وقتی سایه سوتینش رو که درآورد، بهرام فقط شورت پاش بود و می‌شد به وضوح سیخ شدنش رو دید؛ سایه هم هنوز شورت داشت، بازنده بعدی مشخص می‌کرد که سکسی در کاره یا نه.

چه بهرام می‌باخت چه سایه، چهره بهرام به آدمی که بیخیال سکس بشه نمی‌خورد؛ هر دو دستاشونو جلو آوردن، سایه سنگ آورد و بهرام قیچی.

سایه لبخند زد و گفت:
اخی عزیزم… امیدوارم دفعه بعد برنده بشی.

همین که سایه خواست بلند بشه، بهرام دستشو گرفت و گفت:
-کجا خانوم خانوما؟… محاله بزارم بری؟

سایه صداشو جدی کرد و گفت:
-چیکار می‌کنی بهرام؟… ولم کن بزار برم.

بهرام حمله کرد طرف سایه و دهنشو چسبوند به گردنش و دستشو برد تو شورت سایه و نالش بلند شد.

سایه، به زحمت خودشو از زیر بهرام کشید بیرون و سعی کرد فرار کنه ولی بهرام از پشت گرفتش و انداختش رو زمین و کیرشو از تو شورتش درآورد و تلاش کرد وارد کص سایه کنه.

توی صورت سایه متوجه لبخند و حساس رضایت بود، از اونجایی که سایه می‌تونست ذهن همه رو بخونه احتمال دادم شاید بهرام به سکس خشن و حتی تجاوز علاقه داشته باشه و سایه درحال نقش بازی کردن باشه.

یه لحظه یاد سالها پیش افتادم، روزی که سایه برای اولین بار ظاهر شده بود و توی اتاق بهم گفت که جق نزنم چون باعث میشه همجنس‌گرا بشه، لحظه دیگری یادم افتاد، وقتی از پله های اینجا افتاد یاد روزی افتادم که قرار بود با هنگامه سکس کنم.

نمی‌دونستم چی جلوی سایه رو می‌گیره، اون حتی با تجاوز هم داشت لذت می‌ساخت؛ یک تصمیم در این لحظه شاید منو از شر سایه خلاص کنه.

به سمت پنجره ای که رو به خیابون بود رفتم تا برای دیدنشون تسلط بیشتری پیدا کنم، شلوارم رو درآوردم و به سکس بهرام و سایه با دقت نگاه کردم، خودم رو جای بهرام و هنگامه رو جای سایه گذاشتم و کیرم رو توی دستم گرفتم و زیر لب اسم هنگامه رو تکرار میکردم و کیرم رو میمالیدم.

چشمای سایه گرد شده بود و داشت منو نگاه می‌کرد، بهرام کاملا مسلط روی سایه افتاده بود و نمیذاشت تکون بخوره.

جق زدن رو ادامه دادم و تو ذهنم هنگامه رو به یاد آوردم، سایه جیغ های متفاوتی می‌کشید و دائما می‌گفت:
-نه… تمومش کن…

بهرام که از زجه زدن و التماس های سایه بیشتر لذت می‌برد تلمبه‌های محکم تری میزد تا سایه دردناک تر التماس کنه:
-آره جنده… التماس کن… التماس کن…

سایه سراسر خشم شد و چهره وحشتناکی گرفت، با زدن ضربه‌ای به بهرام تونست کمی اونو از خودش دور کنه، بهرام از این قدرت یهویی و زیادی که سایه پیدا کرد جا خورد و اول کمی به عقب رفت ولی سعی کرد دوباره سایه رو بگیره:
-کجا میری جنــ…

سایه فورا چرخید رو به بهرام و با مشت کوبید تو صورتش و از جاش بلند شد، به طرفم حمله کرد و فریاد زد:
-جقی احمق…

من از ترس به عقب رفتم و چسبیدم به پنجره، سایه از شدت خشم قرمز شده بود و توی بازو هاش قدرت زیادی بود با یه سیلی به من چنان سرم به پنجره برخورد کرد که شیشه‌هاش خورد شد و ریخت؛ یک لحظه دنیا دور سرم چرخید، ولی منم سراسر خشم شده بودم:
-دیگه ازت نمی‌ترسم.

سعی کردم منم بهش مشت بزنم اما اون پیش دستی کرد با هر دو دست منو هل داد تا از پنجره به بیرون پرتاب بشم، توی اون لحظه سایه با نفرت نگاهم می‌کرد و زیر لب گفت:
-دیگه بهت نیازی ندارم

من سر و ته به سمت پایین در حال سقوط بودم و تمام خاطراتم رو جلوی چشمام میدیم:

صدای رامین:
-اینا خارجین‌ها… ممد می‌گفت زنای ایرانی همشون سیاهن.

صدای سایه وقتی تو باغ بودیم:
-می‌خوای بهت بگم همین الان بابات داره کیو انگشت می‌کنه؟

صدای مادرم:
-نوید کجا بودی؟

تصویر اون زن که داشت خودشو میشست

صدای هنگامه وقتی برای اولین بار سوار ماشینم شد:
-آقا تورو خدا… تورو خدا حرکت کن… هرچقدر بخوای میدم فقط گاز بده…

صدای هنگامه وقتی فهمید دروغ گفتم:
-شعار نده لطفا… هیچکس تو این شهر بخاطر انسانیت هیچ‌کاری نمی‌کنه.

تصویر هنگامه تو بغلم وقتی گذشته رو تعریف کرد:
-هیششش… آروم باش… من پیشتم… مواظبتم.

صدای هنگامه شب تولدم:
-جدا از اینا… مدتیه که… یه حسی… درونم… هر روز… با دیدنت… فوران می‌کنه…
-هر بار که میبینمت… دست و پامو گم می‌کنم.

صدای خش‌دار و ترسناک سایه:
-اینم از شمع تولدت… فوتش کن.

صدای سایه:
-هنگامه رو نکشتم… جسمش رو قرض گرفتم.

به کف آسفالت نزدیک تر شدم و ناگهان جهان تاریک شد.

دنیای تاریک

خودم رو نمی‌دیدم، اما متوجه شدم که روی جایی نشسته ام؛ روی یه چیزهایی بودم که برام قابل فهم نبود.

حس می‌کردم دست یه آدم بدنم رو گرفته و لمس می‌کنه، اضطراب گرفته بودم و قلبم تند تند میزد، هرچه می‌گذشت دست‌های بیشتری لمسم می‌کرد و متوجه اعضای دیگه ای از بدن آدمهایی که اطرافم بودن می‌شدم.

صداهایی کم کم به گوش می‌رسید؛ صداهایی که شبیه صدای ماچ ملوچ بود، انگار که آدمهایی که فقط حسشون می‌کردم اما نمی‌دیدمشون درحال خوردن بودن.

کمی بعد صدای دست زدن شنیده می‌شد، اما با دقت بیشتر متوجه شدم صدای دست نیست، بلکه بدن لخت دونفر در حال برخورد بهم دیگه است.

دیالوگ‌هایی به گوشم رسید، درخواست‌ها و التماس‌ها برای سرعت بیشتر و تکرار عمل.

حرارت بدنم بالا رفته بود، احساس ورود خروج کیرم داخل چیزی رو حس کردم.

جایی که ایستاده بودم روشن تر شد و متوجه شدم زنی در حال ساک زدن کیرم هست، نگاهم که کرد متوجه شدم زن خارجی موطلایی هست که سالها پیش عکسش رو دیدم.

فضا روشن تر می‌شد و آدمهای اطرافم رو می‌تونستم ببینم، همه لخت بودن و تماشون رو می‌شناختم.
تمام آدم‌های زندگیم در یک مکان داشتن باهم سکس می‌کردن، از رامین و باقی دوستام تا تمام اقوامم از بابام و دخترخالم تا داییم و مادرم؛ حتی اون زن ناشناسی که توی باغ حموم می‌کرد؛ محسن و دوستش و هنگامه.

همه در یک سکس گروهی مشغول گاییدن هم بودن که صدایی منو از هپروت بیرون کشید:

صدای مادرمم بود که از پشت درب حموم می‌آمد:
-نوید… داری تو حموم چیکار می‌کنی؟

تو ذهنم از خودم پرسیدم:
-یعنی همش کابوس بود؟

درب حموم رو که باز کردم جای مادرم، سایه ایستاده بود:
-تو کابوس نمیبینی… من جسم تو رو هم قرض گرفتم… حالا تا ابد اینجایی.

قبل از اینکه دهنم رو باز کنم متوجه شدم به همون مکان برگشتم، آدم های اطرافم لخت و درحال سکس بودن و از منم می‌خواستن که مشارکت کنم.

این کابوسی بود که تموم نمی‌شد.

این کابوس هرگز تموم نمی‌شد.

پایان.

نوشته: میدنایت

بازدید 19,679

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “دنیای تاریک (۳ و پایانی)”

  1. امیدوارم اونایی که سواد، شعور و فهم تشخیص داستان خیالی/فانتزی رو دارن، از خوندن هر سه قسمت لذت برده باشند؛ اونایی هم که فرق “داستان خیالی” با “خاطره توهمی” رو نمیفهمند با ترک خودارضایی به اون شعور برسند که تفاوت رو تشخیص بدهند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید