در جستجوى گنج (قسمت آخر)

ضربان قلبش بروى سينه ام سنگينى ميكند. چشمهايم بسته است. احساس ميكنم ريش هاى بلند و زبرش پوست صورتم را خراش ميدهد و نزديك گوشم زمزمه ميكند «كجا ميخواستى فرار كنى عزيزم» فقط مى توانم جيغ بكشم «ولم كن عوضى» اما بى فايده است. هرچه بيشتر تلاش ميكنم حريص تر ميشود. با ولع خاصى سينه ام را لمس ميكند و ناگهان جورى فشار ميدهد كه يك آن نفسم بالا نمى آيد و با چشمهايى گرد شده صدايش را مى شنوم «دردت گرفت عزيزم!» بغض كرده ام و مرگ تنها آرزويم است. هيچ راه نجاتى نيست، نااميد و بى حركت به ياد حرف هاى پسرك ميافتم؛ او كه مى دانست چه سرنوشت شومى در انتظارم است، چرا مانع خودكشى ام شد… با فكر كردن به او ناخودآگاه نور ضعيفى از اميد در قلبم حس مى كنم و نگاهم به سمت در ميچرخد. درمانده ميان بيم و اميد. منتظرم پسرك با ضربه اى به در وارد اتاق شود… اما نه، هرگز اين اتفاق نخواهد افتاد، به خودم دروغ ميگويم، احمقم كه دلم را به اين اميدها خوش كرده ام.
لاشخورپير با لبخند چندِش آورى به من زل زده و دستش به آرامى روى بدنم حركت ميكند و ميان پاهايم متوقف ميشود. بى اختيار جيغ ميكشم «نـَـــ…»
شوكه شده ام و سعى ميكنم او را به عقب هول بدم. ديوانه وار ميخندد و زبانش را بشكل تهوع آورى نزديك لبهايم تكان مى دهد. سرم را ميچرخانم و به كوزه اى كه در فاصله كمى قرار دارد خيره مى شوم. گردنم خيس و لبهايش كنار گوشم با لذت آه ميكشد. آخرين فرصت. به طرف كوزه خيز برمى دارم و با تمام وجود به پشت سرش ميكوبم، نعره ميزند و خون از ميان تارهاى خاكسترى و بلند موهايش جارى مى شود. لحظه اى گيج، و بيهوش برويم ميافتد…
با عجله لباس مى پوشم و از خانه بيرون مى روم. قبل از اينكه به هوش بيايد بايد ازينجا دور شوم اما بى اختيار مى ايستم و نگاهم به قبر پدر يخ ميزند؛ چقدر لحظه ى وداع سخته، شايد هيچگاه نتوانم به اينجا بازگردم. با صورتى پُر از اشك براى آخرين بار خاكش را ميبوسم، ياد او هميشه در قلبم خواهد ماند و بطرف دهكده حركت ميكنم…

×فرار از قلعه

بخاطر فرار از قلعه به نفس نفس افتاده ام و كم كم قدم هايم آهسته تر مى شود. خطرى تهديدم نمى كند اما هنوز صداهاى وهم آلود قلعه در گوشم زوزه ميكشند و با نگرانى به اطراف نگاه ميكنم؛ گم شده ام. اين اطراف فقط تپه هاى شنى است و بوته هاى خار كه با وزش باد در كوير جابجا ميشوند. هيچ نشانه و علامت مشخصى وجود ندارد. خورشيد دقيقا بالاى سرم قرار گرفته و تيغ نگاهش بدنم را ميسوزاند هرلحظه نااميد و بى رمق تر در شن هاى داغ پاهايم را ميكشم و در مسيرى نامعلوم قدم برميدارم، هرزگاهى با اسكلت حيوانى بزرگ روبرو مى شوم انگار زمان متوقف شده و دور خودم مى چرخم كه ناگهان به سنگ علامت دارى ميرسم. قبر پيرمرد است. چيزى نمانده از خوشحالى فرياد بزنم كه صداى جير جير درب اتاقك كه در اثر وزش باد باز و بسته ميشد باعث سكوتم مى شود. احساس خوبى ندارم. بطرف اتاقك ميدوم و چند لحظه بى حركت به مردى كه بدون لباس در اتاق افتاده نگاه ميكنم. بطرفش ميروم. خون زيادى از سرش رفته اما هنوز زنده است. اصلا نيازى به حدس و گمان نيست، مطمئنم چه اتفاقى افتاده. دقيق تر كه به او نگاه مى كنم چهره اش را مى شناسم؛ در دهكده اى كه نزديك همين حوالى بود او را ديدم و هنوز هم نگاه هاى مرموزش را به ياد دارم. ولى اينجا چه مى خواسته؟ نگرانى تمام وجودم را ميگيرد، دخترك كجاست؟ به طرف بيرون ميدوم و فرياد ميكشم «آتـريســا» اما هيچ اثرى از او نيست. كنار اتاقك موتورى را مى بينم كه تا قبل از اين متوجه اش نشده بودم و يك آن فكرى به ذهنم ميرسد…

صداى موتور بلندتر از حد معمول است. قبل از حركت لحظه اى مكث ميكنم و در امتداد كوير بدنبال مسير ميگردم. لحظه اى سردرگمم. جالبه! تا زمانى كه مجبورم نباشم از مغزم استفاده نميكنم! دخترك حتما به سمت دهكده رفته، راه ديگرى نداشته. دهكده در انتهاى جاده اصلى واقع شده و از آنجا به اين طرف تا فرسنگ ها جز كوير و شن هاى داغ چيز ديگرى نيست. حركت ميكنم. وزن موتور به نسبت موتورهاى ديگر سنگين تر است و براى گرفتن فرمان مجبورم به جلو خم شوم. سرعت سرسام آورش ترغيبم ميكند تا بيشتر گاز بدهم، غرش وحشتناك اگزوزش به حديست كه سكوت و آرامش دلنشين كوير را جـِر داده است! و هيجان سرعت تنها چيزيست كه از آن سير نمى شوم. پشت سرم طوفانى از شن درست شده و باد بشدت به صورتم ميزند و گوشهايم را كيپ كرده، پلكهايم را تا جايى كه ديد داشته باشم بسته نگه مى دارم و ديوانگى در كوير به حدش ميرسد…
پس از دقايقى كوتاه، ديگر هيچ هيجانى در كار نيست. فكر كردن به دخترك لحظه اى رهايم نميكند. هيچ اثرى از او نيست. احساس گناه در قلبم به تندى فرياد ميكشد و هرآن بيشتر خودم را سرزنش ميكنم. نگرانيم نسبت به دخترك طبيعى نيست. اين را ميدانم. شايد اگر بجاى او شخص ديگرى بود اصلا برايم اهميتى نداشت همانطور كه تا بحال اينگونه بوده اما احساسم به او فرق ميكند، قابل توصيف نيست، حتى خودم هم درك نمى كنم اين چه احساسيست كه حاضرم براى پيدا كردنش تمام كوير را زير پا بذارم، نميدانم، اما هر چه هست، احساس مزخرف و عذاب آوريست…

×پيشنهاد يا دهكده

در مسير دهكده با سرعت يكنواختى قدم برميدارم و سعى ميكنم تمام خاطرات تلخ گذشته را فراموش كنم، هرچند غير ممكن است ولى نمى خواهم آنها را بياد بياورم و آرزو ميكنم تمام اين اتفاق ها فقط كابوسى غم انگيز باشد. افسوس. مى دانم كه خواب نيستم و مطمئنم هيچ كابوسى به اندازه واقعيت تلخ نيست…
راه زيادى تا دهكده مانده اما اصلا براى رسيدن بى تاب نيستم، از آنجا به بعد تازه سختى هايم آغاز ميشود ولى نميخواهم مشكلات آينده را به دردهاى حال حاضرم اضافه كنم و صبر ميكنم تا زمانش برسد و بعد برايشان غصه ميخورم. يكى پس از ديگرى. فكر و خيال تمامى ندارد و يك آن صدايى بگوشم ميرسد كه هرلحظه بلند و نزديكتر ميشود. صداى موتور ژينگن برن است. اگر اينبار به دامش بيافتم هيچ راه فرارى ندارم. سراسيمه بدنبال جايى براى مخفى شدن ميگردم اما بشكل نااميدكننده اى در اطرافم چند بوته ى خار وجود دارد. به ناچار پشت يكى از آنها پنهان ميشوم و همزمان صدايى شبيه وووو بسرعت از روبرويم عبور ميكند. لحظه اى جز گرد و خاك چيزى نمى بينم. اما انگار در حال دور زدن است، حتما من را ديده. براى رسيدنش صبر نميكنم و با تمام وجود ميدوم. دقيقا پشت سرم است «آتريسا… صبركن» از كنارم رد مى شود و راهم را مى بندد. با ديدن پسرك انگار دنيا بهترين هديه اش را به من داده ولى آنقدر ترسيده ام كه نمى توانم جلوى لرزش بدنم را بگيرم. بطرفم مى آيد «آتريسا چه اتفاقى افتاده؟» نگرانى در چشمهايش موج ميزند. زبانم قفل شده و بدون هيچ حرفى به او نگاه مى كنم. منتظر جواب است اما اين حرفى نيست كه بتوانم به زبان بياورم. بغض لعنتى گلويم را فشار مى دهد، نميخواهم گريه كنم. اين را ميفهمد و دستهايش را در لا بلاى موهايم ميبرد و سرم را به سينه اش ميرساند. حس ميكنم اينجا اَمن ترين جاى دنياست و ديگر اختيار اشكهايم را ندارم…
كمى بعد با ريتم ضربان قلبش آرام تر شده ام و نگاهم ازبين دكمه هاى نيمه باز پيراهنش به كلمه اى لاتين كه روى سينه اش خالكوبى شده، ميرسد. حرف ها را بريده بريده تلفظ ميكنم آ… ر… ي… و… و آهسته ميگم «…آريو» پسرك كه انگار اصلا حواسش نيست ميگه «هوووم» خودم را از او جدا ميكنم و به چهره ى در هم رفته اش زل ميزنم؛ رفتارش خيلى عجيب شده بقدرى ناراحته كه انگار لاشخورپير قصد داشته به او تجاوز كنه! و براى اولين بار! لبخند ريزى روى صورتش نقش بسته. احتمالا سرش به جايى خورده! و همچنان به من خيره شده. از طرز نگاهش ناخودآگاه خندم ميگيره تا بحال او را اينطور نديده بودم. چهره اش واقعا دوست داشتنى شده و همچنين، خـِنگ! طاقت نميارم و بى اختيار با خنده ميپرسم «چرا اينجورى نگام ميكنى؟» با حالتى كه انگار از خواب پريده، جواب ميده «چطورى؟» شادى ها زودگذرند. نمى توانم به آنچه گذشته بى تفاوت باشم جورى كه هنگام گفتن كلمات صدايم ميلرزد «مُرد؟» با حالتى عصبى جواب ميده «بايد مى كشتمش» سرش را پايين مياندازد و خشم را در سكوت فرياد ميزند. فكر نمى كردم اين مسئله تا اين حد براى او اهميت داشته باشد و با صداى آرامى ميگويد «متاسفم… من نبايد تنهات ميذاشتم» قدرت درك اين حرفها را از جانب او ندارم اما نمى خواهم بيشتر از اين خودش را ناراحت كند. من به هيچ وجه او را مقصر نمى دانم. روبرويش ايستاده ام، فاصله اى بينمان نيست و درحالى كه با شيطنت موهايش را بهم ميريزم، مجبورش ميكنم به من نگاه كند و با خنده ميگم «زشت!!!» جاذبه اى در وجودش هست كه بى اختيار به سمتش كشيده ميشم، قلبم تندتر از قبل ميزند و از گرمى نفسهايش بروى گونه ام، پلكهايم بسته مى شود و چيزى نمانده به لبهايش برسم كه با مانعى بزرگ برخورد ميكنم. ترديد دارم. از او فاصله مى گيرم «من بايد برم» از تغيير ناگهانى رفتارم تعجب كرده ولى اصلا بروى خودش نمياره. بى تفاوت و سرد. ظاهرش كه اينجوريه. ميپرسه «كجا؟» سريع جواب ميدم «دهكده» از حالت چهره اش نميشه به احساسش پى برد و دوباره ميپرسه «بعدش؟» حرفى نميزنم، حرفى ندارم كه بزنم، جورى مِن مِن ميكنم كه حتى خودم هم نفهميدم چى گفتم «م. . . بعد. . . . د. . . . . بعدش. . . . .خ . . . .ميرم» جرات نگاه كردن به او را ندارم. بدجورى شاكى شده و قبل ازينكه حرفى بزنه سريع ادامه ميدم «خوب يه چيزى ميشه ديگه» تمام نفسم را با صدايى شبيه هووو از دهنم بيرون ميدم و با لحن محكمترى صحبت ميكنم «من ديگه نميتونم به اون خونه برگردم… مجبورم… خودم هم از راهى كه ميرم مطمئن نيستم حتى نميدونم بعدش كجا بايد برم يا اصلا چيكار ميخوام بكنم، ولى چاره اى نيست… تو تاريكى رفتن بهتر از تو تاريكى مُردنه» واقعا بايد احمق باشم كه فكر كنم تحت تاثير حرفهام قرار گرفته چون همين الان با بلندترين صدايى كه ميتونه ايجاد كنه در حال فرياد كشيدنه «آتريســــــا» جانم عزيزم! براى مُردن عجله ندارم وگرنه حتما بلند ميگفتم!
كمى به اعصابش مسلط ميشه و ادامه ميده «من پيشنهاد بهترى برات دارم» به حرفى كه ميخواد بزنه فكر ميكنه، شايد هم من اشتباه ميكنم ولى هرچه هست در حال حاضر سكوت كرده و حرف نميزنه. يك قدم به طرفم مياد و ميگه «به گنج خيلى نزديك شدم-» -و تمام اتفاقهايى كه در قلعه افتاده را مو به مو تعريف ميكنه؛ از حركت سايه ها، صداهايى كه شنيده و چشمهاى قرمزى كه روى ديوار قلعه ظاهر شده. از ترس جيك نميزنم، وحشت زده به حركت لبهايش نگاه ميكنم و منتظر وقفه اى در حرفهايش هستم تا سريع بگم، ديدى گفتم! يك آن نفس عميقى ميكشه و قبل از اينكه ادامه بده ميگم «ديدى گفتم قلعه نفرين شده است!» با سر تاييد ميكنه «تو درست ميگفتى… ولى الان چيزى كه مهمه گنجه… الان ديگه مطمئنم گنج همونجاست و من به هيچ عنوان نميخوام از دستش بدم برام مهم نيست چه اتفاقى ميافته… من اون گنجو ميخوام» حرفش را قطع ميكنم «تو عقلتو از دست دادى… آريو ميميرى! مثل تمام كسايى تا بحال تو قلعه ناپديد شدن» بى تفاوت جواب ميده «من چيزى براى از دست دادن ندارم» لحظه اى چشمهايش از هيجان برق ميزنه و تند تند كلمات را پشت سرهم ميچينه «ولى من براى خودكشى اونجا نميرم… مطمئنم با گنج ازون قلعه بيرون ميام اگه-» لحظه اى سكوت «-اگه تنها به قلعه برم هرلحظه امكان داره غافلگير بشم بايد يه نفر همراهم باشه… اگه با من به قلعه بيايى حتما موفق ميشيم» صداى جيغ زدنم آنقدر بلند هست كه اين فكرو از سرش بيرون كنه «چى!!! اگه بميرم هم پامو تو اون قلعه نميذارم»

×چند دقيقه بعد

آريو مثل ديوانه ها ميراند. صد مايل در ساعت! باد زوزه مى كشد. منظره هاى كوير پيش چشمم محو و نامشخص اند. هيچ فرصتى براى حرف زدن نيست. در تمام مسير صورتم را پشت آريو چسبانده ام و از ترس جانم از او جدا نمى شوم. بلاخره وقتى به قلعه مى رسيم سرعتش را كم ميكند و قبل از دروازه ى اصلى مى ايستد. كاش پيشنهادش را قبول نكرده بودم! ضربان قلبم سريع تر از حالت عاديست و از همينجا خطر را احساس ميكنم. با اينكه تا بحال چندين بار به اينجا آمده بودم ولى هيچوقت همچين احساسى نداشتم. نبايد به قلعه بريم، مى خواهم اين را به آريو بگويم اما زبانم از ترس بند آمده و خيره به مجسمه اى سياه و بزرگ نگاه مى كنم كه شبيه هيچ موجودى كه تا به حال ديده ام نيست، پوزه اى شبيه به گرگ دارد و با گوشهاى نوك تيز و چشمهايى زرد رنگ كه انگار هرلحظه آماده ميشود تا از درون كالبد سنگى اش بيرون بيايد و با تبرى كه در دست دارد تكه تكه ام كند. آريو درحالى كه نگاهش داخل قلعه چرخ ميزند ميگويد «همچى بستگى به خودمون داره ميتونيم مثل دوتا آدم بزدل از اينجا فرار كنيم و بقيه عمر با حسرت امروز به حماقتمون لعنت بفرستيم-» با لحنى پرسشگرانه ادامه ميده «-ما كه واسه اين اينجا نيستيم؟» پشت ديوارى از سكوت مخفى شده ام و حرفى نميزنم. سوال سختيه. به رفتن فكر مى كنم. به دهكده. اما او را محكمتر از قبل ميگيرم و صداى موتور در فضاى قلعه مى پيچد و به گودال مى رسيم. آريو بسرعت دست به كار ميشود و من همچنان گيج و مبهوت به او نگاه ميكنم. لحظه اى مى ايستد «بهتره آمادگى هر اتفاقى رو داشته باشى، شايد مجبور بشى منو اينجا بذاريو فرار كنى» وسط حرفش ميپرم «من اينكارو نميكنم» سرى تكان مى دهد «آدمها تحت فشار دست به هر كارى ميزنن… ولى ازت ميخوام كه اينكارو نكنى نبايد تنهام بذارى، حداقل تا وقتى كه مجبور نشدى-» صدايش را بالا ميبرد تا نتوانم حرفش را قطع كنم «-من بهت اعتماد دارم كه الان اينجايى پس فقط خوب به حرفهام گوش بده… تا وقتى كه من تو گودالم بايد كاملا حواستو جمع كنى و هر وقت احساس خطر كردى سريع به من اطلاع بدى» براى اينكه مطمئن شود فهميدم دوباره تكرار مى كنه «فقط وقتى كه خطر جدى حس كردى… آتريسا نميخوام سر هر چيز مسخره اى منو از گودال بيرون بكشى، ميدونم سخته، اين قلعه طلسم شده است و موجوداتى اينجا هستن كه از گنج محافظت كنن» لبخند ميزنه «اما لازم نيست از چيزى بترسى من نميدونم چه اتفاقى قراره بيافته… شايد هم اصلا اتفاقى نيافته» با دلهره ميپرسم «اگه بيافته چى؟» لبخندش را حفظ كرده و خونسرد جواب ميده «احتمالش هست… شايد هم بدتر از اون» حرفش را نيمه كاره رها ميكنه و با لحن اطمينان بخشى ميگه «از الان خودتو نگران اتفاقهايى كه شايد در آينده بيافته نكن… در هر صورت من اينجام نميذارم آسيبى بهت برسه پس فقط كارى كه بهت گفتمو انجام بده»

×يك ساعت بعد

خيلى عادى قدم ميزنم. هيچ خبرى از موجودات عجيب و غريب نيست، كم كم به اين فكر ميافتم كه آريو حتما خيالاتى شده. از اين بابت احساس خوبى دارم به هرحال هنوز زنده ام. زمانى فكر مى كردم هيچ چيزى نمى تواند باعث ناراحتيم شود. شايد هم معنى واقعى ناراحتى را نفهميده بودم. اما دوست دارم همان آتريساى سابق باشم. بى دليل شاد. واقعا ميشه در اوج ناراحتى هم لبخند زد. امتحان كن.
با نگاهى به گودال آريو را صدا ميزنم «اون پايين خوش ميگذره!» نفس نفس ميزنه و بدون اينكه به من نگاه كنه ميپرسه «اوضاع مرتبه؟» جوابش را با آواز خواندن ميدهم «همچى آرومه… من چقدر خوشحالم» اما آريو مثل هميشه آماده ى ضدحال زدنه «زياد هم خوشحال نباش اين آرامش هر لحظه امكان داره از بين بره» ميخوام بگم كه خيالاتى شده و حسابى بهش بخندم ولى ترجيح ميدم مزاحم كارش نشم، ميدونم حتما عصبى ميشه، مثل سگ! صداى آريو بلند ميشه «به چى ميخندى؟» ميگم «به سگ! نه نه… چيزه… هيچى تو به كارت برس» براى اينكه مانع سوال پرسيدنش بشم دوباره شروع ميكنم به آواز خواندن. با صداى بلند! «همچى آرومه… تو به من دل بستى… اين چقدر خوبه كه تو كنارم هستى-» نمى توانم صاف بايستم و دستهايم را باز ميكنم و آهسته دور خودم ميچرخم «-تشنه چشماتم منو سيرابم كن… منو با لالايى دوباره خوابم كن… بگو اين آرامش تا ابد پابرجاست… حالا كه برق عشق تو نگاهت پيداست…» صدايم بلندتر شده و همچنان ميچرخم و نگاهم دور تا دور قلعه چرخ ميخورد؛ مسير نگاهم از ستون ها رد ميشود و بعد به ديوار بلندى كه امتدادش به دروازه ى قلعه ميرسد و دوباره با ديوارى مشابه و موازى به محوطه قلعه و درب چوبى بزرگ كه تنها وروديه تالار اصلى قلعه است و بعد از آن پنجره هاى عمارت قرار دارد، سريع تر مى چرخم و به گودال كه ميرسم، همچنان آواز ميخوانم و تصاوير جلوى چشمهايم تكرار ميشود؛ ستون ها، ديوار، درب چوبى، پنجره ها، ستون ها، گودال، ستون ها، ديوار ، درب چوبى، چشمهاى سياه، ستون ها، گودال و يك آن قلبم از جايش كنده مى شود. پشت پنجره ايستاده بود؛ مردى لاغر كه رنگ پوستش به قرمزى ميزد. چهره اى غير انسانى داشت و سرش بزرگ تر از هر آدم معمولى ديگر بود. استخوانها بشكل وحشتناكى از زير پوستش بيرون زده بودند و چشمهايش، گرد، بزرگ و بدون هيچ سفيدى، كاملا سياه و ترسناك. پاهايش با زمين تماس نداشت و معلق در هوا شناور بود. نمى توانم از جايم حركت كنم، انگار از ترس فلج شده ام و هرآن احتمال ميدهم كه از پشت بهم حمله كنه. ناگهان صداى هراس آورى نزديك ميشه
اووووووووووووووو

جيغ ميكشم. چشمهايم بسته است كه از پشت شانه ام را ميگيرد. بايد فرار كنم اما دستهايش را به كمرم ميرساند تا مانع حركتم شود براى دفاع از خودم دستهايم را بى هدف به سمتش پرتاب ميكنم اما ضربه هايم روى او تاثيرى ندارد و به حدى نزديك شده كه صدايش زير گوشم مى پيچد «آتريسا» بى اختيار چشمهايم باز مى شود و ميبينم در آغوش آريو هستم. از نفس افتاده و ضربه هايم چند جاى صورتش را قرمز كرده. رهايم ميكند و فرياد مى زند «تو قرار بود نترسى» حرفش را ادامه نمى دهد. عصبى است و دستى به گونه انش مى كشد كه حسابى قرمز شده. با حالتى ميان خجالت و ترس به او نگاه مى كنم و صدايم ميلرزد «پشت پنجره داشت نگام ميكرد با چشماى خودم ديدمش» بر خلاف تصورم با صداى آرامى شروع به صحبت ميكنه «من از تو ناراحت نيستم… خودم اشتباه كردم… بايد ميفهميدم كه از عهده ى اين كار بر نميايى… هر كسى هم جاى تو بود نميتونست… خودخواهى منو ببخش… احساس كردم بهت نياز دارم، نه حتى واسه پيدا كردن گنج، نه… بخاطر خودم… مثل ديوونه ها تو كوير دنبالت ميگشتم، حتى يه لحظه هم نمى تونستم بهت فكر نكنم انگار زنده بودم تا فقط تورو پيدا كنم و وقتى ديدمت ديگه نمى خواستم از دستت بدم» قبل از اينكه معنى حرفهايش را درك كنم ادامه ميده «ولى ديگه لازم نيست اينجا بمونى… نميخوام به تو آسيبى برسه… ازينجا برو» برق اشك در چشمهايش حلقه ميزنه و صورتش به سمت گودال ميچرخه. باوركردنى نيست! اصلا باوركردنى نيست. «آريو؟» با صداى گرفته اى جواب ميده «برو آتريسا… همين الان از اينجا برو» ولى من نمى خواستم تنهاش بذارم «اما آريو-» مكث كوتاهى مى كنم «-من هيچ جا نميرم» فكر كنم جوگير شدم! لبخند كجى ميزنم و به چشمهايش خيره نگاه مى كنم و مثل يك بازپرس خـِنگ از او بازجويى مى كنم «نكنه گنجو پيدا كردى؟ راستشو بگو؟ ميخواى منو دست به سر كنى؟ آريو؟» خندم ميگيره و ادامه نميدم. انقدر بهم نزديك شده كه هر لحظه احساس ميكنم الان تو بغلش محكم فشارم ميده و لبهامو ميبوسه كه ناگهان بطرف گودال برميگرده و از من دور ميشه. تلافى كرد؟
بدون اينكه بايسته با لحن خشكى حرف ميزنه «حالا كه تصميم گرفتى بمونى، پس مثل قبل ادامه ميديم» و به كندن گودال مشغول ميشه. وحشت زده به پنجره ها نگاه ميكنم. تنهايى و ترس دوباره به سراغم آمده درهمان لحظه لرزش خفيفى زير پايم احساس مى كنم و همزمان آريو فرياد ميزند «گنج… گنجو پيدا كردم» لرزش زمين بيشتر شده. خودم را به گودال ميرسانم. آريو هيجان زده به صندوقچه اى در لابه لاى خاك اشاره ميكند و ناگهان صداى مهيبى كه شبيه به شليك گلوله است در قلعه مى پيچد…
آريو بسرعت از گودال بيرون مى آيد و صدايى آشنا بگوشم مى رسد «خانم كوچولو تو هم كه اينجايى» يك آن بدنم يخ ميزند. لاشخورپير در حالى كه اسلحه را بسمت آريو هدف گرفته، آرام نزديك مى شود و با نيشخند ميگويد «با زندگى خدافظى كن» جيغ ميكشم «نـَـــ…» و جلوى آريو مى ايستم، لاشخورپير با صداى بلند ميخنده «حالا حالاها با تو كار دارم به همين راحتى از دستم خلاص نميشى» آريو اصلا قابل كنترل نيست. سعى ميكنم جلويش را بگيرم كه صداى ژينگن برن متوقفش ميكنه «صبر داشته باش پسر… مگه نمى خواستى بفهمى رفيقت كجاست؟» آريو شوكه شده و با تعجب ميپرسه «تو از جيسون چى ميدونى؟» ژينگن برن با خونسردى جواب ميده «من همه چيزو ميدونم… مدتهاست از گنجى كه داخل اين قلعه است خبر دارم ولى جاى دقيقشو نميدونستم… تا اينكه شما به دهكده اومدين… شما جاشو بلد بودين… تعقيبتون كردم و منتظر يه فرصت مناسب شدم تا از شرتون خلاص شم-» صداى قه قهه لاشخورپير آزار دهنده است «-تا اينكه تو و جيسون بخاطر خستگى و گرما بجون همديگه افتادين… جيسون با ضربه اى كه به صورتش زدى به زمين افتاد… بطرفش مى رفتى كه يه لحظه سرت گيج رفت و بيهوش شدى… فرصت مناسبى بود… جيسون از خستگى ناى بلند شدن نداشت و قبل ازينكه متوجه حضور من بشه نگاهى به سرش كردم… و پرررق» آريو با عصبانيت از سر راهش كنارم ميزنه و بطرفش ميره، ژينگن برن آماده ى شليك شده و آخرين حرفى كه به ذهنم ميرسه «آريو نه… اون آشغال تورو هم ميكـُشه… اگه تو هم بميرى چه بلايى سر من مياد» شانه هايش پايين ميافته و لاشخورپير حرفهايش را مثل رگبار شليك ميكنه «آره به حرفش گوش بده… اگه اون روز آتريسا و پدرش مثل فرشته نجات نرسيده بودن الان پيش رفيقت خوابيده بودى» با سر اسلحه به جايى كه جيسون را خاك كرده اشاره مى كنه و آه ميكشه «حيف شد، جوون خوبى بنظر ميومد… من ﮐشتمش… كارى كه تو نتونستى انجامش بدى… اون شبى كه قصد كشتن آتريسا رو داشتى يادته؟ من پشت پنجره بودم… خنجر تو دستت ميلرزيد، قدرت كشتنشو نداشتى، تو ضعيفتر از اونى هستى كه لياقت گنجو داشته باشى… گنج يه آدم بى رحم ميخواد، اما تو نيستى، هيچوقت نتونستى باشى» ژينگن برن چند قدمى نزديك ميشه و با حالتى تهديدآميز اشاره ميكنه كه از سر راهش كنار بريم. آهسته از گودال پايين ميره و هشدار ميده «تكون بخورين شليك ميكنم» با تنفر به او خيره شده ام كه با يك دست، اسلحه را گرفته و با دست ديگر گنج را بيرون ميكشه كه يك آن با لرزش ناگهانى زمين تعادلش را جورى از دست مى دهد كه انگار زير پاهايش خالى شده و در باتلاق فرو ميرود. آريو بهت زده تكرار مى كنه «من اين كابوس رو قبلا ديدم… گنج تو دستهام بود، ميدونستم بايد بندازمش تا زنده بمونم… اما نتونستم از گنج دل بكنم» سريع بطرف گودال ميره و دستهايش را بطرف ژينگن برن دراز ميكنه «دستمو بگير… وگرنه گنج تو رو با خودش پايين ميكشه» ژينگن برن به گنج چسبيده و فرياد ميزنه «خفشوو…» سعى ميكنم مانع افتادن آريو به داخل گودال بشم، لاشخورپير كاملا در خاك فرو رفته و گودال بيكباره فرو ميريزه و او زير خروارها خاك ناپديد ميشه.
بعد از گذشت دقايقى، سكوت همجا را فرا گرفته و به اين فكر ميكنم كه كسى اين حرفها را باور نخواهد كرد. اما چه اهميتى داره، خودم هم ظاهر دروغينش را بيشتر از واقعيت درونش دوست دارم. نگاهى به اطراف مياندازم. آريو كمى دورتر به غروب دلگير خورشيد خيره شده، بدون اينكه حرفى بزنم كنارش ميايستم. دستهاى آريو دور كمرم حلقه ميشود «آتريسا بهتره ديگه ازينجا بريم» با كنايه ميپرسم «مگه گنجو نميخواى؟» لبخند ميزنه «من گنجمو پيدا كردم» ميخواهم به او هشدار بدم كه چه بلايى به سر ژينگن برن آمده ولى در نگاهش چيز ديگريست و لحظه ى بعد طعم لبهايش تنها چيزيست كه از اين دنيا ميفهمم و خودم را در آغوشش رها ميكنم قلبم انگار دوست داشتنش را فرياد ميزند و به معنى واقعى گنج پى ميبرم…
و تمام نشده!

آريو مدام حرف ميزند، فكرها و نقشه هايى كه براى آينده دارد را يك به يك برايم شرح مى دهد؛ يك زندگى رويايى! با خنده ميگم «خيلى خوش خيالى آريو… تو اصلا ميدونى اينايى كه گفتى چقدر هزينه داره؟» با اطمينان جواب ميده «فكر اونجاشم كردم» چشمهايش برق موذيانه اى ميزنه و كاغذ تا شده اى از جيبش بيرون مياره كه يكسرى خط و علامتهاى قديمى روى آن كشيده شده. حسابى گيج شده ام و با اشتياق خاصى توضيح ميده «آتريسا اين يه نقشه ى گنجه-» ديگر تحمل شنيدن از گنج را ندارم و فقط جيغ ميكشم تا صدايش را نشنوم و او همچنان ادامه ميدهد «-يه گنج بزرگ، دقيقا وسط صحراى آريزونا…»

پايان

آريزونا – فروردين٩٢

بازدید 9,240

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

88 پاسخ به “در جستجوى گنج (قسمت آخر)”

  1. واقعا عاليه. هر روز به داستانهاي جديد سر ميزدم تا قسمت 4رو ببينمش.نميدوني وقتي ديدم جقدر خوشحال شدم.خواهش ميكنم أكه داري باز هم بزار.قربانت آراز أز اورميه

  2. آريزوناي دوست داشتني بسيار زيبا بود مثل هميشهعيدتون مبارك زندگيتون مثل بهار سبزمعركه اي تو پسر =D>عاشقتم :Xسوء تعبير نشه يعني راستش عاشق داستان پردازي و نوع نگارشت هستم :”>در اين روز بهاري 5 قلب قرمز خوشرنگ امتياز ناقابل من براي اين داستان محشرراستش تو اين حال و هواي گرفته اي كه من دارم خوندن اين داستان از هر چي آرامبخش و قرص اعصاب موثرتر بود . مثل هميشه فقط با خوندن داستان هاي آريزوناي عزيزمه كه روحيه ميگيرم.خيلي كم پيش مياد پاي داستاني كامنت بزارم الان اين كارو فقط به رسم سپاسگزاري از اين نويسنده ماهر و عزيز كردم .راستي آريزوناي عزيز منتظر پرشان هستم با چشماي از حدقه دراومده 8}بابا چشممون به در خشك شد يعني ببخشيد چشممون به شهواني خشك شد از بس زل زديم تا داستان شما آپ بشه ولي انتظارتم مثل داستان هات شيرين و دلنشينهبازم سپاسگزاري هاي صميمانه بنده رو پذيرا باشيد :*

  3. خسته نباشی دوست عزیزواقعا از خوندن داستانت لذت بردم , هرچند که قسمتهای قبلش رو همین چند روز پیش خوندم اونهم موقعی که اسم جنابعالی رو پاش دیدم , راستش هرگز تتونستم با داستان قبلیت ارتباط برقرار کنم که البته اونهم از کج سلیقه ای بنده و اینکه هیچوقت دنبال خوندن سبکی به غیر از نگارش روان و به قولی محاوره ای نبوده ام وگرنه کار شما بینقص و قابل تقدیر بود , اما این داستان بسیار زیبا و ملموس بود طوری که هروقت شخصیت مرد داستان پا به قلعه میگذاشت من هم ناخوداگاه ترس رو تو وجودم احساس میکردم , امیدوارم در اینده هم شاهد کارهای زیبا و دلچسبتون باشم , چرا که جذابیت بخش داستانی سایت صرفامدیون شما و چندتا نویسنده خوب دیگه از جمله هیوا , سپیده , دکتر کامران و پژمان عزیز هستش

  4. یک گنج ديگه وسط صحرای اريزونا! وانسان سیری ناپذیر و طماع که هیچوقت متنبه نميشه و چه زود فراموش ميكنه که چه بلاها بخاطر بدست آوردن چيزي که ميخواد بر سرش اومده و.وقتی بهش رسید پوچ و تو خالی بود! اما! باز با حس خواسته ای ديگه تمام اون شکستها رو فراموش ميكنه وپیه همه ی سختیها رو به جون میخره خسته نباشي اريزونا خوشحالم که قسمت آخر داستانت روخوندم قبل از اينكه… بهرحال نمره کامل تقدیم شددوست خوبم

  5. امیر جان :این متحجر عقب مونده کاربری پروازی رو هم جعل کردهزیر داستان ماجرای جنده خونه رو بخونی متوجه میشیآریزونا جان میخونم نظر میذارم داداش

  6. امیر جان: سلام داداش گلمکاملا باهات موافقممتاسفانه این به ظاهر محترم بویی از انسانیت نبردهفکر میکنه اگه کاربری جعل کنه عقده هاش خالی میشهبا این عقب مونده ها شدیم 80میلیونمن نمیدونم این آقا کی هستش و نمیشناسمشو نمیدونم چه دشمنی با بانو اثیری و بانو پروازی و بقیه دوستان دارهمتاسفم واقعا

  7. دست گلت درد نکنه آریو نه ببخشید آریزونای عزیزداستانت که حرف نداشتقسمت قبلشو نخونده بودم دقایقی طولانی صرف کردم تا داستان و کامنتای زیاد زیرشو بخونم ولی خوب ارزششو داشتاینم که معرکه بود جالب انگیز تمومش کردیپر از جملات زیباگنجتم مبارک گنجی که نمیشه نصفش کنی و فقط سهم خودته نوش جونتاون یکیم که دوستان سهم میخوان آخه خودتم هیچی ازش گیرت نیومد وگرنه منم دستمو دراز میکردم5 قلب آبی تقدیم به شما به شرط سرعت در نوشتن داستانای بعدتون شاد باشید

  8. ﻏﺮﺵ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﻙ ﺍﮔﺰﻭﺯﺵ ﺑﻪﺣﺪﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺳﻜﻮﺕ ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶﺩﻟﻨﺸﻴﻦ ﻛﻮﻳﺮ ﺭﺍ ﺟـِﺮ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ!خوب بود خوشحالی بسهپاشو برو پرشانو بنویسباید خدمت جناب دیو مقدس عرض کنمنویسنده ترین:اریزونا

  9. درمورد داستان :بسیار زیبا و قابل فهم٬ فقط علی جان من انتظار بیشتری ازت داشتم. خیلی معمولی تموم شد. هرچند که همین نوع تموم شدن خیلی حرف ها برای گفتن داشت. ولی میتونستی پایان چالش برانگیز تری انتخاب بکنی که خیلی ها رو به فکر فرو ببره. احساس میکردم این اواخر داستان رو دور تند پخش شده و نتونستم با داستان جلو برم و جا موندم. این داستان سوژه بسیار زیبایی داشت که قدرت مانور زیادی به نویسنده میبخشید. ولی با مقداری عجله مثل بقیه داستان ها تموم شد. ولی دلیل نمیشه ازت تشکر نکنم و از ارزش زحمتی که کشیدی کم نمیکنه…پیرامون داستان :غلط های قبلی خیلی کم شده بود و نگارش و نمای داستان تقریبا بی نظیر بود. خیلی خوشحالم که برای نقدها ارزش قائلی!نتیجه گیری :خیلی وقت ها تموم زندگی و احساسمون رو پای کسی میگذاریم که فکر میکنیم رسیدن بهش بزرگترین گنجه. درحالی که اون به ظاهر گنج دنیوی مارو با خودش به اعماق خاک میبره… کاشکی همه ادما به گنجی که بغل دستشونه و هیچ وقت نمیبیننش نگاهی بیاندازن و قبل از اینکه از دستشون بره…

  10. خطاب به همه کسانی که منو می شناسنیکی داره با نام کاربری من،شخصیت منو زیر سوال می برهخواهش میکنم اگر خواستید مطمئن بشید که منم،برید تاریخ عضویت منو با شراره قلابی مقایسه کنیدبخدا دارم دیوونه میشم

  11. خطاب به همه کسانی که منو می شناسنیکی داره با نام کاربری من،شخصیت منو زیر سوال می برهخواهش میکنم اگر خواستید مطمئن بشید که منم،برید تاریخ عضویت منو با شراره قلابی مقایسه کنیدبخدا دارم دیوونه میشم

  12. داداش امیر دمت گرم واقعا عالی بود من که نهایت لذت رو بردم منتظر قسمتهای دیگه پرشان دوستم نیست هستم امیدوارم که بتونی دوباره خنده رو به لبهایمان بیاریموفق باشی

  13. از گنج هر چه يافتى از آن توست…در جستجوى گنج روايتى واقعيست كه به زبان تخيل درآمده. در نوشتن، محدوديت بى معناست، موضوع هرچه باشد مهم نيست، آنچه بى ربط تر است در كنار متضادش برجسته تر مى شود. از خيال به واقعيت ميرسم و عشق و نفرت را در كنار هم قرار ميدهم، غم و شادى، ترس، هيجان، نگرانى و هر آنچه انسان به آن احساس ميگويد، ميتوانى به آن بخندى يا بفكر فرو روى، انتخاب با مخاطب است من مسيرى برايش مشخص نميكنم هر طور كه به آن نگاه كنى به همان ميرسى و در انتها تشخيص خوب يا بدش هم با شما. ممنونم از اينكه وقت گذاشتيد.

  14. كاربران قلابى زن اثيرى و پروازى توسط ادمين حذف شدند.دوستان در صورت مشاهده همچين مواردى فقط فقط به ادمين پيام خصوصى بدن خواستار حذف اسپمر بشند

  15. عريضونا واسه پست بى ربطم ازت عذرخواهى مى كنم.لازم بود كه بقيه گوش زد كنمداستانتم وقت نكردم بخونم آخر شب ميامو نظرمو ميگم 😀

  16. زدايكستشكرسپيده جانممنون. اينجورى هم ميشه به قضيه نگاه كرد ولى بيشتر به نظر مياد كه يجور عادت شده واسش شايد هم واقعا بهش نياز داره كى ميدونه! ;-)سپيده جان آخرين جمله ات نگران كننده بود قبل از اينكه چى؟

  17. دوست خوبم آریزونای عزیزاول از هر چیز سال نو را بهت تبریک میگم و در این سال جدید بهترینها را برایت آرزو میکنم.دوم اینکه داستان را بسیار زیبا بستی و از خواندنش همچون قسمتهای پیشین لذت بردم.پیروز و تندرست باشیضمنا امتیاز کامل هم تقدیم شدPentagonU.S.Armyپژمان

  18. واااااااااااااااااااو ببین چه داستانی نوشتی که امام زاده بیژنم اینجا کشوندیدادا بیژن از زیارتتون خوشوقتمجناب من خسته نمیشم منم از خوندن کامنتاتون خسته نمیشم آخه عاشق این لحجه مریخی شما هستمباید تمرین کنم یادش بگیرمآریزونا متشکرم که کامنتمو جواب دادین حالا لطفا از این کامنت تشکر آمیزمم تشکر بفرماییدشراره جون ، زن اثیری نازنین و پروازی گلم آی لاو یو – وی لاو یو

  19. هه هه عريضونا اولى بى ربط نبود.بلكه خبر پايان دادن يك شر بود.بگذريم.داستانت جذاب و قشنگ بود.از اون داستانا كه وقتى تموم ميشه آدم ميگه حيف شد تموم شد.داستانت يه اشكال داره(بهتره بگم داشت) اونم اينه كه رشته داستان از دستت خارج ميشه.بعضى جاها نمى دونى بايد محاوره بنويسى يا ادبى!اين خيلى به چشم مياد.اگه خواستى اين سبكو ادامه بدى بايد رعايت كنى.اگه رعايت كنى بهترينى تو اين سبك

  20. من از ديروز كه داستانو خوندم هرچى خواستم ازت تشكر كنم سايت ديگه باز نشد تا همين الان

  21. علی آقا سلام…خیلی قشنگ شروع شد وزیبا هم تمام شد…یعنی نتیجه کاملا اخلاقی بود…همون که دادا هیوا گفت…بعضی ها میوه زیبا و قشنگ جلو دستشون رو رها میکنن و بدنبال میوه اغوا کننده چشم هرزه گردشون میرن و با کله از درخت زندگی بر روی فاجعه سقوط میکنن…گنج همون همسر فداکار کنارته،نه اون عروسکهای هرزه گرد خیابانی…شاید علت بنظر رسیدن ریتم تند قسمت آخر،کاهش تعلیق داستان از طرف خودته که در قسمتهای قبلی ما بهش عادت کرده بودیم…علی آقا اگه آتریسا گنج نهائی شماست…دادا من توصیه میکنم با همین یکی بساز و نمیخواد به صحرای آریزونا بری…

  22. عاقا از همه کسانی که از نظرم استقبال کردند و موافق بودند تشکر میکنم. امشب همه تون شام دعوتید. کلم پلو داریم!:Dعریض و نا… 😀 جان با حرفت موافقم. با امیرم موافقم.ولی جدا به نکته خوبی اشاره کردی! ممنون

  23. mamany فلذا بنده نیز از زیارتتون خشوقتم !مازی بعید چرا لیست سیاه ؟ :Dمن که گفتم وقت برنامه تقدبر از قهرمان رو بیشتر کنن ! 😀

  24. عاقا من از کلم پلو بدم میاد…برا همین با این قسمتش موافق نیستم…اصن از ترس کلم پلو با امیر هم موافق نیستم…

  25. درود جناب آریزونا؛داستان را مطالعه کردم بسیار خوب بود همان طور که قبلن هم گفتم نوشته های شما از سطح عمومی و متوسط داستان هائی که اینجا ارسال می شود بسیار بالاتر قرار می گیرد و این جای تقدیر دارد و صد البته این امر باعث بدون ایراد بودن کاملِ نوشته های شما نمی شود یکی از ایرادات -همانطوری که یکی از کاربران دیگر هم به آن اشاره کرده بود- در رفتن سر رشته ی کار در مرز میان محاوره و یا کلاسیک نوشتن از دست نویسنده است البته این ایراد بسار کم پیش آمده و شما با قلم توانا و هنرمندی و احاطه ی تان بر ادبیات در غالب موارد مشکل را به خوبی جمع و جور کرده اید و بعضی ایرادات خیلی کوچک دیگر ولی در مجموع نوشته های شما زیبا و حساب شده و نوین هستند ، که من به شخصه از خواندن آنها بسیار لذت می برم. و سر ِ آخر…“ما خیلی مخلصیم جناب آریزونا”این هم اشاره ی طنز آلودی بود به بحثی که خیلی وقت پیش با هم داشتیم و اتفاقن بعد از آن من به شما ارادتی خاص پیدا کردم.نیک روز باشید و نیک فرجام، ایدون باد

  26. اما من کلم پلو دوست دارم البته با کلم بنفش شام نخوردم آقا هیوا منتظر کلم پلو بودمباشه رای با کلم پلو جمع کن میتونی اما بعدش انکار نکنی

  27. اما من کلم پلو دوست دارم البته با کلم بنفش شام نخوردم آقا هیوا منتظر کلم پلو بودمباشه رای با کلم پلو جمع کن میتونی اما بعدش انکار نکنیآقایونی که کلم پلو دوست ندارن مثل همسر عزیزم لطفا هزار بار بنویسن کلم پلو کلم پلو

  28. djshahvatتشكرhjhزنده باشى ممنونmamanyامام زاده بيژن عزيز قبلا بيشتر ازين به ما سر ميزد يه بارم با كله زد كه هنوز جاش مونده! ;-)كلم پلو X(

  29. با اجازه ادمین جان(بابا چاخان) و اریزونا:دوستان عزیز بکن تو سال نو رو به همتون تبریک میگم امیدوارم همگی امسال پیشرفت کنیم،دروغ کمتر بگیم(حالا نمی خواد اصلا دروغ نگین) و سأی کنیم یک مقدار هر چند اندک! وجدان داشته باشیم.پسرای عزیز بکن تو:امیدوارم که با اهداف بد[!] داستان نخونید، ورزش کنید تا سالم باشید عمل کفدستی رو کم کنید(بازم نمیخواد کامل ترک کنید)دخملای بکن تو: امیدوارم کل کارای غیر مجازتون[!] محدود به همین بکن تو باشه و توی زندگی سربه راه باشید.همگی سال خوبی داشته باشید.

  30. به به بزارید ببینم خوابم یا نه؟ نه مثل اینکه جدی جدی بیدارم. این اریزونای خودمونه اومده داستان گذاشته. بابا تو که قاییدی همه ما رو تا داستانو بذاری البته حالا تو کامنتا خودتم مورد قایش بچه ها قرار خواهی گرفت(که چرا اینقدر دیر؟)در مورد داستان: هر بار می اومدم بکن تو اولین کارم این بود که ببینم اپ کردی؟ فکر کنم بهترین داستان یک سال گذشته بود. عالی بودی و ارزش اینهمه انتظار رو داشت.راستی از اینکه گفتی یه گنج بزرگ[!] وسط اریزونا یه لحظه شک کردم که دختری!!!اما بعد که به واژه (بزرگ)دقت کردم متوجه شدم که شک بیخودی بود خلاصه که گنج بزرگی که وسط تو قرار گرفته تو حلق صاحبش :d

  31. افسون جانهميشه كامنت هاى شما ازون كامنتهايى هست كه من چند بار ميخونمش، نظرت موافق يا مخالف باشه فرقى نميكنه اينكه احساس واقعيتو ميگى، دلنشينه. به عبارتى آنچه از دل برآيد لاجرم بردل نشيند. ولى برعكس شما تو اين سايت افراد معمولا حرف دلشون رو به مغز ميفرستن و با يه دو دو تا چهارتا و در نظر گرفتن مسائلى بيانش ميكنن كه كاملا متفاوت با چيزى ميشه كه قلبن باورش دارن ازين بحث كالبدشكافى! كه بگذريم حرفى نميمونه جز تشكر از محبت بى دريغ شما

  32. آریزونای عزیز،درود بر تو.قصه ارادت من به تو و افتخار شاگردی در مکتب آریزونائیسم هم که به جمعِ جمیع مشکلات بشری پیوست و باعث شد تا فرد یا افرادی دانش رایانه و نبوغ فن آوری خویش را به لجن کشیده و دمی بیاسایند که خوشا زنِ اثیری بی آبرو؛باری… افسوس برای آن مغزی که دنیای واقعی اش را در کثافت غوطه ور می کند تا دنیای مجازی یک کاربر ناشناخته را دستخوش تلاطم نماید.فارغ از دسیسه چینی روان پریشان و هوشمندی دوستان همیشه پشتیبان، آریزونا جان خسته نباشی.می دونم که این ایجاز و تلاش برای دسته بندی کردن پیامهای زیبایت در یک قسمت، کار ساده ای نیست و تنها افراد معدودی مثل خودت انقدر ذکاوت دارند که از هیچ تکنیکی حتی سینمایی کردن یک قسمت از داستانشون فروگذار نکنند تا هم مخاطب به چالش کشیده بشه، هم داستان بدون شاخ و برگ اضافی به سرانجام مطلوبی برسه.برایت آرزوی سلامت و موفقیت دارم و همچنان رو به آسمان دعا می کنم که خداوند تو را برای این سایت محفوظ و قلمت را مستدام نگه دارد.

  33. Ghesse toolaniبه نكته جالبى اشاره كردى هيچكس تا بحال به گنج واقعى پى نبرده بود! الى خودت :-Dولى خوب بود به كامنت اولم هم يه توجهى ميكردى كه گفته بودم از گنج هر چه يافتى از آن توست. =))

  34. خودتون باعث اومدنم ميشيد، بعدم ميگن بساط كردي!حالا خوبه جواب ندم ضايع شيد؟;-)

  35. زنِ اثیریدرود درسا جانزنِ اثیری اگه با هر نام كاربرى ديگه اى هم شروع به صحبت كنه از شخصيت و شعور بالايى كه داره بى شك از قابل احترام ترين ها ميشه و همينطور اين شخص هم نميتونه بى شعورى خودش رو پشت صدها نام كاربرى پنهان كنه.خودتون رو اصلا بخاطر اين مسائل بى اهميت ناراحت نكنين همه فرق بين طلا و آهن زنگ زده رو ميدونن.و البته ادمين هم كاربريهاى اين شخص رو قفل كرده و ديگه نميتونه ازشون استفاده كنه.

  36. مريم جان، من كه شوخى نكردم همش جدى بود! باوركن! :-Dتو هم دلت خوشهاا مازيار كه اصلا عقل نداره هرچى بود واسه من بود كه با شما جمع شد ميانگينش پنجاه درصد اومد پايين :-Dبنظرمن شما نماد پايدارى و استقامت در مقابل ازرائيل هستيد :-Dولى بزنم به تخته خيلى خوب موندى ;-)مشاعره!!

  37. آریز ، من هنوز افاضه فیض نکردم ولی با آغوش باز از شامی که میخوای مهمونم کنی استقبال می کنماین کمک های مردمی لذتی دارد بس حاشرباشد تا رستگار شوی

  38. وا حكم جلب :-O واسه يه بيمار رواني8-}آريزونا تو كه خسيس نبودي حالا حق ويزيت و مشاوره هم ميخواي؟دلت مياد از يه پيرزن كه يه پاش لب گوره حق ويزيت بگيري؟:Dميدوني چيه اين قلب ضعيف من براي خوندن داستاناي وحشتناك ساخته نشده:Dبيا بابا اينم قرص و داروهات فقط آخرش عشقولانه بود يه كم روحمو قلقلك داد وگرنه مابقي داستان داشتم از ترس قبض روح ميشدم:-SS

  39. آریزونای عزیز…با درود و شادباش برای فرا رسیدن نوروز باستانی و آرزوی سلامتی

  40. آريزوناى عزيزعالى بود.از بهترين نويسنده ى سايت هم كمتر از اين انتظار نميرفت.كلمات با خواننده ارتباط بر قرار ميكرد به طورى كه ميتوانستتمام حوادث و اتفاقات را به شكلى واضح ديد.خيلى منتظر قسمت چهارم بودبالاترين امتياز تقديم به شما

  41. سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام علیکم :Dسال نو مبارک :Dبالاخره اسمت آریو بوده پس :Dخیلی عالی بود ممنون اریزونا;) 😀

  42. نه عمه من عريضونا نيست خودتى 😀 خب عريضونا رو دوست ندارى ميگم اريظونا مشكلى نيست عزيزم :Dاون پست رو قبل از خوندن نظرات داستان هاى قبل دادم.قسمت قبل فقط داستان رو خوندم و از نظرات گذشتم و اطلاعى نداشتم.با اينكه حرفت برام قانع كننده نيست اما مى زارم به پاى سبك جديد و ازش ميگذرم.قلمت پايدار رفيق

  43. با سلام و عرض ادب خدمت دوست بسیار گلم آریزونا جانعلی جان اول اینکه خدمت رسیدم سال نو رو خدمت خودت و خانواده گل و محترمت ،همچنین دوستان بسیار گلم تبریک و تهنیت عرض کنمسال خوبی رو برات آرزو دارم رفیق شفیقدوم این که باید به عرض برسونم متاسفانه این آقای به ظاهر محترم که عقلش لای پاشه کاربری ناییریکا رو هم جعل کرده و همچنین کاربری کاربر مودب (شراره جون ) رو هم جعل کرده و با کاربری ایشون داره به همه فحش میده و سعی در خراب کردن وجهه گلهایی همچون بانو اثیری ،ناییریکا و پروازی و بقیه دارهاما باید به عرض برسونم ،طلایی که پاک است ،چه منتش به خاک است؟ ادب و شخصیت ناییریکا و بانو اثیری و شراره جون برای ما اثبات شده هستشبا سنگ اندازی و عقده خالی کردن احمق های مثل این آقای عقده ای ،چیزی از محبوبیت این عزیزان کم نمیشهآریزونا جان:منتظر جعل کاربری خودم و خودت هستم عزیزمو خطاب به شراره جون و بقیه کسانی که کاربریشون جعل شدهفقط با یک پیام خصوصی به ادمین خواستار حذف فرد جعل کننده کاربری باشید ،نیازی به هیچ چیز دیگری نیستاین افراد اسپمر محسوب میشن و ادمین خود به خود این کاربرای متقلب رو حذف میکنه ،خلاص

  44. خسته نباشید.داستان خوب و جالبی بود.فقط اینقد فاصله انداختی که موضوع داستان یادم رفت.

  45. خيلى عالى بود به جرأت ميگم تا حالا داستانى مثل اين نخونده بودم هيچى كم نداشت همه چى اصولى وحساب شده سر جاى خودش و پر از جمله هاى پر معنى يجاهايى با حرفات انقدر روحيه گرفتم كه الان حالوهوام عوض شده و آخرش گفتم كاش تموم نشده بود

  46. =)) =)) =))آريزونا من كه نترسيدم مردم از خندهولي نه يكم صبر كنحالا كه فكروشو ميكنم ميبينم دارم ميترسم:SS:SS:SSبيا اينم پولت مرد گنده با دومتر قد زورش به يه پيرزن رسيده چقدر ميشه اين ويزيتتايشششششششششش #:S

  47. ممنون دلمو شاد كرديامروز از اون روزايي كه به يه روانپزشك كاركشته نياز دارم آخه بلانسبت دوستان و شما عين خر بين عقل و عشق گير كردم دارم واسه آيندم تصميمات سخت سخت ميگيرم وگرنه از مصاحبت با شما خسته نميشم:(آخه بگو ستاره 14 هزار ساله رو چه به عشق و عاشقي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  48. بازم پا داستانه اين عروذونا شد كافه شهوانى :lol:على ميگم اسم داستان بعدتو بزار كافه عريذونا

  49. aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaalidamet garm dadakheeeeeeeeeeeeeeeeeili ghashang budman k fek mikardm tarjome bashe,kheili khub sharh dadio sahne sazi kardi…

  50. بابا به جای این مسخره بازیا چند تا فیلم بزارین حالشو ببریم آخه کی با داستان ارضا شده که من دومی باشم…اه اه اه اه

  51. من تازه عضو شدمعالی بودفضاها و تصاویر ساخته شده خیلی خوب بودچند وقت بود همچین داستان آماتوری خوبی نخونده بودمبازم بنویس

  52. خب با عرض سلام خدمت دوست خوبمآقا نگارش عالیجمله بندی عالیرعایت حریم کلمات عالینگارش جمله ها و جای قرار گرفتنشون عالی پسر عالیتضاد استعاره و… عالیواقعا داستانت خیلی زیبا بودیه جوری بود که دوست داشتم وسط داستانت بیام برات نظر بذارم که حرف ندارهدست گلت درد نکنه خسته نباشیمنم خودم نویسنده ام و دارم داستان مینویسم ازت میخوام داستانم که آپ شد بخونی نظر بدیبازم دمت گرمخوش باشی.k1

  53. آريزونا نميدونى چقدر به نوشتهات علاقه دارم دو قسمت آخر داستانتو همين الان خوندم و واقعا لذت بردم دوست دارم اين قسمت آخرو دوباره بخونم چون خيلى به دلم نشست آخرش مثل فيلم هاى هاليوودى تموم شد كمتر كسى به اين خوبى مينويسه از تمام عناصر جذابيت در كنارهم استفاده ميكنى كه اين كار خيلى دشواريه و همونطور كه قبلا هم گفتم از نوشتن هر كلمه هدف مشخصى دارى و از خوندن خط به خطش احساس خوبى بهم ميده از اينكه اين حس خوبو با داستانت منتقل ميكنى خيلى ازت ممنونم بازم برامون بنويس زود زود زود مرسى 😉

  54. خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی عااااااااااااااالی بود … چرا داستانات رو چاپ نمیکنی آریزونا؟ تو واقعا یه هنرمند عالی هستی با قدرت تخیل فوق العاده مخصوصا قسمتهایی که مجسمه ها رو توصیف میکردی بدون اینکه اونا رو دیده باشی با تمام جزئیات …

  55. پایان بندی فوق العاده قشنگی هم داشت. مخصوصا با اون بخش طنزی که آخرش گذاشتی 🙂 عاااااااااااااااالی عاااااااااااااالی عاااااااااااااالی

  56. امروز وقتی تو پیگیری پروفایل یکی از دوستان داشتم دنبال صفحه مورد نظر خودم میگشتم دیدم داستان 13 تا نظر جدید داره.راستش وقتی قسمت آخر در جستجوی گنج روی سایت اومد،داستان رو به جای یکبار دوسه بار خوندم.ولی نتونستم نظرمو بنویسم.حقیقت اینکه جدای از محبوبیت آریزونا توی سایت همیشه این حس رو داشتم ذهن خلاقی داره و این قابل تحسینه.سوژه ای که واسه داستان انتخاب کرده نشون از روحیه جسور و خلاق نویسنده داره.اعتراف میکنم اونقدر تو خلق همون صحنه های وحشت هم مهارت به خرج دادی و واقعی جلوه میکرد که تحت تاثیر قرار گرفته بودم و دو سه شبی کابوس میدیدم.این به جای خودش که من با مسئله جن و پری زیادی مشکل دارم ولی اونقدر تو چیدمان کلمات و در نتیجه جملات استادانه عمل کرده بودی که میدونم سوژه دیگه ای رو هم واسه داستانت انتخاب کنی حداقل دو سه روزی منو دنبال خودش بکشونه…جز این هرچی که بگم زیاده گویی محسوب میشه و لطفی نداره…پایدار باشی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید