سلام داریوش هستم۴۰سالم نشده.اسم خودم اصلیه ولی بقیه اسامی ساختگی هستند اولش بگم،داستان طولانیه…نمایشگاه دارم وضع مالی و تیپم عالیه،،نه خوب بلکه عالی،الکی تعریف نمیکنم…باور کردنش مهم نیست،۲۵سالم بود با دختر عموم ازدواج کردم.خیلی با هم خوش بودیم.اما بچه دار نشدیم…بعد ۱۲سال زندگی گفت داریوش من نمیتونم باهات ادامه بدم.بچه میخوام.اینو هم بگم که پدرم و پدرش…هر دو فوت شدن…یک ساختمون بزرگ حاصل ارث دو برادر بود…من سهم اون و خواهرش رو خریدم…البته زمانی خریدم که هنوز زنم بود…با توافق باهام ازم جدا شد…هر چی ازش خواهش کردم…گفت نه نمیتونم…داریم پیر میشیم…این همه مال و ثروت برای چی خوبه وقتی میراث خوری نیست…گفتم بریم از پرورشگاه بچه بیاریم…گفت نه نمیخام…اینو بگم چند باری دکتررو آزمایش رفتیم…با اون گفتن ایراد از شوهرته…ولی خودم رفتم دکتر و چندین بار آزمایش دادم گفتن مشکلی نداری…در ضمن توی سکس برای هم کم نمیزاشتیم…زندگی معمولی زناشویی داشتیم…این ساختمون ما.۴طبقه روی پیلوت هستش…پارکینگ انباری همه همکف هستن.۴تا دو واحد روی پارکینگ هستش.که من از روی تراس و پذیرایی طبقه اول رو بزرگ و یکدست ساختمش برای خودمون.۴خواب و بزرگ و مستر و فوقالعاده زیبا…همسرم گفت خونه عین مسجده بزرگ و بدون بچه…عین مسجدی که کسی توش نماز نمیخونه…دلم خیلی شکست.طبقه های بالاتر همه رو اجاره داده بودیم.هر۵شنبه یک زن و شوهری میومدن برای تمیز کاری و از طبقه بالا تا پایین همه رو میشستن و میرفتن…همه از پول شارژ ساختمون چیزی بهشون میدادیم… خودم بیشتر میدادم…گفتم خانومم توافقی جدا شد…چندوقتی بشدت از زندگی دلسرد و خسته بودم…شبها همش تنها یا با رفیقام چرا دروغ یا تریاک بکش یا مشروب بخور…فقط وقت بگذره…تو نمایشگاه بالغ بر۲۰تا ماشین خارجی توش بود ولی روزها کامل درش بسته بود.غروب میرفتم چندساعتی بودم اونم اعصاب نداشتم…چندباری دلم تنگ شد زنگ زدم برای خانومم…سر سنگین جوابمو داد.گفتم عزیزم من که به تو بدی نکردم چرا یکباره اینجوری شدی…گفت داریوش من دارم از ایران میرم…حلالم کن…دیوانه ام کرد…نمیدونستم باید چکار کنم…گفتم دختر عموی خوشگل من خب اگه دلت اروپا میخواست به خودم میگفتی میبردمت…گفت داریوش دارم ازدواج میکنم…با پسر خاله ام…بیشتر نیشتر به قلبم زد…یادمه همون موقعها هم حرف ازدواجش با پسر خاله اش بود…ولی عموم دادش به من…خداحافظی نکرده قطع کردم…بخدا رفتم روی پشت بوم…میخواستم خودمو پرت کنم پایین…سیگارمو روشن کردم…خیلی باد میومد…صدای گریه بلند کسی میومد.متوجه من نبود…گفت امیر بخدا بابام بفهمه منو میکشه…کجا فرار کردی…امیر من امسال میخام کنکور امتحان بدم…امیر نامردی نکن…این بچه کار خودته…بقران من که با کس دیگه نبوده و نیستم…نه بقران خودت اینکارو کردی،.امیر بخدا من که بهت نامه رو نشون دادم بکارت من بخدا توی باشگاه آسیب دید…دکتره هم مهر و امضا زده…امیر اگه تا فردا شب تکلیف منو معلوم نکنی…فرداشب نامه مینویسم و خودم و از این بالا پرت میکنم پایین…نه نمیخام…خب اقلا پولی بهم بده برم آمپولی چیزی بگیرم اینو سقطش کنم…ابروم نره…من که نمیدونستم اونطرف خط کیه…گفت امیراخه۱۰میلیون چیه که میگی ندارم…خب پس تو که نداری گوه خوردی منو و خودت رو بدبخت کردی…گریه شدید کرد…گفت بهت بگم فقط تا فردا وقت داری…پشت دیوار خر پشتی پشت بوم بود…پشت بوم تاریک بود.تا قطع کرد برگشت من لامپو زدم پشت بوم روشن شد.منو دید ترسید جیغ زد.تازه دیدمش…رویا دختر کوچیکه ناصر آقا راننده.بود…گفتم هیس چه خبرته…گفت آقا داریوش ترسیدم.گفتم چکار کردی با خودت بچه…چندسالته؟گریه کرد گفت ۱۸سالمه…گولم زد…این امیره پسر این آقا رسول هایپر مارکت داره…گفتم آخه دختر خوب اون پسر۱۰۰تا دختر زیر دستشه…تو رفتی عدل زیر کسی خوابیدی که خودش پدرش معلوم نیست…اون یک حرومزاده تمام عیاره… گفت دیر فهمیدم.خوب که بیچاره ام کرد…فهمید باکره نیستم…چندباری منو کشوند توی ویلای خودشون…کاندوم هم داشت ولی نمیدونم چطوری حامله شدم…میگن کاندوم میزنه اما نمیدونم چکارشون میکنه عمدا حامله میکنه…چند تا دختر دیگه رو هم همینجوری برای اینکه پولی بهشون بده و وابسته خودش بکنه…بدبخت کرده…من دیر فهمیدم…اگه بهم پول دارو ها رو نده خودمو ميندازم پایین…گفتم حیف تو نیست به این خوشگلی و خانومی…گفت عمو داریوش بابام گناه داره بفهمه آبروش بره…اون خودشو میکشه…گفتم الان شماره پسره رو پاک کن…خودم فردا باهات میام برو دارو بگیر سقطش کن…ولی کسی نفهمه آبروم میره ها.گفت نه بخدا قربونت بشم…چقدر خوبی…وای خدا قربونت بشم صدامو شنیدی…گریه کنون رفت پایین…دوباره برگشت…گفت عمو داریوش…شماره تماس بهم بده صبح بهت زنگ بزنم…گفتم بزن گوشیت…خلاصه که منه کوسخول بهش شماره دادم و اومده بودم خودمو بکشم مانع خودکشی یکی دیگه شدم.تا۵صبح بیدار بودم.صبح با
چندبار صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.برداشتم بلند و خشن گفتم بله…گفت عمو داریوش منم رویا،،گفتم رویا کدوم خریه…گفت چرا فحش میدی خودت دیشب شماره دادی بهم گفتی کمکم میکنی صبح زنگ بزن…تازه یادم اومد.گفتم آهان ببخشید.باشه کجایی الان.گفت خونه ام…گفتم طوری که کسی نفهمه بیا خونه من بهت چک بدم برو بانک بردار…نقدی خونه ندارم.کارت ملیت رو هم بردار که بهت پول رو بدن…گفت باشه چشم…چند دقیقه بعد با خواهر بزرگش سیما اومد…گفتم این چی میگه؟گفت تنها که نمیتونم برم…باید کسی باهام باشه…گفتم ببین سیما خانوم من فقط دارم کمکش میکنم…این اتفاق ربطی به من نداره…گفت خودم میدونم بهم گفته…خیلی ممنون از لطفتون…یک چک ده تومن دادم و رفتن…چند روزی خبری ازشون نبود…یکی از رفقا بهم زنگ زد حاضر شو بریم شمال بساط چیدیم…تو هم بیا دلت باز میشه…منتظر بودم بیاد در خونه…صدای زنگ اومد نپرسیده در رو باز کردم…خلاصه که دستگیرم کردن…من بدبخت اومدم ثواب کنم کباب شدم…دختره رفته بوده دارو بگیره آمپول بزنه بچه بیفته…گفتن بچه ات۳ماه رد شده بزرگه باید کورتاژ بشی.همچین چیزی…این خر هم با اون خواهرش رفته جایی غیر مجاز اونها هم بچه رو توی رحم این تیکه تیکه کردن و کشیدن بیرون…این هم از خونریزی زیاد رفته کما…پرسون پرسون که پول از کجا آورده.گفتن نقدی داشته…با کارت ملی چک کردن چک رو من داده بودم.خواهر جنده اش پاشو کشیده بود کنار که من خبر ندارم دروغ میگه کار خودشه…من تمام ماجرا رو تعریف کردم…که روی پشت بوم بود و میخواست خودکشی کنه و فلان…بعد گفتن تقصیر خودته حتما خودت دختره رو فلان کردی،،گفتم جناب سروان برید تحقیق کنید علت طلاق من نازایی و ناباروری خانومم بود که مشکل از من بود…من اصلا ازم بچه نمیشه…پرسیدن دیدن راست میگم…بعدشم رفته بودن بانک خودم.رئیس بانک رفیقمه…توی دوربین بود که خواهرش باهاشه و پول رو نقد کردن و تازه خواهره گذاشت توی کیفش.فهمیدن خواهره دروغ میگه…من اجبارا تمام ماجرا رو برای پدرش گفتم کمی هم غمناکش کردم که داداش من حسرت بچه میخورم شما داری جوون شده حیف نیست خودکشی کنه…دلم سوخت کمکش کردم…اگه نه پول که علف خرس نیست همینجوری بدم بهش…تازه خواهرش هم بود.خلاصه با بدبختی رضایت گرفتم…البته بعدچندروز که خانم به هوش آمدن.ولی پدرش پول پیش خونه رو ازم گرفت حتی۱۰تومن منو هم داد ازون محله رفتن که رفتن…البته این ماجرا سکسی نبود ولی چون لازم بود تعریف کردم…به جای اینها املاکی۱خانومی رو آورد باکلاس دبیر بود و ۱دختر داشت خیلی وسواسی بود.خونه رو رنگ و نقاشی و فلان و…نگو نپرس…بلاخره اجاره کرد.خیلی خوشگل بود.دخترش۷سالش بود تازه مدرسه میرفت.خیلی ناز بود.سفید خوشگل تو دل برو…من دیگه نتونستم شمال برم…شب رفیقام پیش من بودن…کمی زیاده روی کردیم…ولی اونهاساعت۵صبح رفتن.ساعت۹صبح روز۵شنبه بود ونظافت ساختمون…مرده زنگ زد آقا داریوش کاری باری چیزی نداری…بنده خدا پولش رو میخواست…گفتم رمضون بگو خانومت بیاد خونه رو تمیز کنه هزینه اش مهم نیست همه رو میزنم کارت خودت…گفت بروی چشم…در خونه رو باز کردم…خونه بازار شام بود…خانومش صدیقه خانوم اومد داخل گفت وای چه خبره…یک زن ۴۰ساله طبقه پایین چشم و گوش بسته…خیلی محجبه بود.ولی زحمتکش…گفت خیلی کاره بزار بگم رمضون بیاد کمک…گفتم نمیدونم خونه خیلی کثیفه…ناهار خونگی واسم درست کن…چند جور بساز بزار فریزر کسی نیست تنهام…گفت پس خانومت کجاست…گفتم صدیقه خانم جدا شدیم الان هم سر درد دارم…تو مشغول باش…من برم دوش بگیرم…تا اومدم برم حموم…در خونه رو زدن…رمضون بوداومدگفت صدیقه من برم زهرا رو بیارم کمکت…باید خودم برم برای باغبونی قول دادم نمیدونم گفت به کدوم مهندس…گفتم زهرا کیه گفت دخترمه…خودیه،گفتم باشه فقط مطمئن باشه…هنوز در رو نبسته بودن…خانوم خوشگله معلمه مستاجر جدیده…با اون چشمای قشنگ و گیراش…اومد.داخل گفت ببخشید جناب…ببخشید فامیل رو نمیگم…چون اسمم واقعیه…گفتم بله بفرمایید داخل…اومد داخل گفت وای اینجا جنگ بوده…گفتم شما اومدین از من بپرسین اینجا چه خبر بوده…گفت نخیرم اومدم بگم اگه شما بخوایید همیشه اینجوری رفتار کنید من مجبورم تخلیه کنم.گفتم چجوری،؟گفت آقا تا نصف شب صدای قهقه مستونه و موزیک و بوی سیگار و تریاک و مشروبتون توی ساختمونه…آثار جرم هم که روی میزتون هست…مستقیم رفتم سراغ دسته چکم.گفتم مبلغ قرار داد و پول پیشتون چقدر بود…گفت آقا کلی هزینه رنگ و فلان کردم.گفتم همه رو بگو.فقط هررری.گفت بی ادب.خاک تو اون سرت با برخوردت با خانومها.گفتم هرچی میکشم از دست شما زنهاست.با خوشگلی و ناز و اداتون بدبختمون کردین…گفتم حالا کی تخلیه میکنید.گفت اصلا هم تخلیه نمیکنم فقط خواهشا رعایت کنید.گفتم هر چی صلاحه میخوای بمونی بمون.میخوای بری برو…صدیقه میخندید.گفت خانوم آقا داریوش خیلی آقاست…حیفه ازین ساختمون نرین
خلاصه اون رفت…من رفتم دوش بگیرم…زود کارم تموم شد.وقتی بیرون اومدم.صدیقه نمیدونست زود بیرون میام مانتوش رو در آورده بود.من با حوله بودم…منو ندید.خم بود میز مبل رو تمیز میکرد.شلوار معمولی مانتو تنش بود.کونش خیلی بزرگ بود.کمرش باریک…چی موهای بلندی داشت.خط شورتش قشنگ روی کونش افتاده بود…دلم خیلی زن خواست…کیرم در آن واحد شق شد.لباس تنم نبود.به چی بگم قسم اصلا حالم دست خودم نبود…از پشت چسبیدم بهش.کیرم قشنگ افتاد لای کون تنگ و قشنگش.جیغ بدی زد.با یک دست سینه اشو گرفتم نرم و بزرگ بود.با دست دیگه دهنش رو بستم…گفتم تکون نخور خوشگله دلم رفت به این کون بزرگ و قشنگت.حیف این هیکلت نیست زیر این مانتو قایمش کردی…خیلی تکون تکون میخورد.گفتم دستمو بر میدارم جیغ نزنی…تا ولش کردم برگشت زد زیر گوشم.گفت بیشعور من شوهر دارم.عقلت نمیکشه… خب صیغه کن زن بگیر…کیرم از لای حوله بیرون بود.خودمو پوشوندم…تازه فهمیدم چه گوهی خوردم.همون موقع زنگ زدن…گفت بدو برو لباس بپوش…رمضونه…داشتم لباس میپوشیدم.اومد داخل اتاق.بخدا اشکم اومد.گفتم صدیقه خانوم ببخشید.حالم خیلی خراب بود…معذرت میخوام…خاک تو سرم.چقدر من بدبختم…گفت من حلالت کردم…ولی زود برو پایین کسی زده به ماشینت.گفتم نه ماشینم توی پارکینگه توی کوچه نیست…گفت توی پارکینگ زدن…خدا انشالله راهی جلوی پات بزاره…همون لحظه شوهرش و دخترش هم اومدن.جل الخالق عجب دختری داشت…دمشگرم…ناز ماه بانو…سلام داد چشم تو چشم شدیم…من خوشتیپ زدم بیرون.گفتم صدیقه خانوم غذا فراموشت نشه…من تا شب نمیام…در رو ببندین برین.من پول میزنم کارت شوهرت…گفت باشه…آروم ازش عذر خواستم…آقا رفتم پایین…۱تویتا کمری گرنده۶سیلندر بی رنگ داشتم عاشقش بودم و هستم تک بود و هست.دنیا دنیا ماشین خریدم و فروختم ولی اینو نگهش داشتم…رفتم دیدم این خانومه خوشگله که اینجا اسمش رو میزاریم.پرنیا خانوم چون شبیه اسم واقعیش هستش…دنده عقب اومده بود.با۲۰۶مدل پایینش چنان زده بود جفت در های سمت راننده رو باطل کرده بود…گفتم وای زنیکه بیشعور مگه کوری ابله…خوب بلد نیستی گوه میخوری پشت فرمون میشینی،فقط بلدی سرتو بکنی توی کون مردم…فضولی کنی،،فقط نگاهم میکرد.حواسم نبود دو سه تا از همسایه ها هم هستن…و بچه اش هم توی ماشینه…از سر صبح حالم بد بود…خودشم که اومد دم در اعصابم خورد شد…با اون کاری که با صدیقه کردم بیشتر هم توی کف موندم…دیگه بد بهم ریختم…گریه کرد. نشست توی ماشینش سرش و گذاشت روی فرمونش اشک ریختن…زنگ زدم افسر آشنا بود اومد…افت ماشین زد و خانوم که خودش هم میدونست مقصره صددرصده،البته من بیمه بدنه داشتم… ولی کوسخول خانوم بیمه هم نداشت وقتش رد شده بود…اصلا یادش نبود…افسره گفت.چکار کنم ماشینش رو ببرم پارکینگ.گفتم نه داداش منه کودن زیاده روی کردم.از صبح خیلی خرابم…بنده خدا رو بد جور کوبیدمش…بد بهش توپیدم…زنه اصلا هیچچی نمیگفت ساکت بود و چشماش پر اشک…کسی رو هم نداشت.دخترش هم دستشو گرفته بود ساکت بود مارو نگاه میکرد…گفت خودم ماشینتو تعمیرش میکنم فقط نزار ماشین منو ببرند پارکینگ.با پلیسه صحبت کرد.و مدارکش رو پس گرفت و من زنگ زدم صافکاری خودم که کارهای نمایشگاه رو میکنه اومد…گفتم قیمت درست بده نمیخواد طرفداری منو بکنی…بگو چقدر هزینه اشه خانوم بهت میده…مبلغی که گفت زنه کم مونده بود غش کنه…تازه این افت ماشین که نبود…فقط پول صافکاری و نقاشیش بود…اونم بدون تعویض درب ها…خودم نخواستم درهای فابریکش تعویض بشن…زنه ترش کرد.گفت آقا داریوش من ندارم همچین پولی رو بدم.گفتم اینکه فقط پول تعمیرشه…به پراید که نزدی زدی تویوتا کمری،،گفت نه شما دستتون توی یک کاسه است…خودم میرم صافکاری میارم…گفتم نمیخواد بیا بشین پیش خودم…باهم میریم…چند تا رفتیم همه منو میشناختن…دوبرابر صافکاری خودم میگفتن…کم مونده بود غش کنه…گفت همه تو رو میشناسند بهم مبلغ زیاد میگن…رفتم دم نمایشگاه تا حالا نمیدونست من صاحب همچین دکون دستگاهی هستم…گفتم بیا سوئیچ دست خودت فقط نزنی جایی…خودت ببرش بده جایی که منو نبینند قیمت بدن.گفت این دنده اتوماته بلد نیستم…گفتم…اینجوری اینجوری یادش دادم رفت…یکساعت بعد بهم زنگ زد.گفت بدبخت شدم.گفتم چرا.ادرس داد رفتم با ماشین من زده بود به یک تاکسی اونم کمی آسیب دیده بود.نشسته بود پشت فرمون گریه میکرد.تا رسیدم.اومد پایین پیش راننده گفت مگه نگفتم من اینو بلد نیستم.خندیدم.گفتم مگه اونو بلد بودی؟گریه کرد،گفتم فقط همین کارو خوب بلدی،تاکسی چیه گفت اقاچرا ماشینو دادی دست خانومت زد ماشین منو ترکوند.میگه دنده اتوماته بلد نیستم گفتم مردک به تو چه تو خسارتت رو بگیر برو پی کارت بی صاحب که نیست دعواش کنی،.گفت افسر داره میاد.افسره رسید.گفتم لازم به کروکی نیست…هزینه رو نقدی میدم…پول تاکسی رو دادم.گفتم برو دیگه حرف مفت نزن.ادم با یک خانوم
اینجوری حرف نمیزنه…توی ماشین بودیم.گفت خودت که صبح منو جلوی همسایه ها با خاک یکسان کردی،گفتم ببخشید صبح خیلی ناراحت بودم.الان هم اشکال نداره…طوری نیست.صافکار پیدا کردی…دوباره گریه کرد.گفت باور کن از پول پیش خونه ام بیشتر میشه.صد رحمت به صافکار خودت.گفتم تازه افت ماشین بدی باید ماشین تو هم بدی.بیشتر گریه کرد…گفتم اسمت چیه گفت پرنیا…بچه اش عقب بود.گفتم اسم این چیه؟گفت پریا…گفتم پریا عمو مامانت غیر گریه کردن کار دیگه هم بلده…گفت آره خوشگل میرقصه…اینقدر دوتایی خندیدیم که نگو…گفت ساکت شو پریا…گفتم نترس ماشین من بیمه بدنه داره…میدم درستش کنه.ولی دیگه سر صبح روی سر شوهرت و هیچ مرد دیگه ای خراب و هوار نشو…گفت ببخشید.تا دیر وقت صدای موزیکتون بلند بود.با اون خنده های مسخره دوستات…گفتم شما ببخش…تنهام همسرم ازم جدا شده…گفت راستش با این کارهات حق داشته.گفتم پرنیا خانوم همسرم بخاطر این ازم جدا شد که ازم بچه نمیشد…رفت خودش تقاضا داد داره میره اروپا با پسر خاله اش ازدواج کنه…اشکام ریختن…گفت ای بابا ببخشید.گفتم من که اینجوری نبودم…از بی کسی شبها رفیقام میان پیش من…گفتم همسر شما کجاست؟گفت جدا شدیم. منو با این بچه ول کرد و رفت…هیچچی بغیر همون پول پیش و همون ماشین برام نزاشت…اون هم بنام اونه…که نمیدونستم بیمه نداره.گفتم مهم نیست مشارکت رو بده.بدم بیمه اش کنند.کسی رو میفرستم بده ماشینتو بدم صافکاری مرتبش کنند.گفت ولش کن. گفتم نه برای ۱خانم زشته با اون سپر و چراغهای شکسته سوار بشه…گفت راستش فعلا پول ندارم.گفتم بعدا حساب میکنی، گفت نمیتونم معلم حقالتدریسی هستم حقوق زیادی ندارم.نگاهش کردم…گفتم ولی خوب افاده ای هستی و وسواسی هستی،گفت خب خانومها اکثرا اینجوری هستن دیگه…گفتم باشه نگران نباش.دو سه روزه ماشینت درست میشه…گفت وای نه من کلاس خصوصی دارم بچه رو هم باخودم میبرم.ماشین لازمم میشه.همون وقت رسیدیم نمایشگاه…گفتم رضا سوئیچ۲۰۶رو با مدارکش بیار…آوردش.گفتم فعلا زیر پات باشه…تا ماشینت درست بشه…این که بلدی برونی،،گفت نه نمیتونم قبول کنم.گفتم واسه خودت نیست برای کار راه اندازیه…گفت مرسی.ولی بگم فعلا پول ندارم بدم بهت ها.گفتم مهم نیست…مدارک و سوییچش رو داد.ماشینو گرفت رفت…من شاگرد مغازه رو فرستادم گفتم اول ماشین خودمو بزار صافکاری،بعدش برو خونه ما پژو رو بیار بده از سر تا کونش رو خوشگل کنه این بیمه رو هم بده تمدید کنند.گفت چشم.شب خونه بودم مث دسته گل بود.پول صدیقه رو زدم براشون بیشتر هم زدم…خودم شرمنده بودم…برام شام چندمدل ساخته بود همینجوری هم که گفته بودم زیاد ساخته بود و چند مدل…ولی قیمه هنوز گرم بود.مشغول خوردن بودم…زنگ زدن رفتم دم در از چشمی دیدم پرنیا بود.گفتم بیا داخل.گفت نه اومدم سوییچت رو بدم.پس ماشینم کجاست…گفتم اون چند روزی کار داره…به این زودی که درست نمیشه…فعلا این دستت باشه.گفت ممنونم…گفت نه برم شام درست کنم…خیلی خسته ام…گفتم بیا داخل شام من زیاده و آماده است…گفت نه اصلا.گفتم نترس نمیخورم.که…خندید اومد داخل…غذا براشون کشیدم.دخترش گفت آخ جون مامان قیمه…گفتم نوش جونت عزیزم…مادرش خجالت کشید.گفتم چیزی بهش نگو بچه است خسته شده و گرسنه است…گفت آقا داریوش.گفتم فقط داریوش…رفیقا فقط داریوش…لبخند زد…گفت همیشه زود از کوره در میری،گفتم نه بخدا…از وقتی تنها شدم اینجوری شدم…بد موقع ولم کرد.نمیدونم چرا حساستر شدم.گفت یعنی شما با این کیا بیا…هیچ زنی دور و برت نیست…گفتم نه اصلا…نخواستم خودمو خراب کارای اشتباه بکنم…گفت آفرین خیلی آقایی.ولی بد دهنی ها.گفتم ازت که عذر خواهی کردم…گرسنه بود.گفتم دوباره بکشم واست،لبخند زد گفت آره خیلی خوشمزه بود…گفتم نوش جان…موقع غذا خوردن بود…با خودم گفتم کاش من هم مث اینها زن و بچه داشتم…و کنارم شام میخوردن…خدا جون کاش من هم پدر میشدم.دلم گرفت…بعد شام خودش ظرفها رو جمع کرد.گفتم میشه بمونی نری،گفت آخه… گفتم پرنیا نترس کاریت ندارم.تنهام دلم گرفته …گفت بخدا نمیترسم ولی وجه خوبی نداره.گفتم کسی نمیدونه پیش منی،.کنترل تلویزیون رو دادم بچه اش…داشت فیلم میدید.گفتم اهل چی هستی.گفت دانشجو بودم قلیون کشیدم.ولی مشروب نه…گفتم باشه…قلیون چاق کردم…بخدا دلم زن و بچه میخواست مسئله سکسی نبود…البته اون هم مهم بود…ولی بیشتر دلم سنگ صبور میخواست.یار همدرد میخواست…لجم از خودم و زنم گرفته بود.بلند شد قشنگ مانتوش رو درآورد.توی یک روز با هم خیلی عیاق شده بودیم…نگاهش کردم موهای کوتاه و خوشگل و مش شده نازی داشت…سفید و ناز مث پری بود…گفت اینجوری نگاهم نکن.گفتم ببخشید اصلا دست خودم نیست.گفت اشکال نداره…میدونم حق داری.شما مردها با ما خانومها دنیا فرق دارید.گفتم پرنیا خانوم کدوم احمقی تو رو طلاقت داده…گفت یک احمق مث خانوم تو که ازت جداشده…مرد از تو مگه بهتر هم پیدا میکرده
دیدم راست میگه…کمی تنقلات با قلیون آوردم کشید…ساعت۱۱بود بچه اش خواب بود.میخواست بیدارش کنه.گفتم بخدا دوست داری نمیترسی بمون…اینجا.تا دلت بخاد اتاق هست.گفت وای نه…نمیشه.گفتم چرا نشه.کسی نمیدونه…اون اتاق ته…مال مهمونهاست.سرویس و همه چی هست تختش دو نفره است…گفت آخه.گفتم نترس…بردم بچه اش رو اونجا…خودشم رفت…من رفتم روی تراس سیگار کشیدن…رفیقم زنگ زد.داریوش کجایی…گفتم خونه ام…گفت میشه بیاییم اونجا.گفتم داداش مهمون دارم…باشه برای شب دیگه…همون لحظه صدای پرنیا اومد وای ببخشید مزاحم شدیم.رفیقم صداشو شنید گفت اوه از ما بهترون مهمونته…گفتم عوضیه خودی هستن…گفتم حالا با یک خداحافظی خوشحالم کن…قطع کردم…گفت داریوش.گفتم جانم…گفت ممنونم که امروز هوای منو داشتی…بخدا میدونم خیلی بهت ضرر زدم.و اذیتت کردم.برگشتم توی اتاق.با شلوار جین که ازقبل پوشیده بود.ویک تی شرت معمولی بود…از کنارم که رد.میشدبوی عرق تنش و بوی ادکلن ارزونش توی ریه هام میپیچید.کیف میکردم حال دلمو خراب میکرد…دلم میخواست بغلش کنم…رفت اتاقش…زنگ زدم رفیقم.گفتم کجایید گفت خونه رحمان قرار گذاشتیم.گفتم من هم میام.گفت تو که گفتی مهمون داری…گفتم باشه اونها رفتن بخوابند.من تنهام.گفت پس بیا…رحمان میگه…زغال بگیر بیار.گفتم باشه…آروم در رو بستم و رفتم…خونه رفیقم…شب کمی مست بودم.باغ رفیقم بود.رحمان مث خودم خر پول و با حاله…بقیه رفتن من موندم.گفت چته داریوش…گفتم دلم زن میخاد.گفت کوسخول دلت کوس میخاد…گفتم شاید.گفت زنگ بزنم بیارند…گفتم چی بیارند.گفت کوس،،گفتم چرت نگو…گفت بخدا دیوونه کوسکش هست خودشون میارند…پول میگیرند… گفتم بگو بیارند شاید ازین حال بیفتم…گفت باشه غصه خوردی…گفت چندساله.گفتم فقط جوون و خوشگل باشه…زنگ زد و اومد گفت این قرصها رو بخور خوب بکنی.حیثیت منو نبری…خندیدم.گفتم جاکش خوبی هستی…گفت بیا و خوبی کن…یک لیوان تکیلا خوردم باهاش.۱۰صبح بود.باور کنید وقتی اومدن…رویا سیما دو تا دخترای ناصر بودن…وقتی اومدن خودشون خجالت کشیدن…من دست رویا رو گرفتم.گفتم پس کرم از خود درخت بوده.توی باشگاه پاره نشدی،.امیر حق داشته…گفت عمو داریوش فقط بکن…بریم دنبال زندگیمون…لخت شد.لاغر و زیبا بود.سفید…خودش شورتمو درش آورد… ساک میزد حرفه ای چنان که زنم برام نزده بود…حتی توی یونان هم بودم دختره جنده بود.اینجوری بلد نبود ساک بزنه…گفت چیزی خوردی ابت نمیاد؟.گفتم مگه نمیخای پولی که در میاری حلال باشه…دراز کشید گفت بکن زود باش…کاندوم کشیدم…برای رعایت بهداشت…خوب کوس میداد.حرفه ای…گفتم از پشت چی،گفت بکن مبلغش فرق داره ولی تو بکن حلالت.کون گشادی داشت من خوب کردم و عقده چندوقته کوس نکردنم و خالی کردم ولی عشقبازی اسمش روشه عشق بازی…عشقی نباشه لذت زیادی نداره فقط رفع عطش شهوته…فقط کمرم خالی شد.یک ساعتی بودن و رفتن…خودش گفت چندساله با مامانم و خواهرم کوس میدیم…زندگی خرج داره…بابام مریضه و معتاد خرج سیگار و تریاکشو بزور در میاره…چی برسه به ما…رفت من جریان رو به رحمان گفتم…گفت تو ساده ای و کوسخولی…آخه به تو چی…یکی دیگه گاییده رفته…پول حمومش رو تو میدی…گفتم این میخواست بپره پایین.گفت دیوونه اینها پولدار میبینند.میخوان خودشون رو بچسبونند…خواسته خودش رو وصل پسره کنه نتونسته اونو میترسونده.تو هم باورت شده…ده تومن تو رو گاییده. گفتم نه پدرش بهم پس داد.از پول پیش خونه کم کردیم…گفت پولت حلال بوده شانس آوردی.گفتم حالا ده تومن چیه که شانس باشه یانه،؟گفت ولش کن حالا خوب بود دلت آروم شد یا نه؟گفتم آره فهمیدم دلم کوس میخواسته که عصبی بودم… موقع ناهار بود.رفتم لباس پوشیدم و گوشیمو برداشتم که برگردم خونه…اصلا فراموش کرده بودم که دیشب توی خونه تنهاشون گذاشته بودم…وقتی گوشیمو از شارژر جدا کردم.بازش کردم کلی زنگ خورده بود…چون روی سایلنت بود متوجه نشده بودم…از رحمان جدا شدم و رفتم خونه…ساکت بود.کسی نبود…زودی پریدم دوش گرفتم آخه سکس کرده بودم…موقع ناهار بود.میدونستم صدیقه دیروز برام ناهار درست کرده.فقط باید گرمش کنم…با رب دسامبر حوله ای اومدم بیرون لخت بودم بدون شورت.یک قطعه گیتار فلامینگو زیبا رو روی دستگاه پلی کردم…صداشو بلند کردم…چایی رو ردیف کردم…سکس روم اثر گذاشته بود.دلم آروم شده بود…ناهارم رو گذاشتم توی مایکروفر تا گرم بشه…چای ساز جوشید.صدای آهنگ بلند بود.این رحمان لاشی نمیدونم چی بهم داده بود که هنوز کیرم شق و راست بود…مال من مث مال بعضی دوستان بالای۲۰سانت نیست…معمولی۱۷سانت و کلفت و خوب…کار راه انداز…شق بود از لای حوله که بنده هاشو بسته بودم میزد بیرون خنده ام گرفته بود.کوسخولانه باهاش حرف زدم…پسر هنوز سیر نشدی…تو که امروز بالاخره یک شکار کردی پس چی میخوای دیگه…پررو نشو…چایی ریختم توی لیوان تا برگشتم برم توی اتاقم لباس بپوشم.دیدم وای وای،پریا دختر پرنیا توی وسط هال پذیرایی داره منو نگاهم میکنه…زودی رفتم لباس پوشیدم برگشتم گفتم.دختر تو اینجا چیکار میکنی…؟؟پس مامانت کجاست؟؟گفت نمیدونم عمو…من خواب بودم بیدار شدم دیدم نیستش.گفتم باشه بیا چایی بخور صورتت رو بشور.هر جا باشه الان بر میگرده…چایی و ناهارش رو دادم خورد…زنگ زدم مادرش برداشت گفتم کجایی پرنیا خانوم…گفت من توی راهم مادرم حالش بد شده…پدرم آلزایمر داره…همسایه مادرم بهم زنگ زد…رفتم مواظبش باشم…ولی حالش خرابه…نمیدونم باید چکار کنم…تو رو خدا مواظب دخترم باش…هر چی زنگ زدم برنداشتی…کی رفته بودی بیرون…گفتم من دیشب رفتم…گفت وای ما رو توی اون خونه تنها گذاشته بودی…گفتم خواستم راحت باشی…گفت اشکال نداره تو رو خدا مواظبش باش.برگردم جبران میکنم.گفتم مثلا چکار میکنی،گفت داریوش جون تو رو خدا…چیزی ازم نپرس خودمم نمیدونم چی باید بهت بگم.گفتم باشه فقط زود برگرد…فقط باز هم ماشینت رو بردم…گفتم اشکال نداره فقط مواظب خودت باش…شب دیر وقت بود برنگشت.زنگ زدم گفت حال مادرم بدخرابه،نمیتونم بیام.مواظب دخترم باش.بچه اش خیلی ساکت بود…کنارم نشسته بود حرفی نمیزد…فقطTVتماشا میکرد…گفتم عزیزم مامانت رفته خونه مامان بزرگت بر میگرده…گفت من که مامان بزرگ ندارم…عمو پرویز زنگ زد.مامانم رفت پیش اون.منو نبرد گفت پیش تو بمونم.فردا صبح بر میگرده…گفتم عمو پرویز کیه دیگه…گفت اینقدر بی ادبه…منو دوستم نداره…همش مث صبح که تو لباس نداشتی پیش من بی لباسه…مامانم رو همش کتک میزنه…دعواش میکنه…گفتم چرا؟گفت یکبار اینقدر با شلاقش قنبل مامانمو شلاق زده بود خونی شده بود.من شبها پماد میزدم…مامانم گفت چون حرف زشت زدم عمو پرویز ناراحت شده مامانو کتک زده…تازه فهمیدم…زنه جنده است.میره دادن…بچه رو هم با خودش میبره…گفتم پریا جون به کسی نگی منو لخت دیدی ها زشته…من نمیدونستم تو توی خونه هستی،،گفت آره فهمیدم شما با ادبی زود لباس پوشیدی،اون عمو پرویز بده.اون دفعه منو بغلش کرد…همش میگفت دستات کوچولوست،باهاشون آروم اینجامو بمال…گفتم پس مامانت کجا بود…گفت با دوستای عمو پرویز توی استخر شنا میکردن…تازه فهمیدم اوضاع زنه بد خرابه…خلاصه بچه رو شب بغل خودم خوابوندم… اینقدری ناز بغلم کرده بود.خوابیده بود…صبح که نه ساعت ده بهم زنگ زد.داریوش بفرست پریا بیاد بالا خونه خودمون…من دارم دوش میگیرم…از بیمارستان برگشتم باید دوش بگیرم.گفتم باشه الان میفرستمش،ولی خودم هم آروم رفتم بالا…در رو باز گذاشته بود…البته لای در کمی باز بود میفهمیدی در بازه…پریا رفت داخل من هم پشت سرش.وضعش بد نبود…وسایلش و خونه اش تمیز و نو بودن.گفت پریا تویی،گفت آره مامان.گفت برو اتاقت بازی کن من الان میام…بچه تا اومد حرف بزنه.گفتم هیس، رفت اتاقش.چند دقیقه بعد.پرنیا لخته لخت اومد بیرون.منو ندید…روی کون و کپلش کبود بود.تا برگشت منو دید جیغ بدی زد.گفتم هیس دروغچی خانوم.تو اینکاره بودی و نمیگفتی،تو که گفتی معلمم.لخت بود و تقریبا خیس نشست روی کاناپه.گفت چکار کنم.بدبختی زیاد دارم.معلم حق التدریسی که درآمدی نداره.الان با این اتفاقات و بیمه و اینها.میدونی چقدر بدهکارتم،گفتم بهونه نگیر من که ازت پول نخواسته بودم.گردن من ننداز.بالاخره که چی ازم این پولو میگرفتی دیگه،مگه از مستاجر قبل از من که به دخترش کمک کرده بودی نگرفتی.گفتم اولا اون پدرش بهم داد و قسمم داد پسش بگیرم.دوما اون هم مث تو جنده بود من بدبخت خبر نداشتم.اوه چقدر بددهنی.گفتم پرنیا دروغ که نمیگم.جنده جنده است دیگه،کارت اشتباست،بچه گناه داره پرویز کیه؟گفت قبلا شوهر ننه من بود پولداره میرم پیش اون و دوستش.گفتم دوستاش…توی استخر گروپ دیگه، گفت مجبورم پیرمردن…گفتم میدونی پرویز خان کیرشو داده دختر ۷ساله ات مالیده.گفت نه دروغه…گفتم احمق جون من چه میدونم پرویز کیه…بچه برام تعریف کرد…دیشب بهش گفتم پیش من باش تا مامانی برگرده…رفته پیش مامان بزرگت…گفت من که مامان بزرگ ندارم…مامان رفته پیش پرویز بعدشم تموم جریان رو وقتی تو توی استخر بودی و تعریف کرد…در ضمن مث اینکه پرویز خان دوست داره شکنجه ات بده مگه نه، گفت آره خیلی بی رحمه.ولی میکشمش.حرومزاده لعنتی.ولی پول خوبی بهم میده.باور میکنی.تموم پول بیمه ماشینم و تعمیرش رو یکشبه بهم داد.گفتم ای وای.خانوم خوب من که بدون پول برات انجام داده بودم.گفت وقتی تو نبودی با یکی از همسایه ها حرف زدم اون بهم گفت الان بهت محبت میکنه ولی بعدا ازت میگیره.مث دختر ناصر راننده.گفتم ای بابا عجب مردمانی داریم ها.گفتم حیف تو.گفت چرا،گفتم آخه توی ذهنم برای خودم و خودت و بچه ات برنامه زندگی خوبی داشتم.سرشو انداخت پایین گفت شرمنده.گفتم نرخت چنده؟گفت من فقط با پرویزم،اون برام مشتری جور میکنه فقط پیرمرد.پولشم همشو میده خودم.فقط میشینه جق میزنه.گفت ولی تو هر وقت خواستی میام پیشت.خلاصه زدم بیرون
خیلی فکرم درگیر شد…گفتم خدایا ما داریم به کجا میرسیم.زنه انقدر ناز بود عین مریم مقدس مظلوم بود.ولی چی میشنوه آدم…چند روزی گذشت تا زنگ زدن ماشینش حاضره.اقا وقتی آوردنش… این کوسخول تمام زیر و روی ماشین حتی تو دوزی و هرچی بگی رو تعویض کرده بودن.رنگ مرتب سرامیکی کرده بودن آورده بودن…این ماشین قراضه این از صفر بهتر بود…گفتم چرا اینجوری کردین…صافکاره گفت مث همیشه دیگه.شاگردت گفت از سرش برو از کونش بیا بیرون…گفتم کوسخولها ماشین زنه است که زد به من…حتی پول تعویض ۱لامپ هم نداره…زنگ زدم پرنیا بیا ماشینت حاضره…اومد ماشین منو هم آورد.ماشینش رو نمیشناخت.خودش از تعجب دهنش باز مونده بود.گفتم هر چی داری بده بهش بقیه اش و من میدم…باور کنید۱پنجمش رو هم نداشت…پول بیمه رو که داد چیزی نمونده بود که بده…پول جنده گری هاشم خرج کرده بود…شب رحمان خونه من بود.گفتم رحمان شاه کوس میکنی بیارم.گفت نه بابا تو و این کارها…گفتم صبر کن.زنگ زدم.پرنیا مهمون دارم برام عزیزه.میایی پیشم.گفت آره چرا نیام…میخام کمی برات جبران کنم…وقتی اومد اوه جل الخالق چه تیپ و آرایشی… دخترش پایTV بود.به حرفم گوش میداد…براش تنقلات گذاشته بودم میخورد… تبلت بازی هم کنار دستش بود…گفتم عزیزم اینجا باش کاری داشتی بلند داد بزن ما میآییم پیشت…رفتیم اتاق آخری.رحمان گفت داریوش این کجا بود تا حالا…خوشگل خانوم لخت کامل شد.چه هیکلی داشت…منو رحمان هم برای اولین بار پیش هم لخت شدیم…ناکس چنان ساکی میزد دیوونه میکرد آدمو…گفت نوبتی می کنید یا باهم…رحمان گفت دمت گرم کارش بیسته…دو نفره خوبه…گفتم من کوس…رحمان گفت جانم کون.نوبتی میکنیم…خودش با خودش کاندوم و لوبریکانت و حتی دستمال مرطوب آورده بود…فقط بديش گشاد بودنش بود…رحمان گفت داریوش بیا جون داداش این کونو بکن…کیف میکنی…رفت پایین پرنیا نشست روی کیرش.من کردم توی کونش…تا ته کیر رفت داخلش…لب تو لب بود با رحمان…آبم اومد ریختم داخل کاندوم توی کونش…کشیدم کنار رحمان بیشتر گاییدش…بعدش بلندشدیم شام و بعد شام هم کمی به خودمون رسیدیم…موقع خواب۳نفره کنار هم بودیم…بچه توی اتاق دیگه بود.تا صبح دوبار دیگه سکس کردیم…حتی دونفره تو کوس هم ساپورت میکرد.فوق حرفه ای بود…خوب شد فهمیدم…اگه نه داشتم یکروزه عاشقش میشدم…صبح بلند شد رفت.گفتم حساب ماشین خودت بی حساب.گفت دمت گرم…خیلی خوشگل شده…رحمان گفت جریان چیه…براش تعریف کردم…اومد بهم پول بده سهمشو بده.گفتم ناکس منو تو این چیزها رو باهم داریم مگه…فرداش۵شنبه بود.گفتم رمضون صدیقه خانوم رو بگو برام باز غذا خونگی زیاد بپزه.گفت آقا دخترمم بیارمش کمک…صدیقه میگه دست تنها نمیتونم خونه آقا بزرگه.گفتم صددرصد…من فهمیدم طفلی از کار اون دفعه من میترسه… صبح خواب بودم در زدن…اومدن داخل چقدر دخترش خوشگل بود…شاید اگه من هم دختر داشتم الان اندازه این شاید کمتر سن داشت…وقتی با صدیقه تنها شدم.گفتم آبجی صدیقه منو ببخش حلالم کن.اون روز نفهمیدم چکار کردم…گفت اشکال نداره…بخشیدمت…خودش چاق بود ولی سایز دخترش درست اندازه خانوم قبلی من بود.لباس و کفش داشت که شاید یکبار هم نپوشیده بود…همه رو انداخت و رفت…شنیدم تاچند روز دیگه مسافره…عمه ام بهم گفت…عمه جفتمون بود دیگه…گفتم صدیقه خانوم بیا…دخترتم بیار…اومدن توی اتاق.گفتم ببینید.در اشکاف کمد دیواری رو باز کردم…گفتم هیچکدوم اینها دیگه بدرد من نمیخوره.همسرم هم جدا شده رفته خارج…فقط توی جیبهاشون چیزی یادگاری نباشه…لباسها و کفشهاش مجلسی و غیره زیر و رو مال خودتون…اون چمدونها هم هست بزارید توی اونها…صدیقه چشاش برق افتاد…دخترش لبخند قشنگی روی لبهاش بود…خیلی ناز و خانوم بود…اونجا نمیدونستم چند سالشه.؟گفتم من میرم بیرون فقط غذا خونگی یادت نره…اوندفعه خیلی خوشمزه بود…گفت بروی چشم…رفتم نمایشگاه مشتری برای دوتا ماشین اومده بودن…یادم اومد مدارکشون رو بردم خونه…چون توی کمری بودن که تعمیرگاه بود…برگشتم خونه…اون هم با موتور شاگردم…ترافیک بود حوصله ماشین نداشتم…رفتم بالا.یا الله گفتم کسی نبود.گفتم چه زود کارشون تموم شده.رفتم اتاق خودمون که کیفمو بردارم…گفتم خونه من خیلی بزرگه…دوتا آپارتمان کنار هم رو به شکل پنت هوس برای خودم در آوردم…وقتی داخل اتاق شدم.بخدا این دختره زهرا.عین فرشته ها بود.یک دست لباس شیک مجلسی خیلی گرون قیمت که برای همسرم خریده بودم و جاگذاشته بودش رو تنش کرده بود…بلند دامن چاک دار.از پشت کمی یقه باز…گردن و پشت سفید و قشنگش دیده میشد…اینو بگم که عجله داشتم کفشهامو در نیاورده بودم…این چاک لباس تا دم باسنش بود…رونهای سفید و نازش دیده میشد… این خوشگل بود با این لباس خوشگلتر هم شده بود…سر شونه هاش لخت بودن بند کرستش دیده میشد… چنان ناز بود نمیتونم توصیفش کنم…یک لحظه تا برگشت منو دید.جیغ زد.گفتم نترس زهرا خانوم
من دارم میرم.گفت وای مامانم بفهمه منو کشته.گفتم کجاست.گفت توی حموم اونطرفی هارو داره تمیز میکنه…همون لحظه صدای مادرش اومد.زهرا کجایی چی شده…من خودمو توی کمد دیواری لباسها قایم کردم.گفتم تو رو خدا چیزی نگو دارم میرم.برای خودت هم بده…گفت باشه.مادرش رسید گفت ذلیل شده تو هنوز داری لباس پرو میکنی…حالا اون بنده خدا گفت همه رو بردارین…تو هم باید برداری…گفت مامان خودش گفت…نمیخواد میندازه بیرون ها…گفت بگه زشته…زود باش درشون بیار تا الان ده دست پرو کردی…چی بهش هم میاد ذلیل شده.گفت مامان من اینو برش میدارم.گفت هر غلطی میکنی بکن…فقط بیا کمکم کن…خودش اومد جلو.گفت بزار زیپشو باز کنم دوباره صدام نزنی که کار زیاد دارم وقت ندارم.تا اومد حرفی بزنه که مامان باز نکن…من اشاره کردم هیس…مادرش زیپو باز کرد.گفت ذلیل مرگ چرا لباس زیر هاتو عوضشون کردی، زود درشون بیار زشته.مث اون پدر بی پدرت پررویی،زهرا تا اومد لباسو نگه داره لیز خورد از تنش افتاد پایین…میدونست من هستم…مادرش که نمیدونست… جیغ دیگه ای زد.مادرش گفت کوفت…بقران۵ دقیقه دیگه آشپزخونه نباشی میکشمت…زود رفت بیرون.زهرا لخت با شورت و سوتین بود.رفتم پیشش.سرش پایین بود.گفتم خوشگله کلاس چندمی،،گفت دیپلم دارم.دانشگاه آزاد قبول شدم بابام پول نداشت نزاشت برم.گفتم خیلی نازی…نگام کن.خجالت نکش،کم مونده بود گریه کنه،پرسیدم نامزدی دوست پسری چیزی نداری،گفت نه وای خدا مرگمو بده.بابام بفهمه منو کشته.گفتم میدونی خیلی خوشگلی،؟اسمت چی بود.اهان یادم اومد،زهرا خانوم…لخت بود.اومد لباس بپوشه.محکم بغلش کردم دست و پا میزد تا خودشو خلاص کنه.دستام روی کمرش بودمحکم گرفته بودمش.پرسیدم زهرا خانوم اگه بیام خواستگاریت زنم میشی.اروم شد.گفت من زن شما بشم.گفتم آره مگه من چمه،پیرم چلاقم.ذلیلم چمه؟گفت نه شما که اقایی،ولی من…گفتم توکه هم خانومی هم فرشته ای،،برای من پول مهم نیست تنها چیزیه که زیاد دارم پوله…خودتو میخام…بد ترکیب هم نیستم بد تیپ هم نیستم…پس فکراتو بکن.اگه دوست داشتی…یکجوری بهم خبر بده…گوشی داری،گفت آره گفتم شماره من روی این کارتم هست بهت میدم…فک کن زنگ بزن.اروم توی بغلم بود.گفت داریوش خان.گفتم جانم.گفت ولم کن تا نشونت بدم…از توی کشو یک گردن بند نشونم داد گفت توی جیب اون کاپشن خانومت بود…گفتم اونو خودم براش خریدم ازش خوشش نیومد هیچوقت ننداخت گردنش…اگه دوستش داری مال تو…گفت طلاست…گفتم آره حتی نگینش یاقوت اصله…گرونه ها…اگه دوست داشتی زنم بشی.شب میام کشو رو میبینم…گردن بند نبود.میفهمم دوستم داری ولی اگه بود…میدونم منو نخواستی.اروم دستشو بوسیدم…نگاهم کرد حرکتم واسش عجیب بود.یک مرد جنتلمن پولدار خوشتیپ.دست یک دختر کلفت زاده رو ببوسه…آروم لپ قشنگشو کشیدم.گفتم خیلی نازی…گفت مرسی.شما هم خوشگل خوش تیپی،،آروم زدم از خونه بیرون…اون روز دو سه تا معامله قشنگ و پر برکت انجام دادم…برگشتم بیشتر لباسها نبودن…بسم الله گفتم و در کشو رو باز کردم…گردن بند نبود…خوشحال شدم…حتی کارت ویزیت نمایشگاه رو هم برداشته بود…منتظر تماسش بودم.خودم که شماره ای ازش نداشتم…باور کنید فرداش که جمعه بود هیچچی کلا چون منتظر بودم بی حال بودم…روز شنبه ۱۰صبح برای سند زدن۱ماشین دفتر پلیس+۱۰بودم کارهام که داشت تموم میشد گوشیم چندبار زنگ خورد دیدم ناشناسه اصلا حوصله جواب دادن نداشتم…تا اینکه کارگر نمایشگاه زنگ زد.داریوش خان۱خانمی چندبار زنگ زده کارت داشته.گفتم بگو زنگ بزنه خط خودم…گفت بهش گفته ولی میگه زنگ میزنم بر نمیداره…گفتم بخون شماره اش رو…خوند گفتم نمیشناسمش،ولی چندباری زنگ زده…او که قطع کرد.دوباره گوشیم زنگ خورد دیدم همون شماره ناشناسه…برداشتم گفتم بله…سلام داد.گفتم علیک بفرمایید.گفت آقا داریوش منم زهرا خودتون شماره دادید.اوخ تازه یادم اومد منتظر کی بودم.گفتم سلام عزیزم.چرا دیر بهم زنگ زدی…گفت همین و هم که جواب نمیدادی،گفتم آخه نمیشه هرکی که زنگ بزنه آدم جواب بده که…آدم فقط جواب دوستا و اشناهاش رو باید بده…عزیزم نگفتی چرا دیروز زنگ نزدی،گفت دیروز نمیشد بابا و مامانم خونه بودن…الان هم به بهونه ثبت نام کلاس خیاطی زدم بیرون.گفتم کجایی بیام ببینمت…گفت نه نمیشه،گفتم چرا نشه،گفت آخه تنها نیستم.گفتم باشه با هرکی هستی.بریم کافی شاپی جایی،حرف بزنیم…گفت باشه آدرس داد خیلی دور بود.گفتم همون پارک بمونید من الان که نه.نیمساعته میرسم…رفتم نمایشگاه.ماشین خودم هنوز حاضر نبود.یکی از ماشینها رو سریع برداشتم و رفتم دنبالش…دوتا بودن ۱خوشگل دیگه هم باهاش بود.حیف این جور دخترها که طفلی ها بی پول هستن…سلام دادن و نشستن عقب.گفتم معرفی نمیکنی،،گفت آتنا ختر خاله منه،گفتم آهان مث خودت خوشگله.دختر سرخ شد.گفتم زهرا جون بریم این کافی شاپ.گفت نه برو ۱محله دیگه اینجا شاید ما رو بشناسند…بردمش محله های بالا منطقه خودمون،گفتم فقط۱ساعتی طول میکشه رفتن و برگشتنمون.آتنا خانوم برای شما که مشکلی نیست…تازه زبون باز کرد.گفت زهرا منو دیرم میشه میدونی که داداشم بد دله دیر برم اذیتم میکنه…آتنا رو دو محله پایینتر از خونه خودشون پیاده کردم…گفتم زهرا جون عزیزم بیا جلو پیش خودم بشین…گفت باشه…خودشم گفت خوب شد باهامون نیومد.گفتم خب چرا اوردیش،؟گفت آخه اون هم با نامزدش قرارداشت ولی داداشش نمیزاشت ببیندش،اجبارا با من اومد…اگه نه علاقه ای به کلاس خیاطی نداره…گفتم پس که اینطور…تو چی،؟گفت من مجبورم.هزینه های زندگی زیاد بابام بیمه ای چیزی نداره…داداشم مریضه من هم باید کمک خرجشون بشم…تازه اش هم باید خودم بفکر جهیزیه خودم باشم…گفتم اگه خانوم خودم بشی اصلا جهیزیه نمیخاد…همه چی هست…جهیزیه تو همین حجب و حیای قشنگته،،باچادر بود.رفتیم کافی شاپ…روبروی من نشسته بودخجالت میکشید…گفتم چرا نگرانی؟گفت آخه اولین باره با آقایی میام بیرون.گفتم مهم نیست.اینجا کسی به کسی کار نداره…تو هم نگران نباش.اروم باش…دستشو گرفتم عرق سردی کف دستش بود.گفتم نترس عشقم من کنارتم…دستش میلرزید.گفتم چیزی بگیرم بریم توی ماشین بخوریم دور بزنیم حرف بزنیم.گفت آره بهتره.گفتم تو برو توی ماشین من میام…شیشه ها تیره است داخل دیده نمیشه.کیک ونسکافه گرفتم رفتم توی ماشین.دیدم چادرش رو در آورده راحت نشسته،گفتم چقدر دقت داری،گفت تاساعت۱ونیم.ولی۱باید خونه باشم که ناهار درست کنم…بابام سر کاره ولی مامانم داداشم رو برده فیزیوتراپی،،گفتم خوبه.میخای بریم خونه من…گفت نمیدونم…ولی فهمیدم چراغ سبز نشون داد…توی ماشین کیک و نسکافه رو خوردیم…ولی آروم آروم میرفتم سمت خونه خودم…اون وقت روز میدونستم اکثرا کارمند هستن و خونه نیستن…ریموت زدم در پارکینگ باز شد.طبقه اول بودم…راحت بدون دردسر رفتیم بالا…انگار توی خونه آرومتر بود…خودش چون قبلا توی خونه بود…همه جا رو بلد بود زودی رفت ۱لیوان آب خورد.گفتم به من هم بده…گفت ببخشید تعارف نکردم.اینقدری دلهره داشتم دهنم خشک شده بود…نشست کنارم.گفتم ببین زهرا جونم…یک مطلب خیلی مهمی هست که من باید بهت بگم.گفت چیه،؟گفتم میدونی خانوم من چرا ازم جدا شد…گفت نه نمیدونم…فقط میدونم دختر عموتون بوده…گفتم آره چون چندسال بود ازدواج کرده بودیم حامله نشد.گفت دلم بچه میخاد…بهم گفت دکتر گفته ایراد از شوهرته،،فقط خواستم اینو بگم بدونی…فردای روز اگه خدایی نکرده باردار نشدی نگی نگفت.ساکت شد.گفت آخه بی بچه که نمیشه…دکتر رفتی،گفتم اون منو برده…خودم پیگیر نشدم…ولی شنیدم با روشهای جدید بارداری میشه اسپرم تقویت بشه همسر رو باردار کنند…با روش القاح مصنوعی…نمیدونم روی حیونها که اثر داشته روی آدمها هم داره یانه،،خیلی دلش شکست…گفت چرا منو انتخاب کردی،چون فقیرم…میخای بدونی سالمی یانه،؟روی من امتحان کنی،اگه نشد با یک مهریه کوچیک طلاقم بدی،گفتم نه خدا شاهده نه،،من وقتی دیدمت عاشقت شدم…تو خیلی خانومی و نازی، من قبلی رو هم طلاقش نمیدادم.خودش با کمترین مهریه ازم جدا شد…عمه ام میگه اون چون از اول دلش با پسرخاله اش بود کلک زد از تو جدا بشه.تو مشکلی نداری،…الان هم با پسرخاله اش…عقد کرده…زهرا جون زندگی خودته تصمیم بگیر…نشستم کنارش.گفتم ولی من خیلی ازت خوشم اومده…باور میکنی عشق توی نگاه اول رو…همینطوری شدم…گفت آقا داریوش میزاری برم فک کنم.گفتم آره صددرصد…پس چرا خواستم باهم حرف بزنیم…گفت پس منو برسون خونه.گفتم منتظر تماست هستم…گفت باشه ولی پیام میدم.۱۲شب به اونطرف که همه خوابند…گفتم بهتر.بردمش رسوندمش تا نزدیک خونه اشون…خودم پکر بودم.اگه بهش نمیگفتم خودم عذاب وجدان میگرفتم…حالاکه گفتم خودم ناراحتم…تاشب سر در گم بودم…شام بیرون خوردم برگشتم خونه،کمی فیلم تماشاکردم، حواسم با آلارم smsگوشیم بود…نزدیک ۱۲ونیم صداش در اومد.خودش بود.سلام داریوش خان…نوشتم سلام عزیزدلم،چقدر دیر اس دادی،،میتونی حرف بزنی،،،،نوشت نه.فقط پیام…گفتم باشه.چی شد فکراتو کردی،،؟؟زهرا از وقتی رفتی همش منتظر پیامت بودم…نوشت اگه بگم نه ناراحت میشی…خیلی مکث کردم بهم ریختم.اخه دختر خوب و نجیب کم پیدا میشه.تازه این خیلی هم خوشگله…نوشت چی شد…کجا رفتی،نوشتم…حق داری زندگی خودته…تو دختر خوب و نجیبی هستی حق داری نگران آینده ات باشی،.نوشت فقط به یک شرط همسرت میشم…زودی نوشت بگو چیه؟گفت فقط مرد و مردونه سوالی رو که ازت میپرسم رو جوابشوبهم راست بگو…گفتم خدا میدونه من از دروغ بدم میاد…بپرس…گفت داریوش خان، فک نکنی من بی حیا هستم ها…نه بخداولی کلی توی اینترنت تحقیق کردم…داریوش خان.شما کوتاهی آلت داری یا بیضه هات مشکل دارند…ضعف بیضه یا اینکه تک بیضه هستی…نوشتم هیچکدوم به خدا…من از بابت جنسی و رابطه بسیار قوی هستم…خودمم نمیدونم چرا همسرم باردار نشد…بهم گفت دکترا میگن اسپرمش ضعیفه…فقط همین…نوشت فرداساعت۱۰همون پارکی که امروز منو دیدی،دیر نکنی،شب بخیر…صبح با تیپ قشنگ رفتم دنبالش…اون هم باوجودیکه چادر سرش بود…اما تیپ نازی زده بود.بدون استرس نشست توی ماشین من…سریع اومدم خونه…گفت داریوش خان قسم بخور که مشکل فیزیکی نداری،گفتم قسم فایده نداره…میخای ببینی،،گفت راستش آره… تو که منو دیدی…پسندیدی،،بزار من هم ببینم…اصلا زدم در بیخیالی موضوع یکعمر زندگیه،خاله کوچیکم بهم گفت برو ببین خودت مطمئن بشو.مرد اگه آلتش کوچیک باشه…حتی اگه بچه دار هم بشه پولدار هم باشه فایده ای نداره…چون زنش همیشه رنج ضعف بدنی همسرش رو میکشه…من معنی این حرفها رو نمیفهمم… ولی خاله بهم گفت چکار کنم…داریوش خان.گفتم جانم…نگاهش کردم. زد زیر گریه…گفت ببین.خانوم قبلیت پولدار بود.غمی نداشت.ولی ما آدم بیچاره ایم.نداریم…اگه بیوه بشیم بدبخت تر میشیم.گفتم عزیزم من که نمیخام طلاقت بدم…خودت میگی…گفت اگه ضعیف باشی مرد نباشی من میخوامت چکار.گفتم آهان.که اینجور…مشاورت خیلی آتیش بوده، باشه بریم اتاق خواب…گفت خاله گفته اول باید صیغه محرمیت۱روزه بخونیم که حلال بشیم…اگه نه میشه زنا…بعدا به هم عقد نمیشیم…فهمیدم بچه اومده بده من خرم نمیفهمم.گفتم من بلد نیستم.گفت روی کاغذ نوشتم خاله یادم داد…فقط بگو قبوله.گفتم خدایا هرچی این خوشگله بگه قبوله.گفت مهریه ام۱گوشی باشه زیاده.گفتم نه عزیزم.کم هم هست…خودش خوند…برگشت چادرش رو گذاشت کنار.اروم مانتو قشنگ کوتاه که متوجه شدم مال خانوم قبلیم بود تنش بود رو در آورد…جان چه کونی داشت…خوشگل بود…خودش لخت شد.برگشت دیدم اشک توی چشماشه،گفتم چته زهرا جون.گفت بدبختم نکنی داریوش خان…گفتم عشقم گلم تو خواستی من که نخواستم…ولی نترس حواسم بهت هست.گفت نکنه بیچاره بشم.گفتم نترس…بیا بغلم…گفت خب تو هم لخت شو دیگه…گفتم باشه عزیزم…بغیر شورتم همه رو در آوردم.البته اونم با لباس زیرهاش بود…گفتم برگرد نازنین…بند سوتینش رو باز کردم.اروم از پشت سینه هاشو گرفتم.بزرگ نبودن اما سفت بودن اندازه کف دستم بودن…نوک تیز و سر بالا خوشگل…آروم نوکشون رو فشار دادم.اخ کوچیکی گفت…برگشت…لبهاشو بوسیدم.هنوزم اشک توی چشماش بود…از جلو دو طرف شورتش رو کشیدم پایین درش آوردم… عزیز دلم شیو کامل کرده بود تمیز اومده بود که بده…حموم بوده و هنوز موهای بلندش نم داشت…روی کوسشو بوسیدم…گفتم راحت بشین روی تخت…گفت چرا…گفتم موهات خیسه بلنده سرما میخوری،،سشوار آوردم خشکشون کنم…آروم بود.لخته لخت…من هم کیرم داشت بزرگ میشد و سفت…خیلی زیبا بود…انگار توی این کارتونهای سکسی…پری میشینه روی صخره لب آب اینجوری بود…با برس مو آروم آروم برس کشیدم و موهای قشنگشو خشک کردم.گفت مرسی عزیزم…اولین بار بود بهم اینجوری گفت…گفت فقط تا فرصت داریم ها.گفتم باشه…هنوز کو تا ساعت۱،جلو صورتش بودم…بوسیدمش…خودش شورتمو کشید پایین.تا کیرمو که نیم شق بود دید.گفت وای چقدره؟گفتم عزیزم گفتم بهت که.مشکلی ندارم.با دستش آروم گرفت…دستش بازم سرد بود.اروم داد بالا با دست دیگه نوبتی خایه هامو میمالید.گفت دوتاشون هم هستن…چقدر هم بزرگن…گفتم مال خودتن دیگه،.خندید گفت لوس، گفت نه بخدا وقتی ازدواج کنیم…میفهمی چی میگم…تو تجربه نداری، گفت شاید هم…کیرم توی دستاش بزرگ شد.گفت وای چقدر قد کشید.گنده شد…عجیبه ها، گفتم چی چی عجیبه اگه بزرگ نشه بده…گفتم میخوریش.گفت نه اوه چندشم میشه.گفتم نازنین از من چندشت میشه،گفت نه بخدا ازتو نه، از خوردن این.گفتم عزیزم همه زن و شوهرها مال همو میخورند… دراز بکش…گفت چرا…بخدا نیومدم که منو بدبختم کنی…فقط خاله گفت برای تحریکش باید لخت باشی دست بزنی،گفتم خب حالا نوبت من…نترس فقط واسه تو میخورم…تو نخور بزار از من چندشت بشه، دراز کشید.چه کوسی داشت چه کوسی…خدا نصیبتون کنه…کمی تپل…سفید…فقط دم دهنه سوراخش کمی سبزه بود…کم لبه…چه بوی عطری میداد…چندبار بوسیدمش.بالش زیر سرش گذاشته بود دائم نگاهم میکرد… رفتم بالاتر سینه هاشو آروم بوسیدم…خوب به نوک سینه هاش حساس بود…زودی دستاشو برد توی موهام…گفتم خوشت اومد دوست داشتی؟گفت آره خیلی،گفتم بهتر میشه…رفتم سراغ کوسش…چوچول کوچولوشو مکیدم توی دهنم…قبلش چون سینه هارو چنددقیقه خورده بودم کوسش آب انداخته بود…لیسیدمش…کوسشو میلیسیدم.ناله میکرد.پاهاشو جفت کردم دادم بالا…از روی چوچوله تا سوراخ کونشو میلیسیدم…زبون رو لوله وار دادم توی کونش…گفت چکار میکنی، اشتباه کردی،گفتم نه عشقم…بوسیدن سوراخ پشت عشقم جزو واجباته…گفت وای بخدا کثیف نیست ها.ولی…گفتم ولی چی،گفت آخه.گفتم آخه نداره…تو عشقمی…چندین دقیقه کوس و کونشو لیسیدم…گفتم بچرخ عزیزم.گفت باشه…رفتم روی کمرش، ازپشت کیرمو کردم لای کونش رفت تا دم کوسش.خواست فرار کنه.گفتم نترس عزیزم فقط لای نازته،داخلش که نمیزارم.چشای نازتو ببند و لذت ببر…حواسم بهت هست.گفت،فقط تو رو خدا مواظبم باش،از پشت سر و گردنش بوسیدمش.گفتم مطمئن باش…کیرم لای کوسش بالا پایین میشد…آروم سینه هاشو گرفتم…ناله میکرد. گفتم جانم چطوره…گفت عالیه.ولی میترسم…گفتم نترس فدات شم…گفت بازم برام میخوری؟گفتم داگی کن…گفت داگی چیه…گفتم قنبلی کن.روی دو زانو پشتت بهم باشه.گفت باشه…داگی کرد…چندین بار بالا پایین لیسیدم…تا کوسشو مکیدم چوچوله توی دهنم جمع شد…آبش اومد متوجه شدم ریخت توی دهنم…شل شد و ولو شد…گفت آخ.خسته شدم.گفتم خوب بود؟.خندید.با بالش صورتشو پوشوند.گفت مرسی عالی بود.چه حس قشنگی بود.بدنم خسته شد…گفتم حالا نوبت توست…گفت چکار کنم.گفتم تو که چندشت میشه…اقلا بمالش…گفت نه یکبار برات میخورم…چطوریه، بهش یاد دادم…اولش دندون میزد ولی بعدش بادگرفت…ولی فقط سر کیر رو میخورد… داشت ابم میومد.گفتم میخام ارضا بشم…فقط ببین چقدره فک نکنی ابم کمه…نمیدونم چرا بچه نمیشه ازم…گفت انشالله با من میشه…فهمیدم جوابش مثبته،،تا کمی مالوند… آبم چنان پاشید تا یک متر اونطرف تشک تخت پرت شد…گفتم بیا بریم حموم.گفت وای نه…گفتم کی میفهمه، گفت باشه…بردمش حموم…توی وان بغلش کرده بودم…گفتم زهرا اینطوری نباشه که بخاطر پول داریوش فقط بخوای باهام ازدواج کنی، گفت داریوش میدونی اون روز که دستمو بوسیدی، فهمیدم دوستم داری،من با خاله کوچیکم خیلی دوستم اون ازدواج کرده، تا بهش گفتم تو باهام این کارو کردی، بهم گفت اون عاشقته،و مرد خوب و مهربونیه،گفت شوهر من زورش میاد لبهای منو ببوسه،چی برسه دستمو…اون بهم گفت بیام پیشت…بهم گفت اگه مشکل آلت نداشته باشه بهترین شوهر برای زندگیت میشه،،بغلش کردم خودشو توی بغلم کوچولو کرد…گفت داریوش من خیلی دوستت دارم…خدا کنه ازت حامله بشم…گفتم خدا کنه، گفتم من میخوام بیام خواستگاریت،گفت داریوش واسم جشن عروسی هم میگیری،،گفتم چرا نگیرم…توی بهترین تالار شهر…خودش لبهامو بوسید.گفتم تو زن من بشو…بهترین زندگی و بهترین ماشین رو میندازم زیر پات…ولی باید همیشه مال خودم باشی…نه اینکه چون اختلاف سنی داریم خدایی نکرده زبونم لال بهم خیانت کنی زود برگشت نگاهم کرد. گفت لال شی خدا اون روز رو نیاره،من اهل روزه نمازم ها…تا الان بغیر تو حتی دست پدر و برادرم بهم نخورده.گفتم خداروشکر…اوردمش بیرون دوباره موهاشو خشک کردم.بلند شد.گفت داریوش وقتی موهامو خشک میکنی اینقدر آروم میشم خوابم میگیره،لباس پوشیدیم اومدیم بیرون…بردمش موبایل فروشی.براش یک گوشی ناب خریدم.ساکت بود.گفتم مبارکت باشه…خندید.رسوندمش.کیف کرده بودم…شب بهم اس داد.گفتم بیا تلگرام…گوشی جدید دستش بود.کمی تصویری چت کردیم.براش بوس فرستادم…اون هم فرستاد…فرداش زنگ زد میایی دنبالم گفت آره عشقم تو راهم…ماشین نازنین خودم گرفته بودم.رفتم دنبالش،،گفت وای ماشینو عوضش کردی،گفتم نه این ماشین عشق منه، گفت نخیرم من عاشقتم…گفتم صددرصد ببخشید…رفتیم دور زدن.بردمش کافه پارک رفیقم…جای قشنگی بود…گفت داریوش میدونی من و خانواده ام قبلا همچین جایی زندگی میکردیم… مرده اونجا رو فروخت ما رو بیرون انداختن…بابام و مامانم که میبینی آشپز های خوبی هستن چون رستوران و باغ رو اداره میکرد اوستا بودن…یادش بخیر…گفتم میخوای اینجا رو واسه تو بخرم…بدم بابات اینها.دوستم داره میفروشدش،گفت اونوقت چرا،؟گفتم چون دوست ندارم پدر زن مادر زنم برای مردم کار کنند اونها که خودشون آشپز و اوستا هستن…نگاهم کرد.گفت داریوش قول بده همیشه باهام مهربون باشی…توی آلاچیق بودیم…گفتم با خاله صحبت کردی،گزارش دادی بهش،گفت آره… خاله گفته مطمئن باش مرده سالمه زنش سرش کلاه میزاشته،،گفتم خدا کنه…اون که رفت خدا کنه منو تو خوشبخت بشیم…گفت راستش امروز تا شب تنهایم…مامانم فک میکنه خونه خاله هستم.گفتم دم خاله ات گرم.خندید…گفت فکر بد نکن…گفتم زهرا دلمو نشکون دیگه…ناهار بخوریم بریم خونه…گفت باشه بیحیا…فهمیدم ،چراغ سبزه سبزه، اوکی خرید رو دادم رفیقم.گفت داریوش معرفی نکردی،گفتم زری خانوم نامزدمه…انشالله اینجا رو میخام بندازم پشت قباله اش…عاشق اینجا شده…عروسی همینجا برگزار میشه، گفت انشالله…در خدمت داداشم هستیم…انشالله خوشبخت بشین…بعد ناهار توی ماشین.زهرا گفت داریوش چرا دروغ گفتی،،گفتم کدوم دروغ،؟گفت همین که اونجا رو میخای بديش به من…گفتم دروغ نگفتم که…تو خواستی خوشت اومد…روز عقدمون میزنم به نامت.من اونجا رو میخام چکار…ویلا دارم توی آمل ۳برابر اینه،،گفت وای جدی،؟گفتم بخدا میبرمت میبینی،گفت داریوش برای عروسی مون دوستامو دعوت کنم.گفتم هرچندتا دلت میخاد…هرکی رو دلت میخاد بگو…گفت چرا هرچی میگم باهام موافقی دعوام نمیکنی، لج نمیکنی،گفتم چون دوستت دارم.بعدشم حرف بدی که نمیزنی، در ضمن شریک زندگی من هستی دیگه،…بردمش خونه خودش رسیده نرسیده چایی دم کرد…روی کاناپه لش کرده بودم.نشست روی پام…لب تو لب شدیم.گفتم،دمتگرم…دلم لبهاتو میخواست…خندید.گفتم چیه، گفت خوبه فقط لبهامو خواستی…گفتم چیز دیگه بخام که میگی صیغه ام کن…گفت اولا من اون روز یکروزه نخوندم.توی دلم گفتم یکماهه…دوما دوستت دارم…سوما فهمیدم تو بهم نارو نمیزنی،گفتم شک نکن…آروم لباسشو در آورد.من هم لخت شدم.گفت دوباره برام میخوری.خندیدم.سر پا جلوی من کوسشو چسبوند دهنم.گفتم جانم نازشو ببین…با دستش توی موهامو میجورید…من هم زبون لای کوسش کرده بودم.تا اینکه خودش داگی کرد…لامصب چقدر سوراخ کونش تنگ بود.میترسیدم بکنم دردش بیاد باهام قهر کنه…خیلی کوس لیسی رو دوست داشت.اروم انگشت کوچیکم رو خیس کردم دادم توی کونش…برگشت نگاهم کرد…گفت نکن میگن درد داره.گفتم هر وقت دردت اومد بهم بگو خب،،گفت باشه. آروم آروم میکردم سوراخش.و لیسش میزدم.برگشت چشم تو چشم.گفت پس خاله راست میگه شما مردها عاشق سوراخ پشتین…آخه بهش گفتم اونجامو خوردی، گفت دهنت سرویسه آقاتون عاشق سکس پشته،،آره راست میگه؟گفتم خاله ات معلومه خیلی خانومه و وارده، خندید.گفت خوشگل هم هست…داریوش میتونی براش یک پراید خوب و ارزون پیدا کنی،،گفتم عشقم.من حتی۲۰۶رو هم به زور توی نمایشگاهم میخرم میزارم برای فروش.پراید عمرا…ولی رفیقام دارن…بگو بیاد۱دونه۲۰۶تمیز دارم بهش بدم.گفت نه اونقدر پول نداره.گفتم حالا بیارش…هدفم فقط دیدن این خاله اش بود…گفتم شوهرش چکاره است.گفت راستش نمیخام بهت دروغ بگم تازه جدا شده ازش…گفتم آهان پس از اونهایی هست که مهریه گرفته ماشین بخره…گفت داریوش دیگه ناراحت شدم.من خاله رو خیلی دوستش دارم.شوهرش کتکش میزد.گفتم باشه بیارش…فردا ساعت۱۱صبح به اون آدرس روی کارت بیارش…گفتم حالا بزار کارمون رو بکنیم…گفتم فدات شم سوراخ پشت رو امتحان کنیم.گفت بخدا من اگه دردم بیاد زود قهر میکنم ها…گفتم آخ آخ چی نازنازی،،خندید…گفتم حالا کی گفته که دردت میاد اینقدر میترسی،گفت خاله دروغ نمیگه…آروم آب دهن زدم.سر کیرمو فشار دادم توی کونش بار اول نرفت توش…خیلی راحت دم داده بود.واقعا نمیدونست دردش چقدره…بار دوم خیس تر کردم.با یک کم فشار بیشتر.سرش رفت توی کونش…قشنگ تابرش قارچی ختنه گاهش رفت داخلش.توی کسری از ثانیه.رفت توش…زد جیغ زد.تندی از زیرم فرار کرد بیرون…خودش بدتر کشید از کونش بیرون.جیغ دومم زد.داد زد داریوش کشتی منو.وای مامان…گفتم هیس عشقم.جانم…ببخشید بار اول بود دردت اومد…خودشو انداخت بغلم…گریه کرد شدید.گفت داریوش دارم میمیرم…خیلی میسوزه…چکارم شد.گفتم هیچچی…دمر خوابوندمش روی کاناپه…گفتم شل بگیر ببینمش…نگاه کردم۱ کوچولو خونی بود…گفتم آروم جر خورده.گفت وای آروم جر خورده چیه…خب جرم دادی دیگه،،بغلش کردم بوسیدمش.گفتم اشکال نداره غصه نخور جر خورده نخورده مال خودمی،گفت وای چقدر درد داره.گفتم چون بار اول بود دردت اومد…دوبار دیگه بدی…خوبه خوب میشه چون جا باز میکنه، گفت نخیرم خاله گفت گول نخوری بار اول و آخر نداره…از پشت همیشه درد داره،خندیدم.گفتم معلومه خاله اینکاره هستش ها، باید حتما ببینمش،گفت های چشاتو درویش کن ها…اگه من فقط مال توام تو هم فقط مال خودمی،،گفتم چشم…فقط هدفم دیدن خاله خانوممه،گفت در ضمن بابام نباید بفهمه من با خاله ام حرف میزنم.چون منو میکشه…از خاله بدش میاد…حرف زشت میزنه بهش.گفتم حتما میگه خاله جنده است…گفت آره.تو نگی ها ناراحت میشم…گفتم جنده هم باشه برای خودشه به من چه…کوس خودشه میخاد بده میخاد نده…گفت داریوش بقران دارم ازت ناراحت میشم.خاله من جنده نیست.گفتم باشه عزیزم باشه…هر چی تو بگی، بیارش ببینمش…بهش ماشین خوب بدم…گفت مرسی…گفتم دوباره بکنم.گفت نه تو رو خدا…تازه سوزشش خوب شد…گفت گناه دارم دیگه، گفت خیلی آروم بکن…دوباره داگی کرد.دوباره تا خیس کردم گذاشتم درش.خودشو سفت کرد…گفتم شل بگیر…سفت باشی دردت بیشتر میشه، شلش کرد.کردم توش اومد در بره.کمرشو محکم گرفتم.چندتا جیغ زد.گفتم هیس…چته،اشک شدید میریخت.داریوش به جون مامانم الان جونم بالا میاد.گفتم خب باشه صبر کن…يکدفعه نباید درش بیاری بدتر پاره میشی…آروم درش میارم…وای فقط یک لحظه صبر کن آبم داره میاد بریزم توش…گفت نه حامله میشم.گفتم عزیزم من که بهت گفتم مشکل دارم…حامله نمیشی…تازه توی پشتته…جلو که نیست.نترس…آروم شد…چندتا تلمبه کوچولو زدم تا آبم اومد ریختم داخلش…گفتم بدو برو توالت اگه تونستی توش رو هم آب بگیر…رفت توالت من رفتم سرویس دیگه…برگشتم تازه اومد…نشست روی پام لخت بود کونش هم خیس بود.گفت بخدا ازم خون ریخت…داریوش میسوزه.گفتم خوب میشی،بلندش کردم روی دستم چندبار چرخوندمش.گفتم خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد…گفت اینقدر دوستم داری که ۲۰۶رو نسیه بدی خالم.گفتم تو بگو مجانی بدم بهش.گفت نه هر چی داره ازش بگیر.بقیه اش رو چک میده بهت.میدونم دسته چک داره…گفتم باشه بیارش…گفت اگه نشد زنت بشم چی،گفتم آخه چرا.دلمو میشکونی،گفت شاید بابام نده.گفتم غلط کرده…اون توی مشتمه، میترسم مامانت نده،،گفت اولا بی ادب نشو بابامه حق داره،دوما مامانم دوستم داره…گفتم مشکل منم نه مامانت…گفت چرا؟گفتم آخه… نمیتونم بهت بگم…باور کنید گریه ام گرفت…گفت چی شده مگه؟گفتم ولش کن خاک تو سرم کنند…اگه مادرت دوست داشت بهت میگه اگه نه من نمیتونم بگم.گفت اگه نگی دیگه پیشت نمیام.گفتم زهرا منو توی منگنه نزار…میخای حرف بزنم بعدش که تو رفتی از غصه دق کنم…گفتنش قلبمو تیکه تیکه میکنه،گفت باشه نگو…دمق شد.گفتم خاله رو بیارش ماشین رو ببینه تو بگی بده میدم… ضامنش خودت باش…گفت داریوش چیکار کردی که میگی مامانم موافقت نمیکنه، اگه ازدواجمون صورت نگیره…بعد چی اینجور که تو میگی ماشینه مدل بالاست…چطوری از خاله پول میگیری،،؟؟زهرا جون اصلا برام پول ماشینه مهم نیست… خدا شاهده نیست…مهم خود کثافتم هستم که گوه بزرگی خوردم گندهارا آوردم میترسم مامانت مانع بشه…ولی نخواه بهت بگم…اگه مامان مانع شد بهت میگم عشقم خب…اونوقت بهت میگم،زهرا خیلی دوستت دارم.مث نوجواننوجونهایی که تازه عاشق میشن…ذوق و شوق دارم…نمیدونم حالم چقدر خرابه…همون موقع زنگ در رو زدن…از چشمی نگاه کردم پرنیا بود و دخترش…در رو باز کردم…اومد داخل.گفتم جانم پرنیا خانوم…اصلا متوجه زهرا نبود…گفت داریوش ماشینتو گرفتی درست شده…گفتم آره آوردمش… گفت چقدر شد…گفتم مهم نیست از بیمه بدنه اش گرفتم از جیبم ندادم…ولی دیگه خواهش میکنم دقت کن…همه مث من مهربون نیستن…دخترش گفت عمو داریوش میشه بشینم تبلت بازی کنم…گفتم عزیزم دارم میرم بیرون بعدا بیا بازی کن…گفت باشه.کی بیام…گفتم شب بیا…زود میام بعد بیا…پرنیا گفت داریوش خیلی آقایی دمتگرم…الهی هرچی از خدا بخوایی بهت بده…خودش اومد جلو بوسم کرد…هی بدبختی همون لحظه زهرا هم اومد واسه احوال پرسی ،،گفت خانوم کیه…گفتم عین خواهرمه.مستاجر طبقه بالاست…پرنیا سریع گفت نترس خانوم خوشگله آقا داریوش اینقدری بهم لطف داشتن از برادرم برام عزیزتره…اومدم ازش تشکر کنم.داریوش جان ممنونتم…دخترم عزیزم بیا بریم…بعد رفتنشون گفت داریوش همه مستاجرات اینجوری دوستت دارند…جای رژش روی لپت موند.خندیدم.گفت کوفت…میخندی،پس من چی هستم…گفتم تو عشقی،،دیدی که خودش زود فهمید جیم شد رفت…داریوش بخدا اگه دوباره ازین حرکات ببینم مادرم هم بخاد استغفرالله خدا هم بگه زنت نمیشم…من تو رو فقط واسه خودم میخام.گفتم چشم عزیزم چشم…نگران نشو قربونت بشم…بردمش رسوندمش در خونه خودشون…باهاش قرار گذاشتم فردا با خاله اش بیاد…شب پرنیا با دخترش اومد.گفت کی بود اون ناز نازی، چقدر خوشگل بود.گفتم جدی میگی،تو خودت خوشگلی اون خوشگل دیدی، گفت داریوش بخدا این آرایش نکرده و اصلاح نشده اینقدر نازه ببین اگه دستی به سر و روش بکشه چی میشه، گفتم میخامش اکه جور بشه عالی میشه.گفت انشالله میشه،،داریوش زنگ میزنی دوستت رحمان هم بیاد…گفتم چیه دلت گروپ میخاد…گفت آره خیلی زیاد…نزدیک پریودم میشه وحشی دلم کیر میخاد…گفتم باشه…زنگ زدم کجایی میایی خونه ما…پرنیا هم هست…گفت خودم هم تنها نیستم.یک خوشگله باهامه.گفتم دهنت سرویس.گفت داریوش میخواستم باهات تماس بگیرم خودت زنگ زدی، داداش پراید مراید تمیز دو رو برت نیست واسه این خوشگل خانوم میخام…کم پوله…گفتم داداش تو که میدونی من تو کار پراید نیستم…چی بشه به زور پژویی چیزی گیرم بیاد…گفت پژو چی داری،گفتم فقط یک۲۰۶مدل بالا دارم.قولشو به کسی دادم…گفت فهمیدم حتما هم گرونه…این نازی میگه فردا میخام برم پیش نامزد بچه خواهرم یک۲۰۶هست بخرمش…ولی پولش کمه…چطوری میخان یارو رو بگایند من نمیدونم…گفتم رحمان طرف الان کنارته…گفت نه حمومه…که من دارم باهات حرف میزنم…گفتم برو جایی که نشنوه،،رحمان گوش کن چی میگم…میخوام ته توی بچه خواهرش رو در بیاری ببینی دختره هم مث خاله اش اهل حاله یا نه چشم و گوش بسته اس،،گفت چرا آخه.اجبارا تموم جریان رو گفتم…گفت تا تهش رو خوندم صبح بهت زنگ میزنم…گفته بود بهم که تا۹صبح هستم بعدش نیستم…پس میخواد بیاد جای خودت…ولی خیلی خوشگله ها،کاش بودی میکردیش…گفتم کوسخول خاله خانومم رو بکنم…خندید…مگه چی میشه،گفتم چقدر لاشی هستی تو…پرنیا گفت نمیاد گفتم نه مهمون داره…خودم میکنمت عزیزم…بچه تبلت بازی میکرد… کاندوم زدم…گفت فقط بکن تا میتونی محکمم بکن…کوسم حال بیاد…من هم که صبح ارضا شده بودم…خوب گاییدمش…ولی بد گشاد شده…نیم ساعتی بود و رفتن…من موندم و هزار تا فکر و خیال…ساعت۴صبح بود گوشیم زنگ خورد…رحمان بود.گفتم ها چی شد…گفت داریوش…این الان مست خوابه…من بیرونم…خواستم الان بهت بگم چون اخلاقتو میشناسم…میدونم خوابت نمیبره… داداش خیالت از دختره راحت پاکه پاکه، میگه بابای دختره که دومادمونه اگه بفهمه دختر خواهرم حتی بهم زنگ هم میزنه میکشدش،چی برسه به این کارها،.یادمه خودزهرا هم اینو بهم گفت…داریوش زنه میگه…دختره نماز خونه و خر مذهبه،گفت خودم بهش یاددادم رفت پیش یارو صیغه محرمیت بخونه، گفتم راست میگه بدون صیغه نزدیکم نشد…خب خدا راشکر…گفت ولی عجب مالیه ها…گفتم رحمان من ۱۰باهاش قرار دارم…میخام ساعت۱۰و ربع اونجا باشی…انگاری اتفاقی اومدی، میخام گوشی دستش باشه که من میدونم جنده است…ازش خواهش کنم دیگه دور رو بر زهرا نباشه…گفت آهان زنداداش جدیده اسمش هم که مذهبیه،خندیدم گفتم اره، گفت باشه داداش…بعدش راحت تا ۹خوابیدم…صبح دوش گرفته آنکارد شده زدم بیرون…ساعت۱۰بود عمدا گفتم رضا شاگردم صبحونه برام بیاره،گفتم راس۱۰و ربع بیار مهمون دارم…جالب بود اونها هم۱۰و ربع رسیدن…جانم جل الخالق چه نازنینی بود…خاله…ته چهره اش شباهت به زهرا داشت…رسیدن زهرا جونم چادری بود.ولی خاله خانومش که اسمش مریم بود…مانتویی بود و میتونم بگم۸۵شایدم۹۵واقعی میبست،،خیلی هم جوون بود…رضا با سینی صبحونه اومد…گفت داریوش خان من فقط برای۲نفرصبحونه سفارش دادم.گفتم برو بکنش۴تا.غیر خانومها مهمون دیگه هم دارم.گفت چشم.زهرا گفت زحمت نکش داریوش جان ما زود میریم.گفتم کجا میری…میخاد ماشین بخره ها…کفش که نیست…همون لحظه رحمان هم رسید…سلام داد و اومد داخل…تا رسید رنگ و روی مریم خاله پرید.اروم گفتم انگار شتر دیدی ندیدی،به هم معرفیشون کردم…گفتم خانومها آقا رحمان رفیقم نیست داداشمه…رحمان جون اینم همون زنداداش مذهبیه که دل منو برده…زهرا لبخند قشنگی زد…گفتم ایشون هم خاله کوچیکش هستن…مریم خانوم…رحمان جون اون پژو که دیشب گفتم قولشو به کسی دادم برای ایشون بود…اگه نخواستن شما بگو رفیقت بیاد مال اون…گفت انشالله که خانوم پسندشون میشه…گفتم اگه اجازه بدین من نمایشگاه رو به عشقم نشون بدم.اولین باره اومده محل کار من…گفتم زهرا جون بیا بلند شد اومد…پرسید داریوش اینجا مال خودته…گفتم شک نکن…حتی ماشین هاش هم مال خودمه امانت فروش نیستم…گفت وای ماشالله چقدر بزرگه…بردمش طبقه بالا دفتر کارم.عمدا خواستم اون دوتا تنها بمونند…نگاهشون کردم دیدم دارند آروم حرف میزنند…رضا بساط صبحونه رو آورد.گفتم بیار بالا…بچین روی میز…رفتی بیرون در رو ببند کسی مزاحم نشه…اونها رو هم دعوت کردم بالا…خاله معذب بود…گفتم چیزی شده مریم خانوم…گفت نه نه. گفتم بفرمایید بشینید…صبحونه۴نفره خوش میاد.گفتم زری جون چادرت رو در بیار رحمان خودیه…نشست کنارم چایی ریختم برای همه شون…گفتم ماشینو دیدیش مریم خانوم.گفت فقط یک پژو اونجاست…اون که خیلی مدل بالاست…گفتم آره دیگه کلاس کار نمایشگاه ما بالاست…اونو هم تعویض زدم برداشتمش…به طرف پرادو دادم جای کمی از پولش اینو داد…ارزون گرفتم شانسته…گفت آخه من۱سوم پول اینو هم ندارم…راستش میخواستم پراید بخرم باهاش سرویس مدرسه دخترونه رو قبول کنم…گفتم خب پژو که بهتره…گفت صددرصد ولی گرونه ندارم.گفتم غصه نخور…درست میشه…کم صبحونه خورد همش نگران بود.گفتم صبحونه ات رو بخور نگران نباش.خدا بزرگه…زری گفت چی شده خاله.گفت هیچی عزیزم.خسته ام…گفتم پس زری جون تو برای داش رحمان چایی بریز تا من با خاله ماشین و ببینیم…سوییچ برداشتم گفتم خاله جون دنبالم بیا…رفتیم پایین کاپوت زدم بالا ماشین رو روشنش کردم…که صدای حرفهامون نره بالا…گفتم ببین مریم خانوم من جریان دیشب تو رو با رحمان میدونم نمیخام خرابت کنم…ولی چون تو که اینکاره ای خواهش میکنم ازت دیگه دنبال زهرا نیا…بده گناه داره مث اینکه پدرش هم مخالفه…زودی گریه کرد.گفت بقران به خاک مادرم قسم اولین مرد بعد شوهرم این آقا رحمان بود…خدا شاهده…گفتم خب پس ببین من پژو رو بهت میدم.خب دختر خوبی باش باهاش کار کن سرویس مدرسه بشو…نون حلال در کن…گفت نمیتونم ندارم…کرایه خونه میدم گفتم خدا بزرگه…هر وقت داشتی بده.سندش رو نگه میدارم…پولشو دادی بهت میدم…فقط تو رو خدا دیگه ازین خطاها نکن…گفت چشم ببخشید.چشماش پر اشک بود.زهرا رسید گفت چی شده داریوش…گفتم خوشحال شده ماشینشو دیده…گریه خوشحالیه، براش قولنامه نوشتم مدارکشو دادم…گفتم بسم الله بگو بشین پشتش…برو قراردادت رو بنویس…کار کن خدا بزرگه…طفلی۱چهارم پول و بهم چک داد بقیه برای چندماه بعد…زهرا خیلی خوشحال شد…رحمان گفت داداش کم مونده بود سکته کنه…گفتم بد ترسید بزار بدونه نمیتونه ماها رو دور بزنه،گفت دیشب که بردمش برام قسم خورد اولین بار بعد شوهرش با مردی بوده…گفتم به منم گفت قسم خورد…گفت داریوش خیلی هم تنگ بود…ولی عقب جلو روال بود…خیلی خوشگله…داریوش گفتم جانم…گفت اگه من صیغه اش کنم تو ناراحت میشی،گفتم کوسخول خوشحالم میشم…هم خوبه هم ثواب داره…این رحمان۵۰سالشه ها…زنش با بچه هاش خارج هستن…گفتم چرا نمیگیریش.گفت بزار مدتی باهاش باشم…شایدم گرفتمش، شب زهرا زنگ زد خیلی ازم تشکر کرد…گفتم کجایی صدا میپیچه…گفت از ترس مامانم توی حمومم،گفتم جان کاش من لیف بودم اونجا بودم خودمو میمیمالیدم بدنت…خندید.گفت لوس نشو.فردا میبینمت…گفتم فردا.چه موقع،گفت ۵شنبه هستش ها…موقع تمیز کاری آپارتمان شماست…گفتم اگه دستت بخوره به جارو پارو دیگه باهات قهر میکنم…دیوونه اون ساختمون خودته…خانوم اونجایی…گفت آخه مامانم چی،گفت فردا باهاش کار دارم…فقط مامانت…صبح منتظر بودم بیان…رمضون بالا رو شیلنگ گرفته بود میشست… گفتم رمضون بگو آبجی صدیقه بیاد کارش دارم…گفت باشه…صداش زد صدیقه برو طبقه پایین اقل داریوش کارت داره…فهمیدم گفت چکارم داره.تو هم بیا…گفت برو دیگه چقدر زر میزنی ، رمضون کمی عصبی بود…در زد اومد داخل.گفتم در رو نبند که خیالت راحت باشه…بقران نمیدونستم زهرا هم اومده…گفتم صدیقه خانوم بشین کارت دارم.گفت بگو داریوش خان چکارم داری…گفتم که من بخشیدمت فهمیدم تحت فشار بودی.اشکال نداره…گفتم بخاطر همین صدات زدم…بهم گفتی زن بگیر.گفت مبارک باشه.گفتم هنوز جواب نگرفتم.ولی چون تنهام.و کسی و ندارم.میخام دوباره ازدواج کنم…خواستم ازتون اجازه بگیرم…گفت چرا از من…گفتم آخه اخه، گفت آخه چی، گفت آخه میخام بیام خواستگاری زهرا خانومه شما…سریع بلند شد.گفت گوه میخوری و غلط میکنی مرتیکه دوزاری…چی با خودت خیال کردی…چون نداریم دخترمون رو دور میندازیم…مردک اجاق کور…تا این حرفو گفت انگار خنجر زدن ته ته قلبم.سرم و پایین انداختم.گفت مرتیکه هرزه نمیدونم چی با خودش خیال کرده…هر روز با یکیه.مشروب میخوره تریاک میکشه…کثافت کاری میکنه…به من دست درازی میکنه هنوزم میخاد بیاد خواستگاری دخترم.گفتم صدیقه خانوم من که ازت عذر خواهی کردم…تازه خدایی نکرده اتفاق بدی بین من و شما نیفتاده که…در ضمن من نه معتادم نه شراب خوار…چندباری از تنهایی خوردم…گفت خوردی که خوردی به من چه.نوش جونت…فقط فکر دختر منو از سرت بیرون کن.گفتم چرا؟گفت هیزی،گفتم صدیقه خانوم غیر اون خریتی که من اوندفعه کردم…آیا ازم چیز بدی دیدی…گفت همون یکبار بس بود که سابقت پیش من خراب بشه…در ضمن بگذریم از سن وسالت…مهم نیست خوشگل و خوشتیپی، ولی مسئله مشکل بچه دار نشدن شماست…من دخترمو به اجاق کور نمیدم…بعدشم زود رفت بیرون.با حرفهاش من کمرم شکست سرمو گذاشتم روی میز…اشکام خودبخود میومدن…مسئله زهرا نبود دل خودم بود…بد خرابم کرد…اقلا نباید بهم میگفت اجاق کور…همون لحظه دست گرمی روی موهام اومد…گفت چکار کردی داریوش…که چند بار ازش عذر خواستی،گفتم تو کی رسیدی،گفت از اولش بودم.خودش دستمال بهم داد اشکامو پاک کرد…گفت معذرت میخام بد حرفی زد بهت.گفتم مهم نیست حق داره…مادره…آینده بچه اش واسش مهمه…همه چی که پول نمیشه…ولی بخدا من هیز و معتاد و مشروب خوار نیستم…فقط فقط یکبار اشتباه کردم که اونم خدا دوستم داشت نذاشت ادامه بدم…جریان رو براش گفتم…گفت وای داریوش چیکار کردی تو…گفتم خودم میدونم فاتحه رو خوندم…ولی بخدا دست خودم نبود…زهرا الان دلم آتیشه.دست بزن قلبمو انگار داره از سینه ام میزنه بیرون…دست زد گفت آروم باش بزار برات آب بیارم.غصه نخور.خدا بزرگه…ولی کار خوبی نکردی مامانم زن خوبیه ولی حق داره…گفتم تو چی تو که الان شنیدی من چیکار کردم هنوزم دوستم داری،گفت آره خیلی بیشتر دوستت دارم…اونها که نمیدونند تو چقدر خوبی، من چند وقته باهات هستم میدونم چقدر مهربونی،،بابام خوبه و زحمت کشه،ولی عصبیه…مامانم پا به پاش کار میکنه…ولی همش دعوا میکنند… ولی تو هنوز که خانومت نشدم بهم گفتی نباید دست به سیاه سفید بزنم.گفتم تو عشقمی زهرا…خدا میدونه تو رو از اون زن اولم هم بیشتر دوستت دارم…اون خودش رفت…بهونه ناباروری منو گرفت و قبل رفتنش به همه گفته بود داریوش نمیتونه پدر بشه.ابروی منو برد.اشکال نداره من هم خدایی دارم تا الان هرچی از خدا خواستم بهم داده…اگه خدا خودش خواست بهم بچه هم میده…گفت منو چی.از خدا نمیخوای…گفتم تو نباشی پس کی واسم بچه بیاره.اقا بدبختی همون لحظه مامانش رسید.گفت خوشم باشه.پس خودتون بریدین و دوختین…ما رو سر کار گذاشتین…بعدا چند وقته…گفتم صدیقه خانوم فکر بد نکن.من عاشق زهرا هستم…همه چی منو میدونه…گفت زهرا خانوم بابات هم میدونه…که عاشق شدی، بفهمه میکشدت،شانس من همون موقع رمضون هم اومد.گفت الان فهمید.دختره چشم سفید گوه های شور میخوری…گفتم رمضون دست روش بلند کنی با من طرفی ها…نامرد…دسته جارو دستش بود.چنان محکم کوبید فرق سرم…پر خون شدم…حالم بد شد.خودش هم ترسید.زهرا جیغ بدی کشید…گفتم زهرا زنگ بزن رحمان بیاد.گوشیم اونجاست…سریع زنگ زد جریان رو گفت…رحمان نزدیک بود جنگی رسید…رمضون ریده بود به خودش…با رحمان و زهرا رفتیم اورژانس…گفتن استخون جمجمه بد شکسته…خدا کنه ضربه مغزی نشه…چندین تا عکس و سی تی اسکن گرفتن.خدا را شکر مشکلی نبود.فقط چندتا بخیه خورد…رحمان خنگ خدا جریان رو گفته بود که کسی با چوب زده فرق سرم،اونها زنگ زده بودن مامور بیاد…همون لحظه رمضون هم با صدیقه رسیدن…گفت آقا داریوش بخدا رمضون قصد بدی نداشت زود عصبانی میشه…گفتم مهم نیست که…زهرا گفت داریوش بابامو گرفتن.گفتم کی گرفته.گفت مامورها.دست بند زدن بهش…گفتم بدو رحمان نبرندش ها…این امشب از دوری باباش دق میکنه…من طوریم نیست…ماموره اومد ازم چندتا سوال پرسید و امضا زدم و رفتن…رمضون دست زهرا رو گرفت برد…من موندم و رحمان.گفت پسر عجب روزی شد…سرم باند پیچی بود…چندباری زنگ زدم جواب ندادوبعدشم میگفت مشترک مورد نظر در دسترس نیست…دیگه داشتم بهم میریختم.تقریبا۳هفته ازش بی خبر بودم…رفتم در خونه اشون…پدرسگ از اون محل رفته بود…یاد مریم افتادم.زنگ زدم بهش زود رسید…جریان رو گفتم.گفت وای اون رمضون خر برای همینه که برگشته شهر خودش پیش خانواده تخمی خودش…اون نفهم ازین لر های عصبی دیوونه است…رفته روستا زندگی کنه…بعد یکعمر که روستا نبوده…اون پسر بدبختشم برده…من گفتم چرا رفتن…چرازهرا باهاش رفته…گفت مگه کسی میتونه رو حرفش حرف بزنه…گفتم آخه چرا رفته…گفت چون خره بدبخته…متعصبه…میگه زهرا شیرینی خورده پسر عموشه که الان زندانه.گفتم چی؟گفت بخدا زندانه…سر دعوا روی گوسفندا افتاده زندان…آقا آدرس گرفتم رفتم روستاشون طرفهای ازنا بود.دختره گاییده زاییده شهر بود نمیدونست روستا چیه…سالی یکبار بگی نگی میرفت دیدن خر و سگهای فامیل باباش…الان بردتش اونجا خونه پدر بزرگه زندگی کنه…مردک مغز خر خورده بود…بعد کلی رانندگی…طرفهای غروب بود رسیدم روستاشون چقدر سنگ و صخره داشت…بدجوری صعب العبور بود…خوب شد با یک پیکاپ اومدم…کمری رو نیاوردم…خوب شد رحمان و رضا رو هم آورده بودم…آخه واقعا جاده ترسناکی بود…تاریک شد اول روستا بودم…اسم و آدرس پرسیدم…نشونم دادن…ماشین رو پارک کردیم.بقیه رو پیاده بریم.هنوز سر بالایی خونه رو تموم نکرده بودیم که دیدم صدیقه خاکی و درب و داغون داشت میدویید…اصلا انتظار منو نداشت…ولی داد زد بدو بدو…داریوش خان بدو پسرم مرد…تشنج کرده پدرش هم نیست رفته پی گوسفندا…من و پدر بزرگش با زهرا تنهاییم…تو رو خدا بدو…تندی رفتیم خونه…زهرا تا منو دید همون جلوی پدر بزرگ و مادرش خودشو انداخت بغلم…عزیزم کجا بودی پس…تو رو خدا کمکمون کن…داداشش ۱۸سالش بود و نبود.این طفلی با موتور خورده بود زمین…سرش ضربه خورده بود…گاه گداری میگفتن از خودش میره…دست و پای شکسته اش خوب شده بود ولی مشکل مغزی داشت…دندوناش قفل شده بود.پدر بزرگش داشت دلش میترکید.با رحمان دو نفری فکش رو به زور باز کردیم…انداختیمش پشت رضا و صدیقه و زهرا هم دنبالمون راه افتادن…رضا و رحمان جلو نشستن اونها عقب…اون جاده خراب رو تخته گاز اومدم تا رسیدم ازنا…ازش عکس گرفتن گفتن ما چیزی نمیفهمیم… فرستادنش خرم آباد… منو بقیه هم دنبالش پشت آمبولانس… خرم آباد ازش سی تی اسکن گرفتن. گفتن خون لخته مغزش مونده جابجا شده باید عمل بشه…اون هم تهران…سریعا با هواپیمای فردا صبح اعزام شد تهران…من و زهرا و مادرش هم با هواپیما رفتیم…فرستادمش بردن بیمارستان خصوصی خدا تومن هزینه درمانش بود…فقط بخاطر اینکه صدیقه خانوم حلالم کنه…پرداخت کردم نه بخاطر زهرا…خودم عذاب وجدان داشتم…پدرش فردا غروب رسید…وقتی رسید.پسره تازه به هوش اومد…دکترها گفتن حالش خوبه خوبه…منو دید افتاد زیر پام…تشکر و خواهش و التماس.گفت داریوش خان منو ببخش همش در موردت فکرای بد میکردم…خدا هرچی که بخوای رو الهی بهت بده…من که کاری ازم بر نمیاد…البته پدرش تنها نبود.چند مرد دیگه هم بودن…مادرش بهش گفت هزینه درمانش چقدر شده…زهرا هم بود و ساکت بود…گفتم پول مهم نیست…خدا برات نگهش داره…من که توی حسرت یکیش موندم…به قول صدیقه خانوم اجاق ما که کور موند الهی مال شما همیشه روشن باشه…با چشمای اشک آلود زدم بیرون…زهرا دویید اومد پیشم.گفت کجا میری عزیزم.گفتم پی بدبختیم.چند روزه خونه نرفتم…مادرش رسید پیش ما…گفت آقا داریوش تو رو خدا منو ببخش…زبونم تلخ بود.رنجوندمت.خدا گذاشت توی کاسه ام.اخرم گره کار ما بدست تو باز شد…ما که نمیدونستیم اینو عمل کنیم آخرش هم توی اون ده کوره از بین میرفت… هرچی گفتم نرو ازین شهر گوش نداد.گفت مرتیکه هم چشمش دنبال تویه هم دخترت…بمونم که چی؟گفتم مگه اون جریان رو میدونه…گفت همون روز اول بهش گفتم…یعنی وقتی پول زیاد زدی…گفت نمیدونم چرا زیاد زده…من بهش گفتم…البته یک فصل کتک هم خوردم که چرا توی خونه تو بدون مانتو بودم…برای همین دختر بهت نمیده.گفتم کار رو خراب کردی صدیقه خانوم…گفت ولی فک کنم الان رام شده…برو پیشش باهاش حرف بزن بلکه راضی شد…گفتم نه ولش کن زهرا حیفه…ببین بچه چقدر شیرینه…چقدر دلت براش سوخت که مریض بود.اگه من بچه دار نشم یعنی ما نشیم…زهرا یکعمر بدبخت میشه…زهرا گفت من خودتو میخام بچه نمیخام…گفتم زهرا جونم،بعد چند سال تو هم میزاری عین دختر عموم میری پی زندگی خودت…بعدشم تو حیفی…گفت داریوش بهم دروغ گفتی که دوستم داری؟گفتم زهرا اگه دروغ بود این همه راه میومدم…این همه زحمت میکشیدم…ولی بخدا تو گناه داری…از پشت سرم صدا اومد…داریوش خان بخدا دیشب توی اتوبوس خواب دیدم…خدا دوتا بچه از زهرا بهت داده روی پای من نشستن…دارم بهشون غذا میدم…خدا وکیلی گفتم…من راضیم بقیه با خودت و دخترم…عموهاش و پدر بزرگش بودن…صلوات فرستادن…خلاصه که برگشتن پیش خودم…همون کافه پارک رو خریدم مهریه زهرا کردم…پدر مادر و برادرش میچرخوندن و عایدیش میرسید به خود زهرا خانوم…خاله اش صیغه رحمان شد.رحمان بقیه پولشو داد…فک کنم عقدش کنه…من با زهرای نازنین خودم عقد کردم…شب زفافم بعد یک عروسی بزرگ قشنگ شد…همون شب توی تالار گوشیم زنگ خورد.همسر سابقم بود.بهم گفت الهی خوشبخت بشی…داریوش من هم با پسر خاله ام…اینجا خوشم…داریوش چندسال بهت دروغ گفتم و کلک ساختم…تو مشکلی نداشتی…انشالله بزودی پدر میشی، حتی ازش خداحافظی هم نکردم…نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت…زهرا گفت چت شده…زبونم بند اومده بود…رحمان با مریم میرقصیدن.دستمو گرفت گفت بیاوسط.اشکام اومد.پرسید چی شده زنداداش…گفت گوشیش زنگ خورد نمیدونم کی بود چی بهش گفت…اینجوری شد…رفتم توی باغ…زهرا اومد…حتی مریم و رحمان و پدر زن مادر زنم اومدن…پرسیدن چی شده…اشکامو پاک کردم…گفتم زنیکه از خارج بهم زنگ زده تبریک میگه…میگه من با عشق جدیدم خوشم…منو حلال کن یکعمر بهت دروغ گفتم تو ایرادی نداری…سالمی و بچه دار میشی…رحمان گفت دمشگرم.عجب خبری داده…منو بلند کرد چرخوند… داداش خوبه که،،گفتم یک عمر زجر کشیدم خون دل خوردم حرفهای کس و ناکس رو شنیدم…حتی همین امشب توی تالار فامیل خودم پچ پچ بودن…گفت ولشون کن خدا رو عشقه…که دوستت داشته…زن به این خوبی نصیبت کرده…بیا بریم داخل تا عمو رمضان عصبی نشده دوباره کله اتو نشکونده…رمضون چقدر خندید…شب زفاف دلبر من آروم لباس در آورد… کوس قشنگ و تنگش آماده کرده شدن بود…که خانوم ترسیدن پریود شدن…اون هم شدید…مادرش کلی عذر خواهی کرد…گفتم مهم نیست که گناه داره ترسیده…چیزی غریبی توی خانومها نیست…خودشم خوب میشه…خلاصه که رفیقام کلی بهم خندیدن…درست یک هفته بعد خونه تنها بودیم…بعد دوش گرفتن اومد داخل اتاق…ناز و خوشگل…ظهر بود.گفت عشقم برای شب یا الان…گفتم لحظه ای غفلت جایز نیست…اصلا توقع نداشت سریع انجامش بدم…تا پاهاش رفت بالا…من هم که یکهفته توی کف بودم کیر شقه و رق…با یک شماره تا ته دادم داخلش جیغ مهیبی زد…ولی ولش نکردم و گاییدمش…دیگه گریه زاری هم براش فایده نداشت…اخرش کیرو تا ته ته فرو کردم…ابمو ریختم ته کوسش…که خیلی هم زیاد بود…دوستان درست ۳ماه نگذشته بود عروس خونه من بود.سر صبح حالش بد شد و حالت تهوع داشت…بله بردمش .دکتر گفتن بار داره…زانوهام شل شدن…اون رو آورده بودم دکتر حال خودم خراب شد.دکتر گفت چت شد…جریان رو گفتم…گفت خوبه خانوم قبلیه بهت گفته بوده دروغ گفتم…خداروشکر…انشالله قدمش خیره…زنگ زدم دوستامو رفیقام و آشناها رو همه رو همون کافه پارک دعوت شام کردم…و دوتا گوسفند نذر خانه سالمندان قربونی کردم…الان هم شکر خدا پسرم کنارم داره شلوغ کاری میکنه…دم همتون گرم…انشاالله خوش باشید…
چندبار صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.برداشتم بلند و خشن گفتم بله…گفت عمو داریوش منم رویا،،گفتم رویا کدوم خریه…گفت چرا فحش میدی خودت دیشب شماره دادی بهم گفتی کمکم میکنی صبح زنگ بزن…تازه یادم اومد.گفتم آهان ببخشید.باشه کجایی الان.گفت خونه ام…گفتم طوری که کسی نفهمه بیا خونه من بهت چک بدم برو بانک بردار…نقدی خونه ندارم.کارت ملیت رو هم بردار که بهت پول رو بدن…گفت باشه چشم…چند دقیقه بعد با خواهر بزرگش سیما اومد…گفتم این چی میگه؟گفت تنها که نمیتونم برم…باید کسی باهام باشه…گفتم ببین سیما خانوم من فقط دارم کمکش میکنم…این اتفاق ربطی به من نداره…گفت خودم میدونم بهم گفته…خیلی ممنون از لطفتون…یک چک ده تومن دادم و رفتن…چند روزی خبری ازشون نبود…یکی از رفقا بهم زنگ زد حاضر شو بریم شمال بساط چیدیم…تو هم بیا دلت باز میشه…منتظر بودم بیاد در خونه…صدای زنگ اومد نپرسیده در رو باز کردم…خلاصه که دستگیرم کردن…من بدبخت اومدم ثواب کنم کباب شدم…دختره رفته بوده دارو بگیره آمپول بزنه بچه بیفته…گفتن بچه ات۳ماه رد شده بزرگه باید کورتاژ بشی.همچین چیزی…این خر هم با اون خواهرش رفته جایی غیر مجاز اونها هم بچه رو توی رحم این تیکه تیکه کردن و کشیدن بیرون…این هم از خونریزی زیاد رفته کما…پرسون پرسون که پول از کجا آورده.گفتن نقدی داشته…با کارت ملی چک کردن چک رو من داده بودم.خواهر جنده اش پاشو کشیده بود کنار که من خبر ندارم دروغ میگه کار خودشه…من تمام ماجرا رو تعریف کردم…که روی پشت بوم بود و میخواست خودکشی کنه و فلان…بعد گفتن تقصیر خودته حتما خودت دختره رو فلان کردی،،گفتم جناب سروان برید تحقیق کنید علت طلاق من نازایی و ناباروری خانومم بود که مشکل از من بود…من اصلا ازم بچه نمیشه…پرسیدن دیدن راست میگم…بعدشم رفته بودن بانک خودم.رئیس بانک رفیقمه…توی دوربین بود که خواهرش باهاشه و پول رو نقد کردن و تازه خواهره گذاشت توی کیفش.فهمیدن خواهره دروغ میگه…من اجبارا تمام ماجرا رو برای پدرش گفتم کمی هم غمناکش کردم که داداش من حسرت بچه میخورم شما داری جوون شده حیف نیست خودکشی کنه…دلم سوخت کمکش کردم…اگه نه پول که علف خرس نیست همینجوری بدم بهش…تازه خواهرش هم بود.خلاصه با بدبختی رضایت گرفتم…البته بعدچندروز که خانم به هوش آمدن.ولی پدرش پول پیش خونه رو ازم گرفت حتی۱۰تومن منو هم داد ازون محله رفتن که رفتن…البته این ماجرا سکسی نبود ولی چون لازم بود تعریف کردم…به جای اینها املاکی۱خانومی رو آورد باکلاس دبیر بود و ۱دختر داشت خیلی وسواسی بود.خونه رو رنگ و نقاشی و فلان و…نگو نپرس…بلاخره اجاره کرد.خیلی خوشگل بود.دخترش۷سالش بود تازه مدرسه میرفت.خیلی ناز بود.سفید خوشگل تو دل برو…من دیگه نتونستم شمال برم…شب رفیقام پیش من بودن…کمی زیاده روی کردیم…ولی اونهاساعت۵صبح رفتن.ساعت۹صبح روز۵شنبه بود ونظافت ساختمون…مرده زنگ زد آقا داریوش کاری باری چیزی نداری…بنده خدا پولش رو میخواست…گفتم رمضون بگو خانومت بیاد خونه رو تمیز کنه هزینه اش مهم نیست همه رو میزنم کارت خودت…گفت بروی چشم…در خونه رو باز کردم…خونه بازار شام بود…خانومش صدیقه خانوم اومد داخل گفت وای چه خبره…یک زن ۴۰ساله طبقه پایین چشم و گوش بسته…خیلی محجبه بود.ولی زحمتکش…گفت خیلی کاره بزار بگم رمضون بیاد کمک…گفتم نمیدونم خونه خیلی کثیفه…ناهار خونگی واسم درست کن…چند جور بساز بزار فریزر کسی نیست تنهام…گفت پس خانومت کجاست…گفتم صدیقه خانم جدا شدیم الان هم سر درد دارم…تو مشغول باش…من برم دوش بگیرم…تا اومدم برم حموم…در خونه رو زدن…رمضون بوداومدگفت صدیقه من برم زهرا رو بیارم کمکت…باید خودم برم برای باغبونی قول دادم نمیدونم گفت به کدوم مهندس…گفتم زهرا کیه گفت دخترمه…خودیه،گفتم باشه فقط مطمئن باشه…هنوز در رو نبسته بودن…خانوم خوشگله معلمه مستاجر جدیده…با اون چشمای قشنگ و گیراش…اومد.داخل گفت ببخشید جناب…ببخشید فامیل رو نمیگم…چون اسمم واقعیه…گفتم بله بفرمایید داخل…اومد داخل گفت وای اینجا جنگ بوده…گفتم شما اومدین از من بپرسین اینجا چه خبر بوده…گفت نخیرم اومدم بگم اگه شما بخوایید همیشه اینجوری رفتار کنید من مجبورم تخلیه کنم.گفتم چجوری،؟گفت آقا تا نصف شب صدای قهقه مستونه و موزیک و بوی سیگار و تریاک و مشروبتون توی ساختمونه…آثار جرم هم که روی میزتون هست…مستقیم رفتم سراغ دسته چکم.گفتم مبلغ قرار داد و پول پیشتون چقدر بود…گفت آقا کلی هزینه رنگ و فلان کردم.گفتم همه رو بگو.فقط هررری.گفت بی ادب.خاک تو اون سرت با برخوردت با خانومها.گفتم هرچی میکشم از دست شما زنهاست.با خوشگلی و ناز و اداتون بدبختمون کردین…گفتم حالا کی تخلیه میکنید.گفت اصلا هم تخلیه نمیکنم فقط خواهشا رعایت کنید.گفتم هر چی صلاحه میخوای بمونی بمون.میخوای بری برو…صدیقه میخندید.گفت خانوم آقا داریوش خیلی آقاست…حیفه ازین ساختمون نرین
خلاصه اون رفت…من رفتم دوش بگیرم…زود کارم تموم شد.وقتی بیرون اومدم.صدیقه نمیدونست زود بیرون میام مانتوش رو در آورده بود.من با حوله بودم…منو ندید.خم بود میز مبل رو تمیز میکرد.شلوار معمولی مانتو تنش بود.کونش خیلی بزرگ بود.کمرش باریک…چی موهای بلندی داشت.خط شورتش قشنگ روی کونش افتاده بود…دلم خیلی زن خواست…کیرم در آن واحد شق شد.لباس تنم نبود.به چی بگم قسم اصلا حالم دست خودم نبود…از پشت چسبیدم بهش.کیرم قشنگ افتاد لای کون تنگ و قشنگش.جیغ بدی زد.با یک دست سینه اشو گرفتم نرم و بزرگ بود.با دست دیگه دهنش رو بستم…گفتم تکون نخور خوشگله دلم رفت به این کون بزرگ و قشنگت.حیف این هیکلت نیست زیر این مانتو قایمش کردی…خیلی تکون تکون میخورد.گفتم دستمو بر میدارم جیغ نزنی…تا ولش کردم برگشت زد زیر گوشم.گفت بیشعور من شوهر دارم.عقلت نمیکشه… خب صیغه کن زن بگیر…کیرم از لای حوله بیرون بود.خودمو پوشوندم…تازه فهمیدم چه گوهی خوردم.همون موقع زنگ زدن…گفت بدو برو لباس بپوش…رمضونه…داشتم لباس میپوشیدم.اومد داخل اتاق.بخدا اشکم اومد.گفتم صدیقه خانوم ببخشید.حالم خیلی خراب بود…معذرت میخوام…خاک تو سرم.چقدر من بدبختم…گفت من حلالت کردم…ولی زود برو پایین کسی زده به ماشینت.گفتم نه ماشینم توی پارکینگه توی کوچه نیست…گفت توی پارکینگ زدن…خدا انشالله راهی جلوی پات بزاره…همون لحظه شوهرش و دخترش هم اومدن.جل الخالق عجب دختری داشت…دمشگرم…ناز ماه بانو…سلام داد چشم تو چشم شدیم…من خوشتیپ زدم بیرون.گفتم صدیقه خانوم غذا فراموشت نشه…من تا شب نمیام…در رو ببندین برین.من پول میزنم کارت شوهرت…گفت باشه…آروم ازش عذر خواستم…آقا رفتم پایین…۱تویتا کمری گرنده۶سیلندر بی رنگ داشتم عاشقش بودم و هستم تک بود و هست.دنیا دنیا ماشین خریدم و فروختم ولی اینو نگهش داشتم…رفتم دیدم این خانومه خوشگله که اینجا اسمش رو میزاریم.پرنیا خانوم چون شبیه اسم واقعیش هستش…دنده عقب اومده بود.با۲۰۶مدل پایینش چنان زده بود جفت در های سمت راننده رو باطل کرده بود…گفتم وای زنیکه بیشعور مگه کوری ابله…خوب بلد نیستی گوه میخوری پشت فرمون میشینی،فقط بلدی سرتو بکنی توی کون مردم…فضولی کنی،،فقط نگاهم میکرد.حواسم نبود دو سه تا از همسایه ها هم هستن…و بچه اش هم توی ماشینه…از سر صبح حالم بد بود…خودشم که اومد دم در اعصابم خورد شد…با اون کاری که با صدیقه کردم بیشتر هم توی کف موندم…دیگه بد بهم ریختم…گریه کرد. نشست توی ماشینش سرش و گذاشت روی فرمونش اشک ریختن…زنگ زدم افسر آشنا بود اومد…افت ماشین زد و خانوم که خودش هم میدونست مقصره صددرصده،البته من بیمه بدنه داشتم… ولی کوسخول خانوم بیمه هم نداشت وقتش رد شده بود…اصلا یادش نبود…افسره گفت.چکار کنم ماشینش رو ببرم پارکینگ.گفتم نه داداش منه کودن زیاده روی کردم.از صبح خیلی خرابم…بنده خدا رو بد جور کوبیدمش…بد بهش توپیدم…زنه اصلا هیچچی نمیگفت ساکت بود و چشماش پر اشک…کسی رو هم نداشت.دخترش هم دستشو گرفته بود ساکت بود مارو نگاه میکرد…گفت خودم ماشینتو تعمیرش میکنم فقط نزار ماشین منو ببرند پارکینگ.با پلیسه صحبت کرد.و مدارکش رو پس گرفت و من زنگ زدم صافکاری خودم که کارهای نمایشگاه رو میکنه اومد…گفتم قیمت درست بده نمیخواد طرفداری منو بکنی…بگو چقدر هزینه اشه خانوم بهت میده…مبلغی که گفت زنه کم مونده بود غش کنه…تازه این افت ماشین که نبود…فقط پول صافکاری و نقاشیش بود…اونم بدون تعویض درب ها…خودم نخواستم درهای فابریکش تعویض بشن…زنه ترش کرد.گفت آقا داریوش من ندارم همچین پولی رو بدم.گفتم اینکه فقط پول تعمیرشه…به پراید که نزدی زدی تویوتا کمری،،گفت نه شما دستتون توی یک کاسه است…خودم میرم صافکاری میارم…گفتم نمیخواد بیا بشین پیش خودم…باهم میریم…چند تا رفتیم همه منو میشناختن…دوبرابر صافکاری خودم میگفتن…کم مونده بود غش کنه…گفت همه تو رو میشناسند بهم مبلغ زیاد میگن…رفتم دم نمایشگاه تا حالا نمیدونست من صاحب همچین دکون دستگاهی هستم…گفتم بیا سوئیچ دست خودت فقط نزنی جایی…خودت ببرش بده جایی که منو نبینند قیمت بدن.گفت این دنده اتوماته بلد نیستم…گفتم…اینجوری اینجوری یادش دادم رفت…یکساعت بعد بهم زنگ زد.گفت بدبخت شدم.گفتم چرا.ادرس داد رفتم با ماشین من زده بود به یک تاکسی اونم کمی آسیب دیده بود.نشسته بود پشت فرمون گریه میکرد.تا رسیدم.اومد پایین پیش راننده گفت مگه نگفتم من اینو بلد نیستم.خندیدم.گفتم مگه اونو بلد بودی؟گریه کرد،گفتم فقط همین کارو خوب بلدی،تاکسی چیه گفت اقاچرا ماشینو دادی دست خانومت زد ماشین منو ترکوند.میگه دنده اتوماته بلد نیستم گفتم مردک به تو چه تو خسارتت رو بگیر برو پی کارت بی صاحب که نیست دعواش کنی،.گفت افسر داره میاد.افسره رسید.گفتم لازم به کروکی نیست…هزینه رو نقدی میدم…پول تاکسی رو دادم.گفتم برو دیگه حرف مفت نزن.ادم با یک خانوم
اینجوری حرف نمیزنه…توی ماشین بودیم.گفت خودت که صبح منو جلوی همسایه ها با خاک یکسان کردی،گفتم ببخشید صبح خیلی ناراحت بودم.الان هم اشکال نداره…طوری نیست.صافکار پیدا کردی…دوباره گریه کرد.گفت باور کن از پول پیش خونه ام بیشتر میشه.صد رحمت به صافکار خودت.گفتم تازه افت ماشین بدی باید ماشین تو هم بدی.بیشتر گریه کرد…گفتم اسمت چیه گفت پرنیا…بچه اش عقب بود.گفتم اسم این چیه؟گفت پریا…گفتم پریا عمو مامانت غیر گریه کردن کار دیگه هم بلده…گفت آره خوشگل میرقصه…اینقدر دوتایی خندیدیم که نگو…گفت ساکت شو پریا…گفتم نترس ماشین من بیمه بدنه داره…میدم درستش کنه.ولی دیگه سر صبح روی سر شوهرت و هیچ مرد دیگه ای خراب و هوار نشو…گفت ببخشید.تا دیر وقت صدای موزیکتون بلند بود.با اون خنده های مسخره دوستات…گفتم شما ببخش…تنهام همسرم ازم جدا شده…گفت راستش با این کارهات حق داشته.گفتم پرنیا خانوم همسرم بخاطر این ازم جدا شد که ازم بچه نمیشد…رفت خودش تقاضا داد داره میره اروپا با پسر خاله اش ازدواج کنه…اشکام ریختن…گفت ای بابا ببخشید.گفتم من که اینجوری نبودم…از بی کسی شبها رفیقام میان پیش من…گفتم همسر شما کجاست؟گفت جدا شدیم. منو با این بچه ول کرد و رفت…هیچچی بغیر همون پول پیش و همون ماشین برام نزاشت…اون هم بنام اونه…که نمیدونستم بیمه نداره.گفتم مهم نیست مشارکت رو بده.بدم بیمه اش کنند.کسی رو میفرستم بده ماشینتو بدم صافکاری مرتبش کنند.گفت ولش کن. گفتم نه برای ۱خانم زشته با اون سپر و چراغهای شکسته سوار بشه…گفت راستش فعلا پول ندارم.گفتم بعدا حساب میکنی، گفت نمیتونم معلم حقالتدریسی هستم حقوق زیادی ندارم.نگاهش کردم…گفتم ولی خوب افاده ای هستی و وسواسی هستی،گفت خب خانومها اکثرا اینجوری هستن دیگه…گفتم باشه نگران نباش.دو سه روزه ماشینت درست میشه…گفت وای نه من کلاس خصوصی دارم بچه رو هم باخودم میبرم.ماشین لازمم میشه.همون وقت رسیدیم نمایشگاه…گفتم رضا سوئیچ۲۰۶رو با مدارکش بیار…آوردش.گفتم فعلا زیر پات باشه…تا ماشینت درست بشه…این که بلدی برونی،،گفت نه نمیتونم قبول کنم.گفتم واسه خودت نیست برای کار راه اندازیه…گفت مرسی.ولی بگم فعلا پول ندارم بدم بهت ها.گفتم مهم نیست…مدارک و سوییچش رو داد.ماشینو گرفت رفت…من شاگرد مغازه رو فرستادم گفتم اول ماشین خودمو بزار صافکاری،بعدش برو خونه ما پژو رو بیار بده از سر تا کونش رو خوشگل کنه این بیمه رو هم بده تمدید کنند.گفت چشم.شب خونه بودم مث دسته گل بود.پول صدیقه رو زدم براشون بیشتر هم زدم…خودم شرمنده بودم…برام شام چندمدل ساخته بود همینجوری هم که گفته بودم زیاد ساخته بود و چند مدل…ولی قیمه هنوز گرم بود.مشغول خوردن بودم…زنگ زدن رفتم دم در از چشمی دیدم پرنیا بود.گفتم بیا داخل.گفت نه اومدم سوییچت رو بدم.پس ماشینم کجاست…گفتم اون چند روزی کار داره…به این زودی که درست نمیشه…فعلا این دستت باشه.گفت ممنونم…گفت نه برم شام درست کنم…خیلی خسته ام…گفتم بیا داخل شام من زیاده و آماده است…گفت نه اصلا.گفتم نترس نمیخورم.که…خندید اومد داخل…غذا براشون کشیدم.دخترش گفت آخ جون مامان قیمه…گفتم نوش جونت عزیزم…مادرش خجالت کشید.گفتم چیزی بهش نگو بچه است خسته شده و گرسنه است…گفت آقا داریوش.گفتم فقط داریوش…رفیقا فقط داریوش…لبخند زد…گفت همیشه زود از کوره در میری،گفتم نه بخدا…از وقتی تنها شدم اینجوری شدم…بد موقع ولم کرد.نمیدونم چرا حساستر شدم.گفت یعنی شما با این کیا بیا…هیچ زنی دور و برت نیست…گفتم نه اصلا…نخواستم خودمو خراب کارای اشتباه بکنم…گفت آفرین خیلی آقایی.ولی بد دهنی ها.گفتم ازت که عذر خواهی کردم…گرسنه بود.گفتم دوباره بکشم واست،لبخند زد گفت آره خیلی خوشمزه بود…گفتم نوش جان…موقع غذا خوردن بود…با خودم گفتم کاش من هم مث اینها زن و بچه داشتم…و کنارم شام میخوردن…خدا جون کاش من هم پدر میشدم.دلم گرفت…بعد شام خودش ظرفها رو جمع کرد.گفتم میشه بمونی نری،گفت آخه… گفتم پرنیا نترس کاریت ندارم.تنهام دلم گرفته …گفت بخدا نمیترسم ولی وجه خوبی نداره.گفتم کسی نمیدونه پیش منی،.کنترل تلویزیون رو دادم بچه اش…داشت فیلم میدید.گفتم اهل چی هستی.گفت دانشجو بودم قلیون کشیدم.ولی مشروب نه…گفتم باشه…قلیون چاق کردم…بخدا دلم زن و بچه میخواست مسئله سکسی نبود…البته اون هم مهم بود…ولی بیشتر دلم سنگ صبور میخواست.یار همدرد میخواست…لجم از خودم و زنم گرفته بود.بلند شد قشنگ مانتوش رو درآورد.توی یک روز با هم خیلی عیاق شده بودیم…نگاهش کردم موهای کوتاه و خوشگل و مش شده نازی داشت…سفید و ناز مث پری بود…گفت اینجوری نگاهم نکن.گفتم ببخشید اصلا دست خودم نیست.گفت اشکال نداره…میدونم حق داری.شما مردها با ما خانومها دنیا فرق دارید.گفتم پرنیا خانوم کدوم احمقی تو رو طلاقت داده…گفت یک احمق مث خانوم تو که ازت جداشده…مرد از تو مگه بهتر هم پیدا میکرده
دیدم راست میگه…کمی تنقلات با قلیون آوردم کشید…ساعت۱۱بود بچه اش خواب بود.میخواست بیدارش کنه.گفتم بخدا دوست داری نمیترسی بمون…اینجا.تا دلت بخاد اتاق هست.گفت وای نه…نمیشه.گفتم چرا نشه.کسی نمیدونه…اون اتاق ته…مال مهمونهاست.سرویس و همه چی هست تختش دو نفره است…گفت آخه.گفتم نترس…بردم بچه اش رو اونجا…خودشم رفت…من رفتم روی تراس سیگار کشیدن…رفیقم زنگ زد.داریوش کجایی…گفتم خونه ام…گفت میشه بیاییم اونجا.گفتم داداش مهمون دارم…باشه برای شب دیگه…همون لحظه صدای پرنیا اومد وای ببخشید مزاحم شدیم.رفیقم صداشو شنید گفت اوه از ما بهترون مهمونته…گفتم عوضیه خودی هستن…گفتم حالا با یک خداحافظی خوشحالم کن…قطع کردم…گفت داریوش.گفتم جانم…گفت ممنونم که امروز هوای منو داشتی…بخدا میدونم خیلی بهت ضرر زدم.و اذیتت کردم.برگشتم توی اتاق.با شلوار جین که ازقبل پوشیده بود.ویک تی شرت معمولی بود…از کنارم که رد.میشدبوی عرق تنش و بوی ادکلن ارزونش توی ریه هام میپیچید.کیف میکردم حال دلمو خراب میکرد…دلم میخواست بغلش کنم…رفت اتاقش…زنگ زدم رفیقم.گفتم کجایید گفت خونه رحمان قرار گذاشتیم.گفتم من هم میام.گفت تو که گفتی مهمون داری…گفتم باشه اونها رفتن بخوابند.من تنهام.گفت پس بیا…رحمان میگه…زغال بگیر بیار.گفتم باشه…آروم در رو بستم و رفتم…خونه رفیقم…شب کمی مست بودم.باغ رفیقم بود.رحمان مث خودم خر پول و با حاله…بقیه رفتن من موندم.گفت چته داریوش…گفتم دلم زن میخاد.گفت کوسخول دلت کوس میخاد…گفتم شاید.گفت زنگ بزنم بیارند…گفتم چی بیارند.گفت کوس،،گفتم چرت نگو…گفت بخدا دیوونه کوسکش هست خودشون میارند…پول میگیرند… گفتم بگو بیارند شاید ازین حال بیفتم…گفت باشه غصه خوردی…گفت چندساله.گفتم فقط جوون و خوشگل باشه…زنگ زد و اومد گفت این قرصها رو بخور خوب بکنی.حیثیت منو نبری…خندیدم.گفتم جاکش خوبی هستی…گفت بیا و خوبی کن…یک لیوان تکیلا خوردم باهاش.۱۰صبح بود.باور کنید وقتی اومدن…رویا سیما دو تا دخترای ناصر بودن…وقتی اومدن خودشون خجالت کشیدن…من دست رویا رو گرفتم.گفتم پس کرم از خود درخت بوده.توی باشگاه پاره نشدی،.امیر حق داشته…گفت عمو داریوش فقط بکن…بریم دنبال زندگیمون…لخت شد.لاغر و زیبا بود.سفید…خودش شورتمو درش آورد… ساک میزد حرفه ای چنان که زنم برام نزده بود…حتی توی یونان هم بودم دختره جنده بود.اینجوری بلد نبود ساک بزنه…گفت چیزی خوردی ابت نمیاد؟.گفتم مگه نمیخای پولی که در میاری حلال باشه…دراز کشید گفت بکن زود باش…کاندوم کشیدم…برای رعایت بهداشت…خوب کوس میداد.حرفه ای…گفتم از پشت چی،گفت بکن مبلغش فرق داره ولی تو بکن حلالت.کون گشادی داشت من خوب کردم و عقده چندوقته کوس نکردنم و خالی کردم ولی عشقبازی اسمش روشه عشق بازی…عشقی نباشه لذت زیادی نداره فقط رفع عطش شهوته…فقط کمرم خالی شد.یک ساعتی بودن و رفتن…خودش گفت چندساله با مامانم و خواهرم کوس میدیم…زندگی خرج داره…بابام مریضه و معتاد خرج سیگار و تریاکشو بزور در میاره…چی برسه به ما…رفت من جریان رو به رحمان گفتم…گفت تو ساده ای و کوسخولی…آخه به تو چی…یکی دیگه گاییده رفته…پول حمومش رو تو میدی…گفتم این میخواست بپره پایین.گفت دیوونه اینها پولدار میبینند.میخوان خودشون رو بچسبونند…خواسته خودش رو وصل پسره کنه نتونسته اونو میترسونده.تو هم باورت شده…ده تومن تو رو گاییده. گفتم نه پدرش بهم پس داد.از پول پیش خونه کم کردیم…گفت پولت حلال بوده شانس آوردی.گفتم حالا ده تومن چیه که شانس باشه یانه،؟گفت ولش کن حالا خوب بود دلت آروم شد یا نه؟گفتم آره فهمیدم دلم کوس میخواسته که عصبی بودم… موقع ناهار بود.رفتم لباس پوشیدم و گوشیمو برداشتم که برگردم خونه…اصلا فراموش کرده بودم که دیشب توی خونه تنهاشون گذاشته بودم…وقتی گوشیمو از شارژر جدا کردم.بازش کردم کلی زنگ خورده بود…چون روی سایلنت بود متوجه نشده بودم…از رحمان جدا شدم و رفتم خونه…ساکت بود.کسی نبود…زودی پریدم دوش گرفتم آخه سکس کرده بودم…موقع ناهار بود.میدونستم صدیقه دیروز برام ناهار درست کرده.فقط باید گرمش کنم…با رب دسامبر حوله ای اومدم بیرون لخت بودم بدون شورت.یک قطعه گیتار فلامینگو زیبا رو روی دستگاه پلی کردم…صداشو بلند کردم…چایی رو ردیف کردم…سکس روم اثر گذاشته بود.دلم آروم شده بود…ناهارم رو گذاشتم توی مایکروفر تا گرم بشه…چای ساز جوشید.صدای آهنگ بلند بود.این رحمان لاشی نمیدونم چی بهم داده بود که هنوز کیرم شق و راست بود…مال من مث مال بعضی دوستان بالای۲۰سانت نیست…معمولی۱۷سانت و کلفت و خوب…کار راه انداز…شق بود از لای حوله که بنده هاشو بسته بودم میزد بیرون خنده ام گرفته بود.کوسخولانه باهاش حرف زدم…پسر هنوز سیر نشدی…تو که امروز بالاخره یک شکار کردی پس چی میخوای دیگه…پررو نشو…چایی ریختم توی لیوان تا برگشتم برم توی اتاقم لباس بپوشم.دیدم وای وای،پریا دختر پرنیا توی وسط هال پذیرایی داره منو نگاهم میکنه…زودی رفتم لباس پوشیدم برگشتم گفتم.دختر تو اینجا چیکار میکنی…؟؟پس مامانت کجاست؟؟گفت نمیدونم عمو…من خواب بودم بیدار شدم دیدم نیستش.گفتم باشه بیا چایی بخور صورتت رو بشور.هر جا باشه الان بر میگرده…چایی و ناهارش رو دادم خورد…زنگ زدم مادرش برداشت گفتم کجایی پرنیا خانوم…گفت من توی راهم مادرم حالش بد شده…پدرم آلزایمر داره…همسایه مادرم بهم زنگ زد…رفتم مواظبش باشم…ولی حالش خرابه…نمیدونم باید چکار کنم…تو رو خدا مواظب دخترم باش…هر چی زنگ زدم برنداشتی…کی رفته بودی بیرون…گفتم من دیشب رفتم…گفت وای ما رو توی اون خونه تنها گذاشته بودی…گفتم خواستم راحت باشی…گفت اشکال نداره تو رو خدا مواظبش باش.برگردم جبران میکنم.گفتم مثلا چکار میکنی،گفت داریوش جون تو رو خدا…چیزی ازم نپرس خودمم نمیدونم چی باید بهت بگم.گفتم باشه فقط زود برگرد…فقط باز هم ماشینت رو بردم…گفتم اشکال نداره فقط مواظب خودت باش…شب دیر وقت بود برنگشت.زنگ زدم گفت حال مادرم بدخرابه،نمیتونم بیام.مواظب دخترم باش.بچه اش خیلی ساکت بود…کنارم نشسته بود حرفی نمیزد…فقطTVتماشا میکرد…گفتم عزیزم مامانت رفته خونه مامان بزرگت بر میگرده…گفت من که مامان بزرگ ندارم…عمو پرویز زنگ زد.مامانم رفت پیش اون.منو نبرد گفت پیش تو بمونم.فردا صبح بر میگرده…گفتم عمو پرویز کیه دیگه…گفت اینقدر بی ادبه…منو دوستم نداره…همش مث صبح که تو لباس نداشتی پیش من بی لباسه…مامانم رو همش کتک میزنه…دعواش میکنه…گفتم چرا؟گفت یکبار اینقدر با شلاقش قنبل مامانمو شلاق زده بود خونی شده بود.من شبها پماد میزدم…مامانم گفت چون حرف زشت زدم عمو پرویز ناراحت شده مامانو کتک زده…تازه فهمیدم…زنه جنده است.میره دادن…بچه رو هم با خودش میبره…گفتم پریا جون به کسی نگی منو لخت دیدی ها زشته…من نمیدونستم تو توی خونه هستی،،گفت آره فهمیدم شما با ادبی زود لباس پوشیدی،اون عمو پرویز بده.اون دفعه منو بغلش کرد…همش میگفت دستات کوچولوست،باهاشون آروم اینجامو بمال…گفتم پس مامانت کجا بود…گفت با دوستای عمو پرویز توی استخر شنا میکردن…تازه فهمیدم اوضاع زنه بد خرابه…خلاصه بچه رو شب بغل خودم خوابوندم… اینقدری ناز بغلم کرده بود.خوابیده بود…صبح که نه ساعت ده بهم زنگ زد.داریوش بفرست پریا بیاد بالا خونه خودمون…من دارم دوش میگیرم…از بیمارستان برگشتم باید دوش بگیرم.گفتم باشه الان میفرستمش،ولی خودم هم آروم رفتم بالا…در رو باز گذاشته بود…البته لای در کمی باز بود میفهمیدی در بازه…پریا رفت داخل من هم پشت سرش.وضعش بد نبود…وسایلش و خونه اش تمیز و نو بودن.گفت پریا تویی،گفت آره مامان.گفت برو اتاقت بازی کن من الان میام…بچه تا اومد حرف بزنه.گفتم هیس، رفت اتاقش.چند دقیقه بعد.پرنیا لخته لخت اومد بیرون.منو ندید…روی کون و کپلش کبود بود.تا برگشت منو دید جیغ بدی زد.گفتم هیس دروغچی خانوم.تو اینکاره بودی و نمیگفتی،تو که گفتی معلمم.لخت بود و تقریبا خیس نشست روی کاناپه.گفت چکار کنم.بدبختی زیاد دارم.معلم حق التدریسی که درآمدی نداره.الان با این اتفاقات و بیمه و اینها.میدونی چقدر بدهکارتم،گفتم بهونه نگیر من که ازت پول نخواسته بودم.گردن من ننداز.بالاخره که چی ازم این پولو میگرفتی دیگه،مگه از مستاجر قبل از من که به دخترش کمک کرده بودی نگرفتی.گفتم اولا اون پدرش بهم داد و قسمم داد پسش بگیرم.دوما اون هم مث تو جنده بود من بدبخت خبر نداشتم.اوه چقدر بددهنی.گفتم پرنیا دروغ که نمیگم.جنده جنده است دیگه،کارت اشتباست،بچه گناه داره پرویز کیه؟گفت قبلا شوهر ننه من بود پولداره میرم پیش اون و دوستش.گفتم دوستاش…توی استخر گروپ دیگه، گفت مجبورم پیرمردن…گفتم میدونی پرویز خان کیرشو داده دختر ۷ساله ات مالیده.گفت نه دروغه…گفتم احمق جون من چه میدونم پرویز کیه…بچه برام تعریف کرد…دیشب بهش گفتم پیش من باش تا مامانی برگرده…رفته پیش مامان بزرگت…گفت من که مامان بزرگ ندارم…مامان رفته پیش پرویز بعدشم تموم جریان رو وقتی تو توی استخر بودی و تعریف کرد…در ضمن مث اینکه پرویز خان دوست داره شکنجه ات بده مگه نه، گفت آره خیلی بی رحمه.ولی میکشمش.حرومزاده لعنتی.ولی پول خوبی بهم میده.باور میکنی.تموم پول بیمه ماشینم و تعمیرش رو یکشبه بهم داد.گفتم ای وای.خانوم خوب من که بدون پول برات انجام داده بودم.گفت وقتی تو نبودی با یکی از همسایه ها حرف زدم اون بهم گفت الان بهت محبت میکنه ولی بعدا ازت میگیره.مث دختر ناصر راننده.گفتم ای بابا عجب مردمانی داریم ها.گفتم حیف تو.گفت چرا،گفتم آخه توی ذهنم برای خودم و خودت و بچه ات برنامه زندگی خوبی داشتم.سرشو انداخت پایین گفت شرمنده.گفتم نرخت چنده؟گفت من فقط با پرویزم،اون برام مشتری جور میکنه فقط پیرمرد.پولشم همشو میده خودم.فقط میشینه جق میزنه.گفت ولی تو هر وقت خواستی میام پیشت.خلاصه زدم بیرون
خیلی فکرم درگیر شد…گفتم خدایا ما داریم به کجا میرسیم.زنه انقدر ناز بود عین مریم مقدس مظلوم بود.ولی چی میشنوه آدم…چند روزی گذشت تا زنگ زدن ماشینش حاضره.اقا وقتی آوردنش… این کوسخول تمام زیر و روی ماشین حتی تو دوزی و هرچی بگی رو تعویض کرده بودن.رنگ مرتب سرامیکی کرده بودن آورده بودن…این ماشین قراضه این از صفر بهتر بود…گفتم چرا اینجوری کردین…صافکاره گفت مث همیشه دیگه.شاگردت گفت از سرش برو از کونش بیا بیرون…گفتم کوسخولها ماشین زنه است که زد به من…حتی پول تعویض ۱لامپ هم نداره…زنگ زدم پرنیا بیا ماشینت حاضره…اومد ماشین منو هم آورد.ماشینش رو نمیشناخت.خودش از تعجب دهنش باز مونده بود.گفتم هر چی داری بده بهش بقیه اش و من میدم…باور کنید۱پنجمش رو هم نداشت…پول بیمه رو که داد چیزی نمونده بود که بده…پول جنده گری هاشم خرج کرده بود…شب رحمان خونه من بود.گفتم رحمان شاه کوس میکنی بیارم.گفت نه بابا تو و این کارها…گفتم صبر کن.زنگ زدم.پرنیا مهمون دارم برام عزیزه.میایی پیشم.گفت آره چرا نیام…میخام کمی برات جبران کنم…وقتی اومد اوه جل الخالق چه تیپ و آرایشی… دخترش پایTV بود.به حرفم گوش میداد…براش تنقلات گذاشته بودم میخورد… تبلت بازی هم کنار دستش بود…گفتم عزیزم اینجا باش کاری داشتی بلند داد بزن ما میآییم پیشت…رفتیم اتاق آخری.رحمان گفت داریوش این کجا بود تا حالا…خوشگل خانوم لخت کامل شد.چه هیکلی داشت…منو رحمان هم برای اولین بار پیش هم لخت شدیم…ناکس چنان ساکی میزد دیوونه میکرد آدمو…گفت نوبتی می کنید یا باهم…رحمان گفت دمت گرم کارش بیسته…دو نفره خوبه…گفتم من کوس…رحمان گفت جانم کون.نوبتی میکنیم…خودش با خودش کاندوم و لوبریکانت و حتی دستمال مرطوب آورده بود…فقط بديش گشاد بودنش بود…رحمان گفت داریوش بیا جون داداش این کونو بکن…کیف میکنی…رفت پایین پرنیا نشست روی کیرش.من کردم توی کونش…تا ته کیر رفت داخلش…لب تو لب بود با رحمان…آبم اومد ریختم داخل کاندوم توی کونش…کشیدم کنار رحمان بیشتر گاییدش…بعدش بلندشدیم شام و بعد شام هم کمی به خودمون رسیدیم…موقع خواب۳نفره کنار هم بودیم…بچه توی اتاق دیگه بود.تا صبح دوبار دیگه سکس کردیم…حتی دونفره تو کوس هم ساپورت میکرد.فوق حرفه ای بود…خوب شد فهمیدم…اگه نه داشتم یکروزه عاشقش میشدم…صبح بلند شد رفت.گفتم حساب ماشین خودت بی حساب.گفت دمت گرم…خیلی خوشگل شده…رحمان گفت جریان چیه…براش تعریف کردم…اومد بهم پول بده سهمشو بده.گفتم ناکس منو تو این چیزها رو باهم داریم مگه…فرداش۵شنبه بود.گفتم رمضون صدیقه خانوم رو بگو برام باز غذا خونگی زیاد بپزه.گفت آقا دخترمم بیارمش کمک…صدیقه میگه دست تنها نمیتونم خونه آقا بزرگه.گفتم صددرصد…من فهمیدم طفلی از کار اون دفعه من میترسه… صبح خواب بودم در زدن…اومدن داخل چقدر دخترش خوشگل بود…شاید اگه من هم دختر داشتم الان اندازه این شاید کمتر سن داشت…وقتی با صدیقه تنها شدم.گفتم آبجی صدیقه منو ببخش حلالم کن.اون روز نفهمیدم چکار کردم…گفت اشکال نداره…بخشیدمت…خودش چاق بود ولی سایز دخترش درست اندازه خانوم قبلی من بود.لباس و کفش داشت که شاید یکبار هم نپوشیده بود…همه رو انداخت و رفت…شنیدم تاچند روز دیگه مسافره…عمه ام بهم گفت…عمه جفتمون بود دیگه…گفتم صدیقه خانوم بیا…دخترتم بیار…اومدن توی اتاق.گفتم ببینید.در اشکاف کمد دیواری رو باز کردم…گفتم هیچکدوم اینها دیگه بدرد من نمیخوره.همسرم هم جدا شده رفته خارج…فقط توی جیبهاشون چیزی یادگاری نباشه…لباسها و کفشهاش مجلسی و غیره زیر و رو مال خودتون…اون چمدونها هم هست بزارید توی اونها…صدیقه چشاش برق افتاد…دخترش لبخند قشنگی روی لبهاش بود…خیلی ناز و خانوم بود…اونجا نمیدونستم چند سالشه.؟گفتم من میرم بیرون فقط غذا خونگی یادت نره…اوندفعه خیلی خوشمزه بود…گفت بروی چشم…رفتم نمایشگاه مشتری برای دوتا ماشین اومده بودن…یادم اومد مدارکشون رو بردم خونه…چون توی کمری بودن که تعمیرگاه بود…برگشتم خونه…اون هم با موتور شاگردم…ترافیک بود حوصله ماشین نداشتم…رفتم بالا.یا الله گفتم کسی نبود.گفتم چه زود کارشون تموم شده.رفتم اتاق خودمون که کیفمو بردارم…گفتم خونه من خیلی بزرگه…دوتا آپارتمان کنار هم رو به شکل پنت هوس برای خودم در آوردم…وقتی داخل اتاق شدم.بخدا این دختره زهرا.عین فرشته ها بود.یک دست لباس شیک مجلسی خیلی گرون قیمت که برای همسرم خریده بودم و جاگذاشته بودش رو تنش کرده بود…بلند دامن چاک دار.از پشت کمی یقه باز…گردن و پشت سفید و قشنگش دیده میشد…اینو بگم که عجله داشتم کفشهامو در نیاورده بودم…این چاک لباس تا دم باسنش بود…رونهای سفید و نازش دیده میشد… این خوشگل بود با این لباس خوشگلتر هم شده بود…سر شونه هاش لخت بودن بند کرستش دیده میشد… چنان ناز بود نمیتونم توصیفش کنم…یک لحظه تا برگشت منو دید.جیغ زد.گفتم نترس زهرا خانوم
من دارم میرم.گفت وای مامانم بفهمه منو کشته.گفتم کجاست.گفت توی حموم اونطرفی هارو داره تمیز میکنه…همون لحظه صدای مادرش اومد.زهرا کجایی چی شده…من خودمو توی کمد دیواری لباسها قایم کردم.گفتم تو رو خدا چیزی نگو دارم میرم.برای خودت هم بده…گفت باشه.مادرش رسید گفت ذلیل شده تو هنوز داری لباس پرو میکنی…حالا اون بنده خدا گفت همه رو بردارین…تو هم باید برداری…گفت مامان خودش گفت…نمیخواد میندازه بیرون ها…گفت بگه زشته…زود باش درشون بیار تا الان ده دست پرو کردی…چی بهش هم میاد ذلیل شده.گفت مامان من اینو برش میدارم.گفت هر غلطی میکنی بکن…فقط بیا کمکم کن…خودش اومد جلو.گفت بزار زیپشو باز کنم دوباره صدام نزنی که کار زیاد دارم وقت ندارم.تا اومد حرفی بزنه که مامان باز نکن…من اشاره کردم هیس…مادرش زیپو باز کرد.گفت ذلیل مرگ چرا لباس زیر هاتو عوضشون کردی، زود درشون بیار زشته.مث اون پدر بی پدرت پررویی،زهرا تا اومد لباسو نگه داره لیز خورد از تنش افتاد پایین…میدونست من هستم…مادرش که نمیدونست… جیغ دیگه ای زد.مادرش گفت کوفت…بقران۵ دقیقه دیگه آشپزخونه نباشی میکشمت…زود رفت بیرون.زهرا لخت با شورت و سوتین بود.رفتم پیشش.سرش پایین بود.گفتم خوشگله کلاس چندمی،،گفت دیپلم دارم.دانشگاه آزاد قبول شدم بابام پول نداشت نزاشت برم.گفتم خیلی نازی…نگام کن.خجالت نکش،کم مونده بود گریه کنه،پرسیدم نامزدی دوست پسری چیزی نداری،گفت نه وای خدا مرگمو بده.بابام بفهمه منو کشته.گفتم میدونی خیلی خوشگلی،؟اسمت چی بود.اهان یادم اومد،زهرا خانوم…لخت بود.اومد لباس بپوشه.محکم بغلش کردم دست و پا میزد تا خودشو خلاص کنه.دستام روی کمرش بودمحکم گرفته بودمش.پرسیدم زهرا خانوم اگه بیام خواستگاریت زنم میشی.اروم شد.گفت من زن شما بشم.گفتم آره مگه من چمه،پیرم چلاقم.ذلیلم چمه؟گفت نه شما که اقایی،ولی من…گفتم توکه هم خانومی هم فرشته ای،،برای من پول مهم نیست تنها چیزیه که زیاد دارم پوله…خودتو میخام…بد ترکیب هم نیستم بد تیپ هم نیستم…پس فکراتو بکن.اگه دوست داشتی…یکجوری بهم خبر بده…گوشی داری،گفت آره گفتم شماره من روی این کارتم هست بهت میدم…فک کن زنگ بزن.اروم توی بغلم بود.گفت داریوش خان.گفتم جانم.گفت ولم کن تا نشونت بدم…از توی کشو یک گردن بند نشونم داد گفت توی جیب اون کاپشن خانومت بود…گفتم اونو خودم براش خریدم ازش خوشش نیومد هیچوقت ننداخت گردنش…اگه دوستش داری مال تو…گفت طلاست…گفتم آره حتی نگینش یاقوت اصله…گرونه ها…اگه دوست داشتی زنم بشی.شب میام کشو رو میبینم…گردن بند نبود.میفهمم دوستم داری ولی اگه بود…میدونم منو نخواستی.اروم دستشو بوسیدم…نگاهم کرد حرکتم واسش عجیب بود.یک مرد جنتلمن پولدار خوشتیپ.دست یک دختر کلفت زاده رو ببوسه…آروم لپ قشنگشو کشیدم.گفتم خیلی نازی…گفت مرسی.شما هم خوشگل خوش تیپی،،آروم زدم از خونه بیرون…اون روز دو سه تا معامله قشنگ و پر برکت انجام دادم…برگشتم بیشتر لباسها نبودن…بسم الله گفتم و در کشو رو باز کردم…گردن بند نبود…خوشحال شدم…حتی کارت ویزیت نمایشگاه رو هم برداشته بود…منتظر تماسش بودم.خودم که شماره ای ازش نداشتم…باور کنید فرداش که جمعه بود هیچچی کلا چون منتظر بودم بی حال بودم…روز شنبه ۱۰صبح برای سند زدن۱ماشین دفتر پلیس+۱۰بودم کارهام که داشت تموم میشد گوشیم چندبار زنگ خورد دیدم ناشناسه اصلا حوصله جواب دادن نداشتم…تا اینکه کارگر نمایشگاه زنگ زد.داریوش خان۱خانمی چندبار زنگ زده کارت داشته.گفتم بگو زنگ بزنه خط خودم…گفت بهش گفته ولی میگه زنگ میزنم بر نمیداره…گفتم بخون شماره اش رو…خوند گفتم نمیشناسمش،ولی چندباری زنگ زده…او که قطع کرد.دوباره گوشیم زنگ خورد دیدم همون شماره ناشناسه…برداشتم گفتم بله…سلام داد.گفتم علیک بفرمایید.گفت آقا داریوش منم زهرا خودتون شماره دادید.اوخ تازه یادم اومد منتظر کی بودم.گفتم سلام عزیزم.چرا دیر بهم زنگ زدی…گفت همین و هم که جواب نمیدادی،گفتم آخه نمیشه هرکی که زنگ بزنه آدم جواب بده که…آدم فقط جواب دوستا و اشناهاش رو باید بده…عزیزم نگفتی چرا دیروز زنگ نزدی،گفت دیروز نمیشد بابا و مامانم خونه بودن…الان هم به بهونه ثبت نام کلاس خیاطی زدم بیرون.گفتم کجایی بیام ببینمت…گفت نه نمیشه،گفتم چرا نشه،گفت آخه تنها نیستم.گفتم باشه با هرکی هستی.بریم کافی شاپی جایی،حرف بزنیم…گفت باشه آدرس داد خیلی دور بود.گفتم همون پارک بمونید من الان که نه.نیمساعته میرسم…رفتم نمایشگاه.ماشین خودم هنوز حاضر نبود.یکی از ماشینها رو سریع برداشتم و رفتم دنبالش…دوتا بودن ۱خوشگل دیگه هم باهاش بود.حیف این جور دخترها که طفلی ها بی پول هستن…سلام دادن و نشستن عقب.گفتم معرفی نمیکنی،،گفت آتنا ختر خاله منه،گفتم آهان مث خودت خوشگله.دختر سرخ شد.گفتم زهرا جون بریم این کافی شاپ.گفت نه برو ۱محله دیگه اینجا شاید ما رو بشناسند…بردمش محله های بالا منطقه خودمون،گفتم فقط۱ساعتی طول میکشه رفتن و برگشتنمون.آتنا خانوم برای شما که مشکلی نیست…تازه زبون باز کرد.گفت زهرا منو دیرم میشه میدونی که داداشم بد دله دیر برم اذیتم میکنه…آتنا رو دو محله پایینتر از خونه خودشون پیاده کردم…گفتم زهرا جون عزیزم بیا جلو پیش خودم بشین…گفت باشه…خودشم گفت خوب شد باهامون نیومد.گفتم خب چرا اوردیش،؟گفت آخه اون هم با نامزدش قرارداشت ولی داداشش نمیزاشت ببیندش،اجبارا با من اومد…اگه نه علاقه ای به کلاس خیاطی نداره…گفتم پس که اینطور…تو چی،؟گفت من مجبورم.هزینه های زندگی زیاد بابام بیمه ای چیزی نداره…داداشم مریضه من هم باید کمک خرجشون بشم…تازه اش هم باید خودم بفکر جهیزیه خودم باشم…گفتم اگه خانوم خودم بشی اصلا جهیزیه نمیخاد…همه چی هست…جهیزیه تو همین حجب و حیای قشنگته،،باچادر بود.رفتیم کافی شاپ…روبروی من نشسته بودخجالت میکشید…گفتم چرا نگرانی؟گفت آخه اولین باره با آقایی میام بیرون.گفتم مهم نیست.اینجا کسی به کسی کار نداره…تو هم نگران نباش.اروم باش…دستشو گرفتم عرق سردی کف دستش بود.گفتم نترس عشقم من کنارتم…دستش میلرزید.گفتم چیزی بگیرم بریم توی ماشین بخوریم دور بزنیم حرف بزنیم.گفت آره بهتره.گفتم تو برو توی ماشین من میام…شیشه ها تیره است داخل دیده نمیشه.کیک ونسکافه گرفتم رفتم توی ماشین.دیدم چادرش رو در آورده راحت نشسته،گفتم چقدر دقت داری،گفت تاساعت۱ونیم.ولی۱باید خونه باشم که ناهار درست کنم…بابام سر کاره ولی مامانم داداشم رو برده فیزیوتراپی،،گفتم خوبه.میخای بریم خونه من…گفت نمیدونم…ولی فهمیدم چراغ سبز نشون داد…توی ماشین کیک و نسکافه رو خوردیم…ولی آروم آروم میرفتم سمت خونه خودم…اون وقت روز میدونستم اکثرا کارمند هستن و خونه نیستن…ریموت زدم در پارکینگ باز شد.طبقه اول بودم…راحت بدون دردسر رفتیم بالا…انگار توی خونه آرومتر بود…خودش چون قبلا توی خونه بود…همه جا رو بلد بود زودی رفت ۱لیوان آب خورد.گفتم به من هم بده…گفت ببخشید تعارف نکردم.اینقدری دلهره داشتم دهنم خشک شده بود…نشست کنارم.گفتم ببین زهرا جونم…یک مطلب خیلی مهمی هست که من باید بهت بگم.گفت چیه،؟گفتم میدونی خانوم من چرا ازم جدا شد…گفت نه نمیدونم…فقط میدونم دختر عموتون بوده…گفتم آره چون چندسال بود ازدواج کرده بودیم حامله نشد.گفت دلم بچه میخاد…بهم گفت دکتر گفته ایراد از شوهرته،،فقط خواستم اینو بگم بدونی…فردای روز اگه خدایی نکرده باردار نشدی نگی نگفت.ساکت شد.گفت آخه بی بچه که نمیشه…دکتر رفتی،گفتم اون منو برده…خودم پیگیر نشدم…ولی شنیدم با روشهای جدید بارداری میشه اسپرم تقویت بشه همسر رو باردار کنند…با روش القاح مصنوعی…نمیدونم روی حیونها که اثر داشته روی آدمها هم داره یانه،،خیلی دلش شکست…گفت چرا منو انتخاب کردی،چون فقیرم…میخای بدونی سالمی یانه،؟روی من امتحان کنی،اگه نشد با یک مهریه کوچیک طلاقم بدی،گفتم نه خدا شاهده نه،،من وقتی دیدمت عاشقت شدم…تو خیلی خانومی و نازی، من قبلی رو هم طلاقش نمیدادم.خودش با کمترین مهریه ازم جدا شد…عمه ام میگه اون چون از اول دلش با پسرخاله اش بود کلک زد از تو جدا بشه.تو مشکلی نداری،…الان هم با پسرخاله اش…عقد کرده…زهرا جون زندگی خودته تصمیم بگیر…نشستم کنارش.گفتم ولی من خیلی ازت خوشم اومده…باور میکنی عشق توی نگاه اول رو…همینطوری شدم…گفت آقا داریوش میزاری برم فک کنم.گفتم آره صددرصد…پس چرا خواستم باهم حرف بزنیم…گفت پس منو برسون خونه.گفتم منتظر تماست هستم…گفت باشه ولی پیام میدم.۱۲شب به اونطرف که همه خوابند…گفتم بهتر.بردمش رسوندمش تا نزدیک خونه اشون…خودم پکر بودم.اگه بهش نمیگفتم خودم عذاب وجدان میگرفتم…حالاکه گفتم خودم ناراحتم…تاشب سر در گم بودم…شام بیرون خوردم برگشتم خونه،کمی فیلم تماشاکردم، حواسم با آلارم smsگوشیم بود…نزدیک ۱۲ونیم صداش در اومد.خودش بود.سلام داریوش خان…نوشتم سلام عزیزدلم،چقدر دیر اس دادی،،میتونی حرف بزنی،،،،نوشت نه.فقط پیام…گفتم باشه.چی شد فکراتو کردی،،؟؟زهرا از وقتی رفتی همش منتظر پیامت بودم…نوشت اگه بگم نه ناراحت میشی…خیلی مکث کردم بهم ریختم.اخه دختر خوب و نجیب کم پیدا میشه.تازه این خیلی هم خوشگله…نوشت چی شد…کجا رفتی،نوشتم…حق داری زندگی خودته…تو دختر خوب و نجیبی هستی حق داری نگران آینده ات باشی،.نوشت فقط به یک شرط همسرت میشم…زودی نوشت بگو چیه؟گفت فقط مرد و مردونه سوالی رو که ازت میپرسم رو جوابشوبهم راست بگو…گفتم خدا میدونه من از دروغ بدم میاد…بپرس…گفت داریوش خان، فک نکنی من بی حیا هستم ها…نه بخداولی کلی توی اینترنت تحقیق کردم…داریوش خان.شما کوتاهی آلت داری یا بیضه هات مشکل دارند…ضعف بیضه یا اینکه تک بیضه هستی…نوشتم هیچکدوم به خدا…من از بابت جنسی و رابطه بسیار قوی هستم…خودمم نمیدونم چرا همسرم باردار نشد…بهم گفت دکترا میگن اسپرمش ضعیفه…فقط همین…نوشت فرداساعت۱۰همون پارکی که امروز منو دیدی،دیر نکنی،شب بخیر…صبح با تیپ قشنگ رفتم دنبالش…اون هم باوجودیکه چادر سرش بود…اما تیپ نازی زده بود.بدون استرس نشست توی ماشین من…سریع اومدم خونه…گفت داریوش خان قسم بخور که مشکل فیزیکی نداری،گفتم قسم فایده نداره…میخای ببینی،،گفت راستش آره… تو که منو دیدی…پسندیدی،،بزار من هم ببینم…اصلا زدم در بیخیالی موضوع یکعمر زندگیه،خاله کوچیکم بهم گفت برو ببین خودت مطمئن بشو.مرد اگه آلتش کوچیک باشه…حتی اگه بچه دار هم بشه پولدار هم باشه فایده ای نداره…چون زنش همیشه رنج ضعف بدنی همسرش رو میکشه…من معنی این حرفها رو نمیفهمم… ولی خاله بهم گفت چکار کنم…داریوش خان.گفتم جانم…نگاهش کردم. زد زیر گریه…گفت ببین.خانوم قبلیت پولدار بود.غمی نداشت.ولی ما آدم بیچاره ایم.نداریم…اگه بیوه بشیم بدبخت تر میشیم.گفتم عزیزم من که نمیخام طلاقت بدم…خودت میگی…گفت اگه ضعیف باشی مرد نباشی من میخوامت چکار.گفتم آهان.که اینجور…مشاورت خیلی آتیش بوده، باشه بریم اتاق خواب…گفت خاله گفته اول باید صیغه محرمیت۱روزه بخونیم که حلال بشیم…اگه نه میشه زنا…بعدا به هم عقد نمیشیم…فهمیدم بچه اومده بده من خرم نمیفهمم.گفتم من بلد نیستم.گفت روی کاغذ نوشتم خاله یادم داد…فقط بگو قبوله.گفتم خدایا هرچی این خوشگله بگه قبوله.گفت مهریه ام۱گوشی باشه زیاده.گفتم نه عزیزم.کم هم هست…خودش خوند…برگشت چادرش رو گذاشت کنار.اروم مانتو قشنگ کوتاه که متوجه شدم مال خانوم قبلیم بود تنش بود رو در آورد…جان چه کونی داشت…خوشگل بود…خودش لخت شد.برگشت دیدم اشک توی چشماشه،گفتم چته زهرا جون.گفت بدبختم نکنی داریوش خان…گفتم عشقم گلم تو خواستی من که نخواستم…ولی نترس حواسم بهت هست.گفت نکنه بیچاره بشم.گفتم نترس…بیا بغلم…گفت خب تو هم لخت شو دیگه…گفتم باشه عزیزم…بغیر شورتم همه رو در آوردم.البته اونم با لباس زیرهاش بود…گفتم برگرد نازنین…بند سوتینش رو باز کردم.اروم از پشت سینه هاشو گرفتم.بزرگ نبودن اما سفت بودن اندازه کف دستم بودن…نوک تیز و سر بالا خوشگل…آروم نوکشون رو فشار دادم.اخ کوچیکی گفت…برگشت…لبهاشو بوسیدم.هنوزم اشک توی چشماش بود…از جلو دو طرف شورتش رو کشیدم پایین درش آوردم… عزیز دلم شیو کامل کرده بود تمیز اومده بود که بده…حموم بوده و هنوز موهای بلندش نم داشت…روی کوسشو بوسیدم…گفتم راحت بشین روی تخت…گفت چرا…گفتم موهات خیسه بلنده سرما میخوری،،سشوار آوردم خشکشون کنم…آروم بود.لخته لخت…من هم کیرم داشت بزرگ میشد و سفت…خیلی زیبا بود…انگار توی این کارتونهای سکسی…پری میشینه روی صخره لب آب اینجوری بود…با برس مو آروم آروم برس کشیدم و موهای قشنگشو خشک کردم.گفت مرسی عزیزم…اولین بار بود بهم اینجوری گفت…گفت فقط تا فرصت داریم ها.گفتم باشه…هنوز کو تا ساعت۱،جلو صورتش بودم…بوسیدمش…خودش شورتمو کشید پایین.تا کیرمو که نیم شق بود دید.گفت وای چقدره؟گفتم عزیزم گفتم بهت که.مشکلی ندارم.با دستش آروم گرفت…دستش بازم سرد بود.اروم داد بالا با دست دیگه نوبتی خایه هامو میمالید.گفت دوتاشون هم هستن…چقدر هم بزرگن…گفتم مال خودتن دیگه،.خندید گفت لوس، گفت نه بخدا وقتی ازدواج کنیم…میفهمی چی میگم…تو تجربه نداری، گفت شاید هم…کیرم توی دستاش بزرگ شد.گفت وای چقدر قد کشید.گنده شد…عجیبه ها، گفتم چی چی عجیبه اگه بزرگ نشه بده…گفتم میخوریش.گفت نه اوه چندشم میشه.گفتم نازنین از من چندشت میشه،گفت نه بخدا ازتو نه، از خوردن این.گفتم عزیزم همه زن و شوهرها مال همو میخورند… دراز بکش…گفت چرا…بخدا نیومدم که منو بدبختم کنی…فقط خاله گفت برای تحریکش باید لخت باشی دست بزنی،گفتم خب حالا نوبت من…نترس فقط واسه تو میخورم…تو نخور بزار از من چندشت بشه، دراز کشید.چه کوسی داشت چه کوسی…خدا نصیبتون کنه…کمی تپل…سفید…فقط دم دهنه سوراخش کمی سبزه بود…کم لبه…چه بوی عطری میداد…چندبار بوسیدمش.بالش زیر سرش گذاشته بود دائم نگاهم میکرد… رفتم بالاتر سینه هاشو آروم بوسیدم…خوب به نوک سینه هاش حساس بود…زودی دستاشو برد توی موهام…گفتم خوشت اومد دوست داشتی؟گفت آره خیلی،گفتم بهتر میشه…رفتم سراغ کوسش…چوچول کوچولوشو مکیدم توی دهنم…قبلش چون سینه هارو چنددقیقه خورده بودم کوسش آب انداخته بود…لیسیدمش…کوسشو میلیسیدم.ناله میکرد.پاهاشو جفت کردم دادم بالا…از روی چوچوله تا سوراخ کونشو میلیسیدم…زبون رو لوله وار دادم توی کونش…گفت چکار میکنی، اشتباه کردی،گفتم نه عشقم…بوسیدن سوراخ پشت عشقم جزو واجباته…گفت وای بخدا کثیف نیست ها.ولی…گفتم ولی چی،گفت آخه.گفتم آخه نداره…تو عشقمی…چندین دقیقه کوس و کونشو لیسیدم…گفتم بچرخ عزیزم.گفت باشه…رفتم روی کمرش، ازپشت کیرمو کردم لای کونش رفت تا دم کوسش.خواست فرار کنه.گفتم نترس عزیزم فقط لای نازته،داخلش که نمیزارم.چشای نازتو ببند و لذت ببر…حواسم بهت هست.گفت،فقط تو رو خدا مواظبم باش،از پشت سر و گردنش بوسیدمش.گفتم مطمئن باش…کیرم لای کوسش بالا پایین میشد…آروم سینه هاشو گرفتم…ناله میکرد. گفتم جانم چطوره…گفت عالیه.ولی میترسم…گفتم نترس فدات شم…گفت بازم برام میخوری؟گفتم داگی کن…گفت داگی چیه…گفتم قنبلی کن.روی دو زانو پشتت بهم باشه.گفت باشه…داگی کرد…چندین بار بالا پایین لیسیدم…تا کوسشو مکیدم چوچوله توی دهنم جمع شد…آبش اومد متوجه شدم ریخت توی دهنم…شل شد و ولو شد…گفت آخ.خسته شدم.گفتم خوب بود؟.خندید.با بالش صورتشو پوشوند.گفت مرسی عالی بود.چه حس قشنگی بود.بدنم خسته شد…گفتم حالا نوبت توست…گفت چکار کنم.گفتم تو که چندشت میشه…اقلا بمالش…گفت نه یکبار برات میخورم…چطوریه، بهش یاد دادم…اولش دندون میزد ولی بعدش بادگرفت…ولی فقط سر کیر رو میخورد… داشت ابم میومد.گفتم میخام ارضا بشم…فقط ببین چقدره فک نکنی ابم کمه…نمیدونم چرا بچه نمیشه ازم…گفت انشالله با من میشه…فهمیدم جوابش مثبته،،تا کمی مالوند… آبم چنان پاشید تا یک متر اونطرف تشک تخت پرت شد…گفتم بیا بریم حموم.گفت وای نه…گفتم کی میفهمه، گفت باشه…بردمش حموم…توی وان بغلش کرده بودم…گفتم زهرا اینطوری نباشه که بخاطر پول داریوش فقط بخوای باهام ازدواج کنی، گفت داریوش میدونی اون روز که دستمو بوسیدی، فهمیدم دوستم داری،من با خاله کوچیکم خیلی دوستم اون ازدواج کرده، تا بهش گفتم تو باهام این کارو کردی، بهم گفت اون عاشقته،و مرد خوب و مهربونیه،گفت شوهر من زورش میاد لبهای منو ببوسه،چی برسه دستمو…اون بهم گفت بیام پیشت…بهم گفت اگه مشکل آلت نداشته باشه بهترین شوهر برای زندگیت میشه،،بغلش کردم خودشو توی بغلم کوچولو کرد…گفت داریوش من خیلی دوستت دارم…خدا کنه ازت حامله بشم…گفتم خدا کنه، گفتم من میخوام بیام خواستگاریت،گفت داریوش واسم جشن عروسی هم میگیری،،گفتم چرا نگیرم…توی بهترین تالار شهر…خودش لبهامو بوسید.گفتم تو زن من بشو…بهترین زندگی و بهترین ماشین رو میندازم زیر پات…ولی باید همیشه مال خودم باشی…نه اینکه چون اختلاف سنی داریم خدایی نکرده زبونم لال بهم خیانت کنی زود برگشت نگاهم کرد. گفت لال شی خدا اون روز رو نیاره،من اهل روزه نمازم ها…تا الان بغیر تو حتی دست پدر و برادرم بهم نخورده.گفتم خداروشکر…اوردمش بیرون دوباره موهاشو خشک کردم.بلند شد.گفت داریوش وقتی موهامو خشک میکنی اینقدر آروم میشم خوابم میگیره،لباس پوشیدیم اومدیم بیرون…بردمش موبایل فروشی.براش یک گوشی ناب خریدم.ساکت بود.گفتم مبارکت باشه…خندید.رسوندمش.کیف کرده بودم…شب بهم اس داد.گفتم بیا تلگرام…گوشی جدید دستش بود.کمی تصویری چت کردیم.براش بوس فرستادم…اون هم فرستاد…فرداش زنگ زد میایی دنبالم گفت آره عشقم تو راهم…ماشین نازنین خودم گرفته بودم.رفتم دنبالش،،گفت وای ماشینو عوضش کردی،گفتم نه این ماشین عشق منه، گفت نخیرم من عاشقتم…گفتم صددرصد ببخشید…رفتیم دور زدن.بردمش کافه پارک رفیقم…جای قشنگی بود…گفت داریوش میدونی من و خانواده ام قبلا همچین جایی زندگی میکردیم… مرده اونجا رو فروخت ما رو بیرون انداختن…بابام و مامانم که میبینی آشپز های خوبی هستن چون رستوران و باغ رو اداره میکرد اوستا بودن…یادش بخیر…گفتم میخوای اینجا رو واسه تو بخرم…بدم بابات اینها.دوستم داره میفروشدش،گفت اونوقت چرا،؟گفتم چون دوست ندارم پدر زن مادر زنم برای مردم کار کنند اونها که خودشون آشپز و اوستا هستن…نگاهم کرد.گفت داریوش قول بده همیشه باهام مهربون باشی…توی آلاچیق بودیم…گفتم با خاله صحبت کردی،گزارش دادی بهش،گفت آره… خاله گفته مطمئن باش مرده سالمه زنش سرش کلاه میزاشته،،گفتم خدا کنه…اون که رفت خدا کنه منو تو خوشبخت بشیم…گفت راستش امروز تا شب تنهایم…مامانم فک میکنه خونه خاله هستم.گفتم دم خاله ات گرم.خندید…گفت فکر بد نکن…گفتم زهرا دلمو نشکون دیگه…ناهار بخوریم بریم خونه…گفت باشه بیحیا…فهمیدم ،چراغ سبزه سبزه، اوکی خرید رو دادم رفیقم.گفت داریوش معرفی نکردی،گفتم زری خانوم نامزدمه…انشالله اینجا رو میخام بندازم پشت قباله اش…عاشق اینجا شده…عروسی همینجا برگزار میشه، گفت انشالله…در خدمت داداشم هستیم…انشالله خوشبخت بشین…بعد ناهار توی ماشین.زهرا گفت داریوش چرا دروغ گفتی،،گفتم کدوم دروغ،؟گفت همین که اونجا رو میخای بديش به من…گفتم دروغ نگفتم که…تو خواستی خوشت اومد…روز عقدمون میزنم به نامت.من اونجا رو میخام چکار…ویلا دارم توی آمل ۳برابر اینه،،گفت وای جدی،؟گفتم بخدا میبرمت میبینی،گفت داریوش برای عروسی مون دوستامو دعوت کنم.گفتم هرچندتا دلت میخاد…هرکی رو دلت میخاد بگو…گفت چرا هرچی میگم باهام موافقی دعوام نمیکنی، لج نمیکنی،گفتم چون دوستت دارم.بعدشم حرف بدی که نمیزنی، در ضمن شریک زندگی من هستی دیگه،…بردمش خونه خودش رسیده نرسیده چایی دم کرد…روی کاناپه لش کرده بودم.نشست روی پام…لب تو لب شدیم.گفتم،دمتگرم…دلم لبهاتو میخواست…خندید.گفتم چیه، گفت خوبه فقط لبهامو خواستی…گفتم چیز دیگه بخام که میگی صیغه ام کن…گفت اولا من اون روز یکروزه نخوندم.توی دلم گفتم یکماهه…دوما دوستت دارم…سوما فهمیدم تو بهم نارو نمیزنی،گفتم شک نکن…آروم لباسشو در آورد.من هم لخت شدم.گفت دوباره برام میخوری.خندیدم.سر پا جلوی من کوسشو چسبوند دهنم.گفتم جانم نازشو ببین…با دستش توی موهامو میجورید…من هم زبون لای کوسش کرده بودم.تا اینکه خودش داگی کرد…لامصب چقدر سوراخ کونش تنگ بود.میترسیدم بکنم دردش بیاد باهام قهر کنه…خیلی کوس لیسی رو دوست داشت.اروم انگشت کوچیکم رو خیس کردم دادم توی کونش…برگشت نگاهم کرد…گفت نکن میگن درد داره.گفتم هر وقت دردت اومد بهم بگو خب،،گفت باشه. آروم آروم میکردم سوراخش.و لیسش میزدم.برگشت چشم تو چشم.گفت پس خاله راست میگه شما مردها عاشق سوراخ پشتین…آخه بهش گفتم اونجامو خوردی، گفت دهنت سرویسه آقاتون عاشق سکس پشته،،آره راست میگه؟گفتم خاله ات معلومه خیلی خانومه و وارده، خندید.گفت خوشگل هم هست…داریوش میتونی براش یک پراید خوب و ارزون پیدا کنی،،گفتم عشقم.من حتی۲۰۶رو هم به زور توی نمایشگاهم میخرم میزارم برای فروش.پراید عمرا…ولی رفیقام دارن…بگو بیاد۱دونه۲۰۶تمیز دارم بهش بدم.گفت نه اونقدر پول نداره.گفتم حالا بیارش…هدفم فقط دیدن این خاله اش بود…گفتم شوهرش چکاره است.گفت راستش نمیخام بهت دروغ بگم تازه جدا شده ازش…گفتم آهان پس از اونهایی هست که مهریه گرفته ماشین بخره…گفت داریوش دیگه ناراحت شدم.من خاله رو خیلی دوستش دارم.شوهرش کتکش میزد.گفتم باشه بیارش…فردا ساعت۱۱صبح به اون آدرس روی کارت بیارش…گفتم حالا بزار کارمون رو بکنیم…گفتم فدات شم سوراخ پشت رو امتحان کنیم.گفت بخدا من اگه دردم بیاد زود قهر میکنم ها…گفتم آخ آخ چی نازنازی،،خندید…گفتم حالا کی گفته که دردت میاد اینقدر میترسی،گفت خاله دروغ نمیگه…آروم آب دهن زدم.سر کیرمو فشار دادم توی کونش بار اول نرفت توش…خیلی راحت دم داده بود.واقعا نمیدونست دردش چقدره…بار دوم خیس تر کردم.با یک کم فشار بیشتر.سرش رفت توی کونش…قشنگ تابرش قارچی ختنه گاهش رفت داخلش.توی کسری از ثانیه.رفت توش…زد جیغ زد.تندی از زیرم فرار کرد بیرون…خودش بدتر کشید از کونش بیرون.جیغ دومم زد.داد زد داریوش کشتی منو.وای مامان…گفتم هیس عشقم.جانم…ببخشید بار اول بود دردت اومد…خودشو انداخت بغلم…گریه کرد شدید.گفت داریوش دارم میمیرم…خیلی میسوزه…چکارم شد.گفتم هیچچی…دمر خوابوندمش روی کاناپه…گفتم شل بگیر ببینمش…نگاه کردم۱ کوچولو خونی بود…گفتم آروم جر خورده.گفت وای آروم جر خورده چیه…خب جرم دادی دیگه،،بغلش کردم بوسیدمش.گفتم اشکال نداره غصه نخور جر خورده نخورده مال خودمی،گفت وای چقدر درد داره.گفتم چون بار اول بود دردت اومد…دوبار دیگه بدی…خوبه خوب میشه چون جا باز میکنه، گفت نخیرم خاله گفت گول نخوری بار اول و آخر نداره…از پشت همیشه درد داره،خندیدم.گفتم معلومه خاله اینکاره هستش ها، باید حتما ببینمش،گفت های چشاتو درویش کن ها…اگه من فقط مال توام تو هم فقط مال خودمی،،گفتم چشم…فقط هدفم دیدن خاله خانوممه،گفت در ضمن بابام نباید بفهمه من با خاله ام حرف میزنم.چون منو میکشه…از خاله بدش میاد…حرف زشت میزنه بهش.گفتم حتما میگه خاله جنده است…گفت آره.تو نگی ها ناراحت میشم…گفتم جنده هم باشه برای خودشه به من چه…کوس خودشه میخاد بده میخاد نده…گفت داریوش بقران دارم ازت ناراحت میشم.خاله من جنده نیست.گفتم باشه عزیزم باشه…هر چی تو بگی، بیارش ببینمش…بهش ماشین خوب بدم…گفت مرسی…گفتم دوباره بکنم.گفت نه تو رو خدا…تازه سوزشش خوب شد…گفت گناه دارم دیگه، گفت خیلی آروم بکن…دوباره داگی کرد.دوباره تا خیس کردم گذاشتم درش.خودشو سفت کرد…گفتم شل بگیر…سفت باشی دردت بیشتر میشه، شلش کرد.کردم توش اومد در بره.کمرشو محکم گرفتم.چندتا جیغ زد.گفتم هیس…چته،اشک شدید میریخت.داریوش به جون مامانم الان جونم بالا میاد.گفتم خب باشه صبر کن…يکدفعه نباید درش بیاری بدتر پاره میشی…آروم درش میارم…وای فقط یک لحظه صبر کن آبم داره میاد بریزم توش…گفت نه حامله میشم.گفتم عزیزم من که بهت گفتم مشکل دارم…حامله نمیشی…تازه توی پشتته…جلو که نیست.نترس…آروم شد…چندتا تلمبه کوچولو زدم تا آبم اومد ریختم داخلش…گفتم بدو برو توالت اگه تونستی توش رو هم آب بگیر…رفت توالت من رفتم سرویس دیگه…برگشتم تازه اومد…نشست روی پام لخت بود کونش هم خیس بود.گفت بخدا ازم خون ریخت…داریوش میسوزه.گفتم خوب میشی،بلندش کردم روی دستم چندبار چرخوندمش.گفتم خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد…گفت اینقدر دوستم داری که ۲۰۶رو نسیه بدی خالم.گفتم تو بگو مجانی بدم بهش.گفت نه هر چی داره ازش بگیر.بقیه اش رو چک میده بهت.میدونم دسته چک داره…گفتم باشه بیارش…گفت اگه نشد زنت بشم چی،گفتم آخه چرا.دلمو میشکونی،گفت شاید بابام نده.گفتم غلط کرده…اون توی مشتمه، میترسم مامانت نده،،گفت اولا بی ادب نشو بابامه حق داره،دوما مامانم دوستم داره…گفتم مشکل منم نه مامانت…گفت چرا؟گفتم آخه… نمیتونم بهت بگم…باور کنید گریه ام گرفت…گفت چی شده مگه؟گفتم ولش کن خاک تو سرم کنند…اگه مادرت دوست داشت بهت میگه اگه نه من نمیتونم بگم.گفت اگه نگی دیگه پیشت نمیام.گفتم زهرا منو توی منگنه نزار…میخای حرف بزنم بعدش که تو رفتی از غصه دق کنم…گفتنش قلبمو تیکه تیکه میکنه،گفت باشه نگو…دمق شد.گفتم خاله رو بیارش ماشین رو ببینه تو بگی بده میدم… ضامنش خودت باش…گفت داریوش چیکار کردی که میگی مامانم موافقت نمیکنه، اگه ازدواجمون صورت نگیره…بعد چی اینجور که تو میگی ماشینه مدل بالاست…چطوری از خاله پول میگیری،،؟؟زهرا جون اصلا برام پول ماشینه مهم نیست… خدا شاهده نیست…مهم خود کثافتم هستم که گوه بزرگی خوردم گندهارا آوردم میترسم مامانت مانع بشه…ولی نخواه بهت بگم…اگه مامان مانع شد بهت میگم عشقم خب…اونوقت بهت میگم،زهرا خیلی دوستت دارم.مث نوجواننوجونهایی که تازه عاشق میشن…ذوق و شوق دارم…نمیدونم حالم چقدر خرابه…همون موقع زنگ در رو زدن…از چشمی نگاه کردم پرنیا بود و دخترش…در رو باز کردم…اومد داخل.گفتم جانم پرنیا خانوم…اصلا متوجه زهرا نبود…گفت داریوش ماشینتو گرفتی درست شده…گفتم آره آوردمش… گفت چقدر شد…گفتم مهم نیست از بیمه بدنه اش گرفتم از جیبم ندادم…ولی دیگه خواهش میکنم دقت کن…همه مث من مهربون نیستن…دخترش گفت عمو داریوش میشه بشینم تبلت بازی کنم…گفتم عزیزم دارم میرم بیرون بعدا بیا بازی کن…گفت باشه.کی بیام…گفتم شب بیا…زود میام بعد بیا…پرنیا گفت داریوش خیلی آقایی دمتگرم…الهی هرچی از خدا بخوایی بهت بده…خودش اومد جلو بوسم کرد…هی بدبختی همون لحظه زهرا هم اومد واسه احوال پرسی ،،گفت خانوم کیه…گفتم عین خواهرمه.مستاجر طبقه بالاست…پرنیا سریع گفت نترس خانوم خوشگله آقا داریوش اینقدری بهم لطف داشتن از برادرم برام عزیزتره…اومدم ازش تشکر کنم.داریوش جان ممنونتم…دخترم عزیزم بیا بریم…بعد رفتنشون گفت داریوش همه مستاجرات اینجوری دوستت دارند…جای رژش روی لپت موند.خندیدم.گفت کوفت…میخندی،پس من چی هستم…گفتم تو عشقی،،دیدی که خودش زود فهمید جیم شد رفت…داریوش بخدا اگه دوباره ازین حرکات ببینم مادرم هم بخاد استغفرالله خدا هم بگه زنت نمیشم…من تو رو فقط واسه خودم میخام.گفتم چشم عزیزم چشم…نگران نشو قربونت بشم…بردمش رسوندمش در خونه خودشون…باهاش قرار گذاشتم فردا با خاله اش بیاد…شب پرنیا با دخترش اومد.گفت کی بود اون ناز نازی، چقدر خوشگل بود.گفتم جدی میگی،تو خودت خوشگلی اون خوشگل دیدی، گفت داریوش بخدا این آرایش نکرده و اصلاح نشده اینقدر نازه ببین اگه دستی به سر و روش بکشه چی میشه، گفتم میخامش اکه جور بشه عالی میشه.گفت انشالله میشه،،داریوش زنگ میزنی دوستت رحمان هم بیاد…گفتم چیه دلت گروپ میخاد…گفت آره خیلی زیاد…نزدیک پریودم میشه وحشی دلم کیر میخاد…گفتم باشه…زنگ زدم کجایی میایی خونه ما…پرنیا هم هست…گفت خودم هم تنها نیستم.یک خوشگله باهامه.گفتم دهنت سرویس.گفت داریوش میخواستم باهات تماس بگیرم خودت زنگ زدی، داداش پراید مراید تمیز دو رو برت نیست واسه این خوشگل خانوم میخام…کم پوله…گفتم داداش تو که میدونی من تو کار پراید نیستم…چی بشه به زور پژویی چیزی گیرم بیاد…گفت پژو چی داری،گفتم فقط یک۲۰۶مدل بالا دارم.قولشو به کسی دادم…گفت فهمیدم حتما هم گرونه…این نازی میگه فردا میخام برم پیش نامزد بچه خواهرم یک۲۰۶هست بخرمش…ولی پولش کمه…چطوری میخان یارو رو بگایند من نمیدونم…گفتم رحمان طرف الان کنارته…گفت نه حمومه…که من دارم باهات حرف میزنم…گفتم برو جایی که نشنوه،،رحمان گوش کن چی میگم…میخوام ته توی بچه خواهرش رو در بیاری ببینی دختره هم مث خاله اش اهل حاله یا نه چشم و گوش بسته اس،،گفت چرا آخه.اجبارا تموم جریان رو گفتم…گفت تا تهش رو خوندم صبح بهت زنگ میزنم…گفته بود بهم که تا۹صبح هستم بعدش نیستم…پس میخواد بیاد جای خودت…ولی خیلی خوشگله ها،کاش بودی میکردیش…گفتم کوسخول خاله خانومم رو بکنم…خندید…مگه چی میشه،گفتم چقدر لاشی هستی تو…پرنیا گفت نمیاد گفتم نه مهمون داره…خودم میکنمت عزیزم…بچه تبلت بازی میکرد… کاندوم زدم…گفت فقط بکن تا میتونی محکمم بکن…کوسم حال بیاد…من هم که صبح ارضا شده بودم…خوب گاییدمش…ولی بد گشاد شده…نیم ساعتی بود و رفتن…من موندم و هزار تا فکر و خیال…ساعت۴صبح بود گوشیم زنگ خورد…رحمان بود.گفتم ها چی شد…گفت داریوش…این الان مست خوابه…من بیرونم…خواستم الان بهت بگم چون اخلاقتو میشناسم…میدونم خوابت نمیبره… داداش خیالت از دختره راحت پاکه پاکه، میگه بابای دختره که دومادمونه اگه بفهمه دختر خواهرم حتی بهم زنگ هم میزنه میکشدش،چی برسه به این کارها،.یادمه خودزهرا هم اینو بهم گفت…داریوش زنه میگه…دختره نماز خونه و خر مذهبه،گفت خودم بهش یاددادم رفت پیش یارو صیغه محرمیت بخونه، گفتم راست میگه بدون صیغه نزدیکم نشد…خب خدا راشکر…گفت ولی عجب مالیه ها…گفتم رحمان من ۱۰باهاش قرار دارم…میخام ساعت۱۰و ربع اونجا باشی…انگاری اتفاقی اومدی، میخام گوشی دستش باشه که من میدونم جنده است…ازش خواهش کنم دیگه دور رو بر زهرا نباشه…گفت آهان زنداداش جدیده اسمش هم که مذهبیه،خندیدم گفتم اره، گفت باشه داداش…بعدش راحت تا ۹خوابیدم…صبح دوش گرفته آنکارد شده زدم بیرون…ساعت۱۰بود عمدا گفتم رضا شاگردم صبحونه برام بیاره،گفتم راس۱۰و ربع بیار مهمون دارم…جالب بود اونها هم۱۰و ربع رسیدن…جانم جل الخالق چه نازنینی بود…خاله…ته چهره اش شباهت به زهرا داشت…رسیدن زهرا جونم چادری بود.ولی خاله خانومش که اسمش مریم بود…مانتویی بود و میتونم بگم۸۵شایدم۹۵واقعی میبست،،خیلی هم جوون بود…رضا با سینی صبحونه اومد…گفت داریوش خان من فقط برای۲نفرصبحونه سفارش دادم.گفتم برو بکنش۴تا.غیر خانومها مهمون دیگه هم دارم.گفت چشم.زهرا گفت زحمت نکش داریوش جان ما زود میریم.گفتم کجا میری…میخاد ماشین بخره ها…کفش که نیست…همون لحظه رحمان هم رسید…سلام داد و اومد داخل…تا رسید رنگ و روی مریم خاله پرید.اروم گفتم انگار شتر دیدی ندیدی،به هم معرفیشون کردم…گفتم خانومها آقا رحمان رفیقم نیست داداشمه…رحمان جون اینم همون زنداداش مذهبیه که دل منو برده…زهرا لبخند قشنگی زد…گفتم ایشون هم خاله کوچیکش هستن…مریم خانوم…رحمان جون اون پژو که دیشب گفتم قولشو به کسی دادم برای ایشون بود…اگه نخواستن شما بگو رفیقت بیاد مال اون…گفت انشالله که خانوم پسندشون میشه…گفتم اگه اجازه بدین من نمایشگاه رو به عشقم نشون بدم.اولین باره اومده محل کار من…گفتم زهرا جون بیا بلند شد اومد…پرسید داریوش اینجا مال خودته…گفتم شک نکن…حتی ماشین هاش هم مال خودمه امانت فروش نیستم…گفت وای ماشالله چقدر بزرگه…بردمش طبقه بالا دفتر کارم.عمدا خواستم اون دوتا تنها بمونند…نگاهشون کردم دیدم دارند آروم حرف میزنند…رضا بساط صبحونه رو آورد.گفتم بیار بالا…بچین روی میز…رفتی بیرون در رو ببند کسی مزاحم نشه…اونها رو هم دعوت کردم بالا…خاله معذب بود…گفتم چیزی شده مریم خانوم…گفت نه نه. گفتم بفرمایید بشینید…صبحونه۴نفره خوش میاد.گفتم زری جون چادرت رو در بیار رحمان خودیه…نشست کنارم چایی ریختم برای همه شون…گفتم ماشینو دیدیش مریم خانوم.گفت فقط یک پژو اونجاست…اون که خیلی مدل بالاست…گفتم آره دیگه کلاس کار نمایشگاه ما بالاست…اونو هم تعویض زدم برداشتمش…به طرف پرادو دادم جای کمی از پولش اینو داد…ارزون گرفتم شانسته…گفت آخه من۱سوم پول اینو هم ندارم…راستش میخواستم پراید بخرم باهاش سرویس مدرسه دخترونه رو قبول کنم…گفتم خب پژو که بهتره…گفت صددرصد ولی گرونه ندارم.گفتم غصه نخور…درست میشه…کم صبحونه خورد همش نگران بود.گفتم صبحونه ات رو بخور نگران نباش.خدا بزرگه…زری گفت چی شده خاله.گفت هیچی عزیزم.خسته ام…گفتم پس زری جون تو برای داش رحمان چایی بریز تا من با خاله ماشین و ببینیم…سوییچ برداشتم گفتم خاله جون دنبالم بیا…رفتیم پایین کاپوت زدم بالا ماشین رو روشنش کردم…که صدای حرفهامون نره بالا…گفتم ببین مریم خانوم من جریان دیشب تو رو با رحمان میدونم نمیخام خرابت کنم…ولی چون تو که اینکاره ای خواهش میکنم ازت دیگه دنبال زهرا نیا…بده گناه داره مث اینکه پدرش هم مخالفه…زودی گریه کرد.گفت بقران به خاک مادرم قسم اولین مرد بعد شوهرم این آقا رحمان بود…خدا شاهده…گفتم خب پس ببین من پژو رو بهت میدم.خب دختر خوبی باش باهاش کار کن سرویس مدرسه بشو…نون حلال در کن…گفت نمیتونم ندارم…کرایه خونه میدم گفتم خدا بزرگه…هر وقت داشتی بده.سندش رو نگه میدارم…پولشو دادی بهت میدم…فقط تو رو خدا دیگه ازین خطاها نکن…گفت چشم ببخشید.چشماش پر اشک بود.زهرا رسید گفت چی شده داریوش…گفتم خوشحال شده ماشینشو دیده…گریه خوشحالیه، براش قولنامه نوشتم مدارکشو دادم…گفتم بسم الله بگو بشین پشتش…برو قراردادت رو بنویس…کار کن خدا بزرگه…طفلی۱چهارم پول و بهم چک داد بقیه برای چندماه بعد…زهرا خیلی خوشحال شد…رحمان گفت داداش کم مونده بود سکته کنه…گفتم بد ترسید بزار بدونه نمیتونه ماها رو دور بزنه،گفت دیشب که بردمش برام قسم خورد اولین بار بعد شوهرش با مردی بوده…گفتم به منم گفت قسم خورد…گفت داریوش خیلی هم تنگ بود…ولی عقب جلو روال بود…خیلی خوشگله…داریوش گفتم جانم…گفت اگه من صیغه اش کنم تو ناراحت میشی،گفتم کوسخول خوشحالم میشم…هم خوبه هم ثواب داره…این رحمان۵۰سالشه ها…زنش با بچه هاش خارج هستن…گفتم چرا نمیگیریش.گفت بزار مدتی باهاش باشم…شایدم گرفتمش، شب زهرا زنگ زد خیلی ازم تشکر کرد…گفتم کجایی صدا میپیچه…گفت از ترس مامانم توی حمومم،گفتم جان کاش من لیف بودم اونجا بودم خودمو میمیمالیدم بدنت…خندید.گفت لوس نشو.فردا میبینمت…گفتم فردا.چه موقع،گفت ۵شنبه هستش ها…موقع تمیز کاری آپارتمان شماست…گفتم اگه دستت بخوره به جارو پارو دیگه باهات قهر میکنم…دیوونه اون ساختمون خودته…خانوم اونجایی…گفت آخه مامانم چی،گفت فردا باهاش کار دارم…فقط مامانت…صبح منتظر بودم بیان…رمضون بالا رو شیلنگ گرفته بود میشست… گفتم رمضون بگو آبجی صدیقه بیاد کارش دارم…گفت باشه…صداش زد صدیقه برو طبقه پایین اقل داریوش کارت داره…فهمیدم گفت چکارم داره.تو هم بیا…گفت برو دیگه چقدر زر میزنی ، رمضون کمی عصبی بود…در زد اومد داخل.گفتم در رو نبند که خیالت راحت باشه…بقران نمیدونستم زهرا هم اومده…گفتم صدیقه خانوم بشین کارت دارم.گفت بگو داریوش خان چکارم داری…گفتم که من بخشیدمت فهمیدم تحت فشار بودی.اشکال نداره…گفتم بخاطر همین صدات زدم…بهم گفتی زن بگیر.گفت مبارک باشه.گفتم هنوز جواب نگرفتم.ولی چون تنهام.و کسی و ندارم.میخام دوباره ازدواج کنم…خواستم ازتون اجازه بگیرم…گفت چرا از من…گفتم آخه اخه، گفت آخه چی، گفت آخه میخام بیام خواستگاری زهرا خانومه شما…سریع بلند شد.گفت گوه میخوری و غلط میکنی مرتیکه دوزاری…چی با خودت خیال کردی…چون نداریم دخترمون رو دور میندازیم…مردک اجاق کور…تا این حرفو گفت انگار خنجر زدن ته ته قلبم.سرم و پایین انداختم.گفت مرتیکه هرزه نمیدونم چی با خودش خیال کرده…هر روز با یکیه.مشروب میخوره تریاک میکشه…کثافت کاری میکنه…به من دست درازی میکنه هنوزم میخاد بیاد خواستگاری دخترم.گفتم صدیقه خانوم من که ازت عذر خواهی کردم…تازه خدایی نکرده اتفاق بدی بین من و شما نیفتاده که…در ضمن من نه معتادم نه شراب خوار…چندباری از تنهایی خوردم…گفت خوردی که خوردی به من چه.نوش جونت…فقط فکر دختر منو از سرت بیرون کن.گفتم چرا؟گفت هیزی،گفتم صدیقه خانوم غیر اون خریتی که من اوندفعه کردم…آیا ازم چیز بدی دیدی…گفت همون یکبار بس بود که سابقت پیش من خراب بشه…در ضمن بگذریم از سن وسالت…مهم نیست خوشگل و خوشتیپی، ولی مسئله مشکل بچه دار نشدن شماست…من دخترمو به اجاق کور نمیدم…بعدشم زود رفت بیرون.با حرفهاش من کمرم شکست سرمو گذاشتم روی میز…اشکام خودبخود میومدن…مسئله زهرا نبود دل خودم بود…بد خرابم کرد…اقلا نباید بهم میگفت اجاق کور…همون لحظه دست گرمی روی موهام اومد…گفت چکار کردی داریوش…که چند بار ازش عذر خواستی،گفتم تو کی رسیدی،گفت از اولش بودم.خودش دستمال بهم داد اشکامو پاک کرد…گفت معذرت میخام بد حرفی زد بهت.گفتم مهم نیست حق داره…مادره…آینده بچه اش واسش مهمه…همه چی که پول نمیشه…ولی بخدا من هیز و معتاد و مشروب خوار نیستم…فقط فقط یکبار اشتباه کردم که اونم خدا دوستم داشت نذاشت ادامه بدم…جریان رو براش گفتم…گفت وای داریوش چیکار کردی تو…گفتم خودم میدونم فاتحه رو خوندم…ولی بخدا دست خودم نبود…زهرا الان دلم آتیشه.دست بزن قلبمو انگار داره از سینه ام میزنه بیرون…دست زد گفت آروم باش بزار برات آب بیارم.غصه نخور.خدا بزرگه…ولی کار خوبی نکردی مامانم زن خوبیه ولی حق داره…گفتم تو چی تو که الان شنیدی من چیکار کردم هنوزم دوستم داری،گفت آره خیلی بیشتر دوستت دارم…اونها که نمیدونند تو چقدر خوبی، من چند وقته باهات هستم میدونم چقدر مهربونی،،بابام خوبه و زحمت کشه،ولی عصبیه…مامانم پا به پاش کار میکنه…ولی همش دعوا میکنند… ولی تو هنوز که خانومت نشدم بهم گفتی نباید دست به سیاه سفید بزنم.گفتم تو عشقمی زهرا…خدا میدونه تو رو از اون زن اولم هم بیشتر دوستت دارم…اون خودش رفت…بهونه ناباروری منو گرفت و قبل رفتنش به همه گفته بود داریوش نمیتونه پدر بشه.ابروی منو برد.اشکال نداره من هم خدایی دارم تا الان هرچی از خدا خواستم بهم داده…اگه خدا خودش خواست بهم بچه هم میده…گفت منو چی.از خدا نمیخوای…گفتم تو نباشی پس کی واسم بچه بیاره.اقا بدبختی همون لحظه مامانش رسید.گفت خوشم باشه.پس خودتون بریدین و دوختین…ما رو سر کار گذاشتین…بعدا چند وقته…گفتم صدیقه خانوم فکر بد نکن.من عاشق زهرا هستم…همه چی منو میدونه…گفت زهرا خانوم بابات هم میدونه…که عاشق شدی، بفهمه میکشدت،شانس من همون موقع رمضون هم اومد.گفت الان فهمید.دختره چشم سفید گوه های شور میخوری…گفتم رمضون دست روش بلند کنی با من طرفی ها…نامرد…دسته جارو دستش بود.چنان محکم کوبید فرق سرم…پر خون شدم…حالم بد شد.خودش هم ترسید.زهرا جیغ بدی کشید…گفتم زهرا زنگ بزن رحمان بیاد.گوشیم اونجاست…سریع زنگ زد جریان رو گفت…رحمان نزدیک بود جنگی رسید…رمضون ریده بود به خودش…با رحمان و زهرا رفتیم اورژانس…گفتن استخون جمجمه بد شکسته…خدا کنه ضربه مغزی نشه…چندین تا عکس و سی تی اسکن گرفتن.خدا را شکر مشکلی نبود.فقط چندتا بخیه خورد…رحمان خنگ خدا جریان رو گفته بود که کسی با چوب زده فرق سرم،اونها زنگ زده بودن مامور بیاد…همون لحظه رمضون هم با صدیقه رسیدن…گفت آقا داریوش بخدا رمضون قصد بدی نداشت زود عصبانی میشه…گفتم مهم نیست که…زهرا گفت داریوش بابامو گرفتن.گفتم کی گرفته.گفت مامورها.دست بند زدن بهش…گفتم بدو رحمان نبرندش ها…این امشب از دوری باباش دق میکنه…من طوریم نیست…ماموره اومد ازم چندتا سوال پرسید و امضا زدم و رفتن…رمضون دست زهرا رو گرفت برد…من موندم و رحمان.گفت پسر عجب روزی شد…سرم باند پیچی بود…چندباری زنگ زدم جواب ندادوبعدشم میگفت مشترک مورد نظر در دسترس نیست…دیگه داشتم بهم میریختم.تقریبا۳هفته ازش بی خبر بودم…رفتم در خونه اشون…پدرسگ از اون محل رفته بود…یاد مریم افتادم.زنگ زدم بهش زود رسید…جریان رو گفتم.گفت وای اون رمضون خر برای همینه که برگشته شهر خودش پیش خانواده تخمی خودش…اون نفهم ازین لر های عصبی دیوونه است…رفته روستا زندگی کنه…بعد یکعمر که روستا نبوده…اون پسر بدبختشم برده…من گفتم چرا رفتن…چرازهرا باهاش رفته…گفت مگه کسی میتونه رو حرفش حرف بزنه…گفتم آخه چرا رفته…گفت چون خره بدبخته…متعصبه…میگه زهرا شیرینی خورده پسر عموشه که الان زندانه.گفتم چی؟گفت بخدا زندانه…سر دعوا روی گوسفندا افتاده زندان…آقا آدرس گرفتم رفتم روستاشون طرفهای ازنا بود.دختره گاییده زاییده شهر بود نمیدونست روستا چیه…سالی یکبار بگی نگی میرفت دیدن خر و سگهای فامیل باباش…الان بردتش اونجا خونه پدر بزرگه زندگی کنه…مردک مغز خر خورده بود…بعد کلی رانندگی…طرفهای غروب بود رسیدم روستاشون چقدر سنگ و صخره داشت…بدجوری صعب العبور بود…خوب شد با یک پیکاپ اومدم…کمری رو نیاوردم…خوب شد رحمان و رضا رو هم آورده بودم…آخه واقعا جاده ترسناکی بود…تاریک شد اول روستا بودم…اسم و آدرس پرسیدم…نشونم دادن…ماشین رو پارک کردیم.بقیه رو پیاده بریم.هنوز سر بالایی خونه رو تموم نکرده بودیم که دیدم صدیقه خاکی و درب و داغون داشت میدویید…اصلا انتظار منو نداشت…ولی داد زد بدو بدو…داریوش خان بدو پسرم مرد…تشنج کرده پدرش هم نیست رفته پی گوسفندا…من و پدر بزرگش با زهرا تنهاییم…تو رو خدا بدو…تندی رفتیم خونه…زهرا تا منو دید همون جلوی پدر بزرگ و مادرش خودشو انداخت بغلم…عزیزم کجا بودی پس…تو رو خدا کمکمون کن…داداشش ۱۸سالش بود و نبود.این طفلی با موتور خورده بود زمین…سرش ضربه خورده بود…گاه گداری میگفتن از خودش میره…دست و پای شکسته اش خوب شده بود ولی مشکل مغزی داشت…دندوناش قفل شده بود.پدر بزرگش داشت دلش میترکید.با رحمان دو نفری فکش رو به زور باز کردیم…انداختیمش پشت رضا و صدیقه و زهرا هم دنبالمون راه افتادن…رضا و رحمان جلو نشستن اونها عقب…اون جاده خراب رو تخته گاز اومدم تا رسیدم ازنا…ازش عکس گرفتن گفتن ما چیزی نمیفهمیم… فرستادنش خرم آباد… منو بقیه هم دنبالش پشت آمبولانس… خرم آباد ازش سی تی اسکن گرفتن. گفتن خون لخته مغزش مونده جابجا شده باید عمل بشه…اون هم تهران…سریعا با هواپیمای فردا صبح اعزام شد تهران…من و زهرا و مادرش هم با هواپیما رفتیم…فرستادمش بردن بیمارستان خصوصی خدا تومن هزینه درمانش بود…فقط بخاطر اینکه صدیقه خانوم حلالم کنه…پرداخت کردم نه بخاطر زهرا…خودم عذاب وجدان داشتم…پدرش فردا غروب رسید…وقتی رسید.پسره تازه به هوش اومد…دکترها گفتن حالش خوبه خوبه…منو دید افتاد زیر پام…تشکر و خواهش و التماس.گفت داریوش خان منو ببخش همش در موردت فکرای بد میکردم…خدا هرچی که بخوای رو الهی بهت بده…من که کاری ازم بر نمیاد…البته پدرش تنها نبود.چند مرد دیگه هم بودن…مادرش بهش گفت هزینه درمانش چقدر شده…زهرا هم بود و ساکت بود…گفتم پول مهم نیست…خدا برات نگهش داره…من که توی حسرت یکیش موندم…به قول صدیقه خانوم اجاق ما که کور موند الهی مال شما همیشه روشن باشه…با چشمای اشک آلود زدم بیرون…زهرا دویید اومد پیشم.گفت کجا میری عزیزم.گفتم پی بدبختیم.چند روزه خونه نرفتم…مادرش رسید پیش ما…گفت آقا داریوش تو رو خدا منو ببخش…زبونم تلخ بود.رنجوندمت.خدا گذاشت توی کاسه ام.اخرم گره کار ما بدست تو باز شد…ما که نمیدونستیم اینو عمل کنیم آخرش هم توی اون ده کوره از بین میرفت… هرچی گفتم نرو ازین شهر گوش نداد.گفت مرتیکه هم چشمش دنبال تویه هم دخترت…بمونم که چی؟گفتم مگه اون جریان رو میدونه…گفت همون روز اول بهش گفتم…یعنی وقتی پول زیاد زدی…گفت نمیدونم چرا زیاد زده…من بهش گفتم…البته یک فصل کتک هم خوردم که چرا توی خونه تو بدون مانتو بودم…برای همین دختر بهت نمیده.گفتم کار رو خراب کردی صدیقه خانوم…گفت ولی فک کنم الان رام شده…برو پیشش باهاش حرف بزن بلکه راضی شد…گفتم نه ولش کن زهرا حیفه…ببین بچه چقدر شیرینه…چقدر دلت براش سوخت که مریض بود.اگه من بچه دار نشم یعنی ما نشیم…زهرا یکعمر بدبخت میشه…زهرا گفت من خودتو میخام بچه نمیخام…گفتم زهرا جونم،بعد چند سال تو هم میزاری عین دختر عموم میری پی زندگی خودت…بعدشم تو حیفی…گفت داریوش بهم دروغ گفتی که دوستم داری؟گفتم زهرا اگه دروغ بود این همه راه میومدم…این همه زحمت میکشیدم…ولی بخدا تو گناه داری…از پشت سرم صدا اومد…داریوش خان بخدا دیشب توی اتوبوس خواب دیدم…خدا دوتا بچه از زهرا بهت داده روی پای من نشستن…دارم بهشون غذا میدم…خدا وکیلی گفتم…من راضیم بقیه با خودت و دخترم…عموهاش و پدر بزرگش بودن…صلوات فرستادن…خلاصه که برگشتن پیش خودم…همون کافه پارک رو خریدم مهریه زهرا کردم…پدر مادر و برادرش میچرخوندن و عایدیش میرسید به خود زهرا خانوم…خاله اش صیغه رحمان شد.رحمان بقیه پولشو داد…فک کنم عقدش کنه…من با زهرای نازنین خودم عقد کردم…شب زفافم بعد یک عروسی بزرگ قشنگ شد…همون شب توی تالار گوشیم زنگ خورد.همسر سابقم بود.بهم گفت الهی خوشبخت بشی…داریوش من هم با پسر خاله ام…اینجا خوشم…داریوش چندسال بهت دروغ گفتم و کلک ساختم…تو مشکلی نداشتی…انشالله بزودی پدر میشی، حتی ازش خداحافظی هم نکردم…نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت…زهرا گفت چت شده…زبونم بند اومده بود…رحمان با مریم میرقصیدن.دستمو گرفت گفت بیاوسط.اشکام اومد.پرسید چی شده زنداداش…گفت گوشیش زنگ خورد نمیدونم کی بود چی بهش گفت…اینجوری شد…رفتم توی باغ…زهرا اومد…حتی مریم و رحمان و پدر زن مادر زنم اومدن…پرسیدن چی شده…اشکامو پاک کردم…گفتم زنیکه از خارج بهم زنگ زده تبریک میگه…میگه من با عشق جدیدم خوشم…منو حلال کن یکعمر بهت دروغ گفتم تو ایرادی نداری…سالمی و بچه دار میشی…رحمان گفت دمشگرم.عجب خبری داده…منو بلند کرد چرخوند… داداش خوبه که،،گفتم یک عمر زجر کشیدم خون دل خوردم حرفهای کس و ناکس رو شنیدم…حتی همین امشب توی تالار فامیل خودم پچ پچ بودن…گفت ولشون کن خدا رو عشقه…که دوستت داشته…زن به این خوبی نصیبت کرده…بیا بریم داخل تا عمو رمضان عصبی نشده دوباره کله اتو نشکونده…رمضون چقدر خندید…شب زفاف دلبر من آروم لباس در آورد… کوس قشنگ و تنگش آماده کرده شدن بود…که خانوم ترسیدن پریود شدن…اون هم شدید…مادرش کلی عذر خواهی کرد…گفتم مهم نیست که گناه داره ترسیده…چیزی غریبی توی خانومها نیست…خودشم خوب میشه…خلاصه که رفیقام کلی بهم خندیدن…درست یک هفته بعد خونه تنها بودیم…بعد دوش گرفتن اومد داخل اتاق…ناز و خوشگل…ظهر بود.گفت عشقم برای شب یا الان…گفتم لحظه ای غفلت جایز نیست…اصلا توقع نداشت سریع انجامش بدم…تا پاهاش رفت بالا…من هم که یکهفته توی کف بودم کیر شقه و رق…با یک شماره تا ته دادم داخلش جیغ مهیبی زد…ولی ولش نکردم و گاییدمش…دیگه گریه زاری هم براش فایده نداشت…اخرش کیرو تا ته ته فرو کردم…ابمو ریختم ته کوسش…که خیلی هم زیاد بود…دوستان درست ۳ماه نگذشته بود عروس خونه من بود.سر صبح حالش بد شد و حالت تهوع داشت…بله بردمش .دکتر گفتن بار داره…زانوهام شل شدن…اون رو آورده بودم دکتر حال خودم خراب شد.دکتر گفت چت شد…جریان رو گفتم…گفت خوبه خانوم قبلیه بهت گفته بوده دروغ گفتم…خداروشکر…انشالله قدمش خیره…زنگ زدم دوستامو رفیقام و آشناها رو همه رو همون کافه پارک دعوت شام کردم…و دوتا گوسفند نذر خانه سالمندان قربونی کردم…الان هم شکر خدا پسرم کنارم داره شلوغ کاری میکنه…دم همتون گرم…انشاالله خوش باشید…
نوشته: داریوش
12 پاسخ به “درد و رنج دروغ”
جالب بود 👌
جناب ارث میراث دوباره داستان داد بیرون. خار مادر مخمون گاییدی . بس کن جان هرکی دوس داری
ایول چشام دراومد😅خوبه همه رو کردی تا تونستی بهش برسی😁😁
داستان زدم خیلی طولانی بود گفتم یه مشت کس شعر وقتم گرفته میشه نخوندم 😜
مثل همیشه عالیدوستان عزیز نیاز نیست که داستانها واقعی باشندکه دنبال سوتی گرفتن هستید
آه این همون نویسنده ی افغانی شیشه ای یک لاقبا و پرچونه س که توی همه ی کستان هاش هم پول نداشته ش از پارو بالا میرهتا گفت غذا بساز فهمیدم کیهاسکول خوب این همه وقت میزاری و کستان مینویسیبا اسم خودت منتشر کنچرا هر بار یه اسم جدید میزاری؟نکنه فکر کردی اینجوری خواننده ها نمی فهمن کی هستی؟
باز ارث خور پیداش شد ، انگشتم بگا رفت تا اسکرول کنم بیام بخش کامنتاکسشرات تکراری شدننخوندم
اگرچه زیاد بود ولی جالب بود داریوش خان خسته نباشی
داداش معلومه چونه ت گرم بشه دیگه ول کن نیستیاچه خبره اینقدر طولانی نوشتی😐
مادر زن گاییدی یا نه
عالیدمتگرم
خیلی خیلی طولانی بود و بیشتز از داستان خوندن لذت بردم🩵💚دمت گرم امیدوارم همش حقیقت داشته باشه⚘️