اسم من بهمن هست.۳۷ سالمه متاهل.بابام ی دختر خاله داره اسمش ناهیده.۴۷سالشه دوتا دختر داره که بزرگه زن پسر عمه ام هست کوچیک هم نامزد کرده.شوهر ناهید ۲۰سال پیش تو تصادف فوت کرد.خب بریم سر داستان.من خودم کارم پخش مواد غذایی هست.ی روز پسر عمه ام که دختر ناهید زنشه بهم زنگ زد که اگه ۲تا روغن گیرت آمد ببر واسه ناهید.این حرف مال وقتی هست که روغن داشت گرون میشد و تو بازار گیر نمیومد.گفتم چشم.عصرش بعد کار ۲تا روغن بردم.در زدم ناهید آمد کلی سلام و احوالپرسی کردیم.گفت از این برا.گفتم پسر عمو گفته برا مادر زن جان اگه داری روغن ببر.گفت خدا خیرش بده که بهت گفته خودم خجالت میکشیدم بهت بگم.چند روزه روغن نداریم گیر نمیاد.گفتم شما هر وقت چیزی خواستی تعارف نکن بگو اگه موجود باشه براتون میارم.گفتم من برم دیگه گفت لحظه وایسا.رفت داخل خونه و برگشت ۱۰۰تومن پول دستش بود گفت بفرما.گفتم این چیه گفت پول روغن ها دیگه.گفتم زشته.گفت نگیری نمی برم.منم ۱۰تومن برداشتم گفتم برا اینکه ناراحت نشی.گفت اینجور زشته خب.گفتم مگه چی بوده.کلی تشکر کرد.چند روز بعد بهم زنگ زد گفت خواستی بری خونه ی سر بیا تا دم در.بعد کار رفتم ی ظرف دلمه درست کرده بود گفت اینو خودم درست کردم ببر خونه با خانواده بخورین.گفتم این چه کاریه اخه.گفت حالا ببر اگه دفعه دیگه چیزی خواستم لااقل روم بشه بهت زنگ بزنم گفتم خجالت زده کردین.گذشت تا بعد چند وقت ی پیام تو واتساپ امد که سلام.خوبی آقا بهمن.کم پیدا.حتما ما باید چیزی بخواییم که شما رو زیارت کنیم.چون شماره اش نداشتم نفهمیدم کیه.گفتم شما.گفت خاله ناهیدم.چون ما بهش خاله میگفتیم.نوشتم من خدمت شما ارادت دارم خاله.شما دستور بده.نوشت فقط میخواستم حالت بپرسم نگی بی معرفت هست.وقتی چیزی میخواد سفارش میکنه.گفتم من چنین جسارتی نمیکنم.نوشت شما آقایی.یهو چند تا استیکر خنده فرستاد گفت حالا خاله اگه روغن بود ی ۲تا برا من بزار کنار.منم استیکر خنده گزاشتم گفتم به چشم.فرداش بعد کار بردم براش.کلی تشکر کرد گفت خاله میگن سلام گرگ بی طمع نیست حالا شدم من.گفتم ۲تا روغن که این حرفا رو نداره.گفت وایسا تا پولش بیارم گفتم اگه میخوای پول بیاری روغن ها رو بده میبرم.۲تا روغن یه که دیگه من از شما پول بگیرم.گفت آخه زشته.گفتم بلانصبت شما زشت پیر زنه.گفت خاله دیگه بلا نسبت نداره ما هم پیریم دیگه گفتم بزنم به تخته ماشالله شما خانم زیبا و خوش بر رو هستید.خندید گفت شما مرد ها زبون نداشتین چه میکردین.خدا برا زن و بچه ات ناگه ات داره.گفتم شما هم زنده باشی خاله.ی ماه گذشت و تو این مدت من ی خونه بجز خونه ای که داشتم خریدم.بعد ی مدت از خریدخونه ناهید تو واتساپ پیام داد سلام خوبی بچه ها خوبن خونه نو مبارک.نوشتم سلام ممنون.شما از کجا خبردار شدید.گفت شهر کوچیکه خبرا زود میپیچه.بسلامتی که خریدی.خیلی خوشحال شدم.شیرینی ما فراموش نشه.نوشتم شیرینی چه قابلی داره.نوشت شوخی کردم خاله.انشالله بهترین ها نصیبت بشه.نوشتم ممنون.شب ی جعبه کاکائو برداشتم از مغازه بردم در خونشون.امد دم در غافلگیر شد گفت چه عجب از این برا.گفتم آمدم ی سلامی کنم و ی شیرینی کوچولو بهتون بدم و کاکائو رو بهش دادم.گفت خاله بخدا شوخی کردم.گفتم میدونم.خودم دوست داشتم.گفت من همینجوری هم شرمنده شما هستم گفتم این حرفا چیه خودم دوست داشتم.فردا تو واتساپ نوشت خیلی شرمنده ام کردی انشالله جبران کنم.نوشتم خودم دوست داشتم.بخاطر حرف شما نبوده.نوشت خاله بعد مدتها ی نفر هم به من شیرینی هدیه داد و کلی استیکر خنده گذاشت.منم به شوخی نوشتم اگه خوشحال میشی خب بگو تولدت کی هست تا خودم برات هدیه بگیرم که خوشحال بشی.نوشت ای خاله دیگه از ما گذشته.گفتم یه جوری میگی که انگار ۷۰ساله هستی.گفت وقتی ۲۰سال شوهر نداشته باشی و ۲تا بچه رو دستت باشه که بزرگش کنی چند برابر سنی که داری پیر میشی.گفتم خدا سایه بچه هات رو نگه داره.اره سخته.خواستم جو عوض بشه.نوشتم ولی خدایی هم جوانی هم خوشکل.گفت اگه تو تعریف کنی.نوشت من چیزی که دیدم گفتم.نوشت چی دیدی مگه با استیکر خنده.گفتم همین که همه می بینن.گفت پسری دیگه و استیکر خنده گزاشت.نوشتم حالا که ما چیزی بیشتر از بقیه ندیدیم.یهو ی عکس آمد ی لباس بلند بدون آستین که چاک سینش کامل معلوم بود و ارایش غلیظ داشت فرستاد.انگار تو عروسی گرفته بود. به دقیقه نکشید پاک کرد.اصلا هنگ کردم.نوشتم آیه احسن الخالقین واسه شما صدق میکنه.کلی استیکر خنده گزاشت نوشت برو مسخره خودت کن.نوشتم مسخره چیه ماشالله ماشالله اینی که من دیدم شاخ هرچی دختر امروزی هست رو میشکونه.نوشت اگه تو تعریف کنی.نوشتم حالا من هر چی میگم تو جدی نگیر ولی خیلی خودتو دست کم گرفتی.نوشت حالا قشنگ یا زشت کی دیگه ما رو میخواد بعد پیری و ۲تا بچه بزرگ.نوشتم ی چی بگم ناراحت نمیشی.گفت باهات راحت بودم که عکسم فرستادم گفتم چرا با کسی نیستی؟یکی که باهاش باشی بگردی خوش بگذرونی؟هر چی باشه شما هم به یکی نیاز داری که باهاش حرف بزنی بیرون بری تا روحیه ات باز بشه.نوشت همین مونده تو این شهر کوچیک دیگه یکی بفهمه آبرو برامون نمونه.گفتم اینجور بخوای فکر کنی بقیه عمرت هم باید ت تنهایی و حسرت ی بگو و بخند تموم بشه.نوشت منم بخوام.نمیتونم که برم داد بزنم من یکی میخوام که با هم باشیم.تازه حالا معلوم نیست اونی که بیاد جلو منو بخواد یا فقط برای رابطه.گفتم هر رابطه ای همه چی توش هست و اگه آدم مطمئنی باشه چه اشکال داره نیازهای روحی و جنسی هم رو تامین کنید.چند تا استیکر خنده گذاشت گفت حالا که اصلا کسی ما رو نخواسته چه برسه که مطمئن باشه یا نباشه.بازم با خنده نوشت حالا اگه دیدی سلام مارو بهش برسون بگو ما هم ی خاله داریم.نوشتم ی سوال.اگه واقعا کسی باشه که مطمئن باشه دلت میخواد پا پیش بزاره؟؟نوشت نمیدونم.من تا امروز بجز بچه ها به هیچی فکر نکردم.نوشتم با خنده پس نگو سلام برسون.نوشت حالا تو بهش بگو من ببینم شاید قبول کردم.نوشتم جدی؟؟نوشت حالاااااااا.اصلا تو این فکر نبودم که خودمو بخوام بهش نزدیک کنم چون متاهل بودم و دوست نداشتم زندگیم خراب بشه.ی مدت شاید نزدیک دوهفته گذشت اصلا این موضوع رو فراموش کردم.ی روز تو واتساپ دیدم پیام داده سلام خوبی بچه ها خوبن چخبر.انگار تحویل نمیگیری خاله؟؟نوشتم سلام خوبی نه بابا این حرفا چیه سرم شلوغ بود کوتاهی از ماست.نوشت حتما خیلی درگیری که یادی از ما نکردی گفتم اره.با استیکر خنده نوشت نمیخواد دنبال کسی باشی.البته به شوخی.منم نوشتم من خو شاه ماهی رو به همه معرفی نمیکنم با خنده.نوشت واویلا.یعنی انقدر شاه ماهی.نوشتم اونی که من دیدم شاه ماهی بود.نوشت تو که چیزی ندیدی.گفتم همین بس که تا تهش بدونم چیه.خندید.گفت خاله شوخی کردم باهات.نمیخواد به اینچیزا فکر کنی.نوشتم پس سر کار بودم.من هر روز دارم میگردم دنبال ی کیس خوب با شما با استیکر خنده فرستادم.گفت خاله از ما گذشته.گفتم خودت نمیخوای.وگرنه ادم خوب هم پیدا میشه.گفت ما که کسی ندیدیم.اگرم باشه میخواد ازت سواری بگیره با خنده.گفتم دیگه حالا خوش بر رو بودن این دردسرا هم داره.گفت خوشم نمیاد کسی بخواد ازم سو استفاده کنه بعد ولم کنه بره.گفتم خو ازدواج کن.گفت دوست ندارم.مرد خوب کمه.به شوخی گفتم مثل خودم باشه خوبه.گفت شما که آقایی.گفتم پس ملاک من با خنده.خندید گفت آفرین آقایی مثل خودت پیدا کردی خبرم کن تا نظر بدم.اینجا بود که واقعا دلم لرزید.اولین بار بود.با اینکه اون نمیدونست من دلم براش لرزیده.گذاشتم ی هفته شد.بهش پیام دادم بعد سلام و احوال پرسی گفتم خاله؟نوشت جانم.گفتم یکی آقا پیدا شده.با استیکر خنده نوشت واویلا.در کل هر حرفی میزدیم به حالت خنده و مسخره بود ولی در باطن انگار میخواست خودش هم.گفت حالا اون آقا کی هست.گفتم آدم خوب مطمئن فقط از شما کوچیکتره و متاهل هست.چیزی ننوشت.نوشتم چی شد پشیمون شدی؟؟بازم هیچی نگفت.دیگه قضییه از حالت شوخی و خنده آمد بیرون.چون می دونست خودم رو دارم میگم.اینجا واقعا خودمم کپ کردم گفتم نکنه بدش آمده باشه و هر چی گفته شوخی بوده.یهو نوشت خودت رو میگی؟؟اینجا من بودم که نمیدونستم چی بهش بگم.نوشتم فرض کن اره.نوشت حالا فرض کنم یا واقعی فکر کنم؟؟؟نوشتم شما حالا فرض کن.نوشت فرض کن موافقم.نوشتم کوچکترم متاهل هستم اقوام هستیم باهاش مشکلی نداری.نوشت نمیدونم.فقط میدونم اگه بخوام ی روز با کسی باشم اخلاق و رفتار شما داشته باشه قبول میکنم.نوشتم ببخشید میتونم رک باشم.نوشت بگو.نوشتم حاضری با من با این شرایطی که دارم باشی؟؟نوشت تو واقعا از من خوشت اومده؟؟؟نوشتم اره.نوشت جدی میگی.نوشتم شوخی که ندارم.نوشت چی بگم.نوشتم حرفت بزن یا بگو اره اگه دلت میخاد یا بگو نه تا همین جا تمومش کنیم.نوشت تموم تموم؟؟؟نوشتم اره.من کسی نیستم که بخوام برا شما دردسر بشم.نوشت نمی ترسی؟؟نوشتم ترس هم داره ولی تو این مدت دلبسته شدم الان هم شما نخوای به نطرتون احترام میزارم.نوشت منم بهت عادت کردم.نوشتم عادت کردی یا دوستم داری.نوشت حالا دیگه.نوشتم حرفت رو بی پرده بزن.نوشت اگه بخوام با کسی باشم آدمی مطمعن تر از تو پیدا نمیکنم که هم بهم احترام میزاره هم دوستم داره هم آبروی منو آبروی خودش میدونه.ولی از این میترسم که برا خودت مشکلی پیش بیاد و زندگیت بخاطر من خراب بشه.نوشتم حالا اونا به کنار حاضری با من باشی؟؟نوشت تو خودت مطمئنی؟؟؟نوشتم مطمئن نبودم که پیشنهاد نمیدادم.حالا نظرت چیه؟؟؟نوشت کی بهتر از تو فقط میترسم کسی بفهمه.نوشتم بچه که نیستیم شرایط همدیگه هم میدونیم.قبوله؟؟؟نوشت نمیدونم.نوشتم پس ولش کن.نوشت چه زود جا بدی.نوشتم ۲ساعته دارم التماس میکنم که من تو رو دوست دارم تو همش میگی نمیدونم.نوشت ولم نمیکنی؟؟؟نوشتم نه.نوشت منو بخاطر بدنم نمیخوای؟؟؟نوشتم اول من که هنوز چیزی ندیدم بعدش هم بخواد رابطه ای باشه باید هر دو طرف راضی باشن و هیچی رو به اجبار نخواستم و نمیخوام و تا خودت نخوای من چنین چیزی رو درخواست نمیکنم.نوشت فقط ی شرط من زود دل می بندم ولم نکن.پیشم بمون.باهام سازش کن.بزار بهت اعتماد کنم.بزار بعد این همه مدت که میخوام یکی کنارم باشه بهم آرامش بده.نوشتم من آدمی نیستم که بخوام سرکاری کسی بزارم یا از کسی سو استفاده کنم.شما منو میشناسی.با آدم ناشناخته طرف نیستی.گفت ی چیز دیگه گفتم جانم.گفت از حالا بهم بگو ناهید جون.گفتم پس قبوله.گفت اره.گفتم هوراااااا.گفت بیشعور و خندید.گفتم عروس خانم نمیخواد ی عکس نشون آقا داماد بده گفت داماد باید براش ی چیزی بخره ناسلامتی عروس داری میبری و استیکر خنده گذاشت.بعدش ی عکس با تاپ و شلوارک پوشیده بود که تو ی تولد بوده فرستاد…ادامه ماجرا در قسمت بعد
نوشته: هیچکس
9 پاسخ به “دختر خاله بابام (۱)”
نوش جونت قطعا یه زن جا افتاده ۴۷ ساله طوفانیه خوندمش شق درد گرفتم انگار خودم توی داستان بودم
دمت گرررم ادامه بده
فعلا که به سوتی دادی تا بقیش چی بشه.بهت زنگ زد تشکر کرد بعد تو واتس آپ پیام داد شمارش رو نداشتی. تا بقیش نیاد مشخص نمیشه چی در بیاد تهش
نوشت. نوشتم. نوشت. نوشتمکسکش
تو روحت فقط شق درد دادی و تعطیلش کردی 😂😂
ادامه بده عالی بود ولی هی ننویس نوشتم، نوشت گفتم، گفت
عالیییی ادامه بده واقعا زن جاافتاده حال میده
اين فقط انگيزه مالي داره و فكر نكن عاشقت شده
جالب بود.برای من مثل تجدید خاطره میمونه و انگار دیالوگ های رد و بدل شده گذشته من داره گفته میشه.فقط یک نکته با عرض پوزش،معمولا چه عجب این(ورا)؛نه اینکه این(برا)!!!😉😅