18 سالمه و بزرگترین تغییر مسیر زندگیم از دوازده سالگی شروع شد
وضع زندگیمون به حدی داغون بود که مجبور بودیم خودم و خواهرم که دوسال ازم بزرگتر بود تو پمپ بنزین آدامس بفروشیم آخر شبم پول هر چی فروختیم رو بدیم به پدر معتادمون و اگه دست خالی میومدیم خونه کتک حتما رو شاخش بود
من نسبت به خواهر مریم خوشگل تر بودم و یکمی تپل تر بودم البته غذا زیاد گیرمون نمیومد ولی کلا بدن من تو پر تر از مریم بود
با اینکه مریم از من بزرگتر بود ولی حواس من بیشتر بهش بود و این وسط هم یاد گرفته بودم با یکم مظلوم نشون دادن صورتم حداقل یکم آدامس بفروشم البته بعضی وقتا پول صدقه هم بهمون میدادن که خیلی کمکمون میکرد که حداقل شب زودتر بریم خونه و کتک نخوریم
مامانم که کلا بیخیال ما شده بود و همش با پدر معتادم جرو بحث و دعوا میکرد و نهایتا با یه دست کتک مفصل ساکت میشد
هیچوقت فراموش نمیکنم یه روز تابستون یه ماشین خارجی شاسی بلند اومد کنارم
یه زن و شوهر بودن بهم گفتن همه آدامسها تو بهمون بده و چند برابر پول کل آدامسا بهم دادن
انقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چکار کنم خانومه میگفت تو چقدر نازی آخه کی دلش اومده تو رو بزاره اینجا آدامس بفروشی
آقاهه هم بهم گفت غذا خوردی؟
گفتم نه… گفت صبر کن تا بنزین بزنم میرم واست میگیرمو میارم
بنزینشونو زدن و رفتن و یکم بعد اومدن و صدام زدن
آقاهه گفت خوشگل خانوم اسمت چیه؟
گفتم مونا… خانومش گفت اسمتم مثل خودت خوشگله
از این حرفا زیاد می شنیدم و گاهی هم مردم غذا بهمون میدادن اما این سری یه ظرف بزرگ چلو کباب با مخلفات کامل و حجم غذا انقدر زیاد بود که غذای کل خانواده من میشد
صدای مریم زدم
بدو بدو اومد و سلام کرد… گفتم اینم خواهرمه… آقاهه چند تا سوال ازمون کرد که چندتا بچه هستید و از پدرمون پرسید… مریم یواشکی میگفت بهشون راستشو نگو ولی اونا انقدر مهربون بودن که حس میکردم هرچی بیشتر بدونن بیشتر کمکمون میکنن
خانمش گفت چند روز دیگه واستون یکم لباس میارم
و رفتن
چند روزی گذشت و من اون پول رو برای چند روزم تقسیم کردم که اگه آدامس نفروختم بجای اون بزارم
بالاخره اون خانوم و آقا اومدن کلی لباس واسمون آوردن و بازم بهمون غذا دادن و آدامسامونو خریدن
انقدر مهربون بودن که آرزو کردم کاشکی همیشه میومدن و آدامسامو میفروختم
حتی یادمه آقاهه دم رفتن گفت ولی تو از خواهرت خوشگل تری
بهش گفتم مرسی و بالاخره رفتن
یک هفته ای گذشت و من تا چند روز منتظر بودم بیان اما خبری نشد و دیگه کم کم بیخیال شدم
اما مزه اون غذاها رو هیچوقت فراموش نکردم
دوهفته گذشته بود که یباره تو پمپ بنزین داشتم به یه ماشینی آدامس میفروختم که دیدم یه ماشین واسم بوق میزنه… سرمو برگردوندم و همون ماشین رو دیدم… انقدر خوشحال بودم انگار دنیا رو بهم دادن… دویدم سمتشون و دیدم اون آقاهه تنهاست… طبق سری قبلی بهم یه دست غذا داد و بازم بهم پول داد و گفت ببخشید این سری دیر اومدم ولی خانومم سفارش کرده حتما یه سر به مونا بزن
خیلی خوشحال بودم که تو این دنیا به این بدی یه نفر به فکر من بود
خلاصه یکی دو ماهی گذشت و اون آقا هر چند روز که واسه بنزین زدن میومد کلی کمک من میکرد
یبار که اون آقا اومد صدام کرد و بعد کلی صحبت گفت دوست داری بریم تو رستوران یه غذای خوب خودت انتخاب کنی و بخوری
گفتم من اصن تا حالا رستوران نرفتم… اما اون آقا گفت من همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم حالا تو دختر منی و من میبرمت رستوران
یکم سخت بود بهش اعتماد کنم واسه همین گفتم مریم میبینه و به مامانم میگه و اونم منو میزنه
اون آقا هم گفت باشه هرجور راحتی خوشگلم
بازم این سری هم بهم کمک کرد و رفت
اون روز کلی حسرت خوردم که چرا باهاش نرفتم
چند باری همین اتفاق افتاد تا اینکه دوباره همین پیشنهاد رو بهم داد و گفت اگه از مریم میترسی من میرم جلوتر و تا حواس مریم نیست بیا سوار شو
بهش گفتم باشه و به مریم گفتم من میرم یکم جلوتر تو خیابون شاید بیشتر بفروشم و رفتم سوار ماشین آقاهه شدم
از لباسام خجالت میکشیدم بهش گفتم لباسام قشنگ نیستن و تو رستوران راهم نمیدن
اونم گفت وقتی با منی همه جا راهت میدن بعدشم اگه نگران لباساتی میتونیم باهم بریم یه لباس خوشگل واسه دخترم بخریم
گفتم نه مرسی باید زود برگردم به مریم گفتم زود میام
چند دقیقه ای تو راه بودیم تا اینکه رسیدیم به یه رستوران خوشگل
وقتی رفتیم تو همه نگاهم میکردن ولی جون با اون آقاهه بودم کسی چیزی بهم نمیگفت
نشستیم رو صندلی و یه نفر اومد و گفت چی میل دارین؟
آقاهه گفت این خانوم خوشگل مثل دخترمه هرچی دوست داره واسش بیارین
من از غذاها فقط جوجه و کباب رو بلد بودم واسه همین جوجه سفارش دادم
کلی با اون آقاهه صحبت کردیم و بهم گفت دوست داری من بابایی تو باشم و تو دختر من
گفتم آخه مگه میشه
گفت آره ولی به هیچکسی چیزی نمیگیم وگرنه نمیزارن
گفتم حتی با خانومتون
گفت حتی به خانومم
گفت من از امروز بهت پول میدم که نگران آدامس فروختنت نباشی
چشمام از خوشحالی برق میزد ولی باید باز برمیگشتم به اون پمپ بنزین لعنتی
حسابی ته دلم ذوق داشتم…اونقدری که همه آدامس هامو ریختم تو آشغالی و به مریم الکی گفتم همه آدمسامو فروختم
قرار بود چیزی به مریم و هیچکسی نگم چون اگه میفهمیدن اون آقاهه دیگه کمکم نمیکرد
خلاصه هر چند روز یکبار میومد دنبالم و میرفتیم رستوران و غذا میخوردم و کلی بهم خوش میگذشت
حتی یبار بهم گفت دوست داری بریم شهربازی و من از شدت خوشحالی گفتم واااای خیلی دوست دارم
گفت پس اگه دوست داری بریم باید مریم رو بپیچونی
یه برنامه ای چیدم که از اون روز به بعد من یه پمپ بنزین دیگه برم و مریمم همونجا بمونه اینجوری مثلا هم من آدامس بیشتری می فروختم هم کمک مریم میکردم و بهش پول میدادم
بالاخره با اون آقاهه چند روز بعد هماهنگ کردم و ظهر به بهونه رفتن به پمپ بنزین دیگه رفتیم رستوران
آقاهه بهم گفت اگه بهم بگی بابایی حس میکنم بیشتر دخترمی و بیشتر دوستت دارم
از اونجایی که من یاد گرفته بودم یکم زبون بریزم تا بتونم آدامس بفروشم یه لبخندی زدم و گفت باشه بابایی
اون آقاهه هم گفت آفرین حالا شد
حالا که تو دخترمی باید بریم واست لباس بخرم
شاید این لحظه ها بهترین اتفاقای زندگیم بودن اومدن بابایی جدید به زندگیم و خوشی هایی که شروع شده بود
بعد از غذا رفتیم چند جا لباس انتخاب کردم
به بابایی گفتم خب این لباسا رو که من نمیتونم جایی بپوشم بابایی گفت خب هر موقع با من بودی میتونی بپوشی چند تا هم لباس خونگی خوشگل بود که گفتم خب اینا رو که بیرون نمیتونم بپوشم بابایی هم خندید و گفت خب اگه دوست داشتی اومدی خونمون بپوش دیگه چی
گفتم یعنی میتونم بیام خونتونم
بابایی گفت آره تو دخترمی چرا نمیتونی
انقدر ذوق زده بودم که فقط حرف میزدم بابایی منو برد یه پارک و لباسامو عوض کردم
انقدر خوشگل شده بودم که همه نگاه میکردن
حتی بابایی هم با دیدنش گفت چه خانومی شدی و یه بوس کوچولو رو لپم کرد
بلد بودم چجوری خودمو لوس کنم تا بتونم بیشتر خودمو جا کنم
خلاصه اون روز عصر با رفتن به شهر بازی و کلی تفریح و برگشتن باز رفتیم لباس عوض کردم و عقب تر پمپ بنزین پیاده شدم
مریم با دیدن من گفت معلوم هست کجایی
گفتم چند تا پمپ بنزین رفتم تا یه جایی پیدا کردم اونجا به صاحبش رفتم من تنهام و اونم گفت همینجا آدماساتو بفروش و کلی هم فروختم
مریم گفت خب منم میام دیگه
گفتم نه بهشون گفتم تنهام ولی قول میدم هرچی درآوردم نصف نصف کنیم ولی قول بده به کسی حرفی نزنی نصف پولم که بابایی بهم داده بود تا به مریم بدم برای ساکت بودنش بهش دادم
دو روز بعد دوباره بابایی اومد و چند تا کوچه جلوتر ایستاد و منم رفتم و سوار شدم
چند باری رفتیم باغ وحش و پارک و جاهای تفریحی و حدود یک ماه میگذشت تا اینکه بابایی بهم گفت دوس داری اون لباسای خونگی رو بپوشی
ذوق کردمو گفتم یعنی بیام خونتون
بابایی خندید و گفت اگه میدونستم اینقدر خوشحال میشی اول از همه میرفتیم اونجا و راه افتادیم سمت خونشون
نیم ساعتی تو راه بودیم تا به یه باغ رسیدیم
انگار بهشت بود بابایی در رو با کنترل باز کرد و رفتیم تو
چقدر قشنگ بود مخصوصا ساختمونش انگار کاخ بود
پیاده شدم
چقدر خنک بود… کنارمون یه استخر بود به بابایی گفتم شما اینجا شنا هم میکنید
بابایی گفت آره دوست داری تو هم شنا کنی
گفتم آره ولی بلد نیستم
بابایی گفت خب بابایی یادت میده و دستشو انداخت دور گردنم
گفتم بابایی پس خانومت کجاست بابایی گفت ما چند تا خونه داریم و خانومم هم سرکاره اگه میخواستیم بریم توی اون خونه خیلی تو راه بودیم ولی خوشگلترین خونمون همینه
رفتیم از پله ها بالا و رفتیم داخل
انقدر خونشون بزرگ بود که ادم گم میشد توش
بابایی گفت من میرم یه شربت خوشمزه درست کنم تو هم برو لباسات تو اتاقه آخریه بپوش و بیا
چند دقیقه ای محو خونه و وسایلش بودم و آرزو میکردم کاش واسه همیشه اینجا زندگی میکردم
تو اتاق لباسامو عوض کردم و دونه دونه میپوشیدم
خیلی خوشگل بودن و انتخاب بابایی بودن فقط تنها مشکلشون این بود که بدنم توشون معلوم بود مثلا شلوارک کوتاه تا بالای رون پام بود با لباسی که شکمم معلوم بود
یا مثلا یه دامن کوتاه با یه تاپ بندی حتی چند تا شورت خوشگل هم بود ولی روم نمیشد جلو بابایی بپوشم
بابایی یهو اومد تو اتاق و منو با شلوارک و اون لباس کوتاهه دید
من حسابی خجالت کشیدم و گفتم اینا خیلی کوتاهه اما بابایی گفت اینا مده و دخترا جلو باباشون از اینا میپوشن تو هم عادت میکنی
گفت چون نپوشیدی پیشت یجوری و گفت بیا داشت شربت درست میکرد
رفتم تو پذیرایی تلویزیون روشن بود و داشت ماهواره نشون میداد
شربت رو دستم گرفتم و نگاه به اون تلویزیون بزرگ کردم و فیلم دیدم
شربتش بهترین مزه ای بود که تو عمرم خورده بودم… مزه آلبالو میداد و چند دقیقه بعد از اینکه خوردم خیلی حال خوبی داشتم
بابایی کنارم نشست و بغلم کرد
گفت اصن از این به بعد بیا اینجا و با هم کلی تفریح میکنیم
سرمو تکون دادم و نگاه بابایی کردم دلم میخواست ماچش کنم ولی روم نمیشد واسه همین سرمو گذاشتم رو پهلوش و خودمو جا کردم تو بغلش
بابایی گفت چقدر دوستم داری؟
گفتم خییییلی انقدری که دلم میخواد ماچت کنم بابایی
بابایی بلندم کرد و نشوندم رو پاهاش و گفت میدونی منم خیلی دوستت دارم
گفتم آره از کارایی که واسم میکنی معلومه
بابایی وفت میدونستی من کسایی که دوسشون دارم رو چجوری بوس میکنم اصن میدونی دختر و یاباهای واقعی همو چجوری بوس میکنن
گفتم نه نمیدونم
گفت لبتو اینجوری غنچه کن… منم لبمو غنچه کردم و بابایی لبمو بوس کرد
کلی خجالت کشیدم ولی نمیدونم چرا خوشم اومده بود
بابایی گفت پس هر موقع دوستم داشتی لب همو بوس میکنیم باشه… گفتم باشه و بابایی یبار دیگه لبمو بوس کرد و سرمو گذاشت رو سینش و موهای بلندمو نوازش کرد
یه دست دیگشم روی رون پام بود و اونم ماساژ میداد
اون روز هم تموم شد و منو بابایی چند بار دیگه هم رفتیم خونه ش و اونجا کلی فیلم دیدیم بازی کردیم حتی شوخی شوخی کشتی گرفتیم البته بابایی چون سنگین بود وقتی می افتد ردم دیگه نمیتونستم تکون بخورم و با بوس تمام صورتمو بوس میکرد منم فقط میخندیدم
حتی یه فیلم نشونم داد که یه پدر دختر بودن که بوسشون طولانی بود، طولانی تر از بوسه ما
تقریبا هر دو سه روز یکبار کارمون همین بود بابایی میومد دنبالم میرفتیم خونه غذا میخوردیم یا فیلم می دیدیم کلی حرف میزدیم و بازی و شوخی حتی آهنگ میزاشت و دوتایی میرقصیدیم تا اینکه یک بار به بابایی گفتم پس کی میریم شنا یادم بدی
بابایی گفت خب باید لباس شنا دخترونه واست بخرم
با گوشیش چند تا عکس شنا نشونم داد همشون خوشگل بودن ولی فقط شورت بودن با یه چیزی مث سوتین که سینه رو میپوشوند واسه همین به بابایی گفتم اینا خیلی لختن و نمیشه با لباس بریم شنا یادم بدی… بابایی گفت خب لباس شنا دخترونه اصن همینه و با لباس خونگی نمیشه رفت تو استخر
یکم من من کردم و گفتم پس ولش کن
احساس کردم بابایی ناراحت شد با گوشیش چندتا فیلم خارجی نشونم داد که دخترا لب ساحل بودن و همین شکل لباسا تنشون بود ولی من چون دوست نداشتم حرفی نزدم
خلاصه اون شبم با نشستن پای فیلم و تنقلات تموم شد و بابایی منو رسوند پیش مریمو رفت
این سری خیلی منتظر بابایی موندم اما نیومد سه چهار روز گذشت و چشمم به خیابون بود… یک هفته شد و دیگه مطمئن بودم خبری از بابایی نیست
خودم میدونستم چه اشتباهی کردم و حسابی پشیمون بودم به خودم میگفتم بابایی چون سطحشون بالاست سعی کرد سطح منم بالا بیاره اما من خودم خراب کردم
از طرفی هم آدامس کم میفروختیم و پدر معتادم دوباره داشت قاطی میکرد مریم هم می گفت چرا نمیری اون پمپ بنزینه که یکم بیشتر بفروشی
ده روزی شد حالم بد بد بود که یباره ماشین بابایی رو دیدم یه نگاهی بهم کرد و رفت دوباره جایی که سوار میشدم
به مریم گفتم من میرم همون پمپ بنزینه و رفتم پیش بابایی
انقدر از دیدن بابایی خوشحال بودم که تا سوار شدم محکم بغلش کردمو گفتم ببخشید که حرفتو گوش نکردم از این به بعد هر چی گفتی همون کارو میکنیم
بابایی گفت پس لبتو غنچه کن و یه بوس از لبم گرفت ولی من چون میخواستم بیشتر خودشیرینی کنم بی هوا محکم لب بابایی رو بوس عمیق کردم… بابایی هم لبمو گذاشت تو دهنش و مکید… از این کارش تعجب کردم ولی هم حس خوبی بهم داد هم مطمئن شدم بخشیدم
گفت خب بریم خونه که یه سوپرایز خوب واست دارم
راه افتادیم و رسیدیم خونه
طبق هر بار یه شربت خوشمزه واسه جفتمون زد و یه چیزی مث آب هم بهش اضافه کرد
به بابایی گفتم راستی این چیه که شما همیشه به شربت میزنی
بابایی گفت این یه جور شربته که باعث میشه حالت بهتر بشه و شادتر بشی
شربت مونو خوردیم و بابایی رفت و چند تا لباس آورد که رنگای خوشگلی داشتن
گفت یکیشونو انتخاب کن و بپوش همشون خوشگل بودن ولی یه شرت کوچولو داشتن که با یه سوتین بود
یه دونه که رنگش سفید و صورتی بود و سوتینش عکس صدف داشت برداشتم و تو اتاق بردمو پوشیدم
خیلی خوشگل بود ولی روم نمیشد از اتاق بیام بیرون… بابایی صدام کرد و گفت خجالت نکش اینم مث لباسات عادی میشه
رفتم بیرون لپام از خجالت سرخ شده بودند… بابایی هم خودش لخت شده بود و یه شورت شنای رنگ سبز پوشیده بود… بابایی با دیدن من نگاه بدنم کرد و رفت وااای دختر چه خوشگل شدی منم نگاه به بدن لخت بابایی کردم… اولین بار بود اینجوری میدیدمش… با 42 سال سن بدن خوبی داشت… نه شکم داشت نه لاغر بود… بدنش مو داشت و سفید بود…
اومد جلو بغلم کرد و همینجوری بردم تو استخر
با اینکه از خجالت سرخ شده بودم هیچ عکس العملی نداشتم ولی حس خوبی بود
آب استخر سرد بود و با بابایی رفتیم تو آب
یکم هول شده بودم و بابایی رو محکم بغل کردم بابایی گفت نترس و بهم بچسب… دست بابایی زیر باسنم بود و منو میکشوند بالا و بهم گفت نفستو حبس کن تا با هم بریم زیر اب
کلی اون روز بابایی آب بازی کردیم و انقدر بابایی رو دوست داشتم که همونطور که تو بغلش بودم چند تا بوس عمیق به بابا دادم و بابایی میگفت آدمایی که دختراشون رو دوست دارن لب دختراشونو میخورن
خلاصه چند باری کارمون همین بود ومن به عشق استخر و شنا میومدم پیش بابایی
بابایی هم سعی میکرد بهم شنا یاد بده و توی آب دستشو زیر شکمم میزاشت یه برعکس دستشو زیر کمر و باسنم میزاشت و می گفت پا بزن… گاهی هم بابایی میزد رو باسنم که شرت نصفشو پوشونده بود و میگفت کون تپلی من کیه و منم میخندیدم…
بابایی عاشق ماساژم بود و گاهی منو ماساژ میداد یا بهم میگفت بیا منو ماساژ بده و منم سعی میکردم ماساژش بدم اما چون دستم جون نداشت بابایی به شوخی میفته انگار مورچه رو بدنم راه میره و دوتایی میخندیدیم
بابایی یبار بهم گفت یه ماساژ هست که با دهن هست و خیلی خوبه یبار واست انجام میدم و منم چون عاشق ماساژ بودم بهش گفتم باشه
یبار که از استخر اومدین بیرون بابایی گفت بریم ماساژ با دهن رو یادت بدم که تو هم یاد بگیری
منم قبول کردم اما بابا گفت باید قبلش بریم حموم که خوب بشورمت یکم من من کردم و گفتم نمیشه خودم برم قول میدم خودمو تمیز بشورم بابایی گفت اگه دوست نداری اشکال نداره… ترسیدم دوباره ازم ناراحت بشه واسه همین گفتم اشکال نداره و بابایی گفت منو تو که الان لخت تو استخر تو بغل همیم چه فرقی میکنه تو حمومم همینه فقط یکم شامپو بدن میزنیم به هم
دستمو گرفت و رفتیم تو حموم… یه جایی بود مث استخر کوچیک که بعد فهمیدم اسمش وان هست اونجا رو پر آب گرم کرد و یکم شامپو ریخت و بهم گفت لخت شو و خودشم با مایو ایستاده جلوم
منم با یه شورت و یه سوتین
بابایی گفت پس چرا سوتینتو در نمیاری و با خنده گفت کسی با با سوتین نمیره حموماااا
منم خندیدمو گفتم خب زشته
بابایی گفت منو تو قرار شد خجالتی نباشیم مگه سینه تو با سینه من چه فرقی میکنه اگه اینطوره منم با تیشرت باید باشم گفتن آخه مامانم گفته سوتینتو نباید کسی ببینه
بابایی گفت خب لابد سینه مامانت قشنگ نیست که دوست نداره کسی ببینش و گفت تو اصن سینه مامانتو دیدی؟
گفتم آره… بابایی گفت لابد بزرگه و نوکشون گندس… سرمو تکون دادم و گفتم اوهوم… بابایی گفت خب واسه همینه دوست نداره کسی سینشو ببینه… خلاصه راضی شدم و سوتینمو درآوردم ولیی حسابی خجالت کشیدم
سینه هام تازه داشتن درمیومدن و بابایی با دیدنشون گفت خب حالا مثلا چی شد… اتفاقی افتاد… سینه به این قشنگی و دوتایی رفتیم تو وان
بابایی گفت بیا تو بغلم بشین تا یکم ماساژت بدم بدونی تو وان هم چه کیفی میده و پاشو دراز کرد
منم رفتم تو بغلش نشستم و مث خودش پامو روی پاش دراز کردم و تکیه دادم با بابا
بابا هم دستشو انداخت دور شکمم و تکیه داد به عقب
یکم آب ریخت و سعی میکرد شونه هامو بماله حس خوبی بود انگار تو آرامش مطلق بودم و فقط صدای آب میومد که بابایی می ریخت رو شونم چند دقیقه ای گذشت تا اینکه بابا گفت خب بریم دوش بگیریم
یکم شامپو بدن بهم زد و شروع کرد شستنم سینه هامم شست و یکم باهام شوخی کرد و گفت وااای می می شو ببین چه تیزه… خندیدم و گفتم نکن بابایی خجالت میکشم
بابایی کل بدنمو شست و گفت دستتو بیار جلو و شامپو بدن ریخت کف دستم و گفت دستتو بکن تو شرتت و کس و کونتو خوب بشور
با این حرفش هنگ کردم… گفت چیه مگه… مگه اسمشون این نیست؟
گفتم خب اینا فحشه… خندید و گفت اینا اسمشونه کجاش فحشه
گفتم آخه پدرم همیشه به مامانم میگه… بابایی گفت چی میگه؟
سرمو انداختم پایین و یواش گفتم به مامانم میگه کس کش کونی
بابایی خندید و گفت خب اونوقت شما به کص و کون چی میگین
گفتم میگیم با پشتمون میگین پشت به جلو مونم می گیم ناز
بابایی بازن خندید و گفت خب حالا پشتتو و نازتو خوب بشور منم بخاطر اینکه بابایی ناراحت نشه دستمو کردم تو شرتم و حسابی باسنمو و نازمو شستم
بابایی گفت خب بشین تا پاهاتم بشورم… با یه لیف حسابی پاهامو شست کلی خندیدم چون قلقلکی بودم بعدم یه حوله پیچید دورم و خودشم شست و با یه حوله خودشو خشک کرد و منو بغل کرد و برد تو اتاق خودشون رو تخت، و یه شرت صورتی با یه صورتک که چشمک میزد بهم داد و گفت اینو عوض کن تا من یه شربت خوشمزه بزنم تا بیام ماساژت بدم
بابایی رفت خودشم شورتشو عوض کرد و دوتا شربت درست کرد و آورد منم شورتمو عوض کردم و دوبار حوله رو پیچوندم دورم
شربتو که خوردن یکم گلوم سوخت ولی مزش خوب بود بابایی گفت یکم اون شربته که بهت آرامش میده رو بیشتر ریختم که قشنگ حال کنی موقع ماساژ
نشوندم رو تخت و با یه سشوار موهامو خشک کرد
چقدر مهربون بود دلم میخواست بغلش کنم و محکم لبشو بوس کنم
تا سشوار تموم شد بغلش کردم و لبمو غنچه کردم و گذاشتم رو لب بابایی بابایی هم محکم بغلم کرد و لبمو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن
حس عجیبی داشتم
بابایی خوابوندم و خودشم جوری که روی بدنم فشار نیاد خوابید روم
قبلنم اینکارو کرده بود و شروع کرد لبمو خوردن
یباره زبونشو کرد تو دهنم
خندم گرفت و بابایی گفت از امروز تو قراره یه چیز جدید تجربه کنی و اون ماساژ با دهن باباییه
خیلی هیجانی شده بودم
بابایی گفت این حوله رو در بیار که شروع کنم فقط موقع ماساژ هیچ حرفی نزن تا لذتشو ببری
یه متکا گذاشت زیر سرم و حوله رو از زیرم کشید
چشمش به شرتم افتاد
گفت چه خوشگله و چه بهت میاد
دوباره خوابید روم و لبمو کرد تو دهنش… فک کنم شربته کار خودشو کرده بود چون منم شروع کردم لب بابایی رو خوردن… گاهی بابایی زبونشو میفرستاد تو دهنم و گاهی زبونمو می کشید تو دهنش… چند دقیقه ای همینجوری بود که لبمو ول کرد و رفت گلوم رو شروع کرد با دهنش ماساژ دادن و خوردن… چقدر کیف می داد مخصوصا موقعی که لاله گوشمو کرد تو دهنش
همینجوری با دهن بدنمو خورد تا رفت سمت سینه هام
میخواستم بهش بگم که به سینه هام دست نزنه اما تا اومدم حرف بزنم یکی از سینه هامو کرد تو دهنش و با زبون نوکشو بازی میداد و با دست دیگش اون یکی رو ماساژ میداد… تو ابرا بودم… دلم میخواست این لحظه هیچوقت تموم نشه اما بعد چند دقیقه بابایی با دهنش رفت سمت شکمم… چشم ازش برنمیداشتم… انقدر کیف کرده بودم که بهش گفتم بابایی میشه بازم سینمو ماساژ بدی
بابا اومد بالاتر و لبمو خورد و با دست سینه هامو میمالید
یوااااش بهش گفتم با دهنت…
بابایی گفت چشم پرنسس من ولی قرار شد حرف نزنی
گفتم آخه نمیدونی چقدر خوبه… واقعا راست میگفتم وقتی میخوره تو دلم یه جوری میشد… بابایی گفت از این خوب ترم میشه یکم صبر کن و دوباره سینمو کرد تو دهنش و شروع کرد مک زدن
چند دقیقه ای گذشت تا اینکه بابا گفت بسه؟
با چشم گفتم آره اما دلم میخواست تا ابد این کار رو ادامه میداد کم کم خورد تا رسید به شکمم لبشو گذاشت رو شکمم و با دهنش صدای گوز درآورد
دوتایی خندیدیم… بابایی گفت دختر بد چرا میگوزی؟
منم گفتم خب تو بودی… بابایی خندید و گفت از شکم تو بود… نمیدونم چرا بهش گفتم مریم رو ندیدی هم میگوزه و دوتایی زدیم زیر خنده
بابایی بهم گفت بچرخ و منم چرخیدم و رو شکمم خوابیدم از پشت گردنم دوباره شروع کرد خوردن و ماساژ دادن و روی کمرم رو بوسید و یه گاز از باسنم گرفت و گفت کون تپلی من… دیگه زیاد خجالت نکشیدم چون قبلنم میزد رو باسنم و همینو میگفت
گفت بچرخ دوباره و رفت پایین پام
پامو گرفت تو دستش و شروع کرد بوسیدن… گفتم کثیفه بابایی اما اون گفت خودم شستمت و تمیزی بعدشم مگه میشه دخترم کثیف باشه و انگشت پامو کرد تو دهنش
چقدر گرم بود و حس خوبی میداد… تمام انگشتامو یکی یکی کرد تو دهنش و بوسید و اومد بالاتر تا زانو و رون پامو مرد تو دهنش و یواش زبون میزد
حس عجیبی داشتم ولی هر چی بود تو ابرا بودم
بابایی همینطور اومد بالا تا رسید به بالای رون پام پاهامو باز کرد و کنار نازمو کرد تو دهنش و شروع کرد خوردن… نفسم تغییر کرده بود و بابایی هم تند تند زبون میزد و یواش گاز میگرفت
یه نگاه بهم کرد و گفت دوست داری؟
گفتم آره خیلی خوبه… اون طرف رون پامم خوردتا رسید کنار پام… بعد از چند دقیقه بابایی گوشیشو آورد و یه عکس ازم گرفت و گفت چشماتو ببین چه خمار شده… راست میگفت چشمام داشتن بسته میشدن
بابایی خوردنو ادامه داد تا اینکه یکباره کنار شرتمو زد کنار و نازمو کرد تو دهنش…
یهو گفت وااای کس کوچولوت چه آبی انداخته شیطون و نازمو کرد تو دهنش
قلبم با سرعت هزار میزد و دلم میخواست جیغ بزنم… نفس نفس میزدم مخصوصا وقتی بابایی زبونشو سیخ میکرد و فشار میداد رو نازم
لبمو محکم گرفته بودم که صدام در نیاد… بابایی گفت خجالت نکش و راحت باش… اگه دوس داری ناله کن…
با این حرفش شروع کردم ناله کردن چند دقیقه ای بابایی هم خورد هم با انگشتش میمالید
داشتم دیوونه میشدم که یباره جیغ زدم و بدنم لرزید… انقدر حسم عجیب بود که تا حالا تجربه نکرده بودم
بابایی قربون صدقم میرفت و میگفت فدای دختر حشریم بشم که تو دهن بابایش ارضا شد
و اومد بالا و لبشو گذاشت رو لبم و شروع کرد خوردن
بهم گفت ماساژت چطور بود
گفتم عالی بود بابایی تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودم
همونطور که تو بغل بابایی بودم خوابم برد
وقتی بیدار شدم لباسمو عوض کردم و برگشتم پیش مریم… گاهی مجبور بودم خودمو کثیف کنم تا مریم نفهمه کجا بودم
سه روز بعد دوباره بابایی اومد دنبالم دل تو دلم نبود انقدر ذوق زده شدم که فوری رفتم سوار شدم
بابایی رو بغل کردم و گفتم دلم واست تنگ شده بود
بابایی هم لبمو بوس کرد و گفت منم همینطور خوشگلم
حالا کجا بریم، بریم خونه یا بریم بیرون… فوری گفتم بریم خونه… بابایی خندید و گفت پس دلت باز ماساژ میخواد نه؟
با سر و لبخند گفتم آره و بابایی دستشو گذاشت رو پامو گفت هر بار که میریم جلوتر یه لذت بهتری رو کشف میکنی و امروز واست یه سوپرایز دارم
خودمو لوس کردمو گفتم چیه
بابایی گفت میریم و میبینی… بعد از رسیدنمون مث سری قبل یه شنا رفتیم و بعدم رفتیم یه حموم ولی اینبار بدون اینکه بابا چیزی بگه سوتینمو کندم و با شرت رفتیم تو وان… رفتم و روی پای بابایی نشستم
بابایی بغلم کرده بود و دیگه قشنگ داشت سینمو میمالید و همزمان لبمو میخورد
چند دقیقه ای گذشت تا بلند شدیم و رفتیم زیر دوش
بابایی دوباره منو شست و گفت دستت
دستمو دراز کردم و اونم شامپو بدنو ریخت کف دستم
میدونستم باید چکار کنم
دستمو بردم تو شرتم و پشتمو و نازمو شستم
بابایی حسابی شیطونیش گل کرده بود کش شرتمو کشید و آب ریخت رو نازم و از بالا نگاهش کرد و گفت ببینم تمیز شده یا نه؟ و خندید
گفتم نکن بابایی خجالت میکشم
بابایی هم گفت قرار شد پیش بابایی خجالت نکشی
خلاصه یه حوله پیچید دورمو بازم بردم تو تخت
خودشم رفت که شورتشو عوض کنه
منم شرتمو عوض کردم و منتظر بابایی موندم تا اومد
خوابید کنارم و یکم نگام کرد و گفت تو بهترین دختری هستی که وجود داره و زل زده بود به چشمام و لبشو گذاشت رو لبم
کم کم شروع کرد خوردن
چقدر حس آرامش خوبی داشتم مخصوصا وقتی سینمو کرد تو دهنش دلم میخواست ساعتها ادامه بده صدای ملچ و مولوچش تو کل اتاق پیچیده بود
گاهی وزن سنگینش اذیتم میکرد ولی خودش زود متوجه میشد و دستشو ستون میکرد
شکممو بوسید بوسید تا رسید به شرتم
گفت امروز قراره تجربه های بیشتری کنی و یه راست نازمو از رو شرت بوس کرد و یواش با دندون گازش میگرفت
بهم گفت بچرخم و با پشتمم همین کارو کرد و پشتمو یواش گاز گازی میکرد تا اینکه دستشو برد و دو طرف شرتمو گرفت و یواش شرتمو کشید پایین
حسابی خجالت کشیدم ولی با تعریف بابایی از پشتم و بوسه هاش خجالتم رفت
میگفت چه کون خوشگلی داری چه سفیده و سوراخمو بوس میکرد و زبون میزد
قلقلکم میومد ولی تحمل میکردم تا اینکه بهم گفت یکم جابجا بشم تا یه متکا بزاره زیر شکمم
یکم که سوراخمو خورد زبونشو برد و کشید رو نازم و گفت آخ آخ آخ کس کوچولوت چه آبی انداخته و همشو کرد تو دهنش و میک میزد
انقدر حالم خوب بود که ناله میکردم بابایی زبونشو فشار میداد تو نازم و گاهی هم سوراخمو میک میزد تا اینکه یهو انگشتشو کرد تو سوراخم
یه آیییی گفتم و خودمو جمع کردم
دردم اومده بود
گفتم بابایی درد داره
گفت اگه دوست داری دختر بابایی بمونی باید تحمل کنی اینجوری بابایی هم هر چی بخوای واست میکنه و شروع کرد نازمو خوردن
چند دقیقه ای گذشت تا اینکه از زیر تخت یه چیزی آورد که خیلی خوشگل بود به بابایی گفتم این چیه
گفت این اسمش پلاگه و برای خانوماست گفتم واسه کجاشونه
گفت واسه کونشونه مث آمپول یه لحظه درد داره ولی بعدش خوب میشی و با یه پماد چربش کرد و انگشتشو درآورد و اونو شروع کرد یواش و بازی بازی کردن و فشار میداد
یباره یه درد شدید پیچید تو پشتم و سوراخم سوخت
یه جیغ زدم و بابایی گفت تموم شد رفت تو
خیلی درد داشت ولی یاد حرف بابایی افتادم
بابایی گفت این کوچکترین سایزش بود و برای نوجوونا هست الانم اینو باید بزاری بمونه تو کونت بمونه تا سری بعد که همو ببینیم… هر موقع هم دستشویی داشتی یواش درش میاری دستشویی میکنی بعد پلاگو بشور و بکنش داخل
بهش گفتم من نمیتونم بابایی خیلی درد داره اما بابایی گفت بهت گفتم اگه دوست داری دختر بابا بمونی باید حرفمو گوش کنی و شروع کرد نازمو خوردن
با اینکه درد داشتم ولی وقتی نازمو خورد دردم کمتر شد تا اینکه بعد چند دقیقه دوباره لرزیدم و از بس حالم خوب بود میخواستم غش کنم
بابایی کلی قربون صدقم رفت
با اون پلاگه همش فکر میکردم دستشویی دارم اما بابایی می گفت عادت میکنی فقط حواست باشه کسی نفهمه وگرنه همه چی تمومه
بابایی همونجوری لخت از پشت بغلم کرد و یواش گردنمو میخورد تا اینکه خوابم برد
پایان قسمت اول
وضع زندگیمون به حدی داغون بود که مجبور بودیم خودم و خواهرم که دوسال ازم بزرگتر بود تو پمپ بنزین آدامس بفروشیم آخر شبم پول هر چی فروختیم رو بدیم به پدر معتادمون و اگه دست خالی میومدیم خونه کتک حتما رو شاخش بود
من نسبت به خواهر مریم خوشگل تر بودم و یکمی تپل تر بودم البته غذا زیاد گیرمون نمیومد ولی کلا بدن من تو پر تر از مریم بود
با اینکه مریم از من بزرگتر بود ولی حواس من بیشتر بهش بود و این وسط هم یاد گرفته بودم با یکم مظلوم نشون دادن صورتم حداقل یکم آدامس بفروشم البته بعضی وقتا پول صدقه هم بهمون میدادن که خیلی کمکمون میکرد که حداقل شب زودتر بریم خونه و کتک نخوریم
مامانم که کلا بیخیال ما شده بود و همش با پدر معتادم جرو بحث و دعوا میکرد و نهایتا با یه دست کتک مفصل ساکت میشد
هیچوقت فراموش نمیکنم یه روز تابستون یه ماشین خارجی شاسی بلند اومد کنارم
یه زن و شوهر بودن بهم گفتن همه آدامسها تو بهمون بده و چند برابر پول کل آدامسا بهم دادن
انقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چکار کنم خانومه میگفت تو چقدر نازی آخه کی دلش اومده تو رو بزاره اینجا آدامس بفروشی
آقاهه هم بهم گفت غذا خوردی؟
گفتم نه… گفت صبر کن تا بنزین بزنم میرم واست میگیرمو میارم
بنزینشونو زدن و رفتن و یکم بعد اومدن و صدام زدن
آقاهه گفت خوشگل خانوم اسمت چیه؟
گفتم مونا… خانومش گفت اسمتم مثل خودت خوشگله
از این حرفا زیاد می شنیدم و گاهی هم مردم غذا بهمون میدادن اما این سری یه ظرف بزرگ چلو کباب با مخلفات کامل و حجم غذا انقدر زیاد بود که غذای کل خانواده من میشد
صدای مریم زدم
بدو بدو اومد و سلام کرد… گفتم اینم خواهرمه… آقاهه چند تا سوال ازمون کرد که چندتا بچه هستید و از پدرمون پرسید… مریم یواشکی میگفت بهشون راستشو نگو ولی اونا انقدر مهربون بودن که حس میکردم هرچی بیشتر بدونن بیشتر کمکمون میکنن
خانمش گفت چند روز دیگه واستون یکم لباس میارم
و رفتن
چند روزی گذشت و من اون پول رو برای چند روزم تقسیم کردم که اگه آدامس نفروختم بجای اون بزارم
بالاخره اون خانوم و آقا اومدن کلی لباس واسمون آوردن و بازم بهمون غذا دادن و آدامسامونو خریدن
انقدر مهربون بودن که آرزو کردم کاشکی همیشه میومدن و آدامسامو میفروختم
حتی یادمه آقاهه دم رفتن گفت ولی تو از خواهرت خوشگل تری
بهش گفتم مرسی و بالاخره رفتن
یک هفته ای گذشت و من تا چند روز منتظر بودم بیان اما خبری نشد و دیگه کم کم بیخیال شدم
اما مزه اون غذاها رو هیچوقت فراموش نکردم
دوهفته گذشته بود که یباره تو پمپ بنزین داشتم به یه ماشینی آدامس میفروختم که دیدم یه ماشین واسم بوق میزنه… سرمو برگردوندم و همون ماشین رو دیدم… انقدر خوشحال بودم انگار دنیا رو بهم دادن… دویدم سمتشون و دیدم اون آقاهه تنهاست… طبق سری قبلی بهم یه دست غذا داد و بازم بهم پول داد و گفت ببخشید این سری دیر اومدم ولی خانومم سفارش کرده حتما یه سر به مونا بزن
خیلی خوشحال بودم که تو این دنیا به این بدی یه نفر به فکر من بود
خلاصه یکی دو ماهی گذشت و اون آقا هر چند روز که واسه بنزین زدن میومد کلی کمک من میکرد
یبار که اون آقا اومد صدام کرد و بعد کلی صحبت گفت دوست داری بریم تو رستوران یه غذای خوب خودت انتخاب کنی و بخوری
گفتم من اصن تا حالا رستوران نرفتم… اما اون آقا گفت من همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم حالا تو دختر منی و من میبرمت رستوران
یکم سخت بود بهش اعتماد کنم واسه همین گفتم مریم میبینه و به مامانم میگه و اونم منو میزنه
اون آقا هم گفت باشه هرجور راحتی خوشگلم
بازم این سری هم بهم کمک کرد و رفت
اون روز کلی حسرت خوردم که چرا باهاش نرفتم
چند باری همین اتفاق افتاد تا اینکه دوباره همین پیشنهاد رو بهم داد و گفت اگه از مریم میترسی من میرم جلوتر و تا حواس مریم نیست بیا سوار شو
بهش گفتم باشه و به مریم گفتم من میرم یکم جلوتر تو خیابون شاید بیشتر بفروشم و رفتم سوار ماشین آقاهه شدم
از لباسام خجالت میکشیدم بهش گفتم لباسام قشنگ نیستن و تو رستوران راهم نمیدن
اونم گفت وقتی با منی همه جا راهت میدن بعدشم اگه نگران لباساتی میتونیم باهم بریم یه لباس خوشگل واسه دخترم بخریم
گفتم نه مرسی باید زود برگردم به مریم گفتم زود میام
چند دقیقه ای تو راه بودیم تا اینکه رسیدیم به یه رستوران خوشگل
وقتی رفتیم تو همه نگاهم میکردن ولی جون با اون آقاهه بودم کسی چیزی بهم نمیگفت
نشستیم رو صندلی و یه نفر اومد و گفت چی میل دارین؟
آقاهه گفت این خانوم خوشگل مثل دخترمه هرچی دوست داره واسش بیارین
من از غذاها فقط جوجه و کباب رو بلد بودم واسه همین جوجه سفارش دادم
کلی با اون آقاهه صحبت کردیم و بهم گفت دوست داری من بابایی تو باشم و تو دختر من
گفتم آخه مگه میشه
گفت آره ولی به هیچکسی چیزی نمیگیم وگرنه نمیزارن
گفتم حتی با خانومتون
گفت حتی به خانومم
گفت من از امروز بهت پول میدم که نگران آدامس فروختنت نباشی
چشمام از خوشحالی برق میزد ولی باید باز برمیگشتم به اون پمپ بنزین لعنتی
حسابی ته دلم ذوق داشتم…اونقدری که همه آدامس هامو ریختم تو آشغالی و به مریم الکی گفتم همه آدمسامو فروختم
قرار بود چیزی به مریم و هیچکسی نگم چون اگه میفهمیدن اون آقاهه دیگه کمکم نمیکرد
خلاصه هر چند روز یکبار میومد دنبالم و میرفتیم رستوران و غذا میخوردم و کلی بهم خوش میگذشت
حتی یبار بهم گفت دوست داری بریم شهربازی و من از شدت خوشحالی گفتم واااای خیلی دوست دارم
گفت پس اگه دوست داری بریم باید مریم رو بپیچونی
یه برنامه ای چیدم که از اون روز به بعد من یه پمپ بنزین دیگه برم و مریمم همونجا بمونه اینجوری مثلا هم من آدامس بیشتری می فروختم هم کمک مریم میکردم و بهش پول میدادم
بالاخره با اون آقاهه چند روز بعد هماهنگ کردم و ظهر به بهونه رفتن به پمپ بنزین دیگه رفتیم رستوران
آقاهه بهم گفت اگه بهم بگی بابایی حس میکنم بیشتر دخترمی و بیشتر دوستت دارم
از اونجایی که من یاد گرفته بودم یکم زبون بریزم تا بتونم آدامس بفروشم یه لبخندی زدم و گفت باشه بابایی
اون آقاهه هم گفت آفرین حالا شد
حالا که تو دخترمی باید بریم واست لباس بخرم
شاید این لحظه ها بهترین اتفاقای زندگیم بودن اومدن بابایی جدید به زندگیم و خوشی هایی که شروع شده بود
بعد از غذا رفتیم چند جا لباس انتخاب کردم
به بابایی گفتم خب این لباسا رو که من نمیتونم جایی بپوشم بابایی گفت خب هر موقع با من بودی میتونی بپوشی چند تا هم لباس خونگی خوشگل بود که گفتم خب اینا رو که بیرون نمیتونم بپوشم بابایی هم خندید و گفت خب اگه دوست داشتی اومدی خونمون بپوش دیگه چی
گفتم یعنی میتونم بیام خونتونم
بابایی گفت آره تو دخترمی چرا نمیتونی
انقدر ذوق زده بودم که فقط حرف میزدم بابایی منو برد یه پارک و لباسامو عوض کردم
انقدر خوشگل شده بودم که همه نگاه میکردن
حتی بابایی هم با دیدنش گفت چه خانومی شدی و یه بوس کوچولو رو لپم کرد
بلد بودم چجوری خودمو لوس کنم تا بتونم بیشتر خودمو جا کنم
خلاصه اون روز عصر با رفتن به شهر بازی و کلی تفریح و برگشتن باز رفتیم لباس عوض کردم و عقب تر پمپ بنزین پیاده شدم
مریم با دیدن من گفت معلوم هست کجایی
گفتم چند تا پمپ بنزین رفتم تا یه جایی پیدا کردم اونجا به صاحبش رفتم من تنهام و اونم گفت همینجا آدماساتو بفروش و کلی هم فروختم
مریم گفت خب منم میام دیگه
گفتم نه بهشون گفتم تنهام ولی قول میدم هرچی درآوردم نصف نصف کنیم ولی قول بده به کسی حرفی نزنی نصف پولم که بابایی بهم داده بود تا به مریم بدم برای ساکت بودنش بهش دادم
دو روز بعد دوباره بابایی اومد و چند تا کوچه جلوتر ایستاد و منم رفتم و سوار شدم
چند باری رفتیم باغ وحش و پارک و جاهای تفریحی و حدود یک ماه میگذشت تا اینکه بابایی بهم گفت دوس داری اون لباسای خونگی رو بپوشی
ذوق کردمو گفتم یعنی بیام خونتون
بابایی خندید و گفت اگه میدونستم اینقدر خوشحال میشی اول از همه میرفتیم اونجا و راه افتادیم سمت خونشون
نیم ساعتی تو راه بودیم تا به یه باغ رسیدیم
انگار بهشت بود بابایی در رو با کنترل باز کرد و رفتیم تو
چقدر قشنگ بود مخصوصا ساختمونش انگار کاخ بود
پیاده شدم
چقدر خنک بود… کنارمون یه استخر بود به بابایی گفتم شما اینجا شنا هم میکنید
بابایی گفت آره دوست داری تو هم شنا کنی
گفتم آره ولی بلد نیستم
بابایی گفت خب بابایی یادت میده و دستشو انداخت دور گردنم
گفتم بابایی پس خانومت کجاست بابایی گفت ما چند تا خونه داریم و خانومم هم سرکاره اگه میخواستیم بریم توی اون خونه خیلی تو راه بودیم ولی خوشگلترین خونمون همینه
رفتیم از پله ها بالا و رفتیم داخل
انقدر خونشون بزرگ بود که ادم گم میشد توش
بابایی گفت من میرم یه شربت خوشمزه درست کنم تو هم برو لباسات تو اتاقه آخریه بپوش و بیا
چند دقیقه ای محو خونه و وسایلش بودم و آرزو میکردم کاش واسه همیشه اینجا زندگی میکردم
تو اتاق لباسامو عوض کردم و دونه دونه میپوشیدم
خیلی خوشگل بودن و انتخاب بابایی بودن فقط تنها مشکلشون این بود که بدنم توشون معلوم بود مثلا شلوارک کوتاه تا بالای رون پام بود با لباسی که شکمم معلوم بود
یا مثلا یه دامن کوتاه با یه تاپ بندی حتی چند تا شورت خوشگل هم بود ولی روم نمیشد جلو بابایی بپوشم
بابایی یهو اومد تو اتاق و منو با شلوارک و اون لباس کوتاهه دید
من حسابی خجالت کشیدم و گفتم اینا خیلی کوتاهه اما بابایی گفت اینا مده و دخترا جلو باباشون از اینا میپوشن تو هم عادت میکنی
گفت چون نپوشیدی پیشت یجوری و گفت بیا داشت شربت درست میکرد
رفتم تو پذیرایی تلویزیون روشن بود و داشت ماهواره نشون میداد
شربت رو دستم گرفتم و نگاه به اون تلویزیون بزرگ کردم و فیلم دیدم
شربتش بهترین مزه ای بود که تو عمرم خورده بودم… مزه آلبالو میداد و چند دقیقه بعد از اینکه خوردم خیلی حال خوبی داشتم
بابایی کنارم نشست و بغلم کرد
گفت اصن از این به بعد بیا اینجا و با هم کلی تفریح میکنیم
سرمو تکون دادم و نگاه بابایی کردم دلم میخواست ماچش کنم ولی روم نمیشد واسه همین سرمو گذاشتم رو پهلوش و خودمو جا کردم تو بغلش
بابایی گفت چقدر دوستم داری؟
گفتم خییییلی انقدری که دلم میخواد ماچت کنم بابایی
بابایی بلندم کرد و نشوندم رو پاهاش و گفت میدونی منم خیلی دوستت دارم
گفتم آره از کارایی که واسم میکنی معلومه
بابایی وفت میدونستی من کسایی که دوسشون دارم رو چجوری بوس میکنم اصن میدونی دختر و یاباهای واقعی همو چجوری بوس میکنن
گفتم نه نمیدونم
گفت لبتو اینجوری غنچه کن… منم لبمو غنچه کردم و بابایی لبمو بوس کرد
کلی خجالت کشیدم ولی نمیدونم چرا خوشم اومده بود
بابایی گفت پس هر موقع دوستم داشتی لب همو بوس میکنیم باشه… گفتم باشه و بابایی یبار دیگه لبمو بوس کرد و سرمو گذاشت رو سینش و موهای بلندمو نوازش کرد
یه دست دیگشم روی رون پام بود و اونم ماساژ میداد
اون روز هم تموم شد و منو بابایی چند بار دیگه هم رفتیم خونه ش و اونجا کلی فیلم دیدیم بازی کردیم حتی شوخی شوخی کشتی گرفتیم البته بابایی چون سنگین بود وقتی می افتد ردم دیگه نمیتونستم تکون بخورم و با بوس تمام صورتمو بوس میکرد منم فقط میخندیدم
حتی یه فیلم نشونم داد که یه پدر دختر بودن که بوسشون طولانی بود، طولانی تر از بوسه ما
تقریبا هر دو سه روز یکبار کارمون همین بود بابایی میومد دنبالم میرفتیم خونه غذا میخوردیم یا فیلم می دیدیم کلی حرف میزدیم و بازی و شوخی حتی آهنگ میزاشت و دوتایی میرقصیدیم تا اینکه یک بار به بابایی گفتم پس کی میریم شنا یادم بدی
بابایی گفت خب باید لباس شنا دخترونه واست بخرم
با گوشیش چند تا عکس شنا نشونم داد همشون خوشگل بودن ولی فقط شورت بودن با یه چیزی مث سوتین که سینه رو میپوشوند واسه همین به بابایی گفتم اینا خیلی لختن و نمیشه با لباس بریم شنا یادم بدی… بابایی گفت خب لباس شنا دخترونه اصن همینه و با لباس خونگی نمیشه رفت تو استخر
یکم من من کردم و گفتم پس ولش کن
احساس کردم بابایی ناراحت شد با گوشیش چندتا فیلم خارجی نشونم داد که دخترا لب ساحل بودن و همین شکل لباسا تنشون بود ولی من چون دوست نداشتم حرفی نزدم
خلاصه اون شبم با نشستن پای فیلم و تنقلات تموم شد و بابایی منو رسوند پیش مریمو رفت
این سری خیلی منتظر بابایی موندم اما نیومد سه چهار روز گذشت و چشمم به خیابون بود… یک هفته شد و دیگه مطمئن بودم خبری از بابایی نیست
خودم میدونستم چه اشتباهی کردم و حسابی پشیمون بودم به خودم میگفتم بابایی چون سطحشون بالاست سعی کرد سطح منم بالا بیاره اما من خودم خراب کردم
از طرفی هم آدامس کم میفروختیم و پدر معتادم دوباره داشت قاطی میکرد مریم هم می گفت چرا نمیری اون پمپ بنزینه که یکم بیشتر بفروشی
ده روزی شد حالم بد بد بود که یباره ماشین بابایی رو دیدم یه نگاهی بهم کرد و رفت دوباره جایی که سوار میشدم
به مریم گفتم من میرم همون پمپ بنزینه و رفتم پیش بابایی
انقدر از دیدن بابایی خوشحال بودم که تا سوار شدم محکم بغلش کردمو گفتم ببخشید که حرفتو گوش نکردم از این به بعد هر چی گفتی همون کارو میکنیم
بابایی گفت پس لبتو غنچه کن و یه بوس از لبم گرفت ولی من چون میخواستم بیشتر خودشیرینی کنم بی هوا محکم لب بابایی رو بوس عمیق کردم… بابایی هم لبمو گذاشت تو دهنش و مکید… از این کارش تعجب کردم ولی هم حس خوبی بهم داد هم مطمئن شدم بخشیدم
گفت خب بریم خونه که یه سوپرایز خوب واست دارم
راه افتادیم و رسیدیم خونه
طبق هر بار یه شربت خوشمزه واسه جفتمون زد و یه چیزی مث آب هم بهش اضافه کرد
به بابایی گفتم راستی این چیه که شما همیشه به شربت میزنی
بابایی گفت این یه جور شربته که باعث میشه حالت بهتر بشه و شادتر بشی
شربت مونو خوردیم و بابایی رفت و چند تا لباس آورد که رنگای خوشگلی داشتن
گفت یکیشونو انتخاب کن و بپوش همشون خوشگل بودن ولی یه شرت کوچولو داشتن که با یه سوتین بود
یه دونه که رنگش سفید و صورتی بود و سوتینش عکس صدف داشت برداشتم و تو اتاق بردمو پوشیدم
خیلی خوشگل بود ولی روم نمیشد از اتاق بیام بیرون… بابایی صدام کرد و گفت خجالت نکش اینم مث لباسات عادی میشه
رفتم بیرون لپام از خجالت سرخ شده بودند… بابایی هم خودش لخت شده بود و یه شورت شنای رنگ سبز پوشیده بود… بابایی با دیدن من نگاه بدنم کرد و رفت وااای دختر چه خوشگل شدی منم نگاه به بدن لخت بابایی کردم… اولین بار بود اینجوری میدیدمش… با 42 سال سن بدن خوبی داشت… نه شکم داشت نه لاغر بود… بدنش مو داشت و سفید بود…
اومد جلو بغلم کرد و همینجوری بردم تو استخر
با اینکه از خجالت سرخ شده بودم هیچ عکس العملی نداشتم ولی حس خوبی بود
آب استخر سرد بود و با بابایی رفتیم تو آب
یکم هول شده بودم و بابایی رو محکم بغل کردم بابایی گفت نترس و بهم بچسب… دست بابایی زیر باسنم بود و منو میکشوند بالا و بهم گفت نفستو حبس کن تا با هم بریم زیر اب
کلی اون روز بابایی آب بازی کردیم و انقدر بابایی رو دوست داشتم که همونطور که تو بغلش بودم چند تا بوس عمیق به بابا دادم و بابایی میگفت آدمایی که دختراشون رو دوست دارن لب دختراشونو میخورن
خلاصه چند باری کارمون همین بود ومن به عشق استخر و شنا میومدم پیش بابایی
بابایی هم سعی میکرد بهم شنا یاد بده و توی آب دستشو زیر شکمم میزاشت یه برعکس دستشو زیر کمر و باسنم میزاشت و می گفت پا بزن… گاهی هم بابایی میزد رو باسنم که شرت نصفشو پوشونده بود و میگفت کون تپلی من کیه و منم میخندیدم…
بابایی عاشق ماساژم بود و گاهی منو ماساژ میداد یا بهم میگفت بیا منو ماساژ بده و منم سعی میکردم ماساژش بدم اما چون دستم جون نداشت بابایی به شوخی میفته انگار مورچه رو بدنم راه میره و دوتایی میخندیدیم
بابایی یبار بهم گفت یه ماساژ هست که با دهن هست و خیلی خوبه یبار واست انجام میدم و منم چون عاشق ماساژ بودم بهش گفتم باشه
یبار که از استخر اومدین بیرون بابایی گفت بریم ماساژ با دهن رو یادت بدم که تو هم یاد بگیری
منم قبول کردم اما بابا گفت باید قبلش بریم حموم که خوب بشورمت یکم من من کردم و گفتم نمیشه خودم برم قول میدم خودمو تمیز بشورم بابایی گفت اگه دوست نداری اشکال نداره… ترسیدم دوباره ازم ناراحت بشه واسه همین گفتم اشکال نداره و بابایی گفت منو تو که الان لخت تو استخر تو بغل همیم چه فرقی میکنه تو حمومم همینه فقط یکم شامپو بدن میزنیم به هم
دستمو گرفت و رفتیم تو حموم… یه جایی بود مث استخر کوچیک که بعد فهمیدم اسمش وان هست اونجا رو پر آب گرم کرد و یکم شامپو ریخت و بهم گفت لخت شو و خودشم با مایو ایستاده جلوم
منم با یه شورت و یه سوتین
بابایی گفت پس چرا سوتینتو در نمیاری و با خنده گفت کسی با با سوتین نمیره حموماااا
منم خندیدمو گفتم خب زشته
بابایی گفت منو تو قرار شد خجالتی نباشیم مگه سینه تو با سینه من چه فرقی میکنه اگه اینطوره منم با تیشرت باید باشم گفتن آخه مامانم گفته سوتینتو نباید کسی ببینه
بابایی گفت خب لابد سینه مامانت قشنگ نیست که دوست نداره کسی ببینش و گفت تو اصن سینه مامانتو دیدی؟
گفتم آره… بابایی گفت لابد بزرگه و نوکشون گندس… سرمو تکون دادم و گفتم اوهوم… بابایی گفت خب واسه همینه دوست نداره کسی سینشو ببینه… خلاصه راضی شدم و سوتینمو درآوردم ولیی حسابی خجالت کشیدم
سینه هام تازه داشتن درمیومدن و بابایی با دیدنشون گفت خب حالا مثلا چی شد… اتفاقی افتاد… سینه به این قشنگی و دوتایی رفتیم تو وان
بابایی گفت بیا تو بغلم بشین تا یکم ماساژت بدم بدونی تو وان هم چه کیفی میده و پاشو دراز کرد
منم رفتم تو بغلش نشستم و مث خودش پامو روی پاش دراز کردم و تکیه دادم با بابا
بابا هم دستشو انداخت دور شکمم و تکیه داد به عقب
یکم آب ریخت و سعی میکرد شونه هامو بماله حس خوبی بود انگار تو آرامش مطلق بودم و فقط صدای آب میومد که بابایی می ریخت رو شونم چند دقیقه ای گذشت تا اینکه بابا گفت خب بریم دوش بگیریم
یکم شامپو بدن بهم زد و شروع کرد شستنم سینه هامم شست و یکم باهام شوخی کرد و گفت وااای می می شو ببین چه تیزه… خندیدم و گفتم نکن بابایی خجالت میکشم
بابایی کل بدنمو شست و گفت دستتو بیار جلو و شامپو بدن ریخت کف دستم و گفت دستتو بکن تو شرتت و کس و کونتو خوب بشور
با این حرفش هنگ کردم… گفت چیه مگه… مگه اسمشون این نیست؟
گفتم خب اینا فحشه… خندید و گفت اینا اسمشونه کجاش فحشه
گفتم آخه پدرم همیشه به مامانم میگه… بابایی گفت چی میگه؟
سرمو انداختم پایین و یواش گفتم به مامانم میگه کس کش کونی
بابایی خندید و گفت خب اونوقت شما به کص و کون چی میگین
گفتم میگیم با پشتمون میگین پشت به جلو مونم می گیم ناز
بابایی بازن خندید و گفت خب حالا پشتتو و نازتو خوب بشور منم بخاطر اینکه بابایی ناراحت نشه دستمو کردم تو شرتم و حسابی باسنمو و نازمو شستم
بابایی گفت خب بشین تا پاهاتم بشورم… با یه لیف حسابی پاهامو شست کلی خندیدم چون قلقلکی بودم بعدم یه حوله پیچید دورم و خودشم شست و با یه حوله خودشو خشک کرد و منو بغل کرد و برد تو اتاق خودشون رو تخت، و یه شرت صورتی با یه صورتک که چشمک میزد بهم داد و گفت اینو عوض کن تا من یه شربت خوشمزه بزنم تا بیام ماساژت بدم
بابایی رفت خودشم شورتشو عوض کرد و دوتا شربت درست کرد و آورد منم شورتمو عوض کردم و دوبار حوله رو پیچوندم دورم
شربتو که خوردن یکم گلوم سوخت ولی مزش خوب بود بابایی گفت یکم اون شربته که بهت آرامش میده رو بیشتر ریختم که قشنگ حال کنی موقع ماساژ
نشوندم رو تخت و با یه سشوار موهامو خشک کرد
چقدر مهربون بود دلم میخواست بغلش کنم و محکم لبشو بوس کنم
تا سشوار تموم شد بغلش کردم و لبمو غنچه کردم و گذاشتم رو لب بابایی بابایی هم محکم بغلم کرد و لبمو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن
حس عجیبی داشتم
بابایی خوابوندم و خودشم جوری که روی بدنم فشار نیاد خوابید روم
قبلنم اینکارو کرده بود و شروع کرد لبمو خوردن
یباره زبونشو کرد تو دهنم
خندم گرفت و بابایی گفت از امروز تو قراره یه چیز جدید تجربه کنی و اون ماساژ با دهن باباییه
خیلی هیجانی شده بودم
بابایی گفت این حوله رو در بیار که شروع کنم فقط موقع ماساژ هیچ حرفی نزن تا لذتشو ببری
یه متکا گذاشت زیر سرم و حوله رو از زیرم کشید
چشمش به شرتم افتاد
گفت چه خوشگله و چه بهت میاد
دوباره خوابید روم و لبمو کرد تو دهنش… فک کنم شربته کار خودشو کرده بود چون منم شروع کردم لب بابایی رو خوردن… گاهی بابایی زبونشو میفرستاد تو دهنم و گاهی زبونمو می کشید تو دهنش… چند دقیقه ای همینجوری بود که لبمو ول کرد و رفت گلوم رو شروع کرد با دهنش ماساژ دادن و خوردن… چقدر کیف می داد مخصوصا موقعی که لاله گوشمو کرد تو دهنش
همینجوری با دهن بدنمو خورد تا رفت سمت سینه هام
میخواستم بهش بگم که به سینه هام دست نزنه اما تا اومدم حرف بزنم یکی از سینه هامو کرد تو دهنش و با زبون نوکشو بازی میداد و با دست دیگش اون یکی رو ماساژ میداد… تو ابرا بودم… دلم میخواست این لحظه هیچوقت تموم نشه اما بعد چند دقیقه بابایی با دهنش رفت سمت شکمم… چشم ازش برنمیداشتم… انقدر کیف کرده بودم که بهش گفتم بابایی میشه بازم سینمو ماساژ بدی
بابا اومد بالاتر و لبمو خورد و با دست سینه هامو میمالید
یوااااش بهش گفتم با دهنت…
بابایی گفت چشم پرنسس من ولی قرار شد حرف نزنی
گفتم آخه نمیدونی چقدر خوبه… واقعا راست میگفتم وقتی میخوره تو دلم یه جوری میشد… بابایی گفت از این خوب ترم میشه یکم صبر کن و دوباره سینمو کرد تو دهنش و شروع کرد مک زدن
چند دقیقه ای گذشت تا اینکه بابا گفت بسه؟
با چشم گفتم آره اما دلم میخواست تا ابد این کار رو ادامه میداد کم کم خورد تا رسید به شکمم لبشو گذاشت رو شکمم و با دهنش صدای گوز درآورد
دوتایی خندیدیم… بابایی گفت دختر بد چرا میگوزی؟
منم گفتم خب تو بودی… بابایی خندید و گفت از شکم تو بود… نمیدونم چرا بهش گفتم مریم رو ندیدی هم میگوزه و دوتایی زدیم زیر خنده
بابایی بهم گفت بچرخ و منم چرخیدم و رو شکمم خوابیدم از پشت گردنم دوباره شروع کرد خوردن و ماساژ دادن و روی کمرم رو بوسید و یه گاز از باسنم گرفت و گفت کون تپلی من… دیگه زیاد خجالت نکشیدم چون قبلنم میزد رو باسنم و همینو میگفت
گفت بچرخ دوباره و رفت پایین پام
پامو گرفت تو دستش و شروع کرد بوسیدن… گفتم کثیفه بابایی اما اون گفت خودم شستمت و تمیزی بعدشم مگه میشه دخترم کثیف باشه و انگشت پامو کرد تو دهنش
چقدر گرم بود و حس خوبی میداد… تمام انگشتامو یکی یکی کرد تو دهنش و بوسید و اومد بالاتر تا زانو و رون پامو مرد تو دهنش و یواش زبون میزد
حس عجیبی داشتم ولی هر چی بود تو ابرا بودم
بابایی همینطور اومد بالا تا رسید به بالای رون پام پاهامو باز کرد و کنار نازمو کرد تو دهنش و شروع کرد خوردن… نفسم تغییر کرده بود و بابایی هم تند تند زبون میزد و یواش گاز میگرفت
یه نگاه بهم کرد و گفت دوست داری؟
گفتم آره خیلی خوبه… اون طرف رون پامم خوردتا رسید کنار پام… بعد از چند دقیقه بابایی گوشیشو آورد و یه عکس ازم گرفت و گفت چشماتو ببین چه خمار شده… راست میگفت چشمام داشتن بسته میشدن
بابایی خوردنو ادامه داد تا اینکه یکباره کنار شرتمو زد کنار و نازمو کرد تو دهنش…
یهو گفت وااای کس کوچولوت چه آبی انداخته شیطون و نازمو کرد تو دهنش
قلبم با سرعت هزار میزد و دلم میخواست جیغ بزنم… نفس نفس میزدم مخصوصا وقتی بابایی زبونشو سیخ میکرد و فشار میداد رو نازم
لبمو محکم گرفته بودم که صدام در نیاد… بابایی گفت خجالت نکش و راحت باش… اگه دوس داری ناله کن…
با این حرفش شروع کردم ناله کردن چند دقیقه ای بابایی هم خورد هم با انگشتش میمالید
داشتم دیوونه میشدم که یباره جیغ زدم و بدنم لرزید… انقدر حسم عجیب بود که تا حالا تجربه نکرده بودم
بابایی قربون صدقم میرفت و میگفت فدای دختر حشریم بشم که تو دهن بابایش ارضا شد
و اومد بالا و لبشو گذاشت رو لبم و شروع کرد خوردن
بهم گفت ماساژت چطور بود
گفتم عالی بود بابایی تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودم
همونطور که تو بغل بابایی بودم خوابم برد
وقتی بیدار شدم لباسمو عوض کردم و برگشتم پیش مریم… گاهی مجبور بودم خودمو کثیف کنم تا مریم نفهمه کجا بودم
سه روز بعد دوباره بابایی اومد دنبالم دل تو دلم نبود انقدر ذوق زده شدم که فوری رفتم سوار شدم
بابایی رو بغل کردم و گفتم دلم واست تنگ شده بود
بابایی هم لبمو بوس کرد و گفت منم همینطور خوشگلم
حالا کجا بریم، بریم خونه یا بریم بیرون… فوری گفتم بریم خونه… بابایی خندید و گفت پس دلت باز ماساژ میخواد نه؟
با سر و لبخند گفتم آره و بابایی دستشو گذاشت رو پامو گفت هر بار که میریم جلوتر یه لذت بهتری رو کشف میکنی و امروز واست یه سوپرایز دارم
خودمو لوس کردمو گفتم چیه
بابایی گفت میریم و میبینی… بعد از رسیدنمون مث سری قبل یه شنا رفتیم و بعدم رفتیم یه حموم ولی اینبار بدون اینکه بابا چیزی بگه سوتینمو کندم و با شرت رفتیم تو وان… رفتم و روی پای بابایی نشستم
بابایی بغلم کرده بود و دیگه قشنگ داشت سینمو میمالید و همزمان لبمو میخورد
چند دقیقه ای گذشت تا بلند شدیم و رفتیم زیر دوش
بابایی دوباره منو شست و گفت دستت
دستمو دراز کردم و اونم شامپو بدنو ریخت کف دستم
میدونستم باید چکار کنم
دستمو بردم تو شرتم و پشتمو و نازمو شستم
بابایی حسابی شیطونیش گل کرده بود کش شرتمو کشید و آب ریخت رو نازم و از بالا نگاهش کرد و گفت ببینم تمیز شده یا نه؟ و خندید
گفتم نکن بابایی خجالت میکشم
بابایی هم گفت قرار شد پیش بابایی خجالت نکشی
خلاصه یه حوله پیچید دورمو بازم بردم تو تخت
خودشم رفت که شورتشو عوض کنه
منم شرتمو عوض کردم و منتظر بابایی موندم تا اومد
خوابید کنارم و یکم نگام کرد و گفت تو بهترین دختری هستی که وجود داره و زل زده بود به چشمام و لبشو گذاشت رو لبم
کم کم شروع کرد خوردن
چقدر حس آرامش خوبی داشتم مخصوصا وقتی سینمو کرد تو دهنش دلم میخواست ساعتها ادامه بده صدای ملچ و مولوچش تو کل اتاق پیچیده بود
گاهی وزن سنگینش اذیتم میکرد ولی خودش زود متوجه میشد و دستشو ستون میکرد
شکممو بوسید بوسید تا رسید به شرتم
گفت امروز قراره تجربه های بیشتری کنی و یه راست نازمو از رو شرت بوس کرد و یواش با دندون گازش میگرفت
بهم گفت بچرخم و با پشتمم همین کارو کرد و پشتمو یواش گاز گازی میکرد تا اینکه دستشو برد و دو طرف شرتمو گرفت و یواش شرتمو کشید پایین
حسابی خجالت کشیدم ولی با تعریف بابایی از پشتم و بوسه هاش خجالتم رفت
میگفت چه کون خوشگلی داری چه سفیده و سوراخمو بوس میکرد و زبون میزد
قلقلکم میومد ولی تحمل میکردم تا اینکه بهم گفت یکم جابجا بشم تا یه متکا بزاره زیر شکمم
یکم که سوراخمو خورد زبونشو برد و کشید رو نازم و گفت آخ آخ آخ کس کوچولوت چه آبی انداخته و همشو کرد تو دهنش و میک میزد
انقدر حالم خوب بود که ناله میکردم بابایی زبونشو فشار میداد تو نازم و گاهی هم سوراخمو میک میزد تا اینکه یهو انگشتشو کرد تو سوراخم
یه آیییی گفتم و خودمو جمع کردم
دردم اومده بود
گفتم بابایی درد داره
گفت اگه دوست داری دختر بابایی بمونی باید تحمل کنی اینجوری بابایی هم هر چی بخوای واست میکنه و شروع کرد نازمو خوردن
چند دقیقه ای گذشت تا اینکه از زیر تخت یه چیزی آورد که خیلی خوشگل بود به بابایی گفتم این چیه
گفت این اسمش پلاگه و برای خانوماست گفتم واسه کجاشونه
گفت واسه کونشونه مث آمپول یه لحظه درد داره ولی بعدش خوب میشی و با یه پماد چربش کرد و انگشتشو درآورد و اونو شروع کرد یواش و بازی بازی کردن و فشار میداد
یباره یه درد شدید پیچید تو پشتم و سوراخم سوخت
یه جیغ زدم و بابایی گفت تموم شد رفت تو
خیلی درد داشت ولی یاد حرف بابایی افتادم
بابایی گفت این کوچکترین سایزش بود و برای نوجوونا هست الانم اینو باید بزاری بمونه تو کونت بمونه تا سری بعد که همو ببینیم… هر موقع هم دستشویی داشتی یواش درش میاری دستشویی میکنی بعد پلاگو بشور و بکنش داخل
بهش گفتم من نمیتونم بابایی خیلی درد داره اما بابایی گفت بهت گفتم اگه دوست داری دختر بابا بمونی باید حرفمو گوش کنی و شروع کرد نازمو خوردن
با اینکه درد داشتم ولی وقتی نازمو خورد دردم کمتر شد تا اینکه بعد چند دقیقه دوباره لرزیدم و از بس حالم خوب بود میخواستم غش کنم
بابایی کلی قربون صدقم رفت
با اون پلاگه همش فکر میکردم دستشویی دارم اما بابایی می گفت عادت میکنی فقط حواست باشه کسی نفهمه وگرنه همه چی تمومه
بابایی همونجوری لخت از پشت بغلم کرد و یواش گردنمو میخورد تا اینکه خوابم برد
پایان قسمت اول
نوشته: مینا جوجو
37 پاسخ به “دخترک آدامس فروش (۱)”
👍👍👌👌
چیبگم
خوب بود ولی امیدوارم واقعی نباشه
عالی ادامه بدهاگر واقعیه عکس بدنتم بزار
خوب بود…🧑🦯
خوب داستان مینویسی.آفرین
عالی
عالی
خواهش میکنم هرچه سریعتر ادامشو بزار
اینکه این داستان نوشتی خوبه و خب تقریبا از پدوفیل بودنم داری میگی ولی کنجکاو بدونم منشا این داستان از کجاست انگار شخصی برات تعریف کرده داری مینویسی یا شاهد این جور اتفاق یا تجربه این مدلی داشتی و براز همین داری در قالب داستان بازتاب میکنیامیدوارم دیگه در جامعه اتفاق نیافته
قلم خوبی داری و داستان خوبی بود، امیدوارم واقعی نباشه چون به شدت از کودک آزاری بیزارم.
تابلو بود ی جقی که فانتزی داره نوشته از توهماتش
با اینکه تصوراتت رو نوشتی ولی نویسنده خوبی هستی ادامه بده
این داستان شبیه یک رمان زیبا نوشته شده که قطعا حقیقت نداره اما مخاطب رو جذب میکنه و تا تهش رو میخونه واقعا استعداد بسیار خوبی در نوشتن داری سعی کن ادامه بدی شاید یه روزی بهترین کتاب ها نویسندش تو باشی
بر پدر اونی که مواد مخدر رو وارد این مملکت میکنه لعنت که یه مشت آدم بی غیرت به وجود میاره که طرف دوتا دختر بچه رو مجبور میکنه به هر قیمتی خرج موادشو در بیارن پفیوز اگه نمیتونی بچه داری کنی گوه میخوری بچه دار میشی
عالی بود. بعداز چند وقت یک داستان خوب خوندیم .
واقعا کیری هست که برای این داستانا راست بشه؟!شبیه مستند فقر و فحشاست
قلمت خوبه فقط به نگارشت دقت کن که غلط املایی نداشته باشیادامه بده
دست به قلمت عالیه👍🏻امیدوارم واقعی نباشه…هر چند که تو این دنیای بی در و پیکر ، بعید هم نیست…
عالی بود. ادامه بده
👌👌
حتی اگر ساخته ذهن هم باشه قشنگ بود 👍
عالی بود عکس خودتو بزار
زودتر بزار ادامشو
عالی بود
این داستان یجاهاییش واقعیه! جوکاش! مثلا دختر کودک که دوازده ساله دیگه نوجوانه، نه کودک! دختر نوجوان اونم از نوع کار و بزرگ شده خیابون نمیدونه وان چیه و رو کیر بابایی تو وان خاله بازی میکنه! 😂دختر ۱۲ ساله کار که من سر چهارراه ها دیدم، میبرنت خشک خشک با بابای عملیشون، میکنت و تشنه برمیگردونت. 😂
ادامش بزار دیگگگگگ
داستان هاتون خوبه ولی خیلی طول میکشه تا قسمت بعدش بذارید
این موارد پدوفیلی حتی توی کشورهای پورن خیز هم قفلهبعد اینجا کلی لایک میگیره و کلی کامنت مثبت میخوره
ادامه همداره
خوب بود دوس داشتم ادامشو بخونم
وحشتناکه که سردر سایتتون میزنید موضوع سکس با افراد زیر هجده سال ممنوعه و عملا چنین داستانهایی رو منتشر میکنید. یه سری پدوفیل مریض هم میان لایک میکنن و میشه داستان برگزیده. خاک بر سرتون کنن که این چیزا براتون عادیه حرومزادههای روانی.
عاللللللللللللللللیولی کاش حقیقی نباشد**** 👽
آفرین ادامه بده
فوق الهاس ولی تصور اینکه ممکنه واقعی باشه اعصابم خورد میکنه
بابا دیگه پدفیلی رو عادی سازی نکنین
یعنی متوجه نشدی میخواد باهات سکس کنه واقعا