داستان سکس شهاب با غزاله

باسلام خدمت دوستان عزیزوگرامی من یک خلبان هواپیمای شکاری هستم میخوام داستان سکس خودم باغزاله روبراتون تعریف کنم اگه داستان من طولانی بودیاجایی روبراتون خوب نتونستم خوب بنویسم منوبه بزرگی خودتون ببخشیدبعدازتمام شدن درسم ازدبیرستان کنکورثبت نام کردم ودررشته ریاضی فیزیک قبول شدم درسم خیلی خوب بودووارددانشگاه شدم چهارسال تودانشگاه درس خوندم تالیسانس گرفتم بعددیدم مدرک لیسانس مثل پشکل ریخته شده تومملکت دوباره برای فوق لیسانس شرکت کردم تونستم شکرخدافوق لیسانس بگیرم ازاونجایی که من خیلی به ارتش علاقه زیادی داشتم بعدگرفتن مدرک فوق لیسانس واردنیروی هوایی ارتش شدم همزمان بامن یکی ازپسرخاله هام هم بامن درنیروهوایی ثبت نام کردباهم وارددانشکده افسری نیروی هوایی شدیم من دررشته خلبانی قبول شدم وپسرخاله من درقسمت اداری تودانشکده افسری جزونفرات اول دانشکده بودم نمرات من عالی بودتودرس خوندن استعدادفوق العاده ای داشتم چهارسال دردانشکده افسری درپادگان شهیدستاری اموزش دیدم ودرس خوندم دانشجوی نمونه پادگان شهیدستاری شناخته شدم به همین خاطرموقعی که فارق تحصیل شدم به عنوان دانشجوی نمونه یک درجه افتخاری به من دادن همه ستواندوم شدن من ودوسه نفردیگه درجه ستوانیکمی گرفتیم ویک مدارک فوق لیسانس هم داشتم به همین خاطرازمدرک فوق لیسانسم یک درجه دیگه هم به من دادن بادرجه سروان تمامی شروع به خدمت کردم دردوران دانشجویی من درنیروی هوایی اموزش چتربازی وپروازهم خیلی دیده بودم بعدازگرفتن درجه سروان تمامی به من گفتن شماازتهران انتقال شدی به نیروی هوایی شیرازویک مدتی دراونجااموزش پروازخواهی دیدمن بعدازچندروزمرخصی که به من داده بودن بعدمرخصی اومدم تهران بلیط هواپیماگرفتم رفتم شیرازخودم روبه یگان معرفی کردم اماپسرخاله من درهمان پادگان شهیدستاری بادرجه ستواندومی درقسمت اداری مشغول خدمت شدبه مدت ۶ماه اموزش پروازدرپادگان شیرازمن اموزش دیدم بعدازاموزش دیدم ازنظرمسافت برام خیلی شیرازخدمت کردن مناسب نیست رفتم کارگزینی به رئیس کارگزینی گفتم که من خیلی اینجاراحت نیستم مسافت من تاشیرازخیلی زیاده ایاکسی رومیشناسی که بچه شیرازباشه بخوادجابجایی انجام بده من ازشیرازبرم تهران وایشون ازتهران بیادشیرازگفت من کسی رونمیشناسم تاالان کسی به من مراجعه نکرده بزارازپرسنل خودم بپرسم ببینم کسی به اینهارجوع نکرده بابت جابجایی باصدای بلندازپرسنل پرسیدهمه اینها گفتن نه یکی ازپرسنل کارگزینی روبه من کردوگفت جناب سروان شمابایدازتهران چنین نیرویی روپیداکنی ازاینجانمیتونی وقت تلف کردنه چندمدتی گذشت تابه فکرم رسیدبه پسرخالم زنگ زدم بهش گفتم بنیامین شیرازبرام خیلی سخته راهم خیلی طولانی میشه گفت جناب سروان ارتش همینه فکرکردی خونه خالست ارتشه ارتش گرفتی حالا اونجابمونی برات کم کم عادی میشه بهش گفتم تویک کاری برام بکن گفت چکارکنم گفتم چندتااعلامیه چاپ کن بزن تودرودیوارپادگان ببین کسی هست بچه شیرازباشه وتوتهران داره خدمت میکنه دوست داره جابجایی انجام بده گفت باشه من همین کارروبرات انجام میدم ولی بعیدمیدونم کسی باشه بهش گفتم زیراعلامیه شماره تماس منوبنویس که اگرچنین نیرویی پیداشدمستقیمابامن تماس بگیره خلاصه این پسرخاله ماچندتااعلامیه به درودیوارزدحدودآدوسه ماهی ازاین ماجراگذشت منم توپادگان شیرازمشغول به خدمت بودم تایک روزگوشیم زنگ خوردازپشت تلفن صدای یک غریبه روداشتم میشنیدم گفت من سروان اسفندیاری هستم گفتم بفرماییدگفت ظاهرآشمااعلامیه چاپ کردی برای جابجایی شمادرجتون چیه گفتم سروان تمام هستم بله بنده اعلامیه چاپ کردم گفت من دوسالی میشه بعنوان مامورازپادگان شیرازبه پادگان شهیدستاری اومدم من اهل شیرازهستم خونه زندگی من هم شیرازه زن وبچه منم توشیراززندگی میکنن گفتم من هنوزمجردم منم بعدازگرفتن درجه منتقل شدم به شیرازاینجاهمه جوره خوبه پادگانش خیلی شیک وترتمیزی داره ولی ازلحاظ مسافت برام خیلی دوره به من گفت شمابروپیش فرمانده پادگان باهاش صحبت کن ببین قبول میکنه منم بافرمانده پادگان شهیدستاری صحبت میکنم ببینم ایشون هم قبول میکنه یانه گفتم باشه گفت بامن درتماس باش تلفن روقطع کردیم من وکمک خلبان پای هواپیماایستاده بودیم داشتیم باهواپیماسروکله میزدیم که اگه ایرادی داره به بچه های مهندسی وتکنسین بگیم بیادایرادهواپیماروبرطرف کنن به کمکم گفتم من میرم پیش فرمانده پادگان باهاش کاردارم زودمیام شمابه کارت برس تامن بیام گفت باشه سرووضعم رودرست کردم رفتم پیش فرمانده پادگان وارداتاقش شدم براش احترام گذاشتم گفت خواهش میکنم چیزی شده سروان گفتم جناب سرتیپ من اصالتآبچه شمال هستم دردوران اموزش درپادگان شهیدستاری اموزش دیدم بعدازاینکه درجه گرفتم منتقل شدم به پادگان شیرازالبته ۶ماهی هم اینجااموزش دیدم گفت بله گفتم جناب سرتیپ این پادگان همه چیزش عالیه ولی ازنظرمسافت برام خیلی طولانیه مسافتش زیاده اگه شماصلاح بدونیدمن تهران خدمت کنم وحتی یک نیرودرتهران پیداکردم ایشون بچه شیرازه حتی خانوادش الان درشیراززندگی میکنن ایشون هم بابنده تماس گرفتن خیلی دوست دارن که شیرازباشن ودرجوارشماخدمت کنن گفت شماچندسال خدمت هستیدگفتم جناب سرتیپ بنده تازه اومدم مشغول به خدمت شدم فقط چهارسال دانشکده افسری دوره دیدم من تابه امروزفقط درس خوندم گفت سروان بزاریکم ازسوابق کاریت بگذره بعداقدام کن الان مابه شمانیازداریم برای جابجایی خیلی زوده گفتم سرتیپ لطفی بکن این جابجایی من روقبول کن من یک پدرومادرپیری دارم به اونهاهم رسیدگی میکنم شماخودتونوجای من بزارین گفت بخاطرپدرمادرپیرت باشه حالا که خودت هم دوست نداری شیرازخدمت کنی باشه فقط کسی میتونه باشماجابجا بشه اولا درجه اون اقابایدباشماهم درجه باشه وتورسته شمایعنی درقسمت پروازخدمت کرده باشه گفتم همه این صحبتهایی که شمامیفرماییددرسته فقط موافقت شماباشه کاردرست میشه گفت من حرفی ندارم شمابروکارگزینی بگونامه انتقالی شماروبه پادگان شهیدستاری روبنویسه باهمکارت درتهران تماس بگیراسمش وشماره پرسنلیش ومشخصات کاملش روبگیربده کارگزینی برات انجام بده بعدپرونده خودت روبیارتامن برات امضابزنم امیدوارم هرکجاکه خدمت میکنی شادوسرافرازباشی تشکرکردم احترام مجددبراش گذاشتم ازاتاقش زدم بیرون بااون اقاتماس گرفتم گفتم ازنظرفرمانده پادگان شیرازمشکلی نداره شماصحبت کردی گفت اره منم صحبت کردم گفت ازنظرمنم مشکل نداره گفتم شمامشخصات خودت روبرام ارسال کن منم مشخصات شماروبراتون ارسال میکنم بریم کارگزینی تانامه انتقالی ماروبزنه مشخصات خودمونوبرای همدیگه ارسال کردیم رفتیم کارگزینی نامه روبرامون نوشت همه کارهای انتقالی روانجام دادیم پرونده روگرفتم خودم شخصابردم پیش سرتیپ بنده خداامضاکردگفت این نامه تامراحل اداریش روطی کنه انتقالی شماحدودا دوماه طول میکشه گفتم جناب دوماه کمی خوردتوبرجکم گفت اره دوماه طول میکشه گفتم باشه سرتیپ نمیشه پرونده بانامه انتقالی روخودم دستی ببرم گفت نه ماپیک داریم پیک پروندتوبانامه انتقالیتومیبره وجوابش رومیگیره برامون میاره گفتم باشه ازشماسپاس گذارم احترامی براش گذاشتم ازاتاق سرتیپ اومدم بیرون نامه انتقالی رودادم به کارگزینی ازمسول کارگزینی پرسیدم که پیکی که این مدارک رومیبره تهران کیه گفت ستوان سوم مرادی ازبچه های خودمونه صدازدستوان مرادی جواب دادگفت بله جناب سرگردگفت بیاپیش من ستوان مرادی اومدگفت بله جناب سرگردبه من گفت پیک ایشونه گفتم ستوان مرادی شماکی تهران میری که مدارک منوبرای انتقالی درخواست دادم ببری گفت جناب سروان من انقدرپرونده دارم که نوبت شماحالا حالا هانمیرسه اسیاب به نوبت کمی بایدتحمل کنی سرگردبرگشت به من گفت شماازبچه های قسمت پروازهستی گفتم اره خندیدگفت خوشبختم روبه ستوان مرادی کرد گفت پرونده جناب سروان روبزار روی تمام پرونده ها دو روزدیگه میری تهران باخودت میبری تاجواب نامه جناب سروان رو نگرفتی به شیرازبرنمیگردی این پرونده روخودت میبری انتقالی سروان روکامل بدون عیب ونقص انجام میدی جوابش روازکارگزینی تهران میگیری برمیگردی شیرازگفت چشم جناب سرگردازجفتشون تشکرکردم یک کاغذباخودکاربه من دادگفت شماره تلفن ومشخصات همکاری که میخوادباشماجابجایی انجام بده روروی کاغذجداگانه برامون بنویس گفتم چشم خودکارروبرداشتم همه رونوشتم کاغذرودادم به جناب سرگردوبه پوشه پرونده منگنه کردگفت انشاالله تادوهفته دیگه کارت درست میشه میری تهران گفتم سرتیپ به من گفته دوسه ماه طول میکشه گفت اره ولی جلوی خودت به ستوان مرادی سفارشی سفارش کردم که تامشکل شماروحل نکرده به شیرازبرنگرده شماهم یک شیرینی به ستوان مرادی بده گفتم باشه ستوان مرادی رفته بودتوابدارخونه داشت چایی دم میکردبرای خودش دست کردم توجیبم چهارتاتراول پنجاه تومنی توجیبم داشتم دراوردم گفتم مرادی جان اینم شیرینیت فقط دمتگرم مشکل منوحلش کن گفت نمیخوادجناب سروان ماروشرمنده کردی گفتم من راضی هستم بخورنوش جانت فقط کوتاهی نکن خداحافظی کردم ازجناب سرگردتشکرکردم احترام گذاشتم اومدم رفتم سراغ هواپیمادیدم کمک خلبان بنده خداهمچنان مشغوله منم ازدماغه هواپیماشروع کردم تاقسمت عقب هواپیماروچک کردم خلاصه من منتظرجواب پرونده موندم بعدازپنج روزستوان مرادی جواب نامه من رواوردکارگزینی من توخوابگاه بودم ساعت ۱۱ظهربوددیدم همکارم صدام میکنه گفت شهاب ازکارگزینی باهات تماس گرفتن گفتن به شمابگم که بری کارگزینی دوپاداشتم دوپادیگه اجاره کردم دبدو سمت کارگزینی دیدم جناب سرگردگفت اینم جواب نامه شمابایداول بری شیرینی بخری بعدمن جواب نامتوبدم یک سرگردخیلی شوخی بودگفتم باشه اومدم ازپادگان بیرون رفتم قنادی ۲کیلوشیرینی خامه ای گرفتم برگشتم پادگان گفتم جناب سرگردبفرمایین دهنتونوشیرین کنین گفت بخدامن باهات شوخی کردم این چه کاری بودانجام دادی ماوظیفه خودمونه که کارپرسنل روانجام بدیم چراماروشرمنده کردی گفتم نوش جان به من گفت بااین نامه بروپیش فرمانده پادگان تابرات امضاکنه بعدبیااینجابرات نامه بزنم هرچی تحویلت دادن دوباره ازشماتحویل بگیرن یک روزه انجام میشه ازالان شروع کن فرداتاظهرکارهای اداریت تموم میشه بعدازظهرهم استراحت کن پس فرداصبح هواپیمایی پادگان داره میره تهران باهواپیمای پادگان بروتهران خودت روبه یگان جدیدمعرفی کن امیدوارم هرکجاخدمت میکنی خداپشت وپناهت باشه گفتم باشه ممنونم همچنین شمااومدم نامه روببرم پیش فرمانده پادگان گفت تونروبده من میدم به پرسنل خودم ببره توروزیادنشناسه بهتره نامه رودادم به سرگردیکی روصدازدگفت بیااین نامه روببرفرماندهی امضابگیربرداربیاردردسرکم کنم کارهای اداری روتوپادگان یک روزه انجام دادم روزبعدش سوارهواپیمای پادگان شدم مستقیم تهران رفتم یگان جدیدخودم رومعرفی کردم تقاضای یک هفته مرخصی کردم مرخصی روکه گرفتم به پسرخالم زنگ زدم گفتم بنیامین من یک هفته مرخصی گرفتم دارم میرم شمال گفت تنهاگفتم توهم اگه میای بیامرخصی بگیرباهم بریم رفت درخواست مرخصی کردموافقت کردن باهم سوارماشین بنیامین شدیم رفتیم شمال رسیدیم شمال منوبرددرخونه پدرم گفت بعدازظهرکجایی گفتم میرم ماهی گیری باقلاب دلم برای ماهیگیری تنگ شده گفت کجامیری گفتم جای همیشگی گفت شایداومدم پیشت رفتم زنگ خونه پدرم روزدم درحیاط روبازکردواردخونه شدم بعدازسلام علیک واحوالپرسی کمی نشستم مادرم گفت نهارخوردی گفتم توراه یک چیزایی خوردیم گفت گرسنه نیستی گفتم نه لباسم روعوض کردم مقداری نون گرفتم خمیردرست کردم گفتم من میرم ماهی گیری پدرم گفت توتازه اومدی پسرگفتم من به عشق ماهیگیری اومدم خیلی ماهیگیری رودوست دارم کلیددرباغ رفیق پدرم روگرفتم قلاب هم گرفتم حرکت کردم رفتم سمت رودخونه به رودخونه که رسیدم دیدم یک نفربلوزشلواربایک کلاه پسرانه روی سرش گذاشته داره ماهی میگیره رفتم جلوتردیدم خواهررفیق منه کلا بچه محل بودیم گفتم غزاله چکارمیکنی ماهی گرفتی یانه گفت نه غزاله همش تیپ پسرانه میزدگفت اینجاازماهی خبری نیست گفتم اره اینجابدردنمیخوره گفت توخیلی کلکی نمیدونم کجای رودخونه قلاب میندازی ماهیهای بزرگ میگیری به ماکه نمیگی گفتم توهم دوست داری ماهی بزرگ بگیری گفت اره گفتم پس پشت سرم راه بیفت بامن بیاقلابش رواوردبالا وسایلش روجمع کردپشت سرم راه افتادغزاله عاشق ماهیگیری بوداصلا رفتارغزاله بادخترای دیگه فرق میکردباهم اومدیم دم درباغ درروبازکردم واردباغ شدیم دروازپشت قفل کردم رفتیم ازوسط باغ تارسیدیم لب رودخونه گفتم غزاله قلابت روخمیربزن بندازداخل اب حالا ماهی بگیرمن تاقلابم رواماده کنم غزاله قلابش روانداخت داخل اب من همیشه جایی که قلاب مینداختم روگندم میریختم تویک جوراب زنانه میذاشتم گندم خیس بخوره وقتی بومیگرفت گندم رومیگرفتم میریختم داخل رودخونه ماهی هم بوی گندم رواحساس میکردمیومدن اون قسمت جمع میشدن منم قلاب مینداختم ماهی میگرفتم اون روزکه منوغزاله توباغ رفتیم برای ماهی گیری بعیدمیدونستم بتونیم ماهی بگیریم چون من چندمدت نبودم رفته بودم شیرازگندم نریخته بودم ولی بااین حساب غزاله موفق شده بودتوفاصله یک ساعت که قلاب نگه داشته بود۲تادونه ماهی بگیره خیلی هم خوشحال شده بودساعت تقریبآ ۴بعدازظهربودپسرخاله من رسیددم درباغ به من زنگ زدگفتم الان میام دم دررفتم دیدم میگه بیابریم بیرون گفتم نه میخوام قلاب بندازم بهش گفتم یک کاری برام انجام میدی گفت چه کارکنم گفتم بروخونه ماازداخل انباری داخل بشکه پلاستیکی ابی اندازه دوتاکاسه برام گندم بوداده بیارکاسه هم داخل بشکه هست گفت باشه باماشین رفت برام سریع اوردگفت نمیای بریم بیرون گفتم نه ماهیگیری بیشتربه من حال میده گفت پس غروب میام بهت سرمیزنم خداحافظی کردورفت منم اومدم سمت رودخونه گفتم غزاله الان گندم برای ماهی میریزم اگه امروزموفق نشیم ماهی چندتادونه بگیریم برای فرداپس فرداصددرصدماهی فراوان میگیریم البته باقلاب زیادنمیشه ماهی گرفت اونم بااین روش دام میخوادمنم خونه دام دارم میارم هرچی گرفتیم باهم نصف میکنیم خوشحال شده بودازذوق زیادخمیرقلابش افتاده بودقلاب روکشیدبالا خمیرزدهواسش به درخت اون طرف رودخونه نبودباسرعت قلاب روپرت کردقلابش به درخت گیرکردحالش گرفته شدگفتم صبرکن ببینم میتونم قلابت روازدرخت ازادکنم اول بزارگندم روبریزم گندم روگرفتم رفتم ازاول دیوارداخل باغ گندم ریختم تااخردیواراومدم دیدم غزاله پاچه شلوارش روتازانوداده بالا داره میره داخل رودخونه سراغ درختی که قلابش بهش گیرکرده گفتم چکارمیکنی کمی صبرکن چوب قلاب روگرفتم هرکاری کردم قلاب ازدرخت ازادنمیشدگفتم داخل اب نروبیااینطرف من همه چیزدارم سرب قلاب چوب پنبه نخ نایلون چوب قلاب روبیارتامن درستش کنم چوب روبه من دادومن نخ نایلون روازنوک چوب بازکردم نخ نایلون رودراوردم بستم به نوک چوب اندازه زدم اومدم تاپایین چوب چوب پنبه انداختم بعدسه تاقلاب به نخ بستم انتهاشم سرب انداختم گفتم عالی شدغزاله خوشحال شدتشکرکردوقتی جلوی من خم شدکه پاچه شلوارش روبیاره پایین ناخداگاه چشمم به کونش افتادپیش خودم گفتم عجب کون بزرگی داره تااون روزمن اصلا هیچ نیتی به غزاله نداشتم همش پیش خودم میگفتم بچس سنی هم نداشت ۱۶یا۱۷سالش بودولی ازنظراندام به مادرش رفته بودمادرشم کونش خیلی گنده بودغزاله سرپامونده بودکه قلاب روازمن بگیره من بلندشدم رفتم پشت غزاله کیرم دیگه حسابی بلندشده بودقلاب رودادم دستش ته قلاب دست من بودگفتم غزاله موقع قلاب انداختن قلابت رواینطوری بندازکه به درخت روبروگیرنکنه خودم روباکیرشق شده چسبونده بودم به کون غزاله اول که احساس کردمن کیرموبه کونش چسبوندم کمی فاصله گرفت ازمن بعدکه دیدمن حسابی کیرموبه کونش چسبوندم دیگه هیچ عکس العملی نشون ندادازخودش منم دیدم دیگه تکون نمیخوره ازپشت بغلش کردم گفتم بیااینجابغل هم بشینیم قلاب نگه داریم گفت شلوارم خاکی میشه گفتم قلاب منونگه دارالان درستش میکنم که شلوترت خاکی نشه درخت توسکاداخل باغ زیادبودرفتم هرچی شاخه نازک بابرگ بودکندم اوردم روی زمین پهن کردم اندازه دومتراززمین روشاخ برگ درخت توسکاریختم گفتم غزاله خوبه خجالت کشیدسرش روانداخت پایین چیزی نگفت دوتاقلاب روازش گرفتم گذاشتم کناراوردمش روی برگها نشوندمش صورتشوبوسیدم ازش لب گرفتم بهش گفتم دگمه پیراهنتوبازکن گفت میترسم کسی بیادماروببینه گفتم دیواردورتادورباغ بلنده کسی نمیتونه داخل باغ روببینه اونطرف رودخونه هم پرازتمشک وخاروخاشاکه کسی نمیتونه بیادکناررودخونه نترس دکمه پیراهنشوبازکردولی ازتنش بیرون نیاوردپیراهنشوروبه بالا خوابوندمش رفتم سراغ پستوناش سوتینشوبالا زدم حسابی پستوناشوخوردم دیگه اهونالش حسابی دراومده بوددگمه شلوارشوبازکردم اومدم سرم روببرم جلوکه کوسش روبلیسم دیدم دستشوگذاشت روی کوسش گفت نه ازجلونمیدم میترسم منم داشتم منفجرمیشدم گفتم پس چکارکنم گفت بزاربرگردم ازپشت بکن من بهت کون میدم فقط یواش یواش بکن که دردم نگیره گفتم باشه شلواروشورتش روتاپایین زانوش کشیدم پایین یک دستی به کونش زدم دیدم خیلی کونش نرمه مثل ژله میلرزه گفتم غزاله میخوام کیرم روبهت نشون بدم توهم تف تودهنت جمع کن بریزروکله کیرم گفت باشه کیرم روازشلواردراوردم رفتم جلوش بهش گفتم دستت روبگیردورکیرم وقتی کیرم رودیدگفت وای خداتوروخدااقاشهاب من نمیتونم زیراین کیرطاقت بیارم بزارلای پاهام توی کونم نکن گفتم دیگه بچه بازی درنیارخودت گفتی بهت کون میدم بعدکونت گندست زیرکیرمن طاقت میاری دردت نمیادنترس گفت اخه هم کلفته هم درازکونم پاره میشه توروخداهرکجاگفتم اخ بدون دردم میادسریع کیرتوازکونم دربیارگفتم باشه ولی کیرم روبایدامروزتااخرتوکونت بکنم گفت خدابدادم برسه گفتم کیرم روتف مالی کن گفت چطوری گفتم دهنت روبازکن کله کیرم روبکن تودهنت حسابی بااب دهنت کیرم روخیس کن تاوقتی توکونت میزارم دردت نگیره اول گفت بدم میادتف میریزم روکله کیرت بعدبه زوربه اندازه ۳دقیقه کیرم روکردتودهنش حسابی کیرم روتف مالی کردبلندشدم رفتم پشتش دوطرف کونش روگرفتم حسابی بازش کردم هرچقدر تف تودهنم جمع کرده بودم ریختم روی سوراخ کونش عجب سوراخ کون قرمزی داشت خدایی کونش بدون شورت وشلوارخیلی بزرگ بوداصلا به سنش نمیخوردکه چنین کونی داشته باشه گفت اقاشهاب توروخدازودتربکن تمومش کن من میترسم یکی بیادماروببینه گفتم نگران نباش من پیشت هستم گفت ابروم میره توروخداگفتم باشه توهم طاقت بیار‌که کیرم روتاته توکونت فروکنم گفت دردداره ولی باشه طاقت میارم چکارکنم حسابی دوطرف کونش روبه بیرون فشاردادم سوراخ کونش روکمی بازکردم کیرم روگذاشتم روسوراخ کونش گفتم اماده ای گفت اره منم کیرم روکمی فشاردادم کله کیرم رفت توکونش دیدم یک اخی گفت وسریع بادستش جلوی دهنش روگرفت کیرم روهمونجانگه داشتم دیدم ازدردداره خودشوبه جلوپرت میکنه که کیرم ازتوکونش بیرون بیادصفت نگهش داشتم نزاشتم اینکاروبکنه گفت دربیارگفتم ساکت وایساالان سوراخ کونت گشادمیشه تحمل کن بعدازیک دقیقه گفتم بازم دردداری گفت نه بکن تمومش کن منم مابقی کیرم رویک ضرب تاته فروکردم میدونستم دوباره دردش میگیره امالمبرهای کونش سردبودکیف میدادکردنش چنان اخی گفت دیگه گریش گرفته بودداشت دورخودش میپیچیدگریه میکرداشک میریخت گفتم جلوی دهنت روبگیردستش روگذاشت روی دهنش تاصدای نالش بیرون نیادمنم صفت ازپشت بغلش کردم وحسابی توسوراخ کونش تلمبه میزدم بعد۷الی ۸دقیقه دیدم کله کیرم داغ کردخودشم داشت لذت میبردصدای گریش قطع شده بوددیگه گریه نمیکردگفتم اب کیرم داره میادکجابریزم گفت بریزتوکونم اشکالی نداره منم همه اب روریختم توکونش حسابی بهش حال دادبعدازحال کردن اومدبلندبشه شلوارشوبکشه بالا دیدم بازدوباره هوس کردم گفتم غزاله درازبکش یکباردیگه بزاربکنمت گفت وای چه خبرته الان کردی بسه دیگه گفتم میخوای روبه بالا بخواب ازجلولاپایی بکنم گفت میترسم پرده منوپاره کنی گفتم نه کاری به پرده کوست ندارم لاپایی ازجلومیکنمت قسمم دادکه کیرم روتوکوسش نکنم روبه بالا خوابیدکمی تف ریختم وسط پاهاش بهش گفتم توتف نداری گفت چرادارم گفتم تف بریزروی کیرم تاحسابی لای پاهات خیس بشه تف ریخت روی کیرم سوتینش روزدم بالا دوباره پستونش روکردم تودهنم کیرم روکردم لای پاهاش وعقب جلوتلمبه میزدم غزاله هم مثل خرداشت کیف میکردازطرفی هم هواسم بودکه کیرم ناخداگاه توکوسش نره که دختریشوازدست بده منم روش حسابی درازکشیده بودم هم پستونشومیخوردم وهم لاپایی میگاییدمش یک ان دیدم غزاله یک اه بلندی کشیدمنوبادستاش حسابی صفت بغلم کردداره منومیبوسه سرم روازسینش بلندکردم لبم روبردم جلوگذاشتم رولبش ازش لب میگرفتم صدای ناله غزاله بلندشدبیشترمنوصفت فشارمیدادتوبغلش اقاشهاب دارم میمیرم توروخدامنوراحتم کن منم تندترمیگاییدم کیرم که به کوسش میگرفت شهوتی شده بودبعداز۵دقیقه غزاله توبغلم چنان لرزشی گرفته بودمنوصفت به خودش فشارمیدادمنم میگاییدمش یک ان بعدازلرزش دیدم بدنش بی حس شداندامش شل شدافتادروی شاخوبرگهای زیرمون بوسم کردمنم بوسش کردم گفتم غزاله فعلا بلندشولباسهاتومرتب کن ولی احتمالا زمانی که خواستیم بریم دوباره ۵دقیقه دیگه باهات کاردارم گفت نه دیگه بزاربرای فرداگفتم تافردامن میترکم گفت پس فقط شورتوشلوارومیکشم پایین پیراهنم روبازنمیکنم گفتم باشه تاساعت یک ربع به ۶تابستون ماکناررودخونه بودیم دیدم دیگه وقت رفتنه به خونه سررسیده گفتم غزاله شلوارتوبکش پایین شلوارشودوباره دادپایین گفت دوزانوبمونم یادرازبکشم گفتم درازبکش دمروخوابیددوباره روی سوراخ کونش تف ریختم کیرم روگذاشتم روی سوراخ کونش باکمی فشارکیرم روتاته کردم اینباردیگه ازناله زدنش خبری نبودفقط کمی اخواوخ کردمیگفت توباکیرت سوراخ کونم روگشادکردی دیگه خیلی کم دردم گرفت مثل باراول زیاددردنداشتم منم تندتندتلمبه میزدم تاابم بیادزوداب کیرم رواوردم گفتم بریزم توکونت گفت بریزریختم توکونش حسابی حال میکرداومدم کیرم رودربیارم ازسوراخ کونش گفت درنیاردودقیقه بزارکیرت توسوراخ کونم بمونه دودقیقه براش نگه داشتم بعدکیرم خوابیدازسوراخ کونش زدبیرون قلابهاروبرداشتیم دوتادونه ماهی که گرفته بودبرداشت به سمت خونه راه افتادیم شرایط سنی من باغزاله طوری بودکه هرکس مارومیدیداصلابه ماشک نمیکرداین چندروزی که مرخصی رفته بودم خدایی غزاله هرروزتابهش میگفتم سریع شورتوشلوارش رومیکشیدپایین میگفت فقط زودبکن ابتوبیاریک موقع کسی نیادماروببینه میترسیدحسابی گاییدمش کمرم هرچی اب داشت ازکیرم بیرون کشیدم کردم توکون غزاله روزاخردیگه توان سرپاموندن رونداشتم داشتم برمیگشتم پادگان بهش روزاخرگفتم من میرم چندمدت میمونم دوباره دوسه روزمرخصی میگیرم میام ناراحت نباش ولی این دفعه که اومدم پشم کوست روباتیغ بزن بزارکوست برق بزنه صاف صاف باشه میخوام کیرم روتوکوست بکنم پرده کوست رومیخوام من پاره کنم کمی مکث کردگفت اگه پرده کوسم روپاره کنی من چطوری ازدواج کنم گفتم من نمیدونم من بایدتوروازکوس بکنم پردتم من بایدپاره کنم قبول کردبه من گفت باشه گفتم ازاینکه گاییدمت به کسی چیزی نگی مواظب باش ازدهنت حرفی بیرون نیادبرامون کیرخربشه گفت خیالت راحت باشه اقاشهاب البته مادرش هم فرزانه خانم میگفتن زمانیکه جوان تربودبه شوهرش خیانت میکردمیرفت بیرون کاسبی میکردچندنفردیده بودنش بهش گفتن چرااینکاررومیکنی درجواب گفته بودمحسن نمیتونه منو سیرم کنه مجبورم بیام بیرون خودموتخلیه کنم محسن بافرزانه مثل فیل وفنجون بودن محسن خیلی لاغرمردنی بودامافرزانه خیلی چاق بودراه میرفت اندازه پهنای کونش فکرمیکنم راحت ۴۵تا۵۰سانت میشدهرکی میدیدکیرش خودبخودبلندمیشدانشاالله درداستان بعدی براتون مینویسم

نوشته: شهاب

بازدید 13,236

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

12 پاسخ به “داستان سکس شهاب با غزاله”

  1. اونجایی که گفتی جناب سرتیپ متوجه شدم حتی سربازی هم نرفتیارتش افسران ارشد تا سرهنگ تمام جناب و بالاتر امیر خطاب میشه

  2. ایشون همون اسکل معروف رحمتی است که از کارگری و کشاورزی شروع کرد در کستان قبلی دکتر شد الان هم خلبان!! از برج مراقبت سایت اطلاع دادن به پروازش به مریخ و کردن کسهای سبز اونجا فقط سه تا کستان دیگه مونده!! پس اهالی محترم مریخ تا نیومده کون همتون بزاره سریعا به زحل مراجعت کنید این یارو هم میکنه هم کستانشو مینویسه حیثیت سیارتونو میبره!!

  3. حداکثر سن برای خلبانی ارتش ۲۰سال هست‌کسشعر بلغور کردی…راستی (جناب سرتیب؟؟!!)پادگان که هیچ،توی عمرت سرباز ارتش از نزدیک دیدی؟

  4. کون گشاد نشسته پای پیک نیک با بست اول مفت و مجانی رفته فضا راضی نیست میخواد خلبان جنگنده هم امتحان کن،هوی نکشی مارو سر موشک بگیر اونور

  5. کصخل جغیباید میگفتی امیرتو ارتش کسی نمیگه جناب سرتیپاول ی ذره اطلاعات در مورد درجات ارتش جمع کن بد بیا کصشعر بگو

  6. جناب خلبان شکاری، مواظب باش با این سطح از دانش شکار نشی!فکر کردی خدمت تو ارتش مثل دانشگاهس که بخوای انتقالی بگیری یه نفرو پیدا کنی از دانشگاه مقصد بیاد جای تو ، تو بری جای اون🤣تو ارتش از این خبرا نیست، بقول همون پسرخاله خیالیت ارتش، خونه خاله نیست.در ضمن تو با این سطح سواد که املای( فارق تحصیل، صفت ، هواس و …) رو بلد نیستی حداقل میگفتی با سیکل رفتی آموزشکده درجه داری قابل قبول تر بود تا دانشگاه افسری، اونم با مدرک فوق لیسانس!مورد بعدی رشته ریاضی فیزیک تو دوره دبیرستانه نه دانشگاه که تو لیسانس و فوق لیسانسشو بگیری!در آخر اگه خواستی پرده غزاله رو بزنی، هواست باشه صفت نزنی! مراقب چوب پرده اش هم باش یه وقت بهت فرو نره!

  7. خواهرتو‌گاییدممگه مجبوری دروغ بنویسیکسی که درسش خوب باشه فارغ التحصیل و نمی نویسه فارق تحصیلکسی که نظامی باشهمثل‌مجری های احمق و بی سواد صدا و سیما‌ به سرتیپ نمیگن جناببهش میگن تیمسار یا امیر

  8. بلاشک هواپیما هم از نزدیک ندیدی.تو هم مثل این یارو shahxفقط یه چیزایی شنیدی.ولی فرق اون با تو اینه سوادش از تو بیشتره.و البته لول توهمش هم توی لیگ جداگانه ای هست.

  9. ببینم اگه اولش از پادگان و انتقالی و ارتش نمیگفتی نمیشد از کون کردنت بگی؟

  10. تو راست میگی موشک فونیکس توی کون دروغگو سربازی نرفتی اینهمه چرت پلا میگی مثل ادم داستانت بگو اف چهارده بزنه کمر تو غزاله

  11. باز دوباره یادم افتاد اعصابم کیری شد تو داخل سالن مدرسه نمیذاشتن ما اعلامیه بزنیم بعد چجوری همه جای پادگان زدی نمی‌دونم شماره رو با خودکار نوشتم یعنی چی مگه گوشی نبود یا تو خیالت هم فکر کردی سربازی نمیتونی گوشی ببری

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید