تازه از شهرستان رسیده بودم تهران و به قولی بوی بچه شهرستانو می دادم. تا اومدم با هزار بدبختی خوابگاه و اسکان مو جور کردم، چند روزی درگیر و خسته بودم. تهران شهر پر زرق و برق و دنیای جدایی از شهر کوچیک و کویری ما بود. کم کم داشتم با محیط و دوستام مچ میشدم اما بی پولی و دنبال کار گشتن اذیتم می کرد. هر جا میرفتم منو برای جندگی میخواستن و بدون خجالت میگفتن بعد ساعت کاری باید لخت کنی و در اختیار باشی. باید توی شرکتهای خصوصی تهران بی حجاب می بودم و حتی دامن کوتاه توی بعضی شرکتها الزامی بود. درگیر پیدا کردن کار و گرفتاریهام بودم که یکی از دخترای هم دانشگاهی یه طرح عجیبی پیشنهاد کرد. می گفت تو که توی اون شرکتها آخرش باید خودفروشی کنی و هرچی میگن زیرشون انجام بدی، اما تهش چقدر قراره بهت بدن؟ پس بیا کامل خودتو به یکی بفروش و زندگی خوبی داشته باش. اولش چند روز چندش و حال بهم زنی بود، اما فکر و خیال و بی پولی نذاشت بیخیال بشم. بالاخره قراری برام جور شد و یه عصر پاییزی عازم یه خونه با راهنمایی دوستم شدم. اونجا من و دو دختر دیگه گویا برای انتخاب اون ادما بودیم. از اون دوتا من چیزی دستگیرم نشد، اما قرار شد من یه پولی به عنوان پایه فروش خودم بگم و خریدارا رقابت کنن. بعد از رقابت، برنده پول و شرایطشو میگفت و اگه من اوکی میدادم، رسما برده اون میشدم. صدام زدن که اماده باش و لباستو دربیار، گفتم در حد شورت و سوتین که مخالفت کردند و مجبور شدم لخت مادرزاد وارد اون اتاق با چشمای بسته بشم تا اون مردها منو ببینن و بپسندن. صدای دو سه نفر بیشتر نبود و کسی هم بدنمو لمس نکرد، فقط چند بار گفتن بچرخ تا بدنمو کامل ببینن. تموم که شد اومدم اتاق دیگه و لباس پوشیدم و منتظر شدم. بعد نیم ساعتی یه آقای حدود ۵۰ تا ۵۵ ساله، وارد شد و روبروم نشست و گفت با این مبلغ و شرایط بردگی کامل، عصرهایی که کلاس نداری بیای خونه من و اونجا طبق دستورات من انجام وظیفه کنی. قبول کردم و قرار شد طبق رضایت، به مرور پولمو بده و من هم کامل بردش باشم. اولین حضورم تو خونش پس فرداش بود، شیو کردم و با کمی آرایش تا بخودم اومدم در خونش بودم. بر عکس افکارم، خیلی سرد باهام روبرو شد و همون اول جلوی در، ازم خواست لخت کامل بشم و قلاده ای بهم زد و منو برد داخل تا وارد دنیای جدیدی بشم. فکر میکردم اگه خودمو در اختیار مردی بذارم، بخاطر سکس و بدنم و لذت هاش، منو دوس داره و بهم محبت میکنه، اما همه این افکار همون دقایق اول رنگ باخت و دیگه وجود نداشت. در واقع من واقعا برده اون شده بودم و من بعنوان یه حیوون به خونش برده بود. چهار دست و پا با همون قلاده سگی منو کشوند و برد جلوی یه قفس تو اتاقش و گفت فعلا تو قفس میمونی تا کارت داشته باشم. تو قفسم کرد و میون میله های اون قفس کوچیک درو بست و چون با سر تو رفته بودم، کونم به میله های پشتی چسبید و به طرف اون شد. از پشت یه بات روباهی اروم توی سوراخ کونم جا داد و گفت بدون دم دیگه نبینمت. گفتم چشم و رفت روی مبلش نشست و خیره به من شد. اگرچه سکوت بود و کونم سمتش، اما سنگینی چشاشو روی کون و بدنم حس می کردم. بعد مدتی اومد روبرومو و توی صورتم نگاهی کرد و چند تف انداخت. از سکس خشن خوشم میومد، اما دلم سکس ملایم و بیشتر میخواست. بات و دراورد و با انگشت و دیلدو و هرچی دم دستش بود، بدون توجه به ناله ها و التماس های من، سوراخ کونمو پاره پاره کرد. انقدر ناله کردم که تمام دهن و دماغم گرفته بود. صدبار گفتم گه خوردم، ولم کن، اما شکنجه و درد سوراخ کونم تمومی نداشت. بعد ساعتی منو از قفس در آورد و به دستام و پاهام دستبند زد و با شلاق به جون کونم افتاد. شلاقش در آنچنانی نداشت، اما ترسیدم فکر کنه درد ندارم تا میتونه منو بزنه، واسه همینم تا میشد ناله کردم و التماس کردم. بعد لذتش از تجاوز به سوراخ کون و شلاق زدن به کونم، منو چهار دست و پا برد تو حموم و گفت جلوش بشینم تا روم بشاشه، بدون حرفی نشستم و گرمای شاشش از صورتم تا پستونام و رونام و کون و کوسم جاری شد. هنوز منتظر بودم منو بکنه و زیر کیرش درد بکشم، اما گفت خودتو بشور و برو گمشو تا دفعه بعد بگم بیای. شاید یه روز بقیه قصه زندگی کثیفمو تو تهران نوشتم …
نوشته: الناز
7 پاسخ به “خودفروشی الناز”
بردگی ذاتیه
بازم دمت گرم که راستشو گفتی و عین بقیه بچه داهاتیا کستان تا از اتوبوس پیاده شدم دیدم هزار تا دختر دم ترمینال منتظرمن!! آخه تهرون خودش اصلا پسر نداره دختراشم همه از دم فیتش پشکل دارن!
بگرد یه چاه توالت پیدا کنخودت رو بنداز توشدوتا حسن داره
هههه۵عععععیییی
متاسفم برای اون مرد اگر این داستان واقعی باشه
اینکه خودتو کامل به یکی بفروشی میشه همون ازدواج
چقدر داستان ها چرت و مسخره شدن