همه این دلخوشیها با یک تلفن به پایان رسید. پشت تلفن زنی با صدای تردید و شمرده شمرده جواب داد جناب آقای عطا … گفتم بله بفرمایید: این اسامی که ذکر میکنم چه نسبتی دارید و بعد خوندن اسمها گفتم پدر و مادرم هستند .چطور مگه؟ بعد به حرفش ادامه داد میخاستم به خدمتتون برسونم به علت صدمه دیدگی این افراد از خانوادتون در بیمارستان… بستری هستند لطفا تشریف بیاورید. در همین حین احساس کردم سر تا پایم آب یخ ریختند دیگه توان ایستادن روی پاهام رو نداشتم .خواستم بگم چه اتفاقی افتاده ولی تماس رو قطع کرد. پدر و مادر و خواهرم دو روز پیش رفته بودند شهرستان دو سه ساعت بود با خواهرم تلفنی حرف زده بودم و گفته بود کم کم امده میشیم حرکت کنیم به طرف خونه. کلیدهای مغازه رو دادم به همسایه بغلی که اسمش امیر بود و گفتم یه کار ضروری پیش اومده باید برم مغازه رو ببند. به طرف ماشینم رفتم ولی امیر جلومو گرفت کجا با حال روزت اتفاقی افتاده . گفتم نمیدونم باید خودم رو برسونم به بیمارستان. امیر گفت یه لحظه وایستا منم بیام مغازه ها رو فوری بست و باهم به طرف بیمارستان حرکت کردیم امیر رانندگی میکرد و من حی میگفتم امیر تند تر یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید برسیم بیمارستان .جلوی بیمارستان جا پارک پیدا نکردیم و من به امیر گفتم من پیاده میشم تو برو یجا پیدا کن ماشین و پارک کن و بیا. حراسان توی حیاط میدویدم خودم رو رسوندم ساختمان اورژانس رفتم تو . پرستاری که در راه روی ساختمون دیدم ازش پرسیدم خونوادم تصادف کرده آوردنش اینجا . گفت: یکم جلو تر سمت چپ از ایستگاه پرستاری هست از اونجا بپرس . فورا رفتم ایستگاه پرستاری بی مقدمه اسم فامیلیمون گفتم که آوردنش اینجا . پرستار گفت کدوم قسمت؟ گفتم نمیدونم فکر کنم تصادف کردند. لیستها رو برسی کرد و گفت: یک لحظه وایستا تا بیام . بدنم خیس عرق بود با اضطراب این ور و اون نگاه میکردم که دیدم امیر هم داره میاد. اومد گفت چه خبر؟ گفتم نمیدونم رفته تا خبر بیاره . یه ۵دقیقه ای طول کشید که پرستار برگشت. دویدم جلوش گفتم چه خبر؟ گفت دکتر توی اتاق عمل هستش و مصدوم در عمل جراحی هستش. باید صبر کنید تا دکتر از اتاق عمل بیاد بیرون .با بی صبری انتظار میکشیدم و امیر میگفت به دلت بد راه نده انشالله که خوب میشند. آروم باش. در همین افکار بودم که یاد حرف پرستار افتادم بی معطلی دوباره رفتم پیش پرستار و قبل اینکه حرفی بزنم پرستار گفت: گفتم که صبر کنید دکتر کارش تموم بشه. انشالله که بیمارتون حالش خوب میشه. حرفش رو قطع کردم گفتم: بیمارمون ؟ پس بقیه چی؟ پرستار برگشت گفت: مگه چند نفر بودند گفتم پدر مادر و خواهرم .۳نفر بودند دوباره لیست و نگاه کرد و گفت بفرمایید بنشینید تا من بیام دوباره به همون اتاقی که قبلا رفته بود رفت. و بعد چند دقیقه اومد بیرون و رو کرد به امیر گفت لطفا شما با من بیایید. گفتم کجا؟ پرستار گفت شما نه بشینید. امیر پشت سر پرستار رفت تو همون اتاق. دلهره شدیدی داشتم . مدام زمزمه می کردم خدایا رحم کن . تو این حال امیر رو دیدم که از اتاق اومد بیرون. ولی این امیر چند دقیقه پیش نبود. از روی چهره اش معلوم بود که حرف خوبی برای گفتن ندارد. امیر رو که دیدم گفتم چه خبر؟ برگشت گفت بیا بریم تو حیاط تا یکم هوا بخور تا حالت سر جاش بیاد. گفتم امیر جون بچه ات حالا وقت خوردن هوا نیست بگو ببینم چه خاکی بر سرم شده؟ شروع کردم به گریه کردن امیر هم منو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن گفت: عطا یه خورده خودتو کنترل کن. گفتم چطور خودمو کنترل کنم چرا کسی به من نمیگه چی شده ؟ پرستار رو دیدم که از همون اتاق اومد بیرون و اومد پیشم گفت دکتر از اتاق عمل اومدند با من بیا . پشت سرش راه افتادم وقتی وارد شدم دیدم یه سالن بزرگ با چند تا اتاق که پرستار سمت راست دومین درب اتاق رو زد و سپس در رو باز کرد که دیدم یک مرد حدودا ۶۰ ساله با موهای سفید و با روپوش سبز رنگ پشت میز نشسته. و پرستار بهش گفت آقای دکتر این آقا یکی از بستگان همون بیماریه که توی اتاق عمل بودند. رفتم تو امیر هم پشت سرم اومد تو و بعد پرستار در اتاق رو بست و رفت. دکتر به من و امیر اشاره کرد که بشینیم. جلوتر رفته چند تا صندلی که کنارش بود نشستیم سپس رو کرد به من و گفت: آقای… شما هستید گفتم بله عطا … هستم گفت: متاسفانه امروز به علت تصادف پدر و مادر شما آسیب جدی دیدند که مادرتون در هنگام انتقال به بیمارستان متاسفانه فوت کردند و پدرتون هم با تلاش کادر بیمارستان نتونستند پدر شمارو به زندگی برگردانند و ایشون هم در حین عمل جراحی فوت کردند. که امیدوارم خدا بهتون صبر بدهد. گفتم خواهرم چی ؟ گفت ایشون هم با اینا بودند گفتم بله. گوشی رو برداشت و به ایستگاه پرستاری زنگ زد و مشخصات خواهرم رو داد ولی همچین اسم ویا مشخصات رو توی لیست پیدا نکرد. وبعد چند کلمه تلفن رو قطع کرد. و رو کرد به من و گفت مطمئن هستی که خواهرت با پدر و مادرتون بودند. گفتم بله خودم صحبت کردم که گفت تا چند لحظه دیگر از شهرستان حرکت میکنیم. سپس دکتر گفت: چند لحظه صبر کنید تا من بیام واز اتاق رفت بیرون. روبه امیر کردم گفتم امیر میبینی چه خاکی بر سرم شد. یه لحظه گوشیمو در آوردم و به شماره خواهرم زنگ زدم و تو دلم میگفتم خدایا حداقل اینو واسه من ببخش. اگه بلایی سر خواهرم بیاد دیگر کسی رو به عنوان خانواده نخواهم داشت. ولی گوشی خواهرم خاموش بود چند بار دیگه تماس گرفتم و باز همون پیام خاموشی رو میشنیدم. وقتی دکتر در رو باز کرد دیدم با یک مامور حدودا ۴۵ساله جلوی در هستند و دکتر رو کرد و به من گفت شما بفرمایید.جناب چند تا سوال از شما دارند. از صندلی بلند شدم و با مامور به انتهای سالن که کمی خلوت تر بود رفتیم. بعد با تسلیت گفتن حرفش رو شروع کرد. گفت متاسفانه امروز خانواده شما هنگام عظیمت به شهرتون با یه سواری دیگه در ۱۵ کیلومتری شهر تصادف کردند و متاسفانه این حادثه ۵ نفر فوتی داشتند. که سه نفر در دم جان باخته و مادرتون قبل رسیدن به بیمارستان در طول مسیر فوت نمودند و پدرتون نیز چند لحظه پیش تو بیمارستان فوت کردند. کل بدنم داشت میلرزید ولی به زحمت ازش پرسیدم آیا توی فوت شدگان در محل خانم هم بودن؟ گفت: متاسفانه یک خانم و دوتا پسر جوان میون فوت شدگان بودند. پاهایم خم شد ونشستم روی زمین. و سپس گفتند: من شرایط شما رو درک میکنم آیا شما توی خانوادتون کسی هست که برای تایید رویت به پزشک قانوني مراجعه کنه.نتونستم پاسخی براش بدم که امیر رو کرد به مامور و گفت عطا تنها بازمانده خانوادشون هستند. سپس یک برگه ای رو امضا کردند و امیر دادند و گفتند برای احراز هویت به پزشک قانوني مراجعه کنید. و دوباره بعد تسلیت از ما جدا شد. بغض غلیظ توی گلوم بود نه میتونستم گریه کنم نه چیز دیگه مثل مرده ها این طرف و آن طرف نگاه میکردم. و به امیر گفتم بریم پزشکی قانونی . ولی امیر گفت با این حال روزت؟ گفتم بریم. امیر دستم رو گرفت واز بیمارستان اومدیم بیرون و در انتهای حیاط امیر منو نشوند روی صندلی گفت : میرم ماشین رو بیارم. و رفت و چند دقیقه ماشین رو جلوی در بیمارستان پارک کرد و سپس پیاده شد در ماشینو باز کرد و کمک کرد تا بلند شوم و توی ماشین نشستم که امیر گفت میخای بریم کلنیک گفتم برو پزشکی قانونی . سر راه ماشن رو متوقف کرد و از یک سوپری آب معدنی گرفت و سوار شد و در بطری آب رو باز کرد و اسرار کرد چند جرعه آب بخورم ولی به زحمت یه جرعه آب از گلوم پایین رفت. چند دقیقه بعد جلوی پزشکی قانونی وایستاد و رو کرد به من گفت که مطمئن هستی که که میخای بری تو. حرفشو نیمه کاره گذاشتم از ماشین پیاده شدم و به طرف درب ورودی به راه افتادم .امیر هم زود در ماشین و بست و باهم رفتیم داخل. صندلی که در کنار سالن بود نشستم و بعد امیر کارها رو انجام داد و مدارک منو برد بعد نیم ساعتی طول کشید تا اومد پیشم و گفت بیا بریم بلند شدم و در طول سالن به راه افتادیم. آخر سالن ۱۰ یا ۱۲تا پله بود رفتیم پایین رسیدیم جلوی به در آلومینیومی با شیشه های مشجر . یک پنجر حدودا نیم متری وسط در بود امیر چند ضربه به در زد اون طرف خانم میان سال پنجره رو باز کرد کاغذ رو داد بهش و گفت چند لحظه صبر کنید. بعد چند دقیقه دیدم در از پشت باز شد و یک مرد حدودا۴۰ساله با لباس آبی رنگ اومد و گفت عطا… شما هستید گفتم بله گفت با من بیا . وقتی خواستیم بریم تو همان آقا جلوی امیر رو گرفت و گفت: شما نه. همین جا منتظر بمونید. ما رفتیم تو . توی راه جلوی یک اتاق وایستاد و با صدای بلند گفت آقای دکتر صمدی . تو همون حال یک مرد که لباس سفید داشت اومد بیرون با چند ورق کاغذ دستش بود و راه افتادیم که انتهای سالن یک اتاق سالن مانندی بود رفتیم تو . بد جوری آشوب تو دلم افتاده بود خدا خدا میکردم که اشتباه شده باشه. همون آقا رو کرد بهش و گفت شماره ردیف چنده؟ برگشت گفت ردیف ۳ شماره یازده یارو دوباره راه افتاد سمت چپ سالن یه راهرو مانندی بود که کلا یخچالهایی با دربهای استیل که هر کدام دو تا شماره داشتند جلوی یکی از درها وایستادیم. سپس همون مرد آبی پوش در یخچال رو باز کرد بعد یک دسته به کشویی که بسته شده بود به بیرون کشید و سپس صورت جنازه رو باز کرد و دکتر جلوتر رفت سپس بهم گفت بیا دقیق نگاه کن ببین میشناسی؟ قدمهام رو به زحمت برداشتم تا بالای سر جنازه رسیدم تو اولین نگاه که نصف صورت خواهرم که در اثر تصادف از بین رفته بود و نصف صورتش غرق خون بود. که دیگر چیزی نفهمیدم. که با صدای رعنا که تو بیمارستان بالای سرم بود بیدار شدم رعنا با چشمان پف کرده که معلوم بود زیاد گریه کرده اسمم رو صدا میزنه.
بعد از اون حادثه نه خواب داشتم و نه خوراک. یک ماهی از اون حادثه میگذشت که دچار افسردگی شدیدی شدم . نه سر کار میرفتم نه رغبتی برای کارداشتم فقط جز خود کشی به چیزی نمی اندیشیدم. خلاصه به اصرار پدر زنم و رعنا به یک روانپزشک رفتم. که داروهایی رو برام تجویز کرد که بعد از یک هفته اثرات خوبش نمایان میشد و احساس میکردم حالم روز به روز بهتر میشه. و فقط در این میان یک مشکلی داشتم. کیرم نعوظ نداشت. هر کاری میکردم کیرم بلند نمی شد و رعنا یک مدتی هوامو داشت تا اینکه یک روزی گفت باید این مشگلت رو دکترت در میان بذاری. و من با مراجعه به روانپزشکم موضوع رو مطرح میکردم و ایشون داروهایی رو برام تجویز میکرد که اکثرا بی نتیجه بود. دکترم میگفت از عوارض داروهای ضد افسردگی هست. قرصهارو مدام عوض میکرد ولی هیچ یک کار ساز نبود انواع قرصهای جنسی از سیلدنافیل گرفته بود داروهای گیاهی ولی هیچ کدام موثر نبود بلکه بعد از مصرف نیز تپش شدید قلب درد سینه حالت تهوع بهم دست میداد تا جایی که بعد از مصرف دو روز نمیتونستم برم سرکار … دست به دامان روانشناس و متخصصین جنسی هیچ کدام جواب نمیداد و اکثرا بعد از نگرفتن نتیجه میگفت بايد با این حالت کنار بیایی. نه میتوانستم قرصهای ضدافسردگی رو کنار بزارم و نه میتونستم محدودیت جنسی لیلا رو ببینم. در شرایط اول بازگشت افسردگی و سپس خودکشی و یا رعنا بخاطر من از این نعمت که به گفته رعنا بهترین لذتهاست محروم کنم.اصلا نه از دیدن فیلمهای پورن تحریک میشدم و نه رعنا میتوانست با هر جور عشوه گری تحریکم کند. طفلک گاها آنقدر کیرم رو توی دهنش میمیمکید ولی باز بی تاثیر بود. دیگر زندگیمون آن نشاط قبلی رو نداشت زن و مرد برام فرقی نمیکرد و روز به روز من و رعنا روابطمان سردتر میشد. روزها همین طور میگذشت. که یک روزی توسط یکی از دوستانم یک عدد دیلدو (کیر مصنوعی)تهیه کردم و به لیلا نشون دادم بر خلاف من که فکر میکردم رعنا از این کارم تا حدودی خوشحال میشود ولی بر عکس اخم کرد و رو به من کرد و گفت واقعا فکر میکنی این میتونه جای کیر واقعی را برام پرکنه. و با ناراحتی بلند شد و رفت توی اتاق. بد موقعیتی بودم ونمیتوانستم کاری بکنم. یک روز ساعت ۱۱قبل از ظهر برای بردن تعدادی مدارک به خانه رفتم معمولا آن ساعت روز رعنا بعد از بدرقه من میخوابید. به همون خاطر وقتی رسیدم خونه در و آهسته باز کردم تا رعنا از خواب بیدار نشه. وقتی جلوی اتاق خواب رسیدم با تعجب دیدم رعنا از کمر به پایین لخت گرفته خوابیده. آرام رفتم توی اتاق دیدم بطری روغن زیتون که درش باز بود بالای سرش روی میز هست و کوسش رو حسابی چرب کرده و کیر مصنوعی که براش گرفته بودم کنارش روی تخت افتاده و یه گوشه تخت گوشیش بود معلوم بود حسابی با خودش ور رفته بود یواش گوشیش رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم وقتی صفحه گوشیش رو باز کردم دیدم یه فیلم سکسی نیمه تمام رو صفحه ظاهر شد یه زن و یک مرد سیاه پوست که بزرگی کیرش از انداز ساق دست من هم بزرگتر بود. از صفحه خارج شدم و به پیامها و چتهاش رو بررسی کردم جز مینا که دوست صمیمی که از دوران مدرسه همکلاسی بودند پیامهایی رو رد و بدل نکرده بود. تعدادی از اونارو خوندم یه جای کار بد جوری به ذوقم خورد که با مینا از بابت سکس و اینجور چیزها صحبت کرده بودند که مینا به رعنا گفته بود حالا که خدا رو شکر بچه ندارید که تا آخر عمر پاسوزش بشی. این آقا عطای شما فکر نکنم با این افسردگی و با خوردن روزانه چهارده پانزده قرص ضد افسردگی بتونه به این زودی خوب بشه. رعناجان دوتا راه بیشتر نداری اولش اینکه قید عطا رو بزنی و طلاق بگیری و بری دنبال زندگیت و یا با این شرایط کنار بیایی و تا موهات مثل دندونات تو اون خونه سفید بشه. که اگه من جای تو بودم اولی رو انتخاب میکردم و مطمئن باش تا عده ات تموم نشده خواستگارا به خاطر تو دست و پا میشکونند و حیفه این مژگانیی منحصر بفردی که تو داری بخاطر عطا زندگیتو به فنا بدی از من گفتن بود. وقتی اون نوشته ها رو میخوندم آنقدر عصبانی شده بودم که اگه مینا رو میدادند همون جا خفه اش میکردم. یواشکی سر جاش گذاشتم و از خونه خارج شدم. افکارم پریشان بود و به نوشته های مینا فکر میکردم و به هیچ عنوان حاضر نبودم رعنا رو از دست بدم… ادامه دارد
نوشته: عطا
8 پاسخ به “خوب بد زشت (۲)”
کدوم مغز خر خورده ی بیشرفی این واژه “مژگان” و “مژگانی” رو توی داستانا باب کرده؟ ترند جدیده؟ چه برنامه ای پشتشه باز؟
داستان سکسی بود یا سریال ایرانی تراژدی. بابا یه لحظه کیر به دست میایین سایت ببین چی باید بخونیم… ضد حال خوردم
عطا جان ریدی کهقسمت اولت بهتر بود
اینا رو همه رو یکنفر مینویسه مطمئنم وگرنه این مژگانی از کجا اومد یه شبه؟؟؟؟
بابا این مژگانی چیه راه انداخید تو همه داستانا هس انگار ربات داره داستان مینویسه نمودید ما رو با این واژه تخمی
دمت گرم خوب نوشتی هذچند اغراق توش زیاد بود ولی قلمت خوبه منتظر بقیه اش هستیم 👍👍👍👍
خوب مینویسی ادامه بده
آقا مژگان ومژگانی داره جای شربت روتوداستانها میگیره 😁😁😁😁