خاطره‌ی سوزان (۱)

نمیشد بهش فکر نکنم.از شرکت زدم بیرون . تحمل فضای دفتر رو نداشتم. آب دهنم رو بزور قورت میدادم. انگار همه میدونستند چه اتفاقی افتاده و میدونستند چه اتفاقی قرار بود بیوفته.
پایین ساختمون اداره که رسیدم رفتم هوای تازه رو توی ریه هام جا دادم اما حالم خوب نبود . خیابون داشت خلوت میشد با این که گرمای خورشید ظهر داشت با سرمای دی ماه می جنگید اما هوا سرد بود اما من گرمم بود. کلافه بودم. نمیدونستم باید کجا برم ، هیچوقت بی هدف از سرکار نیومده بودم بیرون ، همیشه یا میرفتم خونه یا میرفتم دنبال خانمم تا با هم بریم خونه ی یکی از مادرهامون. اون روز مونده بودم شروع کردم به قدم زدن تا رسیدم به یه پارک کوچیک خیلی وقت بود پارک نرفته بودم. رفتم و نشستم روی نیمکت و گوشیم رو درآوردم.شماره ای که باهاش زنگ زده بود رو سیو کردم ، نه تلگرام داشت نه واتس آپ که ببینم خودشه یا نه. اما این کار فقط یه بهونه بود که نپذیرم اون سوزان بود. اولین عشق زندگیم. مگه میشه؟ از یه آدمی ۱۷ سال بی خبر باشی ولی صداش رو هنوز بشناسی. خودش بود ،گفت اومده ایران و میخواد منو ببینه.
بعد از این که تلفن رو قطع کردم حس کردم همه دارن منو میپان. احساس شرم میکردم. احساس میکردم خیانت کردم.آخه زنم رویا خیلی روی من حساس بود. با این که پنج سال ازدواج کرده ایم از روزای اول حساسیتش بیشتر شده. نمیدونم بقیه آدمها هم همینجوری اند یا فقط رابطه زناشویی منو رویا اینجوری بود.یک سال اول خیلی با هم خوب و خوش بودیم. کم کم اون شور و اشتیاق و هیجان فروکش کرد و ما فقط بفکر قسط و اجاره و قبض و کار کردن و کار کردن و کار کردن بودیم. رویا زن خوبیه و همیشه همپای منه .گاهی غر میزنه که چرا بهش بی توجه هستم اما در کنار هم هستیم و وقتی ساعتها با هم حرف میزنیم آخرش میگیم ما چقدر خوشبختیم که همو داریم.
تو دوره زمونه ای که اکثر آدمها رو میبینی که حتی ۱ دقیقه هم با همسرشون نمیتونن صحبت کنن و توقعات زنها و مردها رو به تزاید گذاشته رویا فرشته ی مهربونیه که یه رفیقه واقعیه.
تصویر رویا پیش روم بود ، همه ی روزهایی که کنارم بود، روزهایی که سختی ها رو پشت سر گذاشتیم، تصویر خنده هاش در برابر من که میگفتم ببخشید که انقدر پول نداشتم که خوشبختت کنم و اضافه میکرد عیبی نداره عوضش بعدا که وضعت خوب شد جبران میکنم.
اما خاطرات سوزان زور زیادی داشت. سوزان مثل اسمش می سوزاند.
با این که هیچوقت از نزدیک ندیده بودمش اما عشق اولم بود . رابطه اولم بود.
سوزان خیلی سال پیش از شیراز به همراه خانواده اش رفته بودن اروپا. من و سوزان توی یه سایت آشنا شدیم.بعد به هم دل دادیم. هزار بار عاشقش شدم انقدر که بعد از اون دیگه کسی نتونست جاشو بگیره. بجز سوزان برای هیچ دختری گریه نکردم اما برای اون شب های زیادی رو گریه کردم. سوزان اولین کس و تنها کسی بود که وقتی بهش میگفتم عشقم مطمئن بودم دروغ نمیگم. من برای سوزان ۱۳۶۱ صفحه شعر و نامه و عاشقانه سیاه کردم. تا این که بعد از دو سال گفت نمیتونه این رابطه دور رو تحمل کنه . هرچی التماسش کردم قبول نکرد منتظر بشه من برم سربازی و برم پیشش. گفت ما به درد هم نمیخوریم. راست هم میگفت. من یه بچه جنوب شهری با کلی وابستگی و غیرت مردونه و ادعای ناموس پرستی کجا و یه دختر بزرگ شده توی قلب اروپا و دامن مینی ژوپ و دیسکو و کلاب برو کجا؟؟
مادر من هنوز جلوی ما پیش آقام حجاب میکرد وقتی سوزان ساعت ۲ نصف شب تازه می رفت با دوستاش بره کلاب.
راست میگفت. حق با اون بود. دخترا زودتر به عقل میرسن. میدونست فرهنگ هامون خیلی فرق میکنه و مشکل ساز میشه.بخاطر همین با همه ی عشقی که بینمون بود …
سوزان رفت.جوری که هیچ کجای اینترنت نتونستم پیداش کنم دوازده سال طول کشید تا تونستم به یکی دیگه بگم دوستت دارم و تصویر سوزان جلوی چشمم نیاد. ۱۲ سال طول کشید اوایلش خیلی سخت بود ولی کم کم بهتر شدم از گریه رسیدم به بغض از بغض به اشک از اشک به افسردگی و بی انگیزگی از بی انگیزگی به امید برگشتنش و از امید نا امید شدن و … تا این که دیگه یادش نیفتادم .دیگه سال به سال شاید یه آهنگ قدیمی منو یادش می انداخت که اونم میخندیدم به بچه بازی هام.
خجالت میکشیدم از اون ۱۳۶۱ صفحه ای که آماده کرده بودم تا توی اولین دیدارمون بهش بدم. آب میشدم یاد شب گریه هام می افتادم. توجیه میکردم که اقتضای سنم بوده. و چون رابطه ما اینترنتی بود و روم نمیشد بگم مجازی عاشق یکی شدم( از ترس مسخره شدن) هیچکس هم از دردم خبر نداشت. هیچکس از سوزان خبر نداشت و کسی سراغش رو ازم نمیگرفت . منم دیگه یادش نبودم تا وقتی اون روز ظهر زنگ زد.

تصویر رویا (همسرم) جلوی چشمم بود . میدونستم که زنها همه چیز رو می بخشند بجز خیانت. اینو خیلیا به من گفتن که زنا با هر چیزی کنار میان الا جنس خودشون. نمیخواستم زندگی مو آبروم جلوی خانواده خودم و همسرم و هزاران چیز با ارزش دیگه که فقط یکبار به آدم داده شده رو خراب کنم. پس تصمیم گرفتم تماس بگیرم باهاش و بگم که من ازدواج کردم و نمیتونم بیام پیشت. جمله هام رو آماده کردم. میخواستم بگم که بذار گذشته ی قشنگ مون تو همون گذشته بمونه. بذار یه خاطره ی قدیمی قشنگ باشیم نه یه اتفاق بد جدید.
بعد گفتم اصلا ولش کن خودش میفهمه دیگه زنگ نمیزنه.
ولی توی شرکت فقط تونستم مطمئن بشم خودشه و بهش گفتم که بهش زنگ میزنم و این که زنگ نزنم یه جورایی همون خاطره ی قشنگ رو هم خراب کردم.
پس شماره رو گرفتم
ـ:سلام
گفت: سلام امیر جان خوبی؟
لحنش خیلی خشک نبود اما خیلی هم صمیمانه حرف نزد حداقل اولش.
شماره منو توی سایت پیدا کرده بود و اسمم رو دیده بود شناخته بود
گفت که یه مشکل حقوقی دارم و ازت مشورت میخوام.بعنوان یک مشاور درباره مشکلش حرف زدیم . پدرش بهش وکالت داده بود که خونشون رو توی شهرک غرب بفروشه اما چون توی سفارت خونه ی ایران این کار رو کرده بود دفترخانه ها سند رو انتقال نمی دادند تا بتونه خونه رو به اسم خریدار بزنه. گفت باید برگرده اروپا.برنامه اش یک هفته ای بود و پس فردا شب پرواز داشت.
گفتم باید مدارکت رو ببینم تا بررسی کنم. گفت بیا من خونه ام. آدرس رو برات میفرستم. بعد قطع کرد.
بعد از قطع شدن تلفن من موندم و اس ام اسی که حاوی آدرس بود و مسیری که داشتم میرفتم سمت شهرک غرب.
توی مسیر رویا زنگ زد. بهونه ی کار آوردم اما دلم آشوب شد. اگه بهم شک میکرد اگه باز مثل همیشه گیر میداد و چکم میکرد شاید کمتر اذیت میشدم تا حالا که بهم اعتماد کرد. انگار خیانت به اعتماد خیلی بدتره.
دل تو دلم نبود . خونش توی یکی از برج های بزرگ بود. وقتی رسیدم دم نگهبانی هوا داشت میرفت که غروب کنه. سردتر شد و من یخ بسته بودم جلوی نگهبان که ازم پرسید با کی کار داری؟
رسیدم پشت در واحد در زدم. در رو باز کرد. خودش بود. بدون مقدمه همو بغل کردیم به هم دیگه چسبیده بودیم و گریه میکردیم . همون جلوی در توی آغوش هم زانو زدیم. دیگه یارای ایستادن نداشتیم. یعنی واقعا اون هم این سالها همین قدر دلش برای من تنگ شده بود؟
نمیدونم . هرچی بود کم کم آروم شدیم و بلند شدیم . تازه یادمون افتاد در رو نبستیم. خندیدیم. یه لباس کیمونویی ساتن براق تنش بود. قدش از اون که فکر میکردم کوتاه تر بود. موهای سیاه و شبق اش چند تا تار سفید پیدا کرده بود. اما همون عکسی بود که من هزار بار جلوی چشمم نگاش میکردم.
یه دختر سبزه ی چشم درشت، با لبای قلوه ای. نشستیم توی هال. گفت چیز زیادی تو خونه ندارم فقط قهوه و چایی. کدوم رو میخوای؟
تازه یادم افتاد که من ناهار هم نخوردم.یه ظرف پیتزا رو میز جلو مبلی بود درش رو باز کردم دیدم دو اسلایس پیتزا مونده. گفتم همین رو میخورم. خیلی مزاحمت نمیشم.
اینو که شنید با یه حالتی بین بغض و اشتیاق و دلخوری گفت: مزاحم؟ امیر تو نمیدونی چقدر خاطرت برام عزیزه.
چایی آورد و منم مشغول خوردن پیتزای سرد بودم.اومد کنارم نشست و یقه ی لباسش یکم باز تر شد.گردی سینه های صافش خور تو چشمم.پاش رو انداخت رو پاش ساق پاش انقدر صاف و شیشه ای بود که لقمه تو دهنم موند. بهش نگاه کردم خندید. گفت مزاحمت شدم
گفتم: تو نمیدونی چقدر برام عزیزی.
نخندید چشماش یه حالتی گرفت. حس عجیبی ازش بهم منتقل میشد.صورتش یه جوری شد که منم همون جوری شدم. شاید برای شما هم پیش اومده باشه وقتی مات و خیره به صورت طرف نگاه میکنی هیچی نمیبینی یه چیزی از بین آلت تناسلی و سوراخ باسنت رگ میکشه تا پشت چشمات.خوابت میاد انگار اما نمیخوای بخوابی. دهنت پر آب میشه اما در عین حال خشکه . چشات و گوشات ذوق ذوق میزنه . همه ی این ها و خیلی بیشترش فقط و فقط توی چند ثانیه اتفاق افتاد . کمتر از ده ثانیه . انگار توی اون چند ثانیه وزن تمام این دو دهه رابطه ی عاشقانه که یا با هم یا بی هم بودیم به اضافه تمام دلتنگی ها و بی کسی ها و غربت و خیلی چیزای دیگه.در کنار اون حس وصف نشدنی مون از پشت سرمون بهمون فشار آورد صورت هامون رو بهم نزدیک کرد. بوسیدیم
بوسیدیم. تمام بوسه هایی رو که این همه سال ازمون دریغ شده بود رو میخواستیم یکجا تسویه کنیم.صورت نرمش رو توی دستام گرفته بودم و اون دستاش رو دورم حلقه کرده بود . شیرین ترین لبی بود که میبوسیدم.شیرین بود مثل هیچ چیز. میگم مثل هیچ چیز چون هر شباهتی رو اسم ببرم از شیرینی اون لب ها کم کرده ام. منو محکم تو بغلش گرفته بود ‌و لب هام رو میخورد. زبونش رو که به نرمی از میون اون حجم فشرده ی لبها عبور داد و رسوند به زبون من دیگه نتونستم چشمام رو باز کنم. پرت شدم توی فضایی که از وسط ابر های صورتی و مخملی سقوط میکردم و دوباره صعود میکردم.
کیرم مثل داغ شده بود اما انگار سرخوش بودم که به نعوظ کامل نمی رسید. نوک کیرم نم زده بود انقدر که همه ی اون قسمت خیس بود.
پاهام رو دیگه حس نمیکردم. قلبم از شدت تپش داشت از سینه بیرون میزد. نفس کم آوردم کمی خودم رو عقب کشیدم.انگار او هم نفسش کم آمد. نفس که تازه کردم به یک دم عمیق عطر تنش که همراه شده بود به بوی عرق حاصل از تحریک بکن توش دیوانه ام کرد.دوباره به سمت برگشتیم.فقط چند سانت فاصله گرفته بودیم اما عین آهنربا چسبیدیم. به سمت گوشش رفتم. نرمی پایین گوشش و فاصله گردنش یک کهکشان شهوت بود. می بوسیدم و اون از شهوت جیغ های کوتاه و آروم میکشید. راهرو از زیر چانه تا گوش بعدی پیمودم با بوسیدن و لیسیدن.خواستم تقارن رو رعایت کنم که چشمم افتاد به باز بودن لباسش که فقط بندش میون دار دو طرف لباس مونده بودن. گرمای تنش از روی پوست شکلاتیش آدم رو میسوزونه.ناخودآگاه افتادم روی سینه اش و اون سرش رفت عقب و تقریبا پخش شد روی کاناپه. من میون سینه هاش بودم و داشتم میخوردم اون سینه های گرد و سفت رو که زبونش باز شد
((عشقم بخور. نوش جونت با همه ی وجودم میخوام امروز بهت کُس بدم.)
واژه ی کس رو با یه تشدید روی حرف ک یکجوری میگفت که دیوونم کرد.انگار از اعماق وجودش حرف میزد.
دیوونه شدم مثل وحشی ها میخوردم و اون با یه حالت شهوت و خشم میگفت
(( آآآآخخخخخ بخور وحشی من. بخور سیر شی.آآآآه ه ه ه)
اون استاد بود . همه ی پنج حس منو درگیر خودش میکرد.
پوست و بدن بینظیرش با اون چهره ی نازش بینایی ام رو ارضا میکردم.
عطر تنش بویایی ام رو. طعم لب و بدنش که با استفاده از لوسیون مخصوص مزه توت فرنگی میداد چشایی ام رو. با نوازش پوست من با ناخن ها و سر انگشتاش لامسه ام رو و با حرفاش شنوایی م رو.
حاضر بودم همون لحظه بمیرم و این شادی و لذت تموم نشه.
رفتم پایین تر به شرتش رسیدم. یه تور خوشگل کرم رنگ. یک لباس زیر فوق العاده قشنگ خارجی . هیچوقت فکر نمیکردم رنگ کرم انقدر قشنگ باشه نه از روی شورت بو کشیدم. لیسیدم و از کنار شورت زبونم رو به کسش میرسوندم که دیگه داشت داد میزد
آه آه آه
یکدفعه شرتش رو با دندون کشیدم بالا مثل ببر و پلنگ که تکه گوشت طعمه اش رو میدره
شرتش که با صدا جر خورد بلند شد روی آرنج با شهوت و تغییر گفت:
(( وحشی شدی!؟کثافت؟؟ جر بده منو))
بعد با دست پس سرم رو به اضافه موهام گرفت و هل داد به سمت کسش.
کسش آب انداخته بود . میک میزدم و آبشو میخوردم. اون سرم رو بیشتر هل میداد تو کسش و میگفت: بخور عشقم. بخور کثافت من و بعد آه و ناله میکرد
آه و ناله اش ادامه داشت تا زبونم رو گذاشتم لای کسش از پایین کشیدم تا بالا که یهو صدا زد: هیییییم
انگار نفسش بند اومد بلند شدم نگاه کردم . نفسش رو داد بیرون گفت میشه یه بار دیگه بکنی؟
تازه تونستم کسش رو ببینم . یه شکل قلبی فوق العاده داشت. بالا و پایینش کمی از وسطش کوچیکتر اما برآمدگی خیلی زیبایی داشت. لبه های کسش انقدر گوشتی بود که از هم باز نمیشد و یه تکه گوشت (چوچول) ناز کوچیک زینت این الماس بود.
چند بار دیگه لیسیدم و انقدر لذت برد که صداش فضای خالی خونه رو پر کرده بود. زبونم رو بردم تو تر و هر قدر داخل میشد نفسش بند میومد . مثل نفس کشیدن آدم آسمی
یهو نفسش رو بیرون داد … هوووف و گفت:
پاشو بسه جرم دادی. پاشو میخوام جرت بدم

این داستان ادامه دارد…

نوشته: Amir_dodo

ادامه…

بازدید 10,030

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “خاطره‌ی سوزان (۱)”

  1. منم یه رفیق داشتم که هیچوقت هنوز ندیدم اما تلفنی حرف میزدیم و همو ارصا میکردیم. دلم خیلی براش تنگ شده. روابط قدیم به شدت زیبا و عمیق بودن

  2. منم دو سە هفتە پیش، همین خیانتو کردم☹️😔بعد از ١١ سال ازدواج☹️ با دوست دختر خیلی سال پیشم، ٣٣سال پیشم، همین کارو کردمشاید یەکمی کمتر از اینا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید