🍂 خاطرات قبل از مرگ ( بخش چهارم )
_تمام طول روز با استرس گذشت ، مدام ذهنم به سمت افکار منفی و تاریک کشیده میشد ، خودم رو با دیدن فیلم و سریال سرگرم میکردم اما متوجه هیچی ازشون نمیشدم ، ناخون هام رو اینقدر جوییده بودم ک خون شده بودن.
تمام احتمال های ممکن رو توی ذهنم تصور کرده بودم اما برای رسیدن ب واقعیت باید با خود رادمهر روبرو میشدم،آره این تنها راهی بود ک میشد این استرس کشنده رو از خودم دور کنم.
توی افکار خودم داشتم با رادمهر حرف میزدم ک صدای زنگ در خونه باعث شد قلبم شروع کنه ب تند زدن،حس عجیبی داشتم ب سمت آیفون رفتم دستام میلرزید انگار میدونستم ک پشت در کی هستش !!!
نفس عمیقی کشیدم و آیفون رو برداشتم ، خودش بود ، همون صدایی ک باعث شده بود برای اولین بار چیز های جدیدی تو زندگیم تجربه کنم،همون صدایی ک میترسم اسمش رو عشق بزارم!!!
در رو باز کردم ، با ی لبخند اومد داخل،
حتی جواب سلامش رو هم شکسته شکسته دادم،ب سمت پذیرایی دعوتش کردم،خیلی عادی برخورد کردم ، طوری ک انگار هیچ اتفاقی بینمون رخ نداده بود،اونم مثل من بود چیزی نمیگفت و وانمود میکرد اتفاقی نیفتاده.
اما خب ک چی ؟ از واقعیت ک نمیشد دور بود.
دستش رو داخل یکی از جیب های کتی ک تنش بود کرد و گوشیم رو درآورد
ب سمتم گرفت و گفت : مثل اینکه عجله داشتی گوشیت رو جا گذاشتی .
_خب الان این حرف یعنی چی ؟ توقع داشت بلند شم و براش صبحانه درست کنم و بابت شب مون ازش تشکر کنم ؟ با هم خوابیدن مون ک تو برنامم نبود،من فقط از دور دوستت داشتم و حتی توقع نداشتم این حس دو طرفه باشه چ برسه بخوام باهات بخوابم،
مغزم داشت منفجر میشد از فکر و افکار مزخرف،گوشیم رو گرفتم و ازش تشکر کردم،
دوباره سکوت بینمون شکل گرفت،هردو ب در و دیوار خیره شده بودیم.
_راستی اسمم رو تو گوشیت چی ذخیره کردی ؟
ب سمتش نگاه کردم ، با حالت تعجبی ک تو چهرم بود ادامه داد : آخه صبح بهت زنگ زدم دیدم گوشیت رو جا گذاشتی بعد اسمم رو black_clover 🙂
ذخیره کرده بودی این یعنی چی ؟
_وای خدا!!! الان چی باید جوابش رو بدم؟
چی بگم بهش ک قانع کننده باشه ؟با نفس نفس ک انگار از ی مسیر طولانی دویده بودم گفتم معنیش میشه شبدر سیاه ، چون اولین بار تو تاریکی دیدم تون اینطوری اسمتون رو ذخیره کردم فقط همین .
امیدوارم سوال دیگه ای نکنه و با یه خداحافظی خوشحالم کنه ،
اما اون کنه تر از این حرف ها بود و طاقت نیاورد و گفت: در مورد دیشب راستش خودمم نمیدونم چی شد، تو حال خودم نبودم.
داشتم از خجالت سرخ میشدم و وسط حرفش پریدم و گفتم من ک اصلا یادم نمیاد چی شد هرچی بود تو حالت عادی ک نبود.
اما اون حرف هاش رو بهم جدی تر گفت:ببین نیما من با تو دیشب خوابیدم اما رابطه مون از نوع هاردش نبود و اینکه میخوام این رو بدونی ک فقط ی اشتباه بوده همین ، من تو زندگیم کلی جنس مخالف هست ک اگه نیازی هم داشته باشم میرم سمت اونا ن سمت ی همجنس.
_فقط بهش خیره شده بودم و چیزی نمی تونستم بگم، یک لحظه حس کردم از درون درحال شکستنم ، چرا حرف هاش اینقدر ناراحتم کرد چرا بزور دارم جلوی اشک هام رو میگیرم!! لعنتی ی چیزی باید بگم ی چیزی ک از خودم دفاع کنم ولی چرا نمیتونم حرف بزنم؟؟
_نیما امیدوارم متوجه حرفام بشی از این اتفاق برداشت اشتباه نکنی.
ناخودآگاه برای فرار کردن از این وضعیت از جام بلند شدم و گفتم : مهم نیست آقای رادمهر هرچی ک بوده اشتباه بوده برای همین فراموشش میکنیم الان هم اگه کار تون تموم شده من ی کار مهم دارم ک باید بهش برسم .
اونم خوشبختانه حرف دیگه ای نزد و رفت ، دستپاچه شده بودم و کاملا هنگ بودم ، از خونه زدم بیرون و دوباره پیاده رفتم توی خیابون تا بلکه قدم زدن حالم رو بهتر کنه ، راستش نمیدونستم ک دقیقا چی میخواستم!!!
دقیقا دلم میخواست ک از رادمهر چی بشنوم؟ یعنی بجای این حرف ها دوست داشتم ک رادمهر بهم ابراز علاقه کنه ؟
دیگه داشت کم کم حالم از خودم بهم میخورد، حس پوچی داشتم حس میکردم ک ی آدم کاملا اشتباه توی ی دنیای کاملا درستم ،
شروع کردم ب فحش دادن ب رادمهر تا حالم کمی شاید بهتر بشه اما در اعماق قلبم واقعا دوستش داشتم و دلم میخواست که اونم دوستم داشته باشه 🙂
اون شب طولانی ترین شب زندگیم بود !! طوری ک فرداش اینقدر خسته بودم ک حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم ، با کلی کلنجار رفتن با خودم آقای رادمهر رو داخل لیست سیاه گوشیم قرار دادم و شماره شبدر سیاه رو از گوشیم حذف کردم،
دفتر رو هم برای همیشه سعی کردم ک فراموش کنم و دیگه پام رو اونجا نزارم.
_تعطیلات عید تموم شده بود و همه برگشته بودن ، در مورد نرفتن ب سرکار هم توضیحی ب کسی ندادم،دوباره شده بودم همون آدم قبل ولی گوشه گیر تر و افسرده تر،
میدونی اینکه ی نفری ک دوستش داری رو بلاک کنی چ حس مزخرفی داره ؟
همش با خودت میگی ک یعنی تو این مدت بهم زنگ زده یا اینکه شده ی پیام بهم بده ؟
حس خیلی مزخرفی حتی نمیشه از شرش خلاص شد 🙂
ولی خب کاری بود ک شده بود،جواب منفی شنیده بودم بدون اینکه در مورد احساسم چیزی بگم!!
_اواخر خرداد ماه بود و هوا هم هر روز گرم تر و گرم تر میشد،حدود سه ماه از آخرین باری ک رادمهر رو دیده بودم گذشته بود،با خودم کنار اومده بودم و سعی میکردم با فرار از تنهایی خودم رو گول بزنم و ب رادمهر کمتر فکر کنم،
اما باز هم با تمام برنامه ریزی هایی ک برای آینده میکنی هیچ چیزی درست پیش نمیره !!
پنج شنبه شب بود و ساعت از یازده شب گذشته بود ، کم کم خواب ب سراغ همه داشت میاومد ک زنگ در خونه ب صدا در اومد،بابا با صدای نارضایتی بلند شد و زیر لب گفت این موقع شب دیگه کیه؟؟
اما وقتی برگشت تعجب کردم گفتش ک آقای رادمهر دم دره و با من کار داره ://///
برای ی لحظه دستپاچه شدم و ضربان قلبم شروع ب بالا رفتن کرد،
تمام مغزم سفید سفید بود و اصلا نمیدونستم ک چیکارم داره.
در خونه رو ک باز کردم از دور توی ماشین پیدا بود،ب سمش رفتم و داخل ماشین نشستم،فضای ماشین پر بود از دود سیگار و بوی تند الکل،
بهم خیره شد و آهسته سلام کرد،بدون اینکه منتظر جوابم باشه ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد !!!
پایان بخش چهارم
_تمام طول روز با استرس گذشت ، مدام ذهنم به سمت افکار منفی و تاریک کشیده میشد ، خودم رو با دیدن فیلم و سریال سرگرم میکردم اما متوجه هیچی ازشون نمیشدم ، ناخون هام رو اینقدر جوییده بودم ک خون شده بودن.
تمام احتمال های ممکن رو توی ذهنم تصور کرده بودم اما برای رسیدن ب واقعیت باید با خود رادمهر روبرو میشدم،آره این تنها راهی بود ک میشد این استرس کشنده رو از خودم دور کنم.
توی افکار خودم داشتم با رادمهر حرف میزدم ک صدای زنگ در خونه باعث شد قلبم شروع کنه ب تند زدن،حس عجیبی داشتم ب سمت آیفون رفتم دستام میلرزید انگار میدونستم ک پشت در کی هستش !!!
نفس عمیقی کشیدم و آیفون رو برداشتم ، خودش بود ، همون صدایی ک باعث شده بود برای اولین بار چیز های جدیدی تو زندگیم تجربه کنم،همون صدایی ک میترسم اسمش رو عشق بزارم!!!
در رو باز کردم ، با ی لبخند اومد داخل،
حتی جواب سلامش رو هم شکسته شکسته دادم،ب سمت پذیرایی دعوتش کردم،خیلی عادی برخورد کردم ، طوری ک انگار هیچ اتفاقی بینمون رخ نداده بود،اونم مثل من بود چیزی نمیگفت و وانمود میکرد اتفاقی نیفتاده.
اما خب ک چی ؟ از واقعیت ک نمیشد دور بود.
دستش رو داخل یکی از جیب های کتی ک تنش بود کرد و گوشیم رو درآورد
ب سمتم گرفت و گفت : مثل اینکه عجله داشتی گوشیت رو جا گذاشتی .
_خب الان این حرف یعنی چی ؟ توقع داشت بلند شم و براش صبحانه درست کنم و بابت شب مون ازش تشکر کنم ؟ با هم خوابیدن مون ک تو برنامم نبود،من فقط از دور دوستت داشتم و حتی توقع نداشتم این حس دو طرفه باشه چ برسه بخوام باهات بخوابم،
مغزم داشت منفجر میشد از فکر و افکار مزخرف،گوشیم رو گرفتم و ازش تشکر کردم،
دوباره سکوت بینمون شکل گرفت،هردو ب در و دیوار خیره شده بودیم.
_راستی اسمم رو تو گوشیت چی ذخیره کردی ؟
ب سمتش نگاه کردم ، با حالت تعجبی ک تو چهرم بود ادامه داد : آخه صبح بهت زنگ زدم دیدم گوشیت رو جا گذاشتی بعد اسمم رو black_clover 🙂
ذخیره کرده بودی این یعنی چی ؟
_وای خدا!!! الان چی باید جوابش رو بدم؟
چی بگم بهش ک قانع کننده باشه ؟با نفس نفس ک انگار از ی مسیر طولانی دویده بودم گفتم معنیش میشه شبدر سیاه ، چون اولین بار تو تاریکی دیدم تون اینطوری اسمتون رو ذخیره کردم فقط همین .
امیدوارم سوال دیگه ای نکنه و با یه خداحافظی خوشحالم کنه ،
اما اون کنه تر از این حرف ها بود و طاقت نیاورد و گفت: در مورد دیشب راستش خودمم نمیدونم چی شد، تو حال خودم نبودم.
داشتم از خجالت سرخ میشدم و وسط حرفش پریدم و گفتم من ک اصلا یادم نمیاد چی شد هرچی بود تو حالت عادی ک نبود.
اما اون حرف هاش رو بهم جدی تر گفت:ببین نیما من با تو دیشب خوابیدم اما رابطه مون از نوع هاردش نبود و اینکه میخوام این رو بدونی ک فقط ی اشتباه بوده همین ، من تو زندگیم کلی جنس مخالف هست ک اگه نیازی هم داشته باشم میرم سمت اونا ن سمت ی همجنس.
_فقط بهش خیره شده بودم و چیزی نمی تونستم بگم، یک لحظه حس کردم از درون درحال شکستنم ، چرا حرف هاش اینقدر ناراحتم کرد چرا بزور دارم جلوی اشک هام رو میگیرم!! لعنتی ی چیزی باید بگم ی چیزی ک از خودم دفاع کنم ولی چرا نمیتونم حرف بزنم؟؟
_نیما امیدوارم متوجه حرفام بشی از این اتفاق برداشت اشتباه نکنی.
ناخودآگاه برای فرار کردن از این وضعیت از جام بلند شدم و گفتم : مهم نیست آقای رادمهر هرچی ک بوده اشتباه بوده برای همین فراموشش میکنیم الان هم اگه کار تون تموم شده من ی کار مهم دارم ک باید بهش برسم .
اونم خوشبختانه حرف دیگه ای نزد و رفت ، دستپاچه شده بودم و کاملا هنگ بودم ، از خونه زدم بیرون و دوباره پیاده رفتم توی خیابون تا بلکه قدم زدن حالم رو بهتر کنه ، راستش نمیدونستم ک دقیقا چی میخواستم!!!
دقیقا دلم میخواست ک از رادمهر چی بشنوم؟ یعنی بجای این حرف ها دوست داشتم ک رادمهر بهم ابراز علاقه کنه ؟
دیگه داشت کم کم حالم از خودم بهم میخورد، حس پوچی داشتم حس میکردم ک ی آدم کاملا اشتباه توی ی دنیای کاملا درستم ،
شروع کردم ب فحش دادن ب رادمهر تا حالم کمی شاید بهتر بشه اما در اعماق قلبم واقعا دوستش داشتم و دلم میخواست که اونم دوستم داشته باشه 🙂
اون شب طولانی ترین شب زندگیم بود !! طوری ک فرداش اینقدر خسته بودم ک حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم ، با کلی کلنجار رفتن با خودم آقای رادمهر رو داخل لیست سیاه گوشیم قرار دادم و شماره شبدر سیاه رو از گوشیم حذف کردم،
دفتر رو هم برای همیشه سعی کردم ک فراموش کنم و دیگه پام رو اونجا نزارم.
_تعطیلات عید تموم شده بود و همه برگشته بودن ، در مورد نرفتن ب سرکار هم توضیحی ب کسی ندادم،دوباره شده بودم همون آدم قبل ولی گوشه گیر تر و افسرده تر،
میدونی اینکه ی نفری ک دوستش داری رو بلاک کنی چ حس مزخرفی داره ؟
همش با خودت میگی ک یعنی تو این مدت بهم زنگ زده یا اینکه شده ی پیام بهم بده ؟
حس خیلی مزخرفی حتی نمیشه از شرش خلاص شد 🙂
ولی خب کاری بود ک شده بود،جواب منفی شنیده بودم بدون اینکه در مورد احساسم چیزی بگم!!
_اواخر خرداد ماه بود و هوا هم هر روز گرم تر و گرم تر میشد،حدود سه ماه از آخرین باری ک رادمهر رو دیده بودم گذشته بود،با خودم کنار اومده بودم و سعی میکردم با فرار از تنهایی خودم رو گول بزنم و ب رادمهر کمتر فکر کنم،
اما باز هم با تمام برنامه ریزی هایی ک برای آینده میکنی هیچ چیزی درست پیش نمیره !!
پنج شنبه شب بود و ساعت از یازده شب گذشته بود ، کم کم خواب ب سراغ همه داشت میاومد ک زنگ در خونه ب صدا در اومد،بابا با صدای نارضایتی بلند شد و زیر لب گفت این موقع شب دیگه کیه؟؟
اما وقتی برگشت تعجب کردم گفتش ک آقای رادمهر دم دره و با من کار داره ://///
برای ی لحظه دستپاچه شدم و ضربان قلبم شروع ب بالا رفتن کرد،
تمام مغزم سفید سفید بود و اصلا نمیدونستم ک چیکارم داره.
در خونه رو ک باز کردم از دور توی ماشین پیدا بود،ب سمش رفتم و داخل ماشین نشستم،فضای ماشین پر بود از دود سیگار و بوی تند الکل،
بهم خیره شد و آهسته سلام کرد،بدون اینکه منتظر جوابم باشه ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد !!!
پایان بخش چهارم
نوشته: pain
6 پاسخ به “خاطرات قبل از مرگ (۴)”
“همش با خودت میگی ک یعنی تو این مدت بهم زنگ زده یا اینکه شده ی پیام بهم بده ؟”بدترین حس دنیا…خیلی کوتاه بود این قسمت؛ حتما مجبور نیستی تا پارت ۵ رو پر کنی، تا آدم میاد حس بگیره و یادش بیاد قسمت های قبل چی شده بود، تموم میشه!
واقعا خیلی کوتاهه
داستان و قلم بس زیباست اما متاسفانه مشکلی که هست اینه که خیلی کوتاه بود و تا حس عمیق تری بگیرم تمومشد خلاصه نگاه کلیم مثبت بود ادامه بدید
عجب
عجب
👀