خاطرات سینا و بابک (۳)

چهارشنبه
صبح از خواب پاشدم ساعت کنار تخت رو نگاه کردم ۱۰:۱۵ بدنم بابت سکس دیشب بد خالی کرده بود، رفتم سرویس دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون بابک نبود حدس زدم رفته سر کار، زنگ زدم
بابک: به به صحت خواب خوبی؟
من: آره خوبم داداش شرمنده زنگ زدم اجازه بگیرم یه صبحونه درست کنم
بابک: خجالت بکش اجازه چیه؟ خونه خودته برو منم ساعت ۳ خونه ام
من: اوکی پس فعلا
بابک: فعلا، بوس بوس
یه صبحونه خوردم و یه ناهار درست کردم بدنم بخاطر سکس شب قبل کرخت بود رفتم حوله رو برداشتم و یه دوش گرفتم ساعت ۲و نیم بود لباسمو پوشیدم که صدای کلید روی در اومد بابک: سلااااااام
من: سلام حاج بابک کجایی بابا
بابک: رفتم بدم
من: پس رفتی پی غریبون؟، بدو بدو برو دوش بگیر
بابک: ای به چشم
تا بابک از حموم بیاد میز رو چیدم اومد بیرون گفت نگوووو تو درست کردی؟
گفتم آره، داریوش میگفت سینا دستپختش خیلی خوبه با همون حوله نشست و ناهار رو خوردیم، گفتم پاشو تا تو لباستو بپوشی منم یه چای بیارم
بابک: خب بگو
من: چی؟
بابک: حست به داریوش
من: آها، راستش داریوش با من خیلی شوخی دستی می کرد مخصوصا کیرمو خیلی می گرفت، بعدش که سنم یکم اومد بالا تر باز شوخی میکرد منم چون تو مدرسه به حسم پی برده بودم دیگه به شوخی های داریوش به یه چشم دیگه نگاه میکردم تا یه روز دربی بود طبق معمول تنش تو خونه مامان بزرگ بالا بود من و داریوش کنار هم دراز کشیده بودیم و یه پتو رومون بود داشتیم کل کل میکردیم که داریوش کیر و تخمامو گرفت گفت بگو استقلال میبره گفتم نمیگم ول کن گفت تا نگی ول نمیکنم منم برا اولین بار کیر و تخمای داریوش رو گرفتم تو دستم و فشار دادم ، داریوش یه لحظه ماتش برد سریع کیرمو ول کرد ولی من احساس کردم کیرش تو دستم یکم بزرگ شد و ولش کردم ولی همه حواسم بهش بود که هی یه جوری زوم بود روی من، برا اینکه مطمئن بشم اشتباه نمیکنم به هوای پتو رو درست کشیدن روم دستمو زدم به کیرش که دیدم سیخه سیخه، از اون روز من همه اش داریوش رو زیر نظر داشتم و از اون به بعد بود که فهمیدم شماها باهم سکس دارید ولی خب روم نمیشه به داریوش چیزی بگم
بابک: خندید، داریوش برام تعریف کرده اینو میگفت اون لحظه که کیرمو گرفت تمام بدنم داغ شد
من: بابک میتونی بکشیش سمتم؟
بابک: آره کاری نداره، همین امشب اوکی میکنم
من: امشب؟
بابک: آره، گوشیشو برداشت و تماس گرفت(سلام خوبی؟)
داریوش: آره خوبم تو چطوری؟
بابک: مخلصم خوبم، چکاره ای فردا؟
داریوش: بیکارم، تو چکاره ای؟
بابک: منم بیکارم امشب بیا اینجا آخر هفته باهم باشیم میگیم سینا هم بیاد
داریوش: سینا بیاد نمی توانیم راحت باشیم
بابک: تو که میدونی من راهشو بلدم
داریوش: از چیزی خبر داری؟
بابک: آره، فقط باید خجالتتون بریزه
داریوش: اوکی
خداحافظی کردن
من: خدا بگم چکارت کنه؟، من چطور تو روی داریوش نگاه کنم؟
بابک: نگران نباش، بزار برم برات معجون درست کنم دیشب خیلی خالی شدی سرحال بشی امشب کار داریم
ساعت ۶ غروب از خواب پاشدم، بابک پای تلویزیون داشت سیگار میکشید، سیگاری نیست اما گاها یه نخ میکشه، سلام کردم
به به داش سینا بیا بشین برات میوه بیارم، نه مرسی صورتمو بشورم یه چای بریزم، از سرویس که برگشتم چای رو میز بود نشستم کنارش، سیگار داری؟، آره برا چی میخوای؟ یه نخ بده استرس دارم، مگه تو سیگار میکشی؟، نه فقط تو میکشی،
بابک: سیگارو داد به به چشمم روشن
من:خفه شو بابا، روشن کردم یه پک عمیق زدم و برگشتم سمت بابک، آخه خره من الان چه گوهی بخورم از ظهر دلم هی میریزه
بابک: معلوم بود شیطونیش گل کرده، خندید و گفت ببینم دایی خواهرزاده چه میکنید هاااا
من: با حالت عصبی گفتم زر نزن بابا ببینم اصلا سیخ میشه
ساعت۸ شب زنگ در زده شد، داریوش بود، از آسانسور اومد بیرون و در که از قبل باز بود من داریوش رو بین در دیدم، ۴ تا دایی دارم همشون قد بلندن اما داریوش از همه قدش بلند تره فیکس ۲ متر بسکتبال میرفت قبلا بدن ورزیده و خوبی داشت الان بخاطر شرایط کار فقط بدنسازی کار میکرد سبزه بود و یه نموره هیری،بابک گفت تو خودتو بزن به کوچه علی چپ و عادی رفتار کن، بخاطر همین تا داریوش رو دیدم دویدم سمت در و بغلش کردم خیلی همدیگه رو دوست داشتیم گفتم میخواستم امشب زنگ بزنم بهت بگم فردا میام خونه ات که بابک زنگ زد دعوت کرد گفت داریوشم میاد منم قبول کردم، ولی وای داشتم پس می افتادم، داریوشم در حالیکه لپاش گل انداخته بود گفت آره وقتی گفت به توام میگه خوشحال شدم.
شام رو خوردیم و نشستیم پای تلویزیون بابک یه فیلم گذاشت نگاه کردیم وسطای فیلم دوتا پسر همدیگه رو بوسیدن، بابک خندید و برگشت سمت داریوش گفت چقدر دوست دارم، داریوش: تو چی دوست نداری؟
بابک: فقط دادن به مهیار رو دوست ندارم
بابک خیلی راحت شروع کرد به حرف زدن و داریوشم با اینکه معلوم بود روش نمیشه اما خوب جواب میداد
بابک: سینا خان تو چی دوست نداری؟
من: چی رو؟
بابک: رابطه با پسر؟
سوالش یهویی بود من یکه خوردم داریوش بعدش گفت خفه شو بابک
من: نه راحت باشین، چرا دوست دارم من هم از پسر هم از دختر خوشم میاد
داریوش: نگام کرد، چی میگی تو؟
من: دروغ نمیگم که، توام الان گفتی دوست داری
داریوش: ای کره خر، فکر نمیکردم انقدر سرتق باشی تو به کی رفتی؟
من: به تو یادت رفته چقدر حاضر جوابی؟
بابک از آشپزخونه لخت با یه کرم کاکائو اومد باشه حالا دعوا نکنید الان که حستون رو فهمیدین بیایید یه حال حسابی بکنیم تا کی میخواد از هم پنهون کنید، ما دوتا نگاهمون به بابک بود که گفت هوووی چتونه تا حالا منو لخت ندیدین و رفت سمت داریوش نشست رو پاشو شروع کرد به لب بازی و دستشو برد تو شورت منو کیرمو میمالید در کسری از ثانیه کیرم مثل سنگ شد از رو پای داریوش بلند شد شورت و تی شرتمو درآورد کرم کاکائو مالید بهش نشست وسط پام که داریوش پسش زد و خم شد سمت کیرم و شروع کرد لیسیدنش همه کاکائو رو که لیسید شروع کرد به ساک زدن واااای این داییمه که داره کیرمو میخوره دیدم بابکم داره کیر داریوش رو میخوره، سر داریوش رو گرفتم از رو کیرم بلند کردم داشتم اشک میریختم لباشو بوسیدم زبونمو داخل دهنش کردم و طولانی ادامه دادم بابک هم برا جفتمون ساک میزد بعدش پاشدم نشستم وسط پای داریوش و شروع کردم به ساک زدن براش پیش آبش دهنمو لزج کرده بود و راحت تر ساک میزدم داریوشم برای بابک رو میخورد
بابک خوب میدونست چکار کنه، داریوش به من گفت بسه دیگه پاشدم دراز کشید بابک سوراخشو شروع کرد به لیسیدن منم سوراخ بابک رو میخوردم بعد ۱۰ دقیقه بابک پاشد به من گفت شروع کن
من: چی رو؟
بابک: داریوش منتظر کیرته
من:جدا؟
داریوش: سینا حالا که فهمیدیم پس تا آخرش بریم
کاندوم رو کشیدم رو کیرم و سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ داریوش و آروم آروم زدم رفت تو کامل که رفت داخل آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن ۵ دقیقه بعد درآوردم بابک داگی شد داریوش کرد داخلش و به من گفت توام بکن تو من ،بازم کیرمو داخل کونش کردم چند دقیقه زمان برد بابک زیر داریوش ارضا شد اما من و داریوش هنوز خبری از ارضا شدنمون نبود من ضربه ها رو محکم ترکردم داریوش گفت دارم ارضا میشم بزن بزن که ارضا شد و گفت خواستی ارضا بشی بریز تو صورتم، من منتظر یه جرقه بودم که این حرف آتیش رو به پا کرد و گفتم داره آبم میاد سریع جفتشون جلوم نشستن کاندوم رو کشیدم با یه دست کوچیک زدن به کیرم آبم پاشید روشون، شروع کردیم به لیسیدن همدیگه و خوردن آب من
دراز کشیده بودیم، پاشدم که برم سرویس
داریوش: کجا سینا؟
من: حال دارید واسه راند بعدی؟
بابک و داریوش: آرهههه
پس دارم میرم خودمو تمیز کنم…
ادامه دارد…

نوشته: سینا۳۳

بازدید 11,028

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

6 پاسخ به “خاطرات سینا و بابک (۳)”

  1. قشنگ بود دمت گرم، ای کاش اون دو قسمت قبل رو هم که با شماره ۳ دادی بیرون رو دقت کرده بودی و اون سوتی رو نمیدادی، چون کلا داستانت عالیه، واقعا عالیهالبته این قسمت ۴ میشه دیگهدمت گرم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید