حموم با خواهرم (۲)

سلام مجدد
چند وقت پیش یک داستان نوشتم که من و خواهرم با هم رفتیم حموم…هرچند دوست نداشتم کار به اینجا بکشه، ولی اگه یادتون باشه، خوب شرایط جوری شد که از کون کردمش البته رومینا نه باهام سرد شده بود و نه آتشش تندتر شده بود، یعنی هیچ احساسی از خودش بروز نمی داد…این بود که واقعا نمی فهمیدم آیا از کاری که کردیم پشیمونه یا نه؟!
من هم دیگه داشتم کم کم قضیه رو فراموش می کردم که اون اتفاق افتاد…
یک بعد از ظهر تابستون بود که از سر کار به خانه برگشتم، هیچکس خونه نبود…اون روز سر جریان فروش یکی از محصولات با یکی از سهامدارای شرکت، بگو مگو کرده بودیم…ولی این یارو که ول کن دعوا نبود، از فاصله شرکت تا خونه، داشتم با گوشی باهاش صحبت می کردم…البته داد و بیداد بیش تر بود تا صحبت… دیگه وقتی خونه رسیدم نا نداشتم از بس هم که گرمم بود، همه لباس هامو در آوردم و فقط یک شورت پام بود…یکدفعه دوباره گوشی زنگ خورد، اینقدر اعصابم خورد بود که بدون اینکه وصلش کنم، برش داشتم زدم تو دیوار، داغونش کردم!
یکدفعه دیدم صدایی مبهم از حموم اومد…
درست متوجه نشدم رفتم نزدیک درب حموم فهمیدم رومینا حمومه! رفتم پشت در گفتم تو اینجایی؟ من فکر کردم کسی خونه نیست!
رومینا گفت بی شعور ترسوندی منو! گفتم نکنه یه دزدی کسی اومده تو خونه! اون صدا دیگه چی بود؟!
_هیچی گوشیم رو زدم تو دیوار
_چرا؟!
_هیچی ولش کن حالا بعدش بهت میگم، راستی مهمونی امشب بود؟
_ها دیگه برا همین رفتم حموم!
_آهان خب پس زودی بیا منم برم!
_باشه
اومدم توی اتاقم اعصابم حسابی خورد بود، مونده بودم الان چه کار کنم؟ یک دفعه نگاهم به هالتر کنار اتاق افتاد…نمیدونم چی شد ولی دقت کردین گاهی اوقات بعضی کارا اتومات انجام میشه؟! چند لحظه بعد هالتر به دست جلوی آینه بزرگی که توی هال داشتیم،وایساده بودم و با اینکه خسته بودم،بی وقفه اسکوات می زدم… اینقدر تو حس و حال بودم که نفهمیدم کی رومینا صدام کرد!
هالتر رو گذاشتم زمین رفتم دم درب حموم!
_چیه؟ منو صدا کردی رومی؟!
_معلوم هست کجایی رامین؟! ده بار صدات کردم!
_ببخشید تو اتاق بودم صدات نشنیدم کارم داشتی؟
_بابا این شیر آب چرا بسته نمیشه! چیکار کنم؟!
_اینو که همین چند وقت پیش عوضش کردم!
_نمی دونم حالا الان که بسته نمیشه نمی دونم چه مرگشه؟!
_یعنی زنده باد جنس های جدید! وطنم پاره تنم!
_حالا نمک نریز میتونی درستش کنی؟
یک لحظه دوباره از همون فکرا اومد تو کلم!!
گفتم آره فکر کنم. درو باز کن ببینم جریانش چیه؟!
رومینا گفت باشه فقط نگاه نکنی ها! سپس درب رو
باز کرد!
رفتم توی حموم!
رومینا لخت لخت جلوم وایساده بود یه دستش رو روی کصش گذاشته بود و با دست دیگش، پستوناش رو گرفته بود.
واقعا عجب بدنی داشت! با اینکه دفعه قبل دیده بودمش ولی باز هم برام تازگی داشت، پوست سفید و براق و سینه ها و باسن درشت و قلمبه.
تا رومینا چشمش بهم افتاد گفت چرا لباساتو در اوردی؟!
_هیچی از بیرون اومدم گرمم بود یه کم هم داشتم ورزش میکردم…کیرم حسابی از زیر شورت عرض اندام می کرد… دوباره نگاهی به رومینا انداختم!
_داداش چشمت رو درویش کن دیگه! شیر آب رو درست کن!
_خنده مرموزانه ای کردم و گفتم، عجب مثل اینکه یادت نیست دفعه قبلی تو حموم چیکار کردیم؟!

رومینا هیچی نگفت و فقط سرش رو پایین انداخت…
منم دیگه چیزی نگفتم و رفتم سراغ شیر آب، یک پیچ گوشتی و یک آچار برای احتیاط گوشه حموم گذاشته بودم، برشون داشتم و خلاصه شروع کردم به شیر آب ور رفتن… خلاصه بعد از ده دقیقه درستش کردم…
بیا بفرما اینم از شیر آب!
یه لحظه روم رو به رومینا کردم دیدم گوشه حموم نشسته، زانوهاش رو جمع کرده و چشماش پر اشک شده…
_عه؟ چی شد رومی جونم؟! چرا گریه می کنی؟!
_هیچی… مرسی که درستش کردی!
_رفتم سمتش اشکی که روی صورتش بود، پاک کردم و گونش رو بوسیدم. ببخشید اگه از حرفم ناراحت شدی!
رومی نگاهی مهربان به من انداخت و باز دیدم قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد…
_ای بابا رومی این اتفاق فقط بین خودمونه! تازشم تو هنوز دختری!
رومی در حالی که صداش می لرزید گفت من نفهمیدم اون روز چه طور شد؟! من اصلا نمیخواستم اینجور بشه…
دستاش رو گرفتم و بلندش کردم و تنگ در آغوشش گرفتم…
با اینکه هیچ کدام هیچ لباسی نداشتیم و سینه های لختش به بدنم چسبید ولی نمی دونم چرا هیچ حسی نداشتم؟!!
گفتم ببین عزیز دلم من که گفتم هیچکس دیگه این قضیه رو نمی دونه! می تونیم همین الان همینجا چالش کنیم! رومی چیزی نگفت و احساس کردم که بدنش یخ کرده!
_اوه آبجی حسابی یخ کردی! بیا برو زیر دوش گرم شی منم میرم بیرون دیگه…
بعد دوباره بوسیدمش و رفتم بیرون…
وقتی رفتم بیرون دیدم رومی بر خلاف همیشه، درب رو اصلا قفل نکرد از داخل…
ولی منم دیگه حسی نداشتم… گیج و منگ بودم… رفتم آبی به صورتم زدم و در آینه به خودم نگاه کردم، سپس رو به آینه گفتم: از بازی خسته نمیشی زندگی؟!!
ادامه دارد…
نوشته پژواک

نوشته: Pajvak

ادامه…

بازدید 14,745

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “حموم با خواهرم (۲)”

  1. این بابا بیماری دو شخصیتی دارههر روز تو یه فازه ، یا مریضه یا از موتوری جنس میگیره

  2. من هرگز فحاشی نمیکنم امااااانگار چند وقتی یکبار دلت واسه فحش بچه ها تنگ میشه

  3. چرت و پرت و مزخرف مطلق مرتیکه جقی میخوای برا خواهرت راست کنی حله ولی چه کس شعری نوشتی الاغ

  4. چه عجله ای داری برای ارسال داستانی که کامل نیست یه کم صبر کن اگر اتفاق خاصی افتاد بفرست یا تو همین قسمت تموم کن و ادامه ندهالان چیکار کنیم تو بیرون دعوا کردی رفتی خونه طبق معمول هیچکس جز خواهرت خونه نبوده زارت هم تو حموم بوده زارت تر شیر دوش خراب بوده گفته بیا درستش کن از طرفی خواهرت لخت مادرزاد ناراحت بوده اشک ریخته چرا دفعه قبل به سکس ختم شده ، تو هم دفعه قبل به کیرت نبوده گرفتی کردیش حالا فردین بازیت گل کرده این بار نکردیش زدی بیرون از حموم فاز فیلم هندیت گرفته

  5. فکر میکنم بهت فحش خواهر مادر بدن حال میکنی و ارضا میشیواسه همین هرچندوقت یبار میای یه کصشعری میفرستی و فحشای کامنتارو میخونی و لذت میبریاوسکول مریض

  6. 43تا دفه قبل و الانم 32 تا دیس مجموعا 75 عدد دیسلایک رفته تو کونت ، ته خنده ای بی آبرو

  7. راست و دروغش نهم نیست داستان قشنگی بود . یه زمانی جامعه ما رفتن خواهر تو کوچه بدون چادر را ننگ می دونست الان رفتن خواهر با چادر را بی کلاسی و ننگ می دونهدقیقا همین اتفاق یه روزی در مورد سکس افراد خانواده با هم می یفته الان به کسی که می گه خواهرم سکس داشتم فهش می دن فردا خودشون با خواهراشون سکس می کنند و با افتخار داستانشم تو بکن تو می ذارند

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید