برخلاف همیشه فردای اون روز با آژانس رفتم دانشگاه چون بـُروز هر اتفاقی مـُحتـَمِل بود، درسته درصدش خیلی پایینی داشت ولی غیر ممکن نبود. توی راه تمام مسیر رو با دقت چک کردم خوشبختانه خبری ازش نبود. قضیه رو با پانته آ در میون گذاشتم و از سیر تا پیاز احتمالاتی که به فکرم رسیده بود رو براش تعریف کردم.
-“کیژان بهترنیست پدر و مادرت رو در جریان بذاری؟ شاید فقط یک مزاحمت معمولی باشه ولی اگر غـیر از این بود چی؟ حتما تو مَخمَسِه می اُفتی.”
“راستش به فکر خودم هم رسید ولی گفتم دست نگه دارم اگر قضیه جدی تر شد بعد خبرشون کنم. به نظرت قبل از بابا اینا بهتر نیست حراست دانشگاه یا کلانتری رو در جریان بذارم؟ چی دارم میگم من! اصلا” فکر خوبی نیست، کاملا” دیوونه شدم دیگه، قطعا” اونا هم میخوان که با خانوادم صحبت کنن! اصلا ولش کن تا ببینیم چی میشه.”
-“خیلی خوب عزیزم فقط یادت باشه تا مدتی تنها بیرون نری ضمنا” هر اتفاقی هم که افتاد سریع بهم خبر میدی باشه؟”
“باشه عزیزم مرسی که اینقدر به فکر منی. چقدر من مهم بودم و خودم خبر نداشتم!”
حدودا” سه هفته پیداش نشد، تقریبا” فراموشش کرده بودم تا اینکه…
-“فاطی جون دستم بنده ببین کیه زنگ میزنه؟”
“باشه مامان – کـیه؟ بله همینجاست با کی کارداشتید؟ الان میام پایین”
-“کی بود دخترم؟”
“پیک ِ مامان میگه برای خانم کیژان دولتشاهی یه امانتی سفارشی آوُرده! برم بگیرم یا کیژانو صدا کنم؟”
-“خودت بگیر فکر کنم خوابه”
“پس این دختر چرا نیومد؟ پدرام مادر برو پایین ببین خواهرت چرا دیر کرد!”
10 دقیقه بعد <<
بخاطر سَرو صدای مامان و اون جارو برقی وحشتناکش چند دقیقه ای میشد که بیدار شده بودم، از اتاقم اومدم بیرون تا یه آبی به صورتم بـزنم که دیدم مامان مانتو پوشیده و با عجله میخواد بره پایین! از حالت چهره ش فهمیدم اتفاقی افتاده که اینقدر نگرانه! قبل از اینکه از دَر خارج بشه خودمو بهش رسوندم…
-“چی شده مامان؟ کجا داری میری با این عجله؟ چرا اینقدر نگرانی؟”
“یک ربع پیش یه پیک اومد و گفت واسه تو یه چیزی آوُرده، فاطی رفت ازش بگیره چون دیر کرد پدرامو فرستادم دنبالش که اونـَم برنگشت؟ چند بار از پشت اِف اِف هم صداشون کردم ولی جواب ندادن! دلم خیلی شور میزنه، تو منتظر بسته ای چیزی بودی؟”
-“نه منتظر چیزی نبودم!!!”
“میای بریم پایین؟ اگه میای سریع یه چیزی سرت کن بریم”
-“آره میام منم نگران شدم، یه لحظه صبر کـُن اومدم”
با صدای سیستم سخنگوی آسانسور که اعلام کرد (همکف) هردو آماده پیاده شدن بودیم، وقتی وارد لابی شدیم مامان بی حال شد و روی مبل سالن نشست، رنگش مثل گـَچ سپید شده بود!
-“دیدی دلم بیخودی شور نمیزد؟ پس اینا کجا رفتن؟ فاطی لباس بیرون نپوشید که! فقط چادر صورتی منو سرش کرد! برو تو کوچه ببین نیستن؟ سَرو تـَهِ کوچه رو هم برو ببین شاید بیرون باشن”
دو مرتبه طول کوچه و خیابان اصلی رو چک کردم ولی هیچ نشونه ای ازشون نبود! حالا دیگه منم حسابی نگران شده بودم! یعنی کجا رفتن؟ چه اتفاقی براشون افتاده؟ وقتی از پیدا کردنشون نا امید شدم تصمیم گرفتم برگردم پیش مامان تا یه فکری بکنیم، تو همین فکرها بودم که یکدفعه خُشکم زد و تنفسم برای چند لحظه متوقف شد! وقتی دیدمش مطمئن شدم گـُم شدن بچه ها زیر سَرِ خودشه! یعنی اینا همش نقشه بود که منو بکشه بیرون؟ پـیک و بسته ای در کار نبوده! هدف این یارو منم چرا بچه هارو وارد این قضیه کرده؟!
پاهام تحمل وزنم رو نداشتن به همین دلیل به دیوار تکیه زدم تا زمین نَخورَم، تو همین لحظه بود که آهسته از جلوم رَد شد ولی اینبار برخلاف چهره جدی و خشن همیشگیش یک لبخنده مرموز روی لبش بود! با ترس دقت کردم ببینم بچه ها تو ماشینش نیستن که یه گاز داد و مثل برق از جلو چشام دور شد! حالا باید چکار میکردم؟ اگه به بابا و مامان جریان اونو میگفتم حتما” سرزنشم میکردن که چرا از همون اول موضوع رو بهشون نگفتم و اینکه اگر گفته بودم این اتفاق نمی افتاد! اگر هم پنهان کنم پس سرنوشت بچه ها چی میشه؟ داشتم دیوونه میشدم، این مردیکه چی از جون من میخواد؟ با خانوادم چکار داره؟ و صدها سؤال بی جواب دیگه. یادم رفته بود مامان تو لابی ساختمون منتظر منه ، به سختی خودمو به درب ورودی رسوندم. وقتی داخل شدم با دیدن صحنه ای که اصلا انتظارش رو نداشتم چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم!
نمیدونم چقدر گذشته بود با صدایی که اسمم رو تکرار میکرد به هوش اومدم، صدای بابا بود که از شدت ناراحتی و نگرانی به وضوح میلرزید. چند دقیقه که گذشت و کمی که بهتر شدم دیدم تو اتاق خودم هستم، هنوز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده که با دیدن مامان همه چیز یادم اومد.
-“دخترم چی شد چرا اینجوری از حال رفتی؟”
“مامان بچه ها کجا بودن؟ چطور اومدن تو لابی؟ من که تمام کوچه و خیابون اصلی رو گشتم! حالشون خوبه؟ ازیتشون نکرده که؟ آسیبی بهشون نزده؟”
-” حالشون خوبه مادر نگران نباش کمی که بهتر شدی جریانو برات تعریف میکنم. راستی الان چی گفتی؟ گفتی بهشون آسیب نزده؟! منظورت کیه عزیزم؟!”
“همون پیک رو میگم، مگه نرفتن ازش یه چیزی بگیرن؟ اون بود که پایین نگهشون داشت دیگه؟”
-“ها ها ها … حالا متوجه شدم تو هنوز تو حال و هوای یک ساعت پیشی! بیا این آب پرتقال رو بخور کمی بهتر شدی همه جریانو مفصل برات تعریف میکنم”
“نمیخوام حالم خوبه همین الان برام بگو ببینم چی شده دارم از نگرانی پس می اُفتم! پس چرا میخندی مامان؟ نه به اون حال زارت نه به این چهره خندانت!!! زودباش دیگه مامان بگو بگو بگو”
-” باشه ولی اول باید آب میوه رو تا آخر بخوری. قضیه اینطوری بوده که وقتی من و تو داشتیم با آسانسور میرفتیم پایین فاطمه و پدرام تو راه پله بودن و داشتن با اون امانتی حضرتعالی کلنجار میرفتن که بیارنش بالا!”
“یعنی چی؟ امانتی کدومه؟ یعنی اون پیک واقعا چیزی آوُرده بود واسه من؟”
-“صبر کن اینقدر عجله نکن تا بقیه اش رو بگم. وقتی فاطی رفت پایین که بسته رو تحویل بگیره میبینه یک وانت جلودر وایساده که راننده ش با دیدن فاطی ازش میپرسه خانم دولتشاهی شمایید؟ فاطی هم تایید میکنه و منتظره بسته یا پاکت یا یه همچین چیزیه که بهش بده ولی وقتی میره قسمت پشت وانت تا بسته رو تحویل بگیره با یه سبد گـُل به بزرگی یک میز تحریر مواجه میشه! خلاصه با کمک راننده سبد رو میذارن پایین و تا داخل لابی میارنش. پـیک هم بعداز گرفتن امضا از فاطمه میره! فاطمه میمونه چطور بیاردش بالا که تو همین لحظه پدرام سَر میرسه و چون سبد از در آسانسور داخل نمیرفته تصمیم میگیرن که از راه پله بیارنش! فکر کنم بقیه ماجرا رو خودت بدونی و نیازی به تعریف کردن نداشته باشه، فقط من هنوز نفهمیدم تو چرا با دیدن بچه ها که اومده بودن پیش من بجای اینکه خوشحال بـشی از حال رفتی؟؟!! حالا منو پدرت منتظریم که بهمون بگی محمد رستگار کیه و چرا باید همچین سبد گـُلی برات بفرسته؟”
“نمیدونم مامان! باور کن اولین باره که این اسم رو میشنوم!”
بیچاره مامان نمیدونست که من چرا اینقدر از دیدن پدرام و فاطی تعجب کردم و شـُکـِه شدم! تو اون لحظه من مطمئن بودم که اون شـَبـَهِ سپید سوار یه بلایی سر بچه ها آوُرده به همین دلیل با دیدنشون بی هوش شدم.
داشتم به این فکر میکردم که این آقای محمد رستگار کیه؟ همش اسمش رو توی ذهنم مرور میکردم شاید یک جایی شنیده باشم ولی اصلا برام آشنا نبود! پیش خودم فکر کردم شاید این آقای رستگار که گـُل فرستاده همون شـَبـَهِ مرموز نباشه! ممکنه در راستای ِ برنامه تعقیب و گریزش خیلی اتفاقی در همون لحظه که دنبال بچه ها اومده بودم بیرون از اونجا عبور کرده باشه و منم با توجه به وضعیتی که پیش آمده بود به این جریان ربطش دادم! ولی نه از اون خنده مرموز و چندش آورش معلوم بود که کار خودشه، محمد رستگار حتما همین دیوونه ی روانیه که چند ماهه آرامش و از من سلب کرده. همینجوری با خودم درگیر بودم که بابا اومد پیشم…
-” خانم دکـتر ِ بابا چطوره؟ بهتر شدی دختـر گـُلـَم؟”
“خوبم باباجون مرسی. شما رو هم ناراحت کردم ببخشید، راستی الان تازه ظهر شده چطور اومدی خونه؟ مامان بهت زنگ زد درسته؟”
-“وقتی تو به اونصورت بی هوش شده بودی مامانت میترسه و به پدرام میگه سریع به من خبر بده، البته پدرام نگفت که چه اتفاقی برات افتاده تا من کمتر دستپاچه بشم فقط گفت مامان میگه سریع بیا خونه کیژان حالش خوب نیست منم مثل تایسون خودمو رسوندم! کیژان بابا همراه سبد گـُل یک پاکت بـُزرگ هم هست که اسم تو رو روش نوشته، من و مامانت بازش نکردیم ولی چون میگی که این آقای رستگار رو نمیشناسی باید در حضور ما پاکت رو باز کنی تا ببینیم این کیه و حرف حسابش چیه؟!”
“چشم بابا جون هرچی شما بگید، من واقعا این اسم رو تابحال نشنیدم! اگه اجازه بدی چند دقیقه دیگه میام پیشتون تا باهم بازش کنیم.”
-“باشه دخترم هروقت راحت بودی بیا با اینکه خیلی کنجکاوم بدونم جریان چیه ولی خودت رو ازیت نکن.”
دوباره طوفانی از افکار درهم و آشفته ذهنم رو در گیر کرد. میترسیدم از چیزایی که ممکنه تو اون پاکت باشه! اگه برام نامه نوشته بود چی؟ یعنی چی نوشته؟ من که اصلا نمیشناسمش! از بابا و مامان خجالت میکشیدم، حدس میزدم حرفهامو باور نکردن و اطمینان داشتن که من این آقای رستگار رو میشناسم و بهشون دروغ گفتم! خوب البته حق هم داشتن آخه کدوم آدم عاقلی برای یک ناشناس دسته گـُلی به این گرونی میفرسته؟ حتما پیش خودشون فکر میکنن یه ارتباطی بین ما هست. سرم درد میکرد ولی دیگه تحمـُل نداشتم باید هرچه زودتر از مـُحتویات پاکت با خبر میشدم، وقتی وارد هال شدم از دیدن اون سبد گل عجیب و بزرگ حیرت زده و مبهوت خـُشکم زد! با صدای پدرام به خودم اومدم و با پرخاش و عصبانیت بهش گفتم خفه شو و بـُرو تو اتاقت! آخه هی میگفت خوش اومدی عـــروس خانم! با این حرفش مامان هم یه تـَشـَر ِ جانانه بهش زدو از اونجا انداختش بیرون! تو همچین وضعیتی همین یکی رو کم داشتم، حالا دیگه کاملا مطمئن شدم که همه فکر میکنن یه خبراییه و من بهشون دروغ گفتم! این موضوع خیلی منو عصبانی میکرد. بعد از چند دقیقه بابا به جمع ما اضافه شد و مامان از فاطی هم خواست که بره تو اتاقش. دستام میلرزیدن و توان باز کردن پاکت رو نداشتن ولی بالاخره با هر زحمتی که بود بازش کردم و …
پایان پارت دوم
ادامه دارد…
((دوستان عزیزم لازمه که چند نکته رو یادآور بشم. نخست اینکه وقتی قسمت اول رو آپ کردم تقریبا چند روز بعد قسمت دوم رو هم فرستادم که متاسفانه به دلیل اشتباه سایت قسمت اول چاپ نشد و بجای آن قسمت دوم در لیست قرار گرفت! با آدمین تماس گرفتم و مشکل رو باهاش درمیان گذاشتم که دفعه بعد آدمین قسمت اول و دوم رو با هم یکی کرد و توی لیست گذاشت >همین قسمتی که چندوقته چاپ شده با شماره (1)< به همین دلیل بعضی از دوستان فکر کردن که داستان تکراریه و قبلا” جایی خوندن. تازه اگر دقت کرده باشید در [حقیقت زندگی این است 1] نیمه اول متن ویرایش نشده و ایرادات زیادی داره که بازهم بنده بی تقصیرم! دوم اینکه متاسفانه من قادر به درج کامنت در سایت بکن تو نیستم ، حتی چند فیلترشکن مختلف امتحان کردم ولی فایده ای نداشد و سایت همچنان کامنت های منو “اسـپـَم” تشخیص میده! به همین دلیله که پاسخ من به نظرات ارزشمند شما در زیر قسمت اول نبود. البته من تقریبا به اکثر دوستان تو خصوصی پاسخ دادم و برای اینکه قابل دونستن هم امتیاز دادن و هم نظر سپاسگذاری کردم.
بیش از این روده درازی نمیکنم، پیروز و سربلند باشید عـزیزانم.))
Pentagon U.S.Army
پــــژمــــان
29 پاسخ به “حقیقت زندگی این است (2)”
خوب بود و کشش داشت. اما غلط املایی داشت دوست عزیز. لغاتی را که از املایشان مطمئن نیستی رو چک کن اول بعد بنویس. مرسی امتیاز کامل رو دادم.
جناب “PentagonU.S.Army” یا پژمان خان گرامی؛ داستانتون تقریبن خوبه علی الخصوص که از زبان و نگاه جنس مخالف نوشته شده که فکر می کنم کار مشکلی باشه .ولی …ولی…ولی…امان از غلط املائی ! من هزار بار گفته ام برای نویسنده های خوش ذوق و هنر مندی مثل شما این کسر شأنه که “شبح” را “شبه” بنویسند ، تازه نشان دار هم کردیدش و چند بار تکرارش هم کردید. خوب نیست که “اذیت” را “ازیت” بنویسید! و…ممکنه که بعضی از اینها اشتباه تایپی باشند ولی اونهم توجیه نیست چون نویسنده باید متن آماده ی ارسالش را بعد از ویرایش و … یکبار هم غلط گیری و مقابله کنه تا غلط تایپی نداشته باشه . جسارت منو ببخشید و مطمئن باشید اینها را فقط به این دلیل گفتم که حیفم اومد هنر شما در حاشیه ی این موارد پیش پا افتاده و دم دستی مثل غلط املائی زیر سوال بره. .باقی بقایت…
دمت گرم اوت تیکه توضیحات آخرش رو خوندم. فردا داستان رو میخونم .نظر میدم .هرچند که نخونده میتونم حدس بزنم داستان خوبی نوشتی.راستی من هی شما رو با پژمان یا همون کفتار پیر اشتباه میگیرم .یادش بخیر قدیما
خودت فهمیدی چی نوشتی خدا وکیلی ؟
به هر حال دمت گرم خوشم میاد ازت
Bright to chera inghade khasheni ? 😀 chikaresh dari kho sang mofte bengesht ham moft bza bzane dadash 😛
عجب داستاني بود…هاباتشكردوست عزيز!
داستان جذابی و خواننده رو خیلی شیک تو کف میزاره واسه قسمت بعد!:D
بعد مدتها دو داستان خوب خوندم مرسی دوست عزیز عالی بودامتیاز کامل تقدیم شد
پژمان جان ممنون بابت داستان قشنگتbright night عزیز حالا تو که وقت میذاری و داستان میخونی بهتر نیست که واسه همچین داستانی باشه تا اون داستانای مفتضح دوستان جلقی؟؟به هر حال ما که خوشمون اومد و منتظر ادمش هستیم ولی امیدوارم قسمت بعدی به زودی آپ شه تا اصل داستان هنوز تو ذهنمونه
قشنگ و جذاب بود دوست داشتم.اما غلط دیکته داشت.چهارتا قلب دادم.قلمت همیشه روان آقا پژمان.
ما كه سر درنياورديم اسمت هم نفهميدم كيژان پزمان كدومش
عالی بود.مرسیامیدوارم که تا الان حالت هم خوب خوب شده باشهلطفا زودتر آپ کن
بنظر من داستان خوبی باید باشه تا اینجاش که واقعا خوب بود و خواننده رو میخکوب میکنه .حالا منتظر میمونیم تا قسمت بعدی ببینیم چی میشه.
داستان خوبی بود ولی تو این 2 قسمت از سکس خبری نیست. در کل مرسی
پژمان انگشت مبارکتو از روی کلید shift برداری می شه ادمین. 😀
داستانت خوبه.ولی میدونی اونجا که گفتی به پدرام گفتم خفه شو و برو تو اتاقت بعدش گفتی پدرام چی گفت من خوشم نیومد راستش.بهتر بود اول میگفتی داداشت چی گفته.از توضیحاتی که دادی هیچی نفهمیدم.من قسمت اول رو خوندم و خوشم هم اومد تو کامنتا هم گفتم.البته فاصله ای که بین قسمتا گذاشتی خیلی زیاد بود و توی ارتباط مخاطب با داستان تاثیر خوبی نداشت.موفق باشی دوست عزیز
خب یعنی چی ؟چ ربطی به سکسی داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سرم درد کرد .دیگه ادامه نده این داستان رو افرین برو تو عشق و حال سکسی
واقعا عالی بود از سبکش خوشم اومد ادامه بده امیدوارم موفق باشی
داستانت حرف نداشت فقط سری 3 شو زودتر بزار توسایت خیلی کنج کاوم ممنون:-*
من که دست آخر نفهمیدم بعضی ها! که کامنت می گذارند برای ارضاء عقده های قدیمی خودشونه یا اظهار نظر؟؟؟ شکر خدا منو همه اینجا می شناسند و با حرفای مفت و لاطائلات همون بعضی ها شاَن من خراب نمی شه. بگذریم…کی شود دریا به پوز سگ نجس؟دوستان هم دیوونه های عقده ای را خواهند شناخت!
Jalebe
حقیقت زندگی این است ، کیر من بهترین است
عالی بود مرسی از قلمتون
سلام و درود به همه دوستان و همراهان گـُلـَم
ممنون بابت تبریکت skygift عزیز 😀
درود بر پژمان گرامیخوبیه این دنیای مجازی و قصه هاش در اینه که آدم بعد از پیگیری چند تا داستان کم کم با آسامی آشنائی مواجه میشه که تقریبآ سلیقه های مشترک دارن و کلا میشه کامنت هاشونو از ضربدری و محارم خونها تشخیص داد .یادش بخیر آدم یاد ” داروک ” آویزون و لوتی میافته حیف که دیگه خبری ازش نیستبه هرحال قصه قشنگ و دلنشینی رو شروع کردی با قدرت به کارت ادامه بده کاریم به کار شرو ور های بعضیا نداشته باش مهم اینه که قلمت به دل میشینهحیف که ادمین خسیس بکن تو بیشتر از پنج تا قلب اجازه نمیده وگرنه حقت بیشتر از این پنج تا قلبهدلخوشیم اینه که این پنج تاقلب رنگش رنگه عشقه ” آره داداش قرمزته “عزت زیادداریوش
داستان زیبایی امیدوارم قسمت بعد رو سریع تر ارسال کنی
ببین دوباره با ادمین تماس بگیر بگو قسمت دو رو بزاره تا از کنجکاوی نمردم!دوسش داشتم زیاااااااااااد!احسنت ومن الله و فتحا قریب… 😀