صبح با دیوونه بازی های سارا بلند شدم. تو کسری از ثانیه اتفاقات دیشب رو مرور کردم. انگار یه خواب دیده بود یه رویای شیرین. کمی طول کشید تا بخودم اومدم. سارا اینقدر به در کوبید تا از جام بلند شدم. در رو که باز کردم سارا رو دیدم که نیشش تا بنا گوش باز بود و آروم گفت: صبح بخیر شادوماد، آروم به دستم زد و برگشت که بره، هنوز یکم لنگ می زد، خندم گرفته بود. برگشت و با اخم ساختگی گفت: کوفت، تا صبح از درد نخوابیدم.
رفتم دستشویی، آبی به سرو صورتم زدم و نشستم سر میز برای صبحونه. جلال و عمش در گوشی یه چیز گفتن و خندیدن. اکرم مثل همیشه با خوشرویی اومد و یه بشقاب نیمرو جلو گذاشت و گفت: چطوری آرش جان؟ خوب خوابیدی؟ زیر چشی به سارا نگاهی کردم و گفتم: عالی. گفت: آرش جان چقدر خودت رو اذیت می کنی؟ یکم تفریح کن با جلال برو بیرون همش تو اتاقی و داری درس می خونی. گفتم: وقت برای تفریح زیاده خاله، کلی درس نخونده دارم، تازه سال بعد هم کنکور دارم میخوام یه رشته خوب قبول بشم. آهی کشید و گفت: درد و بلات بخوره تو سر هر چی بچه ناخلفه، جلال من که درس خون نشد حداقل تو بخون حتما یه آدم بدرد بخوری میشی، منم بهت افتخار می کنم.
جلال چشم غره ای به من رفت و مجبور شدم سکوت کنم. بعد از صبحانه جلال گفت: میرم مغازه دیرم شده، این بار ازم نخواست باهاش برم، معلوم بود حسابی از تیکه های اکرم خانم دلخور شده. منم طبق معمول رفتم تو اتاق و شروع کردم به درس خوندن. برنامه امروزم ریاضی سوم دبیرستان بود و تست زدن.
دو سه ساعتی مشغول بودم که سارا در زد و اومد تو. گفت: خسته نشدی؟ من حوصلم سر رفته. گفتم: چرا اتفاقا. ازش خواستم بشینه رو تخت و خودمم رفتم کنارش نشستم. گونم رو بوسید و گفت: راجع به حرفای دیشبم فکر کردی؟ گفتم فکر نمی خواد که، فقط جلال رو چکار کنیم؟ وقتی بفهمه پرده نداری حسابی شر می شه. گفت: نگران نباش فکرش رو کردم. گفتم: می ترسم رفاقتمون بهم بخوره، آخه غیر جلال رفیق بدرد بخوری ندارم.گفت: جلال اونقدرها هم بدرد بخور نیست. ولی رفاقتتون بهم نمی خوره، اگر هم خورد خودم یه کاری برات می کنم. گفتم: خب کجا بریم؟ یکی دو روز دیگه بابات و معمار بر می گردن، دیگه معلوم نیست کی همو ببینیم. گفت: یه فکرایی دارم، باید تا قبل از اومدن جلال تمومش کنیم. گفتم: چی؟ گفت: نیم ساعت دیگه برو پیش خاله اکرم بگو یسری کتاب و جزوه هات خونه است باید بری بیاری. چون خونتون دوره اجازه نمیده میگه وایسا تا جلال بیاد. اونوقت من میگم خاله باهاش میرم و بر می گردیم زود.
نیم ساعت بعد لباسام رو پوشیدم و رفتم پیش اکرم، گفت: اوغور بخیر آرش خان، شال و کلاه کردی، کجا به سلامتی؟ گفتم: باید برم خونه یسری کتابام رو نیاوردم، خیلی لازمشون دارم. گفت: تنهایی؟ نمیشه که خاله قربونت بره بذار جلال بیاد با هم برید. گفتم: تا جلال بیاد خیلی طول میکشه، باید تست های درسایی که خوندم رو بزنم تا یادم نره. گفت: پس وایسا حاضر بشم با هم بریم.داشت نقشه هامون خراب می شد، سریع رفتم پیش سارا و بهش قضیه رو گفتم. دستم رو گرفت و اومدیم تو پذیرایی. چند دقیقه بعد اکرم حاضر شد گفت: زنگ زدم آژانس بیاد، برسه می ریم.
سارا گفت: کجا خاله؟ گفت: آرش وسیله می خواد بریم از خونه شون بیاریم. سارا گفت: خاله بذار من باهاش میرم، هم حوصلم سر رفته هم مامان تنهاست بمونی پیشش بهتره. گفت: نه سارا جان درست نیست آرش دستم امانته. سارا با دلخوری گفت: خاله هنوز من رو به چشم بچه ها می بینی، بخدا دیگه بزرگ شدم، دلمم پوسید تو خونه خب میریم و می آیم دیگه، بعدش هم آژانس گرفتی مشکلی نیست، از اونورم آژانس میگیریم برمی گردیم. عمه خانم هم گفت: اکرم جان سخت نگیر عزیزم. سارا با همه سخت گیری باباش کاراش رو تنهایی می کنه، حالا که باباش نیست اجازه بده با هم برن، بچم یه نفسی بکشه، بعدشم یه چشمک به اکرم زد. اکرم که اصرار سارا و مامانش رو دید گفت: پناه بر خدا، باشه ولی خیلی مراقب باشین، زود هم بر گردین نگران نشم. آرش جان رسیدی خونه زنگ بزن. درحالیکه سعی می کردم خوشحالیم رو پنهون کنم گفتم: چشم خاله. سارا سریع لباس پوشید، آژانس که اومد راه افتادیم.
تو ماشین که نشستیم سارا گفت: متوجه چشمک مامانم به اکرم شدی؟ گفتم: آره چطور مگه؟ گفت: از همون بچگی هام مامانم و معمار من و جلال رو برای هم می خواستن، خاله اکرم هم خیلی با این قضیه مشکلی نداره، فقط از بابام خیلی بدش می آد که اونم بهش حق میدم. گفتم: چه ربطی به قضیه چشمک داشت این؟ گفت: الان چند وقتیه هر دو تا خانواده دارن امتحانمون می کنن ببینن من و جلال چقدر همو دوست داریم، اوایلش خب هنوز سنم کمتر بود و جلال رو واقعا دوست داشتم ولی از وقتی فهمیدم جلال هم یکی شبیه بابامه خیلی بدم اومد ازش، الان هم من رو با تو فرستادن ببینن به جلال بر میخوره یا نه. چشمک مامان و راضی شدن خاله بخاطر همین بود. سری تکون دادم و سکوت کردم. به یه خیابونی که رسیدیم سارا از راننده خواست همونجا پیادش کنه در حالی که داشت کرایه رو حساب می کرد و یه پول اضافی هم به راننده بابت حق سکوت میداد بهم گفت: تا من می آم یه دوش بگیر.
رسیدم خونه، سریع رفتم حموم، بعد یه سری کتاب و جزوه برداشتم و منتظر سارا شدم. یک ربع بعد سارا رسید. رفت تو اتاق خواب مامان و بابا و گفت هر وقت صدات کردم بیا. چند دقیقه ای طول کشید تا صدام کرد. یه لباس سفید نازک حریر تنش کرده بود با شورت و سوتین سفید، موهاش هنوز نم داشت، معلوم بود تازه از حموم در اومده. داشتم مات و مبهوت نگاهش می کردم که گفت: کجایی شادوماد نمی خوای عروست رو ببوسی؟ دستام رو انداختم دور گردنش و محکم به خودم فشارش دادم، با آرایشی که کرده بود واقعا بی نظیر شده بود. اول پیشانی و بعد لب هاش رو بوسیدم. خودش لبهام رو گرفت تو لبهاش و شروع کرد به خوردن لبهام و زبون زدن، منم همراهیش کردم. از دیشب یه چیزایی یاد گرفته بودم. از گرمای تنش و لب گرفتناش کیرم داشت سفت می شد که یادم اومد به اکرم زنگ نزدم. بهش گفتم یادم رفته زنگ بزنم. گفت: بهتر الان زنگ بزن و بهش بگو تازه رسیدی، اینجوری بیشتر هم وقت داریم. سریع زنگ زدم به اکرم و گفتم کارم رو زود انجام می دم و می آیم.
برگشتم تو بغل سارا و حسابی مشغول شدیم. لباسش رو در آوردم و اونم لباس های من رو. یه پارچه سفید از تو کیفش در آورد و پهنش کرد رو تخت و خوابید، منم خوابیدم روش و حسابی لب هاش رو خوردم. لبهام رو آروم روی پوست سفیدش می کشیدم و می اومدم پایین، دیشب فهمیده بودم که گلو و گوش هاش خیلی حساسه. گلوش رو آروم مک می زدم و لاله گوشش رو لمس می کردم. نفسش تندتر شده بود. بازم لبهام رو رو پوستش کشیدم و رسیدم به سینه هاش، نه خیلی نرم بودن و نه خیلی سفت، سفید بود و با هاله کرم روشن که نوکش بر اثر مک زدن هام حسابی سفت و سیخ شده بودن. یکیشون رو می خوردم و یکیشون رو می مالیدم. حسابی حشری شده بود و به تنش پیچ و تاب می داد، همونجوری لب هام رو خیلی آروم رو پوستش می لغزوندم و میومدم پایین تر دور نافش رو حسابی خوردم و توش رو لیس زدم. بازم آروم اومدم پایین تر هر چی به کسش نزدیک تر میشدم صدای سارا بالاتر می رفت و لرزش خفیفی به بدنش می داد. زبونم رو به بالای کسش کشیدم و بدون اینکه کسش رو لمس کنم رفتم سمت روناش. رونای پر و قشنگی داشت. زبونم رو آروم روش کشیدم و رفتم تا سمت انگشتاش. انگشتای کشیده و ظریف که لاک زرشکی رنگ فوق العادش کرده بود. چند بار بوسیدمشون و دونه دونشون رو مک زدم، سارا با اون یکی پاش کیرم رو می مالید. کف پاش رو حسابی لیس زدم و گذاشتم رو کیرم. سارا کیرم رو با دو تا پاهاش گرفت و شروع کرد به مالیدن. دوباره خوابیدم روش، یکم لب های هم رو خوردیم. اینبار سریعتر لبهام رو روی پوستش کشیدم و زبونم رو رسوندم به کسش و از پایین به بالا محکم لیس زدم. سارا پاهاش رو جمع کرد تو شکمش و تا میتونست بازشون کرد، با دستش سرم رو به سمت کسش هدایت کرد. زبونم که به چوچولش خورد با یه جیغ نسبتا بلند شروع کرد به منقبض کردن و لرزوندن خودش و سرم رو محکم به کسش فشار می داد. یکم که آروم شد بلند شد و من رو خوابوند، از تو کیفش یه اسپری در آورد و زد زیر تخمام و بعدش شروع کرد به لیس زدن کیرم و تا ته کردش تو دهنش. حلقش رو حس میکردم یکم همینجوری نگهش داشت و شروع کرد به ساک زدن. حسابی کیرم رو خورد. بعد یکم از اون اسپری زد به زیر کیرم و روم دراز کشید و دوباره لب بازیمون شروع شد. بلند شد و نشست رو صورتم و کسش رو میمالید رو لبها و بینیم. خیلی تحریک شده بود، حسابی از کنترل خارج شده بود و داشت تند تند نفس نفس می زد. از روم بلند شد و تمام صورتم رو لیس زد. کنارم دراز کشید و بالش های مامان و بابا رو گذاشت زیر کمرش و پاهاش رو باز کرد و گفت: پاشو کسم رو خوب ببین. با دو تا دستش کسش رو باز کرد، دو تا سوراخ داشت، یکی بالاتر که خیلی ریز بود، یکی هم که جلوش چروک خورده بود تقریبا می شد گفت سوراخش معلوم نبود پایین تر. گفت: کیرت رو باید بکنی تو اون پایینی. گفتم: اینجا که سوراخش معلوم نیست. گفت: احمق پشت پردمه دیگه. کیرم رو گرفتم دستم و کمی رو کسش کشیدم و با کمک خودش گذاشتم دم سوراخش. گفت: آروم آروم فشار بده، با فشار اول جیغ خیلی بلندی کشید. ترسیم و از روش پاشدم. گفت: نترس عوضی بیا بکن هرچی شد توجهی نکن فقط آروم فشار بده تا خودم بهت بگم. دوباره رفتم توش و همون کاری که می گفت رو کردم، احساس می کردم سر کیرم به جایی گیر کرده و تو نمیره. سارا گفت: بخواب روم و فشار رو بیشتر کن ولی یواش. خوابیدم روش و دوباره کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و آروم فشار دادم. سارا حسابی خودش رو سفت کرده بود و معلوم بود خیلی درد میکشه ولی بخاطر اینکه نترسم چیزی نمی گفت. گفت: بیشتر فشار بده منم فشار رو بیشتر کردم یکم سرش رفت تو ولی بیشتر تو نمی رفت انگار یه چیزی جلوش رو گرفته بود. سارا عصبی داد زد بکن دیگه بی عرضه، فقط درس خوندن بلدی؟ حسابی استرس داشتم ولی بخاطر اینکه خودم رو نشون بدم یه دفعه تمام وزنم رو انداختم رو کیرم و با تمام توان فشار دادم. انگار راه کیرم یه دفعه باز شد تا نصفه رفت تو. سارا ملحفه رو چنگ می زد و به شدت خودش رو تکون می داد تا از زیرم بیاد بیرون. صورتش کاملا قرمز شده بود و از بس لبش رو گاز گرفته بود خون می اومد. فشار رو بیشتر کردم و کیرم ور تا ته کردم تو. سارا دیگه طاقت نیاورد و شروع کرد به داد زدن. گفت: وحشی نفهم مگه نمیگم آروم، جر خوردم دیگه نمی تونم راه برم. به فریادهاش توجهی نکردم. تازه خوشم اومده بود شروع کردم به تلمبه زدم. سارا پشتم رو چنگ می انداخت و من بی توجه به سوزش پشتم همچنان تلمبه می زدم. دور کیرم و تخمام احساس گرم شدن و بیشتر بهم حال می داد. سارا دیگه دست از داد زدن برداشته بود و بی حال شده بود و زیر لب داشت ناله می کرد. حرکت کیرم روونتر شده بود و شدت تلمبه هام بیشتر. سارا با بی حالی گفت: حیوون آبت رو نریزی تو. سرعتم رو بیشتر کردم و کیرم رو کشیدم بیرون، آبم با شدت زیاد پاشید بیرون تا چونه سارا رو خیس کرد. دستم لزج و چسبناک شده بود، نگاه کردم دیدم خونیه. حسابی وحشت کردم و چند بار پشت سر گفتم: خون خون. سارا با بی حالی گفت: احمق جون نترس پرده رو که بزنی خون میاد دیگه. چند تا دستمال بهم بده. کیرم و تخمام خونی شده بود. با دستمال کس و کون سارا که خونی شده بود رو پاک کردم بعدشم آبم رو از رو تنش تمیز کردم و کنارش دراز کشیدم و محکم بغلش کردم. یکم حالش که جا اومد گفت: عوضی کیرت خیلی کلفته ها حسابی جرم دادی. بعد گفت: کمکم کن بلند شم. دستش رو گرفتم و با هزار زحمت بلندش کردم. زیر بغلش رو گرفتم تا دسشویی بردمش و بعد با آب ولرم از کمر به پایینش رو کامل شستم. یکم بهتر شده بود ولی گشاد گشاد راه می رفت. گفت: تا حاضر میشم خودت رو تمیز کن و زنگ بزن آژانس بیاد. سریع خودم رو تمیز کردم و زنگ زدم آژانس.
نزدیک خونه که رسیدیم آژانس رو نگه داشت و پیاده شدیم. آروم قدم بر میداشت، معلوم بود خیلی درد داره. چند تا خونه مونده بود که برسیم، داشتن ساخت ساز می کردن و یه تپه شن و ماسه جلو درش بود، سارا بهم گفت: من رو هل بده رو اینا. گفتم: مگه دیوونه شدی؟ گفت تو هل بده کاریت نباشه فقط محکم. منم محکم هلش دادم بطوریکه یکم رو زمین کشیده شد. یکم هم خودش غلت خورد و بعد بلندش کردم. حسابی خاکی شده بود و سر زانوش پاره شده بود، یکم خراش هم برداشته بود. کمکش کردم تا رسیدیم خونه.
اکرم و عمه خانم با دیدن سرو وضع سارا حسابی هول شدن، جلال هم همینطور خیره داشت نگاهمون می کرد. عمه خانم زد تو صورتش و گفت: خدا مرگم بده چی شده؟ سارا گفت حواسم نبود رو تپه شن و ماسه خوردم زمین. کمکش کردن لباساش رو در آورد و رفت حموم، وقتی اومد بیرون بد جوری لنگ می زد. عمه و اکرم کلی غرغر کردن به خودشون فحش و لعنت می فرستادن. جلال که عین خیالش نبود، منم از ترسم رفتم تو اتاق و در رو بستم …
از ترسم تا وقت شام از اتاقم بیرون نیومدم، نه از جلال خبری شد نه از سارا و نه از هیچکس دیگه. خیلی ترسیده بودم، همش نگران بودم که متوجه شده باشن. اکرم خانم برای شام صدام کرد، با هزار ترس و لرز رفتم بیرون، اولین چیزی رو که دیدم قیافه درهم جلال بود، ضربان قلبم رو هزار رفته بود و دهنم کاملا خشک شده بود. همش منتظر بودم یه دعوای مفصل باهام بکنن. عمه خانم مثل میشه نفر اول سر میز شام نشسته بود، سلامم رو با اخم جواب داد، دیگه داشتم سکته میکردم، مطمئن شده بودم همه چی رو فهمیدن. چند دقیقه ای طول کشید تا اکرم شام رو آورد. بر خلاف همیشه برخورد گرمی ازش ندیدم. بدون هیچ حرفی بشقابم رو برداشت و غذا کشید و داد دستم. منتظر بودم سارا بیاد، انقدر استرس داشتم که داشت اشکم در میومد. جلال هم اومد ولی سارا نه. جلال نشست سر میز و با کنایه گفت: درسات چطورن بچه درس خون؟ اکرم بهش تشر زد که ساکت باشه. جلال هم با پررویی گفت: اینقدری که این خرخون رو قبول داشتی اگه من رو هم قبول داشتی الان وضعم این نبود. نگاش کن حتی عرضه مراقبت از یه دختر رو هم نداره. عمش گفت: کوروش از تو انتظار نداشتم. فکر می کردم مرد شدی عاقل شدی، این چه کاری بود با سارا کردی؟ چشمام از فشار هیجان و ترس داشت سیاهی می رفت و فقط سکوت کرده بودم. اکرم گفت: من که گفتم اینا با هم نرن چرا اینقدر اصرار کردی؟ آروم و بریده بریده گفتم: خود سارا خواست بخدا تقصیر من نبود. بزور بغضم رو قورت دادم. عمه با لحن شاکی که داشت گفت: سارا گفت بزنی زیر پاش تا بخوره زمین؟ یه لحظه هنگ کردم، چی گفت ؟ همینجوری نگاهشون می کردم. عمه با صدای بلندتر گفت: پرسیدم سارا بهت گفت بزنی زیر پاش؟ اگه یه طوریش می شد چه خاکی تو سرم می کردم؟ اگه یه جاش میشکست جواب باباش رو چی می دادم ؟ تازه منظور حرفاشون رو فهمیدم. از اینکه اصل موضوع رو نمی دونستن تو بند بند وجودم عروسی بود ناخودآگاه لبخندی زدم که باعث شد عمه بیشتر عصبانی بشه. قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: من کی زدم زیر پای سارا؟ من پشت سارا داشتم میومدم، اینقدر هم فاصله داشتم که حتی دراز هم می کشیدم به سارا نمی رسیدم. خودش خورد زمین. افتاد رو تپه ماسه، اونجایی که دارن ساخت و ساز می کنن. اکرم نفس عمیقی کشید و به عمه گفت: دیدی گفتم کار کورش نیست؟ سارا رو صدا کن ببینیم حرفش چیه.
سارا اومد چشماش از گریه قرمز و پف کرده بود و گشاد گشاد راه می رفتم. معلوم بود با هر قدمی که برمی داره درد میکشه. مامانش گفت: سارا کوروش چی میگه؟ با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود گفت: چی میگه؟ گفتم: من که باهات خیلی فاصله داشتم، خودت داشتی تند راه میرفتی و می گفتی خیلی دیر شده. من کی بهت پشت پا زدم؟ گفت: مگه من گفتم تو زدی؟عمه تو صورت سارا بُراق شد و گفت: تو نگفتی؟سارا گفت:نه من نگفتم کورش زده گفتم پام به یه چیزی خود انگار که یکی پا جلو پام گرفته باشه. منظورم اصلا کورش نبود.
جلال خنده احمقانه ای کرد و گفت: دختر عمه ما رو باش چند ساعته ما رو گذاشته سر کار. بعد رو به من کرد و گفت: پس چرا گفتی سارا خودش خواست؟ و شیطنت لبخندی هم زد. گفتم: سارا خواست با من بیاد گفت حوصلم سر رفته چند روزه بیرون نرفتم میخوام به بهانه تو بیام بیرون. مگه من چیکار کردم؟ چرا اینجوری با من برخورد میکنی. کاش خاله اکرم خودت با من می اومدی و با حالت قهر از سر میز بلند شدم و رفتم تو اتاق. در رو که بستم از خوشحالی چند تا قر دادم و بالا و پایین پریدم. صدای دعوا کردن اکرم داشت می اومد که چکار این بچه دارین؟ مظلوم تر و سربه راه تر از این دیدین؟ عوض اینکه ننه باباش نیستن بهش محبت کنین اذیتش می کنین.
رو تخت دراز کشیدم نفهمیدم چقدر طول کشید با صدای در بیدار شدم.اکرم بود برام غذا آورده بود.کلی ناز و نوازشم کرد تا از دلم در بیاره، دید که آروم شدم پا شد رفت. غذا رو خوردم و دیگه بی خیال درس شدم، گرفتم خوابیدم.
صبح با بوسه ای از خواب بیدار شدم، سارا بود گفت حال شوهرم چطوره؟ عجب بازیگری هستی ناقلا دیشب خودمم باورم شده بود که قهر کردی. پس بجز درس خوندن کارای دیگه هم بلدی. گفتم: مگه ندیدی دیروز رو تخت چیکار کردم؟ با مشت ضربه ای به دستم زد و گفت: بخاطر اون کار که می کشمت، حالا بیا بریم صبحونه بخوریم تا بعد.
وقتی رفتم برای صبحانه بر خلاف همیشه عمه چادر سرش نبود و موهاش روی روشونه هاش ریخته بود بغلم کرد و من رو به سینه های درشتش فشار داد. جلال حق داشت که عمش رو بکنه واقعا بدن گرم و نرمی داشت. کلی بوسم کرد و ازم عذر خواست و همه این ها رو جلال داشت با حرص می دید.
فردای اون روز معمار و شوهر عمه جلال برگشتن. خوشحال بودن، ظاهرا کارهای ویلاها درست شده بود و از یکی دو ماهه دیگه کارهای اولیه رو انجام میدادن تا بعد از فصل بارندگی ساخت رو شروع کنن.
عصرش عمه خانم وسایلش رو جمع کرد و رفت. تا یک ماه بعدش هم اتفاق خاصی نیفتاد. پدر و مادر من هم حدود دو ماهی بود که رفته بودن. تا یه شب معمار برگشت خونه و با لبخند بهم گفت: پدر و مادرت هفته بعد میان بلیط گرفتن. بابات چند تا عمل کرده حالش خوبه فقط یه چند وقتی مراقبت می خواد. خیلی خوشحال شدم. اون یه هفته با هر بدبختی که بود گذشت. دو روز مونده بود تا بابا بیاد سارا و مامانش اومدن خونه معمار. منم وسایلم رو جمع کرده بودم که برم خونمون. سارا من رو یه گوشه ای کشوند و گفت: شنیدم مامانت اینا دارن برمیگردن؟ کی میرسن؟ گفتم پس فردا عصر. گفت: عالیه. گفتم: چطور؟ گفت با جلال قرار سکس دارم فقط یه شرطی گذاشتم. گفتم: چی؟ گفت: قراره تو هم باشی. البته جلال اصلا موافق نبود ولی گفتم فقط اگه تو باشی حاضرم باهاش سکس کنم. در ضمن جا هم که نداریم پس مجبوریم بیایم خونه شما. گفتم: دیوونه شدی سارا؟ گفت: نه ولی باید انتقام بگیرم از جلال، حالا وایسا ببین چیکار می کنم. فقط هرچی میگم گوش کن و نه نیار بهت قول میدم همه چی عالی پیش بره. سری تکون دادم و گفتم باشه. گفت: هر جوری شده خاله اکرم رو راضی کن که فردا بری خونه. تنها مشکل همینه. امیدوارم بتونی حلش کنی.
صبح زود با صدای معمار از خواب بلند شدم. وسایلم رو که شب قبل جمع کرده بودم برداشتم و رفتم سر میز. قبل از اینکه چیزی بگن گفتم: خیلی این چند وقت زحمتتون دادم با اجازتون میخوام برم خونمون دیگه. هرچی معمار و اکرم اصرار کردن گوش نکردم. آخرش اکرم گفت: پس آقا معمار می رسوندت، ظهر هم غذا می دم جلال برات بیاره. فردا ظهر می آیم دنبالت، ناهار رو بیرون می خوریم و بعد میریم فرودگاه.
به محض اینکه رسیدم خونه یه دوش گرفتم و خونه رو حسابی تمیز کردم . ساعت یک بود که جلال با یه قابلمه غذا اومد. حسابی غر زد و خط و نشون کشید که اول باید سارا رو بکنه بعد اگه سارا خواست من برم سراغش. هیچی نگفتم ناهار رو خوردیم تا سارا اومد. با هر دو تامون روبوسی کرد و به جلال گفت تا آماده می شه بره دوش بگیره. تا جلال رفت تو حموم سریع اومد پیشم و گفت: لخت شو و خودش هم سریع لخت شد. نمی دونستم چه نقشه ای کشیده فقط هر کاری می گفت انجام می دادم. جلوم زانو زد و شروع کرد به ساک زدن و با دستش کسش رو می مالید و آروم ناله می کرد حسابی که کیرم رو خیس کرد ازم خواست جلوی در حموم دراز بکشم، خودش اومد روم و به سختی و آروم آروم کیرم رو کرد تو کسش. معلوم بود هنوز درد داره. یکم صبر کرد و شروع کرد به تکون دادن خودش، یکم که جا باز کرد شروع کرد به بالا و پایین کردن و ناله هاش بلندتر شد. جلال از حموم اومد بیرون، صحنه رو که دید ماتش برد. گفت: چیکار دارین میکنین؟ سارا با صدای حشریش گفت: داری میبینی که دارم به کورش کس میدم. جلال دیوونه شد. گفت: مگه قرار نبود من پردتو بزنم؟ سارا گفت: خودم پردم رو زدم تو لیاقتش رو نداشتی و به بالا و پایین کردن ادامه داد.جلال لال شده بود و هیچی نمی گفت. سارا گفت اگه می خوای بکنی زود باش من ارضا شم ممکنه پشیمون بشم. جلال حولش رو انداخت و اومد سمت سارا. سارا به من گفت: اجازه میدی براش بخورم؟ گفتم: نه میخوام لبات رو بخورم کیری می شه دوست ندارم. روم دراز کشید و شروع کرد به خوردن لبام. با دستش کیر جلال رو گرفت و شروع کرد به جلق زدن. سارا انگشتام رو کرد تو دهنش و حسابی خیسش کرد و گفت بکنم تو کونش. همینجور که داشت روم بالا و پایین میرفت، انگشت وسطم رو کردم تو کونش که ناله ای از روی رضایت کشید. حسابی انگشتم رو تو پشتش می چرخوندم و جلو عقب میکردم، یکم که جا باز کرد دومی رو هم کردم توش. سارا با ناله گفت: یواش تر لعنتی. حرکاتش تندتر شده بود و ناله هاش بلندتر با گفتن چند بار جانم جانم رو کیرم ارضا شد و چند لحظه بعد بلند شد و خوابید رو زمین. به جلال گفت کسش رو بخوره و از من خواست کیرمو بکنم تو دهنش. جلال با اکراه شروع کرد به خوردن کسش تا دوباره حشری شد. به جلال گفت بخوابه رو زمین و رفت نشست رو کیرش و تمام وزنش رو انداخت روش. با دو تا دستش کونش رو باز کرد و ازم خواست بکنم توش. جلال گفت: حداقل بذار کونت رو من اول بکنم. سارا بدون اینکه چیزی بگه لبهاش رو گذاشت رو لب های جلال و منم نشستم پشتش و کیرمو خیلی آروم کردم تو کونش. یواش یواش فرو می کردم تو تا نصفه هاش کردم تو که سارا گفت: بسه همونجا نگهش دار. جلال خیلی عصبی شده بود داشت تکون میخورد تا بتونه بلند شه ولی سارا نمیذاشت. جلال که دید کاری ازش بر نمیاد آروم گرفت ولی کیرش شل شده بود و از کس سارا اومد بیرون. به خواست سارا تلمبه هام رو محکمتر می زدم. سارا گفت: کورش جان با تمام زورت بزن کونم رو جر بده میخوام ارضا بشم. حسابی عرق کرده بودم و پاهام خسته شده بود ولی اینقدر ادامه دادم تا سارا خودش رو محکم منقبض کرد و با شدت ارضا شد. بهش گفتم دارم میام سارا چکار کنم؟ گفت بریز تو دهنم، سریع از روش بلند شدم و سارا کیرم رو کرد تو دهنش و تا قطره آخر آبم رو با لذت خورد. کارد میزدی به جلال خونش در نمی اومد. بلند شد و لگدی به من و سارا زد و لباس پوشید و رفت.
یکم تو بغل سارا خوابیدم تا بلند شد رفت خودش رو شست و کلی ازم تشکر کرد و رفت. شش ماه بعد هم با سیاوش ازدواج کرد.
فردا ظهر معمار و زنش اومدن دنبالم یه جیپ آهو آورده بود که پشتش رو رختخواب پهن کرده بودن برای بابام. ناهار رو خوردیم و رفتیم فرودگاه. بعد از چند ساعت معطلی مامان در حالی که داشت ویلچری رو که بابام روش نشسته بود هل می داد اومد. بعد از کلی بغل و بوس و نوازش های مادرانه، معمار بابام رو گذاشت پشت ماشین و رفتیم سمت خونه. معمار شام رو از بیرون سفارش داد. شام رو خونه خودمون خوردیم. معمار پول هایی که حاجی داده بود رو داد بابام و گفت: اینا رو حاجی داده برای این چند وقت که دستتون خالی نباشه. فردا ظهر هم مزاحمتون میشیم با یه خبر خوش.
فردا نزدیکیای ظهر معمار و حاجی اومدن. کلی هم میوه و تنقلات خریده بودن. حاجی از وضع بابام پرسید و وقتی فهمید تا یکسال دیگه بابام نمی تونه راه بره خیلی ناراحت شد. گفت: نگران هیچی نباشین نمیزارم آب تو دلتون تکون بخوره همه خرجاتون تا وقتی آقای بهرامی دوباره سر پا بشن من عهده می گیرم. تازه یه واحد هم تو همون ساختمون براتون در نظر گرفتم. البته میدونین که دنبال شکایت نباید برین. هر چی هم لازم داشتین به آقا معمار بگین براتون فراهم می کنم. بابام گفت: حاجی نمک پرورده ایم نیازی به این کارا نیست. حاجی گفت: حقتونه یه اشتباهی کردم باید تاوان بدم.
خداییش تو اون مدت هم نذاشت آب تو دلمون تکون بخوره، حتی برای بابا پرستار هم گرفت که به کارای بابا رسیدگی می کرد و ورزش هایی که دکتر گفته بود رو با بابا انجام می داد.
روزها به سرعت گذشت و کنکور دادم، تو رشته مکانیک دانشگاه امیرکبیر قبول شدم. دو هفته ای بود که دانشگاه می رفتم. تا یه روز یه قیافه خیلی آشنایی دیدم هرچی فکر کردم یادم نمی اومد کجا دیدمش. رفتم جلو تا چشمش به من افتاد، نگاهم کرد و گفت: تو کورش نیستی؟ گفتم: چرا خودمم ولی هر چی فکر می کنم نمی دونم کجا دیدمت. گفت: خُلِه فرنگیسم دیگه بچه محل قدیمیتون. تازه یادم افتاد. فرنگیس دختر خجالتی و خوشگل محلمون. از معدود دخترایی بود که از دستمالی جلال و رسول دور مونده بود. بعد از رفتن جلال، اونا هم از محلمون رفته بودن. و چند سال بود ندیده بودمش. واقعا زیبا بود و تو این سال ها زیباتر شده بود. رفتیم کافه و کلی مرور خاطرات کردیم و ازم پرسید از رفیقت چه خبر؟ گفتم: اگه جلال رو می گی خوبه، درس رو ول کرد و الان یه بازاری تمام عیار شده ولی از رسول دو سالی هست خبر ندارم. گفت رسول رو این اواخر زیاد دیدم تو یه رستوران کار می کنه. یکم دیگه صحبت کردیم و فهمیدم سال بالایی منه و الکترونیک می خونه.
بعد از تموم شدن کلاس هام مستقیم رفتم خونه معمار پیش جلال. جلال بعد از قضیه سارا یه مدتی باهام قطع رابطه کرد ولی بعدها خودش اومد دنبالم و رابطمون شروع شد. البته به گرمی قبل نبود. جلال کلا عوض شده بود یعنی خیلی بدتر از قبل. دیگه سراغ زن و دخترهای مجرد نمی رفت فقط زنای شوهردار رو می کرد. انگار میخواست انتقام سارا رو از همه زنای دنیا بگیره. به اکرم گفتم: خاله، جلال هست؟ گفت: تازه اومده بیا تو. مستقیم رفتم تو اتاق زیر شیروونی جلال داشت لباس عوض می کرد. من رو که دید گفت: چته بابا مثل آدم بیا تو. گفتم: یه چی بگم فکت می خوره زمین. گفت: بنال ببینم. گفتم: فرنگیس رو دیدم همون بچه محل قدیممون نمیدونی چه دافی شده. با تعجب گفت: دروغ میگی، کجا دیدیش. گفتم دانشگاه، باور نمی کنی فردا صبح بیا دنبالم تا باهم بریم.
صبح زود جلال با پیکان جوانان گوجه ای که تازه خریده بود اومد دنبالم و با هم رفتیم دانشگاه. کلی دنبال فرنگیس گشتیم تا دیدیمش و این شد اول رابطه جلال و فرنگیس. بعد از آشنایی با فرنگیس جلال یکم سر براه شده بود. البته رازش رو که همون رابطه با عمش بود رو به من گفت و می دونستم رابطش رو محدود کرده به عمش و زن یکی که قبلا تو کمیته بود و یه زن متاهل دیگه. بعد از دو سال از آشناییشون اتفاقات بدی افتاد هم رابطه شوهر عمش با مادر سیاوش لو رفت هم رابطه جلال با عمش. افتضاحی شده بود. عمش و شوهرش از هم جدا شدن، حتی زندگی سارا هم لطمه دید و اگه پای دخترش وسط نبود شاید اون و سیاوش هم جدا می شدن. معمار از شدت ناراحتی سکته کرد و نصف صورتش کج شد. خاله اکرم هم یه مدتی تو بیمارستان روانی بستری شد. مدتی که گذشت و آب ها از آسیاب افتاد پدر مادر جلال به این فکر افتادن که براش زن بگیرن و خب کی بهتر از فرنگیس ؟
فارغ التحصیل که شدم رفتم سربازی و بعدش استخدام یکی از کارخانه های خودرو سازی شدم. چند سال بعد به سمت مهندس ناظر کیفی ارتقا پیدا کردم و کل فامیل و دوست آشنا دنبال زن بودن برام. تو یه روز سرد پاییزی خبر آوردن جلال سکته مغزی کرده. هر چی هم دنبال فرنگیس می گردن پیداش نمی کنن.
منم خیلی دنبالش گشتم ولی انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین، حتی خانوادش هم خبر نداشتن ازش. تا یک هفته بعد بطور اتفاقی یادم افتاد فرنگیس بهم گفته بود رسول تو یه رستوران کار می کنه. با بدبختی رستوران رو پیدا کردم. رسول نبود یکی از همکاراش که می گفتن دوست صمیمی رسوله گفت چند روزیه رسول نیومده سر کار فقط پیغام گذاشته من با دوست دخترم دارم میرم ترکیه. البته گفته بود که با زنی به اسم فرنگیس دوست شده. بعدها توسط همین دوست رسول فهمیدم اون و فرنگیس چند سالی بود ریخته بودن رو هم و یه روز که تو خونه جلال در حال سکس بودن جلال سر می رسه و با رسول گلاویز میشن. رسول فرار میکنه و چند روزی می ره شهرستان بعد با فرنگیس که پولای جلال رو دزدیده بود به ترکیه فرار می کنه، جلال هم که دستش به جایی بند نبود سکته می کنه و می افته گوشه بیمارستان و بعد از یکی دو روز میره تو کما.
الان سه هفته ای هست که هر روز میرم بیمارستان و به جلال سر میزنم. سر راهم هم برای بابام سیگار یا دارو می گیرم. هر روز ِ هر روز. همیشه هم تو راه بیمارستان به یاد این شعر می افتم که بابام همیشه زیر لب می خوند : از مکافات عمل غافل نشو گندم از گندم بروید جو زِ جو …
پایان .
نوشته: مبهم (DrAner)
2 پاسخ به “جلال (۳ و پایانی)”
بین قسمت دو و سه یه گَپ نبود آقای DrAner ؟قسمت دوم با یه سیاهی پشت پنجره اتاق جلال که داشت با عمه اش سکس می کرد تموم شد و این قسمت با دیوونه بازی های سارا از خواب بیدار شدم !
دوستان عزیزداستان جلال رو تو 5 قسمت نوشتم و فرستادم. نمی دونم چرا اینجوری منتشر شده. قسمت های کاملش تو صفحم هست می تونین از اونجا دنبال کنین.