تن گرم خواهر (۴)

قسمت چهارم
این قسمت فاقد صحنه های جنسی است
تمام روز سرم از سوال های بی جواب پر بود . اینکه چرا باید همچین خوابی ببینیم. اونم با خواهری مثل آرام که نه یه تیکه قلبم بلکه همه قلبم بود. اونم تو خانواده ای که یه زمانی توش عشق موج می زد. هزار جور توجیه براش آوردم. بخودم گفتم شاید بخاطر مشروبی باشه که خوردم یا رقصیدن با آرام، ولی هیچ کدومشون آرومم نمی کرد. عذاب وجدانم لحظه به لحظه بیشتر می شد. اینقدر فکرم داغون بود که گند زدم به امتحان اون روز. تا چند روز بعدش حالم اصلا خوب نبود. نمی تونستم تو صورت آرام نگاه کنم. حتی جواب تلفنش رو نصفه و نیمه می دادم. کارم شده بود فکر کردن و مشروب خوردن و سیگار کشیدن و البته سکس با آیسا. خلاصه دو سه تا امتحان دیگه رو هم گند زدم توش.
یه ماهی از قضیه خواب آرام گذشته بود. تو این مدت با آرام رفتیم ثبت نام دانشگاه. اوضاع تو خونه بابا آرومتر شده بود و تقریبا مساله آناهید برام حل شده بود. با آنیتا هم یکم تونسته بودم رابطه برقرار کنم. حالم بهتر از قبل بود. بخصوص که آناهید خیلی تحویلم می گرفت و بهم محبت می کرد. اما آرام قصد کنار اومدن با آناهید و دخترش رو نداشت. فقط رابطش با بابا خوب شده بود. یه وقتایی برای دیدن بابا می رفت محل کارش یا بابا می رفت خونه عمه دیدنش. معدل ترم تابستونیمم که افتضاح شده بود.
روزها همینجور سپری می شد، من و آرام به همه چیز عادت کرده بودیم بجز دوری و فاصله ای که بینمون افتاده بود. تقریبا شش ماهی از اومدن آنا گذشته بود و جالب این بود که پدربزرگ هنوز زنده بود، شاید بهتر از قبلش هم شده بود. تو این مدت چند باری آرام اومد خونه به بهانه تمیز کردن اتاقش و یسری از وسایلی که نیاز داشت رو با خودش برده بود. غیر از برخورد اولی که با آناهید داشت، که اگه آناهید کوتاه نمی اومد حتما به دعوا و زد و خورد ختم می شد، بقیه برخورداش بد نبود. یجورایی بی تفاوت برخورد می کرد ولی آناهید خیلی گرم و صمیمی باهاش صحبت می کرد. حتی چند باری هم بهش زنگ زده بود. و این باعث حسادت آنیتا بشه. یکی دو باری هم با مامانش سر همین مساله بحثش شده بود.
امتحان های پایان ترم بود، آرام خودش رو با درس خفه کرده بود. زمان خالی برای خودش نمی ذاشت که بتونم یه دل سیر ببینمش و این حسابی من رو کلافه می کرد. چند باری هم سر این مساله بهش غر زدم ولی اصلا محل نداد. گفتم: شاید باکسی وارد رابطه شده، به همین خاطر چند وقتی مثل سایه دنبالش بودم ولی جز دانشگاه و خونه هیچ جا نمی رفت. فقط درس می خوند و درس.
بعد از امتحان ها به خواست بابا و البته اصرار عمه من و آرام یه مسافرت دو سه روزه رفتیم قشم. دوباره شده بود همون آرام قبلی. رگ خوابش دستم بودم. می دونستم چجوری باهاش رفتار کنم که رو حرفم حرف نزنه و من رو به خواستم برسونه. البته این فقط در مواقعی بود که حالش خوب بود وگرنه وقتایی که افسرده یا عصبی بود هیچ بَشری توان کنار اومدن باهاش رو نداشت. تا دلش خواست بهش میگو و پیتزا دادم و کلی تفریح بردمش البته یه سوپرایز فوق العاده هم براش داشتم یه اسپیکر پارتی باکس که مدت ها بود دوست داشت داشته باشه. این یجورایی تیر خلاص بود. وقتی اسپیکر رو تو اتاقمون دید مثل جن زده ها شد چند دقیقه ای محو تماشا شد اصلا فکرش رو نمی کرد. بعد ناباورانه من رو نگاه کرد و با یه جیغ گوش کر کن پرید تو بغلم و کل صورتم رو بوسید. چند باری بهش دست زد، هنوز باورش نمی شد بعد ناباورانه ازم پرسید این مال منه. با سر بهش جواب آره دادم. آرام اصلا روی زمین نبود حتی تا چند روز که از مسافرت برگشتیم. تا شب لش بود رو من. شب آخر که برای شام رفتیم بیرون بهم گفت: داداشی این سفر بهترین سفر عمرم بود. بعد از مامان آرزو اولین بار بود که از زندگیم با تمام وجودم لذت بردم. نمی دونم چجوری باید ازت تشکر کنم. لبخندی زدم و انگشتم رو روی بینیش کشیدم و گفتم: تشکر نمی خواد که. هر برادری که عاشقش خواهرش باشه حتما این کار رو براش می کنه. دستام رو گرفت و بوسید و گفت: تو خیلی بیشتر از برادری برام. بعد در حالی که صورتش رو به کف دستام چسبوند ادامه داد: هر کاری که بخوای برات می کنم. هرچی دوست داشته باشی بدون هیچ حرفی قبوله. نگاه شیطنت آمیزی بهش کردم و گفتم: هر کاری؟ خیلی محکم گفت: آره. گفتم: امکان نداره. لبهاش رو جمع کرد و گفت: به جون مامان آرزو راست می گم. وقتی به جون مامان رو قسم می خورد محال بود دروغ بگه از بچگی هم همین بود. لبهاش رو با دست گرفتم و یکم فشار دادم و گفتم: قسم خوردیا. گفت: اوهوم هرچی باشه قبول. گفتم: پس شام رو بخوریم بعد از شام بهت می گم. سرش رو تکون داد و گفت: قبول.
داشت از فضولی می مرد. حدس می زدم اصلا نفهمیده که چی خورده. بعد از شام منتظر بود ببینه من چی می گم. بدون توجه بهش پول شام رو حساب کردم و دستش رو گرفتم و به سمت ساحل راهی شدیم. دستش رو تو دستم حلقه کرده بود و سرش رو روی شونم گذاشته بود و کنار من آروم قدم می زد. می ترسیدم خواستم رو بهش بگم. می ترسیدم دوباره بهم بریزه و میانمون بهم بخوره. مطمئن بودم خواسته من از نظر اون غیر منطقی و نامعقول بود. نمی دونستم چجوری عنوان کنم. نگران بودم. ازم پرسید: نمی خوای چیزی بگی؟ من منتظرما. گفتم: می خوام بگم ولی نمی تونم. یعنی نمی دونم چجوری بگم. می ترسم رابطه خواهر برادریمون بهم بخوره. این حرف من مثل بنزین رو آتیش بود. صد برابر کنجکاویش بیشتر شد. گفت: یعنی چی نمی تونی بگی؟ مگه چی می خوای ازم. گفتم: اصلا بی‌خیال، فراموشش کن. می ترسم بهم بریزی. گفت: داداش قسم خوردم دیگه به خدا عصبانی و ناراحت نمی شم. هرچی بگی قبوله. گفتم: آخه نشنیده چجوری قبول می کنی؟ گفت: وقتی می گم قبوله یعنی قبوله. یکم من و من کردم و گفتم: آرام جان گفتنش برام خیلی سخته ولی خودت می دونی این چند ماه چی بهمون گذشت. دوری تو واقعا هر روز سخت تر از دیروز می شه برام. تمام شب هایی که تنها می خوابم جای خالیت رو تو بغلم حس می کنم واقعا دیگه نمی تونم ادامه بدم. سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت ولی گُر گرفتن تنش رو حس می کردم. حس می کردم بدنش داره داغ می شه. بعد از یه مکث نسبتا طولانی گفتم: شاید چیزی که ازت می خوام خیلی غیر منطقی باشه و امیدوارم واکنش بدی بهش نشون ندی. آروم گفت: خیالت راحت داداشی. گفتم: آرام برگرد به خونه. می دونم برات خیلی سخته ولی ازت می خوام برگردی. بخدا آناهید و دخترش آدمای بدی نیستن. یه چند وقتی برگرد، اگه دیدی بهت سخت می گذره بابا رو راضی می کنم یه خونه برامون بگیره، دوتایی می ریم اونجا زندگی می کنیم. نگاه خیلی عمیقی بهم انداخت. بنظرم خیلی فشار بهش اومده بود و تمام سعیش رو داره می کنه که خودش رو کنترل کنه. گفت: فکر هر چیزی رو می کردم غیر از این. دستش رو از دستم در آورد و قدم هاش رو تندتر کرد. صداش کردم. بدون اینکه برگرده گفت: تو برو هتل می خوام تنها باشم. لطفا دنبالم نیا. حالم خیلی گرفته شد، ولی کاری نمی تونستم بکنم. برگشتم سمت هتل.
ساعت از 12 گذشته بود و من روی تخت دراز کشیده بودم. نمی تونستم افکارم رو جمع کنم. فکر های مختلفی توی سرم می چرخید. خیلی دیر شده بود، آرام هنوز نیومده بود و دیگه داشتم نگرانش می شدم. بلند شدم که برم دنبالش که صدای در اومد. در رو باز کردم، آرام بود با چشمای قرمز و پف کرده، معلوم بود حسابی اشک ریخته. بدون اینکه چیزی بگه لباسش رو عوض کرد و رفت دسشویی. منم برگشتم سر جام و دراز کشیدم. پشتم رو کردم که وقتی میاد باهاش چشم تو چشم نشم. کارش که تموم شد برق رو خاموش کرد و اومد پشتم دراز کشید و دستش رو دور سینم انداخت و خودش رو چسبوند بهم. در گوشم گفت: هر چی داداشم بگه. چشم به خاطر تو می آم. برگشتم سمتش و صورتش رو غرق بوسه کردم. همدیگه رو محکم بغل کردیم و پاهامون بهم گره خورد.
صبح که از خواب پاشدم آرام وسایل رو جمع کرده بود. گفت: چقدر می خوابی داداشی پاشو دیگه تنبل سه ساعت دیگه پرواز داریما. گفتم: پس چرا زودتر صدام نکردی. گفت: اینقدر ناز خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم. راست می گه از وقتی که از خونه رفته بود اولین بار بود اینقدر عمیق خوابیده بودم. سریع بلند شدم. بعد از یه دوش سرپایی سریع حاضر شدم و وسایل رو با هم بردیم پایین. تا اتاق رو تحویل بگیرن صبحانه رو خوردیم و راه افتادیم سمت فرودگاه.
بابا اومده بود دنبالمون. آرام گفت: بابا بریم خونه عمه. بابا با بی حوصلگی گفت: بذار آرشام رو برسونم خونه بعدش می برمت. آرام گفت: نه بابا به کمک آرشام نیاز دارم. یکم معطل می شی دیگه. تازه خونه غریبه که نیست مامان و خواهرتن دیگه، تا یه چایی بخوری و یکم استراحت کنی منم کارهام تموم می شه. بابا گفت: باشه تو و آرشام رو می ذارم و خودم می رم دنبال کارهام. آرام گفت: یعنی کارت مهمتر از منه؟ بابا گفت: چه ربطی داره دختر؟ حوصله غر غر کردنای مادربزرگت رو ندارم. اینقدر گفته که یه فکری به حالت بکنم دیوونه شدم. آرام گفت: نگران نباش دیگه بهت غر نمی زنه. بابا گفت: چطور مگه؟ گفت: با آرشام به این نتیجه رسیدیم که من برگردم خونه پیش شما. بابا مثل دیوونه ها ماشین رو کشید کنار و با حیرت به آرام نگاه کرد.
آرام گفت: وا چته چرا اینجوری نگام می کنی؟ بابا گفت: چی گفتی؟ گفتم می خوام برگردم خونه، البته اگه از نظر شما مشکلی نداره. اون پیری که هنوز نمرده و ظاهرا قصد مردن هم نداره. خوب نیست دیگه بیشتر از این مزاحم عمه و مامان‌بزرگ بشم. بابا گفت: مگه چیزی بهت گفتن؟ گفت: نه بابا. بنده های خدا اصلا روحشون هم خبر نداره، خودم خجالت می کشم. بابا آرام رو بغل کرد و کلی قربون صدقش رفت. چند ساعتی طول کشید تا آرام وسایلش رو جمع کنه. ساعت حدود 6 عصر بود که راه افتادیم سمت خونه.
وقتی که رسیدیم. آناهید اسفند دود کرد و آرام رو بزور تو بغل خودش کشید، خیلی گرم و صمیمی برخورد کرد. آرام هم زورکی لبخند می زد ولی سریع رفت تو اتاقش و در رو بست. دیدم آناهید داره حاضر می شه بره بیرون. بهش گفتم: کجا می ری؟ گفت: یکم خرید دارم. گفتم: من می رم. دلسوازنه نگاهم کرد و گفت: آخه زحمتت می شه عزیزم. گفتم: زحمتی نیست. لیست بده می رم و زود برمی گردم.
کلی خرید داشت. چند تا چونه خمیر نون بربری و آرد و نوشابه و پنیر پیتزا و سوسیس و ژامبون و پاستا و کلی خرت و پرت دیگه. پاره شدم تا خریدها رو آوردم خونه. آناهید بعد از کلی تشکر و تعارف کردن، بغلم کرد و من رو بوسید . اولین بار بود که همچین کاری می کرد. تعجب من رو که دید گفت: پسرمی دیگه چه اشکالی داره و دوباره صورتم رو بوسید. حسم تو اون لحظه قابل بیان نبود. یه چیزی انگار از ته دلم جوشید و اومد بالا، نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم دوسش دارم اونم خیلی زیاد. کمکش کردم و خرید ها رو جابجا کردیم. جلوی ظرفشویی داشت سوسیس کالباس ها رو آماده می کرد که ناخود آگاه از پشت بغلش کردم و در گوشش گفتم: ممنون که اینقدر مهربونی. صورتش رو تا نیم رخ به سمتم چرخوند. با صدایی که معلوم بود از روی احساس می لرزه گفت: راست می گی پسرم؟ عزیزکم؟ گونش رو بوسیدم و گفتم: تو زندگیم اینقدر راست نگفتم آناجون. قطره اشکی که از چشمش لرزید و رو گونش افتاد رو دیدم دوباره بوسیدمش و بدون هیچ حرفی برگشتم تو اتاقم. ته دلم برای آنا لرزیده بود و این ناخواسته ترین اتفاق زندگیم بود. آنا برای شام سنگ تموم گذاشته بود، هم پاستا درست کرده بود هم پیتزا هم سالاد ماکارونی. هر چند بابا یکم غر زد که فقط به فکر بچه هایی می دونی از این چیزا خوشم نمی آد ولی ذوق رو تو چشمای آرام می شد دید. آنا اولین قدم رو خیلی خوب برداشته بود.
روزها به سرعت می گذشتن و آرام دیگه کاملا خودش رو وفق داده بود. آناهید رو آنا جون صدا می زد و با آنیتا فاز خواهری برداشته بود. هنوزم بعضی از شب ها کنارم می خوابید. بابا روحیش عالی بود و از کارش کم کرده بود و بیشتر خونه می موند. آخر هفته ها هم که به گردش و تفریح می گذشت. بابا رسیدگی به پدرزن و مادرزنش رو به یه روز تو هفته کاهش داده بود و از اونا تو خونه خیلی کمتر حرف می زد تا برای آرام حساسیت درست نکنه و آرام همچنان از پدربزرگ در حد مرگ متنفر بود. بارها گفته بود که چرا این نمی میره تا راحت بشیم.
یه بار ازش پرسیدم: آرام، اگه بابا بزرگ بمیره هنوزم می خوای آنا رو از خونه بیرون کنی؟ با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت: اولا بابابزرگ نه و پیری. دوما اون که حالا حالاها خیال مردن نداره. سوما آنا حد و حدود خودش رو می دونه و تا وقتی نخواد جای مامان آرزو رو بگیره باهاش مشکلی ندارم. بهش گفتم: بنظرت می خواد جای مامان رو بگیره؟ کمی فکر کرد و گفت: نمی دونم تو این هشت نه ماهی که اومده من چیزی ندیدم. بهش گفتم: اگه بخوان با هم عقد کنن چی؟ با بی تفاوتی گفت: خب بکنن اشکالش چیه؟ اصلا چه فرقی می کنه؟ الانم که همه کار با هم می کنن. حالا چه عقد چه صیغه. گفتم: آفرین به آبجی خوبم. تازه شدی اون آرامی که دوستش دارم. یه نگاهی به من کرد که خنده رو لبام خشک شد. گفت: هه هه و زهرمار چه ربطی به تو داره که اینجوری ذوق کردی؟ گفتم: کم عقل بخاطر تو خوشحالم وگرنه اونا چه ربطی به من دارن؟ مگه تونستم جلوی صیغشون رو بگیرم که الان اگه بخوان عقد کنن جلوشون رو بگیرم؟ تو خوشحالی منم خوشحالم. اشکال داره الان؟ گفت: نه اشکالی نداره اجازه می دم خوشحال باشی. زیر چشمی بهش نگاه کردم. داشت از خنده می ترکید و بزور جلوی خودش رو گرفته بود. لعنتی یه ساعت بود سر کارم گذاشته بود. منِ احمق رو بگو که فکر می کردم جدیه. بلند شدم که بگیرمش جیغ کشید و بدو بدو رفت تو اتاقش و در رو محکم بست…

ادامه…

نوشته: مبهم (DrAner)

بازدید 12,807

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “تن گرم خواهر (۴)”

  1. جناب نویسنده لازم میدونم به اطلاع شما برسونم ، در سایت بکن تو شما اجازه ارسال تنها ۵ قسمت با یک عنوان را دارید، یعنی عملا با این چهار تا خطی که بعنوان قسمت چهارم منتشر کردید تنها یک قسمت دیگه مجاز به ارسال هستید و بعد پرونده این داستان به احتمال خیلی زیاد نیه کاره رها خواهد شد، ضمن اینکه عمیقأ شک کردم که شما قصد سر کار گذاشتن خواننده ها را دارید چون اصلا قرار نیست داستان شما همینطور که تا اینجا به موضوع اصلی یعنی تن گرم خواهرم که برای مخاطب تداعی کننده سکس محارم یا سکس خواهر می باشد و عملا شما اصلا وارد چنین داستانی نشدید و قسمت آخر هم اینکار را نخواهی کرد و عملا ملت را سر کار گذاشتی

  2. اقای نویسنده ، وقتی حوصله نوشتن نداری ، یا وقت نمیکنی ، نوشتن ادامه داستان را انجام نده ، نتیجش میشه این . اینجور داستان نوشتن برای سریال های ترکی خوبه

  3. خارج از فاز سایت که سکسیهخیلییییییییی قلم خوبی داریبی صبرانه منتظر بقیه ی داستان ها هستم👌

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید