دنباله دار
قسمت اول
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
امروز ششمین سالگرد پر کشیدن مامان آرزو بود. یه ظهر گرم تابستون، ولی برای من و آرام خواهرم سردترین روز دنیا بود.
دقیقا یه هفته از جشن تولد 16 سالگیم می گذشت، جشن تولدی که مامان آرزو روی ویلچر نشسته بود، هنوز وارد دهه پنجم زندگی خودش نشده بود، ولی وقتی نگاهش می کردی انگار هفتاد سالگی رو مدت ها پیش پشت سر گذاشته. انگار نه انگار تا همین شش ماه پیش مامان آرزو با قد بلند و موهایی که تا کمی پایین تر از باسنش بود تو خانواده 4 نفره ما دلبری می کرد، خیلی طناز و لوند بود، تو هر جمعی که وارد می شد نگاه مردها و حسودی زن ها رو به دنبال می کشید. تو همه چیزش نمونه بود و زبانزد فامیل. چه قیافه، چه اندام، چه روی خوش، چه کد بانویی و چه همسر داریش. انگار خدا مامان آرزو رو آفریده بود که قدرت و زیبایی خودش رو به رخ بکشه و وقتی که می خندید می شد ساعت ها بهش خیره شد و از اون همه زیبایی لذت برد. قشنگ ترین لحظه های زندگیم وقتی بود که مامان از حمام اومده بود و پیراهن آبی اطلسی یه سره که تا روی ساق های سفیدش رو می پوشوند جلوی آینه می ایستاد و موهاش رو شونه می کرد. تلالو آفتاب روی موهای روشنش و انحنای زیبای کمرش من رو مات و مبهوت خودش می کرد و تا وقتی شونه زدن مامان تموم نمی شد نگاهم رو از روش بر نمی داشتم، حتی پلک هم نمی زدم. هر بار که مامان کارش تموم می شد سمت من می اومد و انگشتش رو روی بینیم می کشید و می گفت: هوی پسر حواسم بهت هست که چجوری با چشات داری من رو می خوری. بعد با قیافه اخم آلودی که لبخند به لب داشت و در حالی که تابی به اون خرمن موهاش می داد از کنارم رد می شد و می رفت.
هزار افسوس نمی دونم اون سرطان لعنتی از کجا پیداش شد و تا بخودمون بجنبیم مامان آرزو رو ازمون گرفت و بعد از اون من موندم و آرام و بابا آریا و خونه ای که دیگه هیچ وقت گرم نشد. بابا که تا دیر وقت خودش رو بیرون از خونه مشغول کرده بود و آرام هم وقتی کسی خونه نبود لباس های مامان آرزو رو روی تختشون پهن می کرد و روشون می خوابید و این صحنه برای من حتی از رفتن مامان آرزو هم غم انگیزتر بود.
آرام 2 سالی از من کوچیک تره. به طور خلاصه می تونم بگم یه نمونه کوچیک تر از مامان آرزو با این تفاوت که یکم بد خلق تر و عصبی تر. شدیدا وابسته به مامان آرزو بود هرچند در ظاهر همش به بابا چسبیده بود و و تو بغل بابا لش می کرد. بابا آرزو کوچولو صداش می زد. ولی کافی بود نوبت مامان بشه برای نگهداری از پدر و مادر پیرش و یکی دو شب خونه نباشه. حتی وقتایی که می رفت خرید و چند ساعتی طول می کشید تا برگرده. اون موقع بود که آرام از کلافگی تبدیل می شد به یه جانور درنده که پاچه می گرفت.حتی آغوش بابا هم آرومش نمی کرد و مدام بهانه گیری می کرد.
بعد از رفتن مامان آرزو تنها دلخوشی من شده بود آرام، آرامی که آرام قلب من بود و بعد از مامان همیشه رو یه تخت می خوابیدیم و عشق من و آرام به هم از همون روزا شکل گرفت. اینقدر عاشق هم بودیم که هیچ چیز پنهانی از هم نداشتیم، هیچ چیز… اولین دوست دخترم رو هم همین آرام برای من پیدا کرد. دختری به نام آیسا که هم کلاسیش بود وقتی فهمید با هم رابطه جنسی برقرار کردیم اولش حسابی حسودی می کرد و بهم می گفت بچه باز. وقتی هم بهش میگفتم حسودی می کنی می گفت: کی گفته؟ تو هنوز 18 سالت پر نشده آیسا هم 16 سالشه هر دو تا تون زیر سن قانونی هستین و بچه به حساب می آین. چند ماهی طول کشید تا برای آرام رابطه من و آیسا عادی بشه ولی نگاه های حسادت بارش رو حس می کردم.
بعد از رفتن مامان آرزو، بابا مسئولیت نگهداری از مامان و بابای آرزو رو بر عهده گرفته بود. آخه هم اونا بابا رو خیلی دوست داشتن هم بابا اونا رو تا حالا نشده بود بابا رو حرفشون حرف بزنه یا بهشون گوش نده. این علاقه به حدی زیاد بود که گاهی صدای مامان آرزو رو هم در می آورد.
این نگهداری و پرستاری توسط بابا چهار سال طول کشیده بود و با اینکه زحمت اونا هر روز زیادتر می شد ولی بابا خم به ابرو نمی آورد. خداییش هیچ وقت هم ندیدم شکایتی بکنه ولی این اواخر بابا هروقت از خونشون می اومدم تو فکر بود. انگار یه چیزی آزارش می داد و این رفتار جدید بابا گاهی اوقات تا عصبانیت هم پیش می رفت. حتی یکی دوبار سر من و آرام داد زده بود و در برابر پرسش های ما هیچ جوابی نمی داد و سکوت می کرد.
بابا یه خواهری داشت که سنش نزدیک شصت سال شده بود ولی برای اینکه مامانشون تنها نمونه هیچ وقت ازدواج نکرده بود. رابطه عمه با من و آرام خیلی خوب بود، بخصوص با آرام و یجورایی بعد از من سنگ صبور آرام بود و همین صمیمیت باعث شد که بفهمیم دلیل عوض شدن رفتار بابا چیه.
یه روز عمه من و آرام رو دعوت کرد خونشون و بعد از کلی قربون صدقه رفتن گفت بابا و مامان آرزو بعد از چهل مامانتون به آریا گیر دادن که ازدواج کنه. تا همین چند وقت پیش باباتون خیلی مقاومت کرده و گفته نمی تونه کسی رو جایگزین آرزو کنه. ولی ظاهرا پزشکا گفتن که بابای مامان آرزو خیلی زنده نمی مونه و حداکثر تا سه ماه دیگه می میره و آخرین خواسته اون پیرمرد هم ازدواج باباتونه.
من و آرام هاج و واج داشتیم همدیگه رو نگاه می کردیم، یعنی چی؟ یعنی یه زن دیگه می خواد بیاد تو اون خونه، جایی که مامان آرزو زندگی می کرده؟ رو همون تخت بخوابه؟. آرام مثل دیوونه ها داد زد: پیری چی از زندگیمون می خواد، حتی وقت مردن هم دست از سر زندگی ما بر نمی داره؟ عمه آرام رو تو آغوش گرفت و گفت: آرامِ عمه، عزیزم یکم فکر کن، تو سال آخر دبیرستانی امسال کنکور داری فکر کن دانشگاه شهرستان قبول بشی، داداش آرشام هم که دنبال درس و دانشگاهشه بنظرت باباتون گناه نداره تنها بمونه. آرام فریاد زد من دانشگاهه شهرستان نمی رم، پیش بابا می مونم. عمه باز با مهربونی گفت: عزیز دل عمه اصلا 10 سال دیگه هم موندی، آخرش چی؟ تو ازدواج می کنی و می ری بابات چکار کنه اونوقت. بالاخره یه همدمی چیزی نیاز داره. الان من رو نگاه کن من به پای مادربزرگت سوختم و ازدواج نکردم بنظرت بعد از مادربزرگت چه بلایی سر من می آد؟ عمه بغض کرده بود، ادامه داد: اشتباه من رو نباید بابات تکرار کنه و در حالیکه گریه می کرد گفت: ببین جانِ عمه خودت می دونی که من آرزو رو بیشتر از هر کسی دوست داشتم و دارم حتی بیشتر از تو و داداشت و بابات حتی بیشتر از مامان بزرگ. من مطمئنم مامان آرزوتون هم دلش نمی خواد باباتون تنها بمونه.
گریه عمه رو آرام تاثیر گذاشته بود و یکم آروم تر شده بود ولی از خر شیطون پایین نمی اومد و هیچ جوره راضی نمی شد. آخرش هم که دید حریف منطق عمه نمی شه گفت: اگه بابا یه زن دیگه رو بیاره تو خونه من دیگه تو اون خونه زندگی نمی کنم می آم پیش شما. چند هفته ای این کشمکش ها ادامه پیدا کرد تا با وساطتت عمه قرا شد آرام بره پیششون. البته بابا هم راضی به ازدواج نشد فقط برای دل اون پیرمرد یکی رو یه مدت صیغه کنه تا بعد از مردنش بتونه راحت ازش جدا بشه. بعدش آرام دوباره برگرده خونه.
داشتم دیوونه می شدم از یه طرف دیدن یه زن دیگه به جای مامان هیچ جوره تو کَت من نمی رفت از طرف دیگه نبود آرام من رو می کشت. بی نهایت بهم وابسته شده بودیم. منم می خواستم همراه آرام خونه رو ترک کنم که با اصرار آرام منصرف شدم. آرام گفت: داداش آرشام می دونم که چقدر عاشقمی و امیدوارم بدونی من بی تو میمیرم ولی یکیمون باید تو اون خونه بمونه که زن جدید بابا فکر نکنه می تونه جای مامان آرزو رو بگیره. این زنه هم مدتی می آد و گورش رو گم می کنه و بعد از مردن اون پیری ما دور هم جمع می شیم. چاره ای جز قبول کردن نبود.
ده روز بعد از رفتن آرام، بابا با خانمی به نام آناهید که از اقوامِ پیری بود صیغه محرمیت خوند و شب اومد خونه. هر چند عمه خیلی اصرار کرد که اون شب رو برم پیشش ولی قبول نکردم و رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم. بابام هیچی نگفت عمه هم که دید بی فایده است رفت خونشون. از کنجکاوی اینکه این زنه کی هست و چه شکلیه داشتم دیوونه می شدم. آرام هم ثانیه به ثانیه پیام می داد و از زنه سوال می پرسید.
تا ساعت 10 شب این وضعیت ادامه داشت تا بابا صدام کرد که برای شام بریم بیرون. چند باری من رو صدا زد ولی هیچ جوابی ندادم تا اینکه چند ضربه به در اتاقم خورد و صدایی نازک و زیبا گفت: آرشام جان مادر بیا می خوایم بریم بیرون شام بخوریم. صدای خیلی قشنگی داشت. باید اعتراف کنم صدایی با ناز و عشوه و تحریک کننده. روی زمین دراز کشیدم تا شاید از درز زیر در بتونم چیزی ببینم ولی فقط پاهاش تا کمی بالای مچ معلوم بود. پوستی گندمی و پاهایی با انگشتان کشیده و ناخن های لاک زده به رنگ قرمز. بعد از مدتی که دیدن من جواب نمی دم رفتن. از اتاقم اومدم بیرون شاید عکسی چیزی از این زنه پیدا کنم قیافش رو ببینم ولی چیزی پیدا نکردم به آرام زنگ زدم هنوز زنگ اول نخورده آرام گوشی رو جواب داد گفت داداش چه شکلیه این یارو منم قضیه درز درو دیدن پاهاش رو گفتم. آرام آهی کشید و گفت: خاک تو سرت کنن ببین کی رو گذاشتیم حواسش به خونه باشه و بدون خداحافظی قطع کرد. از گرسنگی داشتم می مردم چیز شکم پُرکنی تو یخچال نبود یکم شکلات برداشتم و رفتم تو اتاقم. چشام داشت گرم می شد که بابا و اون زنه اومدن در حالیکه داشتن یه چیزایی می گفتن و می خندیدن. زنه اومد در اتاقم و گفت آرشام جان برات غذا گرفتیم تا سرد نشده بیا. توجهی نکردم. به بابام گفت احتمالا خوابیده ما هم بریم بخوابیم. یه ساعتی صداشون می اومد بعد بابا اومد در اتاق و گفت آرشام بیداری بابا؟ جوابش رو ندادم تا صدای بسته شدن در اتاق خوابشون اومد. نیم ساعتی صبر کردم دیدم صدایی نمی آد. آروم در اتاقم رو باز کردم و از لای در بیرون رو نگاه کردم، همه چراغ ها خاموش بود فقط نور ضعیفی از زیر در اتاق خوابشون به بیرون تابیده بود. آروم رفتم پشت در اتاق خواب صدای نفس های بابا داشت می اومد و صدای اوووم کردن اون زنه. معلوم بود مشغولن. هیچ جایی نبود تا بتونم توی اتاق رو ببینم. تنها امیدم به پنجره تراس بود. این تراس بین پذیرایی و اتاق خوابشون مشترک بود. آروم کاناپه پشت در تراس رو جلو کشیدم و خیلی آروم رفتم سر تراس. چهار دست و پا زیر پنجره اتاق خواب رفتم. لعنتی پرده کامل کشیده بود و جای دید نداشت. تنها جایی که کمی بیشتر از 4 انگشت پرده کمی کنار رفته بود حدود نیم متری از قد من بالاتر بود. تراس رو کامل ورانداز کردم تنها یه گلدون قدیمی بزرگ گوشه تراز بود. با هزار بدبختی گلدون رو تا زیر پنجره کشیدم و آروم بالا رفتم. چراغ اتاق خواب خاموش بود و فقط نور شب خواب تا حدی اتاق رو روشن کرده بود. بابا روی تخت دراز کشیده بود و زنه داشت کیر بابا رو می خورد. دید مستقیم من بیشتر روی زن صیغه ای بابام بود و به سختی صورت بابا رو می دیدم. زنه قمبل کرده بود و موهای سیاه پرکلاغیش دور سرش بود، صورتش معلوم نبود. کون نسبتا بزرگی داشت و همزمان که داشت کیر بابا رو می خورد با یه دستش سینه بابا رو نوازش می کرد. چند دقیقه بعد سرش رو بلند کرد و روی دو تا پاش نشست. صداشون به سختی شنیده می شد. بابا بلند شد بغلش کرد و شروع کردن به خوردن لب های هم. کمی چرخیدن، تقریبا پشت بابا به من بود و زنه هم تو بغلش. با ولع لب های هم رو می خوردن. سینه زنه درشت بود به نظرم رنگ هاله سینش قهوه ای کم رنگ یا شایدم کرم رنگ و خیلی خوش حالت بابا آروم درازش کرد و شروع کرد زیر گردنش رو زبون زدن، چهره زنه تا حدود زیادی قابل تشخیص بود، چشم های بزرگ، بینی قلمی و لبهای پف کرده روی هم رفته می شد گفت قشنگه ولی هیکلش خیلی زیباتر بود. رونهای پری داشت با پاهای کشیده. زبون زدن های بابا رسیده بود به بالای کسش و زنه داشت خودش رو کش و قوس می داد و ناله می کرد. سر بابا لای پاش بود و داشت کسش رو می خورد. صدای ناله هاش یکم بلندتر شده بود. بابا پاهاش رو باز کرد چند ثانیه ای کسش رو دیدم. کسش تقریبا به اندازه یه کف دست بود که یکم از چوچولش بیرون زده بود. بابا وحشیانه شروع کرد به مک زدن چوچولش و انگشت کردنش. زنه مثل دیوونه ها تکون می خورد. پاهاش رو دور گردن بابا حلقه کرد و سر بابا رو فشار می داد به کسش. بابا بلندش کرد و کمی از هم لب گرفتن. زنه یکم دیگه کیر بابا رو خورد. از این زاویه کیر بابا کاملا مشخص بود، یه کیر کلفت و بزرگ، مونده بودم چجوری می خواد تو خودش جا کنه.
از یه طرف حس بدی داشتم که این زنه جای مامان آرزوی قشنگم رو گرفته و بابا چجوری می تونه با یکی غیر از مامان آرزو حال کنه از طرف دیگه اینقدر سکسشون گرم بود و زنه هم بدن قشنگی داشت حسابی حشری شده بود. چند باری خواستم بی خیال شم و برم تو اتاقم ولی حشریت کار خودش رو کرده بود و نمی ذاشت تکون بخورم.
بابا پاهای زنه رو هفتی باز کرد و چند باری کیرش رو رو کس زنه کشید. زنه با صدایی که سعی می کرد کنترلش کنه گفت: آریا آروم خیلی وقته کسم کیر ندیده، تو هم کلفتی اذیت می شم و بابام آروم آروم کیرش رو فرو کرد. زنه آخی گفت و خودش رو جمع کرد بابا کمی سینه هاش رو خورد، وقتی آروم شد تا ته کیرش رو فرو کرد داخل و آروم آروم شروع کرد به تلمبه زدن. زنه کامل خودش رو در اختیار بابا گذاشته بود. بابا یواش یواش سرعتش رو بالا برد. صدای ناله های زنه داشت می اومد و بابا برای آروم کردنش لبهاش رو می خورد. زنه پاهاش رو کاملا باز کرده بود و محکم بابا رو بغل کرده بود. اول نا مفهوم حرف می زد ولی بابا هرچی بیشتر کمر می زد صدای زنه بلندتر و واضح تر می شد. داشت به بابا التماس می کرد که محکمتر بکنه. می گفت: آخخخ آریا جووون محکمتر بزن. اوووف دلم حال اومد. قربون خودت و اون کیر کلفتت برم بزن همه کسم رو پرکرده کیرت. جووون مرد خودمی بکن لعنتی جرم بده پارم کن. محکمتر بزن جووون جووون بعد پاهاش رو محکم حلقه کرد دور کمر بابا و بشدت شروع کرد به لرزیدن. بابا کمی صبر کرد وقتی زنه آروم شد دوباره شروع کرد به کمر زدن. صدای ناله بابام بلند شده بود معلوم بود داره می آد. زنه با مهربونی عرق روی پیشانی بابا رو پاک می کرد و می گفت حال کن آریا جونم از بدنم لذت ببر. بابا رنگش قرمز شده بود و رگ های گردنش حسابی ورم کرده بود. زنه بهش گفت جونم می خوای از کون بکنی؟ که بابا یه دفعه بلند شد از روش و کیرش رو تو دست گرفت و با چند بار تکون دادن آبش با فشار پاشید. زنه خنده ای کرد و با دستش آب بابا رو که کمیش روی صورتش پاشیده بود رو جمع کرد و تو دهنش گذاشت و گفت: مرسی عشقم بهترین سکس عمرم بود.جووون حیف که از کون نکردی. بابام با بی حالی و با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت: وقت هست حالا و روی زنه دراز کشید.
سریع از روی گلدون اومد پایین و یکم جمع و جور کردم با کیر شق شده رفتم تو اتاقم، دو سه دقیقا بعد صدای باز شدن در اتاق خوابشون اومد و بعد هم صدای پچ پچشون. تا حمام رفتنشون رو متوجه شدم و بعدش از شدت خستگی بی هوش شدم…
قسمت اول
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
امروز ششمین سالگرد پر کشیدن مامان آرزو بود. یه ظهر گرم تابستون، ولی برای من و آرام خواهرم سردترین روز دنیا بود.
دقیقا یه هفته از جشن تولد 16 سالگیم می گذشت، جشن تولدی که مامان آرزو روی ویلچر نشسته بود، هنوز وارد دهه پنجم زندگی خودش نشده بود، ولی وقتی نگاهش می کردی انگار هفتاد سالگی رو مدت ها پیش پشت سر گذاشته. انگار نه انگار تا همین شش ماه پیش مامان آرزو با قد بلند و موهایی که تا کمی پایین تر از باسنش بود تو خانواده 4 نفره ما دلبری می کرد، خیلی طناز و لوند بود، تو هر جمعی که وارد می شد نگاه مردها و حسودی زن ها رو به دنبال می کشید. تو همه چیزش نمونه بود و زبانزد فامیل. چه قیافه، چه اندام، چه روی خوش، چه کد بانویی و چه همسر داریش. انگار خدا مامان آرزو رو آفریده بود که قدرت و زیبایی خودش رو به رخ بکشه و وقتی که می خندید می شد ساعت ها بهش خیره شد و از اون همه زیبایی لذت برد. قشنگ ترین لحظه های زندگیم وقتی بود که مامان از حمام اومده بود و پیراهن آبی اطلسی یه سره که تا روی ساق های سفیدش رو می پوشوند جلوی آینه می ایستاد و موهاش رو شونه می کرد. تلالو آفتاب روی موهای روشنش و انحنای زیبای کمرش من رو مات و مبهوت خودش می کرد و تا وقتی شونه زدن مامان تموم نمی شد نگاهم رو از روش بر نمی داشتم، حتی پلک هم نمی زدم. هر بار که مامان کارش تموم می شد سمت من می اومد و انگشتش رو روی بینیم می کشید و می گفت: هوی پسر حواسم بهت هست که چجوری با چشات داری من رو می خوری. بعد با قیافه اخم آلودی که لبخند به لب داشت و در حالی که تابی به اون خرمن موهاش می داد از کنارم رد می شد و می رفت.
هزار افسوس نمی دونم اون سرطان لعنتی از کجا پیداش شد و تا بخودمون بجنبیم مامان آرزو رو ازمون گرفت و بعد از اون من موندم و آرام و بابا آریا و خونه ای که دیگه هیچ وقت گرم نشد. بابا که تا دیر وقت خودش رو بیرون از خونه مشغول کرده بود و آرام هم وقتی کسی خونه نبود لباس های مامان آرزو رو روی تختشون پهن می کرد و روشون می خوابید و این صحنه برای من حتی از رفتن مامان آرزو هم غم انگیزتر بود.
آرام 2 سالی از من کوچیک تره. به طور خلاصه می تونم بگم یه نمونه کوچیک تر از مامان آرزو با این تفاوت که یکم بد خلق تر و عصبی تر. شدیدا وابسته به مامان آرزو بود هرچند در ظاهر همش به بابا چسبیده بود و و تو بغل بابا لش می کرد. بابا آرزو کوچولو صداش می زد. ولی کافی بود نوبت مامان بشه برای نگهداری از پدر و مادر پیرش و یکی دو شب خونه نباشه. حتی وقتایی که می رفت خرید و چند ساعتی طول می کشید تا برگرده. اون موقع بود که آرام از کلافگی تبدیل می شد به یه جانور درنده که پاچه می گرفت.حتی آغوش بابا هم آرومش نمی کرد و مدام بهانه گیری می کرد.
بعد از رفتن مامان آرزو تنها دلخوشی من شده بود آرام، آرامی که آرام قلب من بود و بعد از مامان همیشه رو یه تخت می خوابیدیم و عشق من و آرام به هم از همون روزا شکل گرفت. اینقدر عاشق هم بودیم که هیچ چیز پنهانی از هم نداشتیم، هیچ چیز… اولین دوست دخترم رو هم همین آرام برای من پیدا کرد. دختری به نام آیسا که هم کلاسیش بود وقتی فهمید با هم رابطه جنسی برقرار کردیم اولش حسابی حسودی می کرد و بهم می گفت بچه باز. وقتی هم بهش میگفتم حسودی می کنی می گفت: کی گفته؟ تو هنوز 18 سالت پر نشده آیسا هم 16 سالشه هر دو تا تون زیر سن قانونی هستین و بچه به حساب می آین. چند ماهی طول کشید تا برای آرام رابطه من و آیسا عادی بشه ولی نگاه های حسادت بارش رو حس می کردم.
بعد از رفتن مامان آرزو، بابا مسئولیت نگهداری از مامان و بابای آرزو رو بر عهده گرفته بود. آخه هم اونا بابا رو خیلی دوست داشتن هم بابا اونا رو تا حالا نشده بود بابا رو حرفشون حرف بزنه یا بهشون گوش نده. این علاقه به حدی زیاد بود که گاهی صدای مامان آرزو رو هم در می آورد.
این نگهداری و پرستاری توسط بابا چهار سال طول کشیده بود و با اینکه زحمت اونا هر روز زیادتر می شد ولی بابا خم به ابرو نمی آورد. خداییش هیچ وقت هم ندیدم شکایتی بکنه ولی این اواخر بابا هروقت از خونشون می اومدم تو فکر بود. انگار یه چیزی آزارش می داد و این رفتار جدید بابا گاهی اوقات تا عصبانیت هم پیش می رفت. حتی یکی دوبار سر من و آرام داد زده بود و در برابر پرسش های ما هیچ جوابی نمی داد و سکوت می کرد.
بابا یه خواهری داشت که سنش نزدیک شصت سال شده بود ولی برای اینکه مامانشون تنها نمونه هیچ وقت ازدواج نکرده بود. رابطه عمه با من و آرام خیلی خوب بود، بخصوص با آرام و یجورایی بعد از من سنگ صبور آرام بود و همین صمیمیت باعث شد که بفهمیم دلیل عوض شدن رفتار بابا چیه.
یه روز عمه من و آرام رو دعوت کرد خونشون و بعد از کلی قربون صدقه رفتن گفت بابا و مامان آرزو بعد از چهل مامانتون به آریا گیر دادن که ازدواج کنه. تا همین چند وقت پیش باباتون خیلی مقاومت کرده و گفته نمی تونه کسی رو جایگزین آرزو کنه. ولی ظاهرا پزشکا گفتن که بابای مامان آرزو خیلی زنده نمی مونه و حداکثر تا سه ماه دیگه می میره و آخرین خواسته اون پیرمرد هم ازدواج باباتونه.
من و آرام هاج و واج داشتیم همدیگه رو نگاه می کردیم، یعنی چی؟ یعنی یه زن دیگه می خواد بیاد تو اون خونه، جایی که مامان آرزو زندگی می کرده؟ رو همون تخت بخوابه؟. آرام مثل دیوونه ها داد زد: پیری چی از زندگیمون می خواد، حتی وقت مردن هم دست از سر زندگی ما بر نمی داره؟ عمه آرام رو تو آغوش گرفت و گفت: آرامِ عمه، عزیزم یکم فکر کن، تو سال آخر دبیرستانی امسال کنکور داری فکر کن دانشگاه شهرستان قبول بشی، داداش آرشام هم که دنبال درس و دانشگاهشه بنظرت باباتون گناه نداره تنها بمونه. آرام فریاد زد من دانشگاهه شهرستان نمی رم، پیش بابا می مونم. عمه باز با مهربونی گفت: عزیز دل عمه اصلا 10 سال دیگه هم موندی، آخرش چی؟ تو ازدواج می کنی و می ری بابات چکار کنه اونوقت. بالاخره یه همدمی چیزی نیاز داره. الان من رو نگاه کن من به پای مادربزرگت سوختم و ازدواج نکردم بنظرت بعد از مادربزرگت چه بلایی سر من می آد؟ عمه بغض کرده بود، ادامه داد: اشتباه من رو نباید بابات تکرار کنه و در حالیکه گریه می کرد گفت: ببین جانِ عمه خودت می دونی که من آرزو رو بیشتر از هر کسی دوست داشتم و دارم حتی بیشتر از تو و داداشت و بابات حتی بیشتر از مامان بزرگ. من مطمئنم مامان آرزوتون هم دلش نمی خواد باباتون تنها بمونه.
گریه عمه رو آرام تاثیر گذاشته بود و یکم آروم تر شده بود ولی از خر شیطون پایین نمی اومد و هیچ جوره راضی نمی شد. آخرش هم که دید حریف منطق عمه نمی شه گفت: اگه بابا یه زن دیگه رو بیاره تو خونه من دیگه تو اون خونه زندگی نمی کنم می آم پیش شما. چند هفته ای این کشمکش ها ادامه پیدا کرد تا با وساطتت عمه قرا شد آرام بره پیششون. البته بابا هم راضی به ازدواج نشد فقط برای دل اون پیرمرد یکی رو یه مدت صیغه کنه تا بعد از مردنش بتونه راحت ازش جدا بشه. بعدش آرام دوباره برگرده خونه.
داشتم دیوونه می شدم از یه طرف دیدن یه زن دیگه به جای مامان هیچ جوره تو کَت من نمی رفت از طرف دیگه نبود آرام من رو می کشت. بی نهایت بهم وابسته شده بودیم. منم می خواستم همراه آرام خونه رو ترک کنم که با اصرار آرام منصرف شدم. آرام گفت: داداش آرشام می دونم که چقدر عاشقمی و امیدوارم بدونی من بی تو میمیرم ولی یکیمون باید تو اون خونه بمونه که زن جدید بابا فکر نکنه می تونه جای مامان آرزو رو بگیره. این زنه هم مدتی می آد و گورش رو گم می کنه و بعد از مردن اون پیری ما دور هم جمع می شیم. چاره ای جز قبول کردن نبود.
ده روز بعد از رفتن آرام، بابا با خانمی به نام آناهید که از اقوامِ پیری بود صیغه محرمیت خوند و شب اومد خونه. هر چند عمه خیلی اصرار کرد که اون شب رو برم پیشش ولی قبول نکردم و رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم. بابام هیچی نگفت عمه هم که دید بی فایده است رفت خونشون. از کنجکاوی اینکه این زنه کی هست و چه شکلیه داشتم دیوونه می شدم. آرام هم ثانیه به ثانیه پیام می داد و از زنه سوال می پرسید.
تا ساعت 10 شب این وضعیت ادامه داشت تا بابا صدام کرد که برای شام بریم بیرون. چند باری من رو صدا زد ولی هیچ جوابی ندادم تا اینکه چند ضربه به در اتاقم خورد و صدایی نازک و زیبا گفت: آرشام جان مادر بیا می خوایم بریم بیرون شام بخوریم. صدای خیلی قشنگی داشت. باید اعتراف کنم صدایی با ناز و عشوه و تحریک کننده. روی زمین دراز کشیدم تا شاید از درز زیر در بتونم چیزی ببینم ولی فقط پاهاش تا کمی بالای مچ معلوم بود. پوستی گندمی و پاهایی با انگشتان کشیده و ناخن های لاک زده به رنگ قرمز. بعد از مدتی که دیدن من جواب نمی دم رفتن. از اتاقم اومدم بیرون شاید عکسی چیزی از این زنه پیدا کنم قیافش رو ببینم ولی چیزی پیدا نکردم به آرام زنگ زدم هنوز زنگ اول نخورده آرام گوشی رو جواب داد گفت داداش چه شکلیه این یارو منم قضیه درز درو دیدن پاهاش رو گفتم. آرام آهی کشید و گفت: خاک تو سرت کنن ببین کی رو گذاشتیم حواسش به خونه باشه و بدون خداحافظی قطع کرد. از گرسنگی داشتم می مردم چیز شکم پُرکنی تو یخچال نبود یکم شکلات برداشتم و رفتم تو اتاقم. چشام داشت گرم می شد که بابا و اون زنه اومدن در حالیکه داشتن یه چیزایی می گفتن و می خندیدن. زنه اومد در اتاقم و گفت آرشام جان برات غذا گرفتیم تا سرد نشده بیا. توجهی نکردم. به بابام گفت احتمالا خوابیده ما هم بریم بخوابیم. یه ساعتی صداشون می اومد بعد بابا اومد در اتاق و گفت آرشام بیداری بابا؟ جوابش رو ندادم تا صدای بسته شدن در اتاق خوابشون اومد. نیم ساعتی صبر کردم دیدم صدایی نمی آد. آروم در اتاقم رو باز کردم و از لای در بیرون رو نگاه کردم، همه چراغ ها خاموش بود فقط نور ضعیفی از زیر در اتاق خوابشون به بیرون تابیده بود. آروم رفتم پشت در اتاق خواب صدای نفس های بابا داشت می اومد و صدای اوووم کردن اون زنه. معلوم بود مشغولن. هیچ جایی نبود تا بتونم توی اتاق رو ببینم. تنها امیدم به پنجره تراس بود. این تراس بین پذیرایی و اتاق خوابشون مشترک بود. آروم کاناپه پشت در تراس رو جلو کشیدم و خیلی آروم رفتم سر تراس. چهار دست و پا زیر پنجره اتاق خواب رفتم. لعنتی پرده کامل کشیده بود و جای دید نداشت. تنها جایی که کمی بیشتر از 4 انگشت پرده کمی کنار رفته بود حدود نیم متری از قد من بالاتر بود. تراس رو کامل ورانداز کردم تنها یه گلدون قدیمی بزرگ گوشه تراز بود. با هزار بدبختی گلدون رو تا زیر پنجره کشیدم و آروم بالا رفتم. چراغ اتاق خواب خاموش بود و فقط نور شب خواب تا حدی اتاق رو روشن کرده بود. بابا روی تخت دراز کشیده بود و زنه داشت کیر بابا رو می خورد. دید مستقیم من بیشتر روی زن صیغه ای بابام بود و به سختی صورت بابا رو می دیدم. زنه قمبل کرده بود و موهای سیاه پرکلاغیش دور سرش بود، صورتش معلوم نبود. کون نسبتا بزرگی داشت و همزمان که داشت کیر بابا رو می خورد با یه دستش سینه بابا رو نوازش می کرد. چند دقیقه بعد سرش رو بلند کرد و روی دو تا پاش نشست. صداشون به سختی شنیده می شد. بابا بلند شد بغلش کرد و شروع کردن به خوردن لب های هم. کمی چرخیدن، تقریبا پشت بابا به من بود و زنه هم تو بغلش. با ولع لب های هم رو می خوردن. سینه زنه درشت بود به نظرم رنگ هاله سینش قهوه ای کم رنگ یا شایدم کرم رنگ و خیلی خوش حالت بابا آروم درازش کرد و شروع کرد زیر گردنش رو زبون زدن، چهره زنه تا حدود زیادی قابل تشخیص بود، چشم های بزرگ، بینی قلمی و لبهای پف کرده روی هم رفته می شد گفت قشنگه ولی هیکلش خیلی زیباتر بود. رونهای پری داشت با پاهای کشیده. زبون زدن های بابا رسیده بود به بالای کسش و زنه داشت خودش رو کش و قوس می داد و ناله می کرد. سر بابا لای پاش بود و داشت کسش رو می خورد. صدای ناله هاش یکم بلندتر شده بود. بابا پاهاش رو باز کرد چند ثانیه ای کسش رو دیدم. کسش تقریبا به اندازه یه کف دست بود که یکم از چوچولش بیرون زده بود. بابا وحشیانه شروع کرد به مک زدن چوچولش و انگشت کردنش. زنه مثل دیوونه ها تکون می خورد. پاهاش رو دور گردن بابا حلقه کرد و سر بابا رو فشار می داد به کسش. بابا بلندش کرد و کمی از هم لب گرفتن. زنه یکم دیگه کیر بابا رو خورد. از این زاویه کیر بابا کاملا مشخص بود، یه کیر کلفت و بزرگ، مونده بودم چجوری می خواد تو خودش جا کنه.
از یه طرف حس بدی داشتم که این زنه جای مامان آرزوی قشنگم رو گرفته و بابا چجوری می تونه با یکی غیر از مامان آرزو حال کنه از طرف دیگه اینقدر سکسشون گرم بود و زنه هم بدن قشنگی داشت حسابی حشری شده بود. چند باری خواستم بی خیال شم و برم تو اتاقم ولی حشریت کار خودش رو کرده بود و نمی ذاشت تکون بخورم.
بابا پاهای زنه رو هفتی باز کرد و چند باری کیرش رو رو کس زنه کشید. زنه با صدایی که سعی می کرد کنترلش کنه گفت: آریا آروم خیلی وقته کسم کیر ندیده، تو هم کلفتی اذیت می شم و بابام آروم آروم کیرش رو فرو کرد. زنه آخی گفت و خودش رو جمع کرد بابا کمی سینه هاش رو خورد، وقتی آروم شد تا ته کیرش رو فرو کرد داخل و آروم آروم شروع کرد به تلمبه زدن. زنه کامل خودش رو در اختیار بابا گذاشته بود. بابا یواش یواش سرعتش رو بالا برد. صدای ناله های زنه داشت می اومد و بابا برای آروم کردنش لبهاش رو می خورد. زنه پاهاش رو کاملا باز کرده بود و محکم بابا رو بغل کرده بود. اول نا مفهوم حرف می زد ولی بابا هرچی بیشتر کمر می زد صدای زنه بلندتر و واضح تر می شد. داشت به بابا التماس می کرد که محکمتر بکنه. می گفت: آخخخ آریا جووون محکمتر بزن. اوووف دلم حال اومد. قربون خودت و اون کیر کلفتت برم بزن همه کسم رو پرکرده کیرت. جووون مرد خودمی بکن لعنتی جرم بده پارم کن. محکمتر بزن جووون جووون بعد پاهاش رو محکم حلقه کرد دور کمر بابا و بشدت شروع کرد به لرزیدن. بابا کمی صبر کرد وقتی زنه آروم شد دوباره شروع کرد به کمر زدن. صدای ناله بابام بلند شده بود معلوم بود داره می آد. زنه با مهربونی عرق روی پیشانی بابا رو پاک می کرد و می گفت حال کن آریا جونم از بدنم لذت ببر. بابا رنگش قرمز شده بود و رگ های گردنش حسابی ورم کرده بود. زنه بهش گفت جونم می خوای از کون بکنی؟ که بابا یه دفعه بلند شد از روش و کیرش رو تو دست گرفت و با چند بار تکون دادن آبش با فشار پاشید. زنه خنده ای کرد و با دستش آب بابا رو که کمیش روی صورتش پاشیده بود رو جمع کرد و تو دهنش گذاشت و گفت: مرسی عشقم بهترین سکس عمرم بود.جووون حیف که از کون نکردی. بابام با بی حالی و با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت: وقت هست حالا و روی زنه دراز کشید.
سریع از روی گلدون اومد پایین و یکم جمع و جور کردم با کیر شق شده رفتم تو اتاقم، دو سه دقیقا بعد صدای باز شدن در اتاق خوابشون اومد و بعد هم صدای پچ پچشون. تا حمام رفتنشون رو متوجه شدم و بعدش از شدت خستگی بی هوش شدم…
نوشته: مبهم (DrAner)
8 پاسخ به “تن گرم خواهر (۱)”
زن بابای سکسی گلیست از گل های بهشت
کاش اینجور داستانها رو باهم میزاشتی
خدایی چجوری وقت کردی اینقد کصشعز بنویسی
نمی فهمم چرا ملت همش دنبال سکس با محارم می گردن؟ 🤔
این چه ربطی به اسم داستانت داشت؟ چرا کس میگی خب!؟حداقل میگفتی زن بابای سکسی تا خاهرم!!
هیچی نشده ، زن بابات کونی از اب در اومد 😂😂
عاااااااالیحتما ادامشو بنویس
من این شروع رو دوست داشتم.یک نقطه ضعف داشت به نظرم و اون پرداختن کم روایت بود. بال و پر بیشتر میخواست.ممنونم و موفق باشی